ارمیه.
[اُ یَ] (اِخ) اورمیه. ارومیه. شهری بزرگ و قدیم در آذربایجان، بین آن و دریاچهء ارمیه قریب سه یا چهار میل است و چنانکه گمان برده اند این شهر، شهر زرادشت پیامبر مجوس است. یاقوت گوید من آنرا به سال 617 ه . ق. دیدم و آن شهری است نیکو، بسیارخیر، با میوه های فراوان و بستان ها و هوای سالم و آب کثیر، ولی سلطان آنجا، ازبک بن پهلوان بن الدگز ضعیف است و توجهی بدان ندارد. بین ارمیه و تبریز سه روزه و بین آن و اربل هفت روزه راه است و نسبت بدان اُرموی و اُرمیّ است. (معجم البلدان). ارمیه در مغرب دریاچهء تلاست و قلعهء تلا بر روی کوهی است که آن کوه در جزیره ای است که در همین دریاچه است. هلاکوخان بجهت حصانت این قلعه اموال خود را در آن نهاده بود. مهلبی گفته سلماس که آخر حد آذربایجان است از جهت غرب در شانزده فرسخی آن واقع است. موصل در سمت غربی ارمیه در چهل فرسنگی آن میباشد. بعضی علماء گفته اند ارمیه شهری است صاحب بارو واقع در وسط معمور در آخر جبال و اول خاک مسطح در پشت جبال عجم در طرف شمال و غرب دریاچهء تلا در یکمنزلی آن. (تقویم البلدان). ارمیه از اقلیم چهارم است و شهری است بزرگ، و دورش دوازده هزار قدم، کنار دریاچهء چیچست واقع، هوایش گرم، آبش از عیون آن جبال برمیخیزد و به بحیرهء چیچست میریزد. باغستانش بسیار، از میوه ها انگور حلوقی و امرود و آلوی پیغمبری و آلوزرد نهایت خوب میشود و بدین سبب تبارزه (تبریزیان) اگر صاحب حسنی را در لباس ناسزا یابند گویند انگور حلوقی است در سبد دریده. صدوبیست پاره دیه از توابع آن است و ضیاعش ارتفاع تمام دارد. حقوق دیوانیش هفتادوچهار هزار دینار است. (نزهة القلوب). دریاچهء ارمیه را در قدیم تلا مینامیده اند. از شهر ارمیه تا تبریز سی ودو فرسخ است. قدیم این شهر را «طبارما» میخوانده اند. در غربی تبریز واقع است. مدارس ارمیه بسیار و توتون آن بهترین توتون ایران است. آقامحمدشاه قاجار در سنهء 1210 ه . ق. در ارمیه تاج سلطنت بر سر نهاد. (مرآت البلدان). ولایت ارمیه در مغرب دریاچهء ارمیه واقع شده و دارای قرای متعدد حاصل خیز و باغهای میوهء فراوان و جلگهء آن قریب 70 هزارگز طول و 30 هزارگز عرض دارد، زراعت عمدهء آن غلات و پنبه و توتون و برنج است، مرکز آن شهر ارمیه میباشد، عرض شمالی آن 37 درجه و 34 دقیقه و طول شرقی 45 درجه و 4 دقیقه و فاصلهء آن از تبریز قریب 125 هزارگز است. این شهر قبل از جنگ بین المللی قریب 45000 تن جمعیت داشته، ولی در موقع جنگ بین الملل مزبور مکرر بتوسط قشون اجانب خراب و غارت شده و سکنهء آنرا قتل عام کرده و بقیه بخارج متواری شده اند بطوری که اکنون با وجود اقداماتی که دولت برای مراجعت سکنه کرده است بیش از 23000 تن جمعیت ندارد. محل جغرافیائی این شهر بسیار مهم است. زیرا که در محل رابطهء آذربایجان و قفقاز و کردستان و ارمنستان و بین النهرین واقع شده. تقسیمات آن از این قرار است: الف - ساوجبلاغ، دارای 36 قریه، مرکز آن ساوجبلاغ. ب - احندحی، دارای 97 قریه. ج - ایل تیمور، دارای 44 قریه. د - سهی، دارای 63 قریه. ه - میطوش والان. و - تورجان، دارای 37 قریه، مرکز آن تورجان. ز - شهر ویران، دارای 68 قریه. ح - قره لر، دارای 17 قریه. رجوع به فهرست جغرافیای سیاسی تألیف کیهان و رجوع به فهرست یشتها تألیف پورداود ج 2 و مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی و المعرب جوالیقی ص 33 و قاموس الاعلام ترکی شود.
ارمیه.
[اُ یَ] (اِخ) (دریاچهء ...) بحیرهء ارومیه. دریاچهء اورمیه. دریاچهء شها(1). دریاچهء تلا. دریاچهء ارمیه در اوستا چَئِچَسْتَه ذکر شده و حمدالله مستوفی در نزهة القلوب چچست یاد کرده، در شاهنامهء فردوسی بتحریف خنجست(2) آمده و آن در اوستا (سیروزهء بزرگ بند 9، آتش نیایش بند 5، آبان یشت بند 49) و بندهشن و دیگر کتب پهلوی مقدس شمرده شده است و مولد زرتشت را در گزن (جزنق - شیز) در حوالی دریاچهء مزبور دانسته اند و آتشکدهء معروف گزن موسوم به آذرگشنسب، نیز بهمین مناسبت مورد توجه تام و احترام بوده است. مؤلف مرآت البلدان گوید: دریاچهء ارومیه را در قدیم تلا مینامیده اند. دریاچه بیش از چهار ذرع عمق ندارد، آبش بشدت شور و بدمزه و با عفونت نفت و قیر و چند جزیره دارد. بزرگتر از همه جزیرهء شاهی است که آب شیرین دارد. حیوانات نباتی الشکل در این دریاچه بسیار است. حوضهء دریاچهء ارمیه بمساحت 35 هزارگز مربع و حدّ شمالی حوضهء آن حوضهء رود ارس و حدّ شمال شرقی کوه سبلان و سهند و حدّ جنوب شرقی حوضهء قزل اوزن و حدّ جنوبی کوههای کردستان و صحنه و حدّ غربی کوههای سرحدّیست. پست ترین نقاط آن 1200 گز بلندتر از سطح دریا و ارتفاع متوسط حوضهء این ناحیه 2000 گز است. طول دریاچه از شمال بجنوب 130 هزارگز و عریض ترین نقاطش 50 هزارگز و عمق متوسط آن 5 یا 6 گز است ولی هیچ یک از نقاط آن عمیق تر از 15 گز نیست. در فصل تابستان سطح آب دو گز پائین میرود بقسمی که از 6000 کیلومتر مربع که سطح دریاچه است 1500 کیلومتر خشک شده و 4500 کیلومتر باقی مانده تشکیل سواحل باطلاقی با نشیب ملایمی میدهد (باستثنای ساحل غربی که کوهستانی است). دریاچهء ارمیه بزرگترین دریاچه های ایران است، آبهای سهند از مشرق و آبهای کردستان از طرف مغرب و جنوب و آبهای جبال قراداغ از سمت شمال در آن جمع میشود، جبالی که مشرف به دریاچه نیست اصلاً درخت ندارد و تغییر سطح آب دریاچه در ایام سال کاملاً محسوس است، در ماه شهریور و مهر و آبان آب دریاچه کم میشود بعد بواسطهء ذوب برف زیاده شده سطح دریاچه تغییر میکند، در موقع سرما و یخ بندان دریاچه بی حرکت است، در اوائل فروردین بواسطهء ذوب برف و فراوانی آب رودخانه ها و دریاچه ها بمنتهی وسعت خود میرسد که گاهی چهار تا پنج گز از سطح معمولی بالاتر می آید.
این دریاچه در دورهء پلیسن(3) وسیعتر بوده از طرف شمال به دیلمقان، از سمت مشرق به تبریز و مراغه و از جانب جنوب تا مرحمت آباد امتداد داشته است. آب اغلب رودخانه هائی که به این دریاچه میریزد بواسطهء عبور از طبقات پرنمک و سولفات دسودی که بقایای دریای قدیمی است، شور و وزن مخصوص آب آن در موقعی که سطح آب پائین است 155/1 گرم و در موقعی که بالاست 113/1 گرم و مقدار نمک آن هنگام کمی آب در هر گز مکعب 55/1 گرم است. حجم اقلّ آب دریاچه دوازده گز مکعب و تبخیر آب آن تا حدّی بواسطهء رودها جبران میشود ولی چون رودهائی که وارد دریاچه میگردد بر حسب بارندگی سالیانه و ذوب برف کم و زیاده میشود سطح آب متغیر و در هر فصلی بشکل معین است. آب دریاچه بی نهایت شور و مقدار املاح آن 23 در 100 و وزن مخصوص آب در ماه شهریور 175/1 است و املاح مهم آن مطابق تجزیهء آبیش(4)بقرار ذیل است: کلروردسدیم 37/86 گرم، کلروردمنیزیم 94/6 گرم، سولفات دشو 34/0 گرم، سولفات دمنیزی 08/6، کلروردکالسیم 27/0. این املاح از کلروردبرمور و یدوردسدیم و منیزیم و سولفات دفر مرکب است و نتیجهء تجزیهء مان لی(5) چنین است: نمک طعام 203/86، کلرورمنیزیم 816/6، سولفات دمنیزی 915/3، سولفات دکلسیم 151/1 سولفات دپتاسیم 741/1 جمع 826/909. اغلب رودهائی که از مشرق و شمال و شمال غربی وارد آن میشود از طبقات گچی و نمکی عبور کرده، آبهای گرم معدنی متعددوارد آنها میشود بقسمی که اغلب آنها قابل شرب نیست و هر جا آب شیرینی باشد بمصرف زراعت رسیده چیزی از آن به دریاچه وارد نمیشود (ولی چشمه های آب شیرین در خود دریاچه موجود است). بسیاری املاح مانع زندگی ماهی و حیوانات در دریاچهء ارمیه است ولی موضوع قابل توجه آنکه رودخانه های پرآب و معظم آن مانند جَغتو و تاتائو که آب آنها شیرین است دارای ماهیهای فراوان است که طول بعضی از آنها مانند سیلور(6) به یک گز میرسد (سواحل دریاچه بواسطهء باطلاقی بودن همه غیرمسکون و دسترسی به آب جز در نقاط معدودی ممکن نیست). در مشرق آن شبه جزیرهء موسوم بشاهی بطول 8 هزار و بعرض 3 هزارگز واقع است که در موقع ارتفاع آب دریاچه بشکل جزیره درآمده و از خشکی جدا میشود و در جنوب آن جزائری موسوم به اسب و خر و گوسفند و صخره های زیادی که بعضی در آب پنهان و برخی ظاهر است دیده میشود. واردات دریاچهء ارمیه از این قرار است:
1 - رود آجی یا تلخ رود - بطول 160 هزارگز از کوه های سبلان سرچشمه گرفته و شعب عدیدهء آن از قوشه داغ و بزغوش و سهند جاری شده از شمال شهر تبریز گذشته نزدیک قصبهء گوگان به دریاچه میریزد. شعبات مهم آن عبارت است از گومان رود که در قصبهء گومان به آن ملحق میشود و میدان رود که از تبریز عبور کرده بمصرف شهر میرسد. رود آجی چون از شمال شوره زارهای متعدد عبور میکند در موقع بهار و فراوانی آب مقدار مهمی از املاح مختلفه در آن حل شده آبش تلخ و ناگوار میگردد و این شوره زارها بیشتر در دامنهء شمال بزغوش واقع شده و آبهائی که از این کوه فرودآمده به آجی میرسد سبب تلخی آن میگردد.
2 - دهخوارقان - از کوه سهند سرچشمه گرفته از جنوب قصبهء دهخوارقان و گوگان و باغهای اطراف آنها گذشته وارد دریاچه میشود، طول آن قریب 40 کیلومتر است.
3 - صافی رود - از سهند سرچشمه گرفته پس از مشروب ساختن مراغه و بناب به دریاچه میریزد.
4 - مردی رود - از سهند سرچشمه گرفته از مشرق مراغه گذشته و تشکیل قوسی داده از جنوب به دریاچه میریزد.
5 - رود زرینه یا جغتو - (تقریباً بطول 240 کیلومتر) از چهل چشمهء کردستان سرچشمه گرفته شعبات متعدد به آن رسیده از جنوب به دریاچه وارد میشود. مهمترین شعبات آن عبارت است از: رود ساروق که از افشار سرچشمه میگیرد و رود سَقِّز که از سقز میگذرد و لیلان که از سهند سرچشمه میگیرد. چون کوههای کردستان غالباً پوشیده از برف است شعبات این رود پرآب و از این حیث مهمترین رودهائی است که وارد دریاچه میگردد.
6 - تاتائو - از کوههای سقز و بانه سرچشمه گرفته اغلب واردات آن از طرف مغرب است و پس از گذشتن از ساوجبلاغ مکری به دریاچه میریزد. این رود نیز پرآب و سبب حاصلخیزی نقاطی که از آنها عبور میکند گشته است. (ناحیهء بین زرینه رود و تاتائو را میاندوآب مینامند).
7 - قادررود - از کوه سرحدی گروه داغ سرچشمه گرفته ابتدا بسمت مشرق متوجه شده در حوالی قلعهء حق بشمال منحرف شده مجدداً تشکیل قوسی داده چم قادر از جنوب به آن ملحق گردیده وارد دریاچه میشود.
8 - باراندوزرود - از کوه سرحدی جمال الدین سرچشمه گرفته بطرف شمال جاری میشود و از قریهء باراندوز گذشته از ماشقان بطرف مشرق رفته شعبه ای از باغ شیرین ضمیمهء آن شده در جیران وارد دریاچه میشود.
9 - ارومیه رود - از کوه کون کبوتر (بارتفاع 3271 متر) سرچشمه گرفته از بردسیر گذشته به اسم شهری رود از شهر ارومیه گذشته در جنوب دماغهء حصار به دریاچه میریزد.
10 - نازلورود - از کوه کردستان ترکیه سرچشمه گرفته در شمال رباط قطعه ای از آن خط سرحدی را تشکیل داده وارد ایران شده و پس از تشکیل دادن دلتائی بدو شعبه وارد دریاچه میشود.
11 - زولورود - از کردستان ترکیه در خارج ایران سرچشمه گرفته و از قلعهء حاجی وارد ایران میشود، پس از ملحق شدن جویبارهای متعدد به آن بطرف شمال سیر کرده از جنوب دیلمقان گذشته در شمال کنگرلو به دریاچه میریزد. کوه های سرحدی محل تقسیم آبهای حوضهء دریاچهء ارومیه و وان و شعبات دجله است و تمام آبهائی که از این کوه ها در داخل ایران جاری است به دریاچهء ارومیه وارد میشود و چون نشیب کوه های سرحدی بطرف ایران میباشد دامنهء شرقی آنها کم آب تر و رودها کوچک و کوتاه است در صورتیکه رودهای غربی همه پرآب و طویل و سرچشمهء رودهای بزرگ مانند دجله و غیره میباشد. کشتی رانی دریاچهء ارومیه (دریاچهء شاهی): کشتی رانی این دریاچه وسیلهء ارتباط حمل و نقل و اتصال آبادترین نقاط آذربایجان است، صرف نظر از منافع نظامی و سیاسی از لحاظ تجارتی و ثروت داخلی و خارجی بی نهایت مهم میباشد زیرا محصول آبادترین نقاط آذربایجان (ارومیه، مراغه، ساوجبلاغ، سلماس و کردستان) بوسیلهء دریاچه به شرفخانه و از آنجا با راه آهن تبریز به داخلهء ایران و جلفا حمل میگردد و همچنین احتیاجات این نقاط از خارجه و تبریز بوسیلهء دریاچه رفع میشود و بعلاوه بواسطهء اتصال با راه رواندوز - موصل - طرابوزان اهمیت بین المللی را هم داراست. سابقاً امتیاز کشتی رانی دریاچه بموجب فرمانی بشاهزاده امامقلی میرزا واگذار شده بود ولی صاحب امتیاز مزبور برای دائر کردن کشتی رانی مرتبی نتوانست اقدام اساسی کند تا در سنهء 1320 ه . ش. با یک تن از اتباع روسی شرکت کرده دو کشتی موتوری و دو کشتی چوبی بارکش بدون موتور که در کنار دریاچه ساخته شده بود به آب انداختند و تا سنهء 1303 ادارهء کشتی رانی بدست «بوداغیانس» بود، در سنهء مزبور بموجب قانون مصوب مجلس، کلیهء دارائی بوداغیانس را دولت بمبلغ 320 هزار تومان خریداری کرد و کشتی های دریاچه را تحویل گرفته ادارهء کشتی رانی در تحت اختیار وزارت فوائد عامه درآمد. اکنون کشتی رانی دریاچهء شاهی بعهدهء ادارهء راه آهن تبریز و جلفاست. این سرویس کلیةً دارای هفت جهاز موتوردار با قوهء 20 الی 160 اسب است و فقط چهار فروند از جهازات برای کشیدن پانزده قایق باری (بارج) کار میکنند. رجوع به فهرست جغرافیای طبیعی و جغرافیای اقتصادی کیهان و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - قاموس الاعلام ترکی.
(2) - رجوع به فهرست ولف شود.
(3) - Pliocene.
(4) - Abich.
(5) - J. J. Manley. .(شلبه. شلق. سلم)
(6) - Silure
ارمیه.
[اَ] (اِخ) آرمیرو(1). قصبه ای است در جهت جنوب شرقی تسالیا و مغرب خلیج غلوس بمسافت یک ساعته راه از ساحل دریا. هوای لطیف و آبهای فراوان و خوش دارد. در زمان عثمانیان این قصبه مرکز قضا بود و قریب 2500 نفوس و 5 جامع و 2 مدرسه و یک سربازخانهء مستحکم داشت. در این اواخر قصبهء مزبور بیونان داده شد و از این رو اکثر مسلمانان به ترکیه مهاجرت کردند در نتیجه قصبه و قضای آن از حیث نفوس و آبادی رو بتنزل گذاشت. مقبرهء شیخ علی سمرقندی در این قصبه است و آن از طرف باربروس خیرالدین پاشای مشهور بنا شده بود. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Armyro.
ارن.
[اَرْ رَ] (اِ) بلغت زند و پازند گوسفند ماده را گویند که میش باشد. (برهان). اَرَشن.
ارن.
[اَ رِ] (ع ص) شادان. شاد. شادمان. (آنندراج). || اشتر نشاط کننده. (کنزاللغات).
ارن.
[اَ رَ] (ع مص) شادمان شدن. شادی. نشاط. نشاطی شدن. (زوزنی). نشاط و خرمی کردن. (آنندراج). نشاط مند و خرم شدن. اِران. اَرین.
ارن.
[اَ] (ع مص) بدندان گزیدن. (از ناظم الاطباء).
ارن.
[اُ رُ] (ع اِ) ج اِران. || جِ اَرون.
ارن.
[اُ رُ] (اِخ) شهری بطبرستان. (منتهی الارب) (مرآت البلدان). و صاحب تاج العروس اَرَن بتحریک ضبط کرده است. یاقوت گوید: اَرَن و شرز بلدان بطبرستان. (معجم البلدان).
ارن.
[اِ رَ / رِ] (اِخ) موضعی در دیار بنی سلیم بین أتم و سوارقیه، بر جادّهء راه بین منازل بنی سلیم و مدینه و عمرانی گوید آن بکسرتین بر وزن اِبِل است. (معجم البلدان).
ارن.
[اِ رَ] (اِخ)(1) نام قدیم ایرلاند.
(1) - Erin.
ارن.
[اِ] (اِخ)(1) شط و بحیره ای است در ایرلاند که از دو دریاچهء اِرَن عبور کند و باقیانوس اطلس ریزد و طول آن 100 هزارگز است. ارنه.
(1) - Erne.
ارن.
[اَ رِ] (اِخ) اسب عُمَیْربن جَبَل بَجَلی. (منتهی الارب).
ارنا.
[اَ] (علامت اختصاری) مخفف و علامت اختصاری «اَخبَرنا» باشد.
ارنا.
[اَ] (اِ) درختی در جنگلهای ایران و برای ساختمان جنگلی بکار رود.
ارناء.
[اِ] (ع مص) بر پیوسته نگریستن داشتن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). نمودن. (زوزنی). || شادمان کردن. (منتهی الارب). بطرب آوردن(1).
(1) - در منتهی الارب چ 1296 «بطرف آوردن» آمده است.
ارناف.
[اِ] (ع مص) بشتافتن. شتافتن. (منتهی الارب): ارنف الرجل. || سست کردن ستور گوش را از ماندگی. (منتهی الارب). گوش فرواوکندن اشتر از ماندگی. (تاج المصادر بیهقی): کان اذا نزل علیه الوحی و هو علی القصواء(1) تذرف عیناها و ترنف باذنیها من ثقل الوحی. (حدیث). || ارناف بعیر؛ رفتن و جنبانیدن سر را پس پیش درآمدن پوست سر او.
(1) - کان لرسول الله (ص) ناقة تسمی قصواء و لم تکن مقطوعة الاذن. (منتهی الارب).
ارناق.
[اِ] (ع مص) جنبانیدن علم را از بهر حمله کردن. || ارناق ماء؛ تیره کردن آب. (تاج المصادر بیهقی). || ارناق قوم بمکان؛ اقامت کردن آنان بیک جای. || ارناق نوم در چشم؛ خواب گرفتن چشمان را: ارنق النوم فی عینیه. (منتهی الارب). || ارناق عین از قذی؛ پاک کردن چشم از خاشاک: ارنق الله قذاتک؛ پاک گرداناد خدای چشم ترا از خاشاک. (منتهی الارب). || ارناق لواء؛ جنبیدن علم. || ارناق در امری؛ شوریده رای شدن در آن و بازایستادن. (منتهی الارب). || ارناق طائر؛ جنبانیدن طائر بالها را در هوا و ثابت ماندن.
ارنان.
[اِ] (ع مص) فریاد کردن. (منتهی الارب). بانگ کردن. (تاج المصادر بیهقی). بانگ و زاری کردن. بانگ کردن بزاری. (زوزنی) (شمس اللغات) (کنز اللغه). || بانگ کردن کمان. آواز کردن کمان. (شمس اللغات) (کنز اللغه). || بزاری آوردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (کنز اللغه). || گوش کردن بسوی کسی. (منتهی الارب): ارَن الیه؛ اصغی. (اقرب الموارد).
ارناود.
[اَ وو] (اِخ) آرناوود. آلبانی. رجوع به آرناوود و آلبانی شود.
- مِثلِ ارناود؛ زنی بی شرم و دشنام گوی و بلندآواز.
ارناودستان.
[اَ وو دَ] (اِخ) آلبانی. رجوع به ایران باستان ص 2478 و آلبانی شود.
ارنب.
[اَ نَ] (ع اِ)(1) خرگوش. (صراح) (غیاث). توشقان. دوشان. خرگوش نر یا خرگوش ماده. و یا خرگوش ماده را ارنب و نر را خزز گویند. (منتهی الارب). ج، اَرانِب، اَران. (منتهی الارب). ارنب بالیونانیة لاغوس(2) و اللطینیة لابره و العربیة خزز و البربریة بابرزست و السریانیة أرنبا و العبریة أرنبست و الاغریقیة و الفارسیة لغوس. رجوع به تذکرهء ضریر انطاکی و البیان و التبیین چ سندوبی ص 33 و 34 و 40 و 118 و رجوع به ارنب بری و خرگوش شود :
بی فروغت روز روشن هم شب است
بی پناهت شیر اسیر ارنب است.مولوی.
-ارنب اهلی(3)؛ خرگوش رام.
|| کلا کموش کوتاه دم. (منتهی الارب). || نوعی از زیور. (منتهی الارب). قسمی از زیور زنان. || سربینی مردم. (مهذب الاسماء). ارنبة. || ریگ پشته. (کنز اللغات). پشتهء ریگ. (منتخب اللغات). || نام گیاهی است. (کنز اللغات) (کشف اللغات) (شمس اللغات) (منتخب اللغات). داروئی است. (مؤید الفضلاء از زفان گویا). || گورخر. (مؤید الفضلاء از دستور).
(1) - Lievre. os.
(2)
(3) - Lapin.
ارنب.
[اَ نَ] (اِخ)(1) صورتی فلکی از صور جنوب و آنرا بر مثال خرگوش توهم کرده اند و کواکب آن دوازده است. (جهان دانش). نام صورت چهارم از چهارده صورت فلکی جنوبی. (مفاتیح). و آن در زیر پای جبار است و چهار ستارهء عرش الجوزا و ستارهء ارنب در همین صورت است و آنرا بفارسی خرگوش یا خرگوش فلک گویند. || نام ستاره ای از قدر سیُّم در صورت ارنب.
(1) - Arneb. Lievre.
ارنب.
[اَ نَ] (ع اِ) نامی از نامهای زنان عرب. (منتهی الارب) (شمس اللغات) (آنندراج).
ارنبانی.
[اَ نَ نی ی] (ع اِ) جامهء خز مایل بسیاهی. (منتهی الارب).
ارنب الحنفیة.
[اَ نَ بُلْ حَ نَ فی یَ] (اِخ)زوجهء قتادة بن مغرب که چون پسری نزاد، قتادة او را طلاق گفت. رجوع بعیون الاخبار چ قاهره سال 1349 ج 4 ص 126 حاشیهء 2 شود.
ارنب بحری.
[اَ نَ بِ بَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)(1) حیوانی است صدفی شکل مایل بسرخی و مابین اجزاء او چیزی سبز مانند برگ اشنان و سر او در صلابت مثل سنگ و آن سمّ قتال و در نهایت حرارت و احراق است و ضماد کوبیدهء او بتنهائی و با تخم انجره سترندهء موی و همچنین طلاء روغن طبیخ او و سوختهء او جالی باصره و دندان و طلاء خون او جهت کلف و بهق نافع است و خاکستر سر او با پیه خرس و بتنهائی جهت داءالثعلب بغایت مفید است و ابن تلمیذ طلاء او را جهت گزیدن زنبور فادزهر سریع الاثر میداند. (تحفهء حکیم مؤمن). حیوانی است دریائی کوچک صدفی شکل سرخ رنگ و بر سر وی سنگ پاره ای است و اگر سر وی بسوزانند خاکستر آن نافع بود جهت داءالثعلب خاصه که با پیه خرس طلا کنند البته موی برویاند و اگر در چشم کشند آن خاکستر را جلاء دهد و از جملهء سموم قتاله است و خون وی گرم بر بهق و کلف چون طلا کنند زایل کند و خاکستر آن چون سنون سازند دندان را جلا دهد و علامت خوردن آن ضیق النفس و سرخی چشم و سرفهء خشک و دشخواری بول و نفث دم و درد معده و درد گرده و لون بول بنفشج بود و شش را ریش کند و از آن جمله است که کشنده بود و معالجهء آن به لعابات و روغن بادام شیرین و شیر زنان و خبازی و خطمی کنند جوشانیده. (اختیارات بدیعی). نوعی از حیوانات دریائی صدفی سفالپد(2) از خانوادهء سپی ئیده(3) که شامل سی نوع فرعی است و در همهء دریاها یافت شود. سیپیا. السبفیاس. (دمشقی). لسان البحر. ماهی مرکب. (تحفه). دِمیا(4). صاحب ذخیرهء خوارزمشاهی گوشت او را از سموم شمارد: و او را زهر دادند بر دست خادمی و آن زهر شحم ارنب بحری بود. (تاریخ بیهق). || استخوان ارنب بحری موسوم است به کف دریا. زبدالبحر. آذاریقون. فلومن.
os.
(1) - Le Lievre de mer.
os.I
(ترجمهء ابن البیطار لکلرک ج 1 ص 53 سه سطر به آخر مانده).
(2) - Cephalopodes.
(3) - Sepiides.
(4) - Seiche. Seche. Sepia.
ارنب بری.
[اَ نَ بِ بَرْ ری] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) بفارسی خرگوش نامند و بعربی خُزَز گویند و ارنب معرب از ارنبا سریانی است و آن حیوانیست معروف و گویند مثل زنان حایض شود و منقلب میگردد نر او بمادگی و بالعکس و بهترین او سفید است. در اول سیم گرم و در دوم رطب و گویند خشک است. پوشیدن پوست او مسخن بدن و معدل خلط و قاطع بواسیر و مانع تأثیر برودت در بدن و موی محرق و غیرمحرق او حابس خون همهء اعضا و خون برشتهء او جهت اسهال و قرحهء امعا و رفع سموم و طلاء خون گرم تازهء او جهت کلف و بهق و بثوری که آب سفید از آن ترشح کند و جوشش خشکی که در سر بهم رسد و مسکن دردهای کهنه و مغز سر او که مشوی باشد جهت رعشهء مرضی و دلوک او جهت اصلاح امراض لثه و درد آن و اعانت بر رویانیدن دندان اطفال و خاکستر دماغ او با پیه خرس و ماءالعسل و با آب پیاز عنصل جهت رفع داءالثعلب و پنیرمایهء او را چون بقدر قیراطی تا نیم مثقال با سرکه بنوشند جهت صرع و تحلیل شیر منجمد در معده و گزیدن افعی و ادویهء قتاله و سه قیراط او را با شراب جهت تب ربع مجرب دانسته اند و طلاء او جهت سرطان عجیب الفعل و دو مثقال او را چون بنوشند جهت رفع سیلان رطوبات رحم و شکم و آشامیدن و حمول آن بعد از طهر سه روز هر روز نیم مثقال مانع حمل زنان و زهرهء او را تأثیر بعکس پنیرمایه است و جلوس در طبیخ آن جهت نقرس و مفاصل و خوردن گوشت او مولد خون غلیظ و بهتر از خونی که از گوشت گاو و بز و میش بهم رسد و جهت بول در فراش و سلس البول و رعشه و فالج و امراض بارده نافع و اصلاح او پختن اوست به بخار آب و با روغن و شبت و مضر محرورالمزاج و مصلحش کاسنی است و سرکه و انار میخوش و چون مجموع او را پخته تناول نمایند جهت خدر نافع و هر گاه مجموع او را بسوزانند و سه مثقال آن را بنوشند جهت سنگ گرده مفید و چون جوف او را پاک نکرده در ظرفی بسوزانند و با روغن گلسرخ طلا نمایند جهت رویانیدن موی سر بسیار مؤثر و ضماد خاکستر استخوان او محلل خنازیر و پیه او جهت شقاق و منع ریختن مو و بول او جهت حدت باصره و سرگین او بقدر نیم درهم تا یک درهم شُرباً جهت سلس البول و بول در فراش نافع و تعلیق هر دو چشم او مورث هیبت در نظرها. و مؤلف تذکره گوید که چون هفت روز هر روز دو حبه از مغز سر او با دو اوقیه شیر تازه بنوشند منع سفیدی موی میکند و مجرب است. و مؤلف جامع الادویه گوید که چون خصیهء او را به نمک تلخ و ورس نمک سود کنند و دو دانگ آنرا سعوط نمایند جهت لقوه مجرّب است و خوردن او با روغن سداب جهت اخراج مشیمه آزموده است و بلیناس گوید که چون زهرهء او را بنوشند خواب به مرتبه ای بر او غلبه کند که تا سرکه به او ندهند و استنشاق نفرمایند بهوش نیاید و پنیرمایهء او را با سرکه پادزهر جمیع سموم میداند و گوید چون زن فرج او را پخته تناول نماید درحال آبستن گردد و هم چنین حمول سرگین او را در این باب بسیار مؤثر دانسته است و نگاه داشتن کعب او را بجهت رفع چشم بد گوید مؤثر است. (تحفهء حکیم مؤمن). لاغثورس و لاغرغیش (ظ: لاغوس)(1) خوانند، بپارسی خرگوش گویند بهترین آن است که لون او بسیاهی زند و بیابانی بود که سگ صید کرده باشد و طبیعت آن گرم و خشک است. خون وی خون گرم بود و بر بهق و کلف طلا کنند زایل کند و خون وی بریان کنند دفع سموم بکند و سحج را نافع بود و جلاء چشم دهد و دماغ وی بریان کرده جهت رعشه که بعد از مرض حادث شده باشد مفید بود و چون ضماد کنند دماغ وی بر جای دندان، زود بروید و در خواص آورده اند که پای وی چون بر زن تعلیق کنند آبستن نشود مادام که با وی باشد و بقراط گوید سر وی چون بسوزانند و با پیه خرس با سرکه طلا کنند بر داءالثعلب نافع بود و پنیرمایهء وی چون با نمک یا با روغن یا با عسل حل کنند و با سرکه بیاشامند منع آبستنی بکند و اگر زنی که هرگز آبستن نشود بعد از طهر بر خویش برگیرد آبستن گردد و آن پادزهر مجموع زهرهای کشنده است باذن الله تعالی خاصه گزیدگی افعی. و گویند چون بدن را بموی وی بخور کنند از سرما آسیبی نرسد اما گوشت وی خون غلیظ از وی حاصل میشود و حرق آن در نقرس و مفاصل نزدیکست بفعل مرق ثعلب در آن نشستن. گوشت وی اولی آن بود که با روغنها پزند مثل زیت و اگر بریان کنند ببخارات بهتر بود و وی سهر آورد و مصلح وی ابازیر بود. (اختیارات بدیعی). و رجوع به خرگوش شود.
iosp os.
(1)
ارنبتین.
[اَ نَ بَ تَ] (ع اِ) تثنیهء اَرْنَبَة. دو پرهء بینی.
ارنبر.
[] (اِخ) موضعی است قرب توخته (ماوراءالنهر). و نسخه بدل آن در حبیب السیر «اریر» است. (حبیب السیر جزو 3 از ج 3 ص 318).
ارنب رومی.
[اَ نَ بِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)(1) خوک هندی. خوکچه. قسمی از پستانداران قارِض.
(1) - Cobaye.
ارنبژ.
[اَ نَ بِ] (اِ) بقم باشد و آنرا ترخون و تبرخون نیز گویند و به تازی طبرخون خوانند. (فرهنگ رشیدی). و رجوع به ارنبیز شود.
ارنب و القلولی.
[اَ نَ بُ وَلْ قَ لَ لا](اِخ)(1) (ال ....) از صور فلکیهء شمالی، واقع بین دجاجة و فرس اول و دلفین و سهم و شلیاق.
(1) - Le Renard et I'Oie.
ارنبوی.
[اَ رَمْ بُ وی ی] (ص نسبی)سمعانی گوید این نسبت را در تاریخ نیشابور حاکم در طبقهء اخیره دیده ام و گمان برم منسوب ببعض قرای نیشابور است و ابوعبدالله محمد بن ابراهیم بن نصر ارنبوی است. (انساب سمعانی). و ظاهراً ارنبوی، منسوب به ارنبویه قریه ای به ری باشد. رجوع به فقرهء بعد شود.
ارنبویة.
[اَ رَمْ یَ] (اِخ) یکی از قراء ری و ابوالحسن علی بن حمزة کسائی نحوی مقری و محمد بن حسن شیبانی فقیه، صاحب ابی حنیفه در یک روز از سال 189 ه . ق. بدانجا درگذشتند و در همانجا هر دو را بخاک سپردند و ایشان با هارون الرشید از بغداد آمده بودند، و خلیفه بر آنان نماز گزارد و گفت: الیوم دفنت علم العربیة و الفقه، و این قریه را «رَنبویة» بسقوط همزه نیز نامند. (معجم البلدان). مؤلف مرآت البلدان گوید: این دهکده الحال خالصهء دیوان است شاه شهید آقامحمدشاه قاجار آنرا به مصطفی قلیخان برادر خود که جدّ امّی مؤلف است بسیورغال ابدی عطا فرموده بود هنوز در تصرف مؤلف است چند سال قبل زمین را بجهت زراعت شخم میزدند ریشهء درختی کهنه پیدا شد که هر وقت آتش می انداختند بوی صندل میداد بعد معلوم شد ریشهء درخت کاج همینکه کهنه شد بوئی شبیه ببوی صندل میدهد، شاید در قدیم الایام عمارت و باغی آنجا بوده و حالا منهدم است. از آب جاجرود مشروب میشود. سالی یکصد خروار غله ارتفاع آنجاست. سکنهء آنجا از طایفهء کردبچه میباشند و از دهات ورامین است.
ارنبة.
[اَ نَ بَ] (ع اِ) طرف بینی. (منتهی الارب). پشک. سربینی. پرّهء بینی. (غیاث). هَرِ بینی. تثنیه: ارنبتین. ج، ارانب. || خرگوش ماده. (منتهی الارب) (غیاث).
ارنبة.
[اَ نَ بَ] (اِخ) یا قُرَیْبَة. نام قَینة(1) ابن خطل ادرمیّ. (امتاع الاسماع ج 1 ص 378 و 394).
(1) - قینة؛ داه سرودگوی. (منتهی الارب).
ارنبه.
[اُ رُ نُ بَ / بِ] (اِ)(1) برابرا. قسمی خرفه.
(1) - Portulaca Oberacea.
ارنبه.
[] (اِخ) یا ارنیه. ملکهء روم (؟): ملکت ارنبه پنج سال بود. (مجمل التواریخ و القصص ص 137). ارنیة التی اخذت الملک من ابیها. (تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء حمزه ص 53).
ارنبیز.
[اَ رَمْ] (اِ) ارنبیژ. ترخون، سبزی خوردنی معروف. (شعوری). || چوب بقم را گویند که بدان چیزها رنگ کنند و آنرا تبرخون هم خوانند و معرّب آن طبرخون است. (آنندراج). ارنبژ. (رشیدی). رجوع به ارنیبژ شود.
ارنبیة.
[اَ نَ بی یَ] (ع اِ) گیاهی است که بگیاه نصی ماند. اُرَینبه. رجوع به ارینبه شود.
ارنبیه.
