لغت نامه دهخدا

علامه علی اکبر دهخدا

حرف ا (الف) -صفحه : 105/ 55
نمايش فراداده

ازرس.

[اَ زُ] (اِخ) گنگبار تابع پرتقال در اقیانوس اطلس شمالی بین عرض 36 درجه و 55 دقیقه و 39 درجه و 44 دقیقه شمالی و طول 25 درجه و 10 دقیقه و 31 درجه و 16 دقیقه غربی، به مسافت 800 میلی شطوط پرتقال. مساحت سطح آن بیش از 1100 میل مربع. در این جزائر زلزله ها و آتشفشانیها روی داده و ضررهای بسیار وارد آورده بخصوص زلزلهء سال 1000 ه . و آتشفشانی که ناگهان به سال 1223 ه . ق. در سن ژرژ پدید آمد و ارتفاع آن به 3500 قدم می رسید و مدت شش روز دوام یافت و جزیرهء مزبور را خراب کرد. و نیز آتشفشانی که هنگامی از دریا، قرب سان میگل(1) پدیدار شد و پس از بارانیدن خاکستر و سنگ ناپدید شد. و همهء این جزایر دارای مناظر زیبا و هوای لطیف و نباتات خرم و میوه های فراوان است و اکثر صادرات آن شیر و تنباکو و پرتقال و لیمو و گوشت گاو است. (از ضمیمهء معجم البلدان).
(1) - San - Miguel.

ازرش.

[ ] (اِخ) خلیجی در بحرالروم: از آن [ دریای روم ] خلیجی بناحیت شمال کشاند نزدیک رومیه، طول آن پانصدمیل و آنرا ازرش میخوانند. (مجمل التواریخ و القصص ص 473). ابن رسته کلمه را «اذریس»(1) (ص 85) و ابن خردادبه «ادریس»(2) (ص 231) آورده اند. (مجمل التواریخ ص 473 ح 7).
(1) - اذرس (حاشیه).
(2) - اوطس (حاشیه).

ازرعی.

[ ] (اِخ) (امام...). او راست: کتاب القوت. (کشف الظنون).

ازرق.

[اَ رَ] (ع ص)(1) نیلگون. (غیاث اللغات). کبود. (غیاث اللغات). آبی. زاغ. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) :
فلک مر جامه ای را ماند ازرق
ورا همچون طراز خوب، کرکم(2).
منجیک یا بهرامی.
بر صنم دیگر، پارهء یاقوت ازرق آبدار بود بوزن چهار صد و پنجاه مثقال. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 413). || صافی از چیزها. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). هرچه صاف و بیغش باشد. آب صاف. (غیاث اللغات). آب صافی. (مهذب الاسماء): نصل ازرق؛ پیکان نیک روشن. (منتهی الارب). سیف ازرق؛ تیغی سخت روشن. (مهذب الاسماء). || کسی که سیاهی چشم او مایل به کبودی یا سبزی یا زردی باشد. (غیاث اللغات). گربه چشم. (منتهی الارب) (زوزنی) (مجمل اللغات) (دستور اللغة) (تاج المصادر بیهقی). کبودچشم. زاغ چشم. سبزچشم. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). کاس :
چشم تو گر بد سیاه و جانفزا
گر نماند او جانفزا ازرق چرا.مولوی.
|| نابینا. (منتهی الارب). اعمی. مؤنث: زَرْقاء. ج، زُرق. || مجازاً آسمان، سپهر (بمناسبت رنگ کبود آن) :
با اهل هنر جهان بکین است
مرد هنری از آن غمین است
آن کو ببر خرد مهین است
زین ازرق بیخرد کهین است.ابوالفرج رونی.
- ازرق آسمانجونی؛(3) کبود آسمانی.
- چرخ ازرق؛ آسمان.
- خرقهء ازرق یا جامهء ازرق؛ جامهء صوفیان که برنگ ازرق بود و کلمهء زرق به معنی شید و هم زراقی را برای صوفی دروغین و مرائی از آن ساخته اند :
چندان بمان که خرقهء ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش.حافظ.
غلام همت دردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند.
حافظ.
- گل ازرق؛ گل کبود. نیلوفر :
هر طرف کآفتاب بردارد
گل ازرق در او نظر دارد.نظامی.
و رجوع به گل ازرق شود.
(1) - Bleu. (2) - ن ل: مر او را چون طرازی خوب کرکم.
(3) - Bleu azure.

ازرق.

[اَ رَ] (اِ) خط چهارم از هفت خط جام جم. (برهان). خط چهارم از جام باده :
باده در جام تا خط ازرق
شعله در بحر اخضر اندازد.خاقانی.

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) جدی قدیم از اجداد عرب در جاهلیت، نسب وی بعمالقه (از عرب بائده) پیوندد و منازل بنی الازرق در حجاز است و بدین ازرق، منسوبست ازرقی صاحب تاریخ مکه. (الاعلام زرکلی).

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) نام پدر ابوعقبة یکی از نازلین از حصن الطائف. (امتاع الاسماع ج 1 ص 418).

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) نام پدر نافع که ازارقه از خوارج بدو منسوبند. رجوع به ازارقه شود.

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) کاتب حنین بن اسحاق: و کان کاتب حنین رجل یعرف بالازرق و قد رأیت اشیاء کثیرة من کتب جالینوس و غیره بخطه، و بعضها علیه تنکیت بخط حنین بن اسحاق بالیونانی، و علی تلک الکتب علامة المأمون. (عیون الانباء ج 1 ص 187 و 197).

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) (نهر...) نهری است که بر شوشتر گذرد. (ابن بطوطة).

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) آبی است در طریق حاج شام در پائین تیماء. || وادی الازرق؛ وادیی است بحجاز. (معجم البلدان).

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) ابراهیم بن عبدالرحمن بن ابی بکر. او راست: تسهیل المنافع فی الطب و الحکمة، مشتمل بر کتاب شفای ابدان و کتاب الرحمة. وی گوید که این دو کتاب را گرد آورده و لقط ابن الجوزی و برءالساعة و تذکرة السویدی و غیره را بدان افزوده است. (کشف الظنون). این کتاب در مطبعة الحلبی بسال 1304 ه . ق. و در مطبعة الخیریة1306 و در مطبعة الیمنیة به سال 1307 و 1308 بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) ابن علی، مکنی بابی الجهم. تابعی است.

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) حمادبن زیدبن درهم ازدی بصری مکنی بابی اسماعیل. رجوع به حمادبن زید... شود.

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) شامی. یکی از سرداران لشکر عمر بن سعد در وقعهء کربلا.
- مثل ازرق شامی؛ با موئی زرد و چشمی آسمانگون.
- || قسی. سنگدل.

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) محدث. ابونواس ذکر او در این شعر آورده است :
حدثنی الازرق المحدّث عن
عمروبن شمر عن ابن مسعود
لایخلف الوعد غیر کافره
و کافر فی الجحیم مصفود.
(عیون الاخبار ابن قتیبه جزء 5 ص 140).

ازرق.

[اَ رَ] (اِخ) یشکری. ابن عبدربه از او روایت کند. (عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج 5 ص 115).

ازرقاق.

[اِ رِ] (ع مص) ازریقاق. کبود شدن چشم. (منتهی الارب). کبودچشم شدن. گربه چشم شدن. (زوزنی). || روشن گردیدن پیکان و سنان. || برگردیدن چشم و ظاهر شدن سپیدی او. (منتهی الارب).

ازرق پوش.

[اَ رَ] (نف مرکب) آنکه جامهء نیلگون پوشد. || مجازاً، صوفی :
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود.حافظ.

ازرق چشم.

[اَ رَ چَ / چِ] (ص مرکب) که چشم کبود و زاغ دارد: و ایشان [ مردم اندلس ] مردانی اند سپیدپوست و ازرق چشم. (حدود العالم). و رجوع به ازرق شود.

ازرق فام.

[اَ رَ] (ص مرکب) برنگ ازرق. کبودرنگ. نیلگون. آسمانگونی. آسمانجونی :
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را.حافظ.

ازرق لباس.

[اَ رَ لِ] (ص مرکب) صوفیان که خرقهء ازرق پوشند :
غلام همت دردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند.
حافظ.

ازرقی.

[اَ رَ] (ص نسبی) منسوب به ازرق :
هفت چرخ ازرقی در رق اوست
پیک ماه اندر تب و در دق اوست.مولوی.
|| (اِخ) یکتن از پیروان ابی راشد نافع بن ازرق. ج، ازارقه. رجوع به ازارقه و انساب سمعانی (کلمهء ازرقی) شود.

ازرقی.

[اَ رَ] (اِخ) احمدبن الولیدبن عقبة بن الازرق بن عمروبن الحارث بن ابی شمر الغانی المکی، مکنی بابی محمد و معروف بازرقی، منسوب بجد اعلی. وی از داودبن عبدالرحمن العطار و سفیان بن عیینة روایت کند و از او حفید وی و یعقوب بن سفیان روایت کنند و او بسال 212 ه . ق. درگذشته است. (انساب سمعانی).

ازرقی.

[اَ رَ] (اِخ) محمد بن عبدالکریم مکنی به ابی الولید. رجوع به محمد بن عبدالکریم... شود.

ازرقی.

[اَ رَ] (اِخ) محمد بن عبدالله بن احمدبن محمد بن الولیدبن عقبة بن الازرق. یکی از اصحاب اخبار و سیر. و کتاب مکه و اخبار و کوهها و اودیهء آن از اوست. (ابن الندیم). کنیهء او ابوالولید و نام و نسب ازرق، عثمان بن الحارث بن ابی شیمربن عمروبن عوف... است. سمعانی گوید: وی حفید ابی محمد احمدبن الولید (سابق الذکر) است. او کتاب اخبار مکه را بنیکوترین وجه تصنیف کرده است و از جد خویش و محمد بن یحیی بن ابی عمل العدنی و جز ایشان روایت کند و از او ابومحمد اسحاق بن احمدبن نافع الخزاعی روایت کند. وفات او در دویست و... است. (انساب سمعانی). و او راست: کتاب مکه و اخبارها و جبالها و اودیتها و آن کتابی بزرگ است. وفات او بقول مؤلف دیوان الاسلام سال 204 ه . ق. است و بقول مؤلف کشف الظنون سال 223. تألیف وی بنام «اخبار مکة و ماجاء فیها من الاَثار» ضمن مجموعهء تواریخ مکه المشرفة بسعی فردیناند ووستنفلد در چهار جزء به سال 1858 م. بطبع رسیده است. (از معجم المطبوعات). و رجوع بالاعلام زرکلی و محمد بن عبدالله... شود.

ازرقی.

[اَ رَ] (اِخ) هروی ابوبکر(1)زین الدین بن اسماعیل الورّاق الازرقی الهروی. پدر وی اسماعیل ورّاق معاصر فردوسی بود و فردوسی هنگام فرار از سلطان محمود غزنوی چون بهرات رسید بخانهء او نزول کرد و مدت ششماه در منزل او متواری بود. از بعض ابیات او معلوم میشود که نام او جعفر بوده است. در خطاب بطغانشاه بن الب ارسلان سلجوقی گوید:
خسروا جانم نژند و تنگدل دارد همی
زیستن در بینوائی بودن اندر یکدری
سرد و سوزان اندرآمد باد آذرمه ز دشت
تیره گون شد باغ آزاری ز باد آذری
گر بزرّ جعفری دستم نگیری خسروا
بینوائیها و سرماها خورم من جعفری.
قصائد وی غالباً در مدح دو تن از شاهزادگان سلجوقی است: یکی شمس الدولة طغانشاه بن الب ارسلان بن جغری بیک بن مکائیل بن سلجوق، دیگر امیرانشاه بن قاوردبن جغری بیک بن میکائیل بن سلجوق، و قاورد اولین ملوک سلجوقیهء کرمان است و امیرانشاه بسلطنت نرسید لهذا تاریخ وفاتش را مورخین اهتمام نکرده و ضبط نکرده اند ولی در تاریخ سلجوقیهء کرمان تألیف محمد ابراهیم آمده است که: «چون سلطانشاه بن قاورد در سنهء 476 ه . ق. وفات نمود از اولاد قاورد جز تورانشاه بن قاورد کسی نمانده بود». پس معلوم میشود که امیرانشاه بن قاورد مذکور قبل از سنهء 476 وفات کرده، پس عصر ازرقی فی الجمله معلوم گردید. تقی الدین کاشی وفات ازرقی را در سنهء 527 مینویسد و ظاهراً ازرقی اق چهل سال زودتر از این تاریخ وفات کرده است زیرا که اگر تا این تاریخ در حیات بوده لابد مدتی طویل معاصر معزی بوده است و حال آنکه عوفی گوید: «ازرقی بمدتی سابق بر معزّی بود» دیگر آنکه در دیوان او هیچ ذکری از سلطان ملکشاه و سلطان سنجر و وزرا و امرای ایشان نیست و اگر ازرقی تا سنهء 527 زیسته بودی البته مدح و ثنای آن سلاطین عظیم الشان که همه شعردوست و فضل پرور بودند در دیوان او مثبت بودی، دیگر آنکه پدر ازرقی چنانکه گذشت معاصر فردوسی بود و وفات فردوسی مدتی قبل از سنهء 421 واقع شده و مستبعد است که پسر چنین کسی صد و ده سال دیگر (یعنی تا سنهء 527) در قید حیات باشد. خلاصه از قرائن ظاهر میشود که ازرقی قبل از جلوس سلطان ملکشاه بن آلب ارسلان یعنی قبل از سنهء 465 وفات کرده و زمان وی را در نیافته است. ازرقی در تشبیهات غریبه و تخیلات عجیبه و تصویر اشیاء غیرموجودهء در خارج یدی طولی داشته و غالب بلکه تمام اشعار او بر همین سبک و اسلوب است. رشیدالدین وطواط در حدائق السحر در صنعت تشبیه گوید: «و البته نیکو و پسندیده نیست اینکه جماعتی از شعرا کرده اند و میکنند چیزی را تشبیه کردن بچیزی که در خیال و وهم موجود باشد نه در اعیان چنانک انگشت افروخته را بدریای مشکین که موج او زرین باشد تشبیه کنند و هرگز در اعیان نه دریای مشکین موجود است نه موج زرین و اهل روزگار از قلت معرفت ایشان بتشبیهات ازرقی مفتون و معجب شده اند و در شعر او همه تشبیهات از این جنس است و بکار نیاید».
بسیاری از صاحبان تذکره و حاجی خلیفه در کشف الظنون تألیف کتاب سندبادنامه و الفیه و شلفیه را به ازرقی نسبت داده اند(2) و این قول خطای محض است. اما کتاب سندبادنامه از قصص و حکایات فرس یا هند است و مدتی طویل قبل از اسلام تألیف شده. مسعودی در مروج الذهب که در حدود سنهء 332 ه . ق. تألیف شده درباب اخبار هند و ملوک قدیمهء آن گوید: «ثم ملک بعده کوش، فاحدث هند آراء فی الدیانات علی حسب ما رأی من صلاح الوقت و ما یحمله من التکلیف اهل العصر (؟) و خرج من مذهب من سلف و کان فی مملکته و عصره سندباذ و له کتاب الوزراء السبعة و المعلم و الغلام و امرأة الملک و هذا [ هو ] الکتاب المترجم بکتاب سندباذ». ابوالفرج محمد بن اسحاق الوراق المعروف بابن ابی یعقوب الندیم در کتاب الفهرست که در سنهء 377 ه . ق. تألیف شده و در سنهء 1872 م. باهتمام علامهء مستشرق فلوگل آلمانی بطبع رسیده است در باب «اخبار المسامرین و المخرفین و اسماء الکتب المصنفة فی الاسمار و الخرافات» گوید: «فاما کتاب کلیلة و دمنة فقد اختلف فی امره فقیل عملته الهند و خبر ذلک فی صدر الکتاب و قیل عملته ملوک الاسکانیه و نحلته الهند و قیل عملته الفرس و نحلته الهند و قال قوم ان الذی عمله بزرجمهر الحکیم اجزاء والله اعلم بذلک. کتاب سندباذ الحکیم و هو نسختان کبیرة و صغیرة و الخلف فی مثل الخلف فی کلیلة و دمنة و الغالب و الاقرب الی الحق ان یکون الهند صنفته». خواه اصل تألیف سندبادنامه از ایرانیان بوده یا از حکمای هند در هر صورت یک نسخهء پهلوی از آن تا زمان سامانیه موجود بوده است و در عهد امیر نوح بن منصوربن نوح بن نصربن احمدبن اسماعیل سامانی (سنهء 366 - 387) بفرمان وی خواجه عمید ابوالفوارس قناوزی آنرا از زبان پهلوی بپارسی ترجمه کرد و این نسخه ظاهراً از میان رفته است و در حدود سنهء 600 ه . ق. بهاءالدین محمد بن علی بن محمد بن عمر الظهیری الکاتب السمرقندی که دبیر سلطان طمغاج خان ابراهیم ماقبل آخرین از ملوک خانیهء ماوراءالنهر بود ترجمهء ابوالفوارس قناوزی را اصلاح و تهذیب کرده بزبان فارسی فصیح ممزوج به ابیات و امثال عرب درآورد(3) و ظاهراً ازرقی همان ترجمهء ابوالفوارس قناوزی را برشتهء نظم کشیده یا اقلاً در صدد نظم آن بوده است چنانکه ازین ابیات مستفاد میشود در قصیده ای در مدح طغانشاه گوید:
شهریارا بنده اندر مدحت فرمان تو
گر تواند کرد بنماید ز معنی ساحری
هرکه بیند شهریارا پندهای سند باد
نیک داند کاندر او دشوار باشد شاعری
من معانیهای او را یاور دانش کنم
گر کند بخت تو شاها خاطرم را یاوری.
و این نسخهء نظم ازرقی (اگر فی الواقع از عالم قوه بحیز فعلیت درآمده بوده) الاَن بکلی از میان رفته است و اثری از آن باقی نیست و مرتبهء دیگر سندباد در سنهء 776 ه . ق. بنظم رسیده است و ناظم آن معلوم نیست و یک نسخه ازین نظم در کتابخانهء دیوان هند (اندیا آفیس) در لندن موجود است و این ضعیف آنرا دیده ام، نظم آن بغایت سخیف و سست و رکیک است و بهیچ نمی ارزد. اما کتاب الفیه و شلفیه، آن نیز از کتب قدیمه است و مدتها قبل از عصر ازرقی معروف بوده، از جمله ابن الندیم در کتاب الفهرست ص 314 درباب «اسماء الکتب المؤلفه فی الباه الفارسی و الهندی و الرومی و العربی» از جمله این دو کتاب را می شمرد: «کتاب الالفیة الصغیر و کتاب الالفیة الکبیر» و بیهقی در تاریخ مسعودی گوید که: «سلطان مسعود غزنوی بروزگار جوانی که بهرات میبود پنهان از پدر شراب میخورد، پوشیده از ریحان خادم فرود سرای خلوتها میکرد و مطربان میداشت مرد و زن که ایشان را از راههای نبهره نزدیک وی بردندی در کوشک و باغ عدنانی فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را و این خانه را از سقف تا بپای زمین صورت کردند صورتهای الفیه از انواع گرد آمدن مردان با زنان همه برهنه چنانکه جمله آن کتاب را صورت و حکایت و سخن نقش کردند امیر بوقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی و جوانان را شرط است که چنین و مانند این بکنند خبر این خانه بصورت الفیه سخت پوشیده با امیر محمود نبشتند. الخ» پس نسبت تألیف اصل این کتاب نیز بازرقی مانند سندباد خطای محض و وهم صرف ناشی از قلت تتبع است و ممکن است ازرقی در آن دستی برده و برای طغانشاه اصلاح و تهذیبی کرده باشد. والله الموفق للصواب. (حواشی چهارمقالهء محمد قزوینی ص 174 ببعد).
نظامی عروضی در چهارمقاله گوید: آل سلجوق همه شعردوست بودند اما هیچکس بشعردوستی تر از طغانشاه بن الب ارسلان نبود و محاورت و معاشرت او همه با شعرا بود و ندیمان او همه شعرا بودند چون امیر ابوعبدالله قرشی و ابوبکر ازرقی... مگر روزی امیر با احمد بدیهی نرد می باخت و نرد ده هزاری بپائین کشیده بود و امیر دو مهره در شش گاه داشت و احمد بدیهی دو مهره در یک گاه و ضرب امیر را بود احتیاطها کرد و بینداخت تا دوشش زند، دویک برآمد عظیم طیره شد و از طبع برفت و جای آن بود و آن غضب بدرجه ای کشید که هر ساعت دست بتیغ می کرد و ندیمان چون برگ بر درخت همی لرزیدند که پادشاه بود و کودک بود و مقمور بچنان زخمی. ابوبکر ازرقی برخاست و بنزدیک مطربان شد و این دوبیتی بازخواند:
گر شاه دوشش خواست، دویک زخم افتاد
تا ظن نبری که کعبتین داد نداد
آن زخم که کرد رأی شاهنشه یاد
در خدمت شاه روی بر خاک نهاد.
بامنصور بایوسف در سنهء تسع و خمسمائه (509 ه . ق.) که من بهرات افتادم مرا حکایت کرد که امیر طغانشاه بدین دوبیتی چنان با نشاط آمد و خوش طبع گشت که بر چشمهای ازرقی بوسه داد و زر خواست پانصد دینار و در دهان او میکرد تا یک درست مانده بود و بنشاط اندر آمد و بخشش کرد سبب آن همه یک دوبیتی بود. ایزد تبارک و تعالی بر هر دو رحمت کناد. بمنه و کرمه. (چهارمقاله چ لیدن صص 43 - 44). ازوست:
ز روی دریا این ابر آسمان آهنگ
کشید رایت پروین نمای بر خرچنگ
مشعبد آمد پروین او که از دل کوه
چو وهم مرد مشعبد همی نماید رنگ
سپهر رنگین زو گشت کوه سیم اندود
ستاره وار روان در سپهر رنگین رنگ
سحاب گوئی دُر منضّدست بکیل
شمال گوئی عود مثلّث است بتنگ
شکفت شاخ سمن گرد بوستان گوئی
همی برآرد در ثمین سر از ارتنگ(4)
دهان ابر بهاری همی فشاند دُر
گلوی مرغ نگارین همی نوازد چنگ
ز شاخهای سمن مرغکان باغ پرست
بلحن باربدی وار برکشند آهنگ
دهان لاله تو گوئی گهی که نوش کند
بروی سبزهء زنگارگون نبید چو زنگ(5)
چو ابر فندق سیمین بر آبدان ریزد
برآرد از دل پیروزه شکل سیمین رنگ
مشعبدیست که بر خردمهره های رخام
بحقه های بلورین همی کند نیرنگ
زمین ز زخم صبا شد نگارخانهء چین
چمن ز شاخ سمن شد بهارخانهء گنگ
شکفته لاله تو گوئی همی که عرضه کند
بزیر سایهء رایات سرخ لشکر زنگ
بزخم نازده برق از مسام سنگ سیاه
همی فشاند خون چون سنان شاه بجنگ
گزیده شمس دول شهریار کهف امم
طغان شه ابن محمد طبایع فرهنگ
رکاب مرکب او بر کرانهء خورشید
زبان نیزهء او در دهان هفت اورنگ
سخاوت و همم و حلم و طبع روشن او
ز چرخ و انجم و دریا و کوه دارد ننگ...
همیشه تا نرود بر سپهر چشمهء آب
همیشه تا نبود چون ستاره چوب زرنگ
موافق تو کند در سعود ناز و طرب
مخالف تو کند در غمان غریو و غرنگ.
عوفی گوید: ممدوح ازرقی شمس الدولة طغانشاه بن محمد السلجوقی باغی بهشت ساحت اردیبهشت راحت ساخت و قصری رفیع نهاد بدیع نهاد و او را در صفت آن باغ چند قصیدهء غراست، آن روزگار که شاه بدان عمارت و سرای نقل کرد این قصیده بخواند:
بفال همایون و فرخنده اختر
ببخت موفّی و سعد موفّر
بوقتی که هست اندرو فال خوبی
بروزی که هست اندرو سعد اکبر
ببزم نو اندر سرای نو آمد
خداوند فرزانه شاه مظفر
سخی شمس دولت گزین کهف ملت
ملک بوالفوارس طغانشاه صفدر
زبان بزرگی و طبع مروت
سپهر معالی و خورشید گوهر
بباغی خرامید خسرو که او را
بهار و بهشت است مولی و چاکر
چمنهای او را ز نزهت ریاحین
روشهای او را ز خوبی صنوبر
بگاه بهار اندرو روی لاله
بوقت خزان اندرو چشم عبهر(6)
ز دستان قمری درو بانگ عنقا
ز آواز بلبل درو زخم مزهر
درختانش از عود و برگ از زمرد
نباتش ز مینا و خاکش ز عنبر
بکشی چو اندیشهء مرد عاشق
بخوبی چو رخسارهء یار دلبر
یکی برکهء ژرف در صحن بستان
چو جان خردمند و طبع سخنور
نهادش نه دریا و کوثر ولیکن
بژرفی چو دریا بپاکی چو کوثر
ز پاکی چو جان و ز خوبی چو دانش
ز صفوت هوا وز لطافت چو آذر
دوان اندرو ماهی سیم سیما
چو ماه نو اندر سپهر منور
بیکسوی این باغ خُرم سرائی
پر از صفه و کاخ و ایوان و منظر
نگویم که عین بهشتست لیکن
بهشتست اندر سرای مکدر
برافراز او چنبر چرخ گردان
سر پاسبان را بساید بچنبر
زبس نغزکاری چو باغ سلیمان
زبس استواری چو سد سکندر
تصاویر او دهشت طبع مانی
تماثیل او حسرت جان آزر
همه سایه و صورت و شخص ایوان
در آن برکهء لاجوردین مصوّر
تو گوئی مگر جام کیخسروستی
منقش درو شکل هر هفت کشور
سر کنگره گرد دیوار باغش
بساید همی پیکر اندر دوپیکر
گوزنان بالیده شاخند گوئی
برآمیخته زخم را یک بدیگر
نپرّد مگر صحن او را بسالی
مهندس باندیشه عنقا بشهپر
مزیّن درو صفه های مربّع
منقّش درو شمسه های مدوّر
بصفه درون پیکر پیل جنگی
بشمسه درون صورت شاه سرور
خداوند گنج و خداوند دولت
خداوند شمشیر و دیهیم و افسر
بشمشیر او بازبستست گیتی
عرض بازبستست لابد بجوهر
باندیشه اندر نگنجد مدیحش
که مدحش تمام است و اندیشه ابتر
گر از باختر برکشد تیغ هندی
رسد موج خون در زمان تا بخاور
بتشریف ملکت درون عین معنی
بتصریف دولت درون لفظ مصدر
کسی کو ندیده ست مر ناوکش را
در آتش مرکب ندیده ست صرصر
ایا شهریاری که با همت تو
ز اعراض زایل شمارند محور (؟)
ز تف سنان تو نازاده دشمن
چو سیماب بگریزد از ناف مادر
کسی کز سنان تو جان داده باشد
ز بیم سنان تو ناید بمحشر
اگر آب تیغ تو در رفتن آید
درو هفت دریا بود هفت فرغر
چو نام تو خاطب ز منبر بخواند
سخنگوی گردد ز فر تو منبر
شعاع درفش تو بر هر که تابد
نیاید ز اولاد آن دوده دختر
فلک را بسوزانی از عکس زوبین
زمین را بیاوباری از نعل اشقر(؟)
تو آنی که شیر ژیان روز هیجا
همی بر سنان تو افسر کند سر
زمین پیکر از یکدگر بگسلاند
بروز نبرد تو زآهنگ لشکر
ز خنجر کنی جامهء زندگانی
اگر نام خود برنگاری بخنجر
پلنگ از نهیب سنانت بخواهد
بخواهش گری پروبال از کبوتر
بنام خلاف تو گر گل نشانی
سنان جگردوز و خنجر دهد بر
فری زان همایون براق شهانشه
که با آب و آتش بپوید برابر
بهنگام تیزی و هنگام کندی
سبکتر ز کشتی گران تر ز لنگر
بچشم و بموی و بسمّ و سرین گه
چو جزع و چو مشک و چو پولاد و مرمر
به آب اندرون همچو لؤلؤ بیضا
به آتش درون همچو یاقوت احمر
بر افراز او شاه هنگام هیجا
چو بر کوه خارا ز پولاد عرعر
ایا شهریاری که کوه سیه را
بسنبی بپیکان پولادپیکر
درین بزم شاهانه و رسم شاهان
بنور می لعل بفروز ساغر
مئی گیر شاها که پز بوی و رنگش
شود دیده و مغز پر مشک و گوهر
بلطف روان و بنور ستاره
ببوی گلاب و برنگ معصفر
بروشن می لعل خوشبوی خوش روی
ز فرخ وزیر خردمند برخور
وزیری که او را وزارت مهیا
وزیری که او را جلالت مسخّر
وزیری که جان سخن راست دانش
وزیری که شخص سخا راست جوهر
وزیری که پرداخت جائی بماهی
به از قصر کسری و ایوان قیصر
بدل ناصح ملک و پیروز دولت
بجان بندهء شاه فرخنده اختر
ایا شهریاری کجا تیغ عدلت
ز گیتی ببرید دست ستمگر
بمان اندرین دولت و ملک چندان
کجا آب حیوان برآید ز اخگر
فلک را بجز بندهء خویش مشناس
زمین جز بکام دل خویش مسپر
و هم او راست در صفت باغ:
گوئی که ماه و مشتری از جرم آسمان
تحویل کرده اند بباغ خدایگان
وز ماه و مشتریست همه خاک پرنگار
نور عجیب صورت و شکل بدیع سان
نی نی که ماه و مشتری از وی ربوده اند
در روشنی فزونی و در نیکوئی توان
گوئی که بوستان بهشتست بر زمین
رضوان بماه و مشتری آکنده بوستان
مرجان عودسوز درو شاخ نسترن
مینای مشک سای درو برگ ضیمران
باد اندرو بزیده ز پهناء آبسکون
ابر اندرو گذشته ز بالای قیروان
در دست باد عنبر سارای بی قیاس
در چشم ابر لؤلؤ شهوار بی کران
از سیم خام برگ برآورده نسترن
با زر پخته گونه بدل کرده اقحوان
زلف بنفشه عنبر این سوده در شکم
رخسار لاله لؤلؤ آن کرده در دهان
در زیر سرو نغمهء کبکان رودزن
بر شاخ بید نعرهء مرغان شعرخوان
نسرین و ارغوان ز سر لشکر سمن
بر آسمان کشیده علمهای پرنیان
آن آب نیلگون معکّس گمان بری
مالیده کرته ایست ز پیروزه بهرمان
از دانش و ز جان اثری نی درو ولیک
از نیکویی چو دانش وز روشنی چو جان
و آن قصر کوه پیکر انجم لقا درو
پهنای خاک دارد و بالای آسمان
زآسیب چنبر فلک اندر فراز او
بر کنگره خمیده رود مرد پاسبان
از صحن باغ کنگره ای را چو بنگری
زان هر یکی خیال خیالی کند عیان
گوئی که خرد بچهء سیمرغ بیعدد
برکرده اند تیزی منقار زآشیان
وان گردش مزمل زرین شگفت را(7)
آبی بروشنی چو روان اندرو روان
پیروزه همچو سیم کشیده فرورود
از گوشهء مزمل زرین در آبدان
گوئی ز زرّ پخته همی سیم بفگند
ثعبان سیم پیکر پیروزه استخوان
باغی بدین نشانی و حوضی بدین صفت
پاکیزه تر ز کوثر و خرم تر از جنان
جمشیدوار شاه نشسته میان باغ
دربسته آدمی و پری پیش او میان
شمس دول ستودهء ایام فخر ملک
تیغ خلیفه سایهء اسلام شه طغان
در پیش او نشسته و بر پای صف زده
شاهان کاردیده و گردان کاردان
دوران خود سپرده بفرمان او سپهر
و اشکال خویش دیده بتوقیع او جهان
با حلم او زمین گران چون هوا سبک
با طبع او هواء سبک چون زمین گران
یاقوت ناب در کف او گشته آفتاب (؟)
میناء سبز بر سر او گشته سایه بان
بر کف نهاد لعل مئی کز خیال او
اندیشه لاله زار شود دیده گلستان
از مشک و لعل شعری و پروین کند پدید
شعری برنگ بسّد و پروین برنگ بان
گر بگذرد پری بشب اندر شعاع او
از چشم آدمی نتواند شدن نهان
ساقی ز نور عکسش گوئی سیاوشست
آتش پناه ساخته از بهر امتحان
خوش بوی تر ز عنبر و رنگین تر از عقیق
روشن تر از ستاره و صافی تر از روان
جامی چو بحر ژرف کزو بد گذر کند
عنقا بزخم شهپر و کشتی ببادبان
شاهان چنان مئی بچنین جام کرده نوش
از دست سیم ساق بتی نوش ناروان (؟)
از صوت شعرخوان سر افلاک پرخروش
وز زخم رودزن دل مِرّیخ پرفغان
ای خسروی که نام ترا بندگی کند
در حدّ روم قیصر و در خاک ترک خان
از پای همت تو همی تابد آفتاب
وز دست حشمت تو همی گردد آسمان
گر طبع جود شکل مکان گیر داردی
جود ترا هزار فلک بایدی مکان
بر کان زر ز دست تو گر صورتی کنند
زر نقش مهر گردد و بیرون جهد ز کان (؟)
بر سکّه گر نگار کنی شکل دست تو
بر زر رقم شود که ببخشید رایگان
از حرص آنکه خواسته بخشی بخواستن
خواهی که موی بر تن سایل شود زبان
هرچ آن گمان بری تو قضا هم بدان رود
گوئی ز کیمیای قضا کرده ای گمان
زآن پایدار مانده ستاره که روز جنگ
از عکس خنجر تو بیابد همی نشان
در خاک هند رُمح ز بیم سنان تو
بگداخت شاخ شاخ و لقب کرد خیزران
روزی که آب و آتش خیزد ز رمح و تیغ
بیجاده روید از سر پیروزه گون سنان
در باد زخم ژاله زند ابر هندوی (؟)
بر درع لاله کارد و بر جوشن ارغوان
از هیبت استخوان مبارز چنان شود
کز خوردنش همای کند قصد زعفران
از نیزه های رمح دگر عالمی کنند (؟)
در دامن ستاره بر افعی و افعوان
مالک کشان کشان سوی دوزخ کشد نگون
آنرا که زخم تیغ تو بازافکند ستان
بیرون فکنده نیزهء خطی ز روی دست (؟)
واندر کشیده کرّهء ختلی بزیر ران
پیدا شود ز چهرهء دشمن بچند میل
بر گوهر بلارک تو گنج شایگان
پیکان بقبضه درکشد از بهر جنگ تو
در روی زه خدنگ برون پرّد از کمان
ای اختر سخا که بسیر نوال خویش
هر روز بر سپهر تفاخر کنی قران
دشمن چو بحر آتش بیند جهان ز تو
در موج او نهنگ سر تیغ جان ستان
آب حیات خورد سنان عَدُوّ تو
کش هرکه خورد زنده بمانده ست جاودان
ای خسروی که از کف راد تو زایرت
بر صد هزار گنج فزونست قهرمان
رمح ترا یقین خلیلست روز جنگ
کز آتش سنان تو ناید بدو زیان
گر چشمه ای ز گوهر تیغ تو برکشند
صد جان زنگ خورده برون پرّد از میان
فردوس را بمجلس تو سرزنش کنند
آنها که در سرای تو بودند میهمان
من بنده از زمانه نژند زمانه ام
ارجو که گردم از همم شاه شادمان
بیرون نکرد خواهم تا عمر من بود
مهرت ز جان مدیح ز دل خامه از بنان
تا ارغوان نثار بود خاک نوبهار
تا زعفران نثار بود باد مهرگان
افزون ز روزگار ملک شادمان زیاد
در نعمت ستوده و در دولت جوان.
و رجوع به لباب الالباب ج 1 ص 318 و ج 2 ص 86 و 104 و 334 و تذکرهء دولتشاه ص 72 و 73 و مجمع الفصحاء ج 1 ص 139 و فهرست المعجم فی معاییر اشعارالعجم و قاموس الاعلام ترکی شود(8).
(1) - در لباب الالباب: شرف الزمان ابوالمحاسن و در حبیب السیر جزو چهارم از ج 2 ص 144 لقب او افضل الدین یاد شده است.
(2) - و نیز لباب الالباب ج 2 ص 87 و حبیب السیر جزو 4 از ج 2 ص 144.
(3) - و این نسخه باهتمام احمد آتش در استانبول بطبع رسیده است.
(4) - از ارتنگ دُر سر نمیزند، شاید کلمه بهرنگ (برنگ، ورنگ) باشد، دریای میان شمال شرقی آسیا و غربی امریکا.
(5) - ظاهراً این جا بیتی ساقط شده است.
(6) - ظاهراً بیتی در این جا ساقط شده است.
(7) - ن ل: و آن گوشهء مزمّل زرین شگفت زای.
(8) - مدایح انوری، وهم از دیدهء تفکر بر آن دوختن قاصر و ازرقی شمط از فطانه ببطانهء آن بودن فاخر. (نظام قاری ص 136).

