فرهنگ شاعران پارسی گوی

جلد 1 -صفحه : 938/ 870
نمايش فراداده


  • نگه‏دار آب و رنگ خويش اى ياقوت پُرقيمت‏ آتش‏زبان شويد و بگوييد حال ما دل و طبع خويش را گو كه شوند نرم‏خوتر روى در روى و نگه در نگه و چشم به چشم‏ باز تا امروز دارد با كه ميل اختلاط؟ آن‏كه هر دم در ره او مى‏فكندم خويش را به وفاى تو كه تا روز قيامت باقى است‏ ما همان حلقه به گوشيم كه بوديم اى باد! خلوتى خواهم در بسته و يك محرم راز جانا! چه واقع است؟ بگو تا چه كرده‏ايم؟ مكن! مكن! لب ما را به شكوه باز مكن‏ گر من به دل فرو نخورم دشنه‏هاى ناز گيرم ز ناز منع توان كرد حُسن را آه! تا كى ز سفر باز نيايى؟ بازآ شده نزديك كه هجران تو ما را بكشد كرده‏اى عهد كه بازآيى و ما را بكشى‏ رفتى و باز نمى‏آيى و من بى‏تو به جان‏ اى كه پرسى موجب اين ناله‏هاى دلخراش! گر به بدنامى كشد كارم در آخر، دور نيست‏ لطف خوبان گرچه دارد ذوق بيش از پيش، ليك‏ در دل همان محبت پيشينه باقى‏ست‏ از ما فروتنى‏ست بكش تيغ انتقام‏ نقدينه‏ى وفاست همان بر عيار خويش‏ مرض عشق اگر صد بود علاج يكى‏ست‏ تمام در طلب وصل و وصل مى‏طلبيم‏ همين منادى عشق است در درون خراب‏ به راز عشق زبان در ميان نمى‏باشد ميان عاشق و معشوق يك كرشمه بس است‏ به عالمى كه منم منتهاى غصّه مپرس‏ كه قطع مدت و طى زمان نمى‏باشد

  • كه بى‏آبىّ و بى‏رنگى، خلل در قيمت اندازد هنگام حال گفتن ما ديده تر كنيد كه دلم بهانه‏جو شد، من از او بهانه‏جوتر حرف ما و تو چه محتاج زبان است امروز؟ زان‏كه از ياران ديروزى جدا مى‏بينمش‏ راه مى‏گردانم اكنون هر كجا مى‏بينمش عهد ديرين به قرار خود و سوگند قديم‏ برسان بندگى ما به خداوند قديم‏ كه گشايم سر راز و گله‏ى چند قديم با ما چه شد كه بد شده‏اى؟ ما چه كرده‏ايم؟ زبان كوته ما را به خود دراز مكن آن غمزه‏ى حريص غضب را چه مى‏كنى؟ چشم نيازمند طلب را چه مى‏كنى؟ اشتياق تو مرا سوخت، كجايى؟ بازآ وقت آن است كه لطفى بنمايى، بازآ گر همان بر سر خونريزى مايى، بازآ جان من اين‏همه بى‏رحم چرايى؟ بازآ سينه‏ام بشكاف تا ببينى درون خويش را من كه نشنيدم در اول پند نيك‏انديش را حالتى ديگر بود بيداد بيش از پيش را آن آرزو كه بود در اين سينه باقى‏ست‏ با خاطر شريفت اگر كينه باقى‏ست‏ قفلى كه بود بر در گنجينه، باقى‏ست مرض يكى و طبيعت يكى، مزاج يكى‏ست‏ اگر يكيم و اگر صد كه احتياج يكى‏ست‏ كه آن‏كه مى‏دهد اين ملك را رواج، يكى‏ست زبان ببند كه آن‏جا بيان نمى‏باشد بيان حال به كام و زبان نمى‏باشد كه قطع مدت و طى زمان نمى‏باشد كه قطع مدت و طى زمان نمى‏باشد