[اَ نَ بی یَ] (ع مص جعلی، اِمص)برگشتن پلک بالا یا زیر، که چشم بر هم نیاید، چنانکه چشم خرگوش در خواب.
ارنت.
[اُ رُ] (اِخ)(1) شوهر ردگونه(2) دختر اردشیر دوم هخامنشی. (ایران باستان ص 1154 و 1158).
(1) - Oronte.
(2) - Rodogune.
ارن تاس.
[اُ رُ] (اِخ)(1) یکی از افراد خاندان هخامنشی و یکی از بهترین سرداران ایران بزمان اردشیر دوم هخامنشی. وی در جنگ کوروش صغیر با اردشیر دوم شرکت کرد ولی خواست به کوروش خیانت کند و با این مقصود به او پیشنهاد کرد هزار نفر سوار به او دهد، تا او بدستهء سواره نظام اردشیر، که آذوقه و علیق را معدوم میکرد، ناگهان بتازد. کوروش پذیرفت و او پس از آن نامه ای بشاه نوشته خدمات سابق خود را یادآور شد و خواهش کرد که شاه بسواره نظام خود امر کند او را مانند دوست بپذیرند. شخصی که مأمور رسانیدن نامه بود، آن را نزد کوروش برد. او اُرُنْتاس را احضار و توقیف کرد. بعد مجلس مشورتی از هفت نفر رجال درجهء اول خود تشکیل داده فرمود او را محاکمه کنند و در همان وقت بسرداران یونانی گفت سپاهیان یونانی را تحت اسلحه درآرند. اُرُن تاس محکوم به اعدام گردید و تمام حضار و حتی اقربای او برخاسته کمربند او را گرفتند. کزنفون گوید که موافق عادات پارسی این اقدام دلالت میکرد بر اینکه متهم محکوم به اعدام شده و حکم را اجرا خواهند کرد. اشخاصی که میبایست در پیش او بخاک افتند (یعنی پای او را ببوسند)، در این موقع نیز بخاک افتادند، اگرچه اُرُن تاس نمیدانست که میخواهند او را بکشند (در اینجا سخنان کزنفون متناقض است. اگر گرفتن کمربند علامت اعدام بود، چگونه نمیدانست؟) بعد اُرُن تاس را بچادر آرتاپارت، که باوفاترین مستحفظ کوروش بود، بردند و از این ببعد دیگر کسی او را ندید و کسی از روی یقین ندانست، که چگونه او را کشتند. (ایران باستان صص 1010 - 1011). و رجوع به فهرست ایران باستان شود.
(1) - Orontas.
ارن تاس.
[اُ رُ] (اِخ)(1) (رود...) نام رودی در سوریّه که آنتیگون شهری در کنار آن بنا کرد و نام آنرا آنتی گونیا(2) نهاد. (ایران باستان ص 2049). ارن تس.
(1) - Orontas.
(2) - Antigoneia.
ارن تبات.
[اُ رُ تُ] (اِخ) مؤسس خاندان پادشاهان پُنت (بنطس). (ایران باستان ص 2148). و رجوع به ارن توبات شود.
ارن تس.
[اُ رُ تِ] (اِخ)(1) والی ارمنستان بزمان اومن. (ایران باستان ص 2013).
(1) - Orontes.
ارن تس.
[اُ رُ تِ] (اِخ) (رود و وادی...) رجوع به ارن تاس و ایران باستان ص2061 و 2064 و 2096 و 2110 و 2112 و 2335 و 2342 شود.
ارن تس.
[اُ رُ تِ] (اِخ) نام کوه الوند بیونانی که در اوستایی ائورونت باشد. (ایران باستان ص 178).
ارن توبات.
[اُ رُ تُ] (اِخ)(1) پدر مهرداد پدر آریُبرزن معاصر اردشیر دوم هخامنشی. (ایران باستان ص1147).
(1) - Orontobate.
ارن توبات.
[اُ رُ تُ] (اِخ) حاکم شهر هالیکارناس بزمان داریوش سوم و مدافع آن در برابر اسکندر. (ایران باستان ص 1274 و 1275 و 1379).
ارن توبات.
[اُ رُ تُ] (اِخ) مادی. والی ماد در زمان اومن و آنتیگون جانشینان اسکندر. (ایران باستان ص 2019).
ارنج.
[اَ رَ] (اِ) آرنج. (جهانگیری). بندگاه ساعد و بازو. مرفق. (برهان).
ارنج.
[] (اِ) قسمی ماهی دریای خزر و آنرا ماش نیز نامند.
ارنجویس.
[اَ رَ یِ] (اِخ)(1) شهری است باسپانیا.
(1) - Aranjuez.
ارند.
[اَ رَ] (اِ) بهندی درخت خروع است. (فهرست مخزن الادویه). کرچک. ارندی.
ارند.
[اُ رُ] (اِخ) نهر انطاکیه و نهرالرستن معروف به عاصی، در اوّل آن را میماس خوانند و چون از حماة گذرد آن را عاصی نامند و چون به انطاکیه رسد وی را ارند گویند و نامهای دیگر نیز دارد. ابوعلی گوید که همزه در ارند، نام نهر مزبور، باید فاء باشد و نون آن زائده است و جایز نیست که جز این بود، چه نظیر آن نیامده و سیبویه عرند آورده: و القوس فیها وترٌ عرند. (معجم البلدان). ارند نام دیگر نهر عاصی است. این رود از وسط حمص و حما بولایت حلب داخل شده از قرب انطاکیهمیگذرد و سپس ببحر ابیض می ریزد. کلمهء ارند از «اورنت» نام قدیمی وی مأخوذ است. (قاموس الاعلام ترکی). ارنط.
ارند.
[] (اِخ) (ده...) موضعی است در بیش از دوفرسنگی میانهء جنوب مشرق تلّ کرد.
ارن داپانت.
[اُ رُ] (اِخ)(1) یکی از نجبای پارتی بزمان اشک سیزدهم، اُرُدِ اول. (ایران باستان ص 2336).
(1) - Orondapantes.
ارنداق.
[اَ رَ] (ترکی، اِ) یرنداق. یَشمه. تسمه. حمیر. حمیره که بدان زین بندند. (منتهی الارب در ح م ر). اشکز.
ارندان.
[اَ رَ] (اِ) انکار و حاشا. (برهان) :خلق درنیافتند وی را مهجور کردند و برخاستند بانکار و ارندان. (از طبقات پیر هرات خواجه عبدالله انصاری از جهانگیری و فرهنگ رشیدی و شعوری).
ارندبرند.
[] (اِ) بیخیست شبیه به پیاز شکافته و از سیستان آرند و مؤلف تذکره گوید که او بیخ سوسن سفید است که بفارسی او را سوسن آزاد نامند و زنبق (؟) عبارت از او است. بغایت گرم و جذاب و جالی و طلاء او جهت قطع خون بواسیر مفید و آشامیدن او بغایت مدر حیض و قدر شربتش تا یک درهم است و مؤلف مالایسع گوید که او بیخ سوسن احمر بری است که دلبوس نامند. (تحفهء حکیم مؤمن). داروئی است همچون پیاز شکافته، از جانب سیستان آرند، بواسیر بدان علاج کنند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). لکلرک در ترجمهء ابن البیطار «اریدبرید» گوید این کلمه بصور مختلف ضبط شده است: ارتدبرید، اربرید. و داود ضریر انطاکی گوید: ارند برند، اصل سوسن ابیض است. در نسخه ای خطی از ذخیرهء خوارزمشاهی «ارند و برند» آمده است. و رجوع به اریدبرید شود.
ارندج.
[اَ / اِ رَ دَ] (معرب، اِ) معرب رنده. یَرندج. چرم سیاه. (منتهی الارب). پوست سیاه. (مهذب الاسماء): و مما اخذوه [ای العرب] من الفارسیة الارندج، الجلود التی تدبغ بالعفص. (ابن درید در جمهره از سیوطی در المزهر). الارندج و الیرندج؛ اصله بالفارسیة رَنْدَه و هو جلد اسود، و انشد الاعشی:
علیه دَیابُوذٌ تَسَرْبَلَ تحته
ارندَج اسکاف یُخالط عِظلِما.
و انشد العجّاج:
کأنّه مُسَرْوَلٌ ارندَجا.(المعرب جوالیقی).
ارنده.
[اَ رَ دَ] (اِخ) شهرکیست به اسپانیا. و آنرا اروپائیان ارندادُدوئرو(1) نامند (کاستیل قدیم)(2) از ایالت بورگس(3) واقع در کنار دوئرو، دارای 5720 تن سکنه و جمعیت ناحیهء مزبور 33900 تن است.
(1) - Aranda de Duero.
(2) - Vieille Castille.
(3) - Burgos.
ارنده.
[اَ رَ دَ] (اِخ)(1) (رود...) شعبه ای است از اِبْر در ناحیهء ارندهء مذکور.
(1) - Aranda.
ارندی.
[] (اِ) بهندی خروع [کرچک]است. (تحفهء حکیم مؤمن). حبّ درخت خروع. (فهرست مخزن الادویة). اَرَنْد.
ارنژ.
[اُ رُ] (فرانسوی، اِ)(1) (از اورنژ(2)، از ریشهء اُرانژ(3) فرانسه، به معنی نارنج) نام عامیانهء نوعی قارچ برنگ سرخ طلائی و مأکول است و بمناسبت همین رنگ آنرا بدین نام خوانده اند.
(1) - Oronge.
(2) - Ouronjo.
(3) - Orange.
ارنس.
[اِ نِ] (اِخ) موضعی است در بِهرُستاق لاریجان. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 115 بخش انگلیسی).
ارنس پاد.
[اُ نُ] (اِخ) از نامهای پارتی ایرانی. (ایران باستان ص 2196). از جمله نام والی بین النهرین بزمان اشک هیجدهم اردوان سوم که طرفدار تیرداد گردید. (ایران باستان ص 2403).
ارنست.
[اِ نِ] (اِخ)(1) یکی از سلاطین ساکس و پسر فردریک دوم است. ارنست پس از وفات وی در 1464 م. بسلطنت رسید و در سال 1485 م. ملک موروث خود را با برادر کوچک خویش آلبرت تقسیم کرده دو سلاله از نسل این دو برادر بوجود آمد: یکی سلالهء ارنست که حائز رتبهء دوکی در ساکس گردید و دیگری سلالهء آلبرت که حائز مقام سلطنت آن ناحیه شد. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Ernest.
ارنست اگوست.
[اِ نِ اُ] (اِخ)(1) نخستین امیر هانور که حق انتخاب امپراطور را داشت. مولد او کالِنْبِرگ است. و در جنگهای ضدّ لوئی چهاردهم (1629 - 1698 م.) شرکت کرد.
(1) - Ernest - Auguste.
ارنست اگوست.
[اِ نِ اُ] (اِخ) پادشاه هانور، پسر ژرژ سوم پادشاه انگلستان. مولد او لندن است. وی در جنگ با عساکر فرانسه در هنگام انقلاب و عصر امپراطوری (1771 - 1851 م.) ابراز شجاعت کرده است.
ارنط.
[اُ رُ] (اِخ)(1) (نهرال ....) رجوع به اُرُند شود.
(1) - Oronte.
ارنک.
[ ] (اِخ) ابن بیروشنک(1) پدر ویرک پدر میشخوریار پدر منوچهر پادشاه پیشدادی است. (فارسنامهء ابن البلخی چ کمبریج ص 12).
(1) - طبری: سروشنک.
ارنک.
[ ] (اِخ) پانزدهمین از خانان اوزبک خیوه. رجوع به محمد ارنک و طبقات سلاطین اسلام ص 250 شود.
ارنک.
[ ] (اِخ) بیستمین از خانان اوزبک خیوه از 1126 تا 1127. وی پس از «یادگار» بحکومت رسیده است. (طبقات سلاطین اسلام ص 250).
ارنکتمور.
[ ] (اِخ) داماد قیدوخان. (حبیب السیر جزو 1 از ج 3 ص 49 و 50).
ارن کوی.
[اَ رَ کَ] (اِخ) قریه ای است در نزدیکی استانبول در جهت آناطولی و در پنج هزارگزی جنوب شرقی قاضی کوی و به اعتبار قدمت و نوی به دو قسم منقسم میشود: قریهء قدیم تقریباً در مسافت نیمساعتی از ساحل و راه آهن واقع شده و چهل پنجاه خانهء دهقانی و چند بنای نسبةً عالی دارد. اما قریهء جدید در طرفین خط آهن واقع است و دارای باغها و باغچه ها و بناهای زیباست. بمناسبت خط آهن این قریه روزبروز توسعه می یابد و معمور میشود. انگور آنجا بخوبی مشهور است و نهالهای تاک بسیار از باغهای فرانسه آورده و پرورش داده و چندین باغ آماده ساخته اند از این تاکستانها شرابهای شبیه بشراب فرانسه بعمل می آورند. هوایش سالم و معتدل است و خانه های ییلاقی دلنشین دارد. مردمان بسیار در فصل زمستان نیز در این محل اقامت می کنند. (قاموس الاعلام ترکی).
ارن کوی.
[اَ رَ کَ] (اِخ) قصبه ای کوچک در سنجاق و قضای بیغا در قرب 15 هزارگزی جنوب غربی آن و تقریباً در نیمساعته راه ساحل دریا واقع شده است وآن قصبه ای است قدیمی و نام باستانیش اوفرینیوم بوده اکثر اهالی مسلمان و بقیه رومی اند. یک تلگرافخانه و یک ادارهء رسومات دارد. اطرافش حاصلخیز و برای نشو و نمای نباتات مساعد است. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به کلمهء بیغا شود.
ارنگ.
[اَ رَ] (اِ)(1) اورنگ. اورند. مکر و فریب و حیله.
(1) - Finesse mechante.
ارنگ.
[اَ رَ] (اِخ) (رودِ ...) در اوستا «رَنگها» اسم رودی است با آنکه مکرراً در اوستا از آن اسم برده شده است و در کتب پهلوی غالباً به آن برمیخوریم باز تعیین محل آن مشکل و بطور حتم نمیدانیم که کدام از رودهای معروف حالیه در قدیم چنین نامیده میشده است. بواسطهء قاصر بودن عبارات اوستا و درهم و برهم بودن مندرجات کتب پهلوی راجع به آن مستشرقین هر یک رود معروفی را حدس زده اند، وندیشمان(1) گمان میکند که در اوستا از رود رنگها سند مقصود باشد. هارلز(2) مینویسد که آمودریا (جیحون) از آن اراده شده است. اشپیگل(3) و یوستی(4) و گایگر(5) به سیردریا حدس زده اند. دُلاگارد(6)بسیار دور رفته و آنرا رود معروف روسیه وُلگا(7) پنداشته است. دارمستتر بکلی از مشرق منحرف گشته آن را در مغرب عبارت از دجله دانسته است. مارکوارت(8) می نویسد از بندهشن که ذکرش بیاید مفهوم میشود که رنگها (ارنگ) رود زرافشان باشد در سغد. بارتولومه(9) و وست(10) آنرا رود داستانی و افسانه و نیم افسانه تصور کرده اند. بی شک در عهد اوستا رنگها اسم رود مخصوص معروفی بوده است و بعدها بمرور زمان از تعیین محل آن قاصر آمده اند تا آنکه در عهد تدوین کتب پهلوی که حالا در دست داریم این رود رنگ و روی رود معنوی گرفته یا بقول برخی از مستشرقین مثل رود افسانه ای شده. در میان احتمالات مذکوره سِند و وُلگا کمتر جالب دقت است مندرجات اوستا نیز تا بیک اندازه بر خلاف این است که رنگها در مغرب و از آن دجله مقصود باشد در بندهش بسا کلمهء اَرَگ یا ارنگ بجای رنگهای اوستا استعمال شده است، در فصل بیستم که مخصوصاً از رودها صحبت میدارد در آغاز مفصلاً از ارنگ و وه روت یاد کرده گوید «دو رود از شمال (اپاختر) البرز (هربورچ) یکی بسوی مغرب (خوروران) جاری است و موسوم است به ارنگ دیگری بسوی مشرق (خوراسان) جاری است و موسوم است به وه روت (ونگوهی در اوستا)». پس از آن بندهش طوری این دو رود را تعریف کرده است که قهراً باید آنها را از رودهای مینوی تصور کرد چه میگوید 18 رود دیگر که از سرچشمهء آنها برمیخیزد دوباره به ارنگ و وه روت میریزد ارنگ و وه ورت باقصی حدود زمین میرود و بدریا ریخته میشود تمام کشورها از آنها سیراب میگردد هر دو باز در دریای فراخکرت بهم میرسد دگرباره بسرچشمه ای از همانجائی که آمده برمیگردد همانطوری که روشنائی از البرز بدر آمده دگرباره بسوی آن فرودمی آید آب نیز از البرز بیرون آمده و به آن فرومیرود... پس از شرحی از این قبیل داستان باز در فقرهء 8 همین فصل از بندهش آمده است: «من دوباره متذکر میشوم که ارنگ رودی است در خصوص آن گفته شده است که آن از البرز می آید و بمملکت سوراک(11) میرود در اینجا آنرا «آمی» مینامند». از این فقرهء بندهش برمی آید که رنگ همان زرافشان باشد چه سوراک بجای کلمهء سغد میباشد و از فقرهء 29 از فصل 15 بندهش بخوبی برمی آید که سوراک بجای سُغد اوستا استعمال شده است. در تفسیر پهلوی نیز در فقرهء 4 از فرگرد اول وندیداد سُغذ به سوریک(12) ترجمه شده است ولی آمی یادآور آمودریاست. بندهش در متمم فقرهء مذکور ارنگ را تا بمملکت مصر سیر داده و در آنجا به آن اسم نیو (نیل؟) میدهد. چنانکه ملاحظه میشود با این بیانات درهم وبرهم تعیین محل رود بغایت دشوار است (فصل 21 فقرهء 3 بندهش نیز ملاحظه شود) بسا در کتب پهلوی اروند بجای ارنگ آمده و این بیشتر مایهء اشتباه شده است چه از بعضی کتب صراحةً برمی آید که اروند در پهلوی اسم دجله است از این قبیل در فصل 3 از بهمن یشت در فقرهء 5 از اروند و فرات و اسورستان اسم برده شده است در فقرات 21 و 38 باز اسم اروند دیده میشود بهمن یشت که بخصوصه از آخرالزمان صحبت میدارد یکی از علائم ظهور سوشیانس را جنگی که در عراق واقع خواهد شد میشمارد بنابراین اروند در آنجا کلیةً به معنی دجله است. (رجوع کنید برسالهء سوشیانس تألیف نگارنده). در فقرهء 2 از فصل 92 دادستان دینیک آمده است: «آبی که از اردویسور ناهید میریزد باندازهء تمام آبهائی است که در جهان جاری است به استثنای اروند... محل اردویسور در سپهر است». در اینجا نمیتوانیم بگوئیم که از اروند دجله اراده شده است یا آنکه بجای رنگها استعمال شده رودی در مشرق ایران مقصود است. در آفرین هفت امشاسپند آمده است: بکند که اُوْروَنت دارای تمام قوتها شود. رجوع کنید به اوستای اشپیگل(13) ج 3 ص 236. اشپیگل در اینجا کلمهء اوْروَنت (اروند) را همان ارنگ بندهش و رنگهای اوستا دانسته مثل انکتیل دُپرون(14) آن را با سیردریا یکی میداند. چنانکه ملاحظه میشود در کتب پهلوی اروند هم برای دجله استعمال شده است و هم برای رنگهای اوستا. فردوسی هم صراحةً میگوید :
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان.
میتوان گفت که متأخرین اشتباهاً کلمهء اروند را در پهلوی بجای کلمهء «اَرَک» یا «ارنگ» استعمال کرده اند چه «زادسپرم» بعینه مثل فقرهء اول از فصل بیستم بندهش از دو رود اوستا رنگها و ونگوهی اسم برده گوید از شمال کوه البرز دو رود بیرون می آید ولی بجای آنکه مثل بندهش بیکی از این دو رود ارنگ و بدیگری اسم بدهد اولی را اروند و دومی را وه مینامد اروند همان الوند است فقط راء بلام تبدیل یافته است. یاقوت حموی در معجم البلدان و کلیهء فرهنگها اروند ضبط کرده بجای الوند کوه معروف همدان دانسته اند اروند یا الوند صفت است به معنی تند و چالاک و توانا در اوستا اَاُورونت مذکور استعمال شده است از آن جمله در فقرهء 131 آبان یشت در تفسیر پهلوی این کلمه اروند شده. در ادبیات فارسی گذشته از آنکه اروند اسم کوه و رودی است بمعانی که در اوستا آمده نیز استعمال شده است. فردوسی گوید :
به ارمان و اروند مرد هنر
فرازآورد گنج و زرّ و گهر.
اَاُوروت اسپ در اوستا اسم پدر کی گشتاسب است امروز لهراسب گوئیم معنی لفظی آن دارندهء اسب تندرو میباشد. در عهد ساسانیان همین کلمه با کلمات دیگر ترکیب یافته جزو اسامی خاص آن زمان گردید مثل اروندزیک پسر خسروپرویز که بدست شیرویه کشته شد. (حمزهء اصفهانی چ برلن ص 42). همانطوری که ایرانیان کوه بلند و باشکوه و بزرگ همدان را اروند نامیده اند بمناسبت شکوه و بزرگی و تندی رود دجله به آن نیز اروند نام نهاده اند ولی آن مربوط برنگهای اوستا نیست. از مندرجات خود اوستا چنین برمی آید که این رود در مشرق واقع است نظر بقرائن آمودریا و سیردریا بیش از سایر رودها قابل توجه است و بخصوصه سیردریا. اینک جاهائی که در اوستا از رنگها ذکری شده است: در فرگرد اول وندیداد در فقرهء 19 آمده است: «سرزمینی که در سرچشمهء رنگها واقع است شانزدهمین مملکتی است که من اهورامزدا بیافریدم. ساکنین آنجا سر و بزرگ ندارند اهریمن در آنجا زمستان دیو آفریده پدید آورد و تئوژیه را در آنجا مسلط نمود». در این جا از سرزمین رنگها خاکی اراده شده که این رود از آنجا میگذرد. در فرگرد مذکور 16 مملکت نامیده شده است که غالباً در مشرق واقع هستند و در تعیین محل آنها ابداً اشکالی نداریم از آن جمله است سغد (سمرقند) و مرو و بلخ و هرات و جرجان و قندهار و هلمند (سیستان) و ری و هند و کابل و طبرستان در سر این ممالک اختلافی در میان نیست چه اسامی آنها در اوستا غالباً شبیه به اسامی امروزی این ممالک است یا آنکه بطور تحقیق میدانیم که این ممالک در قدیم چنین نامیده میشده اند مجموعاً از شانزده مملکت اسم برده شده آریاویچ (خوارزم - خیوه؟) در سر آنها جای دارد و مملکت رنگها آخرین آنهاست. نظر به آنکه قسمت بزرگ این ممالک چنانکه ذکر کرده ایم معلوم و از برای قسمت دیگر حدسهای تقریباً درست میتوان زد جهت ندارد یکی دو تا از این ممالک را که از برای آنها بواسطهء عدم اطلاع کافی خود نمی توانیم محلی معین کنیم افسانه بشماریم اگر نمی توانیم بطور یقین بگوئیم که کدام رود در مشرق ایران از رنگها اراده شده است ولی بطور حتم میتوانیم بگوئیم که این رود با دجله یکی نیست چه در فقرهء مذکور وندیداد از زمستان آنجا صحبت شده عراق دارای زمستانی که قابل شکایت باشد نیست دیگر آنکه در آن فقره ای مندرج است که ساکنین رنگها سر و بزرگی ندارند و این مناسب تر است بحال تورانیان چادرنشین و بیابان نورد که در طرف مشرق در اقصی حدود ایران منزل داشته اند تا بحال ساکنین قدیم عراق که از سه هزار سال پیش از مسیح نوبه بنوبه در تحت سلطنت سومر و آکاد و بابل و آشور و ایران بوده اند. اما قوم تئوژیه را که بر مملکت رنگها مسلط بوده باید قومی فرض نمود مثل قوم غیرآریائی که بر مملکت وارِن (طبرستان) مسلط شده بود و در فقرهء 17 از فرگرد اول وندیداد از آن سخن رفته است. در فقرهء 63 آبان یشت که از رنگها ذکری شده اطلاع مخصوصی بدست نمی آید چه از خود «پااورو» کسی که نذر کرده از برای ناهید در کنار رود رنگها قربانی کند اطلاعی نداریم ولی از فقرهء 81 همین یشت میتوان استنباط کرد که رنگها در مشرق واقع است و احتمال دارد که سیردریا باشد چه یواِیشت از خاندان فریان در جزیرهء موج شکن رنگها از برای ناهید قربانی کرد. فریان تورانی همان است که گاتها یسنا 46 قطعهء 12 از او اسم برده از دوستان زرتشت شمرده شده است لابد خاندان و بازماندگان او مناسب تر است که در سرزمین خود در خاک توران قربانی کنند تا در کنار دجله، در مهریشت در فقرهء 104 مندرج است: «به مهر درود میفرستیم کسی که دست بلندش پیمان شکن را گرفتار سازد گرچه او در شرق باشد گرچه او در غرب باشد گرچه او در دهنهء رنگها باشد گرچه او در مرکز زمین باشد». در فقرات 18 و 19 از رشن یشت آمده است. «ای رشن پاک اگر هم تو در سرچشمهء رنگها باشی ما ترا بیاری میخوانیم ای رشن پاک اگر هم تو در دهنهء رنگها باشی ما ترا بیاری میخوانیم.» از فقرات فوق برمی آید که از رنگها رودی در اقصی حدود اراده شده است و این قهراً ما را به سیردریا متوجه میسازد. دیگر از جاهایی که در اوستا از رنگها ذکری شده است فقرهء 29 بهرام یشت است از این قرار: «بهرام (فرشتهء پیروزی) بزرتشت نیرو و قوت در بازوان و صحت بدن و پایداری بخشید و آن قوهء بینائی که ماهی در آب زندگانی کننده کَرَ(15) دارد که یک گرداب را بباریکی موئی در رنگهای پهن و ژرف بعمق هزار قد آدمی تواند دید». در این فقره از وسعت و عمق و بزرگی رنگها سخن رفته است بنابراین تعریف زرافشان که نسبةً رود کوچکی است مناسبتی با آن ندارد. در رام یشت در فقرهء 27 گوید: «از برای او (وایو = فرشتهء هوا) گرشاسب در گوذ(16) در جوی رنگها در بالای تخت زرین فدیه آورد». گوذَ همین یک بار در اوستا آمده است. همینقدر میدانیم که یکی از شعبات رنگها میباشد. در این جا یادآور میشویم که کلیهء اعمال گرشاسب در سیستان و کابل صورت گرفت لابد در کنار رود معروف سرزمین خود یا مجاور آن فدیه نثار فرشتهء هوا کرده از او خواستار بوده که وی را به انتقام کشیدن از خون برادرش موفق بدارد هرچند که سیستان و کابل نیز از سرزمین آمودریا و زرافشان و سیردریا دور است ولی در این فقره ذکر اسم یل زابُلی بکلی خیال ما را از دجله منصرف میسازد. (یشتها تألیف پورداود ج1 صص222 - 227).
(1) - Windischman.
(2) - Harlez.
(3) - Spiegel.
(4) - Justi.
(5) - Geiger.
(6) - De Lagard.
(7) - Volga.
(8) - Marquart.
(9) - Bartholoma.
(10) - West.
(11) - Surak.
(12) - Surik.
(13) - Spiegel.
(14) - Anquetil Duperron.
(15) - Kara.
(16) - Gudha.
ارنگه.
[اَ رَ گَ] (اِخ) النگه. النگه رودبار. ناحیتی واقع در مغرب لواسان.
ارنم.
[اَ نُ] (اِخ) بقول نصر وادیی است در حجاز و همو گوید که آنرا اریم با یاء هم خوانده اند. (معجم البلدان).
ارنواز.
[اَ نَ] (اِخ) (مرکب از ارنهء اوستائی، بمعنی سزاوار و خوب + واز، به معنی واژه و سخن. نیکوسخن و آنکه سخنش رحمت می آورد) اَرِنَوَک(1). خواهر جمشید است که با خواهر دیگر شهرناز در حبالهء ضحاک بودند و فریدون این هر دو خواهر را گرفت و ضحاک را بکشت. (جهانگیری) (برهان) (رشیدی). و بقولی او را دختر جمشید دانسته اند: «او [ فریدون ] را سه پسر بودند: دو مهتر از شهرناز خواهر جمشید، و بروایتی گویند ایشان از دختر ضحاک زادند، و کهترین پسر از ارنواز خواهر جم.»(2) (مجمل التواریخ و القصص ص27). در درواسپ یشت اوستا بندهای 13 و 14 آمده که فریدون برای ایزد گوش قربانی کرد و از او درخواست که بر ضحاک غلبه کند و دو زن وی سنگهوک (شهرناز) و اَرِنَوَک (ارنواز) را که برای توالد و تناسل دارای بهترین بدن و برای خانه داری برازنده هستند از او برباید. (یشتها تألیف پورداود ج1 ص193 و ج2 ص150) :
دو پاکیزه از خانهء جمشید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده رویان یکی شهرناز
دگر ماهروئی بنام ارنواز.فردوسی.
در ایوان شاهی شبی دیریاز
بخواب اندرون بود با ارنواز.فردوسی.
(1) - Arenavak. (2) - طبری این دو زن را: اروناز و سنوار. (حاشیه: ارونان - ارونادسیوار - تنوار) ضبط کرده است (ص 205).
ارنوبیوس.
[اَ نُ] (اِخ)(1) عالم معانی و بیان رومی در مائهء سوم میلادی. (یسنا تألیف پورداود ج 1 ص 86).
(1) - Arnobius.
ارنون.
[ ] (اِخ) (غرّنده) (سفر تثنیه 2: 24) رودی است در طرف شرقی بحرالموت و در قدیم حدود موآبیان و عمونیان و پس از آن حدود موآبیان و اموریان و اخیراً حدود موآبیان و سبط راوبین را جدا میکرد. (سفر اعداد 21: 13 و یوشع 13: 16). و اکنون آن را الموجب گویند. طول وی تخمیناً پنجاه میل است و در بحرالموت جاری است. آب آن در فصل زمستان بسیار، ولی در قلب الاسد نزدیک به خشکی میرسد. (قاموس کتاب مقدس).
ارنونداسب.
[اَ نَ وَ] (اِخ) نام پدر ضحاک. (جهانگیری) (رشیدی).
ارنوین.
[اَ] (اِخ) موضعی است در ولایت ارض روم بمسافت 24 میلی جنوب شرقی باطوم. موقع آن در کنار نهرجوک و اکثر خانه ها از چوب است و آن ملک مسلمانان است. سکنهء وی قریب 500 تن و اهم صادرات کره و عسل و شمع و زیتون و زیت باشد. (ضمیمهء معجم البلدان).
ارنه.
[اُ نَ] (ع اِ) خور. مِهر. شمس.
ارنه.
[اُ نَ] (ع اِ) پنیر تر. (مهذب الاسماء). پنیر دلمه. || شراب. || دانه ای که شیر را پنیر می گرداند. || جایگاه حربا بر درخت چون برخیزد. (مهذب الاسماء). ارنة الحرباء؛ جائی از درخت که حربا بر آن بایستد. آشیان حربا که از چوب باشد. ج، اُرن. (مهذب الاسماء).
ارنه.
[اَ نَ] (حرف ربط مرکب) مخفف اگرنه.
ارنه.
[اِ نِ] (اِخ) (قاموس الاعلام ترکی). رجوع به اِرْن(1) (شط و بحیره) شود.
(1) - Erne.
ارنه.
[اِ نِ] (اِخ) کرسی مایِن از ناحیهء ماین، واقع در ساحل اِرْنِه(1) از شعب لوار، دارای 4766 تن سکنه و راه آهن از آن گذرد.
(1) - Ernee.
ارنی.
[اُ رَ نا] (ع اِ) اُرانی. دانه ای که شیر را پنیر می گرداند. (منتهی الارب).
ارنی.
[اَ رِ] (ع جملهء فعلیهء امری) (از: اَرِ + ن + ی) بنما مرا. و این اشارت است بقصهء موسی علیه السلام : قال رب ارنی انظر الیک (قرآن 7/143)؛ گفت موسی (ع) ای پروردگار من بنما مرا دیدار خود تا ببینم بسوی تو، قال لن ترانی (قرآن 7/143)؛فرمود حق تعالی که هرگز دیدن نتوانی مرا و کلمهء ارنی مرکب است از لفظ اَرِ و نون وقایه و یای متکلم و لفظ ارنی در فارسی بسکون رای مهمله نیز آمده. (از غیاث اللغات) :
موسی از این جام تهی دید دست
شیشه به کهپایهء اَرْنی شکست.نظامی.
مرغ اَرْنی گو ز شوق لن ترانی میکند
پیش موسی خارخار وادی ایمن گل است.
سالک یزدی.
چو رسی به کوه سینا اَرِنی مگوی و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب لن ترانی.
ارنیبژ.
[اَ رَنْ یَ بِ] (اِ) بقم باشد و آنرا ترخون و تبرخون نیز گویند و معرب آن طبرخون باشد. (جهانگیری). چوب بقم را گویند که بدان چیزها رنگ کنند و آنرا تبرخون هم خوانند و بعضی بتقدیم بای ابجد بر یای حطی بر وزن سحرخیز گفته اند. (برهان). و رجوع به ارنبیز شود.
ارنیتوغالن.
[اُ لُ] (معرب، اِ)(1) بصل الفار. بصل الزیز. صاصلا. صوصلا. صاصلی.
(1) - Ornithogalum Unbellatum. Orinthogale.
ارنیدو.
[اَ] (اِخ)(1) (قصبهء...) قصبه ای نزدیک نهر سیداکوس در اسپانیا. (حلل السندسیة ج 2 ص 176). و رجوع به ارنیط شود.
(1) - Arnide.
ارنیده.
[] (اِخ) از بلاد اسپانیا. (حلل السندسیة ج1 ص40).
ارنیس البحر.
[اَ رِ سُلْ بَ] (اِخ)(1) شهری است باسپانیا. (حلل السندسیة ج 2 ص 284). رجوع به ارنیش شود.
(1) - Arenis.
ارنیش.
[اُ] (اِخ) ناحیه ای از اعمال طلیطله در اندلس. (معجم البلدان).
ارنیط.
[اُ] (اِخ) شهری است در مشرق اندلس از اعمال تطیلة، بین آن و تطیله ده فرسنگ مسافت است و بین آن و سرقسطة 27 فرسنگ است. ابن حوقل گوید این شهر از بلاد اسلام دور است. (معجم البلدان). مؤلف حلل السندسیة گوید: گمان برم که ارنیط همان ارند(1) باشد. (حلل السندسیة ج 1 ص 79). در زمان ابن حوقل و یاقوت حموی ارنیط در دست عیسویان بود. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Arnedo.
ارنی طرنک.
[اُ طُ رَ] (فرانسوی، اِ)(1)رجوع به اُردک پوز شود.
(1) - Ornithorynque.
ارنیفس.
[] (اِ) بیونانی فلفل است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه).
ارو.
[] (اِخ) قصبه ای بمشرق بهبهان.
ارو.
[اَرْ رو] (اِخ) مجمع الجزایر (گنگبار) ماله در شمال استرالیا که قریب 80 جزیره است و آن تقریباً بین 5 و 7 درجه عرض جنوبی و 135 درجهء طول شرقی واقع است و قریب 80 میل از جنوب غربی بابوا مسافت دارد. طول بزرگترین آنها نزدیک به 70 میل و عرض آن 20 میل است و در جانبی از این گنگبار سلسلهء بزرگی از مرجان هست و لؤلؤ و صدف سنگپشت فراوان است و مرکز تجاری همهء این جزایر شهر «دبّو» واقع در جزیرهء «ومّا» است و عدد سکنهء کل جزایر 60000 تن است که بت پرست و اندکی مسیحی باشند. (ضمیمهء معجم البلدان).
ارو.
[اِ رُ] (اِخ)(1) پیر. مشاور قضائی فرانسه، متولد در آنژر (1536 - 1601 م.).
(1) - Ayraut, Pierre.
اروا.
[اَرْ] (پهلوی، اِ) آله. آلوه. عقاب. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 298).
اروا.
[اَرْ] (اِخ) قریه ای از قرای مرو بدوفرسنگی آن. (انساب سمعانی ذیل اروانی). و در منتهی الارب اروی آمده است.
ارواء.
[اِرْ] (ع مص) سیراب کردن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). ترویه. || روان کردن. (غیاث اللغات). || بروایت شعر داشتن. بر روایت شعر داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب).
ارواث.
[اَرْ] (ع اِ) جِ روث و رَوثة،سرگین اسب : در آن ایام [قحط نیشابور] مردمی دیدمی که در مساقط ارواث تتبع و تفحص دانه ها کردندی. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 326).
ارواح.
[اَرْ] (ع اِ) جِ روح. جانها. تسخیر ارواح. ارواح شریره :
چو پیوستند عقل و نفس با هم
از ایشان زاد ارواح مجسم.ناصرخسرو.
اگر بصورت و ترکیب هستی از اجسام
چرا ببالا تازی ز پست چون ارواح.مسعودسعد.
گه ولادتش ارواح خوانده سورهء نور
ستاره بست ستاره، سماع کرد سما.خاقانی.
دمش خزینه گشای مجاهز ارواح
دلش خلیفهء کُتّابِ علّم الاسما.خاقانی.