ازرقیة.

[اَ رَ قی یَ] (اِخ) نام فرقه ای از خوارج اصحاب نافع بن ازرق. رجوع به ازارقه شود.

ازرک.

[اَ زَ رِ] (اِ) بز. معز.

ازرک.

[اَ رَ] (اِخ) پسرعموی کیافخرالدین و کیاویشتاسپ، رؤسای خاندان جلال، که مدتی کوتاه پس از مرگ فخرالدوله حسن، در مشرق مازندران حکومت میکرد. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 46 از ظهیرالدین).

ازرم.

[اَ رَ] (ع اِ) گربه. قِط. سِنّور. هِرّ.

ازرم.

[اَ زَ] (اِ) مخفف آزرم. شرم. حیا.

ازرمیدخت.

[اَ زَ دُ] (اِخ) آزرمیدخت. نام دختر پرویز که لشکر بدو بیعت کردند و ششماه ملک راند. (برهان). و رجوع به آزرمیدخت شود. || نام شهری که ازرمیدخت بناکرده است. (برهان). یاقوت گوید که این شهر بنام ملکهء اواخر عهد ساسانی نامیده شده و آن شهرکی است قرب قرمسین (کرمانشاه) و من از کسی آنرا بتقدیم راء بر زاء شنیده ام و گویا درست همان باشد. (معجم البلدان).

ازرنقاف.

[اِ رِ] (ع مص) شتافتن. (منتهی الارب). بشتافتن.

ازرنگ.

[اَ رَ] (اِ) خیار. (جهانگیری). خیار بادرنگ. (برهان). خیار سبز. (سروری). آزرنگ. و رجوع به آزرنگ شود.

ازرنوق.

[ ] (اِخ) قصبه ای از ماوراءالنهر. (حبیب السیر جزو اول از مجلد ثالث ص 11). و آن همان زرنوق است. رجوع بمعجم البلدان و زرنوق در همین لغت نامه شود.

ازرود.

[اُ زِ] (اِخ) اوزرود. یکی از بلوک ناحیهء نور در مازندران. مرکز وی یوش یا بلده. عدهء قری 18 و جمعیت تقریبی 4450 تن. حدّ شمالی نیچرستاق کجور، شرقی کمررود، جنوبی لورا و شهرستانک و غربی بیرون بشم کلارستاق. (جغرافیای سیاسی تألیف کیهان ص 298 و 299). و آن شامل قراء ذیل است: انگه رود، کلبنگاه، هاجه، کام، کلاک، خجیرکلا، مینگ، نیکنام ده، نسن. ناحیه، پیچده، پل (پیل)، ازرسی، از، ازکلا، ولمه، یاسل، یوشی. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 111 و 32 بخش انگلیسی).

ازرود.

[اِ] (اِخ) موضعی در نشتای تنکابن. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 6 و 24 و 106 و 151 بخش انگلیسی).

ازرود.

[اَ] (اِخ) موضعی در خانقاه پی سوادکوه. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 115 بخش انگلیسی).

ازرة.

[اِ رَ] (ع اِ) هیئت ازارپوشی. (منتهی الارب).

از ره.

[اَ رَ هِ] (حرف اضافهء مرکب) مخففِ از راهِ. از طریق. || بچشم. بدیدهء :
کنون از ره بیگناهان بما
نگه کن بر آئین شاهان بما.فردوسی.

ازری.

[اُ زُ ری ی] (ص نسبی) منسوب به اُزر جمع ازار و سمعانی گوید شاید منسوب الیه بفروش ازار اشتغال داشته است و منتسب بدان ابوالحسین سعداللهبن علی بن محمد الازری الحنفی است. (انساب).

ازری.

[اُ زَ ری ی] (اِخ) ابراهیم بن احمد. متوفی به سال 993 ه . ق. او را دیوانی است. (کشف الظنون).

ازری.

[اُ زُ ری ی] (اِخ) بغدادی. رجوع بکاظم ازری و معجم المطبوعات شود.

ازریقاق.

[اِ] (ع مص) ازرقاق. رجوع به ازرقاق شود.

ازریمام.

[اِ] (ع مص) ازرئمام. زاده شدن بچه. || ترنجیده شدن و گرفته شدن. || منقطع شدن گمیز و بازایستادن آن. (منتهی الارب).

ازز.

[اَ زَ] (ع اِ) پُری مجلس. تنگی مجلس. (منتهی الارب). || مجلس پُرِ کثیرالزحام. || جماعت بسیار. || حسابی از سَیر ماه و آن فصول و ایامی که داخل ماهها و سالهاست. (منتهی الارب).

از سر.

[اَ سَ] (حرف اضافه + اسم، ق مرکب) از آغاز. از ابتدا. || از نو. مجدداً. باز هم. دوباره : مأمون... فرموده است تا اندازهء زمین از سر آزموده آید. (التفهیم).
درخت خشک گشته تر شد از سر
گل صدبرگ و نسرین آمدش بر.
(ویس و رامین).
پس از سر یکی بزم کردند باز
ببازیگری می ده و چنگ ساز.اسدی.
هرگز بجهان دید کسی غم چو غم من
کز سر شودم تازه چو گویم بسر آمد.
مسعودسعد.
- از سر آغازیدن و از سر گرفتن؛ از نو شروع کردن. استیناف. اقتبال :
سالک آمد لوح را رهبر گرفت
چون قلم سرگشته لوح از سر گرفت.
عطار.
دل وقف شد ز غم مژهء اشکبار را
از سر گرفته ام دگر از گریه کار را.
واله هروی.
- از سر باز کردن؛ رفع کردن :
ساقیا از شبانه مخموریم
از سرم باز کن بلای خمار.سلمان ساوجی.
- از سر بدر کردن؛ از سر بیرون کردن :
دل را اگرچه بال و پر از غم شکسته بود
سودای خام عاشقی از سر بدر نکرد.حافظ.
- از سر تا پا؛ سراپا.
- از سر نو؛ از نو. مجدداً.
- از سر نهادن؛ از سر برداشتن :
آن کج کله چو با صف عشاق بگذرد
شاهان ز سر نهند هوای کلاه را.نظیری.
- از سر واکردن؛ دور کردن بلطایف الحیل. (آنندراج). و در اصطلاح گنجفه بازان انداختن ورق کم گنجفه برای ورق بیش است. (آنندراج) :
مانند آن ورق که ز سر واکند کسی
حسنت بخرج گنجفه داد آفتاب را.
آصف قندهاری.

ازش.

[اَ زِ] (حرف اضافه + ضمیر) (از: از + ش، ضمیر مفرد مغایب) از او. منه :
آنکه او این سخن شنید ازش
باز پیش آر تا کند پژهش.
رودکی (از حاشیهء لغت نامهء اسدی نخجوانی).
از کلنجری(1) خوشه پنج من و هردانه ای پنج درمسنگ بیاید، سیاه چون قیر و شیرین چون شکر و ازش بسیار بتوان خورد بسبب مائیتی که در اوست. (چهارمقالهء عروضی ص 32).
(1) - نوعی از انگور.

ازط.

[اَ زَط ط] (ع ص) مرد کج زنخ. || هموارروی. || کوسه. (منتهی الارب).

ازطوای.

[ ] (اِخ) قریهء بزرگی در قضای طاطای از سنجاق و ولایت قسطمونی در مسافت قریب 28 هزارگزی شمال غربی مرکز قضا، و قریب 32 هزارگزی جنوب قصبهء جبده، و در بحر اسود دارای لنگرگاه است. رجوع به طاطای و قاموس الاعلام ترکی شود.

ازعاج.

[اِ] (ع مص) از جای برکندن. از جای برانگیختن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). برخیزانیدن. (غیاث اللغات). جنبانیدن. (غیاث). قلع از مکان. || برآوردن. (غیاث اللغات). قطع کردن. || بیرون آوردن. بیرون کردن لشکر را. از پیش برداشتن : پیش از تفاقم شر و اشتعال نائرهء ایشان بکفایت مهم ایشان قیام نمایند و بر ازعاج و ارسال ایشان قناعت نکرد خویشتن از بلخ نهضت فرمود و برعقب ایشان بیامد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 174). شمس المعالی قابوس دو هزار مرد از گردان شاهجان بمدافعت او [ منتصر ] فرستاد تا او را از آن حدود ازعاج کردند و او بجانب بیار افتاد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 233). بعد از دو روز ملکه امرا و اعیان کبراء شهر را بخواند و گفت سلطانی بزرگ است که بظاهر شهر نزول کردست و اتابک را قوت ازعاج و اطراد او نه. (جهانگشای جوینی). ملک ماوراءالنهر بدو ارزانی داشت و او را ازعاج نکرد. (جهانگشای جوینی). خویشتن را بیمار زار ساخته از آنجا ازعاج او واجب شمردند. (جهانگشای جوینی). یرلیغها اصدار فرمودند مشتمل بر آنکه ما بر عزیمت قلع قلاع ملاحده و ازعاج آن طایفه از حکم یرلیغ قاآن میرسیم. (رشیدی). || گسیل کردن. فرستادن. || بی آرام ساختن. (منتهی الارب). بستوه آوردن.

ازعاسوان.

[ ] (اِ) روز نخستین از ماه سوم از ماههای خوارزمیان و آن ششم روز باشد از خردادماه و بیرونی گوید : بزمانهء ما این ازعاسوان را نشانی دارند وقت کشتن کنجید را و آنچ با وی بکارند. (التفهیم بیرونی ص 269).

ازعاف.

[اِ] (ع مص) کشتن. برجای کشتن کسی را. (منتهی الارب). بزودی کشتن. برجای بکشتن. (تاج المصادر بیهقی). || اِزْآف. خسته را کشتن. (منتهی الارب).

ازعاق.

[اِ] (ع مص) ترسانیدن. (مجمل اللغة) (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || زمین کندن پس بناگاه به آب شور رسیدن. (منتهی الارب). || ازعاق قِدْر؛ بسیار نمک کردن دیگ را. || شتاب رفتن. (منتهی الارب).

ازعال.

[اِ] (ع مص) بنشاط آوردن. (منتهی الارب). فا نشاط آوردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). در نشاط آوردن. || برکندن از جای خود کسی را. (از منتهی الارب).

ازعام.

[اِ] (ع مص) امیدوار کردن. || آزمند کردن. (منتهی الارب). طمع کردن. (تاج المصادر بیهقی). || فرمانبرداری کردن. گردن نهادن. رام شدن. || ازعام ارض؛ برآمدن اول نبات آن. از زمین برآمدن و روئیدن اول گیاه. || ازعام امر؛ دست دادن کار. || ازعام لبن؛ خوش شدن گرفتن شیر. (منتهی الارب).

ازعب.

[اَ عَ] (ع ص) ناکس کوتاه بالا و زشت هیأت فربه. (منتهی الارب). ستبر.

ازعر.

[اَ عَ] (ع ص) تنک موی. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). اندک موی. اندک موی تن. (مهذب الاسماء). مؤنث: زَعْراء. ج، زُعر. (منتهی الارب). || مرغی که پر ندارد. (مهذب الاسماء). || موی تنک و پریشان. || جای کم علف. (منتهی الارب). زمین اندک گیاه.

ازعرار.

[اِ عِ] (ع مص) کم شدن موی: ازعر الشعر. || پراکنده گردیدن، چنانکه موی. (از منتهی الارب).

ازعکی.

[اَ عَ کی ی] (ع ص) کوتاه بالا ناکس. (منتهی الارب). کوته و فرومایه. (مهذب الاسماء). مرد کوتاه زبون.

ازعیرار.

[اِ] (ع مص) کم شدن موی. ازعرار. || پریشان و پراکنده گشتن. ازعرار. (منتهی الارب).

ازعیل.

[اِ] (ع ص) شادمان. (منتهی الارب).

ازغ.

[اَ] (اِ)(1) آنچه از شاخهای درخت ببرند و پیرایش دهند. (برهان). آنچه ببرند از شاخه های درخت انگور. (مجمع الفرس سروری). جُلمه. (برهان) (مجمع الفرس). شاخه های بریدنی درخت که بریده باشند. قُصابه. آزُغ. آژغ. آزوغ. آژوغ. و رجوع به آزغ و ازگ شود. لکن معنی ازغ در بیت ذیل شوخ و چرک است، و برای شاخ و شاخ درخت تمثل بدان غلط است :
سوی آسمان کردش آن مرد روی
بگفت ای خدا این تن من بشوی
از این ازغها پاک کن مر مرا
همه آفرین زآفرینش ترا.ابوشکور.
و رجوع به اژغ شود.
(1) - Taillis.

ازغاب.

[اِ] (ع مص) ازغاب کَرْم؛ برگ برآوردن گرفتن رز بعد سیرابی و بعد جاری شدن آب در آن. (منتهی الارب). غبارگونه چیزی برآوردن بلگ رز. به تندیدن زر. (تاج المصادر بیهقی). || کندامویه برآوردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). موی ریزهء زرد برآوردن چوزه. (منتهی الارب). موی اول برآوردن جوزه.

ازغاد.

[اِ] (ع مص) شیر دادن. (منتهی الارب).

ازغاف.

[اَ] (ع اِ) جِ زَغَفَة و زَغْفَة.

ازغال.

[اِ] (ع مص) گمیز راندن شتر دفعةً دفعةً. بول انداختن شتر دفعه دفعه. (منتهی الارب). انداختن اشتر بول را. (تاج المصادر بیهقی). || ریختن آب و مانند آن. || دانه دادن مرغ بچه را. (منتهی الارب). || خون بیرون جهانیدن زخم و ضرب از جراحت. (از منتهی الارب). انداختن طعنه خون را. (تاج المصادر بیهقی). || شیر دادن. (تاج المصادر بیهقی).

ازغان.

[اِ] (ع اِ) جِ وَزَغَة. (منتهی الارب) (قطر المحیط). وِزْغان.

ازغب.

[اَ غَ] (ع ص)(1) صاحب زَغَب. پُرزدار. مزغّب. || انجیر بزرگ و خیار کوچک زغب دار. || اسب ابلق. || شتر خاکسترگون. || کوه که سپیدی او بسیاهی آمیخته بود. (منتهی الارب). ج، زُغب. || (ن تف) نعت تفضیلی از مزغب. مزغب تر.
(1) - Velue. Pileux.

ازغباب.

[اِ غِ] (ع مص) موی ریزهء زرد برآوردن چوزه [ جوجه ]. (منتهی الارب).

ازغچ.

[اَ غِ] (اِ) اَزْغِج. گیاهی است که بر درخت پیچد و آنرا بعربی عشقه خوانند. (برهان). پیچک. ازغنج. (رشیدی). فرغند :
نهال قد من از عشق زرد شد آری
درخت خشک شود چون بر او تند ازغچ.
درویش سقا.

ازغند.

[اَ غَ] (اِخ) یکی از بلوک تربت حیدری شامل 8 قریه و مساحت آن 5 فرسنگ مربع و عدهء تقریبی خانوار 1240 و عدهء تقریبی سکنه 6200 مرکز آن نیز ازغند. از سمت شمال محدود ببلوک «رُخ» و از سمت مشرق به بلوک «محولات» و از جنوب و مغرب بترشیز. (جغرافیای سیاسی تألیف کیهان ص 200).

ازغیباب.

[اِ] (ع مص) ازغباب. رجوع به ازغباب شود.

ازف.

[اَ زَ] (ع مص) نزدیک رسیدن وقت کاری. اُزوف. نزدیک آمدن. (زوزنی). نزدیک شدن کوچ. قوله تعالی: ازفت الاَزفة (قرآن 53/57)؛ نزدیک رسید قیامت. || شتافتن. شتاب کردن. ازوف: اَزف الرجل؛ بشتافت مرد. || مندمل شدن جراحت: ازف الجرحُ. || (اِمص) تنگی و ناخوشی عیش. (منتهی الارب).

ازف.

[اَ زَف ف] (ع ص) هَیْقٌ ازف؛ شترمرغ نر بسیار پرریزه دار. شترمرغ بسیارزف بهم پیچیده. (منتهی الارب).

ازف.

[اَ زُ] (اِخ) اَزُوْ. شهری در اوکرانی، واقع در کنار دریای ازف، در مصب دُن، دارای 17000 تن سکنه.

ازفاء.

[اِ] (ع مص) نقل کردن کسی یا چیزی را از جائی بجائی. (از منتهی الارب).

ازفاف.

[اِ] (ع مص) برانگیختن بر شتاب. (از منتهی الارب). شتابانیدن. در پوئیدن داشتن. (تاج المصادر بیهقی). || بشتاب راندن. (منتهی الارب). || فرستادن بیوک را بخانهء شوی. فرستادن عروس بخانهء شوهر. (منتهی الارب). زن به خانهء شوهر فرستادن. زِفاف. (تاج المصادر بیهقی). || زن بخانه آوردن. || شتاب رفتن شترمرغ، یا تیز رفتن آن. || شروع کردن شترمرغ بدویدن. (منتهی الارب).

ازفر.

[اَ فَ] (ع ص) اسب بزرگ پهلو. ج، زُفْر. (منتهی الارب).

ازفل.

[اَ فَ] (ع اِ) خشم. تیزی. (منتهی الارب).

ازفلة.

[اَ فَ لَ] (ع اِ) گروه. جماعت. همه. اجفلة: جاؤا ازفلة و بازفلتهم؛ ای بجماعتهم و عامتهم. (منتهی الارب).

ازفلة.

[اِ فَلْ لَ] (ع اِ) سبکی عقل. (منتهی الارب).

ازفلی.

[اَ فَ لا] (ع اِ) جماعت از هر چیزی. (منتهی الارب). اَجْفَلی.

ازفنداک.

[اَ فَ] (اِ) رجوع به آزفنداک شود.

ازفی.

[اَ فا] (ع اِ) سرعت. || نشاط. (منتهی الارب).

ازق.

[اَ زَ / اَ] (ع مص) تنگ شدن، چنانکه سینه: ازق صدره. || غمگین گردیدن. || تنگ آمدن در جنگ. (منتهی الارب).

ازق.

[اَ زَ] (ع اِ) تنگی. (منتهی الارب). ضیق.

ازقاق.

[اَ] (ع اِ) جِ زِقّ.

ازقام.

[اِ] (ع مص) فروخوراندن چیزی بگلو. (تاج المصادر بیهقی). فروخورانیدن کسی را زقوم یا عام است. (منتهی الارب).

ازقان.

[اِ] (ع مص) یاری دادن کسی را بر برداشتن بار. (منتهی الارب). مدد کردن کسی را در چیزی برداشتن.

ازقبان.

[اَ قُ] (اِخ) موضعی است در قول اخطل:
أزبُّ الحاجبین بعوفِ سَوءٍ
من النفر الذین بازقبان.
و مراد او «ازقباذ» بوده، برای استقامت بیت ذال را به نون تبدیل کرده است، چه قصیده نونیه است. (معجم البلدان).

ازقر.

[ ] (اِخ) قضائی است در سنجاق فزان از ولایت طرابلس غرب، و در جهت غربی لوا واقع شده، سکنه آن از اقوام بربریه موسوم به توارق اند و زبانی مخصوص دارند و بعربی نیز تکلم کنند. اراضی آن خشک و ریگزار است و فقط در بعض وادیها درختان سرو و زیتون دیده میشود. (قاموس الاعلام ترکی).

از قضا.

[اَ قَ] (ق مرکب) اتفاقاً. قضا را: از قضا روزی دو صیاد بر آن آبگیر گذشتند. (کلیله و دمنه).

