يار مفروش بدنيا كه بسى سود نكرد
آنكه يوسف بزر ناسره بفروخته بود
آنكه يوسف بزر ناسره بفروخته بود
آنكه يوسف بزر ناسره بفروخته بود
چو ماكيان به در خانه چند بينى جور
چرا سفر نكنى چون كبوتر طيار
چرا سفر نكنى چون كبوتر طيار
چرا سفر نكنى چون كبوتر طيار
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
پيش پايى به چراغ تو به بينم چه شود
پيش پايى به چراغ تو به بينم چه شود
پيش پايى به چراغ تو به بينم چه شود