و عامیان این کلمه را بجای مفرد آرند: به ارواح پدرم. || جِ ریح. (دهار) (منتهی الارب). بادها. || خرجوا بارواحٍ من العشی؛ برآمدند اول شب. (منتهی الارب). || جِ روح. چنانکه بر معانی روح آگاهی یافتی همچنان بدان که بر قسمی از معدنیات نیز اطلاق میشود، چه حکماء معدنیات را بر ارواح و اجساد تقسیم کرده اند. و بیان این مطلب ضمن معنی لفظ معدن گفته آید انشاءالله تعالی. (کشاف اصطلاحات الفنون). در صناعت کیمیاگران ارواح عبارت از گوگرد و زرنیخ و جیوه و نوشادر باشد. و از آنرو آنها را ارواح نامند که چون آتش آنها را دریابد بپرند و ثابت نباشد برخلاف اجساد. (مفاتیح). و هم ارباب این صنعت زوابیق را ارواح گفته اند و زرانیخ و کباریت را نفوس. (دانشنامهء جهان). || ملائک. (غیاث اللغات) (آنندراج).
ارواح.
[اِرْ] (ع مص) رد کردن، چنانکه حق را: اروح علیه حقه. || دریافتن بوی. (منتهی الارب). بوی چیزی دریافتن. (کنز اللغات). بوی بردن. (تاج المصادر بیهقی).
-ارواح صید؛ یافتن صید بوی مردم را. (منتهی الارب).
|| گندیده شدن. (کنز اللغات). گندا شدن گوشت. (تاج المصادر بیهقی). || بگردیدن آب. (تاج المصادر بیهقی).
ارواد.
[اِرْ] (ع مص) نرم رفتن. نرم راندن. (منتهی الارب). اندک اندک رفتن. آهسته رفتن. (کنز اللغات).
ارواد.
[اَرْ] (اِخ) جزیره ای در دریا قرب قسطنطنیه، مسلمانان بدانجا غزو کردند و آنرا بسرداری جنادة بن ابی امیه در زمان معاویة بن ابی سفیان در سال 54 ه . ق. بگشودند و مجاهدبن جبر المقری و تبیع بن امرأة کعب الاحبار در فتح آن شرکت داشتند و در آنجا مجاهد تبیع را قرآن آموخت و بعضی گفته اند در رودس آموخته است. (معجم البلدان).
ارواد.
[اَرْ] (اِخ) جزیرهء کوچکی است در مقابل ساحل سوریه و در جنوب غربی اسکلهء طرطوشه در سنجاق طرابلس شام و امروزه مسکون نیست اما در اعصار سالفه بنام آرادوس معروف بوده و نیز شهر بزرگی بهمین نام داشته است و علاوه بر این برابر این شهر، شهر دیگری موسوم به «آنتارادوس» بود که بوسیلهء پلی بیکدیگر مربوط بودند و حکومت کوچک مستقلی داشتند بعدها از استقلال محروم و مغلوب ایرانیان قدیم گردیدند و سپس مقدونیان آن را تسخیر کردند. در زمان خلافت خلیفهء دوم معاویه آنرا مفتوح و مسخر کرد. پاره ای از ویرانه های آثار قدیمهء وی هنوز هم محو نشده در برخی از خریطه ها بشکل رواد(1) ضبط کرده اند. (قاموس الاعلام ترکی). ارواد (آواره) (حزقیال 27: 8). بعید نیست که همان ارفاد باشد که به رواد مسمی است و آن قریهء کوچکی است بر جزیرهء ارواد که در نزدیکی ساحل شرقی دریای متوسط بمسافت سی میل بشمال طرابلس واقع است. ساکنان آن جزیره را اروادی گویند. (سفر پیدایش 10: 18) (قاموس کتاب مقدس). و آن همان آراد و آرادس(2) است که اسکندر در حملهء بسوریه، آنرا تسخیر کرد. (ایران باستان ص 1323 و 1510).
(1) - Ruade.
(2) - Arados.
ارواره.
[اَرْ وا رَ / رِ] (اِ) آرواره. رجوع بهمین کلمه شود. ارواره در فرهنگهای فارسی ضبط نشده و شاید از لغات عامیانه پنداشته شده است. این کلمه در اوستا هنوهرنه(1) آمده و در تفسیر پهلوی اِرْوارَک ترجمه شده. در فصل 24 بندهش بند 3 کلمهء «اِروار» نیز بهمین معنی آمده است. رجوع بیادگار زریران گایگر ص 54 و یسنا تألیف پورداود ج 1 ص 179 ح 2 شود.
(1) - Hanuharena.
ارواریس.
[ ] (اِ)(1) کرگدن. کَرگ. کَرکَند. حریش. مِرمیس. هرمیس. سناد. حمار هندی. وحیدالقرن. نِشان. غَندا. حمار ابیض. رجوع به کرگدن شود.
(1) - Rhinoceros.
ارواس.
[ ] (اِخ) موضعی بجنوب قارص.
ارواض.
[اِرْ] (ع مص) مرغزارناک شدن. (منتهی الارب). بامرغزار شدن زمین. (تاج المصادر بیهقی). دارای باغ بسیار گشتن مکان.
ارواع.
[اَرْ] (ع ص، اِ) جِ اَرْوَع،بشگفت آرنده کسی را از حسن و جمال یا از شجاعت و مانند آن. (منتهی الارب).
ارواع.
[اِرْ] (ع مص) کلمهء زجر گفتن گوسفندان را: اُروِعَ بالغنم؛ لَعاً لَعاً گفته شد گوسپند را و آن کلمهء زجر است مر گوسپندان را.
ارواق.
[اَرْ] (ع اِ) جِ رَوق، به معنی شاخ. (منتهی الارب). || باران بزرگ قطره: القت السحابة علی الارض ارواقها؛ ابر آنچه باران داشت بر زمین فروریخت. || آب صافی. (منتهی الارب) :
کاینچنین اندر همه آفاق نیست
جز رحیق و مایهء ارواق نیست.مولوی.
|| اَرواق لیل؛ اثنای تاریک شب. || ارواق عین؛ جوانب چشم. || اِسبال ارواق؛ جاری شدن اشکهای چشم. || رمی بارواقه علی الدّابة؛ سوار ستور شد. || رمی بارواقه عن الدابة؛ فرودآمد از ستور. || القی ارواقه؛ سخت دوید و آرمید بجائی. کأنّه من الاضداد. || القی فلان علیک ارواقه؛ نیک دوست میداری تو او را. (منتهی الارب).
اروان.
[اَرْ] (اِخ) چاهی است در مدینه، و آنرا ذَروان و ذواَروان هم گفته اند و همه در حدیث یاد شده. (معجم البلدان).
اروان.
[اِرْ] (اِخ)(1) اِروآن. پسر ارشک چهارمین پادشاه ارمنستان از سلسلهء اشکانی که 21 سال سلطنت کرد. (ایران باستان ص 2597). || پنجمین پادشاه از شاخهء دوم سلسلهء اشکانیان ارمنستان در 68 م. (ایران باستان ص 2636 از سن مارتن).
(1) - Erouan.
اروان.
[اِرْ] (اِخ) شهری در قفقازیه که اکنون ایروان گویند.
اروانه.
[اَرْ نَ / نِ] (اِ) گلی است که آنرا خیری صحرائی گویند، چون قدری از آن بخور کنند هر بوی بد و گنده ای که در جائی باشد برطرف گردد و زایل شود. (برهان) (رشیدی). || نوعی شتر. (جهانگیری) (برهان). الوانه. نوعی از ماده شتر. (رشیدی). ناقه(1) :
من بنده که روی سوی تو آرم(2)
بی بُختی و بیسُراک و اروانه.مختاری.
(1) - کلمهء اروانه در میان شاه سونهای شتردار خواور ورامین و اطراف قزوین بهمین معنی متداول است.
(2) - ن ل: سوی ره دارم.
اروانی.
[اَرْ نی ی] (ص نسبی) منسوب به اروا که قریه ای است از قرای مرو بدوفرسنگی آن و ابوالعباس احمدبن محمد بن عمیرة بن عمر بن یحیی بن سلیم الاروانی المروزی و ابوالفضل احمدبن محمد بن یعقوب الاروانی بدان نسبت دارند. (انساب سمعانی). در منتهی الارب نام قریهء مزبور اروی و نسبت آن ارواوی آمده و مؤلف تاج العروس گوید: اروی؛ قریة بمرو و هو أرواوی علی غیرقیاس.
اروب.
[اَ وَ] (ع ص) رجل اروب؛ شوریده عقل. (مهذب الاسماء). مرد سرگشته و شوریده رای.
اروب.
[ ] (اِخ) یکی از صور نام یکی از اجداد جودرز (گودرز) بقول طبری، و صور دیگر آن، اورب، اورث اوب، اوث است. (تاریخ سیستان ص 35 ح).
اروبس.
[اَ بِ] (اِ)(1) ارونس. کرِسنه. گرشنه. گاودانه. گودانه. کسن. کسنک. حب البقر. رعی الحمار. فرسطاریون. اکمان بزان.
(1) - Orbe.
اروبی.
[اُ] (اِخ) اروپ.(1) اروپا. یکی از سه قسم آبادانی شمال نزد قدما. (از حدود العالم). رجوع به اروپا شود.
(1) - Europe.
اروپ.
[اُ] (اِخ) اروپا. اَورفی. رجوع به اروپا شود.
اروپ.
[اِ رُ] (اِخ)(1) پدر اسکندر یکی از سرداران مقدونی بزمان فیلیپ و اسکندر مقدونی. (ایران باستان ص 1231).
(1) - Erope.
اروپا.
[اُ رُ] (اِخ)(1) دختر اَگِنور پادشاه صیدا در اساطیر یونانی. زاوش (زئوس) رب النوع بزرگ یونان به هیأت ورزگاو درآمده، اروپا را ربوده از دریا گذشت و بجریزهء اقریطش (کرت) آورد و در آنجا از او پسری آمد و او را مینس(2) نامید و او نخستین پادشاه آن جزیره گردید. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 144).
(1) - Europa.
(2) - Minos.
اروپا.
[اُ] (اِخ)(1) اروبی. (حدود العالم). اوربی. (التفهیم). اَوَرفی. اروفا. (دمشقی). یکی از پنج قارهء عالم و نزد قدما یکی از سه قسم آبادانی شمال. (حدود العالم).
مساحت سطح آن: پس از استرالیا اروپا کوچکترین برّهای عالم است. مساحت سطح آن 0922/0/10 هزارگز مربع میباشد و بهمین مناسبت اغلب علمای جغرافیا آنرا شبه جزیره ای از آسیا محسوب میدارند ولی چون از هر حیث از آسیا متمایز است بهتر این است که قطعهء علیحده محسوب شود.
حدود آن: اروپا از سه طرف محدود بدریا و از یک طرف محدود به برّ بزرگ آسیاست. حدّ شمالی آن اقیانوس منجمد شمالی و حدّ غربی آن اقیانوس اطلس و دریاهای متعلقهء به آن و حد جنوبی دریای مدیترانه (بحرالروم) و بحر مرمره و بحر اسود و دریای آزو(2) است و از طرف مشرق محدود به آسیا است و کوه اورال آنرا از آسیا جدا میکند و حدّ جنوب شرقی آن دریای خزر و کوه قفقاز است.
وضع جغرافیائی و ابعاد آن: اروپا بین هفتادویک درجه و یازده دقیقه و سی وپنج ثانیهء عرض شمالی و دوازده درجه و چهل دقیقهء طول غربی و شصت درجه طول شرقیست (نسبت بخط نصف النهار پاریس) منتهی عرض آن از دماغهء شمال تا جزیرهء کاندی(3) در اقریطش (کرِت)(4) 4000 هزارگز و منتهی طول آن از دماغهء رُکا(5) در پرتقال تا دریای کارا در شمال شرقی اروپا 5650 هزارگز است.
احوال معرفة الارضی اروپا: اروپا در هر یک از ادوار معرفة الارضی تغییرات فاحشی یافته تا بوضع کنونی درآمده است. در عهد اول خشکی پهناوری در تمام شمال و مرکز اروپا و قسمت شمالی اقیانوس اطلس کشیده شده از مشرق و جنوب بدو دریای باریک محدود میگشت. این دو دریا در جنوب غربی اروپا بیکدیگر رسیده اقیانوس منجمد شمالی و اقیانوس کبیر را بیکدیگر راه میدادند. در این عهد سلسله کوهی بنام رشتهء کالدونی(6)در شمال اروپا پیدا شد و رشتهء دیگری بنام هرسی نین(7)در مرکز این قطعه سر از خاک بدر کرد. کوههای کنونی انگلیس و اسکاندیناو از سلسلهء اول و جبال وژ(8) در فرانسه و هارز(9) و جنگل سیاه(10) و سایر کوههای مرکزی فرانسه و آلمان از رشتهء دوم باقیمانده اند. در عهد دوم مرکز اروپا در آب فرورفته و جزایر چندی سر از آب بیرون آورد. در عهد سوم کوههای پیرنه و آلپ و کارپات و قفقاز تشکیل شد و اراضی شمال اقیانوس اطلس را آب فراگرفت ولی بحر مدیترانه از مشرق مسدود گردید. در عهد چهارم دریای مدیترانه ببحر اسود راه یافت و بحر آدریاتیک و اژه در بحرالروم پیدا شده این دریا بشکل کنونی درآمد. هم در این عهد تغییرات بزرگ سبب تغییر آب و هوای اروپا گشته سرمای شدید موجب باریدن برفهای عظیم و ایجاد یخچالهای وسیع شد و قسمت بسیار از زمینهای اروپا در زیر یخچالها (توچال) پوشیده گشت. این یخچالها تغییراتی در زمینهای اروپا داده و از خود آثاری بجا گذاشته اند که هنوز دیده میشود.
پستی و بلندی: زمینهای اروپا را نسبت بسایر قطعات ارتفاع بسیار نیست. ارتفاع متوسط آن از 330 متر نمیگذرد در صورتی که ارتفاع متوسط تمام خشکی های کرهء زمین نزدیک به 700 گز و ارتفاع متوسط آسیا از هزارگز متجاوز است. مرتفعات اروپا تقریباً ثلث زمینهای این قطعه میباشد. سلسله کوههای مهم آن در مرکز و جنوب واقع شده و جلگه هایش غالباً بسواحل دریا متوجه میشوند. برجستگی های اروپا، قسمتی از عهد اول و قسمتی از عهد سوم معرفة الارضی میباشد. کوههای قدیمی بواسطهء تأثیرات خارجی کوتاه و کم ارتفاع شده اند قللشان مسطح و گنبدمانند گشته بریدگیهای خود را از دست داده اند. از کوههای عهد اول جبال انگلیس و اسکاتلند و اسکاندیناو بقایای سلسلهء کالدونی هستند که دریاهای کم عمقی مانند ایرلند و بحر شمال آنها را از یکدیگر جدا ساخته است و کوههای مرکزی آلمان و جنگل سیاه و کوههای وژ و ماسیف سانترال(11)(کوههای مرکزی فرانسه) و مرتفعات جنوبی ایرلند از رشتهء قدیمی هرسی نین باقیمانده اند. جبال جدیده هنوز خط الرأس های مضرس و قلل ناهموار دارند و از حیث ارتفاع معتبرترین کوههای اروپا بشمار میروند. مهمترین آنها بترتیب از ساحل اقیانوس اطلس عبارتند از سیرامورنا(12) در اسپانیا، رشتهء پیرنه(13) (جبل البرانس) بین فرانسه و اسپانی که قلهء معروفش نتو(14) 3404 گز ارتفاع دارد، سلسلهء آلپ(15) که از خلیج ژن در فرانسه تا ساحل آدریاتیک کشیده شده و بسه قسمت غربی و شرقی و مرکزی تقسیم میشود. آلپهای غربی بین فرانسه و ایتالیا و آلپهای مرکزی در سوئیس و آلپهای شرقی در اطریش است. سلسلهء آلپ مرتفعترین جبال اروپا و رئوس آن از برف و یخ پوشیده شده ارفع قلل آن من بلان(16) (سفید کوه) 4800 گز بلندی دارد. با این حال این سلسله را معابری است که به آسانی از آنها عبور میکنند. معروفترین این معابر من سنی(17) در فرانسه، سمپلون(18) و سن گتار(19) و سن برنارد(20) مابین سوئیس و ایتالیا میباشد. دیگر سلسلهء آپنن(21)در ایتالیا و آلپهای دیناریک در ساحل شرقی دریای آدریاتیک، رشتهء کارپات(22) در شمال مجارستان و کوههای بالکان و کریمه و جبال قفقاز و اورال که سرحد آسیا و اروپا میباشند. اروپا را فلوات وسیع نیست ولی برعکس جلگه های آن بسیار است بطوری که دو ثلث این قطعه از همین زمینهای پست تشکیل میشود. معروفترین فلاتهای اروپا فلات بوهم(23) و فلات ترانسیلوانی و فلات ایبری و مهمترین جلگه های آن جلگهء پو(24) در ایتالیا و جلگهء مجارستان و رومانی و جلگهء اروپای مرکزی است. جلگهء اخیر از ساحل اقیانوس اطلس آغاز شده، جنوب انگلیس و سوئد و شمال فرانسه و آلمان و تمام هلند و قسمتی از بلژیک را طی کرده به لهستان میرسد و در اینجا جلگهء لهستان و پس از آن جلگهء وسیع روسیه را بخود ضمیمه کرده بدشت پهناور سیبری می پیوندد. حدّ جلگهء اروپای مرکزی و دشت سیبری سلسله جبال اورال میباشد که مرتفعترین قلل آن از 1600 گز بلندتر نیست. در تمام این جلگه مرتفعاتی جز فلات والدائی در روسیه دیده نمیشود. جلگهء اروپای مرکزی در پاره ای قسمتها از دشتهای رسوبی و قعر دریای قدیمی تشکیل یافته ولی قسمت بیشتر آن در زیر یخچالهای عهد چهارم بوده که اکنون اثر رسوبات آنها باقی است.
آتش فشانها: قلل آتش فشان اروپا عبارتند از هکلا در جزیرهء ایسلند، اتنا در جزیرهء سیسیل (صقلیه)، وزوو(25) در ایتالیا نزدیک شهر ناپل و استرمبلی(26) که در جزایر لیپاری(27) واقع است. آتشفشان وزوو دو شهر ایتالیا پمپئی و هرکولانم را در سنهء 79 م. ویران ساخت و مردم آنجا را هلاک کرد.
علل ترقی اروپا: سبب ترقی و پیشرفت اروپا حسن موقع آن است زیرا که این قطعه در نیمکرهء شمالی و در بهترین مناطق کرهء ارض (منطقهء معتدله) میان سه قطعهء آسیا و افریقا و امریکا واقع است. دریاهای بزرگ وسیلهء ارتباط آن را با قطعات دیگر بسهولت فراهم کرده و دریاهای فرعی از همه طرف در خاکها پیش رفته بدین وسیله نقاط داخلی را بهم مربوط کرده اند بطوری که جز سه کشور سوئیس و اطریش و مجارستان تمام ممالک اروپا دست بدریا دارند. وجود این دریاها و عدم کوهها و فلوات مرتفع یا صحراهای سخت اروپا را دارای آب و هوای بحری و بارانهای مفید کرده و موانع ارتباط مردم و نشر تمدن و مشکلهای دیگر را از میان برداشته است.
شبه جزیره ها و جزایر: عمده مزیّت اروپا نسبت بسایر قطعات عالم وضع بریدگی زیاد سواحل آن است که تمام نقاط آنرا بدریا نزدیک کرده و از فوائد آن اراضی اطراف بهره مند میشوند و در سواحل دریا تشکیل شبه جزیره ها از قبیل شبه جزیرهء کانن(28) و کلا(29) و اسکاندیناوی(30) در شمال و شبه جزیرهء ژوتلند(31) و برتانی(32) و ایبری(33)در مغرب و شبه جزیره های ایتالی و بالکان و کریمه(34) در جنوب داده است. بعلاوه جزایر بسیار از قبیل جزایر نروژ و دانمارک و جزایر فروئه(35) گنگبار برتانی کبیر و جزایر آنگلونرماند(36) در اقیانوس اطلس و جزایر بالئار(37) و کُرس(38) و ساردنی(39) و سیسیل (صقلیة)(40) و گنگبار یونان و جزیرهء کرت (اقریطش) در جنوب از هر طرف آنرا احاطه کرده اند و کلیةً در هر 290 هزارگز مربع یک هزارگز آن سواحل دریاست و این وضع طبیعی و بریدگی سواحل علاوه بر اینکه در تسهیل روابط حمل و نقل کمک میکند به ترقیات اوضاع طبیعی و تمدن ساکنین آن نیز مساعدت تامه کرده و بهمین واسطه است که اروپائیان با سرعت بسیار ترقی کرده اند.
دریاهای عمدهء اروپا: اروپا از سه طرف محدود بدریاست. نامهای دریاها و متفرعات آنها از اینقرار است: 1 - اقیانوس منجمد شمال که دریای کارا و بحر ابیض از متفرعات آن است (سواحل دریا در این نقاط پست و باتلاقی است). 2 - اقیانوس اطلس که متفرعات آن دریای بالتیک (خلیج بتنی(41) و فنلاند(42) و ریگا(43) از متفرعات دریای بالتیک است و تنگه های اسکاژراک(44) و کاتگا(45) و سوند(46) و بلت کبری(47) و بلت صغری(48) آنرا به اقیانوس اطلس متصل میکند). دیگر از متفرعات اقیانوس اطلس دریای شمال است که تخته سنگهای تحت البحری در آن بسیار است متفرعات آن پادکاله(49) (مابین انگلیس و فرانسه) و دریای مانش(50) و دریای ایرلند(51) و خلیج گاسکنی(52) است. شوری آب اقیانوس اطلس از سه الی چهار درجه است. 3 - دریای مدیترانه که از تنگهء جبل الطارق(53) شروع میشود خلیج های لیون(54) و ژن(55) دریای تیرنی(56) و دریای ایونی(57) و دریای آدریاتیک(58) و دریای مجمع الجزایر یا بحر اژه(59) و دریای مرمره که بواسطهء تنگه های داردانل و بسفر(60) به بحر اسود وصل میشود و دریای سیاه که آزو(61) از متفرعات آن است.
دریای خزر که در جنوب شرقی اروپا واقع شده حدود جنوبی آن متعلق به ایران میباشد و شوری آب آن 4 درجه است.
آب و هوا: کلیةً آب و هوای اروپا ملایم و معتدل است و باختلاف مجاورت با دریا و نزدیکی با بادهای غربی و عرض جغرافیائی و شکل کوهها تغییر می یابد و حوالی دریا آب و هوای بحری دارد ولی آب و هوای نواحی شرقی کلیةً خشک و از ملایمت هوا بتدریج از مغرب بمشرق کاسته میشود. آب و هوای سواحل اقیانوس اطلس منظم و مرطوب و ملایم است، در تابستان خنک و در زمستان معتدل میباشد، باران هم در تمام فصول در آنجا میبارد و در فصل زمستان بیشتر است. باد غربی هم پیوسته در سواحل مزبور میوزد و هوای آنجا را ملایم می کند. درجهء حرارت مابین 31 درجه و 5/30 درجه است و تمام اراضی روسیه دویست روز از سال منجمد و یخ سطح آن را پوشانده است. اثر باد غربی هم در حدود غربی احساس میشود و در حدود مرکزی در تابستان بادهای شمالی و در زمستان بادهای شرقی از آسیا میوزد. آب و هوای حدود جنوبی از اروپا یا آب و هوای سواحل مدیترانه نیز بحری و کلیةً گرمست و اغلب در مدت تابستان خشک و سوزان میشود و در زمستان ملایم است و درجهء حرارت متوسط آن شانزده درجه است و در مدت زمستان بعلاوه بادهای موسمی مختلف از حدود سواحل بسمت دریا میوزد و در هر جا اسم مخصوصی دارد (در سواحل دریای آدریاتیک موسوم به برا(62) و در سواحل خلیج لیون فرانسه معروف به میسترال(63) و در حدود افریقا موسوم به سیرُکو(64) است) و در تابستان همهء بادهای دریائی بسمت سواحل میوزد، در این حال در حدود صحرای افریقا بسیار و سخت است. هوای سواحل مدیترانه بواسطهء خشکی آن روشن نیز هست و در نقاط بعیده اشیاء مختلفه بخوبی مشاهده میشود و نور آفتاب روشنائی مخصوص دارد ولی با وجود این باران در سواحل مزبور بسیار است ولی مدت آن کم و سیلابی است و در زمستان هم اغلب میبارد.
رودهای اروپا:
رودهای اروپا تماماً دارای مجرائی منظم و سیری ملایم میباشند و از هر حیث برای کشتی رانی قابل هستند و عموماً رودهای مزبور چندان بسیار و بزرگ نیستند و نمیتوان آنها را با نیل و آمازن برابر دانست. بزرگترین رودهای اروپا در حدود شرقی در جلگهء روسیه جاری است و اول آن وُلگا(65) است که 3395 هزارگز طول دارد و شعب اُکا(66) و کاما(67) در آن داخل می شوند هر یک به مراتب از رودهای غربی اروپا بزرگتر می باشند. دوم رود اروپا در طول، رود دانوب(68) است، پس از آن رودهای دنیپر(69) و دُن(70) و پچرا(71) و دنیستر(72) و رَن(73) و اِلب(74)و ویستول(75) و دُار(76) وتاژ(77) و رُن(78) و سن(79) و پو(80) و تیبر(81) و تایمز(82)اند. مرکز یا بعبارة اُخری منشأ عمده ای که رودهای اروپا را موجد است فلات والدائی(83) روسیه و کوه آلپ میباشد. از فلات والدائی رودهای ولگا و دونا(84) و دنیپر و از آلپ، رَن و رُن و پو و شعبهء مهم دانوب «این»(85) تولید میشود. تمام رودهای اروپا بچهار مصب عمده تقسیم میشود: مصب اقیانوس منجمد شمالی، مصب اقیانوس اطلس، مصب مدیترانه و بحر اسود و متفرعات آن، مصب بحر خزر. این تقسیم جنس رودهای اروپا را درست معین نمیکند و وضع طبیعی آنها را ظاهر نمیسازد و بنابراین بهتر آن است که رودهای اروپا را بدسته های معین تقسیم کرده و از وضع اراضی و مجاری هر یک سخن رانیم. از حیث وضع طبیعی نیز رودهای اروپا بچهار دسته تقسیم میشود: رودهای اقیانوس اطلس، رودهای شرقی، رودهای آلپی، رودهای مدیترانه.
1 - رودهای اقیانوس اطلس: رودهای مزبور چون از بارانهای منظمی که درتمام فصول می بارد تولید می شود دارای سیری ملایم است و عموماً در جلگه های سراشیب وسیعی جاری می باشد و مجاری آنها هم پستی و بلندی بسیار که مانععبور و مرور کشتی شود ندارد و چون سرچشمهء آنها از کوههای مرکزی اروپاست و آب آنها هم بواسطهء باران و ذوب یخ و برف حاصل میشود زیاده و کم نمی گردد و رودهای مزبور دارای مصبی عمیق و منظم هستند، دلتا در آنها دیده نمی شود، بعلاوه چون در جریان خود گل و لای همراه ندارد مجری و مصب آنها هیچ وقت پر نشده و بالا نمی آید و عایقی برای ورود و خروج کشتی ها برودخانه ها تولید نمی نماید.
2 - رودهای شرقی: رودهای مزبور که در جلگهء روسیه جاری هستند از فلات مرکزی سرچشمه گرفته و در مدت زمستان منجمد و سیر آنها نیز منظم نیست و در مدت بهار و پائیز نیز طغیان میکند. در تابستان آب آنها بسیار کم میباشد زیرا منبع و سرچشمه ای که منظماً به آنها آب برساند ندارد ولی چون در جلگه های مسطح جاری میباشد برای کشتی رانی صلاحیت تامه دارد و عمدهء ترقیات ملت روس هم از این راه بوده است.
3 - رودهای آلپی: رودهای مزبور چون از ذوب برف بوجود می آیند ابتدا دارای سیری سریع و مجرائی عظیم میباشند و تشکیل آبشارهای بسیار میدهند که بکار حرکت کارخانجات میرود ولی در نزدیک مصب نسبةً منظم تر هستند و طغیان آنها هم در بهار است زیرا در این وقت ذوب برف آلپ آب رودخانه ها را زیاده میکند و تا اواخر تابستان بهمین حال است ولی در زمستان کم آب میشوند. رودهای مزبور در جریان خود گل و لای بسیار همراه آورده در مصب رسوب میکند. (رُن و شعب آن، پو و شعب آن، این(86)و دراو(87) و ساو(88) از ملحقات دانوب).
4 - رودهای مدیترانه که سیلابی و دارای جریان غیرمنظم و تند هستند در موقع بهار و پائیز طغیان کرده و در زمستان کم آب میشوند و کشتی رانی بخوبی در آن نمیشود اغلب گل و لای بسیار همراه خود می آورند و تشکیل دلتاهای وسیعی در نزدیک مصب میدهد.
دریاچه های اروپا: دریاچه های اروپا بسیار میباشند ولی هیچیک بوسعت دریاچه های آمریکا و افریقا نیستند و عموماً از خرابی سطح فوقانی اراضی و یا بواسطهء خاکهای رسوبی یخچالها تولید میشوند. دریاچه هائیکه از خرابی سطح فوقانی اراضی حاصل شده اند دریاچه های اِکس و کمبرلند(89)و دریاچهء پاون(90) در فرانسه و وتر(91) و ونر(92) در سوئد و نروژ و بالاتن(93) در هنگری میباشند. دریاچه های یخچالی، دریاچه های فنلاند و شمال سوئد و لادُگا(94) اُنِگا(95) و ایلمن(96) و پی پوس(97) در روسیه و ماژور(98) و کم(99) و گارد(100) و ژنو(101) و کاترکانتن(102) و زوریخ(103) و غیره است بعلاوه بعضی دریاچه های کوچک نیز در مصب رودها تشکیل یافته مثل دریاچه های کوچک پو(104).
وضع سواحل اروپا: مزایای وضع طبیعی و بریدگیهای بسیار سواحل اروپا که نقاط دوردست آنرا بدریا نزدیک ساخته و وضع مناسب دماغه ها و پیش آمدگیها که بمناسبت موقع در محلی مرتفع و در جائی پست است و همچنین توافق و مناسبت پیش آمدگیها و فرورفتگیها که به بحرپیمائی و دریانوردی اروپائیان مساعدت کرده و موانع و اشکالات مراوده و مرابطه را برطرف ساخته است در ترقی اخلاق و وضع زندگانی اروپائیان بسیار کمک کرده است. سواحل اروپا به 4 قسمت میشود:
1 - سواحل اقیانوس منجمد شمالی که حد شمالی جلگهء بزرگ روسیه است. پست و باتلاقی است و چون مدتی از سال منجمد است چندان مفید نیست و در بعضی نقاط تخته سنگی و در برخی دیگر پست است و بندر آرخانگلسک(105) در حدود جنوبی آن واقع است و مصب رودهای پچرا(106) و دوینا(107) و جزایر کالگواف(108) و وی گاچ(109) و نوول زمبل(110) در حدود سواحل واقع شده است. 2 - سواحل اقیانوس اطلس در شمال در حدود شبه جزیرهء اسکاندیناوی بریدگی زیاد دارد و تشکیل تخته سنگها و جزایر کوچک بسیار داده است که آنها را فیورد(111)میگویند و مجمع الجزایر لفدن(112) در شمال آن است و کلیةً سواحل مزبور تخته سنگی است. سواحل دریای بالتیک عموماً پست است زیرا از همه طرف محدود بجلگه میباشد و جزایر گوتلند(113) و اُلند(114) در حدود سوئد و آلند(115) در حدود فنلاند و اُزِل(116) و داگو(117) در خلیج ریگا(118) واقع شده. خلیج های فنلاند و ریگا در حدود شرقی آن و خلیجهای کوریش هاف(119) و فریش هاف(120) در سواحل جنوبی آن است. اراضی سواحل جنوبی دریای بالتیک در نقاطی که از جنس آهک و گچ بوده خراب شده و نقاطی که از سنگ سماق تشکیل یافته باقیمانده و تشکیل بریدگی بسیار داده است و جزایر سیلند(121) و فیونی(122)و فالستر(123) که متعلق بدانمارک میباشد در مدخل آن واقع شده اند از شبه جزیرهء ژوتلند(124) تا باب پادُکاله(125) سواحل دریای شمال بسیار پست است و طوفان سخت آن نقاط باعث خرابی سواحل شده و آب دریا مقدار کثیری از سواحل را فراگرفته است و عدهء بسیاری از اهالی آن نقاط را تلف کرده و خلیج زوئیدرزه(126) در سواحل هلاند است جنس اراضی سواحل دریای مانش در حدود فرانسه رسوبی و پست است و در شمال برتانی تخته سنگی میشود و جزایر آنگلونُرماند(127) و دماغهء سنِماتیو(128) در آن واقع است. سواحل خلیج گاسکنی هم در شمال شنزار و رسوبی است و مثل خطی مستقیم که در آن تپه های بسیار دیده میشود واقع شده است از این ببعد تا دماغهء فی نیستر(129) وضع سواحل بواسطهء رشتهء کوه کانتابر(130) تخته سنگی میشود و چون جنس احجار آن مختلف است بریدگی هم در آن دیده میشود. سواحل پرتقال عبارت از حدود غربی فلات هیبریک(131) است در بعضی نقاط مرتفع و در نقاط دیگر پست است، مصب رود تاژ(132) و دماغهء رُکا(133) و دماغهء سن ونسان(134)در جنوب آن است. سواحل ایرلاند و برتانی کبیر آنچه در مغرب است تخته سنگی و بریدگی زیاد دارد و جزو عمدهء سواحل شرقی رسوبیست و بریدگی چندان در آن یافت نمیشود. 3 - سواحل مدیترانه در مواقعی که محدود بکوه است تخته سنگی و مرتفع و در نقاطی که محدود بجلگه است رسوبی و پست میباشد. بریدگی سواحل اسپانی کمتر و اراضی آن جلگه است و دماغه های گاتا(135) و پالس(136) و کرئوس(137) در آن است و جزایر بالئار(138) در حدود شرقی آن میباشد. سواحل فرانسه در حدود خلیج لیون(139) رسوبی و پست و در حدود شرقی آن که منتهای جنوبی کوه است مرتفع و تخته سنگی است و جزایر کُرس(140) و ساردنی(141) در مقابل آن واقع شده. سواحل ایطالیا هم مثل سواحل اسپانی اغلب نقاط آن رسوبی است باستثنای خلیج ژن(142)و سواحل جنوبی ایطالیا و سیسیل (صقلیه) تخته سنگی میباشند. مابین سیسیل و شبه جزیرهء کالابر(143) تنگهء مسین(144) است که چندان عمقی ندارد و جزیرهء مالت(145) نیز در جنوب سیسیل واقع شده است. سواحل شرقی دریای آدریاتیک در شمال و جنوب، تخته سنگی و مرتفع و در وسط رسوبی و پست است و بریدگی بسیار دارد. جزایر ایلیری(146) و ایونی(147) در شمال و جنوب آن واقع است. سواحل یونان هم بریدگی بسیار دارد و خلیج کُرنت در مغرب آن واقع شده و شبه جزیرهء مُره(148) را که بشکل برگ توت است بیونان متصل میسازد و بعلاوه جزایر بسیاری هم از اطراف آنرا احاطه کرده و عمدهء آنها جزیرهء اقریطش(149) و گنگبار سیکلاد(150) است و دماغهء ماتاپان(151) نیز در جنوب آن واقع شده است سواحل بحر اسود در حدود بالکان و شبه جزیرهء کریمه و سواحل شرقی تخته سنگی و مابین کریمه و بالکان رسوبیست و مصب رودهای جنوبی روسیه در آن است و تنگهء پِرِکُپ(152) شبه جزیرهء کریمه را بجلگهء روسیه و تنگه کِرچ(153) دریای آزو(154) را به بحر اسود متصل میکند. 4 - سواحل بحر خزر که در شمال پست و باتلاقی و شنزار و از رسوب رودهای وُلگا و اورال تشکیل یافته است.
جغرافیای اقتصادی اروپا
نباتات: نباتات اروپا با وضع آب و هوای آن مناسب است. در نقاط سردسیر شمالی نباتات بسیار کم و در نقاط گرمسیر بیشتر است نباتات مواضع مرطوبی دارای برگهای پهن و سبز و نباتات مواقع کم آب کم برگ و صمغی است و کلیةً از حیث نباتات هم اروپا بر سایر قطعات عالم مزیت دارد زیرا تا هفتاد درجهء عرض شمالی هم جو در آن زراعت میشود و درخت گیلاس نمو میکند نباتات اروپا به چهار منطقه تقسیم میشود: اول منطقهء منجمد شمالی که از شمال سوئد و نروژ و روسیه تا اورال ممتد است. درخت در آن بهیچ وجه یافت نمیشود و بادهای شمالی مقدار جزئی نباتات آنرا که چمن زارهای پست و خزه است خشک و زرد میکند و آن اراضی را توندرا(155) می گویند. دوم منطقهء معتدلهء سرد که به مواقع جنگلی و چمنزار و استپ(156) تقسیم می شود جنگلهای آن قسمت عمده نباتات اروپا را تشکیل می دهد و از حدود جنوب توندرا شروع شده و تقریباً تا 45 درجهء عرض شمالی ختم می شود و دارای درختهای کاج و سرو و چنار و لبلاب و زیتون و بلوط و درخت گردو است. در جنوب جنگلها قسمت چمنزار است که در بعضی نقاط مثل حدود بحر خزر ریگزار و شوره زار و در برخی نقاط مثل خاک سیاه روسیه حاصلخیز و مفید است و در نقاط دیگر چراگاههای طبیعی را تشکیل میدهد. سوم منطقه معتدلهء گرم که شامل نقاط جنوبی اروپا است و دارای نباتات گرمسیر از قبیل مو و مرکبات و زیتون و انجیر و توت می باشند و فلات های مرتفعه آن چمنزار است (فلات اسپانی). چهارم منطقهء کوههای مرتفعه - که دارای نباتات مناطق مختلفه است و از 2700 گز به بالا مجاور منطقهء برف و یخ دائمی لیشن مشاهده می شود.