ازقة.

[اَ زِقْ قَ] (ع اِ) جِ زُقاق.

ازقیالیغ.

[ ] (اِخ) پسر چوچی. (جامع التواریخ رشیدی ج 3 ص 15). و بلوشه مصحح آن کتاب گوید اصلاح کلمه میسر نشد. (تعلیقات فرانسهء همان کتاب ص 24).

ازکاء.

[اِ] (ع مص) پاکیزه گردانیدن. (منتهی الارب). || بالانیدن کشت. گوالانیدن زرع. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). افزایش کردن کشت و افزایش دادن. || گوالیدن. (منتهی الارب).

ازکات.

[اَ] (ص) مردم بددل و بداندرون را گویند. (برهان). اَزگات.

ازکات.

[اِ] (ع مص) پر کردن مشک. (منتهی الارب). پر کردن مشکیزه. (آنندراج). || بیاد دادن حدیث کسی را. || بچه زادن زن. (از منتهی الارب). زائیدن.

ازکاره.

[اَ رَ / رِ] (ص) آنکه سخنان گذشته را یاد کند مانند قصه خوان. و مؤلف مؤیدالفضلاء گوید: این (کلمه) مشتق از ذکر است و در فارسی ذال را ذکر نکرده اند.

ازکاک.

[اِ] (ع مص) ازکاک بر امری؛اصرار کردن و ستیهیدن بر آن: اَزَکَّ علی الشی ء. (از منتهی الارب). چیره شدن بر. || ازکاک ببول؛ بازداشتن گمیز خود را: اَزَکَّ ببوله. (منتهی الارب).

ازکام.

[اِ] (ع مص) بازکام گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). مبتلی بزکام کردن کسی را: ازکمه الله. (از منتهی الارب).

ازکان.

[اِ] (ع مص) دانستن چیزی را و دریافتن. (از منتهی الارب). شناسیدن. (زوزنی). || آگاه گردانیدن. (منتهی الارب). بیاگاهانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || گمان بردن یا گمان قوی بردن. || بگمان گفتن و راست برآمدن آن. (منتهی الارب).

ازکان.

[اَ] (ص) اژکان. (مؤید الفضلاء). رجوع به اَژْکان شود.

ازکایرون.

[ ] (اِخ) یکی از توابع بادغیس خراسان قدیم. (نزهة القلوب جزء 3 ص 153). ازکرسا. رجوع به انکرسا شود.(1)
(1) - در یادداشتها شرحی بدست نیامد.

ازکشیة.

[اَ کَ شی یَ] (اِخ)(1) اَزْکَش. قومی در ساحل بحر اسود، در شمال شبه جزیرهء تمن. رجوع بنخبة الدهر دمشقی ص 145، 146، 189، 262، 263 شود.
(1) - Les Zikhes.

ازکن.

[اَ کَ] (ع ن تف) زیرکتر. (منتهی الارب).
- امثال: ازکن من ایاس.

ازکند.

[اُ کَ] (اِخ) رجوع به اوزکند و فهرست نزهة القلوب جزء 3 (ازکند) شود. ازگند.

ازکوداری.

[اَ] (اِ مرکب) (از کجا داری) ریشهء کلمهء اسکداری. الاسکدار لفظة فارسیة و تفسیره «از کو داری»؛ ای من این تمسک و هو مدرج یکتب فیه عدد الخرائط و الکتب الواردة و النافذة و اسامی اربابها. (مفاتیح خوارزمی ص 41).(1)
(1) - بگمان این بنده لفظ اسکدار نامی است که ایرانیان بشهر اسکدار مقابل استانبول داده اند مرکب از اسب و گدار یا گذار، چنانکه یونانیان بطرف مقابل آن «بسفر» یعنی گدار گاو نام نهاده اند.

ازکی.

[اَ کا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زکی. پاکتر. (غیاث اللغات). صالحتر. (مجمل اللغة). پاکیزه تر. زکی تر: برسولی فرستاده آمد [ حصیری ] تا سلام و تحیت ما [ مسعود ] را اطیبه و ازکاه بخان رساند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 209). || لذیذتر. (غیاث اللغات). || روشن تر. (مؤید الفضلاء).

ازکی.

[اِ] (اِخ) نام قریه ای بعمان ازارقه را، و در آن آبهای بسیار و باغهاست.

ازکیاء.

[اَ] (ع ص، اِ) جِ زکی. (منتهی الارب). پاکان. صاحبان ذهن صافی. (غیاث اللغات) :
ازبس مکان که داده و تمکین که کرده اند
خشنودم از کیای ری و ازکیای ری.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص 454).
تا این بشارت به امرا و اکابر و صدور معارف و قضاة و رؤساء و مشایخ و ازکیا و اعیان... (جهانگشای جوینی).

ازکیتمور.

[ ] (اِخ) سیزدهمین خان از سلسلهء چنگیزخان که بسلطنت رسید. (حبیب السیر جزو 1 از ج 3 ص25).

ازگ.

[اَ] (اِ) شاخ خرد. شولان. ترکه: بر هر شاخ هزارهزار ازگ است، و بر هر ازگی هزارهزار برگ. (تفسیر ابوالفتوح رازی چ 1 ج 5 ص 177 س 7). رجوع به ازغ شود.

ازگات.

[اَ] (ص) مردم بددل و بداندرون. (آنندراج). ازکات.

ازگل.

[اُ گُ] (اِخ) یکی از قرای شمیران واقع در مشرق درّهء دارآباد.

ازگل.

[اَ گِ] (اِ)(1) ازگیل. و در لاهیجان، کلاردشت و گرگان بنام کُنوس، کُنُس، کُندُز، و در کتول باسم کُندُس نامیده میشود. و رجوع به ازگیل شود.
(1) - Mespilus germanica. Neflier.

ازگلدی.

[اُ گَ] (ترکی، ص مرکب) (از: اُز، خود + گلدی، آمد) دشنامی است که زنان بزنی بی سروپا گویند. بی پدر و مادر. خسیس. فرومایه. بی اصل.

ازگند.

[اُ گَ] (اِخ) رجوع به اوزگند شود.

ازگیل.

[اَ] (اِ)(1) درختچه ای که در همهء جنگلهای شمالی حتی ارسباران و گلی داغ و گردنهء چناران میروید. حدّ سفلای آن سواحل آستارا و حد علیا، کتول در ارتفاع 2000 گزی. (گااوبا). ازگِل. نلکه. زعرور. سِر (در آستارا). زِر. تُرسه سِر (در طوالش). فَتَر (در اطراف رشت). کُنُس (در طالقان قزوین). کنس. کنوس. کونوس (در گیلان و مازندران). ترش کُنُش (در رامسر و شهسوار). تالاس گور (در رامیان). کُندُز. کُندُس (در گرگان و کجور). (گااوبا).
(1) - Mespilus germanica. Mespilus vulgaris. Mespilus communis. Ostinia
mespilus. Mespilus. Neflier.

ازگیل ژاپنی.

[اَ لِ پُ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع به انبهء ژاپنی شود.

ازل.

[اَ] (ع مص) بازداشتن. (تاج المصادر بیهقی). بازداشتن کسی را. (منتهی الارب). حبس. || کوتاه کردن رسن اسب و گذاشتن آنرا: ازل الفرس. (از منتهی الارب). || بازداشتن چهارپای از چراگاه از بیم. (زوزنی). نگذاشتن شتران خود را بچراگاه از ترس یا از قحط: ازلوا اموالهم. (از منتهی الارب). || در چاه بماندن. (زوزنی). || در تنگ سال درآمدن. (منتهی الارب). در تنگی و سختی افتادن. در تنگی و خشکی سال شدن. (تاج المصادر بیهقی). || (اِ) تنگی و سختی سال. (منتهی الارب). قحط سالی. شدت. (مهذب الاسماء).

ازل.

[اَ زَ] (ع اِ)(1) همیشگی. (منتهی الارب) (غیاث) (السامی فی الاسامی) (دستوراللغة) (مهذب الاسماء). || زمانی که آنرا ابتدا نباشد. (منتهی الارب) (غیاث اللغات از کنز). اوّل اوّلها. مقابلِ ابد. عبارتست از استمرار و امتداد وجود در ازمنهء مقدر غیرمتناهی در جانب گذشته، چنانکه ابد عبارت از استمرار وجود است در ازمنهء مقدر غیرمتناهی در جانب آینده. (تعریفات جرجانی). ازل، بفتح الف و زای معجمه، دوام وجود در زمان گذشته باشد، چنانچه ابد دوام وجود در زمان آینده است، همچنان که سابقاً در معنی کلمهء اَبَد ذکر گردید و در شرح طوالع در بیان حدوث اجسام گفته است که اَزَل ماهیتی است که اقتضاء عدم مسبوقیت بغیر کند و همین معنی منظور است از آنچه گفته اند که: اَزَل نفی اولیت باشد و پاره ای دیگر گفته اند که: اَزَل استمرار وجود در زمانهای مقدرهء غیرمتناهیه باشد در طرف زمان گذشته - انتهی. در صورتی که معنی آخرین عین معنی اولین است. متصوفه گفته اند: اعیان ثابته و بعض از ارواح مجرده ازلیه میباشند و فرق بین ازلیت آن اعیان و ارواح با ازلیت مُبدع حقیقی آن است که ازلیت مُبدعِ جل شأنه صفتی است سلبی بنفی اوّلیت به معنی افتتاح وجود از عدم زیرا او عزّاسمه عین وجود باشد. و ازلیت اعیان و ارواح دوام وجود آنهاست با دوام ابداع کنندهء آنها و درعین حال با افتتاح وجود از عدم، برای آنکه وجود غیر از اعیان و ارواح باشد. کذا فی شرح الفصوص للمولوی الجامی فی الفصّ الاول. (کشاف اصطلاحات الفنون). ج، آزال :هرچند در ازل رفته بود که وی [ موسی ]پیغمبری خواهد بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 201).
از برای یک بلی کاندر ازل گفته ست جان
تا ابد اندردهد مرد بلی تن در بلا.سنائی.
دروازهء سرای ازل دان سه حرف عشق
دندانهء کلید ابد دان دو حرف لا.خاقانی.
سفیدروی ازل مصطفی است کز شرفش
سیاه گشت به پیرانه سر سر دنیا.خاقانی.
بر سر همت بلافخر از ازل دارم کلاه
بر تن عزلت بلاسعی از ابد برّم قبا.خاقانی.
در ازل آن کعبه بود قبلهء دین هدی
تا ابد این کعبه باد قبلهء مجد و ثنا.خاقانی.
خیز که استاده اند راهروان ازل
بر سر راهی که نیست تا ابدش منتها.
خاقانی.
باقی بمان که تا ابد از بخشش ازل
ملک زمانه بر تو مقرر نکوتر است.خاقانی.
شاهنشهی است احمد مرسل که ساخت حق
تاج ازل کلاهش و درع ابد قبا.خاقانی.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش بهمه عالم زد.حافظ.
ناامیدم مکن از سابقهء روز ازل
تو چه دانی که پس پرده که خوبست و که زشت.
حافظ.
در ازل ایزد فدای جان تو کرده ست
هرچه بگیتی در آفرینش جانست.؟
|| همیشه. (مهذب الاسماء).
-توفیق ازل؛ تأیید الهی در ازل :
این نکرد الاّ بتوفیق ازل این اعتقاد
و آن نکرد الا بتأیید ابد آن اختیار.
منوچهری.
(1) - eternite a parte ante.

ازل.

[اَ زَل ل] (ع ص) مرد شتاب. || آنکه بر پیشانی اثر شکستگی یا زائد از شجّه دارد. (منتهی الارب). || آنکه ران و سرونش لاغر باشد. لاغرسرین. (مهذب الاسماء). مرد سبک سرین. مؤنث: زَلاّء. (منتهی الارب). || گرگ لاغرسرون. گرگ لاغر و سبک سرین و او از کفتار و گرگ زاید. (منتهی الارب). و آنرا ارسح نیز گویند: الازلّ ارسح یتولّد بین الذئب و الضبع.
- امثال: اخل الیک ذئب ازلّ؛ یقال للرجل اخل الیک؛ ای الزم شأنک. قال الجعدی:
و ذلک من واقعات المنون
فاخلی الیک و لاتعجبی.
و تقدیر المثل الزم شأنک فهذا ذئب ازلّ. یضرب فی التحذیر للرجل و یروی اخل الیک؛ ای کن خالیاً. یقال اخلیت، ای خلوت و اخلیت غیری یتعدی و لایتعدی و قال عنی (؟) مالک العقیلی:
اتیت مع الحُداث لیلی فلم ابن
فاخلیت فاستعجمت عند خلائی.
ای خلوت، و قوله الیک صاماً، الیک امرک و شأنک فان هذا ذئبٌ ازل و الازل الذی لالحم علی فخذیه و ورکیه و ذلک اسرع له فی المشی. (مجمع الامثال میدانی).
|| (اصطلاح عروض) فاع چون از مفاعیلن خیزد بسبب افتادن دو «سبب» آخر، آنرا ازلّ خوانند. (المعجم فی معاییر اشعارالعجم چ طهران ص 37).

ازل.

[اَ زِ] (ع ص) سخت.
- اَزْل اَزِل؛ قحط بسیار سخت.

ازل.

[اُ] (ع ص، اِ) جِ اَزول.

ازل.

[اِ] (ع اِ) کذب. دروغ. (مهذب الاسماء): ما فی حبی ازلٌ؛ ای کذب. (منتهی الارب). || بلا. (منتهی الارب).

ازلاج.

[اِ] (ع مص) ازلاج باب؛ در بستن. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی). بند کردن در. (منتهی الارب). ارتاج. (زوزنی). || بسته شدن سخن بر مردم. (زوزنی).

ازلاع.

[اِ] (ع مص) در طمع چیزی انداختن کسی را که بگیرد آنرا. (منتهی الارب). در طمع چیزی انداختن تا آنرا بگیرد: ازلعه؛ اطمعه فی شی ء یأخذه. (قطر المحیط).

ازلاف.

[اِ] (ع مص) نزدیک گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). نزدیک کردن. (غیاث). نزدیک آوردن. (زوزنی). || جمع کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (غیاث). فراهم آوردن. || واجب شدن.

ازلاق.

[اِ] (ع مص) بلغزانیدن. لغزانیدن. (منتهی الارب). بخیزانیدن. (تاج المصادر بیهقی). لغزان گردانیدن جای. (منتهی الارب). || بچه افکندن ناقه و جز آن. (منتهی الارب). سقط. بچه بیوکندن اشتر. || بستردن. (تاج المصادر بیهقی). بستردن موی. موی ستردن. (منتهی الارب). || بنظر تیز نگریستن کسی را. || تیز داشتن تیغ پیوسته. (منتهی الارب).

ازلال.

[اِ] (ع مص) لغزانیدن. (منتهی الارب). بلغزانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (مجمل اللغه). لخشانیدن. (مجمل اللغه). || دادن چیزی از حق کسی را به او. (منتهی الارب). چیزی از حق کسی به وی دادن. (تاج المصادر بیهقی): ازل الیه شیئاً من حقه. (منتهی الارب). || نعمت دادن. (منتهی الارب). بخشیدن. احسان کردن. (تاج المصادر بیهقی) . نیکوئی کردن. || بر گناه برانگیختن کسی را. (از منتهی الارب). بر گناه داشتن. (مجمل اللغة).

ازلام.

[اَ] (ع اِ)(1) جِ زَلَم و زلَمة و زُلَم. تیرهای قمار بی پر که در جاهلیت بدان بازی میکرده اند: یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان، فاجتنبوه لعلکم تفلحون. (قرآن 5/90). و رجوع به زَلَم و زُلَم شود.
(1) - Fleches aleatoires.

ازلام.

[اِ] (ع مص) زلم. پر کردن حوض. (منتهی الارب).

ازلئمام.

[اِ لِءْ] (ع مص) رجوع به ازلیمام شود.

ازلبلاد.

[اِ زِ] (اِخ)(1) پادشاه انگلستان متوفی به سال 860 م.
(1) - Ethelblad.

ازلحفاف.

[اِ لِ] (ع مص) دور شدن. یکسو گردیدن. دوری گزیدن. (منتهی الارب).

ازلرد.

[اِ زِ رِ] (اِخ)(1) ازلرد اول، پادشاه انگلستان (866 - 871 م.). || ازلرد دوم، پادشاه انگلستان (978 - 1016 م.).
(1) - Ethelred.

ازلزل.

[اِ زِ زِ] (ع اِ فعل) کلمه ای است که بوقت زلزله گویند، ای زُلزلَ. (از منتهی الارب).

ازلعباب.

[اِ لِ] (ع مص) ازلعباب سحاب؛ کثیف شدن ابر. (منتهی الارب). || ازلعباب سیل؛ بسیار شدن توجبه و تدافع کردن. (منتهی الارب): ازلعب السیل؛ کثر و تدافع. (قطر المحیط). بسیار شدن سیل چنانکه بسیار چیزی را فراهم آرد. (کنز اللغات).

ازلغباب.

[اِ لِ] (ع مص) روئیدن موی بعد ستردن. (منتهی الارب). دراز شدن موی. (زوزنی). || ازلغباب فَرْخ؛ برآمدن پر جوجه. برآمدن پر چوزه. (منتهی الارب). برآمده موی شدن جوژه.

ازلق.

[اَ لَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زلق. لغزان تر. لغزنده تر. زَلِق تر.

ازلم.

[اَ لَ] (ع ص) بعیر اَزلم؛ شتر کنارهء گوش بریده. مؤنث: زَلماء. (منتهی الارب).

ازلم الجذع.

[اَ لَ مُلْ جَ ذَ] (ع اِ مرکب)(ال ....) اَزْنَم الجَذَع. بُز کوهی. (منتهی الارب). || روزگار. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). روزگار پر از شداید. روزگار سخت. (اقرب الموارد). || بلای بد. سختی. (منتهی الارب).

ازلوقزوف.

[اِ] (اِخ) زلوچف(1). شهری است در لهستان (اوکراین فعلی)، در ساحل زلوچفکا، شعبهء بوگ، دارای 12000 سکنه و آن مرکز ناحیت است. رجوع بقاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Zloczow.

ازله.

[ ] (اِ) (اصطلاح حفاران) صد ذراع مُکَسَّره، و مثال آن ده ذراع طول در دو ذراع عرض در پنج ذراع عمق است که صد ذراع مُکسره شود.

ازلی.

[اَ زَ] (ص نسبی)(1) منسوب به ازل. (غیاث اللغات). که اول ندارد از حیث زمان. آنکه ابتدا ندارد. (مؤید الفضلاء). هرگزی. قدیم. دیرینه. مقابل ابدی. || که همیشه بود. همیشه. (مؤید الفضلاء) (السامی فی الاسامی). جاوید.(2) سرمدی. آنچه را مسبوق بعدم نباشد ازلی نامند: بدان که موجود را سه حالت است و بس که حالت چارمین برای آن غیرمتصور است، یا ازلی ابدی است و آن خدای سبحانه و تعالی باشد. و یا آنکه نه ازلی است و نه ابدی و آن این جهانست. و یا آنکه ابدی است و ازلی نیست و آن جهان دیگر است که آخرت باشد. و عکس آن از محالات است زیرا این اصل مسلم است که: ماثَبتَ قِدَمُهُ اِمتنَعَ عدَمه. کذا فی تعریفات السید الجرجانی. (کشاف اصطلاحات الفنون). || خدائی. الهی : بر پشته ای فرودآمد و در حضرت تعالی بتکفیر یمین و تعفیر جبین بایستاد و دست در دامن عنایت ازلی زد و بدو پناهید و نصرت از او خواست. (ترجمهء تاریخ یمینی ص299).
زان ازلی نور که پرورده اند
در تو زیادت نظری کرده اند.نظامی.
- علم ازلی(3)؛ علم غیب :
علم ازلی علت عصیان کردن
نزد عقلا ز غایت جهل بود.
خواجه نصیر طوسی.
|| (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. کائن لم یزل و لایزال. (مفاتیح).
(1) - A parte ante.
(2) - eternite a parte ante.
(3) - Prescience.

ازلی.

[اَ زَ] (اِخ) پیرو صبح ازل یعنی میرزایحیی نوری (متوفی 1330 ه . ق.). پسر میرزا عباس نوری معروف بمیرزا بزرگ، صبح ازل رئیس فرقهء اقلیت بابیهء معروف بازلیان بوده است. رجوع بصبح ازل و رجوع بوفیات معاصرین بقلم محمد قزوینی در مجلهء یادگار سال پنجم شمارهء 4 و 5 شود.

ازلیان.

[اَ زَ] (اِخ) جِ ازلی. پیروان صبح ازل. رجوع به ازلی شود.

ازلیت.

[اَ زَ لی یَ] (ع مص جعلی، اِمص)(1)دیرینگی. قِدَم. همیشگی . هگرزی. هرگزی.
(1) - L'eternite a parte ante.

ازلیمام.

[اِ] (ع مص) ازلئمام. زود برگشتن. (منتهی الارب). || کوچ کردن. || بر پای شدن چیزی. || بلند برآمدن روز. (منتهی الارب).
- ازلیمام ضُحی؛ بلند برآمدن چاشت و روشن گردیدن روز. (منتهی الارب).

ازلینگ.

[اِ زِ] (انگلیسی، ص)(1) نامی. بلندآوازه. || (اِخ) لقب ادگار یکی از سلاطین اَنگلوساکسون.
(1) - Atheling.

ازم.

[اَ] (اِ) فرزند. (برهان) (جهانگیری). ولد.

ازم.

[اَ] (ع مص) سخت گزیدن بتمام دهن. (منتهی الارب). || گرفتن بدندان. بدندان گرفتن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی): ازم الفرس علی فاس اللجام؛ بگرفت اسب گام لگام را بدندان. (منتهی الارب). || دندان برهم نهادن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || بریدن بدندان نیش. (منتهی الارب). || از بیخ برکندن. استئصال: ازم القوم؛ از بیخ برکند قوم را. (منتهی الارب). || بریدن بکارد. (منتهی الارب). || بازایستادن از چیزی. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). || امساک از غذا. وَجبه. گذاشتن اکل. (منتهی الارب). ترک الاکل. (قطرالمحیط). || تافتن چیزی. (تاج المصادر بیهقی). تافتن رسن و رشته. (زوزنی). || سخت تافتن، چنانکه رسن را. مفتول کردن: ازم الحبل. (از منتهی الارب). || ازم طعام؛ نخوردن طعام بر طعام. (منتهی الارب). || ملازمت کردن. لازم گرفتن. (تاج المصادر). چنانکه جائی یا کسی را. ملازم جائی یا کسی شدن: ازم بصاحبه. ازم بالمکان. (منتهی الارب). || مداومت کردن بر...: ازم علیه. (منتهی الارب). || نگاهبانی و نگاهداری و محافظت کردن چیزیرا: ازم لضیعته. (از منتهی الارب). || بند و قفل کردن، چنانکه در را: ازم الباب. (از منتهی الارب). || سخت شدن قحط: ازم العام؛ سخت شد قحط سال. (منتهی الارب). || تنگ شدن روزگار بر کسی. (تاج المصادر بیهقی) . سخت شدن روزیگار (؟). (زوزنی). || سخت شدن زمانه و کم شدن خیر آن: ازم علینا الدهر. (منتهی الارب). || خاموشی گزیدن. صمت. (قطر المحیط).

ازم.

[اَ] (ع اِ) نوعی از گیسوی تافته. (منتهی الارب).

ازم.

[اَ زَ] (ع اِ) جِ اَزمه.

ازم.

[اِ زَ] (ع اِ) جِ اَزمه.

ازم.

[اُ زُ] (ع اِ) جِ ازوم. دندانهای نیش.

ازم.

[اُزْ زَ] (ع اِ) جِ آزِم. دندانهای نیش.

ازم.

[اُ زُ] (ترکی، اِ) انگور. (غیاث اللغات) :
آن یکی کز ترک بد گفت ای گزم
من نمی خواهم عنب، خواهم اُزُم.مولوی.

ازم.

[اَ] (اِخ) ناحیه ای از نواحی سیراف، دارای آبهای شیرین و هوای نیک و بدانجا منسوبست بحربن یحیی بن بحر الازمی الفارسی و حسن بن علی بن عبدالصمدبن یونس بن مهران ابوسعید البصری معروف بالازمی. (از معجم البلدان). || منزلی بین سوق الاهواز و رامهرمز و از آنجاست محمد بن علی بن اسماعیل المعروف بالمبرمان النحوی، و دربارهء ازم گفته است:
من کان یأثر عن آباءه شرفاً
فاصلنا اَزَمٌ اُصطمَّة الخُوز.(معجم البلدان).
ازم شهرکیست خرد [ بخوزستان ] با نعمت بسیار. (حدود العالم).

ازمائیل.

[اَ] (اِخ) نام وزیر ضحاک. (آثارالباقیه). رجوع به التفهیم بیرونی ص 258 و رجوع به ارمائیل شود.

ازمابهتران.

[اَ بِ تَ] (اِ مرکب) در تداول زنان، پریان. جن.

ازماع.

[اِ] (ع مص) دویدن خرگوش. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || جای جای برآمدن گیاه و برابر ناشدن آن. || بزرگ شدن گره انگور که جای برآمدن خوشهء آن است. || عزم بر کاری کردن. (منتهی الارب). قصد کردن. دل بر کاری نهادن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || ثابت عزم بودن بر کاری. (منتهی الارب).

ازماع.

[اَ] (ع اِ) جِ زَمعة، به معنی پشته و آب راهه یا زمین نشیب.

ازمال.

[اِزْ زِمْ ما] (ع مص) درپوشیدن جامه را و پیچیده شدن بدان. (منتهی الارب). ازملال.

ازمان.

[اَ] (ع اِ) جِ زَمَن. (منتهی الارب). جِ زمان. (دهار). روزگارها. وقتها. (غیاث). اوقات قلیل یا کثیر. (منتهی الارب) :
ذکر آن اریاح سرد زمهریر
اندر آن ایام و ازمان عسیر.مولوی.
|| اجزاء ساعات معوجه.
- ازمان اربعه؛ ربیع و صیف و خریف و شتاء.

ازمان.

[اِ] (ع مص) مزمن شدن بیماری. || دیرینه شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). آمدن روزگار بر کسی. (منتهی الارب). || انکار کردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب).

ازماوین.(1)

[ ] (اِخ) از نواحی همدان، چهل ویک پاره دیه است و دیه دروا و اقاباد و تبعاباد(2) و گرداباد و مارمهان و فایتی(3) معظم قرای آن ناحیه. (نزهة القلوب جزء 3 ص 72).
(1) - ن ل: ازنادرین، ازماردین، ارماروین، ازیاردین، ازمابین.
(2) - ن ل: داد و تاباد، دروذ اداباد، درودود اوقاباد، تیغاباد، درواقاباد.
(3) - ن ل: فارفهان، مادجهان، مارنجان، فاسین، ماسین، فارمنین، فامسی، فامیستی.

ازمئتات.

[اِ مِءْ] (ع مص) رنگ برنگ شدن. (منتهی الارب).

ازمت.

[اَ مَ] (ع ن تف) آهسته تر. باوقارتر: فلان ازمت الناس؛ ای اوقرهم. (منتهی الارب).

ازمجرار.

[اِ مِ] (ع مص) بانگ و فریاد کردن. (منتهی الارب).

ازمخرار.

[اِ مِ] (ع مص) ازمخرار صوت؛ نیک سخت شدن آواز. (منتهی الارب).

ازمع.

[اَ مَ] (ع ص، اِ) آنکه انگشت زائد دارد. || بلا. || امر بد و قبیح. ج، اَزامع. (منتهی الارب).

ازمل.

[اَ مَ] (ع اِ) آواز. (منتهی الارب) (مؤید الفضلاء) (برهان) (جهانگیری). خروش. آوا. || آواز مختلط. (منتهی الارب). || آواز جوشن. || آواز نرهء ستور. (از منتهی الارب). ج، ازامل (مهذب الاسماء)، ازامیل. (منتهی الارب). || همه. (منتهی الارب). مجموع. (جهانگیری) (برهان). تام: اخذه بازمله؛ ای بتمامه. || (ص) بسیار. (منتهی الارب) (جهانگیری). کثیر. (برهان). || عیال بسیار.

