استسلاب.
[اِ تِ] (ع مص) ربودن. || جامهء عزا پوشیدن.
استسلاف.
[اِ تِ] (ع مص) بها پیشی گرفتن. (منتهی الارب). سلف خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بها پیشکی گرفتن. || قرض خواستن. (منتهی الارب).
استسلال.
[اِ تِ] (ع مص) سلّ. اِستلال. برکشیدن شمشیر و جز آن.
استسلام.
[اِ تِ] (ع مص) گردن نهادن کسی یا کاری را. انقیاد: استسلم له؛ گردن نهاد او را. (منتهی الارب). اهل آن بقعه را در ربقهء اسلام و استسلام کشید. (ترجمهء تاریخ یمینی نسخهء خطی متعلق بکتابخانهء مؤلف ص 259)(1). می اندیشید که چون اعمام و اقارب او در حبالهء اسلام و استسلام بسته شود. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1272 ص 418). جز استسلام و التیاذ بظلّ استرحام پناهی ندانست. (جهانگشای جوینی). || طلب سلامتی. (غیاث).
(1) - در نسخهء چاپی (ص 288): در ربقهء اسلام کشید.
استسماج.
[اِ تِ] (ع مص) زشت شمردن کسی یا چیزی را. (منتهی الارب). || ناشیرین آمدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بدمزه آمدن. بدطعم آمدن. ناخوش آمدن.
استسمان.
[اِ تِ] (ع مص) فربه شمردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب).(1) || فربه یافتن. || فربه خواستن. (منتهی الارب). فربه شدن خواستن. || روغن گاو و گوسفند خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || فربه شدن. (زوزنی).
(1) - در منتهی الارب چ 1296 «استمان» آمده و ظاهراً غلط است.
استسناء .
[اِ تِ] (ع مص) بزرگ و بلند پنداشتن.
استسناخ.
[اِ تِ] (ع مص) بازکاویدن از چیزی. (منتهی الارب).
استسنان.
[اِ تِ] (ع مص) کلان سال شدن. || رفتن در راه. || پاسپرده شدن راه. || جاری گشتن. جاری گردیدن. (منتهی الارب).
استسهال.
[اِ تِ] (ع مص) آسان شمردن. (تاج المصادر بیهقی). نرم و آسان شمردن. (منتهی الارب). آسان داشتن. || آسان گردانیدن. (منتهی الارب). آسان کردن. || آسان شدن خواستن. (زوزنی). || (اصطلاح طب) اسهال خواستن: و ربما احتیج الی الاستسهال و الایارجات الکبار. (قانون ابوعلی کتاب ثالث چ طهران ص89 س 7).
استسهام.
[اِ تِ] (ع مص) قرعه زدن خواستن. (منتهی الارب).
استسیانوس.
[] (اِخ) پادشاه روم. (مجمل التواریخ و القصص ص 139). و نیز حمزه بهمین صورت آورده است، و آن مصحف وسپسیانوس(1) است.
(1) - Vespasien.
استسیکر.
[اِ تِ کُ] (اِخ)(1) رجوع به استزیکر شود.
(1) - Stesichore.
استشاره.
[اِ تِ رَ] (ع مص) استشارت. مشورت خواستن. مشاورت خواستن از کسی. (منتهی الارب). مشاورت کردن خواستن. (زوزنی): اول استشاره پس استخاره. || انگبین چیدن. (منتهی الارب). || بوئیدن گشن، ماده را تا بداند باردار است یا نه. || پوشیدن لباس فاخر را. (منتهی الارب). || هویدا شدن کاری. || فربه شدن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). فربه شدن شتر. (منتهی الارب).
-استشاره کردن؛ طلب مشورت کردن. شور کردن. دستوری خواستن از. مشورت کردن خواستن از. مشورت کردن. (غیاث). صلاح پرسی. (غیاث).
استشاطة.
[اِ تِ طَ] (ع مص) برافروختن از خشم. (منتهی الارب). التهاب. از خشم سوختن. (تاج المصادر بیهقی). || نیک خندیدن. || شادان پریدن کبوتر و مانند آن. || فربه شدن شتر. (منتهی الارب). فربه شدن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). فربه شدن ستور. || سبک شدن برای کاری و زود برآمدن از آن. (منتهی الارب).
استشانه.
[اِ تِ نَ] (ع مص) عیب ناک شمردن.
استشباه.
[اِ تِ] (ع مص) مانند شدن بچیزی. || پوشیده شدن چیزی بر کسی.
استشتات.
[اِ تِ تا] (ع مص) پراکنده شدن. (منتهی الارب).
استشحاج.
[اِ تِ] (ع مص) بانگ از زاغان برخاستن. (منتهی الارب).
استشراء .
[اِ تِ] (ع مص) خشمگین شدن. (منتهی الارب). || حریص شدن. || بزرگ و دشوار شدن امور. (منتهی الارب). || ستهیدن. (منتهی الارب). بستهیدن ستور در رفتن و مرد در کار. (تاج المصادر بیهقی).
استشراب.
[اِ تِ] (ع مص) استشراب لون؛ سخت شدن رنگ: استشرب لونه؛ اشتدّ. (قطر المحیط). سیر شدن رنگ.
استشرار.
[اِ تِ] (ع مص) صاحب گلهء بزرگ از شتران شدن. (منتهی الارب).
استشراط.
[اِ تِ] (ع مص) تباه و فاسد شدن چیزی بعد صلاح آن. یقال: استشرط المال؛ ای فسد بعد صلاح. (منتهی الارب).
استشراف.
[اِ تِ] (ع مص) دست بر بالای چشم داشتن چنانکه عادت نگریستن است از دور. (منتهی الارب). دست بر ابرو نهادن تا آفتات بر چشم وی نیفتد. (زوزنی). دست بر ابرو نهادن نگریستن چیزی را. || چشم برداشتن تا در چیزی نگرد. (منتهی الارب). || پیش چشم کردن ستور و مال کسی را. || چیز شریف و کامل خواستن. (منتهی الارب). || دیدن. || نیک نگریستن. چیزی را نیکو مشاهده کردن. || استشراف حق کسی؛ ستم کردن بر وی. (منتهی الارب).
استشراق.
[اِ تِ] (ع مص)(1) امروز این کلمه را بمعنی اطلاع بر علوم و آداب و رسوم شرقی از طرف دانشمندان غرب اطلاق کنند. شرق شناسی. خاورشناسی.
(1) - Orientalisme.
استشزار.
[اِ تِ] (ع مص) باشگونه تافته شدن ریسمان. (منتهی الارب). باشگونه تافته شدن رسن. || بلند شدن. (منتهی الارب). || باشگونه تافتن ریسمان را. (منتهی الارب). باشگونه تافتن رسن را. || بلند کردن. (منتهی الارب). || الاستشزار؛ الرفع و الارتفاع جمیعاً و منه غدائر مستشزرات فمن روی بفتح الراء جعله من المتعدی و من روی بالکسر جعله من اللازم و الباب یدل علی انفعال فی الشی ء علی الطریقة المستقیمة. (تاج المصادر بیهقی):
غدائره مستشزرات الی العلی.
امرؤالقیس.
استشعار.
[اِ تِ] (ع مص) شعار پوشیدن. || موی برآوردن بچه در شکم مادر. (منتهی الارب). || در دل گرفتن. (زوزنی). در دل داشتن. پنهان داشتن ترس و بیم در دل. (منتهی الارب). در دل گرفتن بیم. (زمخشری) (تاج المصادر بیهقی). پنهان در دل ترسیدن. (غیاث اللغات) (منتخب اللغات): و ماهویه در مال یزدجرد خیانتها کرده بود و یزدجرد دانسته و بر ماهویه اظهار کرده و او را دشنام داده و ماهویه ازین استشعار یزدجرد را بکشت و در میان هیاطله رفت. (فارسنامهء ابن البلخی ص112). و ما بحکم توایم باید که آهسته می آیی تا مردم را از تو استشعاری نباشد. (فارسنامهء ابن البلخی ص79). و هلاک کردن ایشان بسبب استشعاری که ترا میباشد در شرط نیست تباه کردن صورتها و آفریده ها در شرع و در حکمت محظور است. (فارسنامهء ابن البلخی ص 58). احمد خوارزمی گفت: مرا از هیبت او قوّت از اعضا برفت، برخاستم و پای کشان از بارگاه او بیرون آمدم و به استشعار و خوفی هرچه تمامتر خود را بوثاق انداختم. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 49). اما امیر اسماعیل از استشعار و استرابت و سوءالظن تن درنداد و از آن مواعظ اعراض کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 190). غلام فریاد برداشت و بمراعات دل زن و تسکین جانب و ازالت خوف و استشعار او مشغول شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 346). بدین سبب استشعار سلطان زیادت شد و فزع و بیم متضاعف. (جهانگشای جوینی).
استشفاء .
[اِ تِ] (ع مص) شفا جستن. (تاج المصادر بیهقی). شفا خواستن. (منتهی الارب) (زوزنی). تندرستی خواستن. شفا طلبیدن. صحت و شفا خواستن. (غیاث). طلب شفا کردن. طلب بهبود از بیماری.
استشفاع.
[اِ تِ] (ع مص) شفاعت کردن خواستن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). شفاعت خواستن. (منتهی الارب) (غیاث). شفاعت کسی کردن خواستن. طلب شفاعت کردن: استشفعه الینا. (منتهی الارب).
استشفاف.
[اِ تِ] (ع مص) ماورای چیزی را دیدن. (منتهی الارب). دیدن چیزی از پس چیزی شفاف: استشف الثوب؛ نگه کرد ماوراء آن را. (منتهی الارب). || دیدن.
استشلاء .
[اِ تِ] (ع مص) خشم گرفتن. || خواندن کسی را تا رهائی دهد از تنگی و دشواری یا هلاک و یکسو گردانیدن وی را. (منتهی الارب): استشلی غیره؛ دعاه لینجیه و یخرجه من ضیق او هلاک و فی الصحاح من موضع او مکان. (تاج العروس). || رهانیدن. (تاج المصادر بیهقی).
استشمام.
[اِ تِ] (ع مص)(1) بو کردن. بوئیدن. (غیاث). بو یافتن از چیزی. انبوئیدن(2). (برهان). بوی بردن. بو کشیدن. شنیدن . شمّ. || بوئیدن خواستن. (منتهی الارب). طلب بو کردن. بوی کردن خواستن.
- استشمام کردن؛ بوئیدن. استنشاق کردن.
(1) - Aspirer. Flairer. Respirer. (2) - انبوئیدن بمعنی دسته کردن است چنانکه گل را و بمعنی بوئیدن ظاهراً صحیح نیست.
استشناع.
[اِ تِ] (ع مص) شنیع شمردن. (تاج المصادر بیهقی). زشت شمردن. (منتهی الارب).
استشنان.
[اِ تِ] (ع مص) لاغر شدن. (منتهی الارب). نزار شدن. (تاج المصادر بیهقی). || آزمند شیر گشتن. || کهنه و دریده شدن مشک. (منتهی الارب).
استشهاد.
[اِ تِ] (ع مص) گواهی خواستن. (غیاث) (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). حاضر آمدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بگواهی خواندن. گواهی طلبیدن. بشهادت طلبیدن. (تاریخ بیهقی). || گواه کردن. (تاج المصادر بیهقی). گواه گذرانیدن. مؤلف صبح الاعشی گوید: استشهاد؛ الحالة الاولی فی استعمال الشعر فی صناعة الکتابة. و هو ان یورد (الکاتب) البیت من الشعر او البیتین او اکثر فی خلال الکلام المنثور مطابقاً لمعنی ما تقدّم من النّثر؛ و لایشترط فیه ان یُنبّه علیه بقال و نحوه کما یشترط فی الاستشهاد بآیات القرآن و الاحادیث النبویة، فان الشعر یتمیز بوزنه و صیغته عن غیره من انواع الکلام، فلایحتاج الی التنبیه علیه و اکثر مایکون ذلک فی المکاتبات الاخوانیات، مثل ما کتب به القاضی الفاضل الی بعض اخوانه یستوحش منه، و یتشوّق الیه:
فیاربّ انّ البین اضحت صروفه
علیّ و ما لی من مُعینٍ فکن معی
علی قُرب عُذّالی و بعد احبّتی
و امواه اجفانی و نیران اضلُعی.
هذه تحیّة القلب المعذّب و سریرة الصبر المذبذب، و ظلامة عزم السلو المکذب، اصدرتها الی المجلس و قد وقَدَ فی الحشا نارها، الزّفیر اوارُها، و الدموع شرارها، و الشوق آثارها، و فی الفؤاد نارها.
لو زارنی مِنکم خیالٌ هاجرٌ
لَهَدَتْه فی ظلمائه انوارها.
اَسَفاً علی ایّام الاجتماع الَّتی کانت مواسم السُرور و الاسرار، و مباسم الثغور و الاوطار، و تذکراً لاوقات عَذُبَ مذاقها، و امتدّ بالاُنس رواقها، و زوّجت بکرها و دوعب ذکرها:
والله مانَسیت نفسی حلاوَتها
فکیف اذکر أنّی الیومَ اذکرها؟
و مذ فارقت الجناب، لازال جنا جنابه نضیراً، وَ سنا سنائه مستطیراً و مُلکهُ فی الخافقین خافق الاعلام، و عِزّه علی الجدیدین جدیدَالایّام، لم اَقِف منه علی کتاب تخلف سطوره ما غسل الدمع من سواد ناظری، و یُقدّم ببیاض منظومه و منثوره ماوزّعه البین من سویداء خاطری:
و لم یبق فی الاحشاء الا صبایة
من الصبر تجری فی الدّموع البوادر.
و اَساله المناب، بشریف الجناب، و اداء فرض، تقبیل الارض، حیث تلتقی وفودالدّنیا و الاَخرة و تعمُر البیوت الغامرة المننُ الفامرة، و فضل الظلّ غیر منسوخٍ بهجیره و یُبشّر المجد بشخص لاتسمح الدّنیا بنظیره.
تظاهر فی الدّنیا باشرف ظاهر
فلم نر اَنقی منه غیر ضمیره
کفانی فخراً ان اسمّی بعبده
و حسبی هدیاً اَن اَسیر بنوره
فایّ امیر لیس یشرف قدرُه
اذاما دعاه صادقاً بامیره؟
و انّنی فی السّؤال بکتبه ان یوصّلها لیوصل بها لدیّ تهانی تملا یدیّ، و یودع بها عندی مسرةً تقدح فی الشّکر زندیّ.