حیوانات آن: کلیةً حیوانات اروپا بدو منطقه تقسیم میشود: اول منطقهء قطبی که درجهء حرارت متوسط حرارت آن صفر است دارای حیوانات سردسیری از قبیل گوزن و خرس سفید و خرگوش و روباه سفید و موش قطبی و قاقم است. دوم منطقهء تحت قطبی که قسمت شمال آن دارای گوشتخوارهای متوسط و هوام خوار از قبیل گراز و گوزن و غزال و گرگ و روباه و راسو و خرگوش و جوجه تیغی و موش کور و حیوانات بسیار دیگر است و در مواقع مختلفه آن حیوانات بسیار دیگر یافت شود مثل مرال و موش (جلگه ها و ریگزارها) و خرس خاکستری و گربهء وحشی و آهو و عقاب و کرکس (کوهها و فلاتها). دیگر حیوانات جنوبی اروپا که حیوانات آن گرمسیری است از قبیل کفتار و شغال و هوام مثل ملخ و جوجه تیغی و بعضی اقسام خزنده.
معادن اروپا: معادن اروپا بسیار است ولی توانائی برابری با معادن آسیا و امریکا ندارد. معادن عمدهء آن نفط و آهن و زغال سنگ آن چندان فراوان نیست ولی خوب استخراج شده و بهمین جهت است که ذغال اروپا بیشتر از سایر قطعات بمصرف میرود معادن آن در حدود غربی اروپا در کوههای عصر اول است (انگلیس و شمال فرانسه و جنوب بلژیک و شمال آلمان) علاوه بر این بعضی معادن مس و روی و طلا و طلای سفید در حدود اروپای شرقی مشاهده میشود ولی چندان قابل ملاحظه نیست.
جغرافیای سیاسی اروپا
جمعیت: مزایائی که از حیث وضع طبیعی برای اروپا ذکر کردیم باعث کثرت جمعیت آن گردیده است در قدیم چون طوایف مختلفهء آسیا از هر جهت وسائل زندگانی را در اروپا سهل و آسان و فراهم میدیدند بدانجا هجوم می آوردند و در قرون اخیره هم ترقی صنعت و تجارت و پیشرفت امور معیشت و کلیةً درجهء عالی تمدن آن ازدیاد جمعیت اروپا را سبب شده است جمعیت اروپا قریب 500 میلیون تن است و اگرچه از حیث جمعیت در درجهء دوم واقع است و آسیا با وسعت بسیار دارای هشتصد میلیون است ولی نسبت بسایر قطعات عالم جمعیت آن بسیار زیاده تر است. جمعیت اروپا در هر هزار گز مربع پنجاه تن است در صورتی که در آسیا نوزده تن است ولی جمعیت اروپا بطور تساوی و تناسب در نقاط مختلفهء آن تقسیم نشده و کلیةً حدود غربی و مراکز صنعتی آن از حدود شرقی و مراکز زراعتی و نقاط کوهستانی بیشتر جمعیت دارد و بطوری زندگانی در نقاط صنعتی مخصوصاً در گلاسکو بسختی میگذرد که اهالی مجبورند قوت لایموت خود را از خارج تهیه کنند.
نژادهای عمدهء اروپا: نژاد اهالی اروپا مختلف و مخلوط است و در ازمنهء ماقبل تاریخ نژادهای هند و اروپائی یا آریائی از آسیا و قفقاز به آنجا مهاجرت کرده بوضع بربریت در غارها و روی دریاچه ها و بالاخره در بناهائی که از سنگ تهیه میکردند با آلات سنگی و فلزی زندگانی میگذرانیدند و بعدها طوایفی به اسم سِلت(157) از آسیا به اروپا مهاجرت کرده و طوایف قدیم را مغلوب ساخته خود بجای آنان در آنجا اقامت کردند و همین قسم گلواها(158) و ژرمن ها(159) و اسلاوها(160)و فینواها(161) و بعدها هون ها(162) و مغولها و ترکها بشکل طوایف فاتح و جنگجو به اروپا هجوم آورده و طوایف سابق را بزوایا و نقاط دورافتادهء اروپا راندند و هر طایفه که نمی توانست سابقین خود را مغلوب سازد در حدود شرقی اروپا متفرق میگردید مانند اسلاوها و ترکها. کلیةً اهالی اروپا بدو نژاد عمده تقسیم میشوند: اول - نژاد سفید یا هند و اروپائی که آن هم بسفید پوست و گندم گون تقسیم میشود. نژاد آریائی سیاه چهره در جنوب و مرکز اروپا سکنی دارند اسپانی و پرتقال و بالئار(163) و کُرس(164) و ساردنی(165) و ایطالی و سیسیل در جنوب شط رُن(166) و سویس و مشرق و مرکز فرانسه. قد آنها پست (یک گز و 62 صدم گز) و دارای سری طویل و موهای سیاه و پوستی گندمگون یا مایل بسیاهی هستند. نژاد سفید پوست در مشرق و شمال اروپا سکنی دارند مرکز و شمال روسیه دارای سری مدور و قامتی متوسط و چهرهء پهن و چشمهای خاکستری یا آبی میباشند ولی در شمال (سوئد و نروژ و شمال انگلیس و هلاند) دارای قامتی طویل (یک گز و 73 صدم گز) و موهائی زرد یا خرمایی رنگ و سری طویل و چشمهای آبی و پوستی سفید هستند. عده ای از نژاد سامی که یهود هستند جزو نژاد سفید محسوب میشوند، ولی پوست بدن آنها قدری تیره است. طوایف مزبور در تمام ممالک اروپا مخصوصاً در رومانی و جنوب غربی روسیه پراکنده اند. دوم نژاد زرد که در حدود شمالی و شرقی و جنوب شرقی سکنی دارند و عبارت از لاپنها(167) و سامویدها(168) و فینواهای شمال شرقی و مجارها و بلغارها و ترکهای عثمانی و تاتارهای حوالی وُلگا(169) که موسوم به کالموک(170) میباشند.
زبانهای عمدهء اروپا: زبانهای عمدهء متداولهء در اروپا دو زبان است، یکی زبان هندواروپائی که زبان عدهء کثیری از ساکنین اروپاست، دیگر زبان اورال - آلتائی(171). زبان هند و اروپائی بسه رشته عمده منشعب میشود: اول - زبان رومانی که چنانکه از نام آن استنباط میشود زبانی است که رومیان قدیم تکلم میکردند و مخلوط بزبان یونانی و لاتینی است(172). و در این زبان رشته های بسیار دیده میشود که عمدهء آنها در اروپای غربی تکلم میشود و عبارتست از پرتقالی و اسپانیولی و فرانسوی و ایطالیائی و رومانی و یونانی و آلبانی (دو زبان اخیر مخصوصاً مشتق از زبان یونانی قدیم است) و عدهء تکلم کنندگان زبان مزبور 110000000 است. دوم زبان ژرمنی که اصل و ریشهء بعضی زبانهای دیگر است و از آنهم زبانهای مختلف مشتق گردیده است مثل زبان آلمانی (در آلمان و اطریش و قسمتی از هنگری ترانسیلوانی(173) و لهستان(174) تکلم میشود) که بدو جزء منقسم میشود: یکی زبان آلمانی علیا که زبان ادبی و معمول نویسندگان است و در جنوب تکلم میشود دیگر زبان آلمانی سفلی که در جلگه های شمالی تکلم میشود و زبان انگلیسی و هلندی و فلاماند(175) از آن مشتق میباشند. زبان انگلیسی ابتدا در قرن ششم از آلمان شمالی بانگلیس نقل شده و با زبان فرانسه مخلوط گردیده، زبان کنونی انگلیس را تشکیل داده است و زبان انگلیسی امروز در جنوب افریقا و شمال آمریکا و استرالیا و اغلب جزایر معمول است و عدهء متکلمین آن 150000000 است دیگر از مشتقات زبان آلمانی سفلی زبان اسکاندیناویست که در سوئد و نروژ و دانمارک تکلم میشود متکلمین زبان ژرمن و مشتقات آن در اروپا 130000000 است. سوم زبان اسلاو که آنهم مشتقات زیاد دارد و عمدهء آن زبان روسی است، دیگر زبان چک(176) که در بوهم معمول است و زبان لهستانی در لهستان(177) و زبان صرب کرآت(178) در جنوب بالکان و زبان بلغاری در بلغارستان و متکلمین آن 110000000 است. دیگر از زبانهای هند و اروپائی زبان سلت است که در برتانی فرانسه و ایالت گال(179) و ایرلاند(180) انگلیس تکلم میشود و زبان لیتوانی(181) و لت(182) که در حدود شرقی بحر بالتیک معمول است. زبان اورال و آلتائی زبان زرد پوستهای اروپاست و متکلمین آن ترکان و مجارهای هنگری و فنلاندیها و لهستانیها و لاپُن ها و ساموئدیها و تاتارهای شرقی روسیه و غیره است.
مذاهب عمدهء اروپا: مذاهب عمدهء اروپا بت پرستی و مذهب یهود و اسلام و عیسویت است. لاپُن ها و سامویدهای شمالی بت پرست هستند. پیروان مذهب یهود که همان بنی اسرائیلی ها باشند بعدهء شش میلیون 6000000 در تمام اروپا متفرقند. پیروان مذهب اسلام 5000000 در بالکان و حدود اورال میباشند. بقیهء ساکنین اروپا عیسوی مذهبند و مذهب عیسوی هم به کاتولیک که پاپ را رئیس مذهب میدانند و پرتستان تقسیم میشود: پرتقال و اسپانی و ایرلاند و فرانسه و ایطالی و اطریش و لهستان کاتولیکند و عدهء آنها 100000000 است. مذهب پرتستان هم بشعب زیاد از قبیل کالونی(183) و لوتری(184) و غیره تقسیم میشود و پیروان آن در انگلیس و اسکاندیناوی و هلند و آلمان شمالی و سویس و هنگری میباشند. عدهء آنان 11000000 است. مذهب ارتدکس در روسیه و بالکان معمول است و عدهء آن 115000000 است.
ممالک اروپا: اروپای پس از جنگ جهانگیر دوم (1939 - 1945 م.) شامل ممالک ذیل است: آلبانی، آلمان شرقی، آلمان غربی، اتریش، اسپانیا، انگلستان، ایتالیا، ایرلاند، بلژیک، بلغارستان، ترکیه (اروپا)، چکوسلواکی، دانمارک، روسیه (اروپا) (که در جنگ اخیر قسمتی از مشرق لهستان و ممالک مجاور دریای بالتیک بدان ضمیمه شده)، رومانی، سوئد، سویس، فنلاند، لهستان، نروژ هلند، یوگوسلاوی، یونان، و چند ناحیت کوچک مستقل.
(1) - Europe.
(2) - Azov.
(3) - Candie.
(4) - Crete.
(5) - Roca.
(6) - Caledonienne.
(7) - Hercynienne.
(8) - Vosges.
(9) - Harz.
(10) - Foret noire.
(11) - Massif central.
(12) - Sierra Morena.
(13) - Pyrenees.
(14) - Nethou.
(15) - Alpes.
(16) - Mont blanc.
(17) - Mont - Cenis.
(18) - Simplon.
(19) - Saint - Gotard.
(20) - Saint - Bernard.
(21) - Apennins.
(22) - Karpathes.
(23) - Boheme.
(24) - Po.
(25) - Vesuve.
(26) - Stromboli.
(27) - Lipari.
(28) - Kanin.
(29) - Kola.
(30) - Scandinavie.
(31) - Jutland.
(32) - Bretagne.
(33) - Iberie.
(34) - Crimee.
(35) - Feroe.
(36) - Anglos - Normands.
(37) - Baleares.
(38) - Corse.
(39) - Sardaigne.
(40) - Sicile.
(41) - Botnie.
(42) - Finlande.
(43) - Riga.
(44) - Sakger - Rach.
(45) - Cattegat.
(46) - Sund.
(47) - Grand Belt.
(48) - Petit Belt.
(49) - Pas de Calais.
(50) - Manche.
(51) - Irlande.
(52) - Gascogne.
(53) - Gibraltar.
(54) - Lion.
(55) - Genes.
(56) - Tyrrhenienne.
(57) - Ionienne.
(58) - Adriatique.
(59) - Egee.
(60) - Bosphore.
(61) - Azov.
(62) - Bra.
(63) - Mistral.
(64) - Sirocco.
(65) - Volga.
(66) - Oka.
(67) - Kama.
(68) - Danube.
(69) - Dnieper.
(70) - Don.
(71) - Petchora.
(72) - Dniester.
(73) - Rhin.
(74) - Elbe.
(75) - Vistule.
(76) - Doire. Doria.
(77) - Tage. Tajo.
(78) - Rhone.
(79) - Seine.
(80) - Po.
(81) - Tibre.
(82) - Tamaise. Thames.
(83) - Valdai.
(84) - Duna.
(85) - Inn.
(86) - Inn.
(87) - Drave.
(88) - Save.
(89) - Cumberland.
(90) - Pavin.
(91) - Vetter.
(92) - Vener.
(93) - Balaton.
(94) - Ladoga.
(95) - Onega.
(96) - Ilmen.
(97) - Peipous.
(98) - Majeur.
(99) - Come.
(100) - Garde.
(101) - Geneve.
(102) - Quatre - Canton.
(103) - Zurich.
(104) - Po.
(105) - Arkhangelsk.
(106) - Petchora.
(107) - Dvina.
(108) - Kalgouev. Kolgouef.
(109) - Vaigatch.
(110) - Nouvelle Zemble.
(111) - Fjords.
(112) - Lofoden.
(113) - Gotland.
(114) - Oland.
(115) - Aland.
(116) - Oesel.
(117) - Dago.
(118) - Riga.
(119) - Kurisches Haff.
(120) - Frisches Haff.
(121) - Seeland.
(122) - Fionie.
(123) - Falster.
(124) - Jutland.
(125) - Pas de Calais.
(126) - Zuiderzee.
(127) - Anglo - Normand.
(128) - St. Mathieu.
(129) - Finisterre.
(130) - Cantabres.
(131) - Hiberique.
(132) - Tage.
(133) - Roca.
(134) - St. Vincent.
(135) - Gata.
(136) - Palos.
(137) - Creus.
(138) - Baleares.
(139) - Lion.
(140) - Corse.
(141) - Sardaigne.
(142) - Genes.
(143) - Calabre.
(144) - Messine.
(145) - Malte.
(146) - Illyrie.
(147) - Ionies.
(148) - Moree.
(149) - Crete.
(150) - Cyclades.
(151) - Matapan.
(152) - Perecop.
(153) - Kertch.
(154) - Azov.
(155) - Toundras.
(156) - Steppe.
(157) - Celtes.
(158) - Gaulois.
(159) - Germains.
(160) - Slaves.
(161) - Finois.
(162) - Huns.
(163) - Baleares.
(164) - Corse.
(165) - Sardaigne.
(166) - Rhone.
(167) - Lapons.
(168) - Samoyedes.
(169) - Volga.
(170) - Kalmouks.
(171) - Ouralo - Altai.
(172) - Greco - Latin.
(173) - Transilvanie.
(174) - Pologne.
(175) - Flamand.
(176) - Tcheque.
(177) - Pologne.
(178) - Serbo - Croate.
(179) - Galles.
(180) - Irlande.
(181) - Lithuanie.
(182) - Lette.
(183) - Calviniste.
(184) - Lutherien.
اروپائی.
[اُ] (ص نسبی) منسوب باروپا. اهل اروپ.
اروپائیان.
[اُ] (اِ مرکب) جِ اروپائی. مردم اروپا.
اروپه.
[اِ رُ پِ] (اِخ)(1) در اساطیر یونان قدیم زن آتره از حکمرانان موره بوده و با برادر شوهر خود (تیست) رابطهء نامشروع داشت و شوهر از این امر آگاه شد و برادر را بمهمانی خواند و سر فرزند نامشروع ایشان را بریده و از آن غذائی ترتیب کرده بدو خورانید.
(1) - Erope.
اروت.
[اُ] (ص) اروت کردن مرغ(1)؛ کندن پرهای مرغ پس از آنکه وی را در آب گرم افکنده باشند. و گویا ریشهء اروت همان روت و رُت و لوت و لخت باشد. و آنرا آورید و آورود کردن نیز گویند. ایغار.
(1) - Ebaucher.
اروتدنر.
[اُ وَ تَ نَ] (اِخ) در اوستا اوروتت نره نام یکی از سه پسر زرتشت پیامبر ایران باستان. ارودتدنر رئیس و رهبر طبقهء برزیگران محسوب شده. (گاتها تألیف پورداود صص 85 - 88) (یشتها تألیف پورداود ج 1 ص 184 و 221 و ج 2 ص 83) (مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص 72 و 97).
اروتیانوس.
[اِ رُ] (اِخ)(1) یکی از پزشکان یونان باستانیست. وی با نرون امپراطور روم معاصر بوده و یکی از آثار بقراط را شرح کرده و این شرح اکنون موجود است و چندین بار طبع و نشر شده. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Erotianus.
اروج.
[اَ] (اِ) درخت سرو کوهی و عرعر.
اروح.
[اَ وَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از روح. راحت بخشنده تر. آساینده تر. خوش آیندتر. باروح تر.
-امثال: اروح من الیأس؛ بدان مناسبت که گویند: الیأس احدی الراحتین. (مجمع الامثال میدانی).
|| (ص) مرد که پایها گشاده گذارد در رفتن. آنکه سرپایش از یکدیگر دور بود و پاشنه نزدیک. (مهذب الاسماء) (زوزنی). آنکه هر دو پای را گشاده گذارد در رفتن: و کان عمر رضی الله عنه اروح. مؤنث: رَوْحاء. (منتهی الارب). || محمل اروح؛ بارگیر فراخ. (منتهی الارب).
اروخ.
[اُ] (ع اِ) جِ اَرخ و اِرخ، به معنی گاونر. (منتهی الارب).
اروخ.
[ ] (اِخ) قلعه ای از نواحی زوزان صاحب موصل را. (معجم البلدان).
اروخوس.
[اِ] (اِخ) یکی از شهرهای باستانی یونان. (ایران باستان ص 798).
ارود.
[اَ وَ] (ع ص) آهسته کار: الدهرُ اَرود ذوغیر؛ ای یعمل عمله فی سکون لایُشعر به. (منتهی الارب).
ارود.
[اَ] (اِخ) موضعی از توابع تنکابن. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص107 بخش انگلیسی).
ارود.
[اُ] (اِخ) رجوع به اُرُد شود.
ارودوطس.
[اِ طُ] (اِخ) هرودت(1) مورخ یونانی متولد در هالیکارناس و ملقب به «ابوالمورخین» (حدود 484 - 425 ق. م.): ذکر جالینوس فی کتابه فی الحقن عن ارودوطس اَن طائراً یدعی ایبس هو الذی دل علی علم الحقن و زعم ان هذا الطیر کثیرالاغتذاء لایترک شیئاً من اللحوم الا اکله فیحتبس بطنه لاجتماع الاخلاط الردیئة و کثرتها فیه فاذا اشتد ذلک علیه توجه الی البحر فاخذ بمنقاره من ماء البحر ثم أدخله فی دبره فیخرج بذلک الماء الاخلاط المحتقنة فی بطنه ثم یعود الی طعامه الذی عادته الاغتذاء به. (عیون الانباء ج 1 ص 13). و رجوع به هرودت شود.
(1) - Herodote.
ارور.
[اُ وَ] (اِ) بلغت زند و اوستانباتات باشد یعنی رُستنیها. (برهان). و آن در اوستا اوروَرا(1) است به معنی رُستنی. (یشتها ج 1 ص 559 و 607). همریشهء اَرْبُر لاتینی(2).
(1) - Urvara. (2) - arbre در فرانسه بمعنی درخت از همین ریشه است.
اروز.
[اُ] (ع مص) منقبض شدن، چنانکه بخیلی با سؤال عطا. خود را درهم کشیدن. گرفته شدن ببخل. با هم آمدن. (تاج المصادر بیهقی). فاهم شدن. (زوزنی). || مجتمع شدن. || ثابت گردیدن. استوار شدن (تاج المصادر بیهقی)، چنانکه درخت و جز آن در زمین. || قوی شدن. || پناه بردن بجائی. پناه گرفتن مار بسوراخ خود و برگردیدن آن بسوی آن. (آنندراج). || سرد شدن، چنانکه شب یا روز.
اروز.
[اَ] (ع ص) منقبض. || مجتمع. || ثابت. || بخیل.
اروزا.
[] (اِ) (فهرست مخزن الادویه). یا اروزوا. (تحفهء حکیم مؤمن). بسریانی اِوَزّ است، یعنی مرغابی و بط. (فهرست مخزن) (تحفه).
اروزی.
[اَ] (اِ)(1) عودالبرق. قندول. دارشیشعان.
(1) - Aspalathe.
ارؤس.
[اَ ءُ] (ع اِ) جِ رأس، به معنی سر.
اروس.
[اَ](1) (اِ) متاع. کالا. (برهان) (جهانگیری). اسباب. (برهان). آخریان :
یک روز چارپای ببردستم از گله
روز دگر اروس و قماش از نهاندره.
پوربهای جامی.
(1) - در برهان واو آن مجهول آمده.
اروس.
[] (ص) روشن و صیقل زده. (در سه نسخهء خطی منتخب اللغات). و جای دیگر دیده نشد.
اروس.
[اِ رُسْ] (اِخ)(1) در اساطیر قدیمهء یونان نام خداوند عشق است. لاطینیان آنرا کوپیدون میگفتند. رجوع به کوپیدون شود.
(1) - Eros.
اروس.
[اُ] (اِخ)(1) رومی. او راست کتابی در نیرنجات. (الفهرست ابن الندیم چ مصر ص 434). و شاید وی همان اریوس بن اصطفانوس بن بطلینس رومی از علمای عزائم باشد. (الفهرست ص 431).
.(فلوگل)
(1) - Horus.
اروسا.
[اَ] (اِ) نوعی گیاه هندی. بان. و رجوع به اروسه شود.
اروس بی.
[] (اِخ) یکی از سرداران ازبک که در جنگ با ظهیرالدین بابر اسیر و مقتول شد. (حبیب السیر جزو 4 از ج 3 ص 36).
اروستان.
[اَ وَ] (اِخ)(1) شهر نصیبین. این شهر کهنسال که در کتیبه های آشوری بخط میخی از نهصد سال پیش از مسیح ببعد نسیبینا(2) خوانده شده، پایگاه شهرستانی است که بعدها «بیت عربایه»(3) نامیده شده است. این شهرستان در پهلوی اروستان یاد گردیده و نویسندهء ارمنی موسی خورنچی در مائهء پنجم میلادی شهرستان نصیبین (نچیبین) را اروستان نامیده است شک نیست که در روزگار ساسانیان شهرستان نصیبین نزد ایرانیان اروستان خوانده میشده است یعنی بنام سریانی آن سرزمین که بیت عربایه باشد هیئت ایرانی داده اند چنانکه سرزمین بابل یعنی جائیکه بعدها سلوکیه و تیسفون بنا گردید و بیت ارامیه(4) خوانده شد، نام سورستان داده اند. بلاذری و مسعودی و ابن رسته نیز همین نام را بکار برده اند. در زند یعنی تفسیر پهلوی اوستا که در روزگار ساسانیان نوشته شده، در فرگرد اول وندیداد بند 19 در توضیح کلمهء رنگها(5) که نام رودی است، از اروستان ارم(6) (اروستان روم) نام برده و آن با رود دجله که در فارسی اروند گویند یکی دانسته شده است. اینکه مفسر اوستائی مخصوصاً اروستان (نصیبین) را از آن دولت روم خوانده، یادآور سال 591 م. است که خسروپرویز اروستان را به موریکیوس (موریق)(7) امپراطوربیزانس (رم سفلی) واگذار کرد. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 صص 163 - 164).
(1) - Arvastan.
(2) - Nasibina.
(3) - Beth Arabaye.
(4) - Beth Aramaye. رجوع به ارنگ شود.
(5) - Rangha
(6) - Arvastan - i Arom.
(7) - Maurikios. (Maurice).
اروسترات.
[اِ رُسْ] (اِخ)(1) شخصی از اهالی افسس یعنی شهر باستانی ایاصلوغ که برای کسب شهرت معبد قمر را که در این شهر بوده و یکی از عجائب سبعهء دنیای قدیم بشمار میرود آتش زد. این واقعه در 356 ق. م. اتفاق افتاد و با شب تولد اسکندر کبیر مصادف است. بمجازات این عمل اروسترات را سوزانده اند. (قاموس الاعلام ترکی). رجوع به ارسترات شود.
(1) - Erostrate.
اروس خان.
[] (اِخ) دوازدهمین از سلاطین دشت قبچاق، بعد از جانی خان بن اوزبک خان در اوائل زمان امیرتیمور. (حبیب السیر جزو 1 از ج 3 ص 26 و جزو 3 از ج 3 ص 224 و 247 و 248 و 311 و 319).
اروس خواجه میش.
[] (اِخ) یکی از امراء که با فوجی از لشکریان که از میرزا سنجر گریخته بود بموکب سلطان حسین میرزا پیوست و سلطان آن جماعت را منظور نظر عاطفت گردانید. (حبیب السیر جزو 3 از ج 3 ص 242).
اروس قلعه.
[اُ قَ عَ] (اِخ) (قلعهء روسیان) در چهارمیلی مغرب سرتوک، محاذی ساحل دریا، خرابه های قلعه ای از روسها دیده میشود. دُرن گوید که نام آن اروس قلعه است و سابقاً این موضع جزیره ای بوده است. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 160 بخش انگلیسی). و شاید عروس قلعه باشد.
اروسم.
[اِ سِ] (از یونانی / لاتینی، اِ)(1)اروسمن. اروسمین. اروسیمون. بیونانی تودری است. (تحفهء حکیم مؤمن). اسحارة. تودریج. ایشاره. لبسان. لفسان. شندلة. اوسیمون. قصیصه. قدّومه. قدّامه. مادر دخت.
(1) - Erysimon. Erysimum.
اروسه.
[اَ سَ / سِ] (اِ) ابوخلسا. (تحفهء حکیم مؤمن). رجوع به انخسا و انخوسا شود. || اروسه (با راء هندی) لغت هندی است و آنرا بانسه یعنی بای موحده دانسته و بفتح واو و الف و سکون نون و فتح سین مهمله و ها در آخر نیز نامند. نباتیست که در هند و بنگاله بسیار پیدا میشود، مابین شجر و گیاه، به بلندی دو ذرع و زیاده بر آن و برگ آن شبیه ببرگ بید و اندک عریضتر از آن و شاخهای آن پرگره و چوب آن سفید و اکثر از آن خلال میسازند و گل آن بیشتر سفید و بعضی سرخ و بنفش نیز میباشند و آتش چوب آن تند میباشد و از زغال آن بارود میسازند. طبیعت آن گرم و خشک است در اول و گویند سرد است و گل آنرا سرد نوشته اند. گل آن جهت دق و دفع صفرا و تسکین حدت خون و سوزش بول و ناریت آن مفید و گویند بیخ آن جهت سرفه و ضیق النفس و ربو و تبهای بلغمی و صفراوی و غثیان و قی و یرقان و حرقة البول و قروح مجاری بول که بهندی سوزاک و بفارسی سوزنک نامند و گفته اند تب دق را نیز مفید است و ثمر آن به مقدار جمیز صحرائی که بهندی کولر جنگلی نامند میشود و سبزرنگ و تخمهای آن ریزه. گویند تعلیق آن بر گلوی اطفال جهت سرفهء ایشان نافع است. (مخزن الادویة، متن و فهرست).
اروسیوس کلاروس.
[اِ کْلا / کِ](اِخ)(1) یکی از سرداران طرایانوس (تراژان) که با یولیوس آلکساندر(2) سلوکیه را تسخیر کردند و برای مجازات شورشیان شهر را آتش زدند. (ایران باستان ص 2485).
(1) - Erusius Clarus.
(2) - Julius Alexander.
اروش.
[اُ] (ع اِ) جِ اَرش.
اروش داشان.
[] (اِخ) موضعی بساحل غربی رود مرغاب.
اروض.
[اُ] (ع اِ) جِ اَرض.
اروع.
[اَ وَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از روع. ترسنده تر. || عجب تر. || (ص) بشگفت آرنده کسی را از حسن و جمال یا از شجاعت و مانند آن. (منتهی الارب). آنکه از غایت حسن و کمال خود مردم را بشگفت آرد. آنکه از حسن و یا دلیری خویش ترا بشگفتی دارد. آنکه جمال او مردم را خوش آید. (زوزنی) (مهذب الاسماء). نیکوروی. خوبرو. مؤنث: رَوْعاء. ج، ارواع، روع. (منتهی الارب). || تیزذهن. (زوزنی). تیزخاطر. (مهذب الاسماء).
اروغ.
[اَ] (اِ) آرغ. آروغ. رجک. آجل. جشاء. باد گلو :
گیرد چو صبح اروغ از قرص آفتاب
آنرا که تو بقرص کرم میهمان کنی.
کمال اسماعیل(1).
-اروغ کردن؛ آروغ زدن. (شعوری).
(1) - در بعض لغت نامه ها این بیت برای اروغ بفتح همزه شاهد آمده است و غلط است. کلمه در شعر آروغ با الف ممدوده است. رجوع به آروغ شود.
اروغ.
[اَ وَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَوْغ. دونده تر. || نعت تفضیلی از مراوغه. فریبنده تر. مکارتر.
-امثال: اروغ من ثعالة و من ذنب الثعلب. (؟). قال طرفة :
کل خلیل کنت خاللته
لاترک الله له واضحة
کلهم اروغ من ثعلب
ما اشبه اللیلة بالبارحة.(مجمع الامثال میدانی).
اروغ.
[اُ] (ترکی - مغولی، اِ)(1) خاندان. خویش و تبار. نسل و اعقاب و آل و احفاد. (شعوری) : اروغ و اولاد و احفاد چنگیزخان. (جهانگشای جوینی). اکنون که اکثر اقالیم در تحت تصرف و فرمان اروغ چنگیزخان... (جهانگشای جوینی). طائفهء مغولان پیش از آنک کوس دولت چنگیزخان و اروغ او فروکوبند... (جهانگشای جوینی). بفر دولت... چنگیزخان و اروغ او کار مغول از آن چنان مضایق... بامثال چنین وسعت... رسیده است. (جهانگشای جوینی). تا سرحدّ ماچین و اقصای چین که مقر سریر مملکت و اروغ اسباط چنگیزخان است. (جهانگشای جوینی). فرمانروایی چنگیزخان و اروغ او. (جامع التواریخ رشیدی). اکناف ربع مسکون در تحت فرمان ما و اروغ چنگیزخان است. (رشیدی). غرض از ترتیب این مقدمه... که مشتمل است بر ذکر تواریخ... چنگیزخان و آباء و اجداد... و اولاد و اروغ نامدار. (رشیدی). داستان جغتای خان پسر دوم چنگیزخان و اروغ او. (رشیدی). داستان جوجی خان پسر مهین چنگیزخان و اروغ او. (رشیدی). نوبت خانیت و پادشاهی عالم بچنگیزخان و اروغ بزرگوار و اخلاف نامدار او رسید. (رشیدی). در بیان داستانهای چنگیزخان و اروغ نامدار او که بعضی قاآن هر عهد شده اند و پادشاهی معین نیافته... (رشیدی). و بیضهء حوزهء ممالک را... باروغ نامدار و اخلاف بزرگوار باقی گذاشت. (رشیدی).و رجوع به اوروق شود.
(1) - مؤلف فرهنگ شعوری لغت را ماوراءالنهری دانسته است.
اروفا.
[اُ] (اِخ) اروپا(1): و قسم الاسکندر الامم المعمورة اربعة اقسام: القسم الاول سماه اروفا و فیه الاندلس و الصقالبة و افرنجة و طنجة (؟) و الروم. (نخبة الدهر دمشقی ص 24). رجوع به اروپا شود.
(1) - Europe.
اروق.
[اَ وَ] (ع ص) اسبی که سوار آن نیزه را میان هر دو گوش آن دراز کرده باشد. (منتهی الارب). مقابل اَجمّ. || آنکه دو دندان علیای او دراز باشد. (منتهی الارب). درازدندان. (زوزنی). دندان دراز. (مهذب الاسماء). ج، روق. (منتهی الارب).
اروق.
[اَ] (ترکی - مغولی، اِ) اروغ. اولاد. احفاد. خاندان: و گفت خدای بزرگ چنگیزخان و اروق او را برکشید. (جامع التواریخ رشیدی).
اروق.
[اَ] (ترکی، اِ) به ترکی مشمش است. (فهرست مخزن الادویة). اروک. (تحفهء حکیم مؤمن). زردآلو. و امروز ترکان اَریک گویند.
اروق.
[] (اِخ) برادر بوقا معاصر سلطان احمد و ارغون ایلخانان ایران. و اروق حاکم بغداد بود. (حبیب السیر جزو 1 از ج 3 ص 43 و 44).
اروق لامیشی.
[اُ] (مغولی، اِ مرکب) (از مغولی اوروق لامیشی و آن مأخوذ از اوروق لاماق، و محتمل است که با کلمهء مغولی ارغو(1) به معنی تمایل بکاری داشتن، رابطه داشته باشد) تفریح. تفنن : شکاریها را آنجا رانند... و لشکر حلقه کرده دوش بدوش بازنهاده ایستاده ابتدا اوکتای قاآن با طایفهء خواص دررفتی و ساعتی تفرج کردی و شکار زدی و چون ملول شدی در میان چیرکه [ظ: جرگه] بر بالای راندی و شهزادگان و امرا بترتیب درآمدندی و آنگاه عوام و لشکر می زدندی آنگاه بعضی را جهت اروق لامیشی رها کردی و بکاولان مجموع شکاریها را بر تمامت اصناف شهزادگان و امرای لشکر قسمت کردندی. (جامع التواریخ رشیدی چ بلوشه ج2 ص50 متن و ص 28 تعلیقات فرانسه).
(1) - Oroghu.
اروقه.
[اَ وِ قَ] (ع اِ) جِ رواق، به معنی خانه ای که بخرگاه ماند. سایبان. پیشخانه. خرگاه.
اروک.
[اُ] (ع مص) چریدن شتر درخت اراک را. (تاج المصادر بیهقی). لازم گرفتن شتر اراک را. پیوسته در شوره بودن. (تاج المصادر بیهقی). || رسیدن شتر بهر درخت که باشد و اقامت کردن در خوردن آن. || مقیم شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). ایستادن. || به شدن جراحت. بهتر شدن جراحت. (تاج المصادر بیهقی). فرونشستن آماس جراحت.
اروک.
[ ] (اِ) به معنی زیه و لثه است: علیق ثمره اش بتوت ماند... اروک را سخت کند و ریش دهن ببرد. (نزهة القلوب). رجوع به علیق در تحفهء حکیم مؤمن و مخزن الادویة شود. در گوناباد خراسان آروک گویند.
اروک.
[اَ] (ترکی، اِ) بترکی مشمش است. زردآلو. (تحفهء حکیم مؤمن). رجوع به اروق شود.
اروک.
[اُ] (اِخ)(1) شهر معروف باستانی بابل که اکنون خرابهء آن بنام وَرَکَه نامیده میشود.
(1) - Uruk.
اروک.
[اَ] (اِخ) ذواروک؛ وادیی است در بلاد عرب. (معجم البلدان).
اروک خاتون.
[] (اِخ) مادر اولجایتو سلطان محمد خدابنده. (از سعدی تا جامی تألیف برون ترجمهء حکمت ص 49).
ارؤل.
[اَ ءُ] (ع اِ) جِ رَأل، به معنی بچهء شترمرغ یا بچهء یک سالهء آن. (منتهی الارب).
ارول.
[اَ وَ] (اِخ) زمینی است بنی مرة را. (از غطفان). (معجم البلدان از نصر).
ارولت.
[اِ وُ] (اِخ)(1) کرسی دوسِور از ناحیهء پارتِنِه، واقع در کنار توئه، دارای 1687 تن سکنه و راه آهن از آن گذرد.
(1) - Airvault.
اروم.
[اَ] (ع اِ) بن درخت. || بُنِ سُرون. (منتهی الارب). بن شاخ.
اروم.
[اُ] (ع اِ) جِ اِرَم و اَرِم و اَرومة و اُرومة. || اروم رأس؛ طَرَفهای سر. || (اِخ) قبور عاد.
اروم.
[ ] (اِخ) موضعی بجنوب قاین.
اروم.
[اَ / اُ] (اِخ) کوهی است بنی سُلیم را. مُضرس بن ربعی الاسدی گوید:
قفا تعرفا بین الدحائل و البتر
منازل کالخیلان أو کتبِ السطرِ
عَفتها السّمیّ المدجِناتُ و زعزعَت
بهنّ ریاح الصیف شهراً الی شهرِ
فلما عَلا ذات الارُوم ظعائنُ
حسانُ الحمول من عریش و من خدرِ.
و در قول جمیل بعضی آنرا بضم همزه روایت کرده اند:
لو ذقت ما أبقی أخاک برامة
لعلمت أنک لاتلومُ ملیما
و غداةَ ذی بقر أسِرُّ صبابةً
و غداة جاوزن الرکاب أرُوما.(معجم البلدان).
ارومچک.
[اُ چَ] (ترکی، اِ) بترکی عنکبوت است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه).
ارومچی.
[اُ] (اِخ) رجوع به بیش بالیغ شود.
ارومش.