ازملال.

[اِ مِ] (ع مص) ازمال. درپوشیدن جامه را و پیچیده شدن بدان. (منتهی الارب).

ازملک.

[اَ مَ لَ] (اِ) پیچکی است خاردار که در همهء جنگلهای شمال ایران و اراضی کم ارتفاع ساحلی و در آستارا تا 800 گزی دیده میشود. میوهء آن خوراکی و چوب وی برای سوخت بکار میرود. در لاطینی اسمیلاکس اکسلسا(1) نام دارد و در لاهیجان و شهسوار و رودسر ازملک نامیده میشود و تشابه میان این کلمه و اسمیلاکس لاطینی سخت عجیب است. (گااوبا). در نور آنرا سِگلی و در درفک بالکا و در اشرف لم و در ساری مِلاش و در میاندره وِرگلام نامند. و ابن البیطار گوید برخی گمان برده اند که طخش ازملک است. سمیلقس. (ابن البیطار). طقسوس.(2) (ابن البیطار). شِنگیله. کُفُله بور. والی گیلی. تمیس. کامپوره. سکیلم. تَلی. وشات دانه. کلکادانه. ازمکلی.
.(گااوبا)
(1) - Smilax excelsa. Liseron. epineux. Liset piquant. Sarsapareilla.
(2) - Taxus smilax.

ازملة.

[اَ مَ لَ] (ع ص) بسیار. (منتهی الارب). || عیال بسیار. || (اِ) آواز کمان. (منتهی الارب). || همه: اخذ بازملته؛ ای باثاثه و کله. (منتهی الارب).

ازملة.

[اَ مِ لَ] (ع اِ) جِ زِمال.

ازمن.

[اَ مُ] (ع اِ) جِ زَمَن و زمان. روزگارها و وقت های قلیل یا کثیر.

ازمنه.

[اَ مِ نَ] (ع اِ) جِ زمان. (دهار)(1). روزگارها. زمانها.
(1) - در غیاث اللغات: جِ زمانه.

ازمور.

[اَ زِمْ مو] (اِ)(1) زبّوج. زیتون.
(1) - Olivier.

ازمور.

[اَ زِمْ مو] (اِخ) موضعی قرب سبته. رجوع بنخبة الدهر دمشقی ص 236 و فهرست آن شود.

ازموره.

[اُ زُمْ مو رَ] (اِخ) شهری است بمغرب در جبال بربر. (معجم البلدان).

ازمول.

[اِ مَ / اُ] (ع ص) آهو و گوزن بانگ کننده. (منتهی الارب). بز کوهی بانگ کننده. (مهذب الاسماء). بز کوهی آوازکننده. ازموله.

ازموله.

[اِ مَ لَ / اُ لَ] (ع ص) آهو و گوزن بانگ کننده. (منتهی الارب). ازمول.

ازمه.

[اَ زِمْ مَ] (ع اِ) جِ زمام. مهارها : چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازمهء انام.. (گلستان).

ازمه.

[اَ زِ مَ] (ع اِ) رنج و سختی. || قحط. (غیاث).

ازمة.

[اَ مَ] (ع مص) یکبار خوردن بسیری. || (اِ) سختی. || قحط. || (ص) قحطناک: سنةٌ ازمة. (منتهی الارب).

ازمة.

[اَ زَ مَ] (ع اِ) سختی. || قحط. ج، اِزم. (منتهی الارب).

ازمهرار.

[اِ مِ] (ع مص) ازمهرار وجه؛ ترش گردیدن روی. (منتهی الارب). || ازمهرار یوم؛ سخت سرد شدن روز. (منتهی الارب). || درخشیدن: ازمهرار کوکب؛ درخشیدن ستارگان. (منتهی الارب). || سخت غضب کردن: ازمهرار عین؛ سرخ شدن چشم از خشم. (منتهی الارب).

ازمهلال.

[اِ مِ] (ع مص) باریدن باران: ازمهل المطر. (منتهی الارب). || جاری و روان شدن برف پس از گداختن: ازمهل الثلج. (منتهی الارب). || واشدن و گشاده گردیدن ابر از هوا. انقشاع. اِمزهلال.

ازمی.

[اَ زَ] (ص نسبی) منسوب به ازم. و گروهی بدان نسبت دارند. رجوع به ازم و انساب سمعانی شود.

ازمیجاج.

[اِ] (ع مص) ازمئجاج. خشم گرفتن.

ازمید.

[اِ] (اِخ) شهری است مرکز سنجاق، در 85 هزارگزی جنوب شرقی استانبول و 96 هزارگزی شمال شرقی بروسه در انتهای خلیج تنگ و طویلی که از بحر مرمره به اندرون اناطولی ممتد است. شهر مزبور در دامنهء غربی تپه ای جای دارد و تا ساحل دریا امتداد یابد منظرهء وی بسیار زیباست و خانه ها و منازل چوبی و در میان باغچه ها بنا شده و در بالای تپه ویرانه های قلعهء قدیم مشاهده میشود. مردم آن مسلمان و نصاری و کلیمی هستند و قریب 15000 تن سکنه دارد که قسم اعظم آن مسلمانانند و اکثر نصارای شهر، ارامنه اند. این شهر لنگرگاه اناطولی است بهمین لحاظ تجارت آن رونق دارد و بوسیلهء خطوط راه آهن با استانبول ارتباط دارد چند دستگاه کشتی سازی در این شهر وجود دارد که اکثر کشتیهای کوچک که در دریای مرمره حرکت میکنند در همین جا ساخته میشود. جوامع و مساجد متعدد و دو کلیسیا و یک دیر موسوم به پانته لمون و یک سربازخانهء زیبا و چند مدرسهء ابتدائی و تالی (رشدیه) موجود است. باغ و باغچه و بوستانهای فراوان در حوالی این شهر وجود دارد. (از قاموس الاعلام ترکی). و رجوع بضمیمهء معجم البلدان شود.

ازمید.

[اِ] (اِخ) (خلیج...) خلیج باریک و درازیست در انتهای شرقی بحر مرمره که به اندرون خطهء قوجه ایلی کشیده شده این خلیج تا خلیج کوچکی که بواسطهء بحر مرمره در بین بوزبرونی و استانبول تشکیل میشود امتداد نمی یابد بلکه از محاذات دو دماغهء واقع در جنوب غربی کبزه و شمال شرقی یالوه آغاز کرده و تقریباً در 18 هزارگزی مشرق طاوشانجی و وارمه دو زبانه از طرفین احداث و در نتیجه بسیار باریک میشود و بتدریج توسعه یافته خلیج دیگری در داخل بوجود می آورد و باز در امتداد 28 هزارگز در نتیجهء باریک شدن سواحل خویش خلیج سومی احداث می کند که طول و عرض آن به 7 هزارگز بالغ می شود. و شهر ازمید در ساحل شمال شرقی همین خلیج واقع است و خلیج ازمید سه خلیج تودرتو تولید می کند که دارای 50 هزارگز طول است و عرض آن در پهن ترین نقاط از 10 هزارگز تجاوز نمی کند. جهت غربی این خلیج مسدود نیست و در دو محل تنگه دارد ولی از دخول امواج لدوس به ازمید نمیتواند ممانعت کند و موقع لنگرگاه ندارد بهمین لحاظ ازمید بلنگرگاهی مصنوعی محتاج است. در امتداد ساحل شمالی خلیج، خط آهن ازمید است. (قاموس الاعلام ترکی).

ازمیر.

[اِ] (اِخ) نام سنجاق مرکزی و یکی از سنجاقهای پنجگانه ای است که ولایت آیدین را تشکیل می کنند. حدود این قطعه از طرف مغرب بخلیج ازمیر و بحرالجزائر و از جانب شمال و مشرق به صاروخان و از جهت جنوب هم بسنجاق آیدین میرسد. نصف ساحل ولایت آیدین یعنی نقاط قریب بسواحلی که از حدود سنجاق بیغا تا دماغهء مقابل باسیسام امتداد یافته با تمام حوضه مندرس کوچک، جزو سنجاق مذکور است. اراضی این سنجاق از زیباترین اراضی ترکیه میباشد و دشت های بسیار حاصلخیز و کوههای مستور بجنگلها و باغ های بسیار دارد. محصولات آنجا فراوان است از جمله: پنبه، انگور، انجیر، زیتون، تریاک، ذخایر گوناکون و میوه های متنوع و غیره. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به آیدین شود. || شهری است در آسیای صغیر (اناطولی) واقع در رأس شرقی خلیجی در بحر متوسط که بهمین نام خوانده شود. ازمیر در دامنهء کوه باگُس بمسافت 430 هزارگزی جنوب غربی قسطنطنیه واقع است و آن لنگرگاهی است که تجارت آن رونق دارد و از ازمنهء قدیمه از لحاظ تجارت و صناعت و علوم فلسفیه مشهور و به «ازمیرالمحبوبه» و «درة الشرق» و «اکلیل یونیة» و «عین الاناطول» و «دَنّالذهب» و «الامیرة» و «رائحة الجنة» ملقب بوده است و مقر تجارت آسیای صغیر و بین النهرین و ارمینیه و فارس بوده است و بدانجا مسلمین و غیر آنان را مکاتب و مدارسی است و نیز جوامع و کلیساها و دیرها و جراید بترکی و فرانسوی و یونانی و ارمنی و غیرها دارد. و در نام مؤسس آن اختلاف است بعض مورخین گفته اند که امیره افسیسنه سمیرنا آنرا بنیاد نهاد و برخی گویند که بانی آن طنطال ملک لیدی بوده و گروهی گویند بناکنندهء آن ایونیین باشند و سپس در ملک پادشاه پرگاموس و آنگاه بتصرف رومیان درآمد و در قرون وسطی ازمیر بدست اشراف رودس افتاد و سپس ترکان آنرا محاصره کردند و تکش سلجوقی به سال 477 ه . ق. از قیاصره بستد و بعد قوای بحری قسطنطنیه آنرا محاصره کرد و مجدداً تحت سلطه یونیین درآمد و عثمانیان به سال 733 در ایام سلطان اورخان آنرا تصرف کردند و مسیحیان پس از 12 سال باز پس گرفتند و سپس تیمورلنگ بسال 805 آنرا بگشاد و ترک گفت و سلطان مرادخان ثانی به سال 828 آن شهر را تسخیر کرد و تاکنون در تصرف ترکان باقی است. رجوع بضمیمهء معجم البلدان و قاموس الاعلام ترکی شود. سمرنا. (عیون الانباء ج 1 ص 78 س 8). اسمرینا.(1) یزمیر. (ابن بطوطه). رجوع بحبیب السیر جزو 3 از ج 3 ص 165 و ایران باستان ص 1264 و فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ص 113 و یسنا ص 93 و رجوع به ازمیرنا شود.
(1) - Smyrna (Smyrne).

ازمیر.

[اِ] (اِخ) (خلیج...) خلیج بزرگیست در مشرق بحرالجزائر در داخل خشکی، و تشکیل چندین خلیج کوچک داخلی دهد. دهانهء آن در طرف شمال باز ولی جهت غربی آن با دماغهء قره برون مسدود است و این دماغه ای است که از شبه جزیرهء کلازومن مجزا شده مقابل جزیرهء ساقز بسوی شمال امتداد می یابد و مدخل آن بین همین دماغهء قره برون و دماغهء مقابل آن موسوم به فوچه بزولی واقع شده و در اثنای امتداد خود خلیج دیگری تشکیل دهد. این خلیج دوم در اندرون جزیرهء بزرگ و چند جزیرهء کوچک جای گرفته است و شبه جزیرهء کلازومن هم در جهت جنوب غربی جزائر کوچک قرار دارد. در انتهای جنوب شرقی خلیج بزرگ برابر مصب رود کدیز، دهانهء خلیج دیگری وجود دارد که از جانب مغرب بسوی مشرق امتداد یافته است و شهر ازمیر در انتهای آن واقع است، خلیج ازمیر پیچ و خمهای بسیار دارد و گرداگرد آن محاط بجبال میباشد و این وضع برای سیر سفاین بسیار مناسب و حائز اهمیت است. طول این خلیج به پنجاه هزارگز و عرض وی در محل اوسع به بیست هزارگز بالغ شود اما طول خلیج داخلی قریب بیست و عرضش نزدیک به پنج هزار گز است. (قاموس الاعلام ترکی).

ازمیرار.

[اِ] (ع مص) سخت خشمگین شدن. (منتهی الارب). غضب کردن تا آنجا که چشمها سرخ شود.

ازمیرنا.

[اِ] (اِخ) اسمیرینا. یکی از بلاد یونان قدیم آسیای صغیر. در محل شهر ازمیر کنونی. این شهر زمانی بدست سادیات، پادشاه لیدی ویران شد و مردم آن چهارصد سال در بلاد پراکنده بودند، ولی پس از مرگ اسکندر مجدداً آباد گشت. در شهر ازمیرنای قدیم معبدی به نام اُمِروس شاعر که میگفتند در آن شهر تولد یافته است بنا شده بود. (لغت نامهء تمدن قدیم). رجوع به ازمیر شود.

ازمیری.

[اِ] (ص نسبی) منسوب به ازمیر.

ازمیری.

[اِ] (اِخ) سلیمان. رجوع بسلیمان ازمیری و معجم المطبوعات شود.

ازمیکاک.

[اِ] (ع مص) سخت خشم گرفتن. (منتهی الارب).

ازمیل.

[اِ] (ع اِ)(1) نشگرده. (تفلیسی) (مهذب الاسماء). نشگردهء کفشگران که بدان چرم تراشند. (منتهی الارب). و بهندی آنرا «راپنی» گویند. (غیاث اللغات). شفره. شفرة الاسکاف. (قطر المحیط). محذی. ج، ازامیل. (مهذب الاسماء). || آهن پاره ای که در طرف نیزه کنند برای صید گاو کوهی. (منتهی الارب). حدیدة فی طرف رمح لصید بقرالوحش. (قطر المحیط). || خایسک آهنگران. (منتهی الارب). مطرقة. چکش. || (ص) مرد سخت و قوی. (منتهی الارب). مرد استوار. شدید. (قطر المحیط). || مرد سست و ضعیف. (منتهی الارب). (از اضداد است).
(1) - Grattoir. (decoraonnier).

ازمیم.

[اِ] (ع اِ) شبی از شبهای محاق. (منتهی الارب). ماه که چون باریک شود و به آخر رسد. (مؤید الفضلاء). || ماه آخر ماه. (منتهی الارب). الهلال آخر الشهر. (قطر المحیط).

ازمیم.

[اِ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).

ازن.

[اِ زُ] (اِخ)(1) پدر ژازُن که بسحر مِدِهء جادوگر، جوانی از سر گرفت.
(1) - Eson.

ازن.

[اَ] (اِخ) قلعه ای در جبال همدان. (معجم البلدان). و مؤلف مرآت البلدان گوید: گویا «ازنا» و «ازناوه» هم بنویسند.

ازنا.

[ ] (اِخ) محلی در 419 هزارگزی طهران، میان مأمون و دربند، و آنجا ایستگاه راه آهن است.

ازنا.

[اَ] (اِخ) رجوع به اَزْن (قلعه) شود.

ازناء.

[اِ] (ع مص) ملتجی و مضطر کردن. (منتهی الارب). الجاء. (از قطر المحیط). || بالابردن. (منتهی الارب). تصعید. (از قطر المحیط). || بازداشتن کسی را. (منتهی الارب). حَقن. (قطر المحیط).

ازناد.

[اَ] (ع اِ) جِ زَند.

ازناد.

[اِ] (ع مص) زیادت کردن. افزودن. (منتهی الارب). || رجعت. برگردیدن. عود: ازند فی وجعه؛ برگردید در درد خود. (منتهی الارب).

ازناق.

[اِ] (ع مص) تنگی کردن در نفقه بر عیال خود. (منتهی الارب). تقتیر. تضییق بر عیال.

از ناگه.

[اَ گَهْ] (ق مرکب) ناگهان. غفلةً :
پس از ناگه آن تیغ کش بد بمشت
بزد بر شکم برد بیرون ز پشت.اسدی.

از ناگهان.

[اَ گَ] (ق مرکب) غفلةً. ناگاه. از ناگه :
برآساید از ما زمانی جهان
نباید که مرگ آید از ناگهان.فردوسی.

ازنام.

[اِ] (ع مص) برگ برآوردن گرفتن درخت: ازنم الشجر. (منتهی الارب).

ازنان.

[اِ] (ع مص) گمان بردن بکسی نیکی یا بدی را. || تهمت کردن. (منتهی الارب). اتهام. متهم کردن. (تاج المصادر بیهقی). متهم گردانیدن. (زوزنی). تهمت زدن. تهمت افکندن. اتهام. زَنّ. زنون.

ازناو.

[اَ] (اِخ) ازناوه. ناحیه ای است از نواحی همدان. (برهان) (مؤید الفضلاء) (سروری) (آنندراج). قلعه ای است از ناحیهء اجم از نواحی همدان و از آنجاست ابوالفضل عبدالکریم بن احمد الازناوی معروف به بآری، فقیه شافعی. (معجم البلدان). و رجوع به ازناوه شود.

ازناور.

[ ] (گرجی، ص) بقول کاترُمِرمردی بسیار شجاع و پهلوان : گرجیان را خوش آمد و آن روز تا شبانگاه کروفری می کردند از طرفین، آخرالامر از ازناوران دلاور یکی پیش آمد و سلطان، منکروار:
ز لشکر برون تاخت برسان شیر
به پیش هجیر اندر آمد دلیر.
(جامع التواریخ رشیدی چ بلوشه ج 2 ص 29 متن و ص 25 تعلیقات فرانسه). همین کلمه در حبیب السیر (جزو 4 از ج 2 ص 237) ازناورد آمده است.

ازناورد.

[ ] (گرجی، ص) رجوع به ازناور شود.

ازناوله.

[ ] (اِخ) نام کاریزی در ملایر.

ازناوه.

[اَ وَ] (اِخ) ازناو. ناحیه ای از همدان. (برهان) (آنندراج). قلعه ای از ناحیهء احیم همدان. (انساب سمعانی). و در معجم البلدان ذیل کلمهء ازناو بجای احیم اجم آمده است. و رجوع به نزهة القلوب جزء 3 ص 63 شود.

ازناوی.

[اَ وی ی] (ص نسبی) منسوب بازناوهء همدان. و از آنجاست ابوالفضل عبدالکریم بن احمدبن علی بن احمدبن علی الازناوی معروف بالبآری(1). (انساب سمعانی).
(1) - در معجم البلدان: بئاری.

ازنایم.

[اَ] (اِخ)(1) رجوع به زنائیم و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Znaim. Znaym. Znojmo.

ازنب.

[اَ نَ] (ع ص) فربه. (منتهی الارب). سمین.

ازنب.

[اَ نَ] (اِ) رنجش. (برهان) (جهانگیری) (شعوری). رنجیدن.

ازنبیژ.

[اَ زَمْ] (اِ) طرخون. (السامی فی الاسامی ص 101 س 22). داروئی است که آنرا بطم و بقم خوانند و بوی مادران و نیز شرر آتش. (مؤید الفضلاء). و رجوع به ارنبیز و ارنبیژ شود.

ازند.

[اَ نُ] (ع اِ) جِ زَند.

ازن دائی.

[اَ زَ] (اِ) قسمی انگور.

ازندریان.

[ ] (اِخ) نام کاریزی در ملایر.

ازن رود.

[اَ زَ] (اِخ) موضعی در «راست آب پی کوچک» در سوادکوه مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 115 بخش انگلیسی).

ازنکمید.

[اِ نِ] (اِخ) نام شهر قدیم نیکومدیا از شهرهای اناطولی که نیکومد اول پادشاه بیطینی آنرا بنا کرد. و رجوع به ازمید شود.

ازن کوه.

[اُ زُ] (اِخ) کوهی است در لاریجان. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 157 بخش انگلیسی از نقشه های شتال و دمرگان).

ازنگ.

[اَ زَ] (اِ) آژنگ. شکنج روی و پیشانی. رجوع به آژنگ شود.

ازنم.

[اَ نَ] (ع ص) بعیرٌ ازنم؛ شتر زنمه دار، یعنی آنکه پاره ای از گوش او بریده معلق گذارند و این کار با شتران نجیب کنند. مؤنث: زَنْماء. (منتهی الارب).

ازنم.

[اَ نَ] (اِخ) بطنی است از بنی یربوع. (منتهی الارب).

ازنم.

[اَ نَ] (اِخ) ابن جشم. پدر بطنی است از تمیم. (منتهی الارب).

ازنم.

[اَ نُ] (اِخ) موضعی در قول کثیربن عبدالرحمن:
تأملت من آیاتها بعد اهلها
باطراف اعظام فأذناب أزنُم
محانی آناءٍ کأنَّ دروسها
دروس الجوابی بعد حَول مُجَرَّمِ.
و براء بجای زاء نیز روایت شده و ازنم، اکثر و اغلب است. (معجم البلدان).

ازنم الجذع.

[اَ نَ مُلْ جَ ذَ] (ع اِ مرکب) (ال ...) اَزْلَم الجَذَع. روزگار. روزگار سخت. || سختی. بلا. (منتهی الارب).

از نو.

[اَ نَ / نُو] (ق مرکب) از سر. دوباره. مجدداً. بار دیگر. باز.

ازنوا.

[اِ نَ] (اِخ) جنگلی است قرب روشندون مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 48 بخش انگلیسی).

ازنی.

[اَ زَ نی ی] (ص نسبی) منسوب به ذویَزَن. یَزَنی. یزانی. ازانی.
- رمح ازنی؛ نیزهء راست منسوب بذی یزن، و هو ملک من ملوک حمیر. (مهذب الاسماء).

ازنی.

[اَ نا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زانی. زانی تر.
- امثال: ازنی من حَمامَة.
ازنی من سجاح؛ هی امرأة من بنی تمیم بن مرة کانت ادعت فیهم النبوّة. ثم حملتهم علی ان زفوها الی مسیلمة المتنبی لعنهما الله فوهبت نفسها له فقال لها:
الا قومی الی المخدع
فقد هیی لک المضجع...
و قال الشاعر:
و ازنی من سجاح بنی تمیم
و خاطبها مسیلمة الزّنیم
و أهدی من قطاة بنی تمیم
الی اللؤم التمیمی القدیم.
ازنی من ضیون.
ازنی من قِرَد؛ زعم الهیثم بن عدیّ انّ قِرَداً اسم رجل من هذیل یقال له قردبن معویة و قال بعضهم ان القرد ازنی الحیوان و زعم ان قرداً ازنی فی الجاهلیة فرجمته القرود.
ازنی من قِطّ.
ازنی من هِجرس؛ قالوا هو القرد و قالوا هو الدب.
ازنی من هرّ؛ قال ابن الکلبی هی هرّ بنت یامن الیهودیة من حضرموت و هی احدی الشوامت بموت رسول الله (ص). فاخذها المهاجربن ابی امیة عامل رسول الله فقطع یدها. (مجمع الامثال میدانی).

ازنیا.

[اُ زُ] (اِخ)(1) یکی از نواحی قدیم ایطالیا در ساحل غربی شبه جزیرهء مزبور که قوم اُزُن در آنجا مسکن داشتند و پای تخت آن شهر سوئسا اُرونکا بود که اکنون شهر سِزا بجای آن بناشده است. چون مردم اُزُنیا از ساکنین بسیار قدیم ایطالیا بوده اند گاه شعرا مملکت مزبور را نیز اُزُنیا خوانده اند. (لغت نامهء تمدن قدیم).
(1) - Ausonie.

ازنیق.

[اِ] (اِخ) قصبهء مرکزی در قضای ینی شهر از سنجاق ارطغرل در ولایت خداوندگار. این قصبه در ساحل شرقی دریاچه ای موسوم بهمین نام و در 55 هزارگزی شمال شرقی بروسه و 90 هزارگزی جنوب شرقی استانبول و در 47 هزارگزی مشرق اسکله موسوم به کملیک واقع است. و آن قصبهء ویرانه و کوچکی میباشد که در حدود 1500 سکنه دارد اما در ازمنهء قدیم شهری بزرگ و مشهور بوده بنام نیکیا(1) و دو سور استوار آن هنوز هم در کمال متانت خودنمائی میکند قلعه و دروازه های آن بحال اصلی خود باقی هستند محیط سور طولاً 20 یا 24 و عرضاً 6 هزارگز مسافت را اشغال کرده و قصبهء حالیه را با تمام باغها و مزرعه ها و چمن زارهای اطراف و حوالی در برگرفته و چهار دروازهء قطور دارد یکعده جوامع و مساجد و ابنیهء خیریهء اسلامی در این قصبه مشاهده میشود که اکثر آنها رو بویرانی گذارده و از این رو بخوبی معلوم میشود که در اوایل دولت عثمانی هم این قصبه شهری بزرگ بوده است بزرگترین و زیباترین جوامع شریفهء آن جامع سبز میباشد این بنا را مرحوم خیرالدین پاشا بیادگار گذاشته این جامع نظیر جامعی میباشد که به امر چلبی سلطان محمدخان در شهر بروسه ساخته اند. جامع ازنیق با کاشی های سبز مزین است و آنرا طوری پرداخته اند که در جرگهء بدایع صنعت است و اکنون هم معمور است. دیگر جامع قطب الدین میباشد که پسر پاشای مذکور در فوق، خلیل پاشا بناکرده و نیز جامع محمود چلبی نوهء پاشای آخری است و بالاخره جامع موسوم به اشرف زاده که بنا کردهء خانم مکرمه خاتون میباشد، دو مدرسه هم دارد یکی را سلطان اورخان غازی و دیگری را سلیمان پاشا بناکرده اولی آباد و دائر و دومی ویران است. صاحبان جوامع مذکوره عمارات و ساختمانها هم داشته اند مرقد اشرف زاده عبدالله رومی و خواجه قطب الدین و علاءالدین مصری و حاجی حمزه بک و خیرالدین پاشا و یعقوب پاشا در درون این قصبه واقع شده است. این قصبه بسیار زیباست. اطراف و حوالی آن دارای باغ و باغچه و تپه های سبز و خرم میباشد. چشم اندازهای دلنشین و دلفریبی دارد ولی بعض مردابهای واقع در گوشه و کنار هوای این قطعه را سنگین کرده چشمه ها و چاهها و آبهای جاری بسیار هم مشاهده میشود. شهر ازنیق در ازمنهء قدیمه یکی از بزرگترین شهرهای خطهء بیتینا بوده این شهر را آنتیگون که یکی از وراث و سرداران اسکندر کبیر بوده سه قرن پیش از میلاد بنا نهاده و به آنتیگونیا موسوم کرده بود بعدها لیسیماخوس نام زوجهء خویش نیکه را به این شهر داد پس مشهور به نیکیا شد مسقط الرأس ایپارخوس و دیون کاسیوس که از مشاهیر مورخانند، این شهر بوده است. در تاریخ 325 م. در زمان امپراطور قسطنطین رهبانان مجلس بسیار بزرگی در این شهر منعقد ساخته بوضع مراسم و عقاید اساسی نصرانیت پرداخته اند و باز در تاریخ 787 م. مجلس روحانی دیگری در همین شهر انعقاد یافته بتکفیر بت شکنان پرداختند. سلیمان سلجوقی در 469 ه . ق. ازنیق را ضبط کرده بود بعد از بیست سال مسیحیان از وی استرداد کردند. در سال 1204 م. این سرزمین را بعنوان «دوک نشین نیکیا» به «لویی دبلوا» که یکی از رؤسای مسیحی بود اعطا کردند و در همان اوان بدست «تئودورلاسکاریس» افتاد و این شخص به این قدر قانع نبود و دامنهء تملک خود را تا جهات «کوتاهیه» و «ایاصلوغ» کشانید و دودمان وی قریب 60 سال ازنیق را پای تخت خود قرار دادند و قسطنطنیه در این مدت در دست مسیحیان بود و در سنهء 1261 م. یکی از اعضای دودمان مزبور موسوم به «میخال پالئولوگ» قسطنطنیه را استرداد کرده پایتخت قرار داد.
بالاخره در سنهء 731 ه . ق. در زمان سلطنت سلطان اوزجان غفاری شاهزاده سلیمان پاشا ازنیق را فتح و ضمیمهء ممالک عثمانیه ساخت. در اوایل دولت عثمانی بر رونق و زیبائی آن افزوده شد و مدت مدیدی در زمرهء بلاد معظمه بود ولی بعدها از رونق افتاده روبه خرابی نهاد. لفظ قدیم نیکیا با ایس(2) (ادات ظرف یونانی) مرکب شده ایس نیکیا(3) را بوجود آورد و محرف آن بشکل «ازنیق» در آمده. مساحت ناحیهء ازنیق به 740 هزارگز مربع بالغ میشود و از طرف مغرب به «کملیک» و از جهت جنوب به «یکشر = ینی شهر» و از سوی مشرق به قضای «لفکه» «کیوه» و «آقحصار» و از جانب شمال بقضای «قره مرسل» محدود است. عدهء نفوس آن به 4150 تن بالغ میگردد از این عده فقط 110 تن رومی و همین مقدار ارمنی است بقیه مسلمانند. در داخل ناحیه 16 جامع و 24 مسجد و 2 کلیسا و 36 مکتب و 6000 دونم(4)مزرعه و 71600 دونم جنگل موجود است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Nicee.
(2) - Eis.
(3) - Eis Nixiav. (4) - نام مقیاسی مساوی با چهل قدم.

