فرهنگ شاعران پارسی گوی

جلد 1 -صفحه : 938/ 869
نمايش فراداده


  • مى‏خواست فلك كه تلخ‏كامم بكشد بسپرد به شحنه‏ى فراق تو مرا تا كى ز مصيبت غمت ياد كنم؟ وقت است كه دست از دهن بردارم‏ چيست باز اين زود رفتن با چنين ديرآمدن؟ وداع جان و تنم استماع رفتن توست‏ از تو همين تواضع عامى مرا بس است‏ نى صدر وصل خواهم و نى پيشگاه قرب‏ بيهوده گِردِ عرصه‏ى جولانگه توام‏ ار قدح نوشيدن پنهانى‏اش با ديگران‏ چه لطف‏ها كه در اين شيوه‏ى نهانى نيست‏ كرشمه گرم سؤال است، لب مكن رنجه‏ رسيد و آن خم ابرو بلند كرد و گذشت‏ نوازشم به جواب سلام اگرچه نداد بميرم پيش آن لب، اين‏چنين گاهى تبسم كن‏ خوش آن نياز كه رفع حيا تواند كرد خوش آن غرور كه وام دو صد جواب سلام‏ خوش آن ادا كه هزاران هزار وعده‏ى ناز گفتم مرنج و گوش كن از من حكايتى‏ با غير دوش اين‏همه گرديدنش چه بود؟ آن ناز چشم كرده، سر صلح اگر نداشت‏ چشمش از ظاهر حالم خبرى مى‏پرسيد بود هنگامه‏ى من گرم چنان ز آتش شوق‏ غير داند كه نگاهش چه بلاگرمى داشت! رسم كجاست اين؟ تو بگو در كدام مُلك‏ رحمى نمى‏كنى، مگر اين محرمان تو تبسمى ز لب دلفريب او ديدم‏ كه هرچه با دل من كرد آن تبسم كرد

  • ناكرده مى‏طرب به جامم بكشد تا او به عقوبت تمامم بكشد آهسته ز فرقت تو فرياد كنم‏ از دست غمت هزار بيداد كنم بعد عمرى كآمدى، بنشين زمانى پيش ما مرو كه گر بروى، خون من به گردن توست در هفته‏اى جواب سلامى مرا بس است‏ همراهى تو يك دو سه گامى مرا بس است‏ گاهى كرشمه‏اىّ و خرامى مرا بس است گر نمى‏داند كه آگاهم، چنين شرمنده چيست؟ عنايتى كه تو دارى به من، بيانى نيست‏ كه احتياج به پرسيدن زبانى نيست تواضعى كه به ابرو كنند، كرد و گذشت‏ تبسمى به لب نوشخند كرد و گذشت بحمداللَّه كه ديدم بى‏گره يك‏بار ابرويت نگاه را به نگاه آشنا تواند كرد به يك كرشمه‏ى ابرو ادا تواند كرد به نيم جنبش مژگان روا تواند كرد رنجش نمود و گوش به گفتار من نكرد وز زهر چشم، جانب ما ديدنش چه بود؟ از دور ايستادن و خنديدنش چه بود؟ غمزه‏اش نيز به جاسوسى راز آمده بود كه نگاهش به تماشاى نياز آمده بود زان‏كه در بوته‏ى غيرت به گداز آمده بود دل مى‏برند و چشم به بالا نمى‏كنند اظهار حال ما به تو اصلا نمى‏كنند؟ كه هرچه با دل من كرد آن تبسم كرد كه هرچه با دل من كرد آن تبسم كرد