[] (اِ) تأویل این خبر آن باشد که حسنات بر اعواض کنند یعنی اعواض آلام او (ظالم) بردارند و بمظلوم دهند، چه بادلهء عقل درست شده است که بعمل کسی دیگری را ثواب ندهند و نیز بادلهء شرع از قرآن و اخبار مقطوع علیها، لابد این خبر را تأویل باید و تأویل این است که گفته شد چه عوض بمثابهء ارومش جنایات است و قِیَم متلفات. (تفسیر ابوالفتوح رازی چ1 ج4 ص 489). ظاهراً این کلمه در عبارت فوق تحریف اُروش است، جمع ارش به معنی دیه و دیهء جراحت. (یادداشت لغتنامه).
ارومة.
[اَ / اُ مَ] (ع اِ) بن درخت. ریشهء درخت. بیخ درخت و جز آن. کونهء درخت. (مهذب الاسماء). اصل. اساس. ج، اُروم. (مهذب الاسماء) : الحمد لله الذی انتخب امیرالمؤمنین من اهل تلک الملة التی علت غراسها و رست اساسها و استحکمت ارومتها و رسخت جرثومتها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 299). ایلک خان ماوراءالنهر بتصرف گرفت و ملوک آل سامان و اولاد و احفاد ایشان را بدست آورد و آن خطه از ارومة و جرثومهء ایشان خالی کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 275). || مجازاً نسل. اهل. آل. خاندان : الحمد لله الذی اختار محمداً صلی الله علیه و آله و سلم من خیر اسرة و اجتباه من اکرم اُرومة و اصطفاه من افضل قریش حسباً و اکرمها نسباً... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 298). چون ایلک خان بخارا بگرفت ابوالحرث مکحول و عبدالملک و ابوابراهیم و ابویعقوب فرزندان نوح بن منصور را بدست آورد و اعمام ایشان ابوزکریا و ابوصالح غازی و ابوسلیمان و دیگر بقایای ارومهء آل سامان(1) را بگرفت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 218). اول پادشاه از ارومهء ایشان(2) اباابراهیم اسماعیل بن احمد بود که عمرو لیث را بناحیت بلخ بگرفت. (ترجمهء تاریخ یمینی، نسخهء خطی در عنوان: ذکر امراء سامانی و مقادیر ایام ایشان).
(1) - ن ل: ارومهء سامانی. (نسخهء خطی).
(2) - در نسخهء چاپی ص 235: اوبهء ایشان اسماعیل بن احمد بود.
ارومه.
[اَ مَ / مِ] (اِ)(1) علفی که اشخار از آن حاصل شود. شخار. اشنان. اشنه. اشنان القصارین. غاسول رومی.
(1) - Kali. Soude.
ارومی.
[اُ] (ص نسبی) رومی: الکساندر ارومی؛ اسکندر مقدونی.
ارومی.
[اُ] (اِخ) ارومیه. ارْمیة. اورمیة. رضائیه.
ارومیه.
[اُ می یَ] (اِخ) ارمیة. ارومی. شهری بمغرب دریاچهء ارومیه و نسبت بدان اُرمَوی باشد. رجوع به ارمیه شود: آزادخان... بعضی از بلاد آذربایجان هم در تحت تصرف آورده کوچ و متعلقان خود را بامتوسلان فتحعلی خان و شهبازخان در قلعهء ارومیه که از قلاع مشهوره و در استحکام و متانت آن شهرهء آفاق است گذاشته قلعهء مذکوره را محل سکنا مقرر... (مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص 157). و رجوع به فهرست آن کتاب شود.
ارومیه.
[اُ می یَ] (اِخ) (دریاچهء...) دریاچه ای بمغرب آذربایجان. دریاچهء ارومیه. چیچست. دریاچهء شاهی. دریاچهء تلا. نسبت بدان اُرموی است. رجوع به ارمیه (دریاچهء...) شود.
ارومیه رود.
[اُ می یَ] (اِخ) رودی است که از کوه کون کبوتر (بارتفاع 3271 گز) سرچشمه گیرد و از بردسیر گذشته بنام شهری رود از شهر ارومیه گذشته در جنوب دماغهء حصار بدریاچهء ارومیه ریزد. (جغرافیای طبیعی تألیف کیهان ص 83).
ارون.
[اَ] (ع ص) شاد. شادان. شادمان. اَرِن.
ارون.
[اَ] (ع اِ) زهر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). یا دماغ فیل که گویند سم قاتل است. مغز سر فیل که زهرناک باشد. (آنندراج). ج، اُرُن. (منتهی الارب).
ارون.
[اَ] (از لاتینی، اِ)(1) خبزالقرود. آذان الفیل. پیلگوش. پیلغوش. آرُن. لوف الصغیر.
(1) - Arum.
ارون.
[اِ] (ع اِ) جِ اِرَة.
ارون.
[اِ] (اِ) آلو و در بعض نسخ طوشنجل (؟) است. (شعوری).
ارون.
[] (اِخ) قریه ای است بیک فرسنگی شمال کاشان و آن سابقاً بسیار آباد و پرجمعیت بوده است.
ارون.
[اَ] (اِخ) ناحیه ای باندلس از اعمال باجه و کتان آن بر کتان دیگر نواحی اندلس برتری دارد. (معجم البلدان) (قاموس الاعلام ترکی) (تاج العروس).
ارونان.
[اَ وَ] (ع اِ) آواز. || (ص) سخت دشخوار. || نرم. (از اضداد است). (آنندراج): یومُ اَرونانٍ و یومٌ اَرونانٌ؛ روز سخت یا روز نرم. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء).
ارونانة.
[اَ وَ نَ] (ع ص) تأنیث ارونان: لیلة ارونانة؛ شب سخت. (منتهی الارب). شبی سخت.
ارونت.
[اُ رُنْ] (اِخ)(1) سردار ایرانی بزمان اردشیر دوم هخامنشی که بر او یاغی شد. (ایران باستان ص 2131). || سردار ارامنه در جنگ داریوش سوم با اسکندر. (ایران باستان ص 1380).
(1) - Oronte.
ارونتن.
[اَ نَ تَ] (هزوارش، مص) بلغت زند و پازند به معنی شستن باشد و ارونمن یعنی بشویم من و ارونید یعنی بشوئید شما، که امر بشستن باشد. (برهان) (آنندراج).
ارونج.
[] (اِ) امعاء سطبر گوسفند و مانند آن بگوشت آکنده. آکنج. چرغند. رونچ. مالکانه. شاه لوت. زونج. جگرآکند. عصیب. سختو. سغدو. چرب روده. مبار. جهودانه. غازی. نکانه. ولوالی. زناج. اکامه. کاشاک. کدک.
اروند.
[اَ وَ] (ص) در اوستا ائورونت(1)بمعنی تند و تیز و چالاک و توانا و دلیر و پهلوان است و در آبان یشت بند 131 و غیره آمده و در تفسیر پهلوی این کلمه را «اروند» ترجمه کرده اند. (یشت ها تألیف پورداود ج 1 ص 224 و ج 2 ص 327). نیرومند. (فرهنگ اسدی نخجوانی). || (اِ) تجربه. (جهانگیری) (برهان) (اوبهی) (فرهنگ اسدی مدرسهء سپهسالار) (سروری) (رشیدی). آزمایش. (صحاح الفرس) (سروری) (برهان). اروند و ارمان بهم گویند، ارمان رنج باشد و اروند تجربه. (فرهنگ اسدی). در لغت نامه ها بتقلید اسدی این بیت را برای این معنی شاهد آورده اند :
به ارمان و اروند مرد هنر
فرازآورد گونه گون سیم و زر.فردوسی.
و در جهانگیری و برهان قاطع از معانی «اروند»، حسرت و آرزو آمده است و همین بیت را جهانگیری برای این معنی شاهد آورده و اصح همین است و ارمان و اروند ظاهراً از اتباع باشد و بیت ذیل نیز مؤید این معنی است :
به اروند و حسرت چو مانده بجای
شده بر سرش تنگ واسع سرای.اسدی.
|| سحر. جادو. فریب :
همه مر ترا بند و تنبل فروخت
باروند چشم خرد را بدوخت(2).فردوسی.
|| فرّ و شکوه. (جهانگیری) (برهان). شأن و شوکت :
اگر جنگ جوید پس از پند من
نیندیشد از فرّ و اروند من
بدانسان شوم پیش او با سپاه
که بخشایش آرد بر او هور و ماه.فردوسی.
همان تور کش بخت و اروند بود
بدادار کیهانْش سوگند بود.فردوسی.
سیاوش مرا خود چو فرزند بود
که با فرّ و با برز و اروند بود.فردوسی.
و رجوع به اورند شود.
|| زیبایی. (برهان) (مؤید الفضلاء) (شمس اللغات). || مهتری. (مؤید الفضلاء) (شمس اللغات). || اقتدار. توانائی. شوکت. (فهرست شاهنامهء ولف). || عین. || خلاصهء هر چیز. (برهان).
(1) - Aurvant. (2) - در فرهنگ اسدی (چ هرن ص 28) اروند را در این شعر بمعنی تجربت آورده و ولف در فهرست خود آنرا بمعنی «نیروی بسیار» گرفته است و در فرهنگ شعوری اروند در این بیت بمعنی آگاهی و احتیاط آمده است.
اروند.
[اَ وَ] (اِخ) (رود...) دجله. (فرهنگ اسدی) (سروری) (اوبهی). دَگله. دجلهء بغداد. (برهان) (جهانگیری). اراوند. (تحفة السعادة) (برهان جامع) :
باروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم جوی
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان.فردوسی.
چنان دید کز تازیان صد هزار
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی باروند رود
نماندی برین بوم و بر تاروپود...فردوسی.
خروش آمد از راه اروند رود
بموبد چنین گفت هست این درود...
چو بر دجله بر یکدگر بگذرند
چنان تنگ پل را به پی بسپرند.فردوسی.
فریدون که بگذشت از اروند رود
همی داد تخت مهی را درود.فردوسی.
فرستاده از دین بکشور درود
گشاینده بی کشتی اروند رود.اسدی.
دار اروند رود را بر یاد
که به تازی بود شط بغداد.
صاحب فرهنگ منظوم (از جهانگیری).
رجوع به دجله شود. در کتب پهلوی بارها «اروند» بجای «ارنگ» آمده(1) و این موجب اشتباه شده است چه از بعض کتب صراحتاً برمی آید که اروند در پهلوی اسم دجله است چنانکه در فصل سوم بهمن یشت بند 5 از اروند و فرات و اسورستان نام برده شده است. در بندهای 21 و 38 باز اسم اروند آمده. بهمن یشت مخصوصاً از آخرالزمان بحث میکند و یکی از علائم ظهور سوشیانس (موعود زرتشتی) را جنگی که در عراق واقع خواهد شد، میداند، بنابراین اروند در آنجا کلیةً به معنی دجله است. در (دادستان دینیک) فصل 92 بند 2 آمده است: «آبی که از اردویسور ناهید میریزد باندازهء همهء آبهائی است که در جهان جاری است به استثنای اروند... محل اردویسور در سپهر است.» در اینجا نمیتوانیم بگوئیم که از اروند، دجله اراده شده است یا آنکه بجای رنگها (ارنگ) استعمال شده و رودی در مشرق ایران مراد است. در (آفرین هفت امشاسپند) آمده: «بشود که اورونت دارای تمام قوت ها شود». اشپیگل(2) در اینجا کلمهء اورونت (اروند) را همان ارنگ بندهش و رنگهای اوستا دانسته مانند انکتیل دپُرون(3) آن را با سیردریا یکی میداند. میتوان گفت که متأخرین اشتباهاً کلمهء اروند را در پهلوی بجای کلمهء «اَرَک» یا «ارنگ» استعمال کرده اند، چه (زادسپرم) بعینه مانند بند اول از فصل بیستم بندهش از دو رود اوستا(رنگها) و (ونگوهی) نام برده گوید از شمال کوه البرز دو رود بیرون می آید ولی بجای آنکه مثل بندهش بیکی از این دو رود ارنگ و بدیگری وه روت اسم بدهد اولی را «اروند» و دومی را «وه» مینامد: وجه تسمیهء دجله باروند (ائورنت اوستا) بمناسبت شکوه و بزرگی و تندی رود مزبور است. (یشتها تألیف پورداود ج 1 صص 223 - 225 و ج 2 ص 327). || رودی است که از قصرشیرین گذرد و امروز آنرا الوند گویند. || رود نیل. (فرهنگ میرزا ابراهیم). || (اِ) رود. (سروری). رود بزرگ. (فرهنگ خطی).
(1) - رجوع به «ارنگ» شود.
(2) - Spiegel.
(3) - Anquetil Duperron.
اروند.
[اَ وَ] (اِخ) کوهی است. (مهذب الاسماء). کوهی است بدر همدان. (فرهنگ اسدی). کوه الوند(1). (سروری) (غیاث اللغات). نام کوهی است بسیار سبز و خرم و شهر همدان در پایهء آن کوهست و مردم همدان در احادیث و نظم و نثر خود از آن بسیار یاد کنند و وی را از بزرگترین مفاخر شهر خود شمارند و در غربت بدان اظهار شوق کنند و اروند را بر دیگر بلاد تفضیل دهند. عین القضاة عبدالله بن محمد المیانجی در مکتوبی که باهل همدان نوشت، آنگاه که محبوس بود، از آن چنین یاد کند:
اَلا لَیت شعری هل تری العین مرّةً
ذُری قُلتی أروَند مِن هَمذان
بِلادٌ بها نِیطَت علیَّ تمائمی
و أُرضِعتُ من عِقّانِها(2) بِلبان.
و شاعری از مردم همدان گوید:
تذکرتُ من أروندَ طیبَ نسیمه
فقلتُ لقلبی بالفراق سلیم
سَقَی الله أرونداً وَ رَوضَ شِعابه
و مَن حَلّهُ من ظاعِن و مقیم
و ایامنا اذ نحن فی الدّار جِیرةً
و اذ دهرنا بالوصل غیر ذمیم.
معروف است که اکثر آبهای کوهها از پائین آنها جاری گردد مگر اروند که آب آن از بالا فرود آید و منابع وی در قله است. یکی از شعرای همدان در این قطعه اروند را بر بغداد تفضیل دهد و بدان اظهار شوق کند:
و قالت نساءُ الحیّ أینَ ابنُ أختنا
اَلا خبّرونا عنه حییتمُ وَفدا
رعَاه ضَمانُ الله هل فی بلادکم
اَخو کرَمٍ یَرعی لذی حَسَبٍ عهداً
فانّ الذی خَلّفتموه بارضکم
فَتی مَلاََ الاحشاءَ هِجرانه وجدا
أبغداد کم تنسیهِ أروند مَربعاً
الاَ خاب من یَشرِی ببغدادِ اروندا
فَدَتهُنّ نفس لوسَمِعنَ بما ارَی
رمَی کل جیدٍ من تَنَهُّدِهِ عِقدا.
یکی از مردم همدان روایت کرده که نزد ابی عبدالله جعفربن محمدالصادق (ع) شدم. فرمود از مردم کجائی، گفتم از جبال، گفت از کدام شهر. گفتم همدان. گفت آیا کوه همدان را که «راوند» نامند میشناسی. گفتم جعلنی الله فداک، آنرا «اروند» خوانند. گفت نعم اما ان فیه عیناً من عیون الجنة.اهل همدان را عقیده بر آن است که چشمه ای که آن حضرت اشارت کرده همان چشمه ای است که در قلهء اروند جاری است و در وقتی معین از سال آب آن از شکاف سنگی بیرون آید و آن گوارا و بسیار سرد است و اگر کسی در یکشبانه روز صد رطل یا بیشتر از آن بنوشد ثقلی احساس نکند، بلکه در مزاج او سودمند افتد. و در روایتی آمده که اگر کسی صد رطل از این آب بیاشامد باز بدان مایل است و چون ایام معدودهء مزبور بگذرد آب چشمه خشک گردد و دیگر اثری از آن بجای نماند تا سال آینده در همان وقت و روز مخصوص بی کم و کاست آب آن جاری شود آن موجب شفای مرضی است که از هر جا بسوی آن آیند و گویند چون جمعیت بسیار آنجا گرد آیند آب آن زیاده شود و چون کم باشند آب آن نیز کم گردد. محمد بن بشار همدانی اروند را چنین توصیف کرده است:
سقیاً لِظلّک یا اروند من جبل
و ان رَمَیناک بالهُجران و التلل
هَل یعلم الناسُ ما کلّفتنی حِججاً
من حبِ مائک اذ یَشفی من العِلَلِ
لا زِلتَ تُکسی من الانواءِ أردیة
من ناضرٍ انقٍ اَو ناعِمٍ خَضِلِ
حتی تزور العذاری کلّ شارقة
افیاءَ سَفحک یستصبین ذا الغزل
و اَنت فی حُلَل و الجو فی حُلَلِ
و البیض فی حُلَلٍ و الرّوض فی حُلَلِ
هم او راست در وصف اروند:
تزیِّنت الدنیا و طاب جنانُها
وَ ناحَ علی أغصانها ورشانها
وَ أمرَعَت القیِعَانُ و اخضرَّ نبتها
و قام علی الوَزن السواءِ زمانُها
و جاءَت جنوُدٌ من قُری الهندِ لم تکن
لتأتی الاّحینَ یأتی أوَانُها
مسوّدةٌ دُعْجَ العیون کانّما
لُغاتُ بناتِ الهند تحکی لسانُها
لَعَمْرک ما فی الارض شی ءٌ نلذه
من العَیش الاّ فوقها همذَانُها
اذا استقبلَ الصیفُ الربیعَ و اعشبَتْ
شماریخ من اروند شُمَّ قِنَانها
و هاج علیهم بالعراق و أرْضه
هواجرُ یشْوی اهلها لَهبَانُها
سقِتْکَ ذُری أروند من سَیح ذاِئبٍ
من الثلج أنهاراً عِذاباً رعانُها
تَری الماءَ مُسْتناً علی ظهر صخره
ینابیعَ یُزهی حسْنَها و استنانها
کأنَ بها شوْباً من الجنة التی
تفیضُ علی سکانها حیوانُها
علی روضة یشفی المحِبّ جنانها
فیاساقِی الکاس اسقیانی مدامَةً
مکلَّلَة بالنّور تحکی مضاحکاً
شقائقها فی غایة الحُسن بانُها
کانّ عروسَ الحی بین خلالها
قلائدُ یاقوتٍ زَهاها اقترانُها
تهاویلُ من حُمْرٍ و صُفَرٍ کأنها
ثَنایا العذَارَی ضاحکا اُقحوَانُها.
و اشعار مردم همدان در وصف اروند و متنزهات آن بسیار است و بدین قدر اکتفا شد. (معجم البلدان).
فارقت اروند لاطابت مراتعها
بعد کما لم یطب لی بعدها جبل...
هبنی اطلعت علی اروند ثانیةً
هل للشباب الذی ضیعته بدل.
اروند بر وزن و معنی الوند است و آن کوهی باشد در نواحی همدان گویند شخصی در آن کوه آسوده است که نام او اروند بوده و آن را بنام او خوانند. (برهان). کوهی است در عراق عجم در جهت جنوبی شهر همدان. (قاموس الاعلام ترکی) : و مطبخ او [ شیرویه ] در ناحیت اسدآباد بود، و اکنون دیهی است آنرا صبخ [ ظ: مطبخ ] خوانند، وبتابستان بیشتری بر کوه اروند همدان و آن نواحی آنجا که دکان خسرو خوانند. (مجمل التواریخ و القصص ص 81).
صدای ناله خصمت ز کوه این آمد
پس ای درشت گرانجان سرود چون اروند؟
اثیرالدین اخسیکتی (از جهانگیری و شعوری).
شراری جهد زآتش نعل اسبش
که حرّاقش اروند و ثهلان نماید.خاقانی.
و رجوع بهمان کتاب ص 133 و 522 شود. نام این کوه در پهلوی (هم در زند - تفسیر اوستا - و هم در کتب دیگر پهلوی ) بهمان صورت «اروند» یاد شده و در اوستا ائورونت(3) آمده که لغةً به معنی تند و تیز و دلیر و پهلوانست. (یشتها تألیف پورداود ج2 ص327). و بمناسبت شکوه و بزرگی کوه همدان را اروند نام نهاده اند. (یشتها ج 1 ص 225). و رجوع به الوند شود.
(1) - مؤلف قاموس الاعلام ترکی اروند را معرب الوند دانسته است.
(2) - العقَّان؛ بقیة اللبن فی الضرع. (معجم البلدان).
(3) - Aurvant.
اروند.
[اَ وَ] (اِخ) دریای محیط. (برهان). || (اِ) اقیانوس. || کرهء آب. (برهان).
اروند.
[اَ وَ] (اِخ) (چشمهء...) چشمهء اروند بسیستان، نی بسیار درو میروید چندانکه در آبست بسنگ شده و آنچه در بیرون آبست نی مانده بود. (نزهة القلوب حمدالله مستوفی مقالهء سوم چ لیدن ص 279) (برهان). || چشمه ای در کوه اروند (الوند). رجوع به اروند (کوه) شود.
اروند.
[اَ وَ] (اِخ) نام پدر لهراسب شاه که نسب وی بکیقباد میرسد. (سروری) (برهان) :
که لهراسب بد پور اروندشاه
که او را بدی آنزمان تاج و گاه.فردوسی.
باید دانست که بنابر مندرجات کتب دینی مزدیسنا لهراسب پسر زاو پسر مانوش پسر کی پشین پسر کی اپیوه پسر کیقباد بوده است. (یشتها تألیف پورداود ج 2 ص 288).
ارونداب.
[اَ وَ] (اِخ) نام پدر ضحاک. (شعوری). و کلمه تحریفی است از «ارونداسب». رجوع به ارونداسب شود.
ارونداسب.
[اَ وَ اَ] (اِخ) ارونداسپ. ارونداسف. نام پدر ضحاک بیوراسف. ابن البلخی در فارسنامه آرد: در نسب او [ضحاک] خلاف است میان نسّابه و بعضی میگویند از نسّابه، که اصل او از یمن بودست و نسب او ضحاک بن علوان بن عبیدبن عویج الیمنی است و از خواهر جمشید زاده بود... و نسّابهء پارسیان نسب او چنین گفته اند: بیوراسف بن ارونداسف بن دینکان بن وبهزسنک(1)بن نازبن نوارک بن سیامک بن میشی بن گیومرث. (فارسنامه چ کمبریج ص 11). اما نسب او [ ضحاک ] چنین بود: ضحاک بن [ ارو ] نداسب - و ارونداسف نیز گویند و او وزیر طهمورث بود، و روزه داشتن و خدای را تعبد کردن از وی خاست - ابن ربکاون بن ــاد سره بن تاج بن فروال بن سیامک بن مشی بن کیومرث. (مجمل التواریخ و القصص ص 26). و تذکر انه [ ضحاک ]بیوراسب بن ارونداسب بن زینکاوبن ویروشک بن تازبن فرواک بن سیامک بن مشی بن جیومرت. (طبری صص 202 - 203). ضحاک بن علوان من العمالقة و هو بیوراسب بن ارونداسب بن زینکاوبن بریشندبن غار و هو ابوالعرب العاربة بن افرواک بن سیامک. (آثارالباقیهء بیرونی ص 103). بیوراسف بن ارونداسف بن ریکاون بن ماده سره بن تاج بن فروال بن سیامک. (حمزه ص 24). باید دانست که نام پدر ضحاک در شاهنامهء فردوسی «مرداس» است. رجوع به مرداس و رجوع به کلمهء آک شود.
(1) - ن ل: ونزرسنگ.
ارونددست.
[اَ وَنْدْ، دَ] (اِخ) پسر خسرو پرویز از بزرگان ایران که بدست برادر خود قباد شیرویه کشته شد. (مجمل التواریخ و القصص ص 37). این نام در سنی ملوک الارض (ص 42) نیآمده است.
ارونددشت.
[اَ وَنْدْ، دَ] (اِخ) ظاهراً دشت الوند و نواحی همدان :
زمستان بدی جای او طیسفون
ابا لشکر و موبد و رهنمون
بهاران بدی او بارونددشت
برین گونه چندی برو بر گذشت.فردوسی.
اروندرود.
[اَ وَ رو] (اِخ) رجوع به اروند (رود...) شود.
اروندزیک.
[اَ وَ] (اِخ) پسر خسروپرویز از بزرگان و عاقلان شایستهء پادشاهی که بامر برادر خود قباد شیرویه کشته شد. (مجمل التواریخ و القصص ص 37) (تاریخ سنی ملوک الارض حمزه چ برلین ص42).
ارونس.
[اَ نِ] (اِ) بیونانی غله ای است که آنرا بفارسی کرسنه و کِسْنَک و بعربی رعی الحمام گویند. (برهان). بیونانی کرسنه. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). رجوع به اروبس شود.
ارونق.
[] (اِخ) از بلوکات مرند، دارای 46 قریه و 20 فرسنگ مسافت است. مرکز آن شبستر، حد شمالی مرند، حد شرقی رود قات، حد جنوبی ایل مقدم مراغه و حدغربی از بلوک انزاب است. (جغرافیای سیاسی تألیف کیهان ص 160).
ارونق انزاب.
[] (اِخ) رجوع به ارونق شود.
ارونیا.
[] (اِ)(1) بیونانی زعرور است. (تحفهء حکیم مؤمن). مسبیلس. ذوالثلاث نویات. ذوالثلاث حبات. طریقوقون. طریققن.
(1) - Mespilus tricoccon. Sorbier a trois graines.
ارونیس.
[] (اِ) بیونانی نوعی از مرو است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویة).
ارونیه.
[] (اِ) بسریانی زعرور است. (فهرست مخزن الادویه). ارونیا.
اروة.
[اَرْ رُ وَ] (اِخ) گنگبار بحر احمر واقع در بین 40 درجه و 16 دقیقهء طول غربی و 13 درجه و 36 دقیقه عرض شمالی، در 30 میلی شمال غربی شهر مخا. (ضمیمهء معجم البلدان). || جزیره ای است متعلق بدانمارک از دوک نشین شلسویک در دریای بالتیک، بمسافت 10 میلی جنوب جزیرهء فیونی(1)، طول آن 14 میل و عرض 5 میل و سکنه 10000 تن و اراضی آن بسیار حاصلخیز است. (ضمیمهء معجم البلدان).
(1) - Fionie.
اروه.
[اُ وِ] (فرانسوی، اِ)(1) نوعی از خزندگان زحّافه از خانوادهء آنگیده(2) که در اروپا و بربر و آسیای غربی بسیار است.
(1) - Orvet.
(2) - Anguides.
اروه.
[] (اِخ) (ده...) دهی است بدوفرسنگی مغرب لنده.
اروه.
[اَ] (اِخ) مرکز قضائیست در سنجاق سعرد از ولایت تبلیس تقریباً در مسافت پنج ساعت راه از شمال شرقی قصبهء سعرد. (قاموس الاعلام ترکی).
اروی.
[اَ وا] (ع اِ) جِ اُرْویّة، به معنی بز کوهی ماده و آن جمع کثرت است بر غیرقیاس. (منتهی الارب). یاقوت گوید: اروی، و هو فی الاصل جمع ارویة و هو الانثی من الوعل و هو افعولة الا انهم قلبوا الواو الثانیة یاءً و أدغموها فی التی بعدها و کسروا الاولی لتسلم الیاء و تقول ثلاث اراوی فاذا کسرت فهی الاروی علی افعل بغیر قیاس و به سمیت المرأة. (معجم البلدان در کلمهء اروی).
اروی.
[اَ وا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَیّ و رِوی. سیراب تر.
-امثال: اروی من الحوت.
اروی من النعامة ؛ لانها ترید الماء فان رائته شربته عبثاً.
اروی من النمل؛ لانها تکون فی الفلوات.
اروی من بکر هبنقة؛ هو یزیدبن ثروان و هو الذی یحمق و کان بکره یصدر عن الماء مع الصادر و قد روی ثم یَرد مع الوارد قبل ان یصل الی الکلا.
اروی من حیة؛ لانها تکون فی القفار فلاتشرب الماء و لاتریده.
اروی من ضبّ؛ چه او آب نخورد و استنشاق باد سرد او را بس باشد.
اروی من معجل اَسعد؛ وی مردی احمق بود و در غدیری افتاد، پس پسر عموی خود اسعد را ندا کرد و گفت ویلک ناولنی شیئاً اشرب الماء و همچنین فریاد میکرد تا غرق شد و اصمعی در کتاب امثال خویش گوید اروی من معجل اسعد مشدداً و المعجل الذی یجلب الابل جلبة ثم یحدرها الی اهل الماء قبل ان ترد الابل. اصمعی لفظ مزبور را شرح کرده ولی قصهء مثل را نیاورده است و اسعد بدین تأویل قبیله ای است. (مجمع الامثال میدانی).
الجرعُ اَروی و الرشف اَنقع.
|| نعت تفضیلی از روایت. بسیارروایت تر. روایت کننده تر. راوی تر: و یقول ابوسعید اروی من ابی علی و اکثر تحققاً بالروایة و اثری منه فیها. (معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج3 ص19 س8). ابوسعید اجمع لشمل العلم و انظم لمذاهب العرب و ادخل فی کل باب و اخرج عن کل طریق و الزم للجادّة الوسطی فی الدین و الخلق و اروی للحدیث و اقضی فی الاحکام. (معجم الادباء یاقوت، در ترجمهء حسن بن عبدالله ابوسعید السیرافی چ مارگلیوث قسم اول از جزء 3 ص99 س17).
اروی.
[اَ وا] (اِخ) نامی از نامهای زنان عرب، از جمله نام مادر عثمان. (از منتهی الارب).
اروی.
[اَ وا] (اِخ) نام دهی است بمرو. (منتهی الارب). یکی از قرای مرو بدوفرسنگی آن و ابوالعباس احمدبن محمد بن عمیرة بن عمروبن یحیی بن سلیم الارواوی بدان منسوبست. (معجم البلدان). || آبی قرب عقیق نزدیک هاجر و آنرا مثلثة اروی نامند و آب مزبور از آن فزاره است و شاعر گوید:
و انّ بأروی معدناً لو حضرته
لاصبحت غنیاناً کثیرالدراهم.(معجم البلدان).
و آن براه مکه است. (منتهی الارب).
اروی.
[] (اِخ) ابن الندیم در فصل اسماء الکتب المؤلفة فی المواعظ و الاَداب و الحکم للفرس و الروم آرد: کتاب اروی و ذکر دیرها و ما تکلمت به من الحکمة. (الفهرست ابن الندیم چ مصر ص 439).
اروی.
[اِرْ] (اِخ)(1) کرسی اُب(2) از ناحیهء تری(3) قرب آرمانس، دارای 1169 تن سکنه و راه آهن از آن گذرد.
(1) - Ervy.
(2) - Aube.
(3) - Troyes.
اروی.
[اَ وا] (اِخ) بنت الحارث، دختر حارث بن عبدالمطلب و دخترعموی رسول صلوات الله علیه، صحابیه بود. و او پس از رحلت علی بن ابی طالب (ع) حیات داشت، و او معامله و رفتار معاویه و مروان بن حکم و عمروبن عاص را نسبت به اهل بیت طهارت بشدت انتقاد و تقبیح و ملامت میکرد. (قاموس الاعلام ترکی). وفات او در حدود سال 50 ه . ق. بود. (الاعلام زرکلی).
اروی.
[اَ وا] (اِخ) بنت انیس، صحابیه. وی بنفرین سعیدبن زید که یکی از عشرهء مبشره است، نابینا شد و عاقبت بچاه افتاد و وفات یافت. (قاموس الاعلام ترکی).
اروی.
[اَ وا] (اِخ) بنت عبدالمطلب خالهء رسول الله (ص). صحابیه و شاعره بود. این دو بیت از مرثیه ای است که در رثاء پدر خویش عبدالمطلب سروده:
بکت عینی و حقّ لها البکاء
علی سمح سجیته الحیاء
علی سهل الخلیفة ابطحیّ
کریم الخیم نیته العلاء.(قاموس الاعلام ترکی).
وفات او در سنهء 15 ه . ق. بود. (اعلام زرکلی). و رجوع بعقد الفرید چ محمد سعید العریان ج 1 ص 341 و ج 5 ص 7 شود.
اروی.
[اَ وا] (اِخ) بنت کربز والدهء خلیفهء سوم و ولیدبن عقبهء صحابی و دختر امّحکیم بیضا بنت عبدالمطلب یعنی دختر خالهء رسول الله (ص). صحابیه است. (قاموس الاعلام ترکی). و عثمان را بدین مناسبت ابن اروی گویند. رجوع بعقدالفرید چ محمد سعید العریان ج 2 ص 238 و ج 5 ص41 شود.
اروی.
[اَ وا] (اِخ) بنت منصور الحمیریة. منصور خلیفهء عباسی او را تزویج کرد و محمد (مهدی) و جعفر فرزندان منصور از این زن باشند. (عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج 5 ص 393).
ارویس.
[اَرْ] (اِ) تخته ای را گویند که فارسیان اسباب پرستش را بر بالای آن گذارند، به این معنی با شین نقطه دار هم بنظر آمده است. (برهان). در اصطلاح زرتشتیان «اورویس گاه» سنگ بزرگی است چهارگوشه که در مراسم دینی آلات مخصوصه ای از قبیل هاون و دستهء هاون و برسمدان و طشت و ورس را بر روی آن می نهند. (مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص 195). || ریسمانی را نیز گفته اند که از موی بز تافته باشند. (برهان). در گیلکی «وریس» و در دزفولی «وِرِس» طنابی را گویند که از خوشه های خشکیدهء برنج تافته باشند و در اصطلاح زرتشتیان «ورس» ریسمانی است که از موی گاو بافته شود و شاخه های برسم را با آن بهم پیوندند. (مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص195).
اروین.
[اَرْ] (اِ) آروین. (سروری). تجربه. (جهانگیری) (صحاح الفرس) (برهان) (سروری). امتحان. آزمایش. (برهان) (آنندراج) (رشیدی). آزمون.
اروین.
[اِرْ] (اِخ)(1) دُشتینباخ. معمار کلیسای استراسبورگ، متولد در شتینباخ (باد) در حدود 1244 و متوفی به سال 1318 م.
(1) - Erwin de Steinbach.
ارویه.
[اَرْ یَ] (ع اِ) جِ رِواء، به معنی رسنی که بدان بار بر شتر بندند. (منتهی الارب).
ارویه.
[اُ وی یَ / اِ وی یَ] (ع اِ) بز مادهء کوهی. ج، اراوی، اروی. (مهذب الاسماء). ارویه بضم الالف و کسرها و سکون الراء المهملة و کسرالواو و فتح الیاء و الهاء انثی الوعول و ثلث اَراویّ الی العشر و الکثیر اروی او هو اسم للجمع مؤنثةً، فارسیتها بز کوهی. (قاموس).
اره.
[اِ رَ] (ع اِ) آتش یا آتشدان یا برافروختگی آتش یا شدت آن. (منتهی الارب). آتشکده. || گوشت خشک. (منتهی الارب). گوشت خشک کرده شده به آفتاب. || گوشت اندک بریان کرده. || گوشت که در سرکه یک جوش داده در سفر همراه برند. (منتهی الارب). ج، اِرون (مهذب الاسماء) (منتهی الارب)، اِرات. (تاج العروس).
اره.
[اَ رَ / رِ / اَرْ رَ / رِ] (اِ) ابزاری درودگران را از آهن بشکل تیغه ای بلند و باریک که دسته ای چوبین دارد و یک لبهء آن دندانه دار و تیز است که در بریدن چوب و آهن و جز آن بکار رود. و به تازی منشار خوانند. (صحاح الفرس). یوسه. منشار. مِقطل. شَبوث. کُلاّب. کَلّوب. (منتهی الارب). مخفف آن «ار» است. رجوع به ار شود :بیوراسب به پادشاهی بنشست و عاقبت او را بدست آورد و به ارّه بدو نیم کرد.
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
پس آنگه از آن(1) اره و تیشه کرد.فردوسی.
چو ضحاکش آورد ناگه بچنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارّه مر او را بدو نیم کرد
جهان را از او پاک و بی بیم کرد.فردوسی.
چنین آمد از گفتهء باستان
وز آن کاگه از راز این داستان
که ضحاک ناگه گرفتش بچین
به اره بدو نیم کردش بکین.اسدی.
بهر دیار که در چشم خلق خوار شدی
سبک سفر کن از آنجا برو بجای دگر
درخت اگر متحرک شدی ز جای بجای
نه جور اره کشیدیّ و نه جفای تبر.انوری.
بارّهء پدر و مثقب و کمانه و مقل
بخط مهرهء گردون و پرهء دولاب.خاقانی.
نه زخم تیشهء ایام دیده
نه رنج ارّهء دوران کشیده.جامی.
میوه چون بخشی ای درخت بما
ارّهء منتش منه بر پا.مکتبی.
چو از جام شد پنجهء جم جدا
بفرقش کشید ارّه دست بلا.ظهوری.
سرو گر جلوه کند پیش قد رعنایش
قمری از شهپر خود ارّه نهد برپایش.صائب.
ارّه در تصاویر آثار مصر نیز دیده شده و از کتاب مقدس مستفاد میشود که اسرائیلیان چوب و سنگ را اره میکردند (اشعیا 10: 15 و اول پادشاهان 7: 9). و اسرا را نیز با ارّه عذاب میکردند. (دوم سموئیل 12: 31 و اول تواریخ 20: 3 و رسالهء عبرانیان 11: 37). گویند که قوم یهود اشعیای نبی را با اره دوپاره کردند. (قاموس کتاب مقدس).
- ارّهء تَربُر؛ ارّهء مخصوص بریدن درختان تر.
- ارّه کردن و ارّه کشیدن؛ بریدن چیزها به ارّه.