ازنیق.

[اِ] (اِخ) (دریاچهء...) دریاچه ای است در مغرب قصبهء ازنیق و 20 هزارگزی مشرق خلیج کملیک و در ازمنهء قدیمه «آسکانیوس» نامیده میشد. مساحت این دریاچه طولا از طرف مشرق بمغرب 34 هزارگز و عرضاً از سوی شمال بجانب جنوب 14 هزارگز است. این دریاچه دارای دنباله ای است که از میان قصبهء کملیک میگذرد و داخل خلیج کملیک میشود. نهر اسکادیه در 20 هزارگزی مشرق این دریاچه جریان دارد. (از قاموس الاعلام ترکی).

ازنیقی.

[اِ] (اِخ) محمد بن قطب الدین. رجوع به محمد... و معجم المطبوعات شود.

ازنیک.

[اِ] (اِخ)(1) گگپی. کشیش ارمنی که در مائهء پنجم میلادی میزیسته و او را کتابی است موسوم به «رد بر فرقه ها» که میان سالهای 445 و 448 م. تألیف شده و در ضمن آن شرحی از عقاید ایرانیان آورده و آنها را رد کرده است، از جمله در باب فرقهء زروانیه مفصلاً بحث کرده است. (خرده اوستا تألیف پورداود ص 93) (ایران باستان ص 1524 و 1525 و 2610) (ایران در زمان ساسانیان ص45 و 95 و 96).
(1) - Eznik do Goghp.

ازنیک.

[اَ] (اِخ) شهری است بر ساحل بحر قسطنطنیه و مماطر ازنیکیه در غایت جودت است. (معجم البلدان).

ازو.

[اَ] (حرف اضافه + ضمیر) مخفف از او :
حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها.
حافظ.

ازو.

[اَزْوْ] (ع مص) منقبض و کوتاه گشتن سایه. (اوقیانوس).

ازو.

[اَ] (اِخ) موضعی است در بالا لاریجان از ناحیهء لاریجان. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 114 بخش انگلیسی).

ازوٍ.

[اَ وِنْ] (ع اِ) اَزْواء. جِ زای یا زاء اخت راء.

ازوا.

[اَزْ] (اِ) اَزْوی. بترکی صبر است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه).

ازواء.

[اَزْ] (ع اِ) اَزْوٍ. جِ زای یا زای اخت راء.

ازواء.

[اِزْ] (ع مص) آمدن و با خود دیگری را آوردن. آمدن و با خود دیگری داشتن. (منتهی الارب).

ازواج.

[اَزْ] (ع اِ) جِ زَوج. جفتها. زنان. شوهران.

ازواد.

[اَزْ] (ع اِ) جِ زاد. (دهار).

ازوادالرکب.

[اَزْ دُرْ رَ] (اِخ) سه تن از معاریف و اسخیاء قریش که هم سفران بودند و قافله ای که در آن بسفر میشده اند زاد با خود نمی برده اند برای جود ازوادالرکب. یکی از آنان مسافربن ابی عمرو و دیگری زمعة بن اسود و سوم ابوامیة بن مغیره است. (از منتهی الارب). رجوع به ابوامیة بن مغیرة بن عبدالله شود.

ازوار.

[اَزْ] (ع ص، اِ) جِ زیر.

ازواره.

[اُزْ رَ] (اِخ) شهرکیست بنواحی اصفهان بر جانب دشت، و بدان منسوبست ابونصر احمدبن علی الازواری. (معجم البلدان). زواره. (سمعانی ذیل نسبت اردستانی).

ازوال.

[اَزْ] (ع ص، اِ) جِ زَول.

ازوپ.

[اِ زُپْ] (اِخ) رجوع به ازپ و ایران باستان ص 2324 شود.

ازوپوس.

[اِ زُ] (اِخ)(1) رجوع به ازپ شود.
(1) - Aesopus.

ازوتیاو.

[اَ] (اِخ) رجوع به تسویتا و قاموس الاعلام ترکی شود.

ازوج.

[اُ] (ع مص) بشتافتن. (منتهی الارب). || ازوج از؛ کاهلی کردن آنگاه که یاری از وی خواهند.

ازو جز.

[اَ جُ] (حرف اضافه + ضمیر + حرف اضافه) جز از او :
جز او هرگز اندر دل من مباد
ازو جز بر من میارید یاد.فردوسی.

از و چز.

[اِزْ زُ چِزز] (اِ مرکب، از اتباع) در تداول عامه و زنان، ابتهال. تضرع. زاری. خواهش در نهایت خشوع.
-از و چز کردن؛ با نهایت خضوع و استرحام خواستن چیزی را. نهایت درجه تمنی کردن با استکانت و تضرع.

ازوح.

[اَ] (ع ص) سرکش. || تخلف کننده از مکارم. (منتهی الارب). واپس ایستنده از چیزی.

ازوح.

[اُ] (ع مص) ترنجیدن. بهم درکشیده شدن. (منتهی الارب). با هم آمدن. (تاج المصادر بیهقی). درهم گرفته شدن. فراهم آمده شدن. || درنگ کردن. || پس ماندن. واپس ایستادن. || لغزیدن، چنانکه قدم: ازحت القدم. || جنبیدن، چنانکه رگ: ازح العرق. (منتهی الارب).

ازودی.

[ ] (اِ) گیاهی طبی است. دارشیشعان. (فهرست مخزن الادویة).

ازور.

[اَ وَ] (ع اِ) لشکر. || (ص) مایل. کج. کژ. || آنکه یک جانب سینهء او برآمده و جانب دیگر درآمده باشد. پهن سینه. ج، زور. (منتهی الارب). || کژسینه. (مهذب الاسماء). || سگ باریک سینه و یکرویه و بدنبالهء چشم نگرنده. || آنکه گاه شتافتن یک سوی سینهء خویش پیش اندازد. آنکه با یک جانب و متمایل بیک نیمهء بدن در سیر برآید هرچند که در سینهء او میل و کژی نباشد. (منتهی الارب).

ازور.

[اَ وَ] (اِخ) کوهی است در افریقا اندر بلاد کزولة، طول آن ده روزه راه است و آن از بحرالمحیط خارج شود و در وی قطعات آهن یافت شود. (نخبة الدهر دمشقی ص 239).

ازورار.

[اِ وِ] (ع مص) اِزْویرا. برگشتن از چیزی. میل کردن از چیزی. (منتهی الارب). بچسبیدن از. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بگردیدن از چیزی. کژ شدن. (منتهی الارب).

ازوران.

[اَ وَ] (اِخ) (بصیغهء تثنیهء ازور بمعنی مائل) اَزْوَرَین. روضة الازورین نام باغی است. مزاحم العقیلی راست:
فلیت لیالینا بطخفة فاللوی
رجعن و ایّاماً قصاراً بمأسل
فان تُؤثری بالودّ مولاک لاأَقُلْ
أسأت و ان تستبدلی اتبدّل
عذاری لم یأکلن بطّیخ قریة
و لم یتجنّینَ العرار بثهلل
لهنّ علی الریّان فی کل صیفة
فماضم میث الازورین فصلصل
خیام اذا خبّ السّفا نصبت له
دعائم تُعلی بالثّمام المُظَلّل.(معجم البلدان).

ازورد.

[اَ وَ] (اِ)(1) نام خندقوقی در زبان برابرهء افریقا. (ابن البیطار). دوائیست که آنرا بفارسی انده قوقو گویند و بعربی حندقوقی خوانند، اگر آب آنرا بگیرند و با روغن بجوشانند و بر طفلی که دیر بحرکت آید بمالند زود به حرکت آید و جمیع بادها را نافع است. (برهان). بلغت بربری جندقوقا است. (تحفهء حکیم مؤمن). طریفلن.
(1) - Lotus ou meliot.

ازوره.

[اَ وِ رَ] (ع اِ) جِ زِوار.

ازوری.

[اَ وَ] (اِ) بلغت بربری نام درختی است سطبر و خاردار، پوست آن سرخ و گنده میباشد، در دواها بکار برند. (برهان). دارشیشعان. (تحفهء حکیم مؤمن).

ازوس.

[اِ] (اِخ)(1) هِزوس. الههء جنگ، نزد مردم گُل.
(1) - Esus ou Hesus.

ازوسیر.

[ ] (اِخ) یکی از قرای ناحیهء لورا و شهرستانک در ایالت طهران. (جغرافیای سیاسی تألیف کیهان ص 354).

ازوش.

[اَ وَ] (ع ص) مرد متکبر فخار. (منتهی الارب).

ازوغ.

[اَ] (اِ) رجوع به آزغ و ازغ و ازگ شود.

ازوف.

[اُ] (ع مص) نزدیک رسیدن وقت کاری. اَزَف. نزدیک آمدن. (زوزنی). نزدیکی.

ازول.

[اَ] (ع ص) سخت. ج، اُزْل.

ازولال.

[اِ وِ] (ع مص) دور گشتن و دور شدن از جای. (منتهی الارب): ازول الشی ء؛ زال. (قطر المحیط).

ازوم.

[اُ] (ع مص) سخت گزیدن بتمام دهن. (منتهی الارب). || گرفتن بدندان. بریدن بدندان نیش. (منتهی الارب). بریدن بگاز. || بازایستادن از چیزی. (منتهی الارب). ترک اکل. (قطر المحیط). || خاموشی. (منتهی الارب). صمت. (قطر المحیط). || نخوردن طعام بر طعام. (منتهی الارب). || سخت شدن قحط و جدب. (منتهی الارب). اشتداد قحط. (قطر المحیط). || سخت شدن زمانه و کم شدن خیر آن. || از بیخ برکندن. (منتهی الارب). استیصال. (قطر المحیط). || ملازم جائی یا کسی شدن. (منتهی الارب). || سخت تافتن، چنانکه رسن را. مفتول کردن. اِحکام فتل. (قطر المحیط). || مداومت کردن بر. مواظبت. (قطر المحیط). || نگاهداری و حفظ کردن چیزیرا. محافظت ضیعة. (قطر المحیط). || بند و قفل کردن، چنانکه در را. اغلاق باب. (قطر المحیط). || امساک. (قطر المحیط).

ازوم.

[اَ] (ع اِ) دندان نیش. ج، اُزُم. || (ص) لازم گیرندهء چیزی. || سخت گیرنده بتمام دهن. آزم.

ازوم گدوگ.

[ ] (اِخ) محلی در جنوب چیپان قزقان در خوارزم.

ازومة.

[اَ مَ] (ع ص) سنة ازومة؛ سال قحطناک. (منتهی الارب).

ازونا.

[اُ] (اِخ) رجوع به ازنیا و لغت نامهء تمدن قدیم شود.

ازونتیبولد.

[اَ وِ] (اِخ) رجوع به تسونتیبلد(1) و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Zwentibold.

ازون کیو.

[ ] (اِخ) موضعی است در جنوب بیو، از نواحی شمال غربی ترکستان روس.

ازوورنیق.

[اِ وُ] (اِخ) اِزوورنیک. رجوع به سورنیک(1) و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Swornik.

ازوول.

[اَ وُ] (اِخ) رجوع به تسوُل(1) و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Zwoll.

ازوی.

[اَ وا] (اِ) صَبر: دمام؛ ازوی است که بر چشمخانه و پشت و پیشانی کودک مالند. (منتهی الارب).

ازویرار.

[اِزْ] (ع مص) ازورار. (زوزنی) (منتهی الارب). رجوع به ازورار شود.

ازویقاؤ.

[اَ وی] (اِخ) اَزْویکا. رجوع به تسویکا(1) و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Zwickau.

ازویکر.

[اَ وی کِ] (اِخ) رجوع به تسویکر(1)و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Zwicker.

ازوینغله.

[اَ وی لِ] (اِخ) اَزْوینگله. رجوع به تسوینگل(1) و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Zwingle.

ازه.

[اَزْ زَ] (اِخ) یکی از شهرهای فارس. (معجم البلدان).

ازه.

[اُ زِ] (اِخ)(1) یکی از دوازده پیغامبر غیراولی العزم اسرائیل.
(1) - Osee.

ازه.

[اُ زِ] (اِخ) هُشِه آ. پادشاه اسرائیل از 730 تا 722 ق. م. که شلمانصر پنجم او را معزول کرد.

ازهاء.

[اِ] (ع مص) ناز کردن. (منتهی الارب). تکبر کردن. || دراز شدن، چنانکه نخل. (منتهی الارب). || صاحب غورهء رنگین شدن خرما. (از منتهی الارب). || ازهاء بُسر؛ رنگ گرفتن غورهء خرما. (منتهی الارب). سرخ و زرد شدن غورهء خرما. (تاج المصادر بیهقی).

ازهاد.

[اِ] (ع مص) اندازه کردن. (منتهی الارب). اندازه گرفتن چیزی را. || درویش گشتن. (زوزنی). درویش شدن. (تاج المصادر بیهقی). اندک مال شدن. || پرهیزکار شدن.

ازهار.

[اِ] (ع مص) شکوفه بیاوردن نبات. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). ازّهار. شکوفه بیرون آوردن گیاه. (منتهی الارب). شکوفه برآوردن. || روشن کردن چراغ. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (غیاث اللغات). || ازهار نار؛ روشن گردانیدن آتش. (از منتهی الارب).

ازهار.

[اَ] (ع اِ) جِ زَهر (دهار) و زَهرة. (منتهی الارب). شکوفه ها. ج، ازاهیر.

ازهاف.

[اِ] (ع مص) بدی انداختن. || قریب گردانیدن. نزدیک کردن: ازهف الیه الطعنة؛ نزدیک وی گردانید نیزه را. || دروغ آوردن: ازهف له حدیثاً؛ دروغ آورد برای او. || زیاده کردن خبر. سخن چینی کردن: ازهف الخبر؛ زیاده کرد در آن و دروغ گفت و سخن چینی کرد. || خوار داشتن. || خیانت کردن. || افکندن ستور کسی را. || شگفت داشتن بچیزی: ازهفت فلانة الیه؛ اِذا اَعْجبته؛ بشگفت آمد فلان زن، او را. || بشگفت آوردن کسی را. || زود کشتن. هلاک گردانیدن: ازهفت علیه. || خسته را کشتن. اِزْآف. اِزْعاف. || برآغالیدن: ازهف بالشّر. || بردن چیزی را. ببردن. || نسبت کردن سخن هیچکاره را بکسی. || بسوی بدی شتافتن. (منتهی الارب).

ازهاق.

[اِ] (ع مص) نیست کردن. (تاج المصادر بیهقی ). هلاک کردن. نیست و ناپیدا گردانیدن: ازهق الله الباطلَ. || پر کردن خنور را. (منتهی الارب). پر کردن اناء. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || درگذرانیدن تیر از نشانه. (منتهی الارب). تیر از نشانه ببردن. (تاج المصادر بیهقی). || بر گردن آوردن ستور زین و رحل را. (منتهی الارب). || شتافتن در رفتار: ازهق فی سیره. || مغزآکنده شدن استخوان: ازهق العظم. (منتهی الارب).

ازهام.

[اِ] (ع مص) مغزدار شدن استخوان: ازهم العظم. (منتهی الارب).

ازهد.

[اَ هَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زهد. زاهدتر. پارساتر. || خوددارتر. بی بهره تر: ازهد الناس فی العالم اهله و جیرانه(1).
(1) - Nul n'est prophete dans son
pays.

ازهر.