عهدتک ذا عهد هو الورد نضرةً
و ما هو مثل الورد فی قصرِالعهد.
و انا اترقّب کتابه ارتقاب الهلال: لتُفطر عین عن الکری صائمة، و ترد نفس عن موارد الماء هائمة - انتهی. بل ربّما کان کلّ المکاتبة او جلّها شعراً، و قد یکون صدر المکاتبة شعراً و ذیلها نثراً، و بالعکس. و قد یکون طرفاها نثراً و اوسطها شعراً، و عکس ذلک بحسب ما یقتضیه الترتیب، و یسوق الیه الترکیب. و ربما اکتفی بالبیت الواحد من الشعر فی الدلالة علی المقصد و بلوغ الغرض فی المکاتبة، کما کتب بعض ملوک الغرب الی من کرّر کتبه و رسله الیه بقول المتنبی:
و لا کتبَ الا المشرفیة عنده
و لا رُسُل الاّ الخمیس العرمرم.
الی غیر ذلک من المکاتبات المتضمنة للاشعار امّا مکاتبات الملوک الاَن فقلّ ان تستعمل فیها الاشعار، او یستشهد فیها بالمنظوم و المنثور و قد تجی ء التّلقیحات بابیات الشعر فی غیر المکاتبات من الرسائل الموضوعة لریاضة الذهن و تنقیح الفکر، کالرسائل الموضوعة فی صید ملک او فتح بلد او نحو ذلک. (صبح الاعشی ج 1 صص274 - 276). || دلیل آوردن. مثال و شاهد آوردن برای اثبات مقصودی. استدلال. || در راه خدای کشته شدن. (منتهی الارب). شهید شدن: اُستشهد الرجل (مجهولاً). (منتهی الارب).
-استشهاد کردن؛ گوا گذراندن. به گواهی و شاهد گرفتن.
- || شاهد آوردن. احتجاج کردن.
- || مثل آوردن. تمثل جستن.
استصابة.
[اِ تِ بَ] (ع مص) صواب خواستن. || صواب شمردن. || راست یافتن فعل کسی را. || بصواب آمدن. (زوزنی).
استصباح.
[اِ تِ] (ع مص) چراغ فاگرفتن. (زوزنی). چراغ فراگرفتن. چراغ واگرفتن. افروختن چراغ. چراغ افروختن. (منتهی الارب). چراغ روشن کردن. استسراج. گیراندن چراغ با چراغی دیگر. || روشنائی کردن. (زمخشری). || چراغ خواستن. (منتهی الارب). روشنی خواستن.
استصبار.
[اِ تِ] (ع مص) سطبر شدن. (منتهی الارب). کثیف و متراکم شدن.
استصباغ.
[اِ تِ] (ع مص) رنگ خواستن. (منتهی الارب).
استصحاب.
[اِ تِ] (ع مص) خواندن بصحبت و معاشرت. (منتهی الارب). بصحبت و معاشرت خواندن کسی را. صحبت کردن. (تاج المصادر بیهقی). صحبت کسی خواستن. (زوزنی). || یاری خواستن از کسی. (منتهی الارب). یار خواستن. || چیزی خواستن. (تاج المصادر بیهقی). || با خود داشتن. || باقی داشتن چیزی. (وطواط). || لازم گرفتن چیزی را. (منتهی الارب). || و فی اصول الفقه الاستصحاب عبارة عن ابقاء ما کان علی ماکان علیه لانعدام المغیر. (تعریفات جرجانی). الاستصحاب؛ هو الحکم الذی یثبت فی الزمان الثانی بناء علی الزمان الاول. (تعریفات جرجانی). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: هو عند الاصولیین طلب صحبة الحال للماضی بأن یحکم علی الحال بمثل ما حکم علی الماضی و حاصله ابقاء ماکان علی ماکان بمجرد انه لم یوجد له دلیل مزیلٌ و هو حجة عند الشافعی و غیره کالمزنی و الصیرفی و الغزالی فی کلّ حکم عرف وجوبه بدلیله ثمّ وقع الشک فی زواله من غیر ان یقوم دلیل بقائه او عدمه مع التأمل و الاجتهاد فیه و عند اکثر الحنفیة لیس بحجة موجبة للحکم و لکنها دافعة لالزام الخصم لان مثبت الحکم لیس بمبقٍ له. یعنی ان ایجاد شی ء امر و ابقائه امر آخر فلایلزم أن یکون الدّلیل الذی اوجده ابتداءً فی الزّمان الماضی مبقیاً فی زمان الحال لان البقاء عرَضٌ حادث بعدالوجود و لیس عینه. و لهذا یصحّ نفی البقاء عن الوجود فیقال وجد فلم یبق. فلابدّ للبقاء من سبب علی حده. فالحکم ببقاءِ حکم بمجرّد الاستصحاب یکون حکماً بلادلیل. و ذلک باطل. هکذا فی نورالانوار. و فی الحموی حاشیة الاشباه فی القاعدة الثالثة: الاستصحاب هو الحکم بثبوت امر فی وقت آخر و هذا یشمل نوعیه. و هما جعل الحکم الثابت فی الماضی مصاحباً للحال او جعل الحال مصاحباً للحکم الماضی. و اختلف فی حجیته فقیل حجة مطلقاً و نفاه کثیر مطلقاً. و اختیر انه حجة للدفع لا للاستحقاق. ای لدفع الزام الغیر لا لالزام الغیر و الوجه الاوجه انه لیس بحجة اصلاً لانّ الدفع استمرار عدمه الاصلی لانّ المثبت للحکم فی الشروع لایوجب بقائه لانّ حکمه الاثبات و البقاء غیر الثبوت فلایثبت به البقاء کالایجاد لایوجب البقاء لان حکمه الوجود لاغیر. یعنی انّه لما کان الایجاد علة للوجود لاللبقاء فلایثبت به البقاء حتی یصح الافناء بعد الایجاد. و لو کان الایجاد موجباً للبقاء کماکان موجباً للوجود لما قصور الافناء بعد الایجاد لاستحالة الفناء مع البقاء و لما صح الافناء بعد الایجاد لایوجب البقاء - انتهی. فان قیل ان قام دلیل علی کونه حجة لزم شمول الوجود اعنی کونه حجة للاثبات و الدفع. و الالزم شمول العدم. و اُجیب بانّ معنی الدّفع ان لایثبت حکم و عدم الحکم مستند الی عدم دلیله و الاصل فی العدم الاستمرار حتّی یظهر دلیل الوجود. و ثمرة الخلاف تظهر فیما اذا بیع شقص من الدار و طلب الشریک الشفعة فانکر المشتری ملک الطالب فی السهم الاَخر الذی فی یده و یقول انه بالاعارة عندک، فعند الحنفیة القول قول المشتری و لاتجب الشفعة الا ببینة لان الشفیع یتمسک بالاصل و لان الید دلیل الملک ظاهراً و الظّاهر یصلح لدفع الغیر لا لالزام الشفعة علی المشتری فی الباقی. و عند الشافعی تجب بغیر بینة. لان الظّاهر عنده یصلح للدفع و الالزام جمیعاً فیأخذ الشفعة من المشتری جبراً. و ان شئت الزیادة فارجع الی کتب الاصول کالتوضیح و نحوه - انتهی.
استصحاباً.
[اِ تِ بَنْ] (ع ق)(1) بطریق استصحاب. من باب استصحاب.
(1) - Par precedent.
استصحاح.
[اِ تِ] (ع مص) به شدن از بیماری. (منتهی الارب). درست شدن. (تاج المصادر بیهقی). || صحیح پنداشتن.
استصراخ.
[اِ تِ] (ع مص) فریاد خواستن. (منتهی الارب) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). فریادخواهی. استغاثه.
استصراف.
[اِ تِ] (ع مص) برگردانیدن خواستن، چنانکه از خدای تعالی مکاره را. بگردانیدن خواستن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). برگردانیدن خواستن. (منتهی الارب).
استصعاب.
[اِ تِ] (ع مص) دشوار شدن کار بر کسی. (منتهی الارب). صعب شدن و صعب آمدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). سختی. دشواری. صعوبت. دشخوار شدن. سخت شدن. || سرکشی و نفوری کردن ستور. || دشوار یافتن چیزی را. (منتهی الارب). || دشوار شمردن.
استصغار.
[اِ تِ] (ع مص) خرد شمردن. (زوزنی) (منتهی الارب). خوار شمردن. (زوزنی). خرد و خوار شمردن. (تاج المصادر بیهقی) (مجمل اللغة).
استصفاء .
[اِ تِ] (ع مص) گرفتن خالص چیزی را. || برگزیدن. || دوست خالص گزیده شمردن. (منتهی الارب). || استصفاء مال؛ کلّ مال کسی را گرفتن. (منتهی الارب). گرفتن همهء مال او را. تمام مال ستاندن. همهء مال فاستدن. (تاج المصادر بیهقی). || صافی کردن: قاآن، منگوقاآن و باتو و پادشاه زادگان دیگر را به استصفاء حدود ولایات... (جهانگشای جوینی).
استصفاح.
[اِ تِ] (ع مص) استغفار.
استصلاء .
[اِ تِ] (ع مص) بریانی خواستن. (منتهی الارب).
استصلاح.
[اِ تِ] (ع مص) نیکوئی کردن خواستن. و منه: اربع لاتستصلح فسادها، محاسدة الاکفاء و عداوة القرباء و الرکانة فی الامراء و الفسق فی العلماء. (منتهی الارب). || نیک شدن. نیک آمدن چیزی. (زوزنی). || صلح جستن. || صلاح کار جستن. صلاح پرسیدن. (غیاث). || استصلاح یکی از اصول فقه نزد مالک بن اَنس و اصحاب او باشد، و مثال آن اجازه ایست که صیارفه دارند در تبایع وَرق بورق (دراهم مَضروبة) و عین بعین با زیادة و نقصان در صورتی که نوع این معامله بر غیر صیارفه ممنوع است و این برای آن مجاز است که صلاح عامه در آن است. (مفاتیح العلوم).
استصماغ.
[اِ تِ] (ع مص) درخستن درخت صاب را تا از آن شیرهء تلخ بیرون آید مانند صبر. (منتهی الارب). درخستن درخت شیره دار تا شیره از آن برآید. صمغ از درخت بیرون آوردن. || صمغ از کسی خواستن. (منتهی الارب). || قرحه شدن به بدن کسی. (منتهی الارب). قرحه به بدن درآمدن.
استصناع.
[اِ تِ] (ع مص) مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: الاستصناع؛ هو استفعال من الصناعة و یعدی الی مفعولین و هو فی اللغة طلب العمل و فی الشرع بیع ما یصنعه الصانع عیناً فیطلب من الصانع العمل و العین جمیعاً فلو کان العین من المستصنع کان اجارة لا استصناعاً کما فی اجارة المحیط و کیفیته ان یقال للصانع کخفاف مثلاً اخرز لی من ادیمک خفاً صفته کذا، بکذا درهماً و یریه رجله و یقبل الصانع سواء اعطی الثمن او لا. کذا فی جامع الرموز و البرجندی فی فصل السلم.
استصواب.
[اِ تِصْ] (ع مص) صواب خواستن. (منتهی الارب). صواب جستن. || راست یافتن فعل کسی را. (منتهی الارب). || صواب شمردن. (منتهی الارب). صواب داشتن. صواب دیدن. صوابدید: و درخواست از وی تا معتمدی از دیوان رسالت با وی نامزد کند که نامه های سلطان نویسد به استصواب وی. (تاریخ بیهقی ص 528). اگر من که صاحبدیوان رسالتم و مخاطبات به استصواب من میرود او را این نبشتمی کس بر من عیب نکردی. (تاریخ بیهقی ص 397). ناچار چون وی مقدم تر بود آنروز در هر بابی سخن میگفت و ما آنرا به استصواب آراسته میداشتیم. (تاریخ بیهقی ص 334). مراد بود که این جمله بمشاهدت و استصواب وی [التونتاش] باشد. (تاریخ بیهقی). نیابت خویش به استصواب رأی سلطان به ابونصربن منصوربن راش داد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 438). و کار ایشان بر وفق استصواب رأی مبارک میساخت. (جهانگشای جوینی). || صواب آمدن. (تاج المصادر بیهقی).
استصوابی.
[اِ تِصْ] (ص نسبی)منسوب به استصواب. || قسمی مواجب و مستمرّی در عهد قاجاریه.
استضاء.
[اِ تِ] (ع مص) روشنی گرفتن. (غیاث). (؟).
استضائة.
[اِ تِ ءَ] (ع مص) روشن کردن. || روشن شدن. (زوزنی). روشنی پذیرفتن. || روشنی جوئی. || استشاره: لاتستضیئوا بنار اهل الشرک؛ و آن منع از استشاره با اهل شرک باشد.
استضاره.
[اِ تِ رَ] (ع مص) گشن خواستن گاو ماده و مانند آن.
استضافه.
[اِ تِ فَ] (ع مص) فریادخواهی. داد خواستن. || مهمانی خواستن. مهمانی طلبیدن. || زیادت کردن. افزودن.
استضاقه.
[اِ تِ قَ] (ع مص) تنگ کردن. تنگ کردن خواستن.
استضامه.
[اِ تِ مَ] (ع مص) کم کردن حق کسی را. || بیداد کردن. (تاج المصادر بیهقی). ستم کردن. بیدادی. ظلم. ستم. جور.
استضباع.
[اِ تِ] (ع مص) گشن خواه شدن ناقه. آرزومند گشن شدن ناقه.
استضحاک.
[اِ تِ] (ع مص) خندیدن خواستن. (منتهی الارب). || خندیدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی).
استضراء .
[اِ تِ] (ع مص) بفریب شکار کردن. حیله کردن برای گرفتن شکار. فریفتن صید من حیث لایعلم. (تاج المصادر بیهقی).
استضراب.
[اِ تِ] (ع مص) استضراب عسل؛ سپید و سطبر گردیدن شهد. (از منتهی الارب). سپید شدن انگبین. (تاج المصادر بیهقی). ضرب شدن عسل، یعنی غلیظ و سفید شدن انگبین. || استضراب ناقه؛ گشن خواه شدن ماده اشتر. آزمند گشن گردیدن شتر ماده. (منتهی الارب). || فریب دادن کسی. (منتهی الارب). فریفتن.
استضراع.