- ارّه گذاشتن و گذاردن؛ نهادن ارّه بر چیزی بریدن را و مجازاً بشدت رنجه داشتن و سخت شکنجه کردن :
گر احتیاج اره گذارد بتارکش
غیرت کجا به همچو خودی التجا برد.صائب.
- ارّهء ماردندان؛ نوعی اره که دندانه های آن مانند دندان مار ریز و تیز است.
-مثل ارّه؛ ناهموار و خشن و زبر.
(1) - ن ل. کجا زو تبر.
ارهاء.
[اِ] (ع مص) رسیدن بجای فراخ. || دوام کردن بر خوردن کلنگ [نوعی مرغ]. (منتهی الارب). || دایم گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || همیشه داشتن طعام و شراب را بر کسی یا کسانی. دایم داشتن طعام برای کسی. || بنکاح درآوردن زن نامطبوع را. (منتهی الارب).
ارهاب.
[اِ] (ع مص) ترسانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی): ارهبه. || بر شتر نشستن. || بازداشتن شتر را از حوض. || دراز شدن آستین. (منتهی الارب).
ارهاب.
[اَ] (ع اِ) مرغی که شکار نکند. (منتهی الارب).
ارهاج.
[اِ] (ع مص) برانگیختن گرد. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). || بسیار شدن بخور خانه. (منتهی الارب): ارهج؛ اذا کثر بخور بیته. (تاج العروس). || ارهاج سماء؛ باریدن گرفتن آسمان. (منتهی الارب).
ارهاص.
[اِ] (ع مص) آمادهء چیزی شدن و ایستادن. || ستیهیدن. (منتهی الارب). || سوده کردن. || سوده گردانیدن سم ستور: ارهصه الله؛ سوده گرداند خدای سم ستور او را. (منتهی الارب). || لنگانیدن ستور. (تاج المصادر بیهقی). || سخت گرفتن بغریم در تقاضا و در نظر داشتن او را: لم یکن ذنبه عن ارهاص؛ ای اصرار و ارصاد و انما کان عارضاً. || ارهاص حایط؛ بناکردن دیوار بگل. || ارهص الله فلاناً؛ کان خیر گردانید او را خدای. (منتهی الارب). || خوارق عاداتی که از نبی پیش از ظهور، ظاهر شود مثل نوری که در پیشانی آباء و اجداد پیغامبر(ص) لایح بود. حادث شدن امری خارق عادت پیش از بعثت نبی (از وی)، تا بر نبوت او دلالت کند. گفته اند ارهاص از قبیل کرامات است زیرا انبیاء پیش از نبوت در درجه از اولیاء کمتر نبوده اند. (تعریفات جرجانی). شرعاً نوعی از خارق عادتست که پیمبران را پیش از برگزیده شدن به پیمبری از جانب حق تعالی عطا میشود و سبب تسمیهء آن به ارهاص این است که در لغت ارهاص به معنی بناء خانه است که این خارق عادت اعلام به بناء خانهء پیمبری میباشد. کذا فی حواشی شرح العقاید. (کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به معجزه، کرامت و استدراج شود.
ارهاط.
[اَ] (ع اِ) جِ رَهْط، به معنی گروه و قبیلهء مردان و پوست پاره که زنان حایض و کودکان بر کمر بندند.
ارهاف.
[اِ] (ع مص) ارهاف سیف؛ تنک کردن تیغ. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). تنک کردن شمشیر. (منتهی الارب). تنک و باریک کردن شمشیر. نازک گردانیدن و تیز کردن کارد و غیره. باریک دم کردن تیغ. (کنز اللغات) : با فوجی بطل از روی بطر، بطرّ و تثقیف رماح و سن اسنه و ارهاف مرهفات پرداخته. (درهء نادره چ 1341 ه . ش. انجمن آثار ملی ص 339).
ارهاق.
[اِ] (ع مص) لاحق و نزدیک چیزی گردانیدن. || نافرمانی کردن. || بر نافرمانی برانگیختن. بر نافرمانی داشتن: ارهقه طغیاناً. || تکلیف کردن. || تکلیف دادن کسی را زائد از طاقت وی. دشوار کردن. (منتهی الارب). بر دشخواری داشتن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). درخواستن دشواری. (کنز اللغات) : سلطان بفرمود تا او را بر افلاس داشتند و خطی باباحت خون از وی بازستدند که از صامت و ناطق و قلیل و کثیر او را یساری نیست و دست از ارهاق و تکلیف او بداشتند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص360). هرگاه که از جانب سلطان در آن معاتبت مبالغه رفتی از وزارت استعفاء خواستی و از شغل تفادی و تبرّا نمودی و رضای بحبس و ارهاق اظهار کردی. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 359). شمس المعالی نمیخواست که در بدو معاودت، بر رعیت خویش ارهاقی (1) کند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 260). سلطان ... بفرمود تا دست نهب و غارت و ارهاق و هدم و احراق بدیار و امصار او دراز کردند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 290). || تأخیر کردن نماز را بوقت نماز دیگر. (منتهی الارب). تأخیر کردن نماز تا نزدیک گردد بنمازی دیگر. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || شتابانیدن کسی را از نماز. (منتهی الارب). || رسانیدن. (زوزنی). برسانیدن. دررسانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (کشف اللغات) (کنز اللغات). اندررسانیدن. رساندن بحد بلوغ. ببلوغ رسانیدن. || شتابیدن. (کشف اللغات). شتاب کردن.
(1) - طبق نسخهء خطی، و در نسخهء چاپی: ارهافی.
ارهام.
[اِ] (ع مص) ارهام سماء؛ باران نرم باریدن آسمان. (منتهی الارب). باران آمدن. آهسته و نرم باریدن باران. (آنندراج).
ارهان.
[اِ] (ع مص) گرو کردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). بگرو نهادن. (کنزاللغات). || گرو بستن با کسی فرزند خود را: ارهن ولده به. (منتهی الارب). || سلف دادن در چیزی. (تاج المصادر بیهقی). بها پیش دادن. (منتهی الارب). پیشی خواستن. (کنز اللغات). || دایم شدن. (تاج المصادر بیهقی). ثابت و دائم داشتن چیزی را (چنانکه طعام و شراب). || سست گردانیدن. (منتهی الارب). || ارهان در سلعه؛ گران کردن متاع را. (منتهی الارب). || گران خریدن. (آنندراج). || در تهلکه انداختن. (آنندراج) (کنز اللغات). || ارهان میت؛ درآوردن مرده در گور. (منتهی الارب). || اَرْهَنَ فلاناً ثوبه؛ دفع کرد جامه را بسوی وی. (منتهی الارب)؛ دفعه الیه لیرهنه. (تاج العروس).
ارهایر.
[] (اِ) بسریانی آملج است. (تحفهء حکیم مؤمن).
اره بر.
[اَرْ رَ / رِ بُ] (اِ مرکب) قسمی کتیرا که مفتول نیست.
اره جان.
[اَرْ رَ] (اِخ) شهری است که مابین آن شهر و شیراز شصت فرسنگ راه است و آنرا عوام اره غان خوانند با غین نقطه دار. (برهان). رجوع به ارجان، ارگان و ارغان شود.
اره چاق کردن.
[اَرْ رَ / رِ کَ دَ] (مص مرکب) تیز کردن دندانه های اَرّه.
اره چاق کن.
[اَرْ رَ / رِ کُ] (نف مرکب)آنکه دندانه های ارّهء کُندشده تیز کند.
اره زبان.
[اَرْ رَ / رِ زَ] (ص مرکب) تیززبان. (مؤید الفضلاء). زبان دراز. (آنندراج). مردم تند و تیز گوینده. || چغلخور. ساعی. بهتان گوی. (آنندراج).
ارهط.
[اَ هُ] (ع اِ) جِ رَهط، به معنی گروه.
ارهطه.
[اَ هِ طَ] (ع اِ) جِ رَهط، به معنی گروه.
اره غان.
[اَرْ رَ] (اِخ) رجوع به ارجان و ارگان شود.
ارهفت.
[اَ هَ] (اِخ) یکی از پیغمبران است باعتقاد کفرهء هند و ایشان شش طایفه اند همه قایل بتناسخ. گویند چهارهزار ارهفت خواهد آمد و بعد از آن آفرینش برطرف خواهد شد. (برهان) (آنندراج).
اره قلمه.
[اَ رَ / رِ قَ لَ مَ / مِ] (اِ مرکب)اَشنک. (گااوبا). رجوع به اشنک شود.
اره کاری.
[اَرْ رَ / رِ] (حامص مرکب) عمل ارّه کشیدن.
اره کش.
[اَرْ رَ / رِ کَ / کِ] (نف مرکب) که چیزها به اره قطع کند. مباشر ارّه. (آنندراج).
اره کشی.
[اَرْ رَ / رِ کَ / کِ] (حامص مرکب) عمل ارّه کشیدن.
اره گر.
[اَرْ رَ / رِ گَ] (ص مرکب) که ارّه سازد. صانع ارّه. (آنندراج) :
زند ارّه گر چون دم از کار خویش
ز سین سیادت نهد ارّه پیش.ملاطغرا.
ارهم.
[اَ هَ] (ع ن تف) فراختر. اخصب: کنا فی ارهم جانبی فلان؛ ای اخصبهما. (منتهی الارب).
اره ماهی.
[اَرْ رَ / رِ] (اِ مرکب) نوعی ماهی غضروفی از دستهء سگ ماهیها بطول تقریبی 2 متر که در جلو سرش زائده طویل استخوانی بنام رُستر(1) (بدرازی حدود 5/1 متر) وجود دارد، در لبه های این زائده تعداد زیادی دندانهای نوک تیز و برنده قرار دارد که بظاهر بشکل ارّهء دوطرفی میماند. این زائدهء طویل وسیلهء دفاع حیوان است. این ماهیها زنده زا هستند و برخلاف کوسه ماهی درنده و سبع نیستند. (از دائرة المعارف کیه).
(1) - Rostre.
ارهنگ.
[اَ هَ] (اِخ) قصبه ای از بدخشان. (جهانگیری). و در آن قصبه زیارتگاهی است و باعتقاد مردم آنجا سر امام حسین علیه السلام در آنجا مدفون است و آنرا ارهنگ حسین هم میگویند. (برهان) (شعوری) (آنندراج) (مؤید الفضلاء). و رجوع بحبیب السیر جزو 3 از ج 3 ص 195 و 214 و 224 شود. || ارژنگ. (شعوری). نگارخانهء مانی. (آنندراج).
ارهنگ حسین.
[اَ هَ گِ حُ سَ] (اِخ)رجوع به ارهنگ شود.
اره و اوره.
[اَ رَ / رِ وُ رَ / رِ] (ق مرکب، از اتباع) (در تداول عوام) با تمام کسان خود، و گاه این جمله را بر آن مزید کنند: شنبله غوره.
ارهون.
[اُ] (ع ص) دختر حائض. (منتهی الارب). بی نماز. قاعده شده. ناپاک.
ارهی.
[اُ هَ] (اِخ)(1) شهر الرها. ادسا(2). اورفا. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 161). و رجوع به رها شود.
(1) - Orhai.
(2) - Edessa.
اری.
[اَرْیْ] (ع اِ) طعامی که در بن دیگ چسبد از سوختگی. ته گرفتگی. ته دیگ. || شهد. (غیاث اللغات). شهدی که جمع کند آن را زنبور در شکم خود و بیرون آورد، یا شهدی که در اطراف خانهء زنبور چسبیده بود. انگبین. (مهذب الاسماء). عسل. || نمی که بر درخت افتد. (منتهی الارب). || آنچه از مأکول که از دست یا دهان افتد گاه خوردن و آنرا لطاخه نیز گویند.
اری.
[اَرْیْ] (ع مص) لازم گرفتن ستور مربط و بستنگاه خود را. || خشم گرفتن بر. || کینه گرفتن در دل. کینه ور شدن. || ریختن، چنانکه ابر باران را. || راندن باد ابر را. || آمیزش و الفت گرفتن و خو کردن ستور با هم و علف خوردن با هم در یک جا: ارت الدابة الی الدابة. || شهد نهادن زنبور عسل. انگبین کردن. عسل کردن زنبور عسل. انگبین کردن منج. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || سوختن بن دیگ و چسبیدن طعام بر آن. ته گرفتن دیگ. در بن دیگ گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). در بن گرفتن. || بجوش آمدن دیگ.
اری.
[ ] (ع اِ) آریّ. اخیه که چهارپایان بدان بندند. معلف. آخر. آخور(1). میخ آخور. (دستور الاخوان). ج، اَواری، اواریّ.
(1) - رجوع به آریّ و آرواره و Alveolus شود.
اری.
[اَ](1) (هندی، حرف ندا) کلمهء نداست و مشترک در هندی عامیانه :
اری گیدی تو کجا درک کجا شعر کجا
لاف چیزی که ندانی چه زنی پیش کسان.
شفائی (از آنندراج).
(1) - با یاء مجهول.
اری.
[اَ] (اِخ) رجوع به اریا و آری شود.
اری.
[اَ] (اِخ) یکی از نواحی بندپی بارفروش. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 117 بخش انگلیسی).
اری.
[اِ] (اِخ)(1) جورج بیدل. عالم هیوی و ریاضی دان انگلیسی، مولد آلنویک (نرثمبرلاند) 1801 و متوفی بلندن1892 م. استاد هیئت در دارالفنون کمبریج. وی رصدخانهء این شهر را تکمیل کرد. در سال 1835 مدیر رصدخانهء گرینویچ شد و تا سال 1886 این سمت داشت. در 1828 عضو انجمن علم هیئت گردید و در سال 1835 بمقام ریاست آن انجمن رسید و در 1836 عضو انجمن سلطنتی لندن شد و سپس عضو آکادمی علوم پاریس گردید و نشان «لژیون دنور» بدو دادند (1856). او راست: رصدهای نجومی (کمبریج 1829 - 1838). مباحثی در باب قوهء ثقل و جاذبه (1837). در باب هیئت (1853). مثلثات (1855). مکانیک و مناظر و مرایا و مغناطیس و غیره. و او نخستین کسی استکه پی بحقیقت قوس قزح برد(2). و رجوع به ایران باستان ص 199 شود.
(1) - Airy, George Biddell. (2) - ابوحاتم مظفری اسماعیل اسفزاری (مائهء پنجم و ششم هجری) در رسالهء کائنات جو (صص 18 - 22) گوید اندر قوس قزح - اندرین فصل محتاج است بتقریر کردن چند مقدمه یکی آن است که آنرا انعکاس البصر خوانند معنی آن آن است که هرگاه جسمی صیقل فرض کنند (د - صیقلی فرض کند) مانند آینه و تقدیر کنند که شعاع بصر بدان آینه پیوسته و از خط شعاع، عمودی توهم کنند بر بسیط آینه مثلثی تولد کند یک زاویه از آنجا که اتصال شعاع است به آینه [ زاویه دیگر ] آنجا باشد از خط شعاع که خط عمود از آنجا توهم کرده اند زاویه دیگر آنجا که نقطهء ممرّ عمود است بر بسیط آینه چون این مثلث که بر سطح است بر استقامت بیرون آرند خطی بر بسیط آینه پدید آید و شعاع بصر از موضع اتصال منعکس بر (آ - وبر) سطح آن مثلث و آن خط انعکاس زاویه افتد مساوی (د - تساوی) زاویه باتصال و هر چیزی که بدین خط انعکاس مرئی شود (ظ: واقع گرد مرئی شود) و مدرک شود اگرچه میان او و میان بصر حائل باشد و اگر کسی خواهد که این اعتبار کند آینه پیش نهد و بدو نگرد و سقف خانه در او بیند و اگر آینه برگیرد و برابر روی خویش بازدارد آن اشخاص که از پس پشت او نهاده باشد همه آنها ادراک توان کرد (بنابراین مقدمه هرگاه که چنین ابری موصوف شد که آن اجزاء بخاری رشی صیقل است آینه مانند در مقابله جرم آفتاب واقع شود اگر شخصی بر آفتاب ادبار نماید و از او روی گردانیده بدین ابر متوجه گردد چون شعاع بصر ناظر بدان اجزاء آینه مانند متصل گردد البته آن شعاع از آن اجزاء منعکس شود بجرم آفتاب رود هر جزوی از آن جرم آفتاب مرئی گردد و دیده شود). (دانشنامهء جهان). و چون تأمل کنند. (آ - تحمل کنند) بینند که زاویه اتصال شعاع و زاویه انعکاس هر دو متساوی باشند. مقدمه دیگر آن است که هرگاه آینه سخت خرد بود بصر اندر او شکل چیزها نتواند دیدن و رنگ آنچیز دریابد چنانکه اگر زنگی در آینهء [ سخت ]خرد نگرد سواد روی خویش اندر وی بیند و از شکل روی هیچ خبر ندارد. و مقدمهء دیگر آن است که هر گاه این آینه رنگ خاص دارد چون اندر وی [ چیزی بینی رنگ آن ] چیز مرکب از رنگ آینه و رنگ آنچیز بود. (د - آنچیزی بود - آ - رنگ آنچیز نبود) چنانکه آینهء خارصینی بسبب آن لون او مقداری زردی دارد چون مرد اسمر اندر وی (آ - چون مرد اسمرا بزردی) نگاه کند رنگ رویش زرد بیند که مرکب باشد از صفرت و سمرت. (باید دانست که مقرر دانایان این است که رنگها را دو طرف است که ایشان غایت الوانند یکی سفیدی و دیگر سیاهی و باقی رنگها متوسط اند در میان آندو طرف و این نیز مقرر حکماست که هرگاه آینه را رنگی خاص بود که چون چیزی را که برنگ دیگر بود در مقابلهء او بدارند رنگی که در آینه دیده شود مرکب باشد از رنگ آن چیز و رنگ آینه بنابراین دو قاعده هر گاه که از عقب این ابر تنک که در مقابلهء آفتاب واقع شود چیزی مظلم تاریک باشد مثل کوهی و ابری تاریک البته سیاهی از آن چیز بر اجزای این ابر منعکس گردد چون آفتاب نیز در جهتی در مقابله واقع شده البته رنگ آفتاب نیز بر آن اجزاء عکس اندازد پس چون ناظر بر آن اجزاء بخاری نظر کند رنگ زرد بیند زیرا که رنگ زرد را از آن داشته اند که کمال سفیدی باندک مایه سیاهی بیامیزد و اینجا غایت روشنائی آفتاب به اندک سیاهی که بمنزلهء رنگ آینه است آمیخته شده پس رنگ زرد پدید آید و باید دانست که برگرد قرص آفتاب پارچه ای از آسمان میباشد بغایت روشن و برگرد این قطعهء روشن قطعهء دیگری باشد که روشنی او کمتر از اول بود پس هرگاه این اجزاء بخاری بر وضعی باشند که چون شعاع بصر از ایشان منعکس شود و بدان قطعه رسد که برگرد آفتاب در غایت روشنی است از عکس این قطعه و عکس ظلمت سیاهی که در آن ابر تنک شده رنگ سرخ پیدا شود زیرا که روشنی و سفیدی رنگ آفتاب بیشتر است از سفیدی این قطعه که برگرد اوست پس سفیدی این قطعه بسیاهی نزدیکتر بود و مقرر چنان است که سفیدی شایبهء سیاهی باوی بود چون باسیاهی آمیخته شود رنگ مرکبی که حادث شود سرخ باشد همچنین هرگاه که شعاع بصر از اجزای این ابر تنک منعکس شود بدان قطعهء دیگر که روشنی او کمتر از روشنی قطعه ای است که گرد آفتاب است از عکس این قطعه که بسیاهی نزدیکتر است از قطعهء اول و عکس سیاهی که در آن ابرتنک پدید شده رنگ سبز پیدا شود زیرا مقرر چنانست که رنگی که بسیاهی نزدیکتر بود از رنگ سرخ آن رنگ سبز است و باید دانست که این دو قطعهء روشن که گفته شد محیط قرص آفتاب میباشند یعنی هم از جانب بالاء او بود و هم ازجانب زیر او و همیشه قوس قزح چنان نماید که رنگ زرد که از آفتاب است در میان سرخ و سبز باشد.) (دانشنامهء جهان). چون این مقدمات معلوم گشت [ بداند (ظ: بدان) که قوس قزح ] وقتی اتفاق افتد که باران بود و خورشید به آفاق نزدیک بود و رویش گشاده بود و چون کسی پشت بسوی خورشید کند و بر آن قطره های باران نگرد و بعضی از آن قطرها بر وضعی (د - بر وصفی) باشند که چون بصر بدو رسد و بزاویه (مساوی) منعکس شود بجرم خورشید رسد و از خردگی قطرهء باران شکل جرم خورشید اندروی پدید نیاید و آن لون که مدرک شود مرکب بود از نور خورشید و ظلمت ابر و آن رنگ زرد است که از کمال سپیدی اندک مایه بجانب سیاهی آمده است و بر محیط جرم خورشید قطعه ای از آسمان سخت روشن باشد و بر محیط آن قطعهء دیگر باشد که روشنائی کمتر از قطعهء نخستین بود و باز قطعهء دیگر با[ شد ] که نور (ظ: نور او) کمتر از آن قطعه بود و قطرهای باران بعضی بر آن موضع بود که چون [ بصر ] بدو رسد و بر زاویهء مساوی منعکس گردد و بر آن قطعهء روشن آسمان که بربالای خورشید است پیوندد و بسبب آنکه نور آن قطعه از جرم خورشید کمتر باشد رنگ حمرت پدید آرد، پاره ای بسواد نزدیکتر از زردی و بعضی از آن قطرها [ بر وضعی باشد که بصر از وی منعکس شود بدان قطعه پیوندد و آسمان که سخت روشن بود همرنگ حمرت پدید آرد از آن قطره ها ] بعضی چنان باشد که شعاع بصر او بازگردند و بدان قطعهء ثانی پیوندند و رنگ خضرت تولد کند و بدان قطعها بصر از وی منعکس شود و بقطعهء ثالث پیوندد و رنگ چیزی پدید آرد که بسواد نزدیکتر بود از سبزی بدان سبب که این نورها [ ی مختلف ] بر بالای خورشید [ همچنان است که در زیر خورشید ] و وضعش مخالف وضع اوست همیشه قوس و قزح دو باشند و الوان یکی بر خلاف وضع الوان دیگر و این معتاد است الا وقتی که مانع باشد اتصال بصر را بر سبیل انعکاس بدین نورهای مختلف تا برحسب آن الوان متغیر شود. (هرگاه بر سطح هوا که مقر ابر است که جهت پیدا شدن قوس قزح مفروض شده دائره مفروض گردد که مرکز آن قرص آفتاب بود البته آن مقدار از زمین که فوق الارض باشد بر اجزاء آن دایره ابری بگذرد و درمحاذی او واقع شود و هرگاه که جرم آفتاب بافق نزدیک شود یا متصل گردد خطی که بر جرم آفتاب و برشخصی که ناظر باشد بگذرد و آن خط بر بسیط و سطح افق واقع باشد و آن خط را محورحقیقی یا اعتباری توان داشت نسبت بکرهء زمین یا دائرهء افق و بر این تقدیر جرم آفتاب قطب دایره افق شود و دائره ای که آفتاب مرکز او باشد چون بر بسیط افق بگذرد بر وجهی که بر مرکز افق مرور نماید آن دایره نسبت بدایرهء افق منطقه ای باشد و البته دائرهء افق این دائرهء منطقه را قطع نماید چنانچه نصفی از آن بر بالای افق بود و آن را توان دید و نصفی زیر افق و آن را نتوان دید و در این حین قوس قزح که دیده شود نصف دائره نماید و هر چند آفتاب از افق بلندتر باشد قوس قزح که دیده شود خردتر بود جهت آنکه در این حین دایره که مرکز او آفتاب است بر مقداری از بسیط افق که بگذرد کمتر از نصف خواهد بود و باید دانست که چون آفتاب بسمت رأس ناظر نزدیکتر شود قوس قزح را نتوان دید زیرا که در این حین تمام آن دایره که مرکز او آفتاب است منطبق میگردد بر دائرهء افق. اما باید دانست که چون آفتاب در برج جنوبی باشد که آن میزان است تا حوت هرگاه که بسمت رأس برسد تواند بود که قوس قزح خرد در جانب شمال نموده شود). (دانشنامهء جهان). و بسیار باشد که شب بدر چون ماه به آفاق (آ- و آفاق) نزدیک باشد و باران همی بارد قوس قزح پدید آید و الوانش اندر روشنائی کمتر باشد از الوان قوس قزح که از آفتاب پدید آید و اگر کسی خواهد که معاینهء چگونگی قوس قزح بیند خرگاهی نهد سیاه ونیک بپوشاند و تاریک گرداند و در بپوشد چنانکه هیچ روشنائی نیابد آنگاه سوراخی اندک باز کند تا آفتاب در وی جهد و آب در دهان گیرد و اندر شعاع آفتاب دمد اندر وی رنگها پدید آید مانند قوس قزح.
اریا.
[ ] (اِخ) در زبان کلدانی به معنی برج اسد است.
اریا.
[ ] (اِ) بسریانی آملج است. (فهرست مخزن الادویه).
اریا.
[اَ] (اِخ)(1) آریا. عنوانی است که اجداد مشترک ملل هند و ایرانی خود را بدان معرفی میکردند و آن را لغةً به معنی شریف، اصیل و مولی دانسته اند و نام ایران نیز از این ریشه مشتق است. سترابون مخصوصاً نام «اری» را بحاصلخیزترین بخش «اریان» اطلاق کرده است. رجوع به آری یا آریا و اریائیان و اریان و ایران شود.
(1) - Arya.
اریائی.
[اَ] (ص نسبی، اِ)(1) آریائی. منسوب بقوم آریا. اریائی اصطلاحیست که بمعانی متعدد اطلاق شده. ماکس مولر(2) آنرا مخصوصاً دربارهء همهء زبانهائی که پیشتر بعنوان هند و اروپائی (یا هند و ژرمانی بقول مستشرقین آلمانی) شناخته شده، بکار برده است. بهمین وجه «اریا» را در مورد همهء متکلمین بدین زبانها استعمال کرده و هم او در کتاب «تراجم احوال کلمات و سرزمین اریا»(3) نوشته است: «اریائیان کسانی هستند که بزبانهای آریائی تکلم کنند، رنگشان هرچه و خونشان از هر نژاد باشد ما که آنان را اریائی مینامیم منظوری جز از لحاظ دستور زبان ایشان که اریائی است نداریم». اصل و ریشهء «اریا» هرچه باشد، اینقدر واضح است که این کلمه بتداعی معانی، مفاهیم بسیار را بخاطر می آورد و مللی که متعلق ببخش خاوری هند و اروپائیان بودند، خود را بدین نام مفتخر میدانستند. (دائرة المعارف بریتانیکا). اریائی(4) از نظر زبانشناسی، زبانی است که بدستهء هند و ایرانی از طایفهء هند و اروپائی داده شده. برخی از زبان شناسان سابقاً اصطلاح اریائی را بمجموع السنهء هند و اروپائی اطلاق کرده اند، ولی اکنون این اصطلاح را عموماً ترک کرده اند. (مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص 24). و «بلادالخاضعین» ترجمهء «بوم اریان» یا «شهر اریائیان» است. (نامهء تنسر چ مینوی ص 40 و 64 از دارمستتر). و رجوع به آریائیان و ایران باستان صص 8 - 9 شود.
(1) - Aryan.
(2) - Max Muller.
(3) - Biographies of Words and the Home of the Aryas.
(4) - Aryen.
اریاب.
[اَرْ / اِرْ] (اِخ) قریه ای است بیمن از مخلاف قَیظان، از اعمال ذی جبلة. اعشی راست:
و بالقصر من اریاب لو بتّ لیلةً
لجاءَک مثلوجٌ من الماء جامدٌ.(معجم البلدان).
اریاتپه.
[ ] (اِخ) نام محلی کنار راه اردبیل و آستارا میان کناسه و گردنهء حاجی امیر در 236000 گزی تبریز.
اریاح.
[اَرْ] (ع اِ) جِ ریح. (منتهی الارب) (دهار). بادها :
ذکر آن اریاح سرد زمهریر
اندر آن ایام و ازمان عسیر.مولوی.
اریادنه.
[اَ نِ] (اِخ)(1) نام کوهی در کاپادوکیه (آسیای صغیر) که معبد ژوپیتر آنجا بنا شده بود و هولوفرن آنرا غارت کرد. (ایران باستان ص 2128).
(1) - Ariadne.
اریارات.
[اَ] (اِخ) آریارات. از پادشاهان کاپادوکیه (آسیای صغیر) ملقب به فیلوپاتر. وی چون بر تخت اجداد خویش نشست برای پدر مراسم دفن باشکوهی ترتیب کرد و بدوستان و بسران سپاه و همهء تبعهء خود عطوفت بسیار کرد و مورد محبت گروهی گردید و میتروبازان(1) را بر تخت اجدادی نشانید. آرتاکسیاس پادشاه ارمنستان، بی آنکه خست و حرص خود را پنهان دارد، رسولانی نزد اریارات فرستاد و خواهش کرد که با او همداستان شده یکی از دو جوانی را، که در اختیارش بودند، بکشد و سوفن(2) را تصرف کند، ولی اریارات از این پیشنهاد، که دلالت بر بی حمیتی میکرد، تنفر بسیار اظهار و رسولان را توبیخ و ملامت کرد و نامه ای به آرتاکسیاس نوشت و به او توصیه کرد ازین سوءقصد بپرهیزد. این اقدام اریارات موجب ستایش بزرگی برای او شد و میتروبازان بواسطهء درستی و تقوای اریارات بر تخت اجداد خویش نشست. (دیودور کتاب 31). از فحوای کلام دیودور معلوم است که میتروبازان پادشاه سوفن بوده و به حمایت اریارات بتخت موروثی رسیده. (سوفن نام ارمنستان کوچک بود) دیودور، سپس در قطعه ای از کتاب سی و یکم خود راجع به این پادشاه کاپادوکیه چنین نوشته: در المپیاد یکصد و پنجاه و پنجم، اریارات تاجی از ده هزار سکهء طلا بوسیلهء سفرائی بروم فرستاد، تا محبت خود را برومیان بنماید و اظهار بدارد، که از جهت دوستی با رومیان از وصلتی با خانوادهء دِمتریوس (پادشاه مقدونی) امتناع ورزیده است. چون فرستادهء روم گراک خوس(3) اظهارات سفراء را تصدیق کرد، سنای روم اریارات را بسیار ستود و تاج را پذیرفته هدایائی گرانبهاتر برای اریارات فرستاد. در همین وقت سفرای دِمتریوس را بسنا وارد کردند، آنان نیز تاجی از ده هزار سکهء طلا با قاتلین اکتاو(4) در زنجیر آورده بودند. سنا مدتی شور کرد که چه کند، بالاخره تاج را پذیرفت، ولی قاتلین را، که ایزوکرات و لپ تین نام داشتند، رد کرد. از مندرجات کتاب 31 دیودور برمی آید که سپس هولوفرن برادر اریارات، وی را از کاپادوکیه براند ولی خود نتوانست مملکت را اداره و محبت مردم را جلب کند. (ایران باستان صص 2126 - 2128). || اریارات دوم پادشاه کاپادوکیه (301 - 280 ق. م.). (ایران باستان ص 2165). || اریارات سوم ملقب بمقدس (221 - 163 ق. م.). وی بمعیت آن تیوخوس سلوکی با روم جنگید و بعد از شکست آن تیوخوس مجبور گردید سهمی از غرامات جنگ را بعهده بگیرد پس از آن او متحد باوفای پرگام روم شد. در 182 ق. م. منازعهء او با فرناک پادشاه پُنت باعث جنگی در آسیای صغیر گردید که بتمام دول آن ناحیت سرایت کرد. در نتیجه اریارات قسمت هائی از ارمنستان را که در تصرف داشت، بارمنستان بزرگ و سوفن واگذار کرد. (ایران باستان ص 2128 از دیودور). || اریارات چهارم پادشاه کاپادوکیه (156 - 131 ق . م.). پس از این پادشاه کاپادوکیه دچار اغتشاشات داخلی گردیده تحت نفود دولت پُنت درآمد و پس از شکست مهرداد ششم پادشاه پنت بدست دولت روم، تابع روم گردید. (ایران باستان ص 2128).
(1) - Mithrobarzanes.
(2) - Sophene.
(3) - Gracchus.
(4) - Octave.
اریارق.