[اَ هَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زاهر. روشن تر. (غیاث اللغات) (منتخب اللغات) (کنزاللغات) :
هست خورشید ازهر از انجم
تو ز خورشید ازهری ازهر.سوزنی.
|| (ص، اِ) روشن. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب). درخشان :
بروی پاک و رای نیک و فعل خوب و کار خوش
نظیر او ندانم کس چه در دنیا، چه در عقبی
یکی چون چشمهء زمزم دوم چون زهرهء ازهر
سیم چون چنگ بوالحارث، چهارم دست بویحیی.
منوچهری.
چرا بر چرخ گردنده کواکب
همه یکسان نشد چون شمس ازهر.
مسعودسعد.
آن شب که روز عید شبیخون یکی شمرد
صبح ظفر برآمد از اعلام ازهرش.خاقانی.
شه بتخت مملکت چون برنشست
تخت را بر زهرهء ازهر کشید.؟
|| سپید روشن. سپیدی روشن. (مهذب الاسماء). سپیدرنگ. || سپیدروی. سپیدروی از کرم و جوانمردی. (از منتهی الارب) (مؤید الفضلاء) (صراح). سپیدپیشانی. درخشان روی. (منتهی الارب). || نیکو. (منتهی الارب). || روشن کننده. (مؤید الفضلاء). || سرخ سپید. (مهذب الاسماء). مؤنث: زَهْراء. ج، زُهر. (مهذب الاسماء). || ماه. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب). || یوم جمعه. || شیر تازه. (منتهی الارب). || گاو نر وحشی. گاو دشتی. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب). || شیر بیشهء سپیدرنگ. (منتهی الارب). || شتر شتاب که پای را از هم باز نهد و اطراف درختان را بگیرد در رفتن. (منتهی الارب). الجمل المتفاج المتناول من اطراف الشجر. شتر تیزرو.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) موضعی است بمسافت سه میلی طایف. عرجی گوید:
یا دار عاتکة التی بالازهر
او فوقه بقفا الکثیب الاعفر
لم الق اهلک بعد عام لقیتهم
یالیت أن لقاءَهم لم یقدر.
(معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).
|| موضعی است بیمامه، در آن نخلستان و مزارع و آبهاست. (معجم البلدان).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) (جامع...) جامع مشهور مصر و آن نخستین مسجدی است که در قاهره تأسیس شده و قائد جوهر مولای المعزّ عبیدی به سال 359 ه . ق. که طرح قاهره را ریخت بنیاد آنرا در روز شنبهء سلخ جمادی الاولی آغاز کرد و در نهم رمضان سال 361 بپایان برد و سپس عزیزبن معز و پس از او الحاکم بامرالله بتجدید آن کوشیدند و حاکم اوقاف معتنابهی جهت آن تعیین کرد که به 1067 دینار هر سالی بالغ میشد تنوری از سیم و 27 قندیل سیمین در آن قرارداد و در محراب وی منطقه ای از سیم بود که صلاح الدین ایوبی آنرا به سال 569 ه . ق. برکشیده بود و 5000 درهم بها داشت، بعدها مستنصر و پس از او الحافظ لدین الله جامع مزبور را تجدید عمارت کردند و حافظ در آن مقصوره ای لطیف بر پای کرد. در ایام الظاهر بیبرس، جامع ازهر بدست امیر عزالدین تجدید و اصلاح شد و امیر یلبک الخازندار مقصوره ای بزرگ در آن بناکرد و جماعتی از فقهاء را باقراء فقه بر مذهب شافعی و محدثی را با سماع حدیث و هفت قاری را بقرائت قرآن گماشت و مدرسی برای تدریس عربیت تعیین کرد و اوقاف جزیله بجامع تخصیص داد و امراء و علماء در اقامهء مراسم جمعه در جامع مذکور اتفاق کردند و مکتوبی شرعی در این باب نوشتند و پیش از عهد ایوبیان علاوه بر ایراد خطبه در جامع الحاکمی، در ازهر نیز خطبه ایراد میکردند. در زمان صلاح الدین، بامر قاضی القضاة صدرالدین بن عبدالملک بن درباس بجهت منع تکرار اقامهء جمعه در یکشهر، طبق مذهب شافعی این رسم ابطال گردید و بار دیگر در ایام الظاهر اعاده شد سپس جامع مذکور در زلزلهء سال 702 ه . ق. ویران گردید و امیر سلاّر عمارت آن را بعهده گرفت و ساختمان وی بدست قاضی نجم الدین محمد بن حسین بن علی الاسعردی بسال 725 تجدید شد و بار دیگر به سال 761 بروزگار ناصربن قلاوون بدست بشیر الجامدار کاملاً اصلاح گردید. وی برای جامع مصحف و قاری ترتیب کرد و بر باب قبلی آن سقاخانه ای با آب گوارا بساخت و بر بالای آن مکتبی جهت تعلیم قرآن مجید به ایتام بنا کرد و فقراء مجاور را بدانجا اطعام میکردند. و فقهاء حنفیه بتدریس می پرداختند و برای اینهمه اوقاف جزیله مقرر داشت و در سال 784 امیربهادر، مقدم ممالیک سلطانیه در ایام الملک الظاهر برقوق فرمانی صادر کرد مبنی بر اینکه هرکس از مجاورین جامع بدون وارث شرعی درگذرد و اموالی بجای ماند آن را بمجاورین دیگر جامع مذکور اختصاص دهند و در سنهء 800 منارهء جامع که کوتاه بود، منهدم گردید و مناره ای بلندتر از آن برآوردند و خرج آن به 10000 درهم بالغ شد و سپس بسال 817 بجهت میل و کژی که در آن پدید شده بود، خراب شد. پس مناره ای از سنگ در دروازهء جامع البحری بنانهادند و آن به سال 818 به اتمام رسید سپس نیز متمایل و در سنهء 827 منهدم شد و دیگر بار آنرا بساختند و در سال 818 عدهء مجاورین ملازم جامع 750 مرد از ایرانیان و زیالعة(1) و مغاربه و مصریین ریفی بودند و هر طائفه ای را رواقی بود و در جامع بتدریس علوم و تلاوت قرآن می پرداختند و در سال مذکور قاضی حاجب الحجاب بتولیت آن منصوب شد و او مجاورین را از اقامت در جامع منع و اخراج کرد و صندوقها و خزینه ها و کراسه ها و مصاحف را بیرون برد و آن محل بیتوتهء منقطعین گردید، سپس گروهی از ایشان را بازداشت و بزد و امتعهء آنان بستد و برای منبر جامع، جامهء سیاه و دو علم بیاراست و 15000 درهم در این مقصود صرف شد. در زمان محمدعلی پاشا معارف و علوم در اقطار مصر انتشار یافت و بر حسن و رونق و انتظام و عدهء طلاب که از جمیع اقطار اسلامیه و از همهء مذاهب بدانجا روی می آوردند افزود و انواع فنون شرعیه و لغویه و ریاضیه تدریس شد و از آن پس تاکنون راه ترقی می پیماید. (ضمیمهء معجم البلدان). رجوع بقاموس الاعلام ترکی و بتاریخ ادبیات ایران تألیف ادوارد براون ج 4 ترجمهء رشید یاسمی ص 245 و 268 شود.
(1) - لعل: دیالمة.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن جوزی بوسایطی از او در باب عمر بن عبدالعزیز روایت کند. (سیرة عمر بن عبدالعزیز ص 153).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن جمیل. ابن قتیبهء دینوری در عیون الاخبار بنقل از احمدبن الخلیل از او روایت کند. رجوع بعیون الاخبار ج 2 ص 30 شود.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن خمیصة. صحابیست و از ابی بکر صدیق روایت دارد و ابن عبدالبر گوید: فی صحبته نظر. (تاج العروس).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن رستة بن عبدالله، ابومحمد المُکتب اصفهانی، متوفی به سال 286 ه . ق. وی از محمد بن بکیر و سهل بن عثمان و سعدویه روایت دارد. ابونعیم اصفهانی بنقل از عبدالرحمن بن محمد بن سیاه و عبدالله بن محمد بن جعفر از ازهر دو حدیث از پیغامبر (ص) روایت کند. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن سال 1931 صص 227 - 228).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن سعد السمان الباهلی بالولاء البصری. محدث است. وی از حمید طویل و از وی اهل عراق روایت کنند و از پیش آنکه ابوجعفر منصور بخلافت رسید، ازهر مصاحب وی بود و آنگاه که او تولیت خلافت یافت ازهر نزد وی شد و منصور او را بارنداد و او مترصد بارعام بماند و به روزی که ابوجعفر بارعام داشت وی درآمد و سلام کرد منصور گفت چرا آمده ای گفت تا تهنیت خلافت تو گویم منصور فرمان کرد او را هزار دینار دهند و بدو گویند که وظیفهء تهنیت بگذاشتی دیگر بار نخواهم نزد من آئی و سال دیگر ازهر باز آمد و هم منصور او را بار نداد و او نیز منتظر بارعام شد و با دیگران بمجلس خلیفه درآمد و سلام داد منصور پرسید چه ترا به آمدن بدینجا داشت گفت شنیدم که ترا بیماری بود و بعیادت آمدم منصور امر داد تا هزار دینار دیگر به وی دهند و بدو گویند که وجیبهء عیادت ادا کردی و من کم بیمار شوم بار دیگر نخواهم نزد من آئی او برفت و سال سوم نیز بیامد و باز منصور از باعث آمدن وی پرسید گفت وقتی تو میگفتی که دعائی مستجاب دانی آمده ام تا آن دعا بمن آموزی گفت آن دعا بگذار چه من هر سال با آن دعا از خدا درخواهم که بار دیگر تو بدیدار من نیائی و تو باز می آئی. و از ازهر وقایع و حکایات مشهورهء دیگر هست. ولادت111 ه . ق. و مرگ وی در 203 و بقولی 207 بود. (ابن خلکان چ طهران ص 66). و در نامهء دانشوران آمده: ازهربن سعد سمان مکنی به ابوبکر، از مردم بصره و مشایخ رواة و ارکان محدثین است ولادت وی در سال یکصد و یازده هجری بود پدر وی غلام (یعنی از موالی) مردی از قبیلهء باهله بود و از اینروی ابوبکر را در کتب رجال باهلی بالولاء نویسند او در فن حدیث شاگردی حمید طویل کرد و محدثین عراق فن اخبار از او فراگرفتند و روایت خویش به وی مستند داشتند یافعی و دیگران آورده اند که ابوبکر از آن پیش که ابوجعفر منصور بر اریکهء خلافت نشیند همواره در صحبت ابوجعفر بسر میبرد و با وی طریق مرافقت و اتحاد مسلوک میداشت وقتی که منصور برمسند خلافت جلوس کرد ابوبکر برحسب دوستی قدیم برای تهنیت منصور بدرب سرای خلافت آمده آهنگ حضور کرد و اذن ورود خواست چون خبر استیذان وی بمنصور بردند منصور به اقتضای منصب آغاز بیوفائی کرد و حاجب را به ممانعت وی فرمان داد ابوبکر بناچار بازگشت و در خانهء خود همی منتظر بنشست تا روزی که منصور طبقات مردم را بار عام بخشید پس ابوبکر بمنزل ابوجعفر درآمد همینکه چشم خلیفه بدو افتاد گفت یا ابوبکر از چه راه آهنگ این درگاه کردی و به چه عنوان عزیمت این آستان نمودی؟ گفت یا امیرالمؤمنین آمدم تا حق صحبت دیرین گذارم و ترا به این موهبت عظمی تهنیت گویم. منصور با غلامان بگفت هزار دینار بوی تسلیم دارید و از جانب من به او بگوئید که کاری نیکو کردی مرا بخلافت تهنیت و تبریک گفتی ولی سپس مرا از تکلیف دیدار معاف دار و قدم خود بزحمت این حرکات رنجه مساز. حسب الامر هزار دینار بوی دادند و آن پیغام بگذاردند. ابوبکر جائزهء خویش بستد و از مجلس منصور برآمد چون سال دیگر منصور بار عام داد ابوبکر بدرگاه رسید و با مردم بحضرت خلیفه وارد شد و سلام کرد. همینکه منصور را نظر بدو افتاد گفت هان ای ابابکر از چه روی دیدار ما را خواستار شدی؟ گفت شنیدم امیرالمؤمنین را کسالتی عارض شده وظیفهء عیادت بر خود واجب دیدم برای ادای این تکلیف بخدمت رسیدم. منصور با یکی از واقفان حضور گفت هزار دینار بوی بسپار و از لسان منش پیغام گذار که شرط عیادت پرداختی از این پس این تکلیف بر خود واجب مشناس که من بس قوی مزاج و قلیل مرض باشم. ابوبکر پیغام بشنید و عطا بگرفت و بخانه برگشت. چون سال دیگر درآمد و منصور روزی را که مقرر بود علی الرسم بار عام بخشید هم ابوبکر خود را مانند سالهای گذشته بدارالخلافه رسانید و در جرگهء عامه بحضور کشانید. همینکه منصور او را دید گفت دو سال ازین پیش تهنیت خلافت بهانه کردی و سال گذشته عیادت مرضی وسیله نمودی حالی در تصدیع ما چه دستاویز جسته ای؟ گفت شنیده ام که امیرالمؤمنین را دعائیست مستجاب که هر کس در سختی و گرفتاری آن دعا بخواند البته نجات یابد اینک آمدم تا آن دعا از امیرالمؤمنین بیاموزم. منصور گفت ای ابابکر خود را بیهوده زحمت نهادی زیرا که یک دو سال است از آن دعا یکباره اثر رفته چه من هر سال آن دعا میخوانم که تو را نبینم نمیشود و چنانکه می بینی همه ساله بعذاب ملاقاتت مبتلا و بتکلف دیدارت گرفتارم. یافعی گوید همانا منصور در این واقعه طریق حلم و بردباری سپرده با آنهمه سخت گیری و بیگذشتی که از او منقول است اینگونه سلوک را از نوادر اتفاقات توان شمرد چه اگر این مقدمات با حجاج افتادی جز عقوبت قتل نتیجه ندادی و همچنین این قسم بذل و بخشش از ابوجعفر بس بدیع و غریب است چه صفت بخل و ملکه امساک چندان بر طبع وی غالب بود که به ابوالدوانیق مکنی شده. وفات ابوبکر چنانکه جمعی از ارباب طبقات ذکر کرده اند درسال دویست و سه یا دویست و هفت وقوع یافت. قاضی شمس الدین ابن خلکان در ذیل ترجمت ابی بکر گوید بصره از شهرهای مشهور و از بلاد اسلامیه معدود است که عمر بن الخطاب در سال چهارده هجری آن شهر بدست عقبة بن غزوان بنیاد کرد و در نسبت به آن شهر بصری بفتح باء و بصری بکسر با هردو مجوز است چنانکه ابن قتیبه در باب اسامی بلدانی که در نسبت تغیرپذیرند بدین معنی تصریح کرده است. (نامهء دانشوران ج 1 ص 218). و رجوع به اعلام زرکلی و عقدالفرید ج 1 ص 196 و حبیب السیر جزو سیم از ج 2 ص 93 شود.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن سعید. ابن قتیبهء دینوری بوسائطی از وی دعائی از رسول (ص) نقل کند. (عیون الاخبار ج 2 ص 278).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن عامربن غوثبان. پدر قبیله ای است. (منتهی الارب در کلمهء زوف).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن عبدالحارث بن ضراربن عمرو الضبی. عالمی ناسب و از خطبای بنی ضبة حنظلة بن ضرار. وی درک اول اسلام کرد و عمری طویل یافت و یوم جمل را ادراک کرد. او را گفتند: مابقی منک؟ گفت: اذکر القدیم و انسی الحدیث و اَرق باللیل و انام وسط القوم. (البیان و التبیین چ سندوبی ج 1 ص 269 و ج 2 ص 122).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن عبدالعزیز مکنی بابی الهندی شاعر. رجوع بعقد الفرید چ محمد سعید العریان ج 3 ص 297 شود.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن عبدالله حرازی، از مردم روستا و قلعهء حراز [ یمن ]. (منتهی الارب). و مؤلف تاج العروس گوید: حرازبن عوف بن عدی بطن من ذی الکلاع من حمیر و من نسله الحرازیون المحدثون و غیرهم، منهم ازهر الحرازی و غیره.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن عبد عوف بن عبدبن الحرث بن زهرة الزهری. صحابی است. (تاج العروس ). مؤلف قاموس الاعلام ترکی گوید: ازهربن عبدعوف بن عبدبن حارث بن زهرة بن کلاب بن مرة القرشی الزهری یکی از صحابه بود و او عموی عبدالرحمن بن عوف که یکی از عشرهء مبشره است بوده و نیز پدر عبدالرحمن بن ازهر است. و رجوع بامتاع الاسماع ج 1 ص 303 شود.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن قیس. صحابی است و حرزبن عثمان از او حدیثی روایت کرده و ابن عبدالبر ذکر او آورده است. (تاج العروس).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن مِنقَر. مؤلف تاج العروس گوید: ازهربن منقر و یقال منقد من اعراب البصرة اخرجه الثلاثة. و او را از صحابه یاد کند.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن نعمان. مکنی بابی الطبیب. وی از ابوالحسن علی بن رضوان طبیب سؤالاتی در باب اورام کرده و او رساله ای در جواب وی بپرداخته است. (عیون الانباء ج 2 ص 104).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن الولید. محدث است و جریربن عثمان از او روایت کند.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن یحیی. مؤلف تاریخ سیستان آرد: «پس چون بزرگی یعقوب پیدا گشتن گرفت و ایزد تعالی فتحها همی کرد، ازهر را بر خوارج دوستی بوده بود. قصهء ازهر: ازهربن یحیی بن زهیربن فرقدبن سلیمان بن ماهان بن کیخسروبن اردشیربن قبادبن خسرو ابربیز الملک، پس ازهر نامه ها کرد سوی بزرگان خوارج و ایشان را بنواختن و نیکوئی گفتن ترغیب کرد، تا هزار مرد بیک راه بیامدند و یعقوب مهتران ایشان را خلعت داد و نیکوئی گفت که از شما [ هر که ]سرهنگ است امیر کنم و هر که یک سوار است سرهنگ کنم و هر چه پیاده است شما را سوار کنم و هر چه پس از آن هنر بینم جاه و قدر افزایم. [ پس آن مردم ] با او آرام گرفتند و یک چند بسیستان ببود». و نیز در عنوان (رفتن یعقوب به کرمان و فارس) گوید: «وز آنجا [ بم ] بکرمان شد [ یعقوب ] و عامل کرمان علی بن الحسین بن قریش بود، طوق بن المغلس را بحرب یعقوب فرستاد. چون لشکر برابر گشت حربی صعب کردند و ازهر، طوق را اندر میان معرکه بکمند بگرفت و اسیر کرد و سپاه او هزیمت کردند، و باز زنهار خواستند، زنهار دادشان.» و در عنوان «کشتن عبدالله و زنهار آمدن سالوکان خراسان» همان کتاب آمده: «یعقوب قصد رفتن کرد سوی فارس روز شنبه دوازده روز باقی از شعبان، سنة احدی و ستین و مأتین، و ازهربن یحیی را خلیفت کرد بر سیستان». و در عنوان «گریختن علی بن اللیث از قلعهء بم» گوید: «چون عمرو بپارس رسید، علی بن اللیث بند بود و محبوس بقلعهء بم، حیلتی بکرد و خویشتن را خلاص کرد، اندر ماه رمضان سنهء ست و سبع و مأتین. وز آنجا گروهی جمع کرد و بتاختن بسیستان آمد. احمدبن شهفور و ازهربن یحیی هر دو با سپاه بحرب او بیرون شدند، چون چنان دید حرب نکرد، راه خراسان بگرفت...» و هم در عنوان «نسبت ازهربن یحیی و حکایت آن» مینویسد: «اما حدیث ازهر از ابتداء نسبت وی بگوئیم: ازهربن یحیی بن زهیربن فرقدبن سلیمان بن ماهان، و سلیم(1) و حاتم برادران بودند و حاتم جد یعقوب و عمرو و علی بود، و سلیم جد خلف بن اللیث و آن ازهربن یحیی، و ازهر مردی گرد و شجاع بود و با کمال خرد و تمام مردی و دبیر و ادیب بود و مملکت بیشتر بر دست او گشاده شد، خویشتن کانا ساخته بود، چیزهائی کرد که مردمان از آن بخندیدی و تواضعی داشت از حد بیرون، و از حکایتهاء وی یکی آن بود نادر، که روزی مردمان برخاستند اندر قصر یعقوبی، او انگشت بزفرین اندر کرده بود و انگشت او سخت کرده و آماس گرفته و بمانده، چون او بر نمی خاست نگاه کردند و آن بدیدند، آهنگری بیاوردند تا انگشت او بیرون کرد از آن و برفت، دیگر روز هم آنجا بنشست باز انگشت سخت کرده بود بزُفرین اندر. گفتند چرا کردی؟ گفت نگاه کردم تا فراخ شد؟ دقیقی بشعر اندر یاد کند:
بر آب گرم درمانده ست پایم
چو در زفرین در انگشت ازهر.
دیگر، روزی یعقوب بنماز آدینه همی آمد ازهر اندر پیش برسم خدمت همی [ شد ]، یکی روستائی ازهر را سلام کرد دو پای بی شلوار و پوستینی روستائی از پس گردن و از قرابتان او بود، حدیثها همی پرسید از وی، بازگفت ترا دشوار باشد دویدن، از پس من برنشین تا ترا آسان تر باشد روستائی برنشست. یعقوب بدید راه بگردانید، و ازهر همچنان بنماز شد، چون بازگشتند گفت ای امیر همه هنری(2)، اما این حسد در تو موجود نبود که من اندر موکب تو صد هزار سوار و ده هزار غلام می بتوانم دید، تو مرا بریوری(3)نیارستی دید تا راه بگردانیدی یعقوب بسیار بخندید هرچند عادت او نبود خنده کردن. دیگر، که روزی از شکار همی آمد، پیرزنی دید و چیزی اندر بغل گرفته گفتا زالا چه داری؟ گفت، نکانک و پژند. گفت بیار. پیش او اندر نهاد. اسب بداشت و بخورد و پیرزن را بر جنیبت نشاند و بخانه برد و گفت قصهء خویش بازگوی. گفت پسری دارم بزندان اندر، و بخونی متهم است و فردا قصاص خواهند کرد. پس از هر چیزی که اندر گرما بود(4) طبقی نیکو راست کرد و با پیرزن بزندان فرستاد و گفت من فردا پسرت را رها کنم انشاءالله. دیگر روز مظالم بود آنجا رفت پیش امیر عمرو، گفت آن مرد را بمن ارزانی باید کرد. و گفت که این کار خصمان است، خصمان را بخواند و بدوازده هزار درم مرد را باز خرید. ازهر گفت من نکانک(5) و پژند زال خورده ام. عمرو سیم از خزینه بداد و مرد را بگذاشت و خلعت داد و او را مولی الازهر خواندند، پس از آن معروف گشت و از بزرگان یکی گشت اندر حدیث عمارت، و سروکیل ازهر بود، و چنان شد که عمرو را با همه لشکر بپژند(6) مهمان کرد و امیریِ آب درِ طعام به وی دادند، چندین وقت او بود. و ازهر بحرب زنبیل خرطوم پیلی را بشمشیر بیرون انداخت که حمله آورده بود بر سپاه یعقوب و سبب هزیمت آن سپاه بیشتر از آن بود. و رسولی از آن امیرالمؤمنین بسیستان آمد او را بسرای ازهر فرود آورد یعقوب، تبجیل را، رسول ازهر را پرسید که تو امیر را که باشی؟ گفت: من ستوربان اویم. رسول بدان خشم گرفت چون بخوان خواند(7) رسول را، ازهر را دید با یعقوب برخوان نشسته، رسول زمانی ببود، گفت: من بخشم بودم کنون بعجب بمانده ام یعقوب گفت چرا؟ گفت مرا بسرای ستوربان خویش فرود آوردی و اکنون ستوربانت را بر خوان همی بینم. یعقوب دانست که آن ازهر گفتیست(8). هیچ نگفت تا خوان برگرفتند. فرمود تا گاوان بیاوردند کارزاری، و اندرافکندند بسرای قصر اندر، چون سر محکم بیکدیگر فشردند ازهر را گفت برخیز و گاوان را باز کن. ازهر برخاست به یک دست سروی این گاو گرفت و بدیگر دست سُروی دیگر و هردو را دور بداشت پس گفت زخمی بکن. یکی گاو را دور انداخت چنانک بر پهلو بیفتاد. شمشیر برکشید و دیگر گاو را شمشیری بزد و بدو نیم کرد. رسول بعجب بماند. پس یعقوب گفت اگر ستوربانست بدین مردی که تو بینی حرمت او بزرگست ناچار، تا بر خوان نشانم که چنین مرد بکار آید و آنکه ترا اندر سرای او فرود آوردم تبجیل را بود، اما او پسر عم من است نه ستوربان، ولکن عادت دارد چیزها گفتن که خلاف خرد باشد و بتکلف گوید، و من دانم که او بخردست و از چنین حدیثها مستغنی است. پس رسول بدان شاد بود و امیر یعقوب را خدمت کرد و شکر کرد و همچنین قصه هاء او بسیار است اندر حربها باوقات، اما شرط، اندر اول کتاب اختصار است تا خواننده را ملالت کم گیرد. انشاءالله تعالی». رجوع بفهرست تاریخ سیستان چ بهار شود. و او به ازهر خر شهرت یافت. مؤلف قابوس نامه گوید: چنین گویند که عمرو لیث بیک چشم نابینا بود، چون امیر خراسان شد، روزی بمیدان رفت که گوی زند، او را سفهسالاری بود ازهر خرنام، این ازهر بیامد و عنان او را بگرفت و گفت: نگذارم که تو گوی زنی و چوگان بازی. عمرو لیث گفت چون است که شمای گوی زنیت و روا داریت و چون من چوگان زنم روا نداری، ازهر گفت: از بهر آنک ما را دو چشم است، اگر گوی در چشم ما افتد بیک چشم کور شویم و یک چشم بماند که بدو جهان روشن بوینیم و تو یک چشم داری، اگر اتفاق بد را یک گوی بدان چشم افتد امیری خراسان را بدرود باید کرد. عمرو لیث گفت: با این همه خری راست گفتی، پذیرفتم که تا من زنده باشم گوی نزنم». (قابوسنامه چ طهران ص 68):
مَثَلِ من بود بدین اندر
مَثَلِ زوفرین و ازهر خر.(9)عنصری.
و رجوع بحدائق السحر ص 105 و 106 و 107 شود.
(1) - کذا و ظاهراً: سلیمان (بهار).
(2) - همه هنری، تعبیری است که گوینده پیش از آنکه عیب بزرگی را در چشم او گوید ادا می کرده و گاهی نیز تنها رعایت ادب را می گفته اند:
ای شاه عجم شاه تو شاه عجمی
میزیبد بر تو افسرمحتشمی
جمله هنری چشم بدت بادا دور
یک عیب ترا هست که بدست حشمی
(اصل: ترا نیست بدست حشمی. تصحیح قیاسی است).
(از تاریخ سلاجقهء کرمان لمحمدبن ابراهیم).
گرماه چه روشن است چون روی تو نیست
ورخلد چه خرم است چون کوی تو نیست
مشک ختنی چو زلف خوشبوی تو نیست
یک سر هنری، عیب تو جز خوی تو نیست.
مسعودسعد (از امثال و حکم).
(3) - کذا، ظ: بوری. (دهخدا).
(4) - کذا، و شاید مراد این است: چیزی که در فصل گرما درخورد مطلوب بود از آن چیزی و طبقی تدارک کرد و بزندان برای پسر زال فرستاد. و شاید کلمهء (درخور) بعد از گرما حذف شده باشد. (بهار).
(5) - چرغند، جگرآگند، رَوَنج، عصیب سختو، سغدو، چرب روده، آکنج، مبار، جهودانه، غازی، نکانک، نکانه، نقانق، ولوالی، زناج، زیجک، اکامه، کاشاک، کدک. Saucisson,cervelas
(6) - رجوع به پژند در همین لغت نامه شود. لکن این پژند با هیچیک از معانی پژند ظاهراً وفق نمیدهد.
(7) - فاعل یعقوب است.
(8) - ظ: ازهر گفتیست، یعنی از گفته های ازهرست چنانکه مثلی است که: فلان قول بابا گفتنی است. و ازهر گفتست، هم تواند بود.
(9) - به تصحیح قیاسی و نسخ: مثل زفرین و آهنین در. (لغت نامهء اسدی).

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابن یونس عبدی. محدث است و از ابراهیم شکستانی روایت دارد.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابومعاویة. تابعی است.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) ابومعبد. محدث است.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) الحمانی مکنی بابی النجم. او از ابی رجاء عطاردی و از او زیدبن الحباب روایت کند.

ازهر.

[اَ هَ] (اِخ) خر. رجوع به ازهربن یحیی شود.

ازهراک.

[اَ هَ] (اِخ) نام اصلی ضحاک ماران است. (برهان). و آن محرف ازدهاک و اژی دهاک است.

ازهران.

[اَ هَ] (اِخ) (بصیغهء تثنیه) ماه و آفتاب. (منتهی الارب). شمس و قمر. خورشید و ماه. (مهذب الاسماء). مهر و ماه.

ازهری.

[اَ هَ] (ص نسبی، اِ) فیروزه ای است نزدیک بفیروزهء بواسحاقی در صافی و شفافی. (جواهرنامه).

ازهری.

[اَ هَ] (ص نسبی) منسوب به ازهر، نام جد منتسب الیه. (انساب سمعانی).

ازهری.

[اَ هَ] (اِخ) ابومنصور. رجوع به ازهری محمد بن احمد ... شود.

ازهری.

[اَ هَ] (اِخ) جمال الدین محمد. رجوع به ازهری هروی شود.

ازهری.

[اَ هَ] (اِخ) حسین بن ابراهیم. رجوع بحسین بن ابراهیم و معجم المطبوعات شود.

ازهری.

[اَ هَ] (اِخ) خالدبن عبدالله مکنی بابی الفضل. رجوع بخالد... ازهری و معجم المطبوعات و اعلام زرکلی شود.

ازهری.

[اَ هَ] (اِخ) عبدالرحمن خلف. رجوع بعبدالرحمن... و معجم المطبوعات شود.

ازهری.

[اَ هَ] (اِخ) محمد بن احمدبن الازهر طلحة بن نوح بن ازهر الازهری الهروی اللغوی مکنی بابومنصور، امام مشهور در لغت. وی فقیه شافعی مذهب بود و علم او در لغت غلبه داشت و بدان اشتهار یافت و همگان بر فضل و ثقت و درایت و ورع او متفق بودند، وی از ابی الفضل محمد بن ابی جعفر المنذری اللغوی از ابی العباس ثعلب و غیره روایت دارد. ازهری ببغداد شد و بدانجا ابابکربن درید را بدید لکن ازو چیزی روایت نکرده است و از ابی عبدالله ابراهیم بن عرفة ملقب به نفطویه و از ابی بکربن السری معروف به ابن السراج نحوی علم آموخت و بعضی گفته اند که ازهری از ابن السراج چیزی فرانگرفته است. ازهری در طلب لغت بلاد عرب را بپیموده است و یکی از افاضل حکایت کرد که نامه ای بخط ازهری دیده است بدین مضمون: امتحنت بالاسرسنة عارضت القرامطة الحاج بالهبیر و کان القوم الذین وقعت فی سهمهم عرباً نشؤا فی البادیة یتبعون مساقط الغیث ایام النجع و یرجعون الی اعداد المیاه فی محاضرهم زمان القیظ و یرعون النعم و یعیشون بالبانها و یتکلمون بطباعهم البدویة و لایکاد یوجد فی منطقهم لحن اوخطاء فاحش فبقیت فی اسرهم دهراً طویلاً و کنا نشتی بالدهناء و نرتبع بالصمان و نقیظ بالستارین و استفدت من محاورتهم و مخاطبة بعضهم بعضاً الفاظاً جمّة و نوادر کثیرة اوقعت اکثرها فی کتابی یعنی التهذیب. و نیز در تضاعیف کلام خویش آورده است که در صمان دو زمستان گذاشت. ابومنصور جامع شتات لغت عرب و مطلع بر اسرار و دقایق آن است و در لغت کتاب تهذیب را تصنیف کرده است و آن از کتب مختاره است شامل بیش از 10 مجلد و نیز او را تصنیفی است فی غریب الالفاظ التی استعملها الفقهاء، در یک مجلد، و آن سند فقها در تفسیر مشکلات لغات متعلقه بفقه است و هم ازهری را کتابی است در تفسیر. وی در بغداد با اسحاق الزجاج و ابابکربن الانباری را دیدار کرد و نگفته اند که چیزی از آندو فراگرفته است یا نه. ولادت وی به سال 282 و وفات او در اواخر سال 370 و بقولی 371 در شهر هرات بوده است(1) و ازهری نسبت بنام جد وی ازهر است. (ابن خلکان چ طهران ج 2 ص 79). بخشی از کتاب «التهذیب» در لغت در مجلهء عالم شرقی(2) بچاپ رسیده است. (الاعلام زرکلی به نقل از وفیات و مجلهء مجمع علمی 1 : 270 و ارشاد الاریب 6 : 297). و نیز او راست: «تفسیر دیوان ابی تمام» و «شرح اسماء الحسنی» و کتاب الحیض. (کشف الظنون). و رجوع بعیون الانباء ج 2 ص 7 و تاریخ الحکمای قفطی ص 423 و معجم الادباء ج 6 ص 297 و روضات الجنات ص 714 و لباب الالباب ج 1 ص 211 ، 232 و 346 و قاموس الاعلام ترکی و فهرست المعرب جوالیقی چ احمد محمد شاکر و فهرست عیون الاخبار ابن قتیبه چ مصر سال 1343 ج 1 و ج 2 شود.
(1) - مؤلف کشف الظنون ذیل تهذیب اللغة وفات او را 370 و ذیل شرح اسماء الحسنی 378 نوشته است و نخستین صحیح است.
(2) - Le monde oriental.

ازهری.

[اَ هَ] (اِخ) مروزی. رجوع بجمال الدین و لباب الالباب ج 1 ص 215 و 218 شود.

ازهری.

[اَ هَ] (اِخ) نورالدین. یکی از شعرای دورهء خداوندگار غازی و از اهالی آق شهر. (قاموس الاعلام ترکی).

ازهری.

[اَ هَ] (اِخ) هروی. مرحوم هدایت در مجمع الفصحاء آرد: اسمش جمال الدین محمد و از فحول شعراست. محمد عوفی او را بکمالات ستوده. از قصیده ای که در مدح سراج الملک تاج الدین محمد گفته است نوشته شد:
ای در غم تو گشته مرا چشمه سار چشم
ناخورده می چراست ترا پرخمار چشم
خونم هدر مکن که بسیلابهای خون
خود مینهد سزای من اندر کنار چشم
جائی رسیده کار که بی وصل روی تو
با هجر تو بکشتن من گشته یار چشم
دادی بوصل وعده و گفتی ز روی طنز
چیزی که کس نیافت تو از ما مدار چشم
گر وعدهء وصال تو جانا روا نشد
باری مرا سفید شد از انتظار چشم
گر تیره گشته چشمم دارم روا از آنک
بی روی تو نیاید ما را بکار چشم
نی نی چراست تیره که هر روز میشود
روشن ز نور طلعت فخر کبار چشم
صدری که صیت یوسف جاهش بخاصیت
روشن کند جهان را یعقوب وار چشم
در ملک شاه خواجهء صاحبقران توئی
زانسان که بر حواس بود شهریار چشم
برمیکشد ز دشمن جاهت بدست قهر
چرخ زمردی چو زمرد ز مار چشم
رستم صفت چو قهر تو افکند ناگهان
بر ظلم و فتنه از قبل کارزار چشم
این را بدشنه کرد چو سهراب گرده چاک
و آن را بتیر خست چو اسفندیار چشم.
(مجمع الفصحاء ج 1 ص 88).
عوفی در لباب الالباب فقط از یک ازهری نام میبرد و او همان ابومنصور محمد بن احمد صاحب تهذیب است. رجوع بلباب الالباب ج 1 ص 211، 232 ، 346 شود. و چنانکه گفته شد ولادت ازهری مزبور به سال 282 و وفات وی به سال 370 یا 371 بوده است و در این زمان سراج الملک تاج الدین محمد نامی مشهور نیست و تاج الدین محمد فرزند عمیدالدین ابونصر اسعد از بزرگان عهد اتابک سعد زنگی (591 - 623) و اتابک ابوبکربن سعد (623 - 685). رجوع بدستور الوزراء ص 238 شود. و تاج الدین محمد دیگر مشهور بمشیری وزیر شاه محمود مظفری (760 - 776) بوده است و بدیهی است که هدایت در ترجمهء ازهری باشتباه افتاده است.

ازهرین.

[اَ هَ رَ] (اِخ) (بصیغهء تثنیه) اَزْهَران. نیرین. ماه و خور. ماه و هور.

ازه لوریدو.

[اَ زِ لُ دُ] (اِخ)(1) کرسی «اندر اِلُوار»، از ناحیهء شینُن، در ساحل رود اندر، دارای 1977 سکنه و راه آهن از آن گذرد و قصری عالی از مائهء شانزدهم بدانجاست.
(1) - Azay-le-Rideau.

ازهی.

[اَ ها] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زهو. نازنده تر. متکبرتر. خودپسندتر.
- امثال: ازهی من ثعلب.
ازهی من ثور.
ازهی من دیک.
ازهی من ذباب.
ازهی من طاوس.
ازهی من غراب؛ لانه اذا مشی لایزال یختال و ینظر الی نفسه و قال:
الجّ لجاجاً من الخنفساء
و ازهی اذا ما مشی من غراب.
ازهی من وعل؛ قیل هو الشاء الجبلی و زعموا ان اسمه مشتق من الوعلة و هی الیقعة المنیفة من الجبل. (مجمع الامثال میدانی).

ازهیرار.

[اِ] (ع مص) شکوفه برآوردن گیاه. (منتهی الارب).

ازی.

[اَزْیْ] (ع مص) اُزیّ. فراهم آمدن بسوی آن. (منتهی الارب). مقبوض شدن. || پیش آمدن کسی را بوجهی که خود سلامت ماند و او را بفریبد. (از منتهی الارب). || فراهم کردن. || در مشقت انداختن کسی را. || کم کردن مال. (منتهی الارب).

ازی.

[اُ زی ی] (ع مص) کم گردیدن سایه. || فراهم آمدی بسوی... مقبوض شدن. || فراهم کردن. (منتهی الارب).

ازیٍ.

[اَ یِنْ] (ع اِ) اَزْوٍ. جِ زای یعنی زاء اخت راء. (منتهی الارب) (قطر المحیط).

ازیاء.

[اَزْ] (ع اِ) جِ زیّ. پوششها. هیأتها. || جِ زای یعنی زاء اخت راء.

ازیاج.

[اَزْ] (ع اِ) جِ زیج: و کانت له [ لابن الدّهان ] الید الطولی فی النجوم و حل الازیاج. (ابن خلکان).

ازیار.

[اَزْ] (ع ص، اِ) جِ زیر.

ازیاف.

[اَزْ] (ع ص، اِ) جِ زَیف.

ازیاق.

[اَزْ] (ع اِ) جِ زیق. (دهار).

ازیان.

[اَزْ] (ع اِ) جِ زَین.

ازیان.

[اِزْ زیا] (ع مص) آراسته شدن. (منتهی الارب).

ازیاندر.

[اُ دِ] (اِخ)(1) اندره هزمان. حکیم الهی پرتستانی آلمانی، مولد وی قرب نورمبرگ (1498 - 1552 م.).
(1) - Osiander, Andre Hosemann.

ازیب.

[اَ] (ع اِ) باد جنوب. (دستور اللغة). باد نکباء که میان صبا و جنوب وزد.

ازیب.