[اِ تِ] (ع مص) خوار و حقیر شدن. || زاری کردن. || تضرّع و التماس کردن. خضوع کردن. || الحاح کردن.
استضرام.
[اِ تِ] (ع مص) افروختن آتش را. (منتهی الارب).
استضعاف.
[اِ تِ] (ع مص) ناتوان شمردن. اِکارَه. سست پنداشتن. ناتوان یافتن کسی را. (منتهی الارب). ضعیف یافتن و شمردن. (تاج المصادر بیهقی). ضعیف شمردن. (زوزنی). حقیر داشتن. || مقهور ساختن. (منتهی الارب).
استضلال.
[اِ تِ] (ع مص) طلب ضلالت کردن. (منتهی الارب).
استضهال.
[اِ تِ] (ع مص) طلب کردن خبر را حسب امکان.
استطابة.
[اِ تِ بَ] (ع مص) استطابت. استطیاب. پاکی جستن. (منتهی الارب). پاکی خواستن. (غیاث). || پاک یافتن. (منتهی الارب). || خوش آمدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || خوشبودار کردن. (غیاث). || موی زهار ستردن: استطاب العانة. || آب شیرین خواستن. (منتهی الارب). || استنجا به آب یا سنگ و کلوخ و جز آن. استنجا کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). استنجا کردن بشستن یا بمسح حجر. (منتهی الارب) :
استراحت ببخت یا نعم است
استطابت به آب یا مدر است.خاقانی.
|| خوشی کردن. || لذیذ شدن. (غیاث).
استطار.
[اِ تِ] (ع مص) نوشتن. (تاج المصادر بیهقی). نبشتن. (منتهی الارب).
استطارة.
[اِ تِ رَ] (ع مص) پراکنده شدن. متفرّق گشتن. پرکنده شدن. (تاج المصادر بیهقی). || شکافته شدن بُن دیوار. || روائی افزون شدن بازار را. || بردمیدن (فجر، صبح): استطار الفجر. (منتهی الارب). || منتشر شدن روشنی. || فاش شدن. (تاج المصادر بیهقی). فاش شدن خبر. || بسرعت برکشیدن، چنانکه شمشیر را از نیام. || خواهش نر کردن سگ ماده. || ترسانیده شدن. || بسرعت رانده شدن اسب. || پرانیدن. (تاج المصادر بیهقی).
استطاعة.
[اِ تِ عَ] (ع مص) استطاعت. توانستن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). قدرت. (غیاث). وسع. وسعت. سِعه. تمکن. امکان. مکانت. قوة. اقتدار. مقدرت. توان. توانائی. طاقت: بیش از اندازهء قدرت و استطاعت خدمت میکردند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 409). هرگز از دور زمان ننالیده ام... مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. (گلستان). || مقدور. دسترس. (غیاث). دستگاه. دست گذار. || الاستطاعة و القدرة و القوة و الوسع و الطاقة، متقاربة المعنی فی اللغة و اما فی عرف المتکلمین عبارة عن صفة بها یتمکن الحیوان من الفعل و الترک. (تعریفات جرجانی). الاستطاعة؛ هی عرض یخلقه الله فی الحیوان یفعل به الافعال الاختیاریة. (تعریفات جرجانی). استطاعة؛ هی تطلق علی معنیین. احدهما عرض یخلقه الله تعالی فی الحیوان یفعل به الافعال الاختیاریة. و هی علّة للفعل. و الجمهور علی انّها شرط لاداء الفعل لاعلة و بالجملة هی صفة یخلقها الله تعالی عند قصد اکتساب الفعل بعد سلامة الاسباب و الاَلات. فان قصد فعل الخیر خلق الله قدرة فعل الخیر. و ان قصد فعل الشر خلق الله قدرة فعل الشّر. و اذا کانت الاستطاعة عرضاً وجب ان تکون متقارنة للفعل بالزّمان لاسابقة علیه. و الاّ لزم وقوع الفعل بلا استطاعة و قدرة علیه. لامتناع بقاء الاعراض. و قیل هی قبل الفعل و قیل ان ارید بالاستطاعة القدرة المستجمعة لجمیع شرایط التأثیر، فالحقّ انّها مع الفعل و الاَّ فقبله. و امّا امتناع بقاء الاعراض فمبنی علی مقدّمات صعبة البیان. و ثانیهما سلامة الاسباب و الاَلات و الجوارح. کما فی قوله تعالی: و لله علی النّاس حِجّالبیت من استطاع الیه سبیلاً. (قرآن 3/97). و هی علی هذا یجوز ان تکون قبل الفعل و صحة التکلیف مبنی علی هذا. فان قیل الاستطاعة صفة المکلف و سلامة الاسباب لیست صفة له، فکیف یصح تفسیرها بها، قلنا المراد سلامة اسباب و آلات له. و المکلف کما یتصف بالاستطاعة یتصف بذلک حیث یقال هو ذو سلامة الاسباب الا انّه لترکبه لایشتقّ منه اسم فاعل یحمل علیه بخلاف الاستطاعة. هکذا فی شرح العقائد النّسفیة فی بحث افعال العباد. و الاستطاعة الحقیقیة و هی القدرة التامّة الَّتی یجب عندها صدور الفعل فهی لاتکون الاَّ مقارنة للفعل. و الاستطاعة الصّحیحة و هی ان یرتفع الموانع من المرض و غیره. کذا فی الجرجانی. || استطاعت مقابل جبر هم آید:کتاب الاستطاعة و الجبر لزرارة بن اعین.
-استطاعت داشتن؛ مستطیع بودن. تمکّن داشتن. قدرت داشتن. قادر بودن. مقتدر بودن. طاقت داشتن.
-استطاعت نداشتن؛ قدرت نداشتن. عاجز بودن. قاصر بودن.
استطاعة الصحیحة.
[اِ تِ عَ تُصْ صَ حی حَ] (ع اِ مرکب) (ال ...) آنست که موانع از مرض و غیره مرتفع شود. (تعریفات جرجانی).
استطاعة فی الحقیقة.
[اِ تِ عَ تُ فِلْ حَ قی قَ] (ع اِ مرکب) (ال ...) قدرت تامه ای که با آن صدور فعل واجب آید و بنابرین مقارن با فعل نباشد. (تعریفات جرجانی).
استطافة.
[اِ تِ فَ] (ع مص) پیرامون چیزی گشتن. (منتهی الارب). طواف کردن. (تاج المصادر بیهقی).
استطاله.
[اِ تِ لَ] (ع مص)(1) استطالت. دراز شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). دراز کشیدن. || درازی. طول. || تکبر کردن. (منتهی الارب). گردن کشی کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || دراز پنداشتن. طویل شمردن. || چندی از قومی کشتن زیاده از آنچه ایشان از قوم تو کشته اند: استطالوا علیهم؛ کشتند بیشتر از آنکه آنها کشته بودند. (منتهی الارب).
-استطاله دادن(2)؛ اطاله دادن. امتداد دادن.
(1) - Prolongement. Trainer.
(2) - Prolonger.
استطباب.
[اِ تِ] (ع مص) درمان پرسیدن از طبیب. طلب طبیب و دواشناس کردن. یقال: هو یستطبّ لوجعه؛ ای یستوصف الدواء ایها یصلح لدائه. (منتهی الارب). || وصف علاج کردن. (زوزنی). صفت علاج کردن. || علّت خواستن.
استطراب.
[اِ تِ] (ع مص) طرب خواستن. || بحرکت آوردن شتر را از سرود. (منتهی الارب). || شاد شدن. نیک طرب کردن. (تاج المصادر بیهقی).
استطراد.
[اِ تِ] (ع مص) شمول. || شمول خواستن. (منتهی الارب). || از پیش دشمن گریختن فریفتن او را. خویشتن از پیش دشمن بهزیمت بدادن برای فریفتن ویرا.(1) (تاج المصادر بیهقی): استطرده له؛ از پیش دشمن هزیمت خورد برای فریفتن او، و هو نوع من المکیدة. (منتهی الارب). || طلب برآمدن. || طلب راندن چیزی کردن. || روانی کار. || در محاورات بمعنی بالتبع. (غیاث). || الاستطراد؛ سوق الکلام علی وجه یلزم منه کلام آخر و هو غیر مقصود بالذات بل بالعرض. (تعریفات جرجانی). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: الاستطراد عند البلغاء هو ان یذکر عند سوق الکلام لغرض ما یکون له نوع تعلق به. و لایکون السوق لاجله. کذا فی حواشی البیضاوی فی تفسیر قوله تعالی: لیس البر بأن تأتوا البیوت من ظهورها (قرآن 2/189). و هو قریب من حسن التخلّص کقوله تعالی: یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباساً یواری سوآتکم و ریشاً و لباس التقوی ذلک خیر (قرآن 7/26). قال الزمخشری هذه الاَیة وردت علی سبیل الاستطراد عقب ذکر بدوالسوآت و خصف الورق علیها اظهاراً للمنة فیما خلق من اللباس و لما فی العری و کشف العورة و من الاهانة و الفضیحة و اشعاراً بان الستر باب عظیم من ابواب التقوی و قد خرّج علی الاستطراد صاحب الاتقان قوله تعالی: لن یستنکف المسیح ان یکون عبداً لله و لا الملائکة المقربون (قرآن 4/172). فان اول الکلام ذکر الرد علی النصاری الزاعمین بنوة المسیح ثم استطراد الرّد علی الزاعمین بنوة الملائکة. و فی بعض التفاسیر مثال الاستطراد هو ان یذهب الرّجل الی موضع مخصوص صائداً، فعرض له صید آخر فاشتغل به و اعرض عن السیر الی ما قصد و اشباهه -انتهی کلامه. و الفرق بینه و بین حسن التخلص سبق فی لفظ التخلص. و فی الجرجانی الاستطراد سوق الکلام علی وجه یلزم منه کلام آخر و هو غیر مقصود بالذّات بل بالعرض فیؤتی علی وجه الاستتباع - انتهی. (کشاف اصطلاحات الفنون).
شمس قیس در المعجم فی معاییر اشعار العجم گوید: استطراد؛ آنست که شاعر وصفی بر یک نسق میراند تا چون به آخر رسد آنچه مقصود باشد از آن شعر بدان پیوندد و بدان اشارتی کند، چنانکه عمادی گفته است:
شعر:
تا چند ز صحبت مجازی
تا کی سخنان نانمازی.
تا آنجا که گفت:
خود قول بود بدین دروغی
خود عشوه بود بدین درازی
اکنون باری شکر فراخ است
یعنی لب لعل اَلب غازی.
و منجیک ترمذی گفته است:
شعر:
گوگرد سرخ خواست ز من سبز من پریر
امروز اگر نیافتمی روی زردمی
گفتم که نیک بود که گوگرد سرخ خواست
گر نان خواجه خواستی از من چه کردمی.
(المعجم چ تهران ص 278).
-استطراد کردن(2)؛ از مطلب دور افتادن.
(1) -در زوزنی عین همین تعریف آمده و بجای فریفتن، فرفتن.
(2) - Faire des digressions.
استطراداً.
[اِ تِ دَنْ] (ع ق) بطریق استطراد. من باب استطراد. بوجه استطراد. طرداً للباب. رجوع به استطراد شود.
استطراف.
[اِ تِ] (ع مص) طرفه شمردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). طرفه داشتن. طریف شمردن. نو گرفتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). طرفه و نو شمردن. (منتهی الارب): چون فاتحهء این محنت پیدا شد جمعی از معارف ماوراءالنهر بلذت استطراف و استجداد مایل شدند و از تطاول و تمادی ایام آل سامان ملالت نمودند. (ترجمهء تاریخ یمینی صص112 - 113). چون قاآن بدید استطراف را بر میان بست اتفاق را در کمرگاه قاآن امتلائی بوده ست بصحت بدل شده ست. (جهانگشای جوینی). || طریف و تازه ساختن. نو کردن. نو پیدا کردن چیزی را: استطرف الشی ء. (منتهی الارب). || خوش کردن. || شگفت دیدن چیزی را. شگفت داشتن چیزی. (منتهی الارب).
استطراق.
[اِ تِ] (ع مص) بعاریت خواستن گشن را. (منتهی الارب). گشن بعاریه فراخواستن. (تاج المصادر بیهقی). شتر نر بعاریت خواستن برای ایغری. || فال سنگک خواستن از کاهن. (منتهی الارب).
استطعام.
[اِ تِ] (ع مص) طعام خواستن. (منتهی الارب). خورش خواستن. (تاج المصادر بیهقی). خوردنی خواستن. || حدیث خواستن. یقال: استطعمه الحدیث؛ اذا اراد ان یحدّث به. (منتهی الارب). || تلقین خواستن امام در قرائت. و منه الحدیث: اذا استطعمکم الامام فاطعموه؛ ای اذا استفتح فافتحوا علیه. (منتهی الارب). گاه امام در اثناء نماز کلمه یا جمله ای را فراموش کند، در این صورت از مأمومین تلقین میخواهد.
استطفاف.
[اِ تِ] (ع مص) در منتهی الارب گوید: گویند: خذ ما استطف لک؛ بگیر هرچه بدست تو نزدیکتر باشد. و مؤلف تاج العروس گوید: و قولهم خذ ما طف لک و اطف لک و استطف لک؛ ای خذ ما ارتفع لک و أمکن کما فی الصحاح و زاد غیره دنا منک و تهیأ و قیل اشرف و بدا لیؤخذ و المعنیان متجاوران. در یک نسخه از مصادر زوزنی متعلق به کتابخانهء مؤلف آمده است: الاستطفاف؛ بروز آمدن، و در نسخهء دیگر: بزور آمدن و ظاهراً صورت اوّلی صحیح است، و شاید بروی آمدن باشد. و در کنزاللغات: استطفاف؛ بر بالای چیزی برآمدن و ممکن بودن و آسان بودن.
استطلاع.