[ ] (اِخ) حاجب سالار هندوستان در زمان محمود غزنوی که مسعود در آغاز سلطنت وی را مثال داد تا ببلخ رود. در همان اوان از هراة نامهء توقیعی رفته بود با کسان خواجه بوسهل زوزنی تا خواجه احمدحسن بدرگاه آید و چنگی خداوند قلعه او را از بند بگشاده بود و او [ خواجه احمد حسن ]اریارق حاجب سالار هندوستان را گفته بود که نامی زشت گونه بر تو نشسته است، صواب آن است که با من بروی و آن خداوند [ مسعود ] را ببینی و من آنچه باید گفت بگویم تا تو با خلعت و با نیکوئی اینجا بازآئی که اکنون کارها یکرویه شد و خداوندی کریم و حلیم چون امیر مسعود بر تخت ملک نشست و اریارق این چربک بخورد و افسون این مرد بزرگوار بر وی کار کرد و با وی بیامد و خواجه را چندان خدمت کرده بود در راه که از حد بگذشت. ابوالفضل بیهقی آرد: ذکر القبض علی اریارق الحاجب صاحب جیش الهند و کیف جری ذلک الی ان قتل بالغور، رحمة الله علیه بیاورده ام پیش ازین حال اریارق سالار هندوستان در روزگار امیر محمود رضی الله عنه که باد در سر وی چگونه شد تا چون نیم عاصی گرفتند او را، و در ملک محمد خود تن فراایشان نداد و درین روزگار که خواجهء بزرگ احمدحسن وی را از هندوستان به چه حیلت برکشید و چون امیر را بدید گفت: «اگر هندوستان بکار است نباید که نیز اریارق آنجا شود» و آمدن اریارق هر روز بدرگاه با چند مرتبه دار و سرکش با غازی سپاه سالار بیکجا و دشوار آمدن پدریان و محمودیان بدین بزرگی دیدن ایشان را، چه خرد دیده بودند. چون حال برین جمله بود که این دو محتشم اریارق و غازی را کسی که ازو تدبیری آید نبود و این دو سپاه سالار را دو کدخدای شایستهء دبیرپیشهء گرم و سرد چشیده نه که پیداست که از سعید صراف و مانند وی چاکرپیشگان خامل ذکر کم مایه چه آید - و ترکان همی گرد چنین مردمان گردند و عاقبت ننگرند تا ناچار خلل بیفتد که ایشان را تجربتی نباشد هر چند بتن خویش کاری و سخی باشند و تجمل و آلت دارند اما در دبیری راه نبرند و امروز از فردا ندانند چه چاره باشد از افتادن خلل. محمودیان چون برین حال واقف شدند و رخنه یافتند بدانکه این دو تن را پای کشند، با یکدیگر در حیلت ایستادند تا این دو سالار را چگونه فروبرند، و بلا و قضا برین حالها یار شد، یکی آنکه امیر عبدوس را فراکرد تا کدخدایان ایشان را بفریفت و در نهان بمجلس امیر آورد و امیر ایشان را بنواخت و امید داد و با ایشان بنهاد که انفاس خداوندان خود را میشمرند و هر چه رود با عبدوس میگویند تا وی باز می نماید. و آن دو خامل ذکر کم مایه فریفته شدند بدان نواختی که یافتند و هرگز بخواب ندیده بودند، و ندانستند که چون خداوندان ایشان برافتادند اذل من النعل و اخس من التراب باشند، و چون توانستندی دانست؟ که نه شاگردی کرده بودند و نه کتب خوانده. و این دو مرد بر کار شدند و هر چه رفت دروغ و راست روی میکردند و با عبدوس میگفتند، و امیر از آنچه می شنید دلش بر اریارق گران تر میشد، و غازی نیز لختی از چشم وی میافتاد و محمودیان فراخ تر در سخن آمدند. و چون پیش امیر از این ابواب چیزی گفتند، و روی نمود و میشنود، در حیلت ایستادند و بر آن بنهادند که نخست حیله باید کرد تا اریارق برافتد و چون برافتاد و غازی تنها ماند ممکن گردد که وی را برتوانند انداخت و محمودیان لختی خبر یافتند از حال این دو کدخدای، که در شراب لافها زده بودند که «ایشان چاکران سلطانند»، و بجای آوردند که ایشان را بفریفته اند، آغازیدند ایشان را نواختن و چیزی بخشیدن و برنشاندن که اگر خداوندان ایشان نباشند سلطان ایشان را کارهای بزرگ فرماید. و دیگر آفت آن آمد که سپاه سالار غازی گربزی بود که ابلیس لعنه الله او را رشته برنتوانستی تافت(1)، وی هرگز شراب نخورده بود، چون کامها بجمله یافت و قفیزش پر شد در شراب آمد و خوردن گرفت، و امیر چون بشنید هر دو سپاه سالار را شراب داد، و شراب آفتی بزرگ است چون از حد بگذرد، و با شراب خوارگان افراط کنندگان هر چیزی توان ساخت و آغازید، بحکم آنکه سپاه سالار بود، لشکر را نواختن و هر روز فوجی را بخانه بازداشتن و شراب و صلت دادن، و اریارق نزد وی بودی و وی نیز مهمان او شدی و در هر دو مجلس چون شراب نیرو گرفتی بزرگان این دو سالار را بترکی ستودندی و حاجب بزرگ بلکاتکین را مخنث خواندندی و علی دایه را ماده و سالار غلامان سرائی را، بکتغدی، کور و لنگ، و دیگران را همچنین هر کسی را عیبی و سقطی گفتندی. از عبدالله شنیدم که کدخدای بکتغدی بود، پس از آنکه این دو سپاه سالار برافتادند، گفت یکروز امیر بار نداده بود و شراب میخورد، غازی بازگشت با اریارق بهم، و بسیار مردم را با خود بردند و شراب خوردند، سالار بکتغدی مرا پوشیده بنزدیک بلکاتکین و علی فرستاد و پیغام داد که این دو ناخویشتن شناس از حد می بگذرانند، اگر صواب بیند به بهانهء شکار برنشیند با غلامی بیست، تا وی با بوعبدالله و غلامی چند نزدیک ایشان آید و این کار را تدبیر سازند. گفت «سخت صواب آمد، ما رفتیم بر جانب میخواران تا سالار دررسد». و برنشستند و برفتند. و بکتغدی نیز برنشست و مرا با خود برد، و باز و یوز و هر جوارحی با خویشتن آوردند. چون فرسنگی دو برفتند، این سه تن بر بالا[ یی ] بایستادند با سه کدخدای، من و بواحمد تکلی کدخدای حاجب بزرگ و امیرک معتمدعلی، و غلامان را با شکره داران گسیل کردند صید را، و ما شش تن ماندیم. مهتران در سخن آمدند و زمانی نومیدی نمودند از امیر و از استیلای این دو سپاه سالار، بکتغدی گفت طرفه آن است که در سرایهای محمودی خامل ذکرتر ازین دو تن کس نبود، و هزار بار پیش من زمین بوسه داده اند، ولیکن هر دو دلیر و مردانه آمدند، غازی گربزی از گربزان و اریارق خری از خران، تا امیر محمود ایشان را برکشید و در درجهء بزرگ نهاد تا وجیه گشتند، و غازی خدمتی سخت پسندیده کرد این سلطان را بنیشابور تا این درجهء بزرگ یافت. و هر چند دل سلطان ناخواهان است اریارق را، و غازی را خواهان، چون در شراب آمدند و رعنائیها میکنند، دل سلطان را از غازی هم توان گردانید. ولیکن تا اریارق برنیفتد تدبیر غازی نتوان کرد، و چون رشته یکتا شد آنگاه هر دو برافتند تا ما از این غضاضت برهیم. حاجب بزرگ و علی گفتند تدبیر شربتی سازند یا رویاروی کسی را فراکنند تا اریارق را تباه کند. سالار بکتغدی گفت این هردو هیچ نیست و پیش نشود و آب ما ریخته گردد و کار هر دو قوی شود. تدبیر آن است که ما این کار را فروگذاریم و دوستی نمائیم و کسان گماریم تا تضریبها میسازند و آنچه ترکان و این دو سالار گویند فراخ تر زیادتها میکنند و می بازنمایند تا حال کجا رسد. برین بنهادند و غلامان و شکره داران بازآمدند و روز دیر برآمده بود، صندوقهای شکاری برگشادند تا نان بخوردند و اتباع و غلامان و حاشیه همه بخوردند و بازگشتند و چنانکه ساخته بودند این دو تن را پیش گرفتند و روزی چند برین حدیث برآمد و دل سلطان درشت شد بر اریارق و در فروگرفتن وی خلوتی کرد و با وزیر شکایت نمود از اریارق. گفت حال بدانجا میرسد که غازی ازین تباه میشود و ملک چنین چیزها احتمال نکند، و روا نیست که سالاران سپاه بی فرمانی کنند که فرزندان را این زهره نباشد. و فریضه شد او را فروگرفتن که چون او فروگرفته شد غازی بصلاح آید. خواجه اندرین چه گوید؟ خواجهء بزرگ زمانی اندیشید پس گفت زندگانی خداوند عالم دراز باد، من سوگند دارم که در هیچ چیزی از مصالح ملک خیانت نکنم. و حدیث سالار و لشکر چیزی سخت نازک است و بپادشاه مفوض. اگر رأی عالی بیند بنده را درین یک کار عفو کند و آنچه خود صواب بیند می کند و می فرماید. اگر بنده در چنین بابها چیزی گوید باشد که موافق رأی خداوند نیفتد و دل بر من گران کند. امیر گفت خواجه خلیفهء ماست و معتمدتر همهء خدمتکاران و ناچار در چنین کارها سخن با وی باید گفت تا وی آنچه داند بازگوید و ما میشنویم، آنگاه با خویشتن بازاندازیم و آنچه از رأی واجب کند میفرمائیم. خواجه گفت اکنون بنده سخن بتواند گفت. زندگانی خداوند دراز باد، آنچه گفته آمد در باب اریارق، آن روز که پیش آمد، نصیحتی بود که بباب هندوستان کرده آمد، که ازین مرد آنجا تعدی و تهوری رفت، و نیز وی را آنجا، بزرگ نامی افتاد و آن را تباه گردانید بدانکه امیر ماضی وی را بخواند و وی در رفتن کاهلی و سستی نمود و آن را تأویلها نهاد، و امیرمحمد وی را بخواند وی نیز نرفت و جواب داد که «ولیعهد پدر امیر مسعود است، اگر وی رضا دهد بنشستن برادر و از عراق قصد غزنین نکند آنگاه وی بخدمت آید» و چون نام خداوند بشنود و بنده آنچه گفتنی بود بگفت با بنده بیامد و تا اینجاست نشنودم که از وی تهوری و بی طاعتی آمد که بدان دل مشغول باید داشت. و این تبسط و زیادتی آلت اظهار کردن و بی فرمان شراب خوردن با غازی و ترکان، سخت سهل است و بیک مجلس من این راست کنم چنانکه نیز درین ابواب سخن نباید گفت. خداوند را ولایت زیادت شده است و مردان کار بباید، و چون اریارق دیر بدست شود، بنده را آنچه فراز آمد بازنمود، فرمان خداوند راست. امیر گفت بدانستم، و همه همچنین است که گفتی. و این حدیث را پوشیده باید داشت تا بهتر بیندیشم. خواجه گفت فرمان بردارم، و بازگشت و محمودیان فرو نه ایستادند از تضریب تا بدان جایگاه که در گوش امیر افکندند که اریارق بدگمان شده است و با غازی بنهاده که شر بپای کنند و اگر دستی نیابند بروند و بیشتر ازین لشکر در بیعت وی اند. روزی امیر بار داد و همهء مردم جمع شدند و چون بار بشکست امیر فرمود مروید که شراب خواهیم خورد. و خواجهء بزرگ و عارض و صاحب دیوان رسالت نیز بنشستند و خوانچها آوردن گرفتند، پیش امیر بر تخت یکی و پیش غازی و پیش اریارق یکی، و پیش عارض بوسهل زوزنی و بونصر مشکان یکی، پیش ندیمان هر دو تن را یکی و بوالقاسم کثیر برسم ندیمان می نشست و لاکشته و رشته فرموده بودند، بیاوردند سخت بسیار. پس این بزرگان چون نان بخوردند برخاستند و بطارم دیوان بازآمدند و بنشستند و دست بشستند. و خواجهء بزرگ هر دو سالار را بستود و نیکوئی گفت. ایشان گفتند از خداوند همه دل گرمی و نواخت است، و ما جانها فدای خدمت داریم، ولیکن دل ما را مشغول میدارند، و ندانیم تا چه باید کرد. خواجه گفت این سوداست و خیالی باطل، هم اکنون از دل شما بردارد، توقف کنید چندانکه من فارغ شوم و شمایان را بخوانند و تنها پیش رفت و خلوتی خواست و این نکته بازگفت و درخواست تا ایشان را بتازگی دل گرمی باشد، آنگاه رای خداوند راست در آنچه بیند و فرماید. امیر گفت بدانستم. و همهء قوم را بازخواندند و مطربان بیامدند و دست بکار بردند و نشاط بالا گرفت و هر حدیثی میرفت. چون روز بنماز پیشین رسید، امیر مطربان را اشارت کرد تا خاموش ایستادند، پس روی سوی وزیر کرد و گفت: تا این غایت حق این دو سپاه سالار چنانکه باید فرموده ایم شناختن؛ اگر غازی است آن خدمت کرد بنشابور - و ما با سپاهان بودیم - که هیج بنده نکرد و از غزنین بیامد. و چون بشنید که ما ببلخ رسیدیم، اریارق با خواجه بشتافت و بخدمت آمد. و میشنویم که تنی چند بباب ایشان حسد می نمایند و دل ایشان مشغول میدارند، از آن نباید اندیشید، برین جمله که ما گفتیم اعتماد باید کرد، که ما سخن هیچ کس در باب ایشان نخواهیم شنید. خواجه گفت اینجا سخن نماند و نواخت بزرگتر از این کدام باشد که بر لفظ عالی رفت. و هر دو سپاه سالار زمین بوسه دادند و تخت نیز بوسه کردند و بجای خویش بازآمدند و سخت شادکام بنشستند. امیر فرمود تا دو قبای خاص آوردند و هر دو بزر، و دو شمشیر حمایل مرصع بجواهر چنانکه گفتند قیمت هر دو پنجاه هزار دینار است، قباها هر دو پس پشت ایشان کردند و بدست خویش ببستند، و امیر بدست خود حمایل در گردن ایشان افکند، و دست و تخت و زمین بوسه دادند و بازگشتند و برنشستند و برفتند همهء مرتبه داران درگاه با ایشان تا بجایگاه خود بازشدند. و مرا که بوالفضلم این روز نوبت بود، اینهمه دیدم و بر تقویم این سال تعلیق کردم. پس از بازگشتن امیر فرمود دو مجلس جام زرین با صراحیهای پرشراب و نقلدانها و نرگسدانها راست کردند دو سالار را، و بوالحسن کرخی ندیم را گفت بر سپاه سالار غازی رو و این را براثر تو آرند و سه مطرب خاص با تو آیند، و بگوی که از مجلس ما ناتمام بازگشتی، با ندیمان شراب خور با سماع مطربان، و سه مطرب با وی رفتند و فراشان این کرامات برداشتند و مظفر ندیم را مثال داد تا با سه مطرب و آن کرامات سوی اریارق رفت، و خواجه فصلی چند درین باب سخن گفت چنانکه او دانستی گفت و نزدیک نماز دیگر بازگشت و دیگران نیز بازگشتن گرفتند. و امیر تا نزدیک شام ببود پس برخاست و گرم در سرای رفت. و محمودیان بدین حال که تازه گشت سخت غمناک شدند. نه ایشان دانستند و نه کس که در غیب چیست، و زمانه بزبان فصیح آواز میداد ولیکن کسی نمی شنود:
یا راقداللیل مسروراً باوّله
اِنّ الحوادث قد یطرقن اسحارا
لاتفرحنّ بلیل طاب اوّله
فربّ آخر لیل اجّج النارا.
و این دو ندیم نزدیک این دو سالار شدند با این کرامات و مطربان. و ایشان رسم خدمت بجای آوردند و چون پیغام سلطان بشنودند بنشاط شراب خوردند و بسیار شادی کردند و چون مست خواستند شد ندیمان را اسب و ستام زر و جامه و سیم دادند و غلامی ترک و بخوبی بازگردانیدند، و همچنان مطربان را جامه و سیم بخشیدند و بازگشتند و غازی بخفت، و اریارق را عادت چنان بود که چون در شراب نشستی سه چهار شبان روز بخوردی، و این شب تا روز بخورد به آن شادی و نواخت که یافته بود. و امیر دیگر روز بار داد، سپاه سالار غازی بر بادی دیگر بدرگاه آمد با بسیار تکلف زیادت. چون بنشست امیر پرسید که اریارق چون نیامده است؟ غازی گفت او عادت دارد سه چهار شبان روز شراب خورد، خاصه بر شادی و نواخت دینه. امیر بخندید و گفت ما را هم امروز شراب باید خورد، و اریارق را دوری فرستیم. غازی زمین بوسه داد تا بازگردد، گفت مرو و آغاز شراب کردند و امیر فرمود تا امیرک سپاه دار خمارچی را بخواندند، و او شراب نیکو خوردی و اریارق را بر او اِلفی تمام بود، و امیر محمود هم او را فرستاد بنزدیک اریارق بهند تا بدرگاه بیاید و بازگردد، در آن ماه که گذشته شد چنانکه بیاورده ام پیش ازین، امیرک پیش آمد، امیر گفت پنجاه قرابه شراب با تو آرند نزدیک حاجب اریارق رو و نزدیک وی میباش که وی را بتو الفی تمام است، تا آنگاه که مست شود و بخسبد، و بگوی ما ترا دستوری دادیم تا بخدمت نیایی و بر عادت شراب خوری. امیرک برفت، یافت اریارق را چون گوی شده و بر بوستان می گشت و شراب میخورد، و مطربان میزدند. پیغام بداد، وی زمین بوسه داد و بسیار بگریست، و امیرک را و فراشان را مالی بخشید و بازگشتند، و امیرک آنجا بماند و سپاه سالار غازی تا چاشتگاه بدان جایگاه با امیر بماند، پس بازگشت و چند سرهنگ و حاجب را با خود ببرد و بشراب بنشست و آن روز مالی بخشید از دینار و درم و اسب و غلام و جامه، و اریارق هم بر عادت خود می خفت و می خاست و رشته می آشامید و باز شراب میخورد چنانکه هیچ ندانست که می چه کند، آن روز و آن شب و دیگر روز هیچ می نیاسود. و امیر دیگر روز بار نداد و ساخته بود تا اریارق را فروگرفته آید، و آمد بر خضراء برابر طارم دیوان رسالت بنشست، و ما بدیوان بودیم، و کس پوشیده میرفت و اخبار اریارق را می آوردند. درین میانه روز نمازپیشین رسیده عبدوس بیامد و چیزی بگوش بونصر مشکان بگفت، وی برخاست دبیران را گفت بازگردید که باغ خالی خواهند کرد. جز من جمله برخاستند و برفتند. مرا پوشیده گفت که اسب بخانه بازفرست و بدهلیز دیوان بنشین که مهمی پیش است تا آن کرده شود، و هشیار باش تا آنچه رود مقرر کنی و پس بنزدیک من آیی. گفتم چنین کنم. و وی برفت، و وزیر و عارض و قوم دیگر نیز بجمله بازگشتند و بکتگین حاجب داماد علی دایه بدهلیز آمد و بنزدیک امیر برفت و یکساعتی ماند و بدهلیز بازآمد و محتاج امیر حَرَس را بخواند و با وی پوشیده سخنی بگفت. وی برفت و پانصد پیاده بیاورد از هر دستی با سلاح تمام و بباغ بازفرستاد تا پوشیده بنشستند. و نقیبان هندوان بیامدند و مردی سیصد هندو آوردند و هم در باغ بنشستند. و پرده داری و سپاه داری نزدیک اریارق رفتند و گفتند: «سلطان نشاط شراب دارد و سپاه سالار غازی را کسان رفتند تا بیاید، و ترا می بخواند» و وی بحالتی بود که از مستی دست و پایش کار نمیکرد، گفت برین جمله چون توانم آمد؟ از من چه خدمت آید؟ امیرک سپاه دار که سلطان با وی راست داشته بود گفت: «زندگانی سپاه سالار دراز باد، فرمان خداوند نگاه باید داشت و بدرگاه شد، که چون برین حال بیند معذور دارد و بازگرداند. و ناشدن سخت زشت باشد و تأویلها نهند» و حاجبش را آلتونتکین، امیرک با خود یار کرد تا بگفت که ناچار بباید رفت. جامه و موزه و کلاه خواست و بپوشید با قومی انبوه از غلامان و پیاده ای دویست. امیرک حاجبش را گفت: «این زشت است، بشراب میرود، غلامی ده سپرکشان و پیاده صد بسنده باشد» وی آن سپاه جوش را بازگردانید و اریارق خود از این جهان خبر ندارد چون بدرگاه رسید بکتگین حاجب پیش او بازشد و امیر حرس، او را فرود آوردند و پیش وی رفتند تا طارم و آنجا بنشاندند. اریارق یک لحظه بود، برخاست و گفت مستم و نمیتوانم، بازگردم، بکتگین گفت زشت باشد بی فرمان بازگشتن، تا آگاه کنیم. وی بدهلیز بنشست و من که بوالفضلم در وی می نگریستم. حاجی سقا را بخواند و وی بیامد و کوزهء آب پیش وی داشت، دست فرو میکرد و یخ می برآورد و میخورد، بکتگین گفت ای برادر این زشت است، و تو سپاه سالاری، اندر دهلیز یخ می خوری؟ بطارم رو و آنچه خواهی بکن، وی بازگشت و بطارم آمد، اگر مست نبودی و خواستندش گرفت کار بسیار دراز شدی، چون بطارم نشست پنجاه سرهنگ سرائی از مبارزان سرغوغاآن مغافصةً دررسیدند و بکتگین درآمد اریارق را در کنار گرفت، و سرهنگان درآمدند از چپ و راست و او را بگرفتند چنانکه البته هیچ نتوانست جنبید. آواز داد بکتکین را که ای برادر ناجوانمرد بر من اینکار آوردی؟ غلامان دیگر درآمدند موزه از پایش جدا کردند - و در هر موزه دو کتاره داشت - و محتاج بیامد، بندی آوردند سخت قوی و بر پای او نهادند و قباش باز کردند، زهر یافتند در بر قبای و تعویذها، همه از وی جدا کردند و بیرون گرفتند. و پیاده ای پنجاه کس او را گرد بگرفتند. پیادگان دیگر دویدند و اسب و ساز و غلامانش را بگرفتند. و حاجبش با سه غلام رویاروی بجستند، و غلامانش سلاح برگرفتند و بر بام آمدند و شوری عظیم برپای شد. و امیر با بکتگین در فرود گرفتن اریارق بود و کسان تاخته بود نزدیک بکتغدی و حاجب بزرگ بلکاتکین و اعیان لشکر که چنین شغلی در پیش دارد تا برنشینند، همگان ساخته برنشسته بودند. چون اریارق را ببستند و غلامان و حاشیتش دربشوریدند، این قوم ساخته سوی سرای او برفتند، و بسیار سوار دیگر از هر جنسی بر ایشان پیوستند و جنگی بزرگ بپای شد. امیر عبدوس را نزدیک قوم اریارق فرستاد به پیغام که «اریارق مردی ناخویشتن شناس بود، و شما با وی در بلا بودید، امروز صلاح در آن بود که وی را نشانده آید، و خداوندان شما مائیم، کودکی مکنید و دست از جنگ بکشید که پیداست که عدد شما چند است بیک ساعت کشته شوید و اریارق را هیچ سود ندارد، اگر بخود باشید شما را بنوازیم و بسزا داریم» و سوی حاجبش پیغامی و دل گرمی سخت نیکو برد. چون عبدوس این پیغام بگذارد آبی بر آتش آمد و حاجب و غلامانش زمین بوسه دادند، این فتنه در وقت بنشست و سرای را فروگرفتند و درها مهر کردند، و آفتاب زرد را چنان شد، گفتی هرگز مسکن آدمیان نبوده است. و من بازگشتم و هرچه دیده بودم با استادم بگفتم. و نماز خفتن بگزارده اریارق را از طارم بقهندز بردند، و پس از آن بروزی ده او را بسوی غزنین گسیل کردند و بسرهنگ بوعلی کوتوال سپردند، و بوعلی بر حکم فرمان او را یک چند بقلعت داشت چنانکه کسی بجای نیاورد که موقوف است، پس او را بغور فرستادند نزدیک بوالحسن خلف تا بجایی بازداشتش، و حدیث وی بپایان آمد و من بیارم بجای خود که عاقبت کار و کشتن او چون بود. این فروگرفتن وی در بلخ روز چهارشنبهء نوزدهم ماه ربیع الاول سنهء اثنی و عشرین و اربعمائه (422 ه . ق.) بود. و دیگر روز فروگرفتن، امیر، پیروز وزیری خادم را و بوسعید مشرف را که امروز بر جای است و برباط کندی میباشد و هنوز مشرفی نداده بودند که اشراف درگاه باسم قاضی خسرو بود، و بوالحسن عبدالجلیل و بونصر مستوفی را بسرای اریارق فرستاد و مستوفی و کدخدای او را که گرفته بودند آنجا آوردند و درها بگشادند و بسیار نعمت برداشتند، و نسختی دادند که بهندوستان مالی سخت عظیم است. و سه روز کار شد تا آنچه اریارق را بود بتمامی نسخت کردند و بدرگاه آوردند. و آنچه غلامانش بودند خیاره در وثاقها کردند، و آنچه میانه بود سپاه سالار غازی و حاجبان را بخشید. و بوالحسن عبدالجلیل و بوسعید مشرف را نامزد کرد تا سوی هندوستان روند به آوردن مالهای اریارق، و هر دو کس بتعجیل برفتند. و پیش از آن که او را فروگرفتندی خیلتاشان مسرع رفته بودند با نامه ها تا قوم اریارق را باحتیاط نگاه دارند و دیگر روز غازی بدرگاه آمد که اریارق را نشانده بودند، سخت آزار کشیده و ترسان گشته. چون بار بگسست امیر با وزیر و غازی خالی کرد و گفت: «حال این مرد دیگر است و حال خدمتگاران دیگر دیگر، او مردی گردن کش و مهتر شده بود بروزگار پدر ما، بدان جای خونهای ناحق ریخت و عمال و صاحب بریدان را زهره نبود که حال وی بتمامی بازنمودندی که بیم جان بود که راهها بگرفتندی و بی جواز او کس نتوانست رفت، و بطلب پدر ما نیامده بودی از هندوستان و نمی آمدی و اگر قصد او کردندی بسیار فساد انگیختی، و خواجه بسیار افسون کرده است تا وی را بتوانست آوردن. چنین چاکر بکار نیاید. و این بدان گفتم تا سپاه سالار دل خویش را مشغول نکند بدین سبب که رفت. حال وی دیگر است و آن خدمت که وی کرده است ما را بدان وقت که ما بسپاهان بودیم و از آنجا قصد خراسان کردیم». او زمین بوسه داد و گفت: «من بنده ام، و اگر ستوربانی فرماید بجای این شغل مرا فخر است، فرمان خداوند را باشد که وی حال بندگان بهتر داند». و خواجه فصلی چند سخن نیکو گفت هم درین معنی اریارق و هم درباب دل گرمی غازی چنانکه او دانستی گفت. و پس بازگشتند هر دو، خواجه با وی بطارم بنشست و استادم بونصر را بخواند تا آنچه از اریارق رفته بود از تهور و تعدیها، چنانکه دشمنان القا کنند و بازنمایند، وی همه بازنمود چنانکه غازی بتعجب بماند و گفت: بهیچ حال روا نبود آنرا فروگذاشتن. و بونصر رفت و با امیر بگفت و جوابهای نیکو بیاورد، و این هر دو مهتر سخنان دلپذیر گفتند تا غازی خوش دل شد و بازگشت. من از خواجه بونصر شنیدم که خواجه احمد مرا گفت که «این ترک بدگمان شد که گربز و داهی است و چنین چیزها بر سر او بنشود. و دریغ چون اریارق که اقلیمی ضبط توانستی کرد جز هندوستان، و من ضامن او بودمی. اما این خداوند بس سخن شنو آمد، و فرونگذارند او را و اینهمه کارها زیر و زبر کنند. و غازی نیز برافتاد و این از من یاددار» و برخاست و بدیوان رفت و سخت اندیشه مند بود. و این گرگ پیر گفت: «قومی ساخته اند، از محمودی و مسعودی، و به اغراض خویش مشغول. ایزد عز ذکره عاقبت بخیر کناد». (تاریخ بیهقی چ فیاض صص 220 - 231). و رجوع بفهرست همین کتاب شود.
(1) - نه ستم رفته بمن زو و نه تلبیسی
که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی. منوچهری.
اریارمن.
[اَ ریا رَ نَ] (اِخ)(1) اَریارَمْنا. پسر چیش پیش پسر هخامنش، جدّ داریوش بزرگ. (ایران باستان ص 230). || برادر کوروش دوم و پدر ارشام. (ایران باستان ص 1625).
(1) - Ariya - ramna.
اریاروق.
[ ] (اِخ) رجوع به اریارق و ص 144 تاریخ بیهقی چ ادیب شود.
اریاسپ.
[اَ] (اِخ) آریاسپ. پسر اردشیر دوم هخامنشی. (ایران باستان ص 1158).
اریاش.
[اَرْ] (ع اِ) جِ ریش. پرها.
اریاط.
[ ] (اِخ) نام سردار حبشی است که از طرف پادشاه حبشه کشور یمن را فتح کرد و بر آنجا مستولی گردید و ابرههء معروف در سپاه او بوده پس از چند سال که اریاط بر یمن حکومت کرد ابرهه با وی مخالفت کرده او را بکشت و خود بر یمن فرمانروائی یافت.
اریاف.
[اَرْ] (ع اِ) جِ ریف. (منتهی الارب) (دهار). سبزه ها. زمینهای با کشت و علف. (منتهی الارب).
اریاف.
[اِرْ] (ع مص) با فراخی و ارزانی شدن زمین. (منتهی الارب). ارافة. || علفناک شدن زمین. (منتهی الارب). || بزمین علفناک رسیدن. (منتهی الارب).
اریاق.
[اَرْ] (ع اِ) جِ ریق، به معنی آب دهان. (منتهی الارب).
اریامن.
[اَ مِ] (اِخ)(1) آریامن. امیرالبحر خشیارشا، و او سرداری رشید و شجاع و عادل بود. در جدال سالامین، تمیستوکل با او مصاف داد. امیرالبحر مزبور بر یک کشتی بزرگ سوار بود و از آنجا تگ مترجر تیر و زوبین بر یونانیان میبارید، چنانکه از بالای دیواری ببارند. در این احوال آمیناس از اهل دِسِل و سوسیکلس از اهل پِدیه، چنان با حرارت به او حمله کردند که دو کشتی بیکدیگر چسبیدند. اریامن بکشتی دشمن جست و پس از جدال ممتدی دو تن آتنی مزبور با ضربت های زوبین آنقدر فشار به او دادند، تا بالاخره او را بدریا افکندند. آرت میز، چون نعش او را در میان دیگر نعشها در دریا دید، آنرا بلند کرده بخشیارشا رسانید. (ایران باستان ص 826).
(1) - Ariamene.
اریام نس.
[اَ نِ] (اِخ) آریام نس. پسر آریارات دوم، پادشاه کاپادوکیه (280- 230 ق . م.). وی به سال 256 ق . م. جلوس کرد. (ایران باستان ص 2130 از «نام های ایرانی» تألیف یوستی).
اریان.
[اَرْ ریا] (اِخ)(1) آریان. (فلاویوس آریانوس) مورخ یونانی که در نیکومدی واقع در بی تی نیه (آسیای صغیر) تولد یافت و در زمان آدریان امپراطور روم از 130 تا 138 م. سمت قنسولی روم را در کاپادوکیه داشت. سپس از کارهای دولتی کناره کرد و تا زمان «مارک اُرل» امپراطور روم (161 - 180 م.) زنده بود. این نویسنده تألیفات بسیار از خود در فلسفه، تاریخ، جغرافیا و فنون سوق الجیشی باقی گذارده است، ولی اکثر نوشته های او بعدها گم شد. از تألیفات او راجع بتاریخ «آنابازیس» یا تاریخ سفرهای جنگی اسکندر است که گویند موافق منابع صحیحه نوشته، ولی این منابع اکنون در دست نیست درباب درست نویسی او عقاید مختلف است آریان یونانی متعصبی است و با وجود اینکه از پیروان اپیک تت(2) فیلسوف رواقی بود افتخار میکند که از ستایش کنندگان اسکندر است و به او از طرف خدایان الهام شده تاریخ این پادشاه را بنویسد. بنابراین تاریخ او خشک است و چیزهائی که باسکندر برمیخورده، بسکوت یا به اجمال گذرانیده است کلیةً از نوشته های او این نظر حاصل میشود: اریان خواسته از کزنفون تقلید کند (حتی اسم کتاب خود را هم از او اقتباس کرده)(3) و چنانکه کزنفون کوروش بزرگ یا بانی دولت پارس را کمال مطلوب خود قرارداده اریان هم اسکندر، یا مخرب همان دولت را معبود خود دانسته. لذا برای دانستن حقایق باید همواره روایات او را با روایات سایر مورخین سنجید و مؤلف همین اسلوب را اتخاذ کرده از سایر کتب او اینها قابل ذکر است: 1- چهار کتاب راجع به هند نوشته و از اطلاعاتی که نه آرخ امیرالبحر اسکندر راجع به هند داده استفاده کرده است. 2- کتابهائی راجع به وقایع چند سال پس از فوت اسکندر نوشته بوده ولی غالباً مفقود شده و مختصری از آنها باقی است. 3- تألیفاتی نیز راجع به تاریخ جنگهای رومیان با پارتیان نوشته که مفقود شده و فقط قطعاتی از آنها و قسمتهائی از نوشته های او راجع به جنگ با آلانها باقی مانده. 4- کتابی راجع به جغرافیا نوشته موسوم به پریپ لوس(4) یا دریانوردی دور دریای سیاه. 5- کتابی را هم که حاوی صحبت های اپیک تت استاد اریان بود، به او نسبت میدهند. (ایران باستان صص 85 - 86) (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 169 و 278).
(1) - Arrien (Flavius Arrianus).
(2) - Epictete.
(3) - Anabasis.
(4) - Periplus.
اریان.
[اَ] (اِخ)(1) ایران. نام کوکبی است. (قاموس فرانسوی و عربی محمد نجاری بک).
(1) - Ariane.
اریان.
[اَ] (اِخ) نامی است که استرابون مورخ بناحیت قدیم آسیا موسوم به «اری - اریا» داده است. یونانیان عموماً «اریان» را بممالکی که در تحت حکومت و سلطهء ایرانیان بوده است، اطلاق کرده اند. طبق قول سترابون «اریان» شامل پارس، ماد، باختر و سغد بوده است. رجوع به آری و اریا و اریائی و ایران شود.
اریان.
[اَ] (اِخ)(1) اریادنه. دختر مینُس، پادشاه اقریطش و پاسیفائِه و خواهر فِدر، وی رشته ای بدست تِزه داد که از یکسو بمدخل لابیرنت متصل شود، و تزه پس از غلبه بر مینوتُر توانست بدان وسیله از لابیرنت خارج شود، تزه اریان را ربود و سپس وی را در جزیرهء ناکسُس ترک کرد. طبق روایتی، اریان در نتیجهء یأس خود را به دریا افکند ولی مطابق روایات بسیار دیگر، او خود را توسط باکوس تسلی داد. این داستان شاعرانه، مثل ناسپاسی عادی مرد و تلون طبیعی زن است.
(1) - Ariane ou Ariadne.
اریاند.
[اَ] (اِخ) آریاند. اریاندس(1). والی مصر بزمان داریوش بزرگ. رجوع به ایران باستان صص 563 - 565 شود.
(1) - Ariandes.
اریانموسیه.
[ ] (اِخ) فرقه ای از فرق میان عیسی و محمد علیهماالسلام. (الفهرست ابن الندیم)(1).
(1) - شاید اصل کلمه اریوسیه Arianismeمذهب رفض آریوس Arius و پیروان او باشد که در عهد کنستانس امپراطور رایج بود.
اریانوس.
[اَرْ ریا] (اِخ) رجوع به اریان (فلاویوس اریانوس) شود.
اریب.
[اَ] (ع ص) خردمند. (صراح) (مهذب الاسماء). بخرد. عاقل. (آنندراج) (کنز اللغات). زیرک. دانا. (وطواط) (آنندراج). اَرِب. ج، ارباء. (مهذب الاسماء): ادیبی اریب.
اریب.
[اُ](1) (ص)(2) محرف. (جهانگیری) (برهان). کج. منحرف. قیقاج (بترکی). (برهان). اُریف. اریو. (رشیدی). وریب و این اریب اصل کلمهء مُورب عرب است، یا هر دو زبان این کلمه را داشته اند و مؤلف غیاث اللغات گوید: این [ کلمه ] امالهء وراب است بعد ابدال واو بهمزه :
سر بتاب از حسد و گفتهء پر مکر و دروغ
چرب کن مغز و مخر جامهء پرکوس و اریب.
ناصرخسرو.
|| (اِ) کجی. کج رفتن. (غیاث) :
یک قدم چون رُخ ز بالا تا نشیب
یک قدم چون پیل رفته در اریب.مولوی.
(1) - بیاء مجهول.
(2) - Oblique.
اریبا.
[] (اِخ) (امیر...) نایب امیر شیخ حسن ایلکانی در روم (آسیای صغیر). رجوع بذیل جامع التواریخ حافظ ابرو ص 152 ، 159 ، 165 ، 169 شود.
اریباسوس.
[اُ] (اِخ)(1) (ابن البیطار). اُریباسیُس. اُریباسیوس. (الجماهر بیرونی) (تاریخ الحکمای قفطی) (الفهرست) (عیون الانباء) (ابن البیطار) (ذخیرهء خوارزمشاهی). طبیبی یونانی در مائهء چهارم میلادی. وی از پیوستگان یولیانوس عظیم الروم بود. مولد وی فرغامس(2) در حدود 325 م. و وفات در حدود 400 م. وی تلمیذ زِنُن قبرسی است. یولیانوس او را با خود بناحیت گُل برد (355) و چون بامپراطوری رسید (361) اریباسیوس را ضابط مالیهء قسطنطنیه کرد. پس از مرگ یولیانوس (363)، والنتینین و والانس، او را مورد بی اعتنائی قرار داده تبعید کردند. وی در میان برابره شهرتی بسیار کسب کرد و بدین جهت امپراطوران او را احضار کردند. او راست: دائرة المعارف طبی عصر بنام «مجموعهء فنون طب». سونپسیس(3) که خلاصهء مجموعهء اول است (1554). اپریستا(4)یا ادویه ای که تهیه آنها سهل است (1558) و نیز اشتباهاً کتابی در باب قواعد بقراط بزبان لاتینی بدو نسبت کرده اند که در پاریس1533 منتشر شده. وی غدد ترشح زیر زبان را کشف کرد. از کتب اریباسیوس ظاهراً بعربی بسیار نقل شده است و متطببین ما از جمله صاحب ذخیرهء خوارزمشاهی و ابن البیطار(5) از اقوال او بسیار نقل کنند. مؤلفین اسلامی دو «اریباسیوس» را یاد کرده اند: اریباسیوس طبیب اسکندرانی پس از یحیی النحوی در آغاز رواج شریعت اسلامیه در دیار مصر و او فاضل و در صناعت طب مصنف بود. او راست عدّه ای کنانیش که در بین اهل این صناعت مشهور است و اریباسیوس بصاحب الکنانیش معروف است. (تاریخ الحکماء قفطی ص 56). و او همان طبیب یولیانوس است و ابن ابی اصیبعه گوید او راست: کتاب الی ابنه اسطاث. تسع مقالات. کتاب مزج الاحشاء. مقالة کتاب الادویة المستعملة. کتاب السبعین مقالة. (عیون الانباء ج 1 ص 103). و رجوع بهمان کتاب ج 1 ص 10 و 87 و ج 2 ص 100 شود. || اریباسیوس دیگر معروف به قوابلی، و از آنرو بدین نام خوانده شده که بیماریهای زنان به او رجوع میشد. و نام او را ابن بختیشوع یاد کرده است. (تاریخ الحکماء قفطی ص 56). و رجوع بعیون الانباء ج 1 ص 103 شود.
(1) - Oribase.
(2) - Pergame.
(3) - Sunopsis.
(4) - Euporista. (5) - از جمله در شرح کلمهء سکبینج.
اری برزن.
[اَ یُ بَ زَ] (اِخ)(1) والی فریگیه (افروغیه) و لیدیه و یونیه بزمان اردشیر دوم هخامنشی که عاصی شد. (ایران باستان ص 1138 و 1142 و 1143 و 1148 و 1151).
(1) - Ariobarzane.
اری برزن.