[اَ یَ] (ع اِ) نشاط. (مؤید الفضلاء). شادمانی. (منتهی الارب). خوشوقتی. || باد جنوب، یا باد نکبا که میان صبا و جنوب وزد. (منتهی الارب). باد کژ که آنرا نکبا گویند. آن باد که میان صبا و جنوب آید. (مهذب الاسماء). و آن باد مهلک است. (مؤید الفضلاء). || خارپشت. (منتهی الارب). || دشمنی. (منتهی الارب) (مؤید الفضلاء). || دیو. || بلا. || بیم. || مال بسیار. || آب بسیار. || (ص) کوتاه بالا که گام نزدیک نهد در رفتن. || شادمان. || ناکس. || امرِ بَد. || پسرخوانده. (منتهی الارب) (مؤید الفضلاء). آنکه پدرش معلوم نباشد.

ازیب.

[اَ] (ع ص) اَزِب. طویل. دراز.

ازیب.

[اِ یَب ب] (ع ص) شدید. سخت: ازیب البأس. انّه لازیب البطش؛ او سخت گیر است. (منتهی الارب). || رکب ازیب؛ برمکان فربی. زهار کلان. (منتهی الارب).

ازیبة.

[اِ یَبْ بَ] (ع ص) مؤنث ازیب. || زن بخیل.

ازید.

[اَ یَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زائد. بیشتر. زیاده تر. زائدتر. بسیارتر. بیش از :
نه معن زائده ای کز ید عطاده خود
ز معن زائده ای در عطادهی ازید.سوزنی.

ازیدا.

[ ] (اِخ) معبدی در بابل قدیم که کوروش دستور تعمیر و آرایش آن داد. (ایران باستان ص 476).

ازیدبزید.

[ ] (اِ) ارندبرند. رجوع به اختیارات بدیعی و اریدبرید و ارندبرند در همین لغت نامه شود.

ازیر.

[؟زْ زی] (اِخ)(1) نام یکی از دوازده پسر یعقوب :
ز زلفا دو فرزند چون شیر بود
یکی جادیه، دیگر ازیر بود.
شمسی (یوسف و زلیخا).
(1) - Aser.

ازیرا.

[اَ] (حرف ربط) اَزایرا. زیرا. برای این. از برای آن. (جهانگیری). از آن جهت. بدین سبب. بدین علت. لاجرم. لهذا. (برهان). علی هذا. بنابراین : اکنون ایشان ملک بکسی دیگر دادند، ازیرا که من [ بهرام گور ] غایب بودم. (ترجمهء طبری بلعمی).
بدو گفت من دخت ده مهترم
ازیرا چنین خوب و گندآورم.فردوسی.
چنان شاهزاده جوانرا بکشت
ازیرا جهان گشت با او درشت.فردوسی.
همه داد کرد و همه داد دید
ازیرا که گیتی همه باد دید.فردوسی.
چو دانا توانا بد و دادگر
ازیرا نکرد ایچ پنهان هنر.فردوسی.
همی گفت اگر من گنه کرده ام
ازیرا به بند اندر آزرده ام.فردوسی.
تهمتن ز پیوندشان سر بتافت
ازیرا سزاوار خود کس نیافت.فردوسی.
ستانی همی زندگانی مردم
ازیرا درازت بود زندگانی.منوچهری.
تابناکند، ازیرا که دو علوی گهرند
بچگان آن بنسب ترکه ازین باب گرند.
منوچهری.
دلم از غم همیشه ابر دارد
ازیرا زین دو چشمم سیل بارد.
(ویس و رامین).
ز فتحش کنیت آمد وز ظفر نام
ازیرا یافته ست از هردوان کام.
(ویس و رامین).
ازیرا خامهء یزدانْش خوانند
رسول نامهء یزدانْش دانند.ناصرخسرو.
با نیک بنیکی بکوش ازیرا
بد جز که سزاوار بد نباشد.ناصرخسرو.
از کردهء خود یاد کن و بگری ازیرا
بر عمر به از تو بتو کس نوحه گری نیست.
سنائی.
بگو دل را که گرد غم نگردد
ازیرا غم بخوردن کم نگردد.مولوی.
و رجوع به ازایرا شود.

ازیرا.

[ ] (اِخ) شهرکیست بناحیت پارس از میان پسا و داراگرد، آبادان. (حدود العالم).

ازیراک.

[اَ] (حرف ربط مرکب) ازایراک. زیراکه. از این رو که :
طاعت پیش آر و علم جوی ازیراک
طاعت و علم است بند و قید زمانه.
ناصرخسرو.
مر جان تو مرجان خدایست ازیراک
از حکمت و علم آمده مر جان ترا جان.
ناصرخسرو.
ما خود ز تو این چشم نداریم ازیراک
ترکی تو و هرگز نبود ترک وفادار.سنائی.

ازیراکجا.

[اَ کُ] (حرف ربط مرکب)ازیراک. از این رو که :
پیامی رسانم ز هر دو رهی
بدان برز درگاه بافرهی
ازیرا کجا چشم آنشان نبود
که گفتار ایشان بشاید شنود.فردوسی.

ازیراکس.

[اَ کُ] (اِ)(1) اَزیراکُن. حَرجول. حَرجُل (نوعی ملخ).
(1) - Asyracos.

ازیراکه.

[اَ کِ] (حرف ربط مرکب)ازیراک. زیرا که. از این رو که. چونکه :
ازیرا که بی فرّ و برز است شاه
ندارد همی راه شاهان نگاه.فردوسی.

ازیریس.

[اُ] (اِخ)(1) شکل یونانی اسم ازیری که مصریان قدیم بیکی از خدایان عمدهء خویش میدادند. وی خدای آفتاب غروب کننده و حامی اموات، شوهر ایزیس و پدر هُروس بود. و رجوع بفرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ص 137 و ایران باستان تألیف پیرنیا ص 84 و 943 شود.
(1) - Osiris.

ازیز.

[اَ] (ع مص) سرد شدن. سردی. || سخت جوشیدن. || بجوش آمدن. || شدت سیر. || آواز کردن ابر از دور. || چیزی را سخت جنبانیدن. || درآمیختن چیزیرا. || افروختن آتش. || (اِ) جوش. || آواز جوش دیگ. غلغل. پُلغ پلغ. بانگ جوشیدن دیگ روئین. (مهذب الاسماء). بانگ دیگ جوشان :
آب حاضر باید و فرهنگ نیز
تا پزد آن دیگ سالم در ازیز.مولوی.
|| بانگ رعد. صوت رعد. تندر. || بانگ و فریاد و ناله. (برهان) :
هست از آهم آتش دوزخ ابیز
ناله ای از من ز تندر صد ازیز.منجیک.
کرد با او یک بهانه دلپذیر
که شدستم زین کنیزک من نفیر
زان سبب کز غیرت و رشک کنیز
مادر و فرزند دارد صد ازیز.مولوی.
صاحب براهین العجم ازیز را ظاهراً فارسی دانسته و به معنی بانگ و ناله گفته است (براهین العجم، باب معروفات واوی از زاء نقطه دار)، ولی کلمه عربی است.

ازیش.

[اَ] (حرف اضافه + ضمیر) ازو. از وی، چنانکه گویند ازیش بستان، یعنی ازو بگیر و از وی بستان. (برهان). ازش. رجوع به ازش شود. حسین خلف این کلمه را با این معنی آورده است، شاید در بعض لهجه ها بوده است لکن من نشنیده ام.

ازیغ.

[اَ] (اِ) نفرت و کینه. (غیاث از لطائف و رشیدی). دل سردی :
از دروغ توست جانم در ازیغ
از جفای توست ریشم پرستیم.ناصرخسرو.
و صحیح آن اریغ و آریغ است. و رجوع به آزیغ شود.

ازیغ.

[اُ زَ] (ع اِ) از اعلام عرب است.

ازیل.

[اَ یَ] (ع ص) آنکه میان هر دو ران وی دوری بود. (منتهی الارب). آنکه رانهایش از یکدیگر دور بود. (مهذب الاسماء).

ازیله.

[ ] (اِخ) شهری است [ به ناحیت مغرب ] بزرگ و یکی باره دارد سخت استوار و بازپس ترین شهری است که از وی باندلس روند. (حدود العالم). ظاهراً این صورت تصحیفی از اریوله است. رجوع به اریول و اریوله شود. و شاید ازیلی باشد.

ازیلی.

[اَ] (اِخ) شهری است در مغرب، اندر بلاد بربر، پس از طنجة در زاویهء خلیجی که بسوی شام کشد و بر آن سوری است متعلق بدماغه ای که در دریا پیش رود. سور مزبور زیباست و شراب اهالی از چاه هائی با آب خوشگوار است. ابن حوقل گوید: راه برقة بازیلی، از کنار بحرالخلیج تا دهانهء بحرالمحیط است و سپس از سمت چپ ببحرالمحیط متمایل شود. (معجم البلدان). و مؤلف قاموس الاعلام ترکی گوید: ازیلی قصبه ای است در اقصای مغرب بغاز سبته.

ازیم.

[اَ یَ] (ع ص) شتر که بانگ نکند. (منتهی الارب). اسجم.

ازیم.

[اَ] (اِخ) کوهی است در بادیه.

ازین.

[اَ] (حرف اضافه + صفت / ضمیر)مخفف از این. زین. من هذا. || (ص مرکب) (اشارهء وصف جنس) ازین گونه. ازین نوع. ازین قسم :
بپرسید از زال زر موبدی
ازین تیزهش راه بین بخردی.فردوسی.
اندر این میانه هر جا که ازین بزرگی را یعقوب [ لیث ] عمل داده بود چون یعقوب اندرگذشت عصیان بدل اندر کردند عمرو را و خواستند که ملوک طوایف کردند. (تاریخ سیستان). من [ سلطان محمود ] روا داشتمی... که این حق [ ماتمداری بوصالح ] بتن خویش گذاردمی اما مردمان ازین گویند و باشد که عیب کنند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 195).
از کوه فرودآمد زین پیری نورانی.سنائی.
کردم غمش بر جان گزین، بادش فدا صدجان ازین
جان گرچه باشد نازنین هرگز بجانان کی رسد.
سلمان ساوجی.
چرخ گوید که کشم پیش تو درهای نجوم
در زوایای ضمیر تو ازین بسیار است.
وحشی.
گر در خیبر بزور، بازوی حیدر گشاد
بسکه ازین قلعه را سایهء حق برگشاد.
کاتبی.
بسلامت نگذشته ست کسی از ره عشق
صد ازین قافله در رهگذر ما زده اند.
باقر کاشی.
پوشیده مرقعند ازین خامی چند
بگرفته ز طامات الف لامی چند
نارفته ره صدق و صفا گامی چند
بدنام کنندهء نکونامی چند.؟
|| چقدر. چه اندازه. چه بسیار. چه مایه. رجوع به از این و زین شود. || چنین. (غیاث اللغات بنقل از شرح گلستان خان آرزو): ازین جائی ندیده ام؛ یعنی چنین جائی ندیده ام. رجوع به از این و زین شود.

ازین.

[ ] (ص) خنثی. (مؤید الفضلاء از الغنیه و شرفنامه).

ازین.

[اَ یَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زینت. آراسته تر. بزینت تر.

ازینان.

[اِ یِ] (ع مص) آراسته شدن. زینت گرفتن. ازدیان. آراسته گردیدن. (منتهی الارب).

ازین پس.

[اَ پَ] (ق مرکب) مخفف از این پس. از حالا. از این ببعد :
بدو گفت هرگز تو در خان من
ازین پس نباشی نگهبان من
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار
کزین پس نیابی تو از بخت بهر
بمن چون دهی کدخدائی شهر.
فردوسی.
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
ازین پس جز او(1) را نخواهند شاه.
فردوسی.
|| پس از این :
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود
ازین پس بگو کافرینش چه بود.فردوسی.
(1) - ایرج.

ازینجا.

[اَ] (حرف اضافه + اسم) مخفف از اینجا. از این مکان. || (حرف ربط مرکب) ازین سبب. برای این. بدین علت :
مگر مار بر گنج ازینجا نشست.نظامی.

ازین رو.

[اَ] (حرف ربط مرکب) رجوع به از این رو شود.

ازین سان.

[اَ] (ص مرکب، ق مرکب)مخفف از این سان. از این گونه. از این قبیل. زینسان (مخفف آن) :
بود دانشومند و هم پهلوان
نبیند کسی پیر زینسان جوان.فردوسی.
برین دشت ازینسان بکین آمدم
نه از بهر گاه و نگین آمدم.فردوسی.
همه بوم ما را ازینسان بر است
اگر زر و سیم است اگر گوهر است.
فردوسی.

ازین سپس.

[اَ سِ پَ] (ق مرکب) مخفف از این سپس. بعد از این. من بعد.

ازین سو.

[اَ] (حرف اضافه + صفت + اسم) مخفف از این سو. از این جهت. از این طرف :
ازین سو و زان سو پرستندگان
پس پشت و پیش اندرون بندگان.فردوسی.

ازین قرار.

[اَ قَ] (ق مرکب) مخفف از این قرار. ازین گونه. ازین قبیل. از این نوع. بهمین وجه :
بزیر خاک دلم گر ازین قرار طپد
برون خاک فتد پیکرم چو سنگ مزار.طغرا.

ازینکه.

[اَ کِ] (حرف ربط مرکب) رجوع به از اینکه شود.

ازین گونه.

[اَ گو نَ / نِ] (ق مرکب) مخفف از این گونه. از این قبیل. ازین سان. زین گونه (مخفف آن) :
همه مرزها کرد بی تاروپود
همی رفت ازین گونه تا کاسه رود.فردوسی.
چنین داد پاسخ که ای شهریار
چه زین گونه جوئی همی کارزار.فردوسی.

ازینونت.

[اَ نَ وَ] (اوستایی، ص)(1)مسلح و در اوستا صفت طهمورث است(2) و همین کلمه است که در نوشته های پهلوی «زیناوند» شده است. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 266 ح).
(1) - Azinauant. (2) - و گاه نیز: Zaenavant

ازینه.

[ ] (اِخ) اینه قازطاغی بازاری. نام قصبهء مرکز قضا در سنجاق «بیغا» در 12 هزارگزی جنوبی قلعهء سلطانیه در کنار رودی کوچک که بنهر مندرس فرومیریزد و قریب 4000 تن سکنه دارد. قضای ازینه محدود است از سمت شمال به قسمت شمال غربی لوا و از طرف مغرب بدریا و از جانب مشرق بقلعهء سلطانی و از جهت جنوب آن قضای آیواجق، این قضا از طرف شمال ناحیهء قوم قلعه و در مشرق ناحیهء بیرامیج را شامل است و دارای 130 قریه و 18 محلهء قصبه و مشتمل است بر 7342 خانه و 35438 تن سکنه و از آن 4500 تن از اهالی روم و چند صد تن ارمنی و یهودی و بقیه همه مسلمانانند. در داخل این قضا 182 جامع و مسجد و 135 مکتب و 6 مدرسه و 3 تکیه و 10 کلیسا و یک بیمارستان و 7 کاروانسرا و 5 حمام و 75 آسیا و 61145 دونم(1) باغ و باغچه موجود است. محصولات آن عبارت است از: حبوبات متنوعه و انگور و میوه های دیگر و زیتون و پنبه و عسل و غیره. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - چهل گام مربع یک دونم است.

ازینه.

[ ] (اِخ) رجوع به اینه آباد و سرای کویی و قاموس الاعلام ترکی شود.

ازیو.

[ ] (اِخ) شهرکیست بخراسان به آخر عمل گوزگانان و اندر بیابانهای این شهر مقدار بیست هزار مرد است عرب، مردمانی اند با گوسپندان و شتران بسیار و امیرشان از حضرت ملک گوزگانان رود و صدقات بدو دهند و این عرب توانگرترند از همهء عرب که اندر خراسانند پراکنده بهرجائی. (حدود العالم).

ازیه.

[اَ یَ] (ع ص) ماده شتر که جز در ازاء آب نخورد. (از منتهی الارب).

ازیها.

[اِ] (اِخ)(1) شهری است به اسپانیا، از ایالت سِویل، در ساحل رود هِنیل، دارای 30000 تن سکنه.
(1) - Eceja (eziha).

ازیهر.

[اُ زَ هِ] (اِخ) موضعی بیمامه بنی وعلة الجرمیین را (از جرم بن زبان از الحاف بن قضاعة) و در آن نخلستان بسیار است. (معجم البلدان).

ازیینان.

[اِزْ] (ع مص) آراسته کردن. (منتهی الارب).

اژخ.

[اَ ژَ] (اِ) دانه های سخت که از اعضا برمی آید و درد نمیکند و بعربی ثؤلول گویند. (برهان). غُدّه ای در زیر پوست که با دست آنرا توان جنبانید. آژخ. (جهانگیری). آزخ. سِلعة. ثؤلول. (منتهی الارب). زگیل. سِگل. واژو. وارو. بالو. کوک. زخ. پالو.

اژخ ناک.

[اَ ژَ] (ص مرکب) که اژخ بسیار دارد: ثُؤْلِلَ جسده (علی المجهول)؛ اژخ ناک گردید جسم او. (منتهی الارب).

اژد.

[اِ ژِ] (اِخ)(1) ژان. مبلغ مسیحی، متولد در سِنجِن (نروژ). وی تعلیمات انجیل را در سواحل گروئنلند منتشر ساخت. (1686 - 1758 م.).
(1) - Egede (Jan).

اژدر.

[اَ دَ / اِ دَ] (اِ)(1) مار بزرگ. (برهان). مار بزرگ جثه. (غیاث اللغات). اژدرها. اژدها. تنّین. ثعبان. (بحر الجواهر). بَرغَمان. بُرسان. در اساطیر قدیمه نام ماری بغایت عظیم که از دهان آن آتش بیرون میریخته است :
وزین هفت سر اژدر عمرخوار
بپرهیزد آنکو بود هوشیار.لبیبی.
|| سر علم و رایت. (برهان). || تُرپی.(2) تُرپیل. تورپیل. (فرهنگستان). رجوع به تُرپی و تورپیل شود. || (اِخ)(3) شکلی است در فلک بصورت اژدها که آنرا رأس و ذنب نیز گویند. (غیاث اللغات). تنّین. اژدهای فلک. و رجوع به ثوابت شود. و رجوع به اژدرها و اژدها شود.
(1) - Dragon.
(2) - Torpille.
(3) - Dragon.

اژدرافکن.

[اَ دَ اَ کَ] (نف مرکب، اِ مرکب)(1) کشتی های بخاری کوچک و دراز که تُرپیل بطرف کشتیهای دشمن افکند. (فرهنگستان).
(1) - Torpilleur.

اژدرانداز.

[اَ دَ اَ] (نف مرکب، اِ مرکب)(1)آلتی است دراز شبیه بلولهء توپهای بزرگ که در کشتی های اژدرافکن برای انداختن ترپیل بطرف کشتی های دشمن تعبیه کنند. (فرهنگستان).
(1) - Lance torpille.

اژدردر.

[اَ دَ دَ] (نف مرکب) اژدردرنده. که اژدها درد.

اژدرشکار.

[اَ دَ شِ] (نف مرکب / ص مرکب) صیدکنندهء اژدها. شکنندهء اژدها :
ترک خدنگ افکن سندان گزار
بر همه شیرافکن اژدرشکار.
امیرخسرو.

اژدرها.

[اَ دَ] (اِ) مار بزرگ. (برهان). مار بزرگ جثه. (غیاث اللغات). ماری عظیم بزرگ و دهان فراخ باز گشاده، و عرب ثعبان گویند. مؤلف برهان و غیاث اللغات گویند: این کلمه جمع اژدر نیست بلکه اژدرها لفظ مفرد است. اژدها. (لغت فرس) (جهانگیری). تنّین. (زمخشری) :
یکی صمصام دشمن کش(1) عدوخواری چو اژدرها
که هرگز سیر نبود وی ز مغز و از دل اعدا.
دقیقی (از اوبهی).
یکی اژدرها که چندِ کوهی بود. (تاریخ سیستان).
چو باد از کوه و از دریاش راند بر هوا ماند
بکوشان پیل و کرگندن بجوشان شیر و اژدرها.
شمعی (از فرهنگ اسدی).
نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح
که برین راه یکی منکر و صعب اژدرهاست.
ناصرخسرو.
گر باخردی چرا نپرهیزی
ای خواجه از این خورنده اژدرها.
ناصرخسرو.
مویها بر تنم چو پنجهء شیر
بند بر پای من چو اژدرها.مسعودسعد.
گر از آتش همی ترسی بمال کس مشو غره
که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها.
سنائی.
جامع [ فرّاش ] در طلب قصاص چون پلنگ و شیر می غرّید و چون نهنگ و اژدرها میدمید. (راحة الصدور).
گنج را بر سر اگر رسم بود اژدرها
گنج حسنی و تو را زلف چو ثعبان بر سر.
کمال اسماعیل.
هر خسی را این تمنا کی رسد
موسئی باید که اژدرها کشد.مولوی.
مهربانی مر ترا آگاه کرد
که بجه زود ارنه اژدرهات خورد.مولوی.
گرچه کس بی اجل نخواهد مُرد
تو مرو در دهان اژدرها.سعدی.
|| رایت. سر علم. (برهان). علمی بصورت اژدها. (مؤید الفضلاء). || تیغ. (مؤید الفضلاء). || جِ اژدر. رجوع به اژدر و اژدها شود. || (ص) مردم شجاع و دلاور. (برهان). بهادر. دلیر. (آنندراج). || خشمگین. (برهان). || پادشاه ظالم عموماً. (برهان). || (اِخ) ضحاک ماران خصوصاً. (برهان) (مؤید الفضلاء). ازدهاک. || افراسیاب. (مؤید الفضلاء).
(1) - ن ل: اعداکش، فرعون کش.

اژدن.

[اَ ژْ/ژَ/ژِ دَ] (مص) آژدن. آجیدن. رجوع به آجیدن و آژدن شود.

اژده.

[اَ ژْ/ ژَ/ ژِ دَ / دِ] (اِ) ناهمواری و درشتی سوهان. (غیاث اللغات). آژده. رجوع به آژده شود.

اژدها.

