رسانده حسن به جايى تو را كه در دو جهان
دنبال كرد خيل غمش اهل درد را
با من به هر نگاه نهانى تبسّمش
اعجاز عشق بين كه به يك گردش نظر
جان از نظاره دوش چنان كامياب بود
خوش آن زمان كه عنان را به دست ناز دهد
اى خوش آن منتظر وعدهى ديدار، كه تو
بسكه مىداند به درد انتظار او خوشم
چو ديدم غير را با او محرم، سوختم از غيرت
به گرد خاطرم اى خوشدلى چه مىگردى؟
غمت وداع همه كرد و رو به ما آورد
بود صد مصلحت در هر تغافل آن پرىرو را
رفتم ز مجلس تو و عمرى بر آن گذشت
گفتم مگر برون شده مهر تو از دلم
بىتابى دل هر نفسم سوى تو آرد
هر شب به فغان مىبرم از چشم كسان خواب
ز پيام من جوابى نشنيده است قاصد
چو برخيزد ز خواب ناز و بيند سوى خود رويم
به پيش او زدهام لاف صبر و مضطربم
ديدمش دوش به خواب و نفسى آسودم
به امّيدى كه پرسد يار و حال خويشتن گويم
عاشقى تا شيوهى من شد، نديدم روز خوش
بهر رفتن، مجلس عيش مرا بر هم مزن
چهره چون افروختى از باده، يكدم برمخيز
كجاست مرگ كه بردارد اين عذاب از من؟
جذبهى شوق مىكشد هر نفسم به راه تو
مردم ز درد اينكه چرا نيست قدرتم؟
ز درد هجر، مرا كار دل كشيد آنجا
كه چشم مرگ به حالم به منّت افتاده