[اَ یُ بَ زَ] (اِخ) از سرداران بزرگ و شجاع ایران در عهد داریوش سوم هخامنشی مدافع دربند پارس. اسکندر، پس از مطیع کردن اوکسیان قشون خود را بدو قسمت تقسیم کرده پارمنْ یُنْ را از راه جلگه (یعنی از راه رامهرمز و بهبهان کنونی) بطرف پارس فرستاد و خود با سپاهیان سبک اسلحه راه کوهستانی را که بدرون پارس امتداد می یابد، پیش گرفت، زیرا میخواست قوه ای، که پارسیها در این راه تدارک کرده بودند، در پشت مقدونیها سالم نماند. در اینجا اسکندر غارت کنان پیش رفت، تا روز سوم وارد پارس شد و روز پنجم بدربند پارس رسید. تا اینجا 113 میل یا تقریباً 31 فرسنگ راه پیموده بود. بعض مورخین یونانی این موقع را دروازهء پارس و برخی دروازهء شوش نوشته اند و نویسندگان اروپائی بیشتر دروازهء پارس گویند. بهرحال، چنانکه اسم آن مینماید، این محل معبری است تنگ(1)، که از پارس بشوش می پیوندد و چنانکه مورخین یونانی توصیف کرده اند، باید کوه گیلویهء کنونی باشد. این موقع را آریُ بَرْزَن رشید با 25 هزار سپاهی اشغال کرده و منتظر بود، که اسکندر با قشونش وارد معبرشود، تا جنگ را شروع کند. آریان نوشته، که سردار مزبور در این تنگه دیواری ساخته بود. از اینجا باید استنباط کرد، که این دربند هم مانند سایر دربندها دیواری محکم و دروازه ای داشته. وقتی که مقدونیها پیش آمده بجائی رسیدند که موافق مقصود سردار مزبور بود، پارسیها سنگهای بزرگ از بالای کوه بزیر غلطانیدند. این سنگها با قوتی هر چه تمامتر پائین آمده در میان مقدونیها میافتاد، یا در راه ببرآمدگی یا سنگی برخورده خرد میشد، و با قوتی حیرت آور در میان مقدونیها می پراکند و گروهانی را پس از دیگری میخوابانید. علاوه بر این مدافعین معبر از هر طرف باران تیر و سنگ فلاخن بر مقدونیها میباریدند. خشم مقدونیها را در این احوال حدی نبود، چه میدیدند، که در دام افتاده اند و تلفات بسیار میدهند، بی اینکه بتوانند از دشمنان خود انتقام بکشند. بنابراین میکوشیدند، که زودتر خودشان را بپارسیها رسانیده جنگ تن بتن کنند. با این مقصود بسنگها چسبیده و یکدیگر را کمک کرده تلاش میکردند که بالا روند، ولی هر دفعه سنگ بر اثر فشار از جا کنده می شد و برگشته، روی کسانی که بدان چسبیده بودند، می افتاد و آنها را خرد میکرد. در این حال موقع مقدونیها چنان بود، که نمی توانستند توقف کنند و نه پیش روند. سنگری هم نمیتوانستند از سپرهای خود بسازند، زیرا چنین سنگری در مقابل سنگهای عظیم، که از بالا با آن قوت حیرت آور بزیر می آمد، ممکن نبود دوام آرد. اسکندر از مشاهدهء این احوال غرق اندوه و خجلت گردید. انفعال او از اینجا بود، که متهورانه قشون خود را وارد این معبر تنگ کرده و پنداشته، که چون از دربندهای کیلیکیه و سوریه بواسطهء بی مبالاتی دربار ایران گذشته، بی اینکه یک نفر را هم قربانی بدهد، از این دربند هم به آسانی خواهد گذشت و اکنون میدید، که باید عقب بنشیند و حال آنکه نمیخواست چنین کند، بالاخره اسکندر، چون دید، که چاره ای جز عقب نشینی ندارد، حکم آنرا داد و سپاهیان مقدونی دم سپرهاشان را تنگ بهم چسبانیده و روی سر گرفته بقدر سی اِستاد (یک فرسنگ) عقب نشستند (دیودور گوید سیصد استاد عقب نشستند). پس از اینکه اسکندر بجلگه برگشت، بشور پرداخت، که چه باید بکند، بعد آریستاندر مهم ترین غیب گوی خود را خواسته پرسید که عاقبت کار چه خواهد بود. آریستاندر، چون نمیتوانست جوابی بدهد، گفت در غیرموقع نمیتوان قربانی کرد و پس از آن اسکندر مطلعین محل را خواسته در باب راهها تحقیقاتی کرد و آنها گفتند راه بیخطر و مطمئنی هست، که از ماد بپارس میرود. اسکندر دید که اگر این راه را اختیار کند، کشتگان مقدونی بی دفن خواهند ماند و حال آنکه مقدس ترین وظیفه در موقع جنگ این است که کشتگان را بخاک بسپارند، بنابراین اسکندر اشخاصی را، که سابقاً اسیر شده بودند، خواسته باز تحقیقاتی کرد. یکی از آنها، که بزبان پارسی و یونانی حرف میزد، گفت: این خیال، که قشون را از کوهستان بپارس ببرند بیهوده است، زیرا از این سمت جز کوره راهی، که از جنگلها میگذرد، راهی نخواهید یافت، و حال آنکه این کوره راه برای عبور یک نفر هم بی اشکال نیست و راه های دیگر بواسطهء درختان برومند، که سر به یکدیگر داده و شاخ و برگهای آن بهم پیچیده، بکلی مسدود است. پس از آن اسکندر از او پرسید: آیا آنچه میگوئی، شنیده ای یا خود دیده ای؟ او جواب داد من چوپانم و تمام این صفحه را دیده و دو دفعه اسیر گشته ام، دفعه ای در لیکیه بدست پارسیها و دفعهء دیگر بدست سپاهیان تو. اسکندر، چون اسم لیکیه را شنید، چنانکه نوشته اند، در حال بخاطرش آمد، که غیب گوئی به او گفته، یک نفر از اهل لیکیه او را وارد پارس خواهد کرد. بنابراین امیدوار شد و به اسیر لیکیانی وعده های زیاد داده گفت راهی پیدا کن، که ما را بمقصود برساند. اسیر در ابتداء امتناع ورزیده اشکالات راه را بیان کرد و گفت، که از این راه اشخاص مسلح نمیتوانند بگذرند، ولی بعد راضی شد، که از کوره راهی قشون اسکندر را بجائی برساند، که پشت ایرانیها را بگیرند. پس از آن اسکندر کراتِر(2) را با پیاده نظامی، که در تحت فرماندهی او بود، و سپاهی، که مِل آگر(3) فرمان میداد و هزار نفر سوار تیرانداز بحفاظت اردو گماشته چنین دستور داد: وسعت اردو را بهمین حال که هست حفظ و عدهء آتشها را شب زیاد کنید، تا خارجیها تصور کنند، که من در اردو هستم. اگر آریُبَرْزَنْ خبر یافت، که من از بیراهه بطرف مقصد میروم و برای جلوگیری، قسمتی را از قشون خود مأمور کرد، راه را بر من سد کنند، تو باید او را بترسانی تا خطر بزرگتری را حس کند و بتو بپردازد. هرگاه از حرکت من آگاه نشد و من او را فریب دادم، همینکه صدای اضطراب خارجیها را شنیدی، بی درنگ بطرف معبری، که ما تخلیه کرده ایم برو. راه باز خواهد بود، زیرا آریُ بَرزَنْ به من خواهد پرداخت. در پاس سوم شب در میان سکوت و خاموشی کامل، اسکندر، بی اینکه شیپور حرکت را دمیده باشند، بطرف کوره راه باریک، که شخص لیکیانی نشان داده بود، رفت. تمام سپاه او سبک اسلحه بود و آذوقهء سه روزه راه را با خود داشت. علاوه بر اشکالات راه، باد برفی بسیار از کوهستانهای همجوار در اینجا جمع کرده بود و مقدونیها در برف فرومیرفتند. چنانکه کسی در چاه افتد. مقدونیها دچار وحشتی شدید شدند، زیرا میدیدند، شب است و در جاهائی هستند، که آنرا هیچ نمی شناسند و راهنمائی دارند که صداقتش معلوم نیست، و اگر او مستحفظین خود را در غفلت انداخته فرار کند، تمام قشون مقدونیه مانند حیوانات سبع، وقتی که بدام میافتند، نه راه پیش خواهند داشت و نه راه پس، بنابراین در این موقع حیات اسکندر و تمام قشون او بموئی، یعنی بدرست قولی رهنما، آویخته بود. بالاخره پس از مجاهدات بسیار مقدونیها بقلهء کوه رسیدند. از این جا از طرف راست راهی بود، که به اردوی آریُبَرزَن میرسید. در این محل اسکندر فیلوتاس و سنوس(4) را با آمین تاس و پولی پرخُن(5) و عده ای از پیاده نظام سبک اسلحه گذاشت بعد بسواران امر کرد که از اسرا بلدهائی برداشته در جستجوی چراگاههای خوب قدم بقدم پیش روند. خود اسکندر با اسلحه دارها و دسته ای، که آژِما(6) نام داشت راهی را پیش گرفت، که خیلی سخت و دورتر از دیده بانان و قراولان دشمن بود. تا روز دیگر حوالی ظهر سپاه اسکندر فقط نصف راه را پیمود، ولی بقیهء راه آنقدر دشوار و سخت نبود، چون سپاهیان خسته و فرسوده بودند، اسکندر فرمان داد توقف کرده غذائی صرف و رفع خستگی کنند. بعد در پاس دوم شب قشون براه افتاد بی اشکال راه خود را پیمود، ولی در جائی که سراشیبی کوه خرد خرد کم میشد، مقدونیها بدرهء عمیقی رسیدند، که از سیل ها آبی بسیار در آنجا جمع شده بود. علاوه بر این اشکال شاخ و برگهای درختان چنان درهم دویده بود، که عبور محال بنظر می آمد. در این موقع یأسی شدید بر مقدونیها مستولی گشت، چنانکه نزدیک بود گریه کنند. تاریکی بی حد اطراف آنها را فروگرفته و درختان چنان سدی از بالا ساخته بود، که روشنائی ستارگان هم به این محل نمیرسید. در همین احوال بادهای شدید در اطراف مقدونیها طنین میانداخت. بالاخره روز دررسید و از وحشت مقدونیها کاست، چنانکه توانستند قسمتی را از دره دور زده بگذرند، بعد مقدونیها بالا رفته بقلهء کوه رسیدند و در آنجا بقراولانی از سپاه پارسی برخوردند. پارسیها بیدرنگ اسلحه برگرفته حمله بردند، بعد بعضی از آنها مقاومت و برخی فرار کردند و بر اثر چکاچاک اسلحه، ضجه و نالهء افتادگان و مجروحین و فرار قسمتی، که میخواست باردوی اصلی ملحق شود، صدای همهمه و غوغا برخاست و کراتر، چون این صداها را شنید، بطرف معبر تنگ شتافت. بدین ترتیب بسبب راهنمائی یک اسیر لیکیانی پارسیها دیدند، که از هر طرف اسلحهء مقدونیها میدرخشد و هر آن در اطراف آنها بر مخاطرات میافزاید. معلوم بود، که محصور شده اند، نه راه پیش دارند و نه راه پس. با وجود این پارسیها تسلیم نشدند و جدالی کردند، که خاطرهء آن در تاریخ باقی ماند. نبرد دلیران سخت بود و پافشاری پارسیها بحدی که مردان غیرمسلح حمله بمقدونیها کرده آنها را میگرفتند و با سنگینی خود بزیر میکشیدند و بعد، با تبرهای خود مقدونیها، آنها را میکشتند. در این احوال آریُبَرزنْ، با چهل نفر سوار و پنجهزار پیاده، خود را بی پروا بسپاه مقدونی زده عدهء بسیار از دشمن بکشت و تلفات بسیاری هم داد، ولی موفق شد که از میان سپاه مقدونی بگذرد، یعنی از محاصره بیرون جست. او چنین کرد، تا بکمک پای تخت بشتابد و آنرا قبل از رسیدن مقدونیها اشغال کند ولی قشونی که اسکندر با آمین تاس و فیلوتاس و سنوس از راه جلگه بطرف پارس فرستاده بود، از اجرای قصد او مانع گردید این قسمت مأمور بود، بر رودی که از دخول بپارس مانع است، پلی بسازد. در این وقت او در موقعی پر مخاطره واقع شد، بشهر نمی توانست داخل شود و از طرف دیگر قشون مقدونی او را سخت تعقیب میکرد. با وجود این وضع یأس آور، آریُبَرزن رشید راضی نشد تسلیم شود و از جان گذشته خود را بصفوف مقدونی زد و چندان جنگید، تا بالاخره خود و رفقایش شرافتمندانه بخاک افتادند. این است شرحی که مورخین عهد قدیم نوشته اند: (آریان، کتاب 3 ، فصل 6 - بند 4 - دیودور کتاب 17 ، بند 68 - کنت کورث، کتاب 3 ، بند 3 - 4 پولی ین کتاب 4). بعض اختلافات جزئی بین نوشته های آنها هست، که تغییری در اصل واقعه نمیدهد مثلاً عدهء قشون آری برزن را بعضی 25 و برخی چهل هزار نفر نوشته اند و دیگر اینکه آری برزن هیچ منتظر نبوده، که اسکندر از پشت سر او درآید و از این جهت ناگهان از پس و پیش مورد حمله واقع شده، بخصوص که آریان گوید، اسکندر قراولان اول و دوم را کشت و دشمن وقتی خبر یافت از اینکه محصور گشته، که سنگرهایش را بطلمیوس گرفته بود. عدهء تلفات مقدونیها را مورخین معین نکرده اند، ولی مکرر گویند، که عدهء کشتگان و مجروحین بسیار بود. دیودور نیز گوید در دفعهء اولی، که اسکندر میخواست از دربند پارس بگذرد، عدهء بسیار از مقدونیها کشته یا مجروح شدند.
در بند پارس و معبر ترموپیل - جدال دربند پارس شباهت زیاد بجدال ترموپیل دارد و وسیله ای، که خشیارشا و اسکندر بدان متوسل شدند، نیز همان بود. رشادتی هم که در ترموپیل لئونیداس اسپارتی بروز داد و در این جا آریُ بَرزَن پارسی، نیز مشابه یکدیگر است، ولی در یک چیز تفاوت بیّن دیده میشود. در یونان اسامی دلیران ثبت شد و در تاریخ ماند، روی قبور آنان کتیبه ها نویساندند و نام آنان را تجلیل کردند، ولی در ایران، اگر مورخین یونانی ذکری از این واقعه نکرده بودند، اصلاً خبری هم از این فداکاری و وظیفه شناسی بما نمیرسید. جهت آن انقراض دولت هخامنشی و نابود شدن اسناد راجعه به این دوره است، و الا، چنانکه از ستون چهارم بند 18 کتیبهء بیستون دیده میشود و نیز از ذکری، که هرودوت در چند مورد کرده (ایران باستان صص 747 - 815). شاهان هخامنشی اشخاص فداکار را تشویق میکردند و کارهای آنها را نه فقط شاه معاصر، بل شاهان دیگر هم در نظر داشتند و این خود دلالت میکند بر اینکه اسامی آنها در جائی ثبت میشده (کتیبهء بیستون، ستون چهارم، بند 18 - هرودوت، کتاب 8 ، بند 90 - کتاب استر، باب 6). باری، اری برزن مدافع دربند پارس و به تیس کوتوال غزه دو سرداری بودند، که کاملاً ادای وظیفه کردند. (ایران باستان صص 1413 - 1419).
(1) - یکی از خوانین بختیاری، که خوب با این محل آشنا بود میگفت اسم این معبر سخت حالا تنگ تُک آب است.
(2) - Cratere.
(3) - Meleagre.
(4) - Coenus.
(5) - Polyperchon.
(6) - Agema.
اری برزن.
[اَ یُ بَ زَ] (اِخ) پسر ارته وازد اوّل. در زمان فرهاد چهارم میان او و پادشاه آذربایجان نفاری تولید شد که بر اثر آن در بین 20 ق. م. و 2 م. آذربایجان از روم پادشاهی خواست و روم نیز اریُبرزن مزبور را فرستاد. (ایران باستان ص 2624 بنقل از گوت شمید، تاریخ ایران ص 116).
اریبه.
[اَ بَ] (ع ص) تأنیث اریب. || قِدْرٌ اریبة؛ دیگ فراخ شکم. (منتهی الارب).
اری پید.
[اُ] (اِخ)(1) اُری پیدِس. یکی از شعرای بزرگ یونان، مولد وی سالامین (480 ق. م.) است. او راست: داستانهای ایفی ژنیا در اُلیس و ایفی ژنیا در تورید و الکتر و عموم آنها غم انگیز است. اری پید زمانی نزد آتاگزاگراس بتحصیل فلسفه پرداخت، لکن از بیم آنکه مانند استاد خود تبعید گردد از اظهار عقاید فلسفی خویش خودداری میکرد و معتقدات خود را در لباس نمایشهای غم انگیز ظاهر می ساخت، ولی باز هم شعرای هزال یونان به انتقاد آثار وی پرداختند و عقاید او را به بی دینی نسبت کردند پس ناچار از وطن دوری گرفت و بمقدونیه رفت و در آنجا بنابروایتی در 72 سالگی سگی چند او را از هم دریدند و بروایتی دیگر چند تن از زنان او را به انتقام سخنان تلخی که در آثار خود نسبت بجنس آنان روا داشته بود هلاک ساختند. (از لغت نامهء تمدن قدیم).
(1) - Euripide.
اریتاق.
[اَ رَ] (اِخ) وادی ای است که احساء و طلح در آن واقع است، اندر طریق دو کوه از فید. (معجم البلدان).
اریتر.
[اِ] (اِخ)(1) اریترا. یکی از شهرهای ینیائی (یونان قدیم)، که در خشکی بناشده بود. اهالی خیوس و اِریتر بیک زبان تکلم می کردند. (ایران باستان ص 287 از هردوت). و رجوع به ایران باستان ص 839، 841 و 843 و 1806 شود. و در شهر مزبور معبدی بزرگ برای هرکولس بناکرده بودند. (لغت نامهء تمدن قدیم).
(1) - Erythres.
اریترا.
[اِ] (اِخ) رجوع به اریت رس شود.
اریت رس.
[اِ ری رُ] (اِخ)(1) اهالی سواحل بحر احمر بسرداران یونانی سپاه اسکندر گفته بودند اسم بحر احمر از این نیست که حیوانات آن سرخ رنگ باشد، بلکه از نام پادشاهی است که اریترا(2) نام داشته (اریت رُس سرخ است). (ایران باستان ص 1865).
(1) - Erythros.
(2) - Erythra.
اریتره.
[اِ ری رِ] (اِخ)(1) (بمعنی سرخ) بحر احمر. دریای سرخ. || دریای هند باصطلاح قدما. || دریای عمان. (ایران باستان ص 1782). || خلیج فارس. (ایران باستان ص 481 و 659). هرودوت بحر احمر، عمان و خلیج فارس را بدین نام خوانده است. (ایران باستان ص 448 و 462 و 631).
(1) - Erythree.
اریتره.
[اِ ری رِ] (اِخ)(1) مجموعهء مستملکات ایتالیا در بحر احمر، در شمال حبشه. مساحت آن 119000 هزارگز مربع و دارای 400000 تن سکنه است، پایتخت آن اَسمارا، و شهر مهم آن ماسّااُواه. مرکز قهوه و پوست و صدف است. و رجوع به ایران باستان ص 915 شود.
(1) - Erythree.
اریتری.
[اِ] (اِخ)(1) قریه ای است در ولایت آیدین، در قضای چشمه از سنجاق ازمیر در میان خلیج «قلازومن» مقابل جزیرهء ساقز. این قریه در ازمنهء سالفه بنام «اریتره» از طرف اقریطشیان تأسیس شده و قصبهء بزرگی بوده «روفیله» کاهنهء معروفه از اینجا ظهور کرده است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Erythres - Erythrae.
اری تس.
[اُ رُ تِ] (اِخ) (1) والی سارد از جانب کوروش. هردوت گوید (کتاب سوم، بند 120 - 128): «کورش اُرُیْتِس نامی را والی سارد کرده بود. این والی خواست مرتکب جنایتی شده پولی کرات(2) جبار جزیرهء سامُس(3) را هلاک و این جزیره را جزو پارس کند. می گوئیم «مرتکب جنایتی» زیرا جبار مذکور اقدامی بر ضد او نکرده و چیزی که به او برخورده باشد، نگفته و حتی با او روبرو هم نشده بود. جهت عداوت او غالباً میگویند، این بود: روزی والی مزبور و میتروباتس(4) والی داس کی لیون(5) دم درب بزرگ قصر نشسته صحبت میکردند. صحبت آنها بمشاجره و دعوا کشید و میتروباتس به اُرُی تس گفت: «تو خود را مرد دانی، و حال آنکه نتوانسته ای جزیرهء سامُس را برای شاه تسخیر کنی، با اینکه اینقدر به ایالت تو نزدیک است و تسخیر آن به این اندازه آسان، که یکی از بومیها حکومت آنجا را با پانزده نفر سپاهی سنگین اسلحه بدست گرفته». این سخن بوالی گران آمد و از این زمان بر خود مخمر کرد انتقام این سخن را بکشد، ولی نه از گویندهء آن، بلکه از پولی کرات، که جبار سامُس بود. بعقیدهء برخی، که در اقلیت اند، اُرُی تِسْ رسولی به سامُس برای کاری فرستاد و پولی کرات با بی اعتنائی او را پذیرفت، چه، وقتی که رسول بر او وارد شد، پولی کرات برنخاست و جوابی به او نداد پولی کرات یکی از نخستین یونانیهائی بود، که فکر تسلط یافتن بر دریاها و حکومت کردن بر ییانها را در دماغ خود می پخت و چون اُرُی تس به پولی کرات چنین گوید: «من میدانم، که تو نقشه های مهم داری، ولی وسائل تو با آن نقشه ها موافقت ندارد، اگر تو، چنان کنی که من گویم، نام خود را بلند کرده مرا هم نجات خواهی داد. کبوجیه قصد جان مرا دارد. خزائن مرا از اینجا ببر، بعد قسمتی را برای خود نگاهدار و قسمت دیگر را برای من بگذار. به این وسیله تو می توانی صاحب اختیار تمام یونان گردی. اگر باور نداری، که من خزائنی دارم، اشخاصی مطمئن روانه کن، تا آن را نشان دهم». پولی کرات از این پیغام مشعوف شد، چه بسیار مایل بود، گنجی بدست آرد. بعد دبیر خود را فرستاد، تا خزائن را معاینه کند. چون اُرُی تس میدانست که مفتش خواهد آمد، هشت جعبه را پر از سنگ کرد و سنگها را با مسکوکات طلا پوشید. مِآندریوس دبیر پولی کرات آمده جعبه ها را دید و نتیحه را به پولی کرات اطلاع داد پس از آن بزودی پولی کرات عازم ملاقات ارُی تِس شد، و حال آنکه فال گیرها او را از این مسافرت ممانعت کرده بودند و دخترش در خواب دیده بود، که پدرش در هوا آویخته، و زئوس (خدای بزرگ یونانی ها)، او را شست و شو میکند و آفتاب تن او را روغن میمالد. بر اثر این خواب دختر پولی کرات پدر را از این مسافرت منع کرد و او در ازای این نصیحت، دختر خود را تهدید کرده گفت، که اگر من سالم از این سفر برگشتم، تو مدتها بی شوهر خواهی ماند. دختر از خداها استغاثه میکرد، که تهدید پدر واقع شود، چه بی شوهری را بر مرگ پدر ترجیح میداد. پولی کرات با دموک دس(6) طبیب نامی زمان خود، وارد ماگنزی گردید و در آنجا با افتضاح کشته شد و نعش او را بدار آویختند هرودوت گوید اری تس او را طوری کشت، که من نمی توانم حتی آنرا توصیف کنم. پس از آن، والی همراهان او را مرخص کرد و گفت شما باید ممنون باشید، که آزاد شدید، ولی خارجیها و بندگان او را نگاه داشته بندگان خود کرد. آویختن نعش پولی کرات تعبیر خواب دخترش بود. هر زمان که باران می بارید زئوس او را شست و شو میکرد و آفتاب هم نعش او را روغن میمالید، زیرا از شدت حرارت آفتاب از جسد او رطوبت می تراوید. پس از آن طولی نکشید، که اُرُیْتس جزای کردار خود را دید. توضیح آنکه در زمان اغتشاشات ایران، او میتروباتس را، که وقتی اُری تِس را سرزنش کرده بود، با پسرش کشت و این دو نفر از رجال مهم پارس بودند. بعد مرتکب جنایات دیگر گردید، مثلا وقتی که چاپار داریوش از ایالت او برمیگشت، از کمین گاهی مورد حمله شد و چاپار را کشته جسد او و اسبش را پنهان کردند. وقتی که داریوش شاه شد، تصمیم کرد که اُرُیْتِس را از جهت قتل میتروباتس و پسرش مجازات کند ولی صلاح ندید، که آشکارا قشونی بر علیه او بفرستد، چه تازه بتخت نشسته بود و یاغی گریها دوام داشت. و دیگر اینکه قوای اُرُیْتِسْ بسیار بود، هزار نفر پارسی مستحفظین او بودند و حکومت قسمتهای دیگر آسیای صغیر، مانند فریگیه، لیدیه و ینیانها هم با او بود. بنابراین داریوش چنین کرد. پارسیها را طلبیده گفت: «از شما کی میتواند مأموریتی را که من خواهم داد، با حیله و زرنگی انجام دهد؟ در این مأموریت اعمال قوه اقتضا ندارد، حیله و تردستی لازم است، که میتواند اُرُیْتِس را مرده یا زنده نزد من آرد؟ چنانکه میدانید، او کاری برای پارس نکرده، سهل است، که دو نفر از پارسیها را کشته و چاپار مرا اعدام کرده و با این اقدام جسارتی بروز داده، که قابل تحمل نیست. ما باید، زودتر از آنکه از طرف او جنایتهای دیگر متوجه پارس شود، نابودش کنیم». در جواب پیشنهاد داریوش، سی نفر از پارسیها حاضر شدند، و چون هرکدام حاضر شدند مسئولیت کار را بتنهائی بعهده بگیرند، منازعه بین آنها در گرفت و داریوش قرعه کشید، قرعه بنام باگایا(7) پسر آرتونت(8) درآمد. پس از آن باگایا چنین کرد: احکامی راجع بکارهای مختلف نوشته بمهر داریوش رسانید و عازم سارد شد. پس از ورود، نزد والی رفت و نامه را یک بیک درآورده بدبیر شاهی داد، که بخواند. هر والی یک دبیر شاهی دارد (مقصود هرودت دبیری است، که از مرکز میفرستادند، چنانکه بیاید. م.) منظور باگایا این بود که بداند، احکام مرکز چه اثری در مستحفظین میکند. وقتی که دید آنها مهر داریوش را تعظیم و تکریم کرده بمضامین احکام توجهی مخصوص دارند، حکمی بدین مضمون درآورد: «پارسیها، داریوش شاه بشما امر میکند، که دیگر مستحفظ اُرُی تِسْ نباشید». بمحض شنیدن این حکم، مستحفظین نیزه های خودشان را فرود آوردند و، چون باگایا فهمید، چه اثری در حکم شاه است، حکمی دیگر بیرون آورد و بدبیر شاهی داد مضمون این حکم چنین بود: «پارسیها، داریوش شاه بشما میفرماید، اُرُی تس را بکشید». بمجرد شنیدن این حکم، پارسیها شمشیرهای خود را برهنه کرده اُرُی تِسْ را نابود کردند. چنین بود مکافات اُرُی تِسْ در ازای قتل پولی کرات سامُس». (ایران باستان صص 556-559 و560).
(1) - Oroites.
(2) - Polycrate.
(3) - Samos.
(4) - Mithrobates. (کرسی قسمتی از آسیای
(5) - Dascylion صغیر).
(6) - Democedes.
(7) - Bagaia.
(8) - Artonte.
اری تی.
[اُ] (اِخ)(1) زن بُرِه خدای باد شمال در اساطیر یونان. (ایران باستان ص 773).
(1) - Orithye.
اریث.
[اَ] (ع اِ) نار. اراثة. (تاج العروس). آتش.
اریج.
[اَ] (ع مص) دمیدن بوی خوش. برانگیخته شدن بوی خوش. (آنندراج). بوی خوش دادن. (آنندراج). خوش بوی شدن. (تاج المصادر بیهقی). || آواز بلند کردن در گریه.
اریج.
[اَ] (ع اِ) بوی. بوی خوش. (مهذب الاسماء). اَرَج. اریجه. ج، اراییج. || داروی خوشبوی که در طعام کنند. (آنندراج). || هر چیز بویا.
اریجه.
[اَ جَ] (ع اِ) اَرَج. اَریج. بوی خوش.
اریجة.
[اَ جَ] (ع مص) اریج. دمیدن بوی خوش. || آواز بگریه بلند کردن.
اریح.
[اَ یَ] (ع ص) محمل اریح؛ بارگیر فراخ. (منتهی الارب). اَروَح.
اریح.
[اَ یَ] (اِخ) دهیست بشام. (منتهی الارب). و آن لغتی است در اریحا. هذلی گوید:
فلیتُ عنه سیوفَ اَرْیَحَ اذ
باءَ بفکی و لم اَکَد اَجِدُ.(معجم البلدان).
و رجوع به اریحا شود.
اریحا.
[اَ] (اِخ)(1) اریخا. اریحه. لغتی عبرانی است و آن نام مدینهء جبارین غور در سرزمین اردن شام است، بین آن و بیت المقدس سواره یکروز راهست و راه آن از جبال صعب العبور است گویند که بنام اریحابن مالک بن ارفخشذبن سام بن نوح علیه السلام بدین اسم خوانده شده و جریر یاء کلمه را متحرک دانسته و ممدود خوانده است و گوید:
فماذا راب عبد بنی نمیر
فعلی ان أزیدَهم ارتیاباً
اُعِدُّ لها مَکاوی مُنضجات
وَ یشفی حرُّ شُعلَتی الجرابا
شیاطینُ البلاد یَخَفْنَ داری
وَحَیةَ اَریْحاءَ لِیِ استجابا.(معجم البلدان).
اریحا یا اریحه، قصبهء کوچکی است در سنجاق قدس در هزارگزی شمال شرقی بیت المقدس و شمال غربی بحر لوط و آن قصبه ای باستانی است. (قاموس الاعلام ترکی). اریحا (مکان خوشبو) و آن شهر با مکنت و قوتی بود که در وادی اردن در قسمت بنیامینیان بمسافت 15 میل بشمال شرقی اورشلیم و پنج میل باردن مانده (یوشع 16: 7 و 18: 21) در مقابل معبری که اسرائیلیان عبور کردند واقع بود. (یوشع 3: 16) اول ذکری که از اریحا داریم در حکایت جاسوسان و راحاب است (یوشع 2: 1 - 21) و آن نخستین شهری است که یوشع از مملکت کنعان متصرف شد. بدینطور که حصارها اعجازاً فروافتاد و اسرائیلیان بدانجا درآمده بامر خدا تمامی ذیحیات را بقتل رسانیده، پس از آن شهر را آتش زدند و تنها راحاب و اهل بیت وی در امان بودند زیرا که جاسوسان را پنهان داشته بود، و یوشع لعنت کرد بر کسی که اریحا را دوباره بناکند و این مطلب بیش از پانصد سال بعد از آن در حق حئیل بوقوع پیوست. (یوشع 6: 26 و اول پادشاهان 16: 34). در خلال این احوال اریحای دیگری در جوار آن بناکردند. (داود 3: 13 - 3 سموئیل 10: 5) و موافق سفر تثنیه 34: 3 و داود 1: 16 اریحا را (شهر نخل) میگفتند و لفظ اریحا در عبرانی به معنی ماه میباشد و بعید نیست که در قدیم الایام مذهب ماه پرستی در آنجا شیوعی داشته است و از جهت وسعت و ترقی بعد از اورشلیم اریحا معروف بود و مدرسه نبیین و مسکن البشاع نیز آنجا بود. (دوم پادشاهان 2: 4 و 5 و 18) و مطابق توریة در آن طرف اردن، مقابل همین اریحا، ایلیای نبی به آسمان صعود کرد (دوم پادشاهان 2: 1 - 22) و در دشت اریحا کلدانیان صدقیا را دستگیر کردند (دوم پادشاهان 25: 5، ارمیا39: 9) و چون اهل اریحا از اسیری بابل مراجعت کردند، در بنای حصارهای اورشلیم کمک کردند (عزرا 2: 39 نحمیا 3: 2 و 7: 36) و مسیح در همین جا دو کور را بینائی داد (انجیل متی 20: 29 - 34) و زکی باج گیر نیز در همین جا عفو گناهان خود را از مسیح یافت (لوقا 19: 1 - 10). غالباً محل اریحا را قریهء اریحه میدانستند که یکی از قرای پست و کثیف اعراب و دارای دویست تن سکنه است، لکن موافق قول سیاحان که در این اواخر بدانجا رفته اند اریحا بمسافت دو میل بمغرب اریحه در دهنه وادی کلت، جائیکه از اورشلیم بدشت میرود واقع بوده است و برخی گمان برده اند که شهر قدیم اریحا نزدیک عین السلطان بوده است و آبهائی را که الیشاع نبی شفا داده بدمزگی و شوری آنها را بشیرینی مبدل کرد از همین چشمه عین السلطان جاری بود و بمسافت دو میل بطرف شمال غربی اریحه واقع است. در مغرب و شمال اریحا تلهای سنگ آهک میباشد که ارتفاع یکی از آنها تخمیناً به 340 تا 350 ذرع میرسد و به کورن تپه مسمی است که بنابر روایت جدید محل چهل روز روزه داشتن و امتحان شدن عیسی بوده است و در میانهء این تلها و اردن دشت اریحاست (یوشع 4: 13) و مقابل آن در طرف مشرق اردن دشت موآب واقع است. علی الجمله دشت اریحا در قدیم الایام آبهای بسیار داشته است و در نهایت باروری و حاصلخیزی بوده و باز هم امکان دارد که بدانحال برگردد لکن اکنون ویران است و اگرچه وقتی برای عسل و نخل و بلسان معروف بوده امروزه هیچیک از اینها آنجا یافت نمیشود. راهی که از اریحا باورشلیم میرود سر بالا و در میان وادی تنگ و سنگلاخ که دره ها را تقاطع کند واقع، و بسیار سخت و خطرناک است و اکنون هم مانند زمان سامری تنگ دزدگاه است. (لوقا10: 30 - 34) (قاموس کتاب مقدس). و رجوع بنخبة الدهر دمشقی ص 201، حبیب السیر جزو 1 از ج 1 ص 37 و 38 و عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج 7 ص 297 و نزهة القلوب جزء 3 ص 271 شود.
(1) - Jericho.
اریحا.
[اَ] (اِ)(1) نوعی گل که شکوفهء آن چلیپاشکل و اصل آن از سوریه و فلسطین است و نام علمی آن «اناستاتیکا هِرکونتینا»(2)است.
(1) - Rose de Jericho.
(2) - Anastatica Hierochuntina.
اریحا.
[اَ] (اِخ) قصبهء کوچکی در قضای ادلب از ولایت و سنجاق حلب قریب 8 هزارگزی جنوب ادلب در دامنهء جبل زاویه واقع است. هوای آن بسیار خوب است، باغ ها و باغچه های فراوان دارد. نفوس آن 3000 تن. آثار قدیمهء چندی در حوالی و اطراف آن پیداست. (قاموس الاعلام ترکی).
اریحه.
[اَ حَ] (اِخ) قریه ای است در دومیلی مغرب اریحا و دارای دویست تن سکنهء عرب. رجوع به اریحا شود.
اریحی.
[اَ یَ حی ی] (ع ص) مرد فراخ خوی. (منتهی الارب). واسع الخلق. مهربان. || جوانمرد. آنکه شاد شود چون عطا دهد. (مهذب الاسماء). مرد شاد بعطا دادن. هرکه از سخاوت پشیمان نشود. که خرّم بود در سخاوت کردن. سخی :
الالمعی الاریحیّ المربحی
واللوذعی الفیلسوف المدره.
عبدالرزاق بن احمد العامری الشاعر.
اریحیت.
[اَ یَ حی یَ] (ع مص جعلی، اِمص) اریحیة. فراخ خوئی. (منتهی الارب). وسعت خلق در هر چیز و خصوصاً در کرم :سلطان در اکرام قدر و تبجیل محلّ او آثار اریحیت بجا آورد و او را باعزاز در بر گرفت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 251). و سلطان در قبول پیغام او و اکرام رسول و تحقیق مأمول آثار اریحیت طبع و انوار کرم سجیت و طهارت محتد و نزاهت عنصر کریم خویش ظاهر گردانید. (ترجمهء تاریخ یمینی ص229). از آنجا که اریحیت طبع و کرم نهاد آن پادشاه بود، این دعوت را اجابت کرده باسعاف طلبت و انجاح حاجت او زبان داد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 28). || شادمانی. (منتهی الارب). نشاط : مقدم مواکب سلطانی را بهزّتی و اریحیتی که آثار آن بر جبین احوال او مشاهده می توانست نمود، استقبال کرد. (جهانگشای جوینی). || خوشدلی که بدهش و احسان کردن حاصل شود. (منتهی الارب). شادی که در بخشایش و جود رو دهد. (آنندراج). || عطا.
اریخا.
[اَ] (اِخ) رجوع به اریحا شود.
اریختونیوس.
[اِ تُ] (اِخ)(1) یکی از سلاطین آتن قدیم بود و از 1573 تا 1556 ق . م. سلطنت داشت. باعتقاد یونانیان قدیم این حکمران مخترع خیش است. (قاموس الاعلام ترکی). || یکی از سلاطین تروا که برادر ایلوس و پسر دردانوس و پدر تروس بوده و در سال 1416 ق . م. حکومت میکرده است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Erichthonius.
اریدان.
[اِ] (اِخ)(1) صورتی از صور فلکی جنوبی و ستارهء آخرالنهر(2) در آن است.
(1) - Eridan.
(2) - Akharnar.
اریدان.
[اِ] (اِخ) (نهر...) اِریدانوس. نام قدیم شط پو(1): ویقال ان الذی یسمّی من صمغه [ صمغ شجرة حور رومی ] فی النّهر الذی یسمی اریدانوس یجمد فی النّهر. (ابن البیطار). هردوت در باب صفحات غربی اروپا گوید که نمیتواند چیزی بگوید زیرا اطلاعات صحیحی در این باب ندارد و گفته های دیگران را هم نمیتواند باور کند. مثلاً میگویند رودی هست که نامش اریدان است و بدریای شمال میریزد و کهربا را از آن رود بدست می آورند. (ایران باستان ص 636).
(1) - Po.
اریدبرید.
[اِ بِ] (اِ)(1) این لغت از توابع است و به معنی دوائی باشد مانند پیاز میان شکافته و از سیستان آرند، بر بواسیر طلی کنند نافع باشد و خوردن آن زنان را خون حیض بگشاید. (برهان) (آنندراج). آریدبرید. دَلَبوث. سیف الغراب. کسیقون. ماخاریون. رجوع به ارندبرند و دَلَبوث شود.
(1) - Glaieul.
ارید کردن.
[اُ کَ دَ] (مص مرکب)(1) کندن پر مرغ با افکندن آن در آب گرم. آورود کردن. آورید کردن. اُروت کردن. ایغار. توغیر.
(1) - echauder.
اریدو.
[اِ] (اِخ)(1) یکی از شهرهای قدیم شنعار در جنوب عراق عرب کنونی، در دهنهء فرات، که مردم آن ائه(2) رب النوع آب و دریا را ستایش میکردند. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 118).
(1) - Eridu.
(2) - Ea.