[اَ دَ] (اِ) مار.(1) مار بزرگ. (برهان). ماری بس بزرگ. (جهانگیری) :
نگه کرد پیشش یکی مار دید
که آن چادر خفته اندرکشید
ز سر تا بپایش ببوئید سخت
شد از پیش او سوی برور درخت
چو مار سیه بر سر دار شد
سر کودک از خواب بیدار شد
چو آن اژدها شورش آن بدید
بدان شاخ باریک شد ناپدید.فردوسی.
بیشه ها بی شیر کردی دشتها بی اژدها
قلعه ها بی مرد کردی شهرهابی شهریار.
فرخی.
در مثال ذیل، ممکن است قسمی از بوا(2)باشد : سلطان بوقت مراجعت از سومنات یکی از شکره داران او اژدهائی بزرگ را بکشت و پوست آن بیرون کشیدند، طول آن سی گز بود و عرض آن چهار گز... اگر کسی را این سخن قبول نیفتد بقلعهء غزنین رود و آن پوست که از در بر مثال شادروان آویخته است ببیند. (جهانگشای جوینی از تاریخ بیهقی). || جانوری اساطیری بشکل سوسماری عظیم دارای دو پر، که آتش از دهان می افکنده و پاس گنجهای زیرزمین میداشته است.(3) بَرغمان. بُرسان. تنّین. (ربنجنی) (مفاتیح) (صراح). اژدر. اژدرها. (اوبهی). ثعبان. (دهار) (نصاب) :
به نخجیر شد شهریار دلیر
یکی اژدها دید چون نره شیر
ببالای آن موی بد بر سرش
دو پستان بسان زنان در برش
کمان را بزه کرد و تیر خدنگ
بزد بر بر اژدها بی درنگ.فردوسی.
به بزم اندرون آسمان وفاست
به رزم اندرون تیزچنگ اژدهاست.فردوسی.
سوی میسره نامبردار شیر
زواره که بد اژدهای دلیر...فردوسی.
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به.فردوسی.
ولیکن چو جان و سر بی بها
نهد بخرد اندر دم اژدها
چه پیش آیدش جز گزاینده زهر
کش از آفرینش چنین است بهر.فردوسی.
چه پرهیزی از تیزچنگ اژدها
که گر زآهنی زو نیابی رها.فردوسی.
همی گفت اگر اژدهای دژم
بیاید که گیتی بسوزد بدم.فردوسی.
سر پایه ها [ ی تخت ] چون سر اژدها
ندانست کس گوهرش را بها.فردوسی.
هزبر جهانسوز و نراژدها
ز دام قضا هم نیابد رها.فردوسی.
بیامد بسان یکی اژدها
کزو شیر گفتی نیابد رها.فردوسی.
برآمد بر این روزگار دراز
کشید اژدها را بتنگی فراز.فردوسی.
بدو گفت شنگل که چندی بلاست
بر این بوم ما بر یکی اژدهاست
بخشکی و دریا همی بگذرد
نهنگ دم آهنج را بشکرد
توانی مگر چاره ای ساختن
از او کشور هند پرداختن.فردوسی.
یکی اژدها بود بر خشک و آب
بدریا گه و گاه در آفتاب...فردوسی.
دل اژدها را خرد بشکرد.فردوسی.
روز رزم از بیم او در دست و در پای عدو
کندها گردد رکیب و اژدها گردد عنان.فرخی.
مخالفان تو موران بدند و مار شدند
برآر زود ز موران مارگشته دمار
مده زمانشان زین بیش و روزگار مبر
که اژدها شود ار روزگار یابد مار.
مسعود رازی.
بسپاریم دل بجستن جنگ
در دم اژدها و یشک نهنگ.عنصری.
اگر بر اژدها و شیر جنگی
بجنباند عنان خنگ زیور...عنصری.
چه کند کار جادوی فرعون
کاژدهائی شد این عصای کلیم.(4)
ابوحنیفهء اسکافی.
زن و اژدها هر دو در خاک به
وزین هر دو روی زمین پاک به.اسدی.(5)
کنون آمده ست اژدهائی پدید
کز آن اژدها مه دگر کس ندید
از آنگه که گیتی ز طوفان برست
ز دریا برآمد بخشکی نشست
گرفته نشیمن شکاوند کوه
همی دارد از رنج گیتی ستوه
میان بست بایدش بر تاختن
وز آن زشت پتیاره کین آختن...
درآمد بدان دره آن نامدار [ گرشاسب ]
یکی کوه جنبان بدید آشکار
بر آن پشته بر، پشت سایان بکین
ز پیچیدنش جنبش اندر زمین
چو تاریک غاری دهن پهن و باز
دو یشکش چو شاخ گوزنان دراز
بدود و نفس در دو چشمش ز نور
درفشان چو در شب ستاره ز دور
ز تَفّ دهانش دل خاره موم
ز زهر دمش باد گیتی سموم
گره در گره خم دم تا بپشت
همه سرش چون خار موی درشت
پشیزه پشیزه تن از رنگ نیل
ازو هر پشیزی مه از گوش پیل
گهی چون سپرها فکندیش باز
گهی همچو جوشن کشیدی فراز
تو گفتی که بُد جنگئی در کمین
تنش سربسر آلت جنگ و کین
همه کام تیغ و همه دم کمر
همه سر سنان و همه تن سپر
چو بر کوه سودی تن سنگ رنگ
بفرسنگ رفتی چکاچاک سنگ.اسدی.
زآرزوی حسی پرهیز کن
آرزو ایرا که یکی اژدهاست.ناصرخسرو.
و مر شجاعت را بر این مثال صورت کرده اند، چو نخجیری باقوت سر او چون سر شیری که آهن میخاید، پای وی چون سر اژدهائی که آتش میدمد. (نوروزنامه). نظر در قعر چاه افکند [ مرد ] اژدهائی سهمناک دید... در کام اژدها قرار خواهد گرفت... بیچاره حریص در دهان اژدها خواهد افتاد... اژدها را بمرجعی مانند کردم که بهیچ تأویل از آن چاره نتوان کرد. (کلیله و دمنه).
زرق سیماب و رسن هرگز کجا ماند بجای
چون برآید ناگه از دریای قدرت اژدها.
سنائی.
جوشان چو اژدها و ز آسیبشان بکوه
در سنگ سال و مه چو کف اژدها نهان.
عبدالواسع جبلی.
دستش بنیزه ای که علی الروس اژدهاست
اقلیم روس را بتعَدّا برافکند.خاقانی.
تا ترکشت اژدهای موسی
بنمود مجوس مخبران را.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 34).
در روم ز اژدهای تیرت
زهر است نواله قیصران را.خاقانی.
بده جام فرعونیم کز تزهّد
چو فرعونیان زاژدها می گریزم.خاقانی.
شه چو در رهگذر بلا را دید
اژدها شد چو اژدها را دید.نظامی.
از نوی انگور بود توتیا
وز کهنی مار شود اژدها.نظامی.
روز و شب از قاقم و قندز جداست
این دلهء پیسه پلنگ اژدهاست.نظامی.
|| در کتابها اژدها را شبیه کروکدیل نقش میکنند و در صحرای تخت جمشید قسمی بزمجهء بزرگ یافت میشود و معرکه گیران هم نوعی سوسمار بزرگ بنام کرتنکله(6) در بساط خویش زنجیر کرده بمردم نشان دهند. از این بیت خسروی نیز همین معنی مستفاد میشود (بمناسبت مروارید) :
این حقه نابسوده مروارید
اژدها بر گذار تو به کمی(7).
و هاکس مؤلف قاموس کتاب مقدس آنرا با نهنگ یکی داند و گوید: اژدها (حزقیال 29: 3 و 32: 2) حیوانی است از جنس سوسمار، طولش 15 قدم و بواسطهء ششهای خویش تنفس کند و بر زیر آب ماندن توانا و قادر است و بدخلق و زورمند و بدنش با پولکهای درشت که هر گونه تیر و نیزه و حربه را متحمل تواند شد، پوشیده شده است، و فکینش دارای دندانهای دراز و تیز است و چون حیوانی یا انسانی در آبی که نهنگ در آن است افتد فوراً نهنگ وی را در زیر آب کشیده در آنجا میخورد و البته مشابهات این حیوان با صفات مذکورهء لویاتان پوشیده نخواهد ماند (ایوب 41) و نهنگ در آبهای نیل فوقانی بسیار و در ایام فراعنه نیز در آبهای مصر موجود بوده است لکن اکنون وجود ندارد. بعضی گویند که قسمی از آنها در آبهای زرقاء که در جنوب کرمل واقع است، یافت میشود. || سر علم و رایت. (برهان). علم اژدهاپیکر.(جهانگیری). ایرانیان باستان صورت اژدهائی بر سرنیزهء خود میکردند و رومیان نیز در عصر طرایانوس (تراژان) آنرا از ایران تقلید کردند :
در سایهء اژدهای رایت
روید بدل گیاه ارقم.سیف اسفرنگی.
اژدهای علم عزم ورا بهر عدو
عقرب از پیش دوان نیشش در دنبال است.
سلمان ساوجی.
گشاده دهان اژدهای علم
که شیر فلک را درآرد بدم.؟
|| مجازاً، اسب درشت اندام و قوی :
تهمتن بپوشید ببر بیان
نشست از بر اژدهای دمان.فردوسی.
|| شمشیر(8) :
به آوردگه رفت چون پیل مست
پلنگی بزیر اژدهایی بدست.فردوسی.
یکی اژدها بود در چنگ شیر
بدست علی ذوالفقار علی.ناصرخسرو.
|| (اِخ) مخفف اژی دهاک. ضحاک. (برهان) :
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست و برآورد ز ایران دمار
سر بابت از مغز پرداختند
مر آن اژدها را خورش ساختند.فردوسی.
بجای سرش زان سر بی بها
خورش ساختند از پی اژدها.فردوسی.
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد و خاک.فردوسی.
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر چرخ، دادم دهد از فراز
ببرم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاک پاک
بباید شما را کنون گفت راست
که آن بی بها اژدهافش کجاست
بر او خوبرویان گشادند راز
مگر کاژدها را سر آید بگاز.فردوسی.
ز یک میل کرد آفریدون نگاه
یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه...
بدانست کان خانهء اژدهاست
که جای بزرگی و جای بلاست.فردوسی.
بر آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر.فردوسی.
همه شهر دیده بدرگاه بر
خروشان بر آن روز کوتاه بر
که تا اژدها را برون آورید [ فریدون ]
ببند کمندی چنانچون سزید.فردوسی.
بدان تا جهان از بد اژدها
بفرمان و گرز من آید رها.فردوسی.
همانست کز گوهر اژدهاست
و گرچند بر تازیان پادشاست.فردوسی.
یا لعاب اژدهای حمیری
بر درفش کاویان خواهم فشاند.خاقانی.
-دوش اژدها؛ ضحاک :
چه مایه کشیدیم رنج و بلا
ازین اهرمن کیش دوش اژدها.فردوسی.
و رجوع به اژدهادوش شود.
|| (اصطلاح نجوم) تنین. اژدر. رجوع به کلمهء ثوابت در همین لغت نامه شود. || (ص، اِ) شجاع و دلاور. (جهانگیری) (برهان) (شعوری) :
همیدون به دل گفت دیو سپید
که از جان شیرین شدم ناامید
گر ایدونکه از چنگ این اژدها [ رستم ]
بریده پی و پوست یابم رها
نه مهتر نه کهتر ز نام آوران
ببینند رویم بمازندران.فردوسی.
اگر شاه کاوس یابد رها
تو رستی ز چنگ بد اژدها [ رستم ]
وگرنه بیارای جنگ مرا
بگردن بنه پالهنگ مرا.
فردوسی.
شه چو در رهگذر بلا را دید
اژدها شد چو اژدها را دید.نظامی.
|| خشمگین. (شعوری). قهرآلوده. (برهان). || پادشاه ظالم (عموماً). (جهانگیری) (برهان). || نوعی آتشبازی. (آنندراج) :
چو آن پرفسون برد افسون بکار
ز دم اژدها ریخت تخم بهار.
وحید (در وصف آتشباز).
|| دیو(9) :
نشاید کزین پس چمیم و چریم
دگر خویشتن تاج را پروریم
که شاه جهان در دم اژدهاست
بر ایرانیان بر چه مایه بلاست.فردوسی.
-اژدهای پرنده در کتاب اشعیا 41: 92 و -03 : 6 آمده است و مؤلف قاموس مقدس -گوید: باید دانست که تشبیهی که در این آیه -کرده است از روی مجاز است و حقیقةً -مقصود افعیهای صحرائی است که در سرعت -جریان و حمله مشهورند.؛ (قاموس کتاب مقدس).
-مثل اژدها؛ پرخوار.
- || شوخ دیده.
(1) - فهرست ولف.
(2) - Boa.
(3) - Dragon. (4) - فالقی عصاه فاذا هی ثعبان مبین. (قرآن 7/107).
(5) - تضمین از فردوسی.
(6) - کرتنکله همریشهء کرکدیلوس Crocodilusلاتینی است.
(7) - یعنی بکمین.
(8) - فهرست ولف.
(9) - فهرست ولف.

اژدهاپاره.

[اَ دَ رَ / رِ] (ص مرکب) یا اژدهاباره. مانند اژدها. یا آنکه سر و کار با اژدها دارد، و مجازاً، ضحاک :
فریدون به آن اژدهاپاره مرد
به آن قوت اژدهایی چه کرد.نظامی.

اژدهاپیکر.

[اَ دَ پَ / پِ کَ] (ص مرکب)که در شکل و هیئت مانند اژدها باشد :
شنودند کآنجا یکی مهترست
پر از هول شاه اژدهاپیکرست.فردوسی.
تو شاهی و گر اژدهاپیکری
بباید بدین داستان داوری.فردوسی.
به طَمْعِ بزرگیم بدْهی بباد
بدان اژدهاپیکر دیوزاد.اسدی.
|| که نقش اژدها دارد :
درفشش ببین اژدهاپیکر است
بر آن نیزه بر، شیر زرین سر است.فردوسی.

اژدهاچشم.

[اَ دَ چَ / چِ] (ص مرکب) که دیده ای چون دیدهء اژدها دارد یا شوخ چشم :
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهاچشم ناپاک را.فردوسی.

اژدهاخوی.

[اَ دَ] (ص مرکب)تندخوی. زشت خُلق :
که این اژدهاخوی مردم خیال
نهنگی است کآورده بر ما وبال.نظامی.

اژدهادل.

[اَ دَ دِ] (ص مرکب) که دل چون اژدها دارد. قوی دل. پرجرأت :
بینی از اژدهادلان صف زدگان چو مورچه
خانهء مورچه شده چرخ ورای معرکه.
خاقانی.

اژدهادوش.

[اَ دَ ها] (اِخ) لقبی که ضحاک را داده اند بدان جهت که از دوش او دو مار رسته بود :
بدید او [ کاوه ] چو بدعهد ضحاک را
چنان اژدهادوش ناپاک را.فردوسی.
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را.فردوسی.
رجوع به اژدها و دوش اژدها شود.

اژدهاسار.

[اَ دَ] (ص مرکب) اژدهاسر. که سری مانند اژدها دارد :
نگه کرد شاه آن یلی یال و برز
بکف کوه کوب اژدهاسار گرز.اسدی.

اژدهافش.

[اَ دَ فَ] (ص مرکب)اژدرمانند. همچون اژدرها. اژدهامنظر. اژدرصورت :
کی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
بدان اژدهافش یل نامدار
فزون گرد شد مردم از صد هزار.اسدی.
|| اژدهاشکل (درفش) :
وز آن رستمی اژدهافش درفش
شده روی خورشید تابان بنفش.فردوسی.
یکی اژدهافش درفشی بپای
تو گفتی همی اندرآید ز جای.فردوسی.
پدید آمد آن اژدهافش درفش
شب تیره و روی گیتی بنفش.فردوسی.
همانگه یکی اژدهافش درفش
پدید آمد و گشت گیتی بنفش.فردوسی.
ز دیبا یکی سبز پرده سرای
یکی اژدهافش درفشی بپای.فردوسی.
سپهدار با اژدهافش درفش
برو کرده از گرد گیتی بنفش
درفشیش داد اژدهافش سیاه
جهان پهلوان خواندش اندر سپاه.اسدی.
درآورد پیش اژدهافش درفش
شد از تیغ هامون چو گردون بنفش.اسدی.
|| (اِخ) ضحاک :
به ایوان ضحاک بردندشان
بدان اژدهافش سپردندشان.فردوسی.
برآمد بر این روزگاری دراز
که شد اژدهافش بتنگی فراز.فردوسی.
خجسته فریدون ز مادر بزاد...
جهان را یکی دیگر آمد نهاد.
فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج1 ص44).
بباید شما را کنون گفت راست
که آن بی بها اژدهافش کجاست.فردوسی.

اژدهاک.

[اَ ژِ دَ / اَ دَ] (اِخ) ضحاک. (جهانگیری). ضحاک ماران. (برهان). ازدهاک. آژی دهاک. اَزی دهاک. ازدهاق (معرّب). طبری گوید: بیوراسب، و هو الازدهاق و العرب تسمیه الضحاک فتجعل الحرف الذی بین السین و الزای(1) فی الفارسیة ضاداً و الهاء حاءاً و القاف کافاً :
ایا شاهی که ملک تو قدیم است
نیابت برد تخت از اژدهاکا.(2)دقیقی.
جمشید تاج دار بیک اره سر برید
ده آک اژدهاک اسیر دو مار شد.
عبدالقادر نائینی.
ضحاک بیوراسپ... و پارسیان ده آک گفتندی از جهت آنکه ده آفت و رسم زشت در جهان آورد از عذاب و آویختن و فعلهاء پلید، و آک را معنی زشتی و آفت است، پس چون معرب کردند سخت نیکو آمد: ضحاک، یعنی خندناک، و اژدهاک نیز گفتند سبب آن علت بود که بر کتف بود، یعنی اژدهااند که مردم را بیوبارند. (مجمل التواریخ و القصص صص 25 - 26). رجوع به ضحاک و داستانهای ایران قدیم تألیف پیرنیا صص 21 - 22 شود. || آستیاگس. آخرین پادشاه سلسلهء ماد. اسم این شاه را هرودت آستیاگس نوشته و کتزیاس آستی گاس. راجع به اسامی پادشاهان ماد هشت جدول بدست آمده، پنج از هرودت و سه از کتزیاس. در سه جدول از هشت جدول مذکور اسم این شاه اژدهاک نوشته شده، نبونید پادشاه بابل اسم او را ایخ توویگو نویسانده و محققاً معلوم نیست که آستیاگس، آستی گاس و نیز ایخ توویگو مصحف چه اسمی است، ظن قوی این است که مصحف اژدهاک می باشد، زیرا مارآپاس کاتینا(3) مورخ ارمنستان هم اسم او را چنانکه بیاید آشداهاک نوشته که همان اژدهاک است. بهرحال او پسر هووخشتر بود و مدت سلطنتش موافق روایات هرودت از 584 تا 550 ق. م. در زمان او دولت ماد منقرض شد و وقایع چنین بود:
اوضاع آسیای غربی: وقتی که این شاه بتخت نشست، دولت ماد بزرگترین دولت آسیای غربی بشمار میرفت و ابهتی، که هووخشتر به ماد داده بود دلالت میکرد بر اینکه این دولت آتیهء درخشان تری خواهد داشت، ولی برخلاف انتظار، چنانکه در جای خود بیاید، دیری نگذشت که دولت مزبور بدست کوروش بزرگ منقرض شد (550 ق. م.). اژدهاک در بدو سلطنت خود خواست به جهانگیریهای هووخشتر ادامه دهد، ولی بزودی دریافت که اوضاع آسیای غربی و موقع دول همجوار مانع از این کار است، زیرا اگر او میخواست از طرف مغرب توسعه یابد میبایست با دولت لیدی و بابل بجنگد. دولت اولی بواسطهء زحمات آلیات و کرزوس قوی بود، با یونانیها و مصر روابط دوستانهء محکمی داشت و بعلاوه دختر آلیات ملکهء ماد بود. بابل هم پادشاهی داشت، مانند بخت النصر فعال و بااراده و درافتادن با چنین سلطانی صلاح ماد نبود، بخصوص که خواهر اژدهاک ملکهء ماد بشمار میرفت. از طرف دیگر لیدیه و بابل هم، چون قوت ماد را می دیدند نمیخواستند بهانه ای برای جنگ ایجاد کنند. این بود که تقریباً در مدت سی سال صلح و آرامش مختل نشد و در این مدت بخت النصر استحکامات بابل را قوی کرد و این شهر را به اندازه ای آراست که بابل مجدداً مقام سابق خود را بازیافت و آنرا عروس شهرها و پایتخت آسیا گفتند. بعد از بخت النصر دوم، در میان جانشینان او کسی پیدا نشد که کارهای او را دنبال کند. نفاق داخلی، که بواسطهء وجود بخت النصر قوی و بااراده موقتاً فرونشسته بود، مجدداً شروع شد، چند نفر بتخت نشسته بزودی کشته شدند یا درگذشتند و بالاخره کاهنان بابل شخصی را نبونید (به بابلی نبونه خید) نام، که از خانوادهء سلطنت نبود، بتخت نشاندند. از لوحه هائی که در بابل یافته اند، معلوم میشود که پدر این شخص کاهن معبد سین یعنی رب النوع ماه در حرّان بوده و شاید قرابتی با خانوادهء سلطنت آسور داشته. بهرحال او شخصی نبود که بتواند در چنین موقع باریک دولت بابل را اداره کند و فقط از این جهت او را بتخت نشاندند که در کنگاش کاهنان بر ضدّ پادشاه قبل شرکت داشت. با وجود این سستی داخلی آرامش بابل بواسطهء ابهتی که دولت مزبور در زمان بخت النصر یافته بود، دوام داشت. سوریه حرکتی نمیکرد. حتی صور از بابل میخواست کسی را برای پادشاهی بدانجا بفرستد و مصر هم به مستملکات بابل طمع نمیورزید، ولی دولت ماد، که بخوبی از اوضاع داخلی بابل آگاه بود، موقع را مناسب دید که خیال دیرین خود را راجع به توسعهء مملکت از طرف مغرب به موقع عمل بگذارد و پادشاه ماد با قشونی داخل بین النهرین گردید. کیفیات این جنگ معلوم نیست و حتی نمیدانیم مصادمهء بین فریقین روی داده یا نه، ولی از لوحه های نبونید پیداست که او از این پیش آمد بسیار مکدر بوده، ولی نه از جهت سیاسی، بلکه از این جهت که نیت او در تعمیر معبد سین در حران به تأخیر افتاده بود. لوحه های او غالباً پر است از اطلاعات راجع به آثار عتیقهء بابل، بمعابد و استوانه هائی که در پی های معابد قدیم می یافت و نیز راجع بسلاطین بسیار قدیم بابل و اکد و غیره. از قشون کشی پادشاه ماد هم، اگر اطلاعی میدهد، بطور اجمال و بمناسبت معبد حران است. از یک لوحهء او چنین مستفاد میشود که اگر کوروش بر پادشاه ماد خروج نکرده بود، جنگ ماد و بابل امتداد می یافت.
قیام کوروش بر پادشاه ماد: راجع به این واقعه اسنادی که وجود دارد عبارت است از نوشته های مورخین قدیم مانند هرودوت، کتزیاس و غیره که چون بیشتر راجع به صباوت و جوانی کوروش و کارهای اوست، جایش در تاریخ دورهء پارسی است و بیاید. تفاوتهایی هم در نوشته های مورخین دیده میشود که در جای خود ذکر خواهد شد. خلاصهء تمام این نوشته ها این است که کوروش بر پادشاه ماد یاغی شد و در نتیجهء جنگ یا جنگهائی همدان را گرفته دولت ماد را منقرض کرد، فقط گزنفون، چنانکه در موقع خود ذکر خواهد شد، تسلط کوروش را بر ماد بطور دیگر شرح داده. بالاتر گفته شد که در حفریات بابل لوحه ای از نبونید بدست آمده. پادشاه بابل در این لوحه مفاد خوابی را که دیده بیان کرده و در آخر آن اشاره به بهره مندی کوروش و انقراض ماد میکند. این است مفاد لوحه: مردوک، آقای بزرگ و [ سین ]، یعنی نور آسمان و زمین، از دو طرف من ایستاده بودند. مردوک بمن گفت: نبونید پادشاه بابل، آجر تهیه کن و معبد [ اخول خول ] را بساز تا [ سین ] آقای بزرگ در آنجا سکنی گزیند. من با کمال فروتنی به مردوک آقای خدایان، گفتم معبدی را که تو نشان میدهی مادی ها و قشون بسیار آنها محاصره کرده اند. مردوک بمن جواب داد مادیهائی که تو از آنها سخن میرانی، دیگر وجود ندارند، چنانکه مملکت، پادشاه و اعوان و انصار او دیگر وجود ندارند. در سال سوم، آنها [ یعنی پارسیها ] به جنگ او [ یعنی پادشاه ماد ] رفتند و کوروش پادشاه [ انشان ]، خادم جوان او [ یعنی مردوک ] با قوای خود افواج مادی را متفرق کرد و ایخ توویگو پادشاه ماد را اسیر کرده به مملکت خود فرستاد، نبونید از این پیش آمد غیرمترقب مشعوف بود، چه می پنداشت که این واقعه او را به اجرای خیال خود، یعنی تصرف حرّان و ساختن معبدی برای [ سین ]در آنجا نزدیک کرده و نمیدانست که چند سال بعد خود بابل هم بدست کوروش خواهد افتاد. از مضمون لوحه چنین استنباط میشود که مادیها در این جنگ نسبت به بابلیها بهره مند بوده اند و قیام کوروش بر ماد موقتاً بابل را از دست رقیب قوی خلاصی بخشیده.
دربارهء اژدهاک (ایخ توویگوی بابلی ها یا آستیاگس یونانی ها) نمیتوان قضاوت کرد، زیرا نوشته های مورّخین قدیم نسبت به او متضاد است: هرودوت او را جبار و شدیدالعمل دانسته، کتزیاس بعکس او را پادشاهی رئوف معرفی کرده و نیکلائوس دمشقی او را ستوده. بعضی مانند نلدکه عقیده دارند که نوشته های هرودوت راجع به آخرین پادشاه ماد از گفته های خانوادهء «هارپاگ» وزیر ایخ توویگو است و چون این خانواده، چنانکه بیاید، دشمن شاه ماد بود، او را بد توصیف کرده. اما گفته های نیکلائوس دمشقی را هم اغراق آمیز میدانند. نتیجه این میشود که راجع به شخص آستیاک یا اژدهاک از جهت فقدان مدارک صحیحه نمیتوان چیزی گفت.
در پایان این مبحث لازم است علاوه کنیم: مارآپاس کاتینا مورخ ارمنستان عقیده داشت که اژدهاک در جنگی با تیگران پادشاه ارمنستان و دوست کوروش بقتل رسید. مورخ مذکور گوید (کتاب 18 - 22 مستخرج از کتاب موسی خورن): از جهت دوستی تیگران با کوروش، اژدهاک پادشاه ماد، از پادشاه ارمنستان ظنین شد. شبی خوابی دید بس هولناک که بر وحشت او افزود و در نتیجهء شوری با نزدیکان خود مصمم گشت که تیگران را خائنانه تلف کند بنابراین خواهر او «دیگرانوهی»(4) را ازدواج کرد، تا بدستیاری وی قصد خود را انجام دهد. زن راضی نشد ببرادرش خیانت کند و سرّاً او را از نقشهء میشوم اژدهاک آگاه ساخت. بعد، که پادشاه ماد میخواست در سرحد ماد و ارمنستان تیگران را ملاقات کند و او را بکشد، تیگران دعوت او را نپذیرفت و دشمنی خود را با او آشکار کرد. پس از آن بزودی جنگ درگرفت و پنج ماه دوام یافت. بالاخره در جدالی که تیگران با اژدهاک کرد، او را کشت و خانواده اش را به ارمنستان برده در مشرق آرارات جا داد. عدهء زنان، دختران، پسران و سایر اسرا به ده هزار میرسید و ملکه آنوائیش(5) نام داشت. راجع به روایت مورّخ مذکور باید گفت که برخلاف نوشته های مورّخین یونانی و رومی است. راست است که گزنفون، چنانکه بیاید، تیگران نامی را اسم برده و او را پسر پادشاه ارمنستان دانسته، ولی چنین روایتی را او هم ذکر نکرده. بعکس گزنفون گوید (در تربیت کوروش)، که پادشاه ارمنستان خواست از موقع استفاده کرده باج به پادشاه ماد ندهد، ولی کوروش از طرف او قشون به ارمنستان کشیده پادشاه آن را مطیع کرد، چنانکه او باج خود را داد، سپاهی هم به کمک مادیها که جنگی در پیش داشتند فرستاد و تیگران هم در ملازمت کوروش به ماد رفت. بنابر آنچه گفته شد روایت مارآپاس کاتینا را باید یکی از گفته های داستانی پنداشت. (ایران باستان صص 200 - 204).
(1) - یعنی: ژ.
(2) - ن ل: لغت نامهء اسدی: نیاکت برد پاک از اژدهاکا.
(3) - Mar Apas Catina.
(4) - Digranouhi.
(5) - Anouiche.

اژدهاکش.

[اَ دَ کُ] (نف مرکب) کشندهء اژدها :
یل اژدهاکش بگرز و بتیر
سوار هزبرافکن و گردگیر.اسدی.

اژدهاکیش.

[اَ دَ] (ص مرکب) بدروش. اهریمن کیش.

اژدهاگیر.

[اَ دَ] (نف مرکب) اژدرکش. اژدهاافکن :
همی گویدش اژدهاگیر باش
گر از خویشی قیصر آژیر باش.فردوسی.

اژدهاوش.

[اَ دَ وَ] (ص مرکب)اژدهافش. مانند اژدرها. || (اِخ) ضحاک ماردوش.

اژدهای رایت.

[اَ دَ یِ یَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اژدهای علم. نقش اژدرها که بر علم تصویر میکردند :
در تن اژدهای رایت تو
مار افعی شود عدو را پی.(1)ظهیر فاریابی.
(1) - ن ل: در تن از اژدهای رایت تو
مار افعی شود عدو را نی.
(دیوان چ بینش ص 270).

اژدهای علم.

[اَ دَ یِ عَ لَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اژدهای رایت. صورت اژدها که بر علم نقش کنند. (رشیدی) :
اژدهای علم عزم ورا بهر عدو
عقرب از پیش روان، نیش اجل در دنبال.
سلمان ساوجی.
رجوع به اژدها شود.

اژدهای فلک.

[اَ دَ یِ فَ لَ] (اِخ)(1)شکلی است در فلک بصورت اژدها که آن عقدتین است و بعربی آنرا رأس و ذنب گویند و تنین را نیز گویند که صورتی از جملهء چهل وهشت صورت فلکی است. (غیاث اللغات) (رشیدی) (برهان). رأس و ذنب سر و دم تنین فلک است. (مؤید الفضلاء). هشتنبر. تِنّین :
کنم ز اژدهای فلک سر بکین
چه باک آیدم ز اژدهای زمین.اسدی.
(1) - Dragon.

اژدهای نشانه.

[اَ دَ یِ نِ شا نَ / نِ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) صورت اژدها که برای هدف و نشانهء تیر بوده است : و زبانهء بیرق چون سنان آتشین می تافت و اژدهاء نشانه از باد حمله چون شیران جنگی بر خود می پیچید. (تاج المآثر).

اژدهای هفت سر.

[اَ دَ یِ هَ سَ](ترکیب وصفی، اِ مرکب)(1) اژدهایی اساطیری که هفت سر دارد :
گر اکنون که مار است گردد رها
شود تا نه بس هفت سر اژدها.فردوسی.
جهان چون یکی هفت سر اژدهاست
کسی نیست کز چنگ و نابش رهاست.
اسدی.
ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سر
گوید این فربی یکی یاریست باللّه مار نیست.
ناصرخسرو.
(1) - Hydre.

اژر.

[اِ ژِ] (اِخ)(1) رجوع به شِب(2) شود.
(1) - Eger.
(2) - Cheb.

اژر.

[اِ ژِ] (اِخ) رجوع به اغر شود.

اژرنگ.

[اَ رَ] (اِخ) محرف ارژنگ، نام دیوی. رجوع به ارژنگ شود.

اژری.

[اِ ژِ] (اِخ)(1) اژریا. دختری حوری نژاد که دیانا او را به چشمه ای تبدیل کرد و در جنگل آریسی از جنگلهای لاسیوم جاری ساخت. زنان روم قدیم او را ستایش می کردند و چون آبستن می شدند، او را قربانیها میدادند تا هنگام وضع حمل رنج بسیار نبرند. هنوز هم در ایطالیا چشمه ای بدین نام معروف است. (لغت نامهء تمدن قدیم).
(1) - egerie.

اژس.

[اِ ژِ] (اِخ)(1) شهرکی در ائولی(2)آسیای صغیر. (ایران باستان ص 914).
(1) - Eges.
(2) - eolie.

اژس.

[اِ ژِ] (اِخ)(1) شهری در مقدونیهء قدیم مقر نخستین پادشاهان آن ناحیت. (ایران باستان ص 1192 و 1195 و 1206).
(1) - Aeges.

اژغ.

[اَ] (اِ) شاخه هائی را گویند که از درخت بریده باشند و بعربی جلمه خوانند. (برهان قاطع). آژغ. (فرهنگ ناصری). ازغ. ازگ. ستاک. و رجوع به ازگ شود. || شوخ. چرک :
سوی آسمان کردش آن مرد روی
بگفت ای خدا این تن من بشوی
از این اژغها پاک کن مر مرا
همه آفرین زآفرینش ترا.ابوشکور بلخی.

اژفنداک.

[اَ فَ] (اِ) قوس قزح. (اوبهی). رجوع به آزفنداک شود.

اژکان.

[اَ] (ص) ازکان. اژگان. مردم کاهل و باطل و مهمل و بیکار. مردم بیکار و جهول و کاهل و باطل. (مؤید الفضلاء). اژگهان. ازگهن. (جهانگیری). جمند. (جهانگیری).

اژکن.

[اَ کَ] (اِ) دری باشد شبکه دار که از پس آن نگاه توان کرد. (برهان). شبکه و روزن که از پس آن نگاه توان کرد. (مؤید الفضلاء). غلبکن.

اژکهان.

[اَ کَ] (ص) مردم کاهل و باطل و مهمل و بیکار. اژکان. (برهان). اژهن. (اوبهی). اژهان. و این کلمه تصحیف وژکهان است :
اشو گفت آنکه می بینی روانش
بدی اندر جهان کار اژکهانش.
زراتشت بهرام.