[اِ تِ] (ع مص) طلب آگاهی کردن. آگاهی خواستن. پرسیدن. آگاهی جستن. (غیاث). اطلاع خواستن. (غیاث). وقوف و آگاهی خواستن. استخبار. بررسیدن. || دیده ور کردن خواستن. (زوزنی). طلب دیده وری. دیده ور کردن. (تاج المصادر بیهقی). || نگریستن از امر کسی: استطلع رأی فلان. (از منتهی الارب). استطلاع رأی عالی کرده تا بباشد ببلخ و تخارستان یا بحضرت آید. (تاریخ بیهقی ص 567). و استطلاع رأی دیگر تا بروم نخواهم کرد. (تاریخ بیهقی ص 79). آنچه گفتنی است در چند مجلس با ما گفته است و جوابهای جزم شنیده [ ابوالقاسم ]تا حاجتمند نگردد بدانکه در بابی از ابواب آنچه میباید نهاد اندر آن استطلاع رای باید کرد. (تاریخ بیهقی ص 209). اگر مسئلتی افتد مشکل تر که ترا در آن تحیری افزاید و از ما [ مسعود ] در آن باب مثالی نیافته باشی استطلاع رأی ما کنی [ خطاب به حصیری ] . (تاریخ بیهقی ص 211). تا تو [ حصیری ]بدانی که سخن بر چه نمط باید گفت و حاجت نباید ترا استطلاع رأی ما کردن. (تاریخ بیهقی ص 213). استطلاع رأی کرده بودند تا بر مثالهائی که از آن ما باشد کار کنند. (تاریخ بیهقی). و بعد از این پادشاهزادگان در کاری که بمصالح این ولایات تعلق داشته باشد بی استطلاع و استیذان نواب حضرت مثال ندهند. (جهانگشای جوینی). کشتکین پهلوان بی استطلاع رأی بجانب اهل سرای که مقیم مرو بودند مایل شد. (جهانگشای جوینی). || بردن: استطلعه؛ برد او را. || رسیدن. (منتهی الارب).
استطلاق.
[اِ تِ] (ع مص) رهانیدن از بند. (غیاث). || گرفتن و گزیدن ساروان ناقه ای را برای خود. گرفتن راعی و اختیار کردن او ناقه را برای خود. (منتهی الارب). || استطلاق بطن(1)؛ راندن شکم. رفتن شکم. گشاده شدن شکم. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). شکم رَوَه. شکم روش. اسهال.
(1) - Devoiement.
استطلال.
[اِ تِ] (ع مص) آگاه گردیدن. || از بالا بزیر نگریستن. (منتهی الارب).
استطلس.
[اِ تَ لُ] (معرب، اِ) گویند قفرالیهود است. (اختیارات بدیعی). بلغت یونانی نوعی از مومیائی باشد و آن مانند زفت است و بوی قیر از آن می آید و در شکستگی و کوفتگی اعضا عمل مومیائی میکند و آنرا مومیائی کوهی گویند و بعربی قفرالیهود خوانند. (برهان). قفر. کفرالیهود. مومیائی پالوده. اسقلطس. ابوطامون(1).
(1) - مأخوذ از کلمهء Bitume de judee.
استطمام.
[اِ تِ] (ع مص) وقت بریدن موی و پشم رسیدن. (منتهی الارب). اطمام. (تاج المصادر بیهقی).
استطیاب.
[اِ تِطْ] (ع مص) استطابه. پاکی جستن. || پاکی یافتن. استنجا کردن بشستن یا بمسح حجر. || موی زهار ستردن. || آب شیرین خواستن. (منتهی الارب).
استظآر.
[اِ تِظْ] (ع مص) استظآر کلبة؛ آزمند گشن شدن ماچه سگ. گشن خواه شدن سگ ماده.
استظراف.
[اِ تِ] (ع مص) شگفت آمدن. غریب شمردن: فاستظرفت ذلک و عجبت منه. (معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج 2 ص 45 س 7).
استظفاف.
[اِ تِ] (ع مص) استظفاف آثار کس یا کسانی؛ پیروی او یا ایشان کردن. (از منتهی الارب).
استظلال.
[اِ تِ] (ع مص) استظلال بظل؛ خواهش سایه کردن. سایه گرفتن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (غیاث). || پناه بردن بسایه. پناه جستن. (غیاث). || نشستن در سایه. در سایه نشستن. بسایه شدن. در سایه درآمدن. || استظلال از چیز و استظلال بچیز؛ سایه گرفتن آن. || استظلال کرم؛ در هم پیچیدن شاخه های خوشه دار رز. || استظلال عین؛ فروشدن چشم به مغاک. گود افتادن چشم. || استظلال دم؛ رفتن خون از شکم.
استظهار.
[اِ تِ] (ع مص) یاری خواستن. یاری خواستن از کسی. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). یار گرفتن. || قوی پشت شدن به کسی یا امری. پشت گرمی. تکیه کردن بیاری کسی. پشت قوی کردن: و این بنده را بدان قوت دل و استظهار... حاصل آمد. (کلیله و دمنه).
بموالات این دو رکن شریف
هم تمسّک کنم هم استظهار.خاقانی.
بمردان کار و فیلان پیکار در حفظ اطراف و حواشی آن استظهار رفته. (ترجمهء تاریخ یمینی ص285). ابوعلی بدان سبب دل از مقام جرجان برگرفت چه استظهار او بمکان صاحب کافی بود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص143). کسی را جرأت آن نبود که از محلّهای دوردست که از واسطهء شهر دور بودی تردد کند مگر به استظهار جمعی با ساز و سلاح. (ترجمهء تاریخ یمینی ص327).
مریز آب خود از بهر نان که هر روزی
تمام هست ترا یک دو گرده استظهار.عطار.
تهمتی بر بنده شه را عار نیست
جز مزید حلم و استظهار نیست.مولوی.
عذر تقصیر خدمت آوردم
که ندارم بطاعت استظهار.(گلستان).
و همگنان را امداد استبشار روی مینمود و مواد استظهار می افزود. (رشیدی).
بیار می که چو حافظ ندارم استظهار
بگریهء سحری و نیاز نیم شبی.حافظ.
|| آماده ساختن شتر را برای حاجت. || طلب امنیّت کردن. || از بر بکردن. (تاج المصادر بیهقی). از بر کردن. (زوزنی). یاد گرفتن و از بر خواندن کتاب را و ظاهر خواندن آنرا. (منتهی الارب). || تأیید: پس مسعدی را گفت پیش از این چیزی نبشته ای؟ گفت نوشته ام و این استظهار آنرا فرستادم. (تاریخ بیهقی ص 321). || قرار. قرارداد: و او [شاپور ذوالاکتاف] را اصحاب اخبار نهانی بودندی، مردمانی مردم زاده با دانش و فضل و راست گوی، و با هر یک استظهاری کرده بودی تا آنچ نمایند جز از سر راستی ننمایند. (فارسنامهء ابن البلخی ص 72). || مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: اعلم انّ الاطباء یأمرون بالاستظهار و ان لم یکن الاخلاط زائدة زیادة شدیدة توجب الاستفراغ. ولکن زیادة ما یستحبّ فیه الاستفراغ لیحصل امن من حصول امتلاء القوی الموجب للامراض دفعةً و فجأةً. و الفرق بین الاستظهار و التقدّم بالحفظ انّ الاستفراغ فی الاستظهار یکون خارجاً عن غیر حدّ الاعتدال و فی التقدّم بالحفظ لایکون خارجاً عنه بل یکون الی حدّ یقطع السّبب فقط من ان ینقل البدن الی الستة المضادة، و کلاهما یکون لمن یعتاده مرض قبل حدوثه به. کذا قال النّفیسی. و قال الاَقسرائی: الفرق بین الاستظهار و التقدّم بالحفظ انّ الاول فی غیرالمعتاد و الثّانی فی حقّ المعتاد. کذا فی بحرالجواهر.
استعادة.
[اِ تِ دَ] (ع مص) تکرار. اعاده طلبیدن. بازداشت خواستن. (تاج المصادر بیهقی). طلب اعاده. بازگشت خواستن. طلب بازگردانیدن. (غیاث). طلب عود کردن. بازگشتن خواستن به کاری. یقال: استعدته الشی ء فاعاده؛ ای سألته ان یفعله ثانیاً. (منتهی الارب). || خوی کردن به چیزی. || خوی کردن خواستن. || سخن وادرخواستن(1). (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بازگفتن خواستن.
(1) - «وا» بمعنی دوباره است.
استعاذه.
[اِ تِ ذَ] (ع مص) استعاذت. پناه گرفتن. (منتهی الارب) (غیاث). اندخسیدن. پناه جستن. پناه بردن به. التجاء. || (اصطلاح تجوید) کلمهء اعوذ بالله من الشیطان الرجیم گفتن.
-استعاذه کردن؛ اعتصام به. ملتجی شدن. پناه بردن به.
استعار.
[اِ تِ] (ع مص) افروخته شدن. (زوزنی). افروخته شدن آتش. برافروخته شدن آتش. || گر درافتادن به مساعر شتران. || بحرکت آمدن دزدان. || منتشر و فاش شدن حرب و بدی و شدت مرگامرگی و شدت هر چیزی. (منتهی الارب).
استعارات.
[اِ تِ] (ع اِ) جِ استعارة: و خوانندگان این کتاب را باید که همّت بر تفهّم معانی مقصور گردانند و وجوه استعارات آنرا بشناسند. (کلیله و دمنه).
استعارة.
[اِ تِ رَ] (ع مص) استعارت. بعاریت خواستن چیزی را. (منتهی الارب). عاریت خواستن. (تاج المصادر بیهقی). || تنها شدن. انفراد. یقال: استعور؛ اذا انفرد. (منتهی الارب). || دست بدست گردانیدن چیزی را. (منتهی الارب). || استعارة(1) ادعاء معنی الحقیقة فی الشی ء للمبالغة فی التشبیه مع طرح ذکر المشبه من البین، کقولک: لقیت اسداً و انت تعنی به الرجل الشجاع. ثم اذا ذکر المشبه به مع ذکر القرینة یسمّی استعارة تصریحیة و تحقیقیة نحو: لقیت اسداً فی الحمام. و اذا قلنا المنیة ای الموت انشبت ای علقت اظفارها بفلان، فقد شبهنا المنیة بالسبع فی اغتیال النفوس ای اهلاکها من غیر تفرقة بین نفاع و ضرار فاثبتنا لها الاظفار التی لایکمل ذلک الاغتیال فیه بدونها تحقیقاً للمبالغة فی التشبیه فتشبیه المنیة بالسبع استعارة بالکنایة و اثبات الاظفار لها استعارة تخییلیة و الاستعارة فی الفعل لاتکون الا تبعیة کنطقت الحال. (تعریفات جرجانی).
مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: استعارة؛ در لغت بعاریت خواستن چیزی و نزد فارسیان عبارتست از اضافت مُشبّهٌبه به مشبه. و این خلاف اصطلاح عربیان است (؟). و این بر دو گونه است: یکی حقیقت، دوّم مجاز. حقیقت آن است که مستعار و مستعارٌمنه ثابت و معلوم باشند و آنرا بر دو نَمَط یافته اند: یکی ترشیح، دوّم تجرید. ترشیح آنست که مستعار و مستعارٌمنه ثابت و معلوم باشند و لوازم جانبین را رعایت کنند. مثاله شعر:
ای شاه سخنوران گر از تیغ زبان
تو کام براندی و جهان بگرفتی ...
تیغ مستعار است و زبان مستعارٌمنه. و رعایت لوازم تیغ و زبان نیز کرده است. و تجرید آنست که بیک جانب رعایت لوازم کنند و یکی از موجودات یعنی از اعیان باشد، دوّم از اعراض. مثاله شعر:
زآن شکّر لب که خوردنی نیست
هر لحظه خوریم زهر غُصّه.
شکر مستعار است و لب مستعارٌمنه. اینجا رعایت شکر کرده و غُصّه از اعیان نیست که خورده شود و رعایت غُصّه هیچ نکرده. و مجاز آن است که مشبهٌبه و مُشبَّه هر دو عرض باشند یعنی محسوس حواسّ ظاهره. و یا آنکه از متصورات باشند یعنی محسوس حواسّ باطنه. و یا یکی عرض باشد و دوّم متصور. مثاله شعر:
هر جا که کسیست در جهان خواهم کشت
تا کس سخن عشق نیارد بزبان.
سخن عَرَض است و عشق از آنهاست که آنرا در ذهن تصوّر کنند و سخن و عشق نیز از متصوّرات است که در خارج وجودی ندارند. بدانکه آنچه اینجا از تعریف حقیقت و مجاز ذکر کرده شده بر اصطلاح پارسیانست. و این را مولانا فخرالدّین قواس در کتاب خود آورده است. و این نیز مخالف عربیان است. کذا فی جامع الصّنایع. || و الاستعارة عند الفقهاء و الاصولیین عبارة عن مطلق المجاز بمعنی المرادف له. و فی اصطلاح علماء البیان عبارة عن نوع من المجاز، کذا فی کشف البزدوی و چلبی المُطول. و ذکر الخفاجی فی حاشیة البیضاوی فی تفسیر قوله تعالی: ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم (قرآن 2/7). استعارة تستعمل بمعنی المجاز مطلقاً و بمعنی مجاز علاقة المشابهة، مفرداً کان او مرکّباً. و قد تخص بالمفرد منه. و تقابل بالتمثیل حینئذ کما فی مواضع کثیرة من الکشاف. و التمثیل و ان کان مطلق التّشبیه غلب علی الاستعارة المرکبة. و لامشاحة فی الاصطلاح - انتهی کلامه. و القول بتخصص الاستعارة بالمفرد قول الشیخ عبدالقاهر و جارالله. و امّا علی مذهب السّکّاکی فالاستعارة تشتمل التمثیل. و یقال للتمثیل استعارة تمثیلیة. کذا ذکر مولانا عصام الدّین فی حاشیة البیضاوی. و قد مرّ فی لفظ المجاز ما یتعلّق بذلک. قال اهل البیان: المجاز ان کانت العلاقة فیه غیر المشابهة فمجاز مرسل و الاّ فاستعارة. فالاستعارة علی هذا و هو اللّفظ المستعمل فیما شبه بمعناه الاصلی ای الحقیقی. و لما سبق فی تعریف الحقیقة اللّغویة ان استعمال اللّفظ لایکون الاّ بارادة المعنی منه، فاذا اطلق نحو المشفر علی شفة الانسان و ارید تشبیهها بمشفر الابل فی الغلظ فهو استعارة و ان ارید انّه اطلاق المقید علی المطلق کاطلاق المرسل علی الانف من غیر قصد الی التشبیه فمجاز مرسل. فاللّفظ الواحد بالنسبة الی المعنی الواحد یجوز ان یکون استعارة و ان یکون مجازاً مرسلاً باعتبارین و لایخفی انک اذا قلت رأیت مشفر زید و قصدت الاستعارة و لیس مشفره غلیظاً فهو حکم کاذب. بخلاف ما اذا کان مجازاً مرسلاً و کثیراً مایطلق الاستعارة علی فعل المتکلّم اعنی استعمال اسم المشبه به فی المشبّه. و المراد بالاسم ما یقابل المسمّی اعنی اللّفظ لا ما یقابل الفعل و الحرف. فالاستعارة حینئذ تکون بمعنی المصدر. فیصحّ منه الاشتقاق. فالمتکلم مستعیر و اللفظ المشبّه به مستعار و المعنی المشبّه به مستعارمنه و المعنی المشبّه مستعارله. هکذا فی الاطول و اکثر کُتب هذا الفنّ. و زاد صاحب الکشف البزدوی مایقع به الاستعارة و هو الاتصال بین المحلین. لکن فی الاتقان، ارکان الاستعارة ثلاثة مستعار و هو اللفظ المشبّه به و مستعارمنه و هو اللفظ المشبه و مستعارله و هو المعنی الجامع و فی بعض الرسائل: المستعارمنه فی الاستعارة بالکنایة هو المشبه علی مذهب السّکاکی - انتهی. ثمّ قال صاحب الاتقان بعد تعریف الاستعارة بما سبق: قال بعضهم حقیقة الاستعارة ان تستعار الکلمة من شی ء معروف بها الی شی ء لم یعرف بها. و حکمة ذلک اظهار الخفیّ و ایضاح الظّاهر الّذی لیس بجلی او حصول المبالغة او المجموع. مثال اظهار الخفی: و انّه فی اُمّالکتاب (قرآن 43/4). فان حقیقته و انّه فی اصل الکتاب. فاستعیر لفظ الاُمّ للاصل، لانّ الاولاد تنشأ من الاُمّ کما تنشأ الفروع من الاصول و حکمة ذلک تمثیل ما لیس بمرئی حتی یصیر مرئیاً فینتقل السّامع من حدّالسّماع الی حدّالعیان و ذلک ابلغ فی البیان. و مثال ایضاح ما لیس بجلی لیصیر جلیاً: و اخفض لهما جناح الذلّ (قرآن 17/24). فانّ المراد منه امرالولد بالذّلّ لوالدیه رحمةً. فاستعیر للذل اولاً جانب ثمّ للجانب جناح ای اخفض جانب الذلّ، ای اخفض جانبک ذُلاً. و حکمة الاستعارة فی هذا جعل ما لیس بمرئی مرئیاً، لاجل حسن البیان. و لمّا کان المراد خفض جانب الولد للوالدین بحیث لایبقی الولد من الذلّ لهما و الاستکانة متمکناً، احتیج فی الاستعارة الی ما هو ابلغ من الاولی. فاستعیر لفظ الجناح لما فیه من المعانی التی لاتحصل من خفض الجانب. لانّ من یمیل جانبه الی جهة السفل ادنی میل صدق علیه انّه خفض جانبه و المراد خفض یلصق الجنب بالارض و لایحصل ذلک الا بذکر الجناح کالطائر. و مثال المبالغة: و فجرنا الارض عیوناً. (قرآن 54/12)؛ ای فجرنا عیون الارض و لو عبر بذلک لم یکن فیه من المبالغة ما فی الاول المشعر بان الارض کلها صارت عیوناً - انتهی.
فائدة: اختلفوا فی الاستعارة أَ هی مجاز عقلی او لغوی. فالجمهور علی انها مجاز لغوی لکونها موضوعة للمشبه به لا للمشبه. و لا لاعم منهما. و قیل انها مجاز عقلی لابمعنی اسناد الفعل او معناه الی ما هو له بتأویل بل بمعنی ان التصرف فیها فی امر عقلی لا لغوی، لانها لم تطلق علی المشبه الا بعد ادعاء دخوله فی جنس المشبه به. فکان استعمالها فیما وُضعت له لان مجرد نقل الاسم لو کان استعارة لکانت الاعلام المنقولة کیزید و یشکر استعارة و ردّ بان الادعاء لایقتضی ان تکون مستعملة فیما وضعت له للعلم الضروری بان الاسد مثلاً موضوع للسبع المخصوص و فی صورة الاستعارة مستعمل فی الرجل الشجاع. و تحقیق ذلک ان ادعاء دخوله فی جنس المشبه به مبنی علی انه جعل افراد الاسد بطریق التأویل قسمین احدهما المتعارف و هو الذی له غایة الجرأة و نهایة القوة فی مثل تلک الجثة و تلک الانیاب و المخالب الی غیر ذلک. و الثانی غیرالمتعارف و هو الذی له تلک الجرأة و تلک القوة لکن لا فی تلک الجثة و الهیکل المخصوص. و لفظ الاسد انما هو موضوع للمتعارف فاستعماله فی غیرالمتعارف استعمال فی غیر ما وضع له. کذا فی المطول. و قال صاحب الاطول: و یمکن ان یقال اذا قلت رأیت اسداً و حکمت برؤیة رجل شجاع یمکن فیه طریقان احدهما ان یجعل الاسد مستعاراً لمفهوم الرجل الشجاع و الثانی ان یستعمل فیما وضع له الاسد و یجعل مفهوم الاسد آلة لملاحظة الرجل الشجاع و یعتبر تجوزاً عقلیاً فی الترکیب التقییدی الحاصل من جعل مفهوم الاسد عنواناً للرجل الشجاع فیکون الترکیب بین الرجل الشجاع و مفهوم الاسد مبنیاً علی التجوز العقلی فلایکون هناک مجاز لغوی. الاتری انه لاتجوّز لغةً فی قولنا: لی نهار صائم. فقد حق القول بانه مجاز عقلی ولکن اکثرالناس لایعلمون.
فائدة: الاستعارة تفارق الکذب بوجهین: بالبناء علی التأویل و بنصب القرینة علی ارادة خلاف الظاهر.
التقسیم: للاستعارة تقسیمات باعتبارات. الاول باعتبار الطرفین ای المستعارمنه و المستعارله الی وفاقیة و عنادیة لان اجتماع الطرفین فی شی ء اما ممکن و تمسی وفاقیة لمابین الطرفین من الموافقة نحو احییناه فی قوله تعالی: او من کان میتاً فاحییناه (قرآن 6/122)؛ ای ضالاً فهدیناه، استعار الاحیاء من معناه الحقیقی و هو جعل الشی ء حیاً للهدایة التی هی الدلالة علی طریق یوصل الی المطلوب. و الاحیاء و الهدایة ممّا یمکن اجتماعهما فی شی ء و امّا ممتنع و تسمی عنادیة لتعاند الطرفین کاستعارة المیت فی الاَیة للضالّ. اذ لایجتمع الموت مع الضلال. و منها ای من العنادیة التهکمیة و التملیحیة و هما الاستعارة التی استعملت فی ضدّ معناها الحقیقی او نقیضة تنزیلاً للتّضاد و التناقض منزلة التناسب بواسطة تملیح او تهکم نحو: فبشرهم بعذاب الیم (قرآن 3/21 و 9/34 و 84/24)؛ ای انذرهم، استعیرت البشارة التی هی الاخبار بما یظهر سروراً فی المخبربه للانذار الّذی هو ضدها بادخال الانذار فی جنس البشارة علی سبیل التهکم و کذا قولک رأیت اسداً و انت ترید جباناً علی سبیل التملیح و الظرافة و الاستهزاء. الثانی باعتبار الجامع الی قسمین. لانّ الجامع اما غیر داخل فی مفهوم الطرفین کما فی استعارة الاسد للرجل الشجاع فان الشجاعة خارجة عن مفهوم الطرفین. و اما داخل فی مفهوم الطرفین نحو قوله علیه السلام: خیرالناس رجل یمسک بعنان فرسه کلما سمع هیعة طار الیها. او رجل فی شعفة فی غنیمة له یعبد الله حتی یأتیه الموت. الهیعة؛ الصوت المهیب و الشعفة؛ رأس الجبل و المعنی خیرالناس رجل اخذ بعنان فرسه و استعد للجهاد او رجل اعتزل الناس و سکن فی رأس جبل فی غنم له قلیل یرعاها و یکتفی بها فی امر معاشه و یعبد الله حتی یأتیه الموت. استعار الطیران للعدو و الجامع هو قطع المسافة بسرعة داخل فی مفهومهما. و ایضاً باعتبار الجامع اما عامیة و هی المبتذلة لظهور الجامع فیها نحو رأیت اسداً یرمی. او خاصیة و هی الغریبة ای البعیدة عن العامة. و الغرابة قد تحصل فی نفس الشبه، کما فی قول یزیدبن مسلمة یصف فرساً بأنه مؤدب و انه اذا نزل عنه صاحبه و القی عنانه فی قربوس سرجه ای مقدم سرجه وقف علی مکانه حتی یعود الیه:
و اذا احتبی قربوسه بعنانه
علک الشکیم الی انصراف الزائر.
عَلکَ؛ ای مضغ و الشکیم؛ اللجام و اراد بالزائر نفسه فاستعار الاحتباء و هو ان یجمع الرجل ظهره و ساقیه بثوب او غیره لوقوع العنان فی قربوس السرج فصارت الاستعارة غریبة لغرابة التشبیه. و قد تحصل الغرابة بتصرف فی العامیة نحو قوله:
اخذنا باطراف الاحادیث بیننا
و سالت باعناق المطی الاباطح.
الاباطح؛ جمع ابطح و هو مسیل الماء فیه دقاق الحصی؛ ای اخذت المطایا فی سرعة المضی. استعار سیلان السیول الواقعة فی الاباطح لسیر الابل سیراً سریعاً فی غایة السرعة المشتملة علی لین و سلاسة و التشبیه فیها ظاهر عامی، و هو السرعة لکن قد تصرف فیه بما افاده اللطف و الغرابة اذ اسند سالت الی الاباطح دون المطی و اعناقها حتی افاد انه امتلات الاباطح من الابل. و ادخل الاعناق فی السیر حیث جعلت الاباطح سائلة مع الاعناق فجعل الاعناق سائرة اشارة الی ان سرعة سیرالابل و بطؤه انما یظهر ان غالباً فی الاعناق. الثالث باعتبار الثلاثة ای المستعارمنه و المستعارله و الجامع، الی خمسة اقسام. الاول استعارة محسوس لمحسوس بوجه محسوس نحو: اشتعل الرأس شیباً (قرآن 19/4). فالمستعارمنه هو النار و المستعارله هو الشیب و الوجه ای الجامع هو الانبساط الذی هو فی النار اقوی. و الجمیع حسی و القرینة هو الاشتعال الذی هو من خواص النار و هو ابلغ مما لو قیل: اشتعل شیب الرأس لافادته عموم الشیب لجمیع الرأس. و الثانی استعارة محسوس لمحسوس بوجه عقلی نحو: آیة لهم اللیل نسلخ منه النهار (قرآن 36/37). فالمستعارمنه السلخ الذی هو کشط الجلد عن نحو الشاة و المستعارله کشف الضوء عن مکان اللیل و هما حسیان. و الجامع ما یعقل من ترتب امر علی آخر کترتب ظهور اللحم علی الکشط و ترتب ظهور الظلمة علی کشف الضوء عن مکان اللیل و الترتب امر عقلی. قال ابن ابی الاصبع هی الطف من الاولی. الثالث استعارة معقول لمعقول بوجه عقلی. قال ابن ابی الاصبع هی الطف الاستعارات نحو: من بعثنا من مرقدنا (قرآن 36/52). فان المستعارمنه الرقاد ای النوم و المستعارله الموت و الجامع عدم ظهور الفعل. و الکل عقلی. و الرابع استعارة محسوس لمعقول بوجه عقلی نحو: مستهم البأساء و الضراء (قرآن 2/214). استعیر المس و هو صفة فی الاجسام و هو محسوس لمقاساة الشدة و الجامع اللحوق و هما عقلیان. الخامس استعارة معقول لمحسوس و الجامع عقلی نحو: انا لما طغی الماء (قرآن 69/11). المستعارمنه التکبر و هو عقلی و المستعارله کثرة الماء و هو حسی و الجامع الاستعلاء و هو عقلی ایضاً. هذا هو الموافق لما ذکره السکاکی. و زاد الخطیب قسماً سادساً و هو استعارة محسوس لمحسوس و الجامع مختلف بعضه حسی و بعضه عقلی کقولک: رأیت شمساً. و انت ترید انساناً کالشمس فی حسن الطلعة و نباهة الشأن. فحسن الطلعة حسی و نباهة الشأن عقلیة. و معنی الحسی و العقلی قد مر فی التشبیه. الرابع باعتبار اللفظ الی قسمین. لان اللفظ المستعار ان کان اسم جنس فاستعارة اصلیة کاسد و قتل للشجاع و الضرب الشدید. و الا فاستعارة تبعیة کالفعل و المشتقات و سائر الحروف. و المراد باسم الجنس ما دل علی نفس الذات الصالحة لان تصدق علی کثیرین من غیر اعتبار وصف من الاوصاف و المراد بالذات ما یستقل بالمفهومیة. و قولنا من غیر اعتبار وصف ای من غیر اعتبار وصف متعلق بهذا الذات فلایتوهم الاشکال بان الفعل وصف و هو ملحوظ فدخل علم الجنس فی حد اسم الجنس و خرج العلم الشخصی و الصفات و اسماء الزمان و المکان و الاَلة. ثم المراد باسم الجنس اعم من الحقیقی و الحکمی ای المتأول باسم الجنس نحو حاتم. فانّ الاستعارة فیه اصلیة. و فیه نظر، لان الحاتم مأوّل بالمتناهی فی الجود. فیکون متأولاً بصفة و قد استعیر من مفهوم المتناهی فی الجود لمن له کمال جود. فیکون ملحقاً بالتبعیة دون الاصلیة. و اجیب بانّ مفهوم الحاتم و ان تضمن نوع وصفیة لکنه لم یصر به کلیاً بل اشتهر ذاته المشخصة بوصف من الاوصاف خارج عن مدلوله کاشتهار الاجناس باوصافها الخارجة عن مفهوماتها بخلاف الاسماء المشتقة فانّ المعانی المصدریة المعتبرة فیها داخلة فی مفهوماتها الاصلیة فلذلک کانت الاعلام المشتهرة بنوع وصفیة ملحقة باسماء الاجناس دون الصفات. و الحاصل انّ اسم الجنس یدلّ علی ذات صالحة للموصوفیة مشتهرة بمعنی یصلح ان یکون وجه الشبه. و کذا العلم اذا اشتهر بمعنی فالاستعارة فیهما اصلیة و الافعال و الحروف لاتصلح للموصوفیة و کذا المشتقات و انما کانت استعارة الفعل و ما یشتق منه و الحرف تبعیة لان الفعل و المشتقات موضوعة بوضعین وضع المادة و الهیئة. فاذا کان فی استعاراتها لاتتغیر معانی الهیأت فلاوجه لاستعارة الهیئة. فالاستعارة فیها انما هی باعتبار موادها فیستعار مصدرها لیستعار موادها تبعیة استعارة المصدر. و کذا اذا استعیر الفعل باعتبار الزمان کما یعبر عن المستقبل بالماضی تکون تبعیة لتشبیه الضرب فی المستقبل مثلاً بالضرب فی الماضی فی تحقق الوقوع فیستعار له ضرب فاستعارة الهیئة لیست بتبعیة استعارة المصدر بل اللفظ بتمامه مستعار بتبعیة استعارة الجزء و کذا الحروف فان الاستعارة فیها تجری اولاً فی متعلق معناها و هو هیهنا ما یعبر عنها به عند تفسیر معانیها، کقولنا من معناه الابتداء و الی معناه الانتهاء. نحو: فالتقطه آل فرعون لیکون لهم عدواً و حزناً (قرآن 28/8). شبه ترتب العداوة و الحزن علی الالتقاط بترتب علته الغائیة علیه ثم استعیر فی المشبه اللام الموضوعة للمشبه به فیکون الاستعارة فی اللام تبعاً للاستعارة فی المجرور. ثم اعلم انّ الاستعارة فی الفعل علی قسمین. احدهما ان یشبه الضرب الشدید مثلاً بالقتل و یستعار له اسمه ثم یشتق منه قتل بمعنی ضرب ضرباً شدیداً. و الثانی ان یشبه الضرب فی المستقبل بالضرب فی الماضی مث فی تحقق الوقوع فیستعمل فیه ضرب فیکون المعنی المصدری اعنی الضرب موجوداً فی کل من المشبه و المشبه به لکنه قید فی کل واحد منهما بقید مغایر للاَخر فصح التشبیه لذلک. کذا افاده المحقق الشریف. لکن ذکر العلامة عضد الملة و الدین فی الفوائد الغیاثیة ان الفعل یدل علی النسبة و یستدعی حدثاً و زماناً و الاستعارة متصورة فی کل واحد من الثلاثة. ففی النسبة کهزم الامیر الجند و فی الزمان کنادی اصحاب الجنة و فی الحدث نحو: فبشرهم بعذاب الیم - انتهی. و ذلک لان الفعل قد یوضع للنسبة الانشائیة نحو اضرب و هی مشتهرة بصفات تصلح لان یشبه بها کالوجوب و قد یوضع للنسبة الاخباریة و هی مشتهرة بالمطابقة و اللامطابقة. و یستعار الفعل من احدهما للاَخر کاستعارة رحمه الله لارحمه و استعارة فلیتبوأ فی قوله علیه السلام: من تبوأ علیّ الکذب فلیتبوأ مقعده علی النار. للنسبة الاستقبالیة الخبریة فانه بمعنی یتبوأ مقعده من النار. صرح به فی شرح الحدیث و رده صاحب الاطول بانّ النسبة جزء معنی الفعل فلایستعار عنها بخلاف المصدر فانه لایستعار من معناه الفعل بل یستعار من معناه نفس المصدر و یشتق منه الفعل، و لایمکن مثله فی النسبة. فالحق عدم جریانها فی النسبة. کما قاله السید السند.
فائدة: قال الفاضل الچلپی: القوم انما تعرضوا للاستعارة التبعیة المصرحة و الظاهر تحقق الاستعارة التبعیة المکنیة کما فی قولک: اعجبنی الضارب دم زید. و لعلهم لم یتعرضوا لها لعدم وجدانهم ایاها فی کلام البلغاء. فائدة: لم یقسموا المجاز المرسل الی الاصلی و التبعی علی قیاس الاستعارة لکن ربما یشعر بذلک کلامهم. قال فی المفتاح و من امثلة المجاز قوله تعالی: فاذا قرأت القرآن فاستعذ بالله (قرآن 16/98). استعمل قرأت مکان اردت القرائة لکون القرائة مسببة من ارادتها استعمالاً مجازیاً یعنی استعمال المشتق بتبعیة المشتق منه. کذا فی شرح بعض رسائل الاستعارة. الخامس باعتبار المقارنة بما یلائم شیئاً من الطرفین و عدمها الی ثلاثة اقسام. احدها المطلقة. و هی ما لم یقترن بصفة و لاتفریع ممّا یلائم المستعارله او المستعارمنه نحو عندی اسد. و المراد بالاقتران بما یلائم الاقتران بما یلائم مما سوی القرینة و الا فالقرینة مما یلائم المستعارله فلایوجد استعارة مطلقة. و المراد بالصفة المعنویة لا النعت النحوی. و المراد بالتفریع ما یکون ایراده فرع الاستعارة سواء ذکر علی صورة التفریع و هو تصدیره بالفاء او لا. و ثانیها لمجردة و هی ما قرن بما یلائم المستعارله و ینبغی ان یقید ما یلائم المستعارله بان لایکون فیه تبعید الکلام عن الاستعارة و تزییف لدعوی الاتحاد اذ ذکروا انّ فی التجرید کثرة المبالغة فی التشبیه. کقوله تعالی: فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف (قرآن 16/112). فان الاذاقة تجرید اللباس المستعار لشدائد الجوع و الخوف بعلاقة العموم لجمیع البدن عموم اللباس. و لذا اختاره علی طعم الجوع الذی هو انسب بالاذاقة. و انما کانت الاذاقة من ملائمات المستعارله مع انه لیس الجوع و الخوف من المطعومات لانه شاعت الاذاقة فی البلایا و الشدائد و جرت مجری الحقیقة فی اصابتها فیقولون ذاق فلان البؤس و الضرّ و اذاقه العذاب شبه ما یدرک من اثر الضر و الالم بما یدرک من طعم المر و البشع. و اختار التجرید علی الترشیح و لم یقل فکساها الله لباس الجوع و الخوف لاّن الادراک بالذوق یستلزم الادراک باللمس من غیر عکس فکان فی الاذاقة اشعار بشدة الاصابة لیست فی الکسوة. و ثالثها المرشحة. و تسمی الترشیحیة ایضاً و هی ما قرن بما یلائم المستعارمنه، نحو: اولئک الذین اشتروا الضلالة بالهدی فماربحت تجارتهم (قرآن 2/16). فانه استعار الاشتراء للاستبدال و الاختیار ثم فرع علیها ما یلائم الاشتراء من فوت الربح و اعتبار التجارة ثم انهم لم یلتفتوا الی ما یقرن بما یلائم المستعارله فی الاستعارة بالکنایة مع انه ایضاً ترشیح لانه لیس هناک لفظ یسمی استعارة بل تشبیه محض. و کلامهم فی الاستعارة المرشحة التی هی قسم من المجاز لا فی ترشیح یشتمل ترشیح الاستعارة و التشبیه المضمر فی النفس. و اما عدم التفات السکّاکی فیوهم ما لیس عنده و هو ان المرشحة من اقسام الاستعارة المصرحة اذ التحقیق ان الاستعارة بالکنایة اذا زید فیها علی المکنیة ما یلائمها تصیر مرشحة عنده. کذا فی الاطول.
فائدة: قال ابوالقاسم: تقسیمهم الاستعارة المصرحة الی المجردة و المرشحة یشعر بان التجرید و الترشیح انما یجریان فی الاستعارة المصرح بها دون المکنی عنها. و الصواب ان ما زاد فی المکنیة علی قرینتها اعنی اثبات لازم واحد یعد ترشیحاً لها ثم التجرید و الترشیح انما یکونان بعد تمام الاستعارة. فلایعد قرینة المصرح بها تجریداً و لا قرینة المکنی عنها ترشیحاً - انتهی.
فائدة: قال صاحب الاطول اذا اجتمع ملائمان للمستعارله فهل یتعین احد للقرینة او الاختیار الی السامع یجعل ایهما شاء قرینة و الاَخر تجریداً قال بعض الافاضل ما هو اقوی دلالة علی الارادة للقرینة و الاَخر للتجرید و نحن نقول ایهما سبق فی الدلالة علی المراد قرینة و الاَخر تجرید و کیف لاوالقرینة ما نصب للدلالة علی المراد و قد سبق احد الامرین فی الدلالة. فلا معنی لنصب اللاحق و الاوجه انّ کلاً من الملائمین المجتمعین ان صلح قرینة فقرینة و مع ذلک الاستعارة مجردة. و لاتقابل بین المجردة و متعددة القرینة بل کل متعددة القرینة مجردة.
فائدة: قد یجتمع التجرید و الترشیح کقول زُهیر:
لدی اسد شاکی السلاح مقذف
له لبد اظفاره لم تقلم.
و وجه اجتماعهما صرف دعوی الاتحاد الی المشبه المقارن بالصفة و التفریع و المشبه به حتی یستدعی الدعوی ثبوت الملائم للمشبه به ایضاً.
فائدة: الترشیح ابلغ من التجرید و الاطلاق و من جمع الترشیح و التجرید لاشتماله علی تحقیق المبالغة فی ظهور العینیة التی هی توجب کمال المبالغة فی التشبیه فیکون اکثر مبالغة و اتم مناسبة بالاستعارة و کذا الاطلاق ابلغ من التجرید و منبی الترشیحیة علی ان المستعارله عین المستعارمنه لا شی ء شبیه به.
فائدة: فی شرح بعض رسائل الاستعارة، الترشیح یجوز ان یکون باقیاً علی حقیقته تابعاً فی الذکر للتعبیر عن الشی ء بلفظ لاستعارة و لایقصد به الا تقویتها کأنّه نقل لفظ المشبه به مع ردیفه الی المشبه و یجوز ان یکون مستعاراً من ملائم المستعارمنه لملائم المستعارله. و یکون ترشیح الاستعارة بمجرد انه عبر عن ملائم المستعارله بلفظ موضوع لملائم المستعارمنه. هذا و لایخفی ان هذا لایخص بکون لفظ ملائم المستعارمنه مستعاراً. بل یتحقق الترشیح بذلک التعبیر علی وجه الاستعارة کان او علی وجه المجاز المرسل اما للملائم المذکور او للقدر المشترک بین المشبه و المشبه به و انه یحتمل مثل ذلک فی التجرید ایضاً و یحتمل تلک الوجوه قوله تعالی: و اعتصموا بحبل الله (قرآن 3/103). حیث استعیر الحبل للعهد فی ان یکون وسیلة لربط شی ء لشی ء و ذکر الاعتصام و هو التمسک بالحبل ترشیحاً اما باقیاً علی معناه للوثوق بالعهد او مجازاً مرسلاً فی الوثوق بالعهد لعلاقة الاطلاق و التقیید. فیکون مجازاً مرسلاً بمرتبتین او فی الوثوق کأنه قیل ثقوا بعهدالله و حینئذ کل من الترشیح و الاستعارة ترشیح للاَخر. السادس باعتبار امر آخر الی اربعة اقسام: تصریحیة و مکنیة و تحقیقیة و تخییلیة. فالتصریحیة و تسمی بالمصرحة ایضاً هی التی ذکر فیها المشبه به. و المکنیة ما یقابلها و تسمی الاستعارة بالکنایة ایضاً. اعلم انه اتفقت کلمة القوم علی انه اذا لم یذکر من ارکان تشبیه شی ء بشی ء سوی المشبه و ذکر معه مایخص المشبه به کان هناک استعارة بالکنایة و استعارة تخییلیة کقولنا: اظفار المنیة ای الموت نشبت بفلان. لکن اضطربت اقوالهم فی تشخیص المعنیین الذین یطلق علیهما هذان اللفظان. و محصل ذلک یرجع الی ثلاثة اقوال: احدها ما ذهب الیه القدماء و هو ان المستعار بالکنایة لفظ المشبه به المستعار للمشبه فی النفس المرموزالیه بذکر لازمه من غیر تقدیر فی نظم الکلام و ذکر اللازم قرینة علی قصده من غرض و اثبات ذلک اللازم للمشبه استعارة تخییلیة. ففی المثال المذکور الاستعارة بالکنایة السبع المستعار للمنیة الذی لم یذکر اعتماداً علی ان اضافة الاظفار الی المنیة تدل علی ان السبع مستعارلها. و الاستعارة التخییلیة اثبات الاظفار للمنیة. فحینئذ وجه تسمیتها بالمکنیة و بالاستعارة بالکنایة ظاهر لانها استعارة بالمعنی المصطلح و متلبسة بالکنایة بالمعنی اللغوی، ای الخفاء و کذا تسمیتها بالتخییلیة لاستلزامها استعارة اللازم المشبه به للمشبه و تخییل ان المشبه من جنس المشبه به. و ثانیها ما ذهب الیه السکاکی صریحاً حیث قال: الاستعارة بالکنایة لفظ المشبه المستعمل فی المشبه به ادعاءً. ای بادعاء انه عینه بقرینة استعارة لفظ هو من لوازم المشبه به بصورة متوهمة متخیلة شبیهة به اثبتت للمشبه فالمراد بالمنیة عنده هو السبع بادعاء السبعیة لها و انکار ان تکون شیئاً غیر السبع بقرینة اضافة الاظفار التی من خواص السبع الیها. و لاخفاء فی ان تسمیتها بالاستعارة بالکنایة او المکنیة غیر ظاهر حینئذ. و فی جعله ایاها قسماً من الاستعارة التی هی قسم من المجاز و جعل اضافة الاظفار قرینة الاستعارة نظر، لان لفظ المشبه فیها هو المستعمل فی ما وضع له تحقیقاً و الاستعارة لیست کذلک. و اختار السّکاکی رد التبعیة الی المکنی عنها بجعل قرینتها استعارة بالکنایة و جعلها ای التبعیة قرینة لها علی عکس ما ذکره القوم فی مثل نطقت الحال من انّ نطقت استعارة لدلت و الحال قرینة لها. هذا و لکن فی کون ذلک مختار السکاکی نظراً لانه قال فی آخر بحث الاستعارة التبعیة: هذا ما امکن من تلخیص کلام الاصحاب فی هذا الفصل و لو انهم جعلوا قسم الاستعارة التبعیة من قسم الاستعارة بالکنایة بان قلبوا فجعلوا فی قولهم نطقت الحال هکذا الحال التی ذکرها عندهم قرینة الاستعارة بالتصریح استعارة بالکنایة عن المتکلم بواسطة المبالغة فی التشبیه علی مقتضی المقام و جعلوا نسبة النطق الیه قرینة الاستعارة کما تراهم فی قولهم: و اذا المنیة انشبت اظفارها، یجعلون المنیة استعارة بالکنایة عن السبع و یجعلون اثبات الاظفار لها قرینة الاستعارة لکان اقرب الی الضبط. فتدبر- انتهی کلامه. و هو صریح فی انه رد التبعیة الی المکنیة علی قاعدة القوم. فحینئذ لاحاجة له الی استعارة قرینة المکنیة لشی ء حی تبقی التبعیة مع ذلک بحالها. و لایتقلل الاقسام بهذا ایضاً. فان قلت لم یجعل السلف المکنیة المشبه المستعمل فی المشبه به کما اعتبره فی هذا الرد فکیف یتأتی لک توجیه کلامه بان رده علی قاعدة السلف من غیر ان یکون مختاراً له، قلت لاشبهة فیما ذکرنا و العهدة علیه فی قوله کما تراهم فی قولهم: و اذا المنیة انشبت اظفارها یجعلون المنیة استعارة بالکنایة. و لایضرنا فیما ذکرنا من توجیه کلامه. و اما التخییلیة عند السکاکی فما سیأتی. و ثالثها ما ذهب الیه الخطیب و هی التشبیه المضمر فی النفس الذی لم یذکر شی ء من ارکانه سوی المشبه و دل علیه ای علی ذلک التشبیه بان یثبت للمشبه امر مختص بالمشبه به من غیر ان یکون هناک امر متحقق حساً و عقلاً یجری علیه اسم ذلک الامر. و یسمی اثبات ذلک الامر استعارة تخییلیة و المراد بالتشبیه التشبیه اللغوی لا الاصطلاحی فلایرد ان ذکر المشبه به واجب البتة فی التشبیه انما قیل و دل علیه الخ، لیشتمل زیداً فی جواب من یشبه الاسد. علی هذا التسمیة بالاستعارة غیر ظاهر و ان کان کونها کنایة غیر مخفی. و بالجملة ففی المکنیة ثلاثة اقوال و فی التخییلیة قولان احدهما قول السکاکی کما یجی ء. و الاَخر قول غیره. و علی هذا المذهب الثالث کل من لفظی الاظفار و المنیة فی المثال المذکور حقیقتان مستعملتان فی المعنی الموضوع له و لیس فی الکلام مجاز لغوی و انما المجاز هو اثبات شی ء لشی ء لیس هو له. و علی هذا هو عقلی کاثبات الانبات للربیع. و الاستعارة بالکنایة و التخییلیة امران معنویان و هما فعلا المتکلم و یتلازمان فی الکلام لان التخییلیة یجب ان تکون قرینة للمکنیة البتة. و هی یجب ان تکون قرینة للتخییلیة البتة.
فائدة: قال صاحب الاطول و من غرائب السوانح و عجائب اللوائح ان الاستعارة بالکنایة فیما بین الاستعارات معلومة مبینة علی التشبیه المقلوب لکمال المبالغة فی التشبیه فهو ابلغ من المصرحة فکما ان قولنا: السبع کالمنیة تشبیه مقلوب یعود الغرض منه الی المشبه به کذلک انشبت المنیة اظفارها استعارة مقلوبة استعیر بعد تشبیه السبع بالمنیة المنیة للسبع الادعائی. و ارید بالمنیة معناها بعد جعلها سبعاً تنبیهاً علی ان المنیة بلغت فی الاغتیال مرتبة ینبغی ان یستعار للسبع عنها اسمها دون العکس فالمنیة وضعت موضع السبع لکن هذا علی ما جری علیه السکاکی. و التحقیقیة هی ما یکون المشبه متحققاً حساً او عقلاً. نحو رأیت اسداً یرمی. فان الاسد مستعار للرجل الشّجاع و هو امر متحقق حساً. و نحو: اهدنا الصراط المستقیم (قرآن 1/6)؛ ای الدّین الحق. و هو امر متحقق عقلاً لا حساً. اما التخییلیة فعند غیر السّکاکی ما مر و اما عند السکاکی فهی استعارة لاتحقق لمعناها حساً و لا عقلاً بل معناها صورة وهمیة محضة. و لما کان عدم تحقق المعنی لا حساً و لا عقلاً شاملاً لما لم یتعلق به توهم ایضاً اضرب عنه بقوله بل معناها الخ. و المراد بالصورة ذوالصّورة فان الصورة جائت بهذا المعنی ایضاً. و المراد بالوهمیة ما یخترعه المتخیلة باعمال الوهم ایاه. فلان للانسان قوة لها ترکیب المتفرقات و تفریق المرکبات اذا استعملها العقل تسمی مفکرة و اذا استعملها الوهم تسمی متخیلة و لما کان حصول هذا المعنی المستعارله باعمال الوهم سُمّیت استعارة تخییلیة و من لم یعرفه قال المناسب حینئذ ان تسمی توهمیة. وعدالتسمیة بتخییلیة من امارات تعسف السکاکی و تفسیره. و انما وصف الوهمیة بقوله محضة ای لایشوبها شی ء من التحقق الحسی و العقلی للفرق بینه و بین اعتبار السلف فان اظفار المنیة عندهم امر متحقق شابه توهم الثبوت للمنیة و هناک اختلاط توهم و تحقق بخلاف ما اعتبره فانه امر وهمی محض لاتحقق له لا باعتبار ذاته و لا باعتبار ثبوته فتعریفه هذا صادق علی لفظ مستعمل فی صورة وهمیة محضة من غیر ان تجعل قرینة الاستعارة بخلاف تفسیر السلف و الخطیب فانها لاتنفک عندهم عن الاستعارة بالکنایة. و قد صرح به حیث مثل للتخییلیة باظفار المنیة الشبیهة بالسبع اهلکت فلاناً. و السلف و الخطیب اما ان ینکروا المثال و یجعلوه مصنوعاً او یجعلوا الاظفار ترشیحاً للتشبیه لااستعارة تخییلیة. و رد ما ذکره بانه یقتضی ان یکون الترشیح استعارة تخییلیة للزوم مثل ما ذکره فیه مع انّ الترشیح لیس من المجاز و الاستعارة. و اجیب بان الامر الذی هو من خواص المشبه به لما قرن فی التخییلیة بالمشبه کالمنیة مثلاً حملناه علی المجاز و جعلناه عبارة عن امر متوهم یمکن اثباته للمشبه. و فی الترشیح لما قرن بلفظ المشبه به لم یحتج الی ذلک لانه جعل المشبه به هو هذا المعنی مع لوازمه. فاذا قلنا رأیت اسداً یفترس اقرانه و رأیت بحراً یتلاطم امواجه، فالمشبه به هو الاسد الموصوف بالافتراس الحقیقی و البحر الموصوف بالتلاطم الحقیقی بخلاف اظفار المنیة فانه مجاز عن الصورة الوهمیة لیصح اضافتها الی المنیة و محصله ان حفظ ظاهر اثبات لوازم المشبه به للمشبه یدعو الی جعل الدال علی اللازم استعارة لما یصح اثباته و لایحتاج الی تجوز فی ذلک الاثبات و لیس هذا الداعی فی الترشیح لانه اثبت للمشبه به فلا وجه لجعله مجازاً و لایلزم عدم خروج الترشیح عن الاستعارة و عدم زیادة علیها لانه فرق بین المقید و المجموع و المشبه به هو الموصوف و الصفة خارجة عنه لا المجموع المرکب منهما. و ایضاً معنی زیادته انّ الاستعارة تامة بدونه. و یرد علی هذا انّ الترشیح کما یکون فی المصرحة یکون فی المکنیة ایضاً ففی المکنیة لم یقرن المشبه به فلاتفرقة هناک. و یمکن ان یفرق بان التخییلیة لو حملت علی حقیقتها لایثبت الحکم المقصود فی الکلام للمکنی عنها کما عرفت بخلاف المصرحة فانّ قولنا جائنی اسد له لبد لو اثبت فیه اللبد الحقیقی للاسد المستعمل فی الرجل الشجاع مجازاً لم یمنع عن اثبات المجی ء للاسد فانّ مآله جائنی رجل شجاع لما شبهه به لبد لکنّه لایتم فی قوله تعالی: و اعتصموا بحبل الله جمیعاً (قرآن 3/103). فانه لو ارید الامر بالاعتصام الحقیقی لفات ما قصد بیانه للعهد فلابدّ من جعل الاعتصام استعارة لما یثبت العهد.
فائدة: التصریحیة تعم التحقیقیة و التخییلیة و الکل مجاز لغوی و متباین. هذا عند السکاکی. و المکنیة داخلة فی التحقیقیة عندالسلف لان اللفظ المستعار المضمر فی النفس و هو محقق المعنی. و التصریحیة عندالخطیب ترادف التحقیقیة و تباین التخییلیة لانها عنده لیست لفظاً فلاتکون محقق المعنی و کذا تباین المکنیة لانها عنده نفس التشبیه المضمر فی النفس فلاتکون محقق المعنی.
فائدة: فی تحقیق قرینة الاستعارة بالکنایة ذهب السلف سوی صاحب الکشاف الی ان الامر الذی اثبت للمشبه من خواص المشبه به مستعمل فی معناه الحقیقی و انما المجاز فی الاثبات و یحکمون بعدم انفکاک المکنی عنه عنها و الیه ذهب الخطیب ایضاً و جوز صاحب الکشاف کون قرینتها استعارة تحقیقیة و کذا السکاکی و وجه الفرق بین ما یجعل قرینة للمکنیة و یجعل نفسه تخییلاً او استعارة تحقیقیة او اثباته تخییلاً و بین ما یجعل زائداً علیها و ترشیحاً قوة الاختصاص بالمشبه به فایهما اقوی اختصاصاً و تعلقاً به فهو القرینة و ماسواه ترشیح و کذا الحال بین القرینة و الترشیح فی الاستعارة المصرحة و الاظهر ان ما یحضر السامع اولاً فهو القرینة و ماسواه ترشیح ذلک ان تجعل الجمیع قرینة فی مقام شدة الاهتمام بالایضاح. هکذا فی شرح بعض رسائل الاستعارة.
فائدة: فی الاتقان، انکر قوم الاستعارة بناء علی انکارهم المجاز و قوم اطلاقها فی القرآن لان فیها الیها ما للحاجة و لانه لم یرد فی ذلک اذن الشارع و علیه القاضی عبدالوهاب المالکی - انتهی.
خاتمه: اذا جری فی الکلام لفظة ذات قرینة دالة علی تشبیه شی ء بمعناه فهو علی وجهین احدهما ان لایکون المشبه مذکوراً ولا مقدراً. کقولک: لقیت فی الحمام اسداً، ای رجلاً شجاعاً. و لاخلاف فی ان هذا استعارة لا تشبیه. و ثانیهما ان یکون المشبه مذکوراً او مقدراً و حینئذ فاسم المشبه به ان کان خبراً عن المشبه او فی حکم الخبر کخبر باب کان و انّ و المفعول الثانی لباب علمت و الحال و النعت فالاصح انه یسمی تشبیهاً لا استعارة لانّ اسم المشبه به اذا وقع هذه المواقع کان الکلام مصوغاً لاثبات معناه لما اجری علیه او نفیه عنه فاذا قلت زید اسد فصوغ الکلام لاثبات الاسدیة لزید و هو ممتنع حقیقة فیحمل علی انه لاثبات شبه من الاسد له. فیکون الاتیان بالاسد لاثبات التشبیه. فیکون خلیقاً بان یسمی تشبیها لانّ المشبه به انما جی ء به لافادة التشبیه بخلاف نحو لقیت اسداً فانّ الاتیان بالمشبه به لیس لاثبات معناه لشی ء بل صوغ الکلام لاثبات الفعل واقعاً علی الاسد فلایکون لاثبات التشبیه فیکون قصد التشبیه مکنوناً فی الضمیر لایعرف الا بعد نظر و تأمل. هذا خلاصة کلام الشیخ فی اسرارالبلاغة و علیه جمیع المحققین. و من الناس من ذهب الی ان الثانی ایضاً اعنی زید اسد استعارة لاجرائه علی المشبه مع حذف کلمة التشبیه و الخلاف لفظی مبنی علی جعل الاستعارة اسماً لذکر المشبه به مع خلوالکلام عن المشبه علی وجه ینبی عن التشبیه او اسماً لذکر المشبه به لاجرائه علی المشبه مع حذف کلمة التشبیه. ثم انّه نقل عن اسرارالبلاغة ان اطلاق الاستعارة فی زید الاسد لایحسن لانه یحسن دخول ادوات التشبیه من تغییر بصورة الکلام فیقال زید کالاسد بخلاف ما اذا کان المشبه به نکرة نحو زید اسد فانه لایحسن زید کاسد و الاّ لکان من قبیل قیاس حال زید الی المجهول و هو اسد ما و لهذا یحسن کان زیداً اسد. لان المراد بالخبر العموم فالتشبیه بالنوع لابفرد فلیس کالتشبیه بالمجهول. و انما یحسن دخول الکاف بتغییر صورته و جعله معرفة بان یقال زید کالاسد فاطلاق اسم الاستعارة هیهنا لایبعد. و یقرب الاطلاق مزید قرب ان یکون النکرة موصوفة بصفة لاتلائم المشبه به نحو فلان بدر یسکن الارض. فانّ تقدیر اداة التشبیه فیه یحتاج الی کثرة التغییر کان یقال هو کالبدر الاّ انه یسکن الارض و قد یکون فی الصلات و الصفات التی تجی ء فی هذا القبیل ما یحول تقدیر ادات التشبیه فیه فیشتد استحقاقه لاسم الاستعارة و یزید قربه منها کقوله: اسد دم الاسد الهزبر خضابه. فانه لاسبیل الی ان یقال المعنی انه کالاسد للتناقض لانّ تشبیهه بجنس السبع المعروف دلیل علی انه دونه او مثله و جعل دم الهزبر الذی هو اقوی الجنس خضاب یده دلیل علی انه فوقه فلیس الکلام مصوغاً لاثبات التشبیه بینهما بل لاثبات تلک الصفة فالکلام فیه مبنی علی انّ کون الممدوح اسداً امر تقرر و ثبت و انما العمل فی اثبات الصفة الغریبة فمحصول هذا النوع من الکلام انک تدعی حدوث شی ء هو من الجنس المذکور الا انه اختص بصفة عجیبة لم یتوهم جوازها فلم یکن لتقدیر التشبیه فیه معنی و لقد ضعف هذا الکلام صاحب الاطول و المطول و قالا: الحق ان امثال زید اسد تشبیه مطلقاً هذا اذا کان اسم المشبه به خبراً عن اسم المشبه او فی حکم الخبر و ان لم یکن کذلک نحو لقیت من زید اسداً و لقینی منه اسد فلایسمی استعارة بالاتفاق لانه لم یجر اسم المشبه به علی المشبه لا باستعماله فیه کما فی لقیت اسداً و لا باثبات معناه له کما فی زید اسد علی اختلاف المذهبین. و لایسمی تشبیهاً ایضاً لانّ الاتیان باسم المشبه به لیس لاثبات التشبیه اذ لم یقصد الدّلالة علی المشارکة و انما التشبیه مکنون فی الضمیر لایظهر الا بعد تأمل، خلافاً للسکاکی فانه یسمی مثل ذلک تشبیهاً و هذا النزاع ایضاً لفظی راجع الی تفسیر التشبیه فمن اطلق الدلالة المزبورة فی تعریف التشبیه عن کونها لاعلی وجه التجرید و الاستعارة و عن کونها علی وجه التصریح سماه تشبیهاً و من قیده لا. قال صاحب الاطول: و نحن نقول فی لقیت من زید اسداً تجرید اسد من زید بجعل زید اسداً و هذا الجعل یتضمن تشبیه زید بالاسد حتی صار اسداً بالغاً غایة الجنس حتی تجرد عنه اسد لکن هذا التشبیه مکنون فی الضمیر خفی لان دعوی اسدیته مفروغ عنها منزلة منزلة امر متقرر لایشوبه شائبة خفاء. و لایجعل السکاکی هذا من التشبیه المصطلح. و کذلک یتضمن التشبیه تجرید الاسد الحقیقی عنه اذ لایخفی ان المجردعنه لایکون الا شبه اسد فینصرف الکلام الی تجرید الشبه فهو فی افادة التشبیه بحکم رد العقل الی التشبیه بمنزلة حمل الاسد علی المشبه فهو الذی سماه السّکاکی تشبیهاً و لاینبغی ان ینازع فیه معه. و کیف لا و هو ایضاً فی تقدیر المشبه و الاداة کأنه قیل لقیت من زید رجلاً کالاسد و لاتفاوت فی ذلک بینه و بین زید اسد. و هیهنا ابحاث ترکناها خوفاً من الاطناب - انتهی. (کشاف اصطلاحات الفنون).
معنی استعارت چیزی عاریت خواستن باشد و این صنعت چنان باشد کی لفظی را معنی باشد حقیقی پس دبیر یا شاعر آن لفظ را از آن معنی حقیقی نقل کند و بجای دیگر بر سبیل عاریت بکار بندد. و این صنعت در همهء زبانها بسیارست و چون استعارت بعید نباشد و مطبوع بود سخن را آرایش تمام حاصل گردد. مثال از قرآن: و اخفض لهما جناح الذلّ من الرحمة (قرآن 17/24). دیگر: و اشتعل الرأس شیباً (قرآن 19/4). دیگر: فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بماکانوا یصنعون (قرآن 16/112). و از قول نبوی: الفتنة نائمة لعن الله من ایقظها. و فصلی است عمروبن العاص بن وائل السهمی را خطبه ای در مدح امیرالمؤمنین عمر بن الخطّاب رضی الله عنه و جمله استعارت است و بغایت خوب و فصیح هست: انّ ابن خثعمة بعجت له الدنیا معاها و الفت الیه افلاذ کبدها و انتقت له مخها و اطعمته شحمتها و امطرت له جوداً سال منه شعابها و رفقت فی محافلها فمصّ منها مصاً و قمص منها قمصاً و جانب غمرتها و مشی فی ضحضاحها و ماابتلت قدماه الا کذلک ایّها النّاس قالوا نعم رحمه الله. مثال از نثر پارسی: باید کی سایهء شفقت فلان بر سر فلان گستراند و دامن عفو بر گناهان او پوشاند. شاعر گویذ، تازی:
و من العجایب ان بیض سیوفنا
تلد المنایا السّود و هی ذکور.
ابیوردی:
و فتیان صدق یصدرون عن الوغی
و ایدی المنایا دامیات الاظافر
فحاجتهم احدی اثنتین من العلی
صدورالعوالی او فروع المنابر.
مسعودسعد گوید:
محمدت را همی فروشد سر
که عطا را همی برآمد دم
آخر این روزگار ناقص دوست
لگدی زد کمال را محکم
شد ز مردم تهی کنار جهان
خاک را پر نشد هنوز شکم.
مثال دیگر:
خاک عمل از عنبر معزولی به.
(حدائق السحر فی دقائق الشعر صص 28 - 30).
شمس الدین محمد بن قیس الرازی در کتاب المعجم آورده: استعاره نوعی از مجاز است و مجاز ضد حقیقت است و حقیقت آن است که لفظ را بر معنیی اطلاق کنند که واضع لغت در اصل وضع آن لفظ به ازاء آن معنی نهاده باشد چنانکه گوئی دست بشمشیر برد و پای فراپیش نهاد که لفظ دست و پای در اصل وضع بمعنی این دو جارحت مخصوص نهاده اند. و مجاز آن است که از حقیقت درگذرند و لفظ را بر معنیی دیگر اطلاق کنند که در اصل وضع نه برای آن نهاده باشند، لکن با حقیقت آن لفظ وجه علاقتی دارد که بدان مناسبت مراد متکلم از آن اطلاق فهم توان کرد چنانکه گوئی فلانرا بر تو دستی نیست و در دوستی تو پای ندارد یعنی او را بر تو قدرتی و نعمتی نیست و در دوستی تو ثبات ننماید، و دست و پای در اصل وضع بمعنی قدرت و نعمت و ثبات و دوام ننهاده اند الا آنکه چون ملازمتی میان دست و قدرت و پای و ثبات هست از این استعمال بقرینهء ترکیب این الفاظ معنی قدرت و ثبات معلوم شود. و مجاز بر انواع است و آنچه از آن جمله به اسم استعارت مخصوص است آنست که اطلاق اسمی کنند بر چیزی که مشابه حقیقت آن اسم باشد در صفتی مشترک، چنانکه مرد شجاع را شیر خوانند بسبب دلیری و اقدامی که مشترک است میان هر دو. و مردم کندطبع نادان را خر خوانند بواسطهء بلادتی که مشترک است میان هر دو. و این صنعت با سایر مجازات دیگر در جملهء لغات مستعمل است و در نظم و نثر اصناف مردم متداول، و آنچه از وجوه استعارات مطبوع و دل پسند افتد و در موضع استعمال مُقارب و مشابه معنی اصلی آید در عذوبت سخن و رونق کلام بیفزاید و دلیل بلاغت و فصاحت مرد باشد، و در دلالت معنی مقصود از استعمال حقیقت بلیغتر بود، چنانکه گوئی: پادشاه دست ظَلَمَه از اموال مسلمانان کوتاه گردانید، و پای کفَرَه از بلاد اسلام منقطع کرد، در مبالغت بیش از آن باشد که گوئی تصرف ظَلَمَه از اموال مسلمانان بازداشت و آمدشد کفَرَه از بلاد اسلام منع کرد. و از استعارات لطیف چنانکه عمادی گفته است:
با حملهء بازِ هیبت او
شاهین قضا کبوتر آمد.
و همو گوید:
غمزهء تو سبزهء آهوی جان
طُرهء تو تلهء روباه تن.
اگرچه لفظ تله خوش نیست. و بلفرج گفته است:
گاو دوشای عمر بدخواهت
برّهء خوان شیر گردون باد.
و انوری گفته است:
مسند تست ز حق باز ز(2) مجموع وجود
و آن دگرها همه ترقین عدم را تفصیل.
و کمال اسماعیل اصفهانی را در سوگندنامه و غیر آن استعارات لطیف و ایهامات خوش است. چنانکه گوید:
حسود بر طَبَق عرضم آن عُراضه نهاد
که شاخ خاطرم آن جنس میوه نارد بار.
و میگوید:
مهابت تو اگر بانگ بر زمانه زند
قطار هفته و ایام بگسلند مهار.
و میگوید:
همای رایت قدر تو نسر طائر را
نهاد نور سعادت به زقّه در منقار.
و اگر توانستی که گفتی دانهء سعادت حقّ تقابل مرعی تر و استعارت قریب تر بودی. و گفته است و درین هم استعارت لطیف است و هم ایهام خوش:
بچشم آب که آشفته گردد از خاشاک
بتیغ کوه که از نم برآورد زنگار
به سروری دماغ و ریاست اعضا
به احترام زبان و وجاهت رخسار.
و گفته است و درین مطابقه ای نیکوست:
به خشک مغزی خاک و به آب تردامن
بسردی دم باد و به پشت گرمی نار.
و گفته است:
به تاب خانه که در وی نشسته اند انجم
به بارنامه که در سر گرفته اند اشجار.
و از استعارات ناپسندیده چنانکه فرخی گفته است:
خرمن ز مرغ گرسنه خالی کجا بود
ما مرغکان گرسنه ایم و تو خرمنی.
و از سایر انواع مجازات آنچه به اوصاف شعرا مخصوصتر است و جز در کلام منظوم تداولی بیشتر ندارد مکالمهء جمادات و حیوانات غیرناطق است، چون مناظرات تیغ و قلم و شمع و چراغ و گل و بلبل و مخاطبات اطلال و دمَن و ریاح و کواکب و غیر آن، چنانکه کافی ظفر همدانی گفته است:
پرسید بباغ بلبل از نرگس مست
کز گل خبری هست ترا گفتا هست
گل مهد زمردین بگلبن بربست
از کلّه برون آمد و در مهد نشست.
(المعجم چ طهران صص 270 - 273).
مؤلف غیاث اللغات آورده: در ضوابط عظیم نوشته که استعاره در لغت بعاریت گرفتن چیزی و در اصطلاح شعرا مجاز را نامند و آنرا اضافت مجازی و اضافیهء بالاستعارة خوانند چنانکه سر هوش و قدم فکر که هوش و فکر را شخص فرض کرده برای او سر و قدم مقرر کرده و در رسالهء عبدالواسع نیز همین است و صاحب مجمع الصنایع نوشته که استعاره عبارت از آنست که لفظی را که معنی حقیقی داشته باشد منشی یا شاعر آن لفظ را از معنی حقیقی آن نقل کرده بر چیزی دیگر بر سبیل عاریت استعمال کند از جهت مشابهت که میان این هر دو است چنانکه لفظ نرگس و آهو بجای چشم آوردن و سنبل بجای زلف و سرو بجای قد گفتن. مثال دیگر از حدیث نبوی (ص): الفتنة نائمة لعن الله من ایقظها. خواب و بیداری برای لفظ فتنه استعاره واقع شده. مثال در فارسی، بیت:
چشم دولت ز سواد قلمت گشته منیر
باغ دانش ز سحاب کرمت گشته نضیر.
و بعضی از محققین این فن چنین تصریح کرده اند که استعاره قسمی از مجاز است و مجاز آنرا گویند که لفظی را در غیر معنی اصلی حقیقی او به یک گونه علاقه و مناسبتی استعمال کنند اگر فیمابین علاقه امری است سوای تشبیه مثل سببیت یا لزوم یا غیر ذلک آنرا مجاز مرسل نامند و اگر علاقه تشبیه است آنرا استعاره میگویند و حاصل استعاره آنست که مشبه را عین مشبهٌبه ادعا کنند اگر مشبه را متروک و مشبهٌبه را مذکور سازند آنرا استعارهء بالتصریح نامند چنانکه درین بیت اسدی:
مهش مشک سای و شکر میفروش
دو نرگس کمان کش دو گل درع پوش.
و اگر مشبه به را متروک کنند و مشبه را مذکور سازند آنرا استعارهء بالکنایه خوانند، و استعارهء مکنی نیز گویند، و بدان که گاهی استعارهء محسوس برای شی ء محسوس باشد بوجه حسی او یا بوجه عقلی او. و گاهی استعارهء شی ء معقول برای شی ء معقول و گاهی استعارهء معقول برای شی ء محسوس باشد، و بدان که تقسیم به اعتبار لفظ مستعار بر دو قسم است: اصلیه و تبعیه. استعارهء اصلیه آنست که لفظ مستعار اسم جنسی باشد مثل استعارهء اسد برای مرد شجاع و استعارهء گل برای رخسار و سخی را بحاتم و شجاع را به رستم، و استعارهء تبعیه آنست که لفظ مستعار فعل یا شبه فعل باشد به این حیثیت که مآلش راجع بمعنی مصدری آن باشد چنانکه درین بیت:
مشتاب و بخون ما ماویز
وز خیالات بیهده بگریز.
تمسّک کردن را به آویختن استعاره کرده و اجتناب کردن را بگریختن و درین بیت:
دهن مملکت نخندد خوش
تا سر تیغ تو نگرید زار.
چکیدن خون تیغ را بگریستن استعاره کرده. اما تقسیم استعاره به اعتبار تجرید و ترشیح بسه نوع است: نوع اول استعارهء مطلقه، و آن چنانست که چیزی از ملائمات و صفات مستعارله و مستعارمنه در آن مذکور نباشد چنانکه درین بیت عبدالواسع جبلی:
شکوفه بر سر شاخ است همچو عارض جانان
بنفشه بر لب جوی است چون جرارهء دلبر.
زلف را بعقرب جراره استعاره کرد و مناسبات مستعارله و مستعارمنه هیچکدام را مذکور نساخت. نوع دوم استعارهء مجرده و آن چنانست که صفات و ملائمات مستعارله را ذکر کنند فقط، چنانکه درین بیت فردوسی:
بناخن زره بافت از مشک ناب
درآویخت از گوشهء آفتاب.
زلف را به زره استعاره کرده و لفظ ناخن و مشک ناب آویختن از ملائمات مستعارله است یعنی زلف، چنانکه در این بیت خاقانی:
از شورش آه من همه شب
بادام تو دوش ناغنوده...
چشم را ببادام استعاره کرده و لفظ غنوده را که از ملائمات چشم است مذکور ساخته.
نوع سوم استعارهء مرشّحه و آن چنانست که ملائمات و صفات مستعارمنه را مذکور سازند فