مـحـسـن احـمـدى در گـفـتگوى صميمى خود با بانوى كربلا، همين شيوه بيانى را به كار برده است :
با من بگو چگونه در آن برزخ كبود
من از گلوى رود شنيدم كه : آفتاب
يك كوفه مى دوم ، به صدايت نمى رسم
ما را ببخش ، ما كه در آنجا نبوده ايم
اى امتداد زخم ! به پهلوى مادرت (259)
ديدند زينبىّ و، نكردند باورت ؟!
مى سوزد از خجالت دستِ برادرت
يعنى : شكسته اند دو بال كبوترت
اى امتداد زخم ! به پهلوى مادرت (259)
اى امتداد زخم ! به پهلوى مادرت (259)
و در غـزل عاشورايى (شب هاى محرّم) ، براى تبيين مقولات (ذهنى)به سراغ ابزار (حسّى) رفته است :
لبْ تشنه داغم ، دلم را با عطش دم كن
با من بيا و از جنون سوختن پر باش
يك جرعه از اندوه بى پايانِ بغضم را
من داغدار نسل فرزندان خورشيدم
گر مى توانى ، پشت فرياد مرا خم كن (260)
از جنس آبم ، آتشى از من فراهم كن
خاكسترم را، نذر فرزندان آدم كن
قربانىِ خونريز شب هاى محرّم كن
گر مى توانى ، پشت فرياد مرا خم كن (260)
گر مى توانى ، پشت فرياد مرا خم كن (260)
و شيرينعلى گلمرادى در غزل تصويرى خود، عصرعاشورا را روايت مى كندو مفاهيم (ذهنى) و (انتزاعى)را به
مدد ابزار محسوس كلامى ، توضيح مى دهد:
قتلگاهى ست پر از داغ ، نظرها نگران
عطش ، آويخته از ابر شناور در كوه
زير رگبار شقاوت كه فرو مى بارد
سايه افكنده شبِ فاجعه بر دامن دشت
آب ، سر مى كشد از پشت سرِ شعله خاك
ذوالجناح ست كه با زين نگون آمده است
موج صد سلسله اندوه ، گره خورده به هم
در خم حيرت يك مركب تنها، نگران (261)
ظهرِ مجروح ازين داغ مهيّا، نگران
در پىِ رفتن هفتاد و دو دريا، نگران
ايستاده ست تن تشنه صحرا، نگران
جاده نور ازين ظلمت يلدا، نگران
در دلش ، آتشى از آه و دريغا نگران
بى سوار از طرف مقتل مولا، نگران
در خم حيرت يك مركب تنها، نگران (261)
در خم حيرت يك مركب تنها، نگران (261)
صـرف نـظـر از رديـف ايـن غـزل عـاشـورايـى (نـگـران)كـه شـانـه هـايـش تـحـمـّل كـشـيـدن بـار
ايـن هـمـه فـاجـعـه را نـدارد و اصـولاً در (نـگـرانـى)حالت شديد (دلمـشـغـولى هـا) و (اضـطـراب
هـا) مـوج نـمـى زنـد، ولى زبـان تـصـويـرى غـزل و بـيـان حـسـّى آن ، جـاذبـه هـايـى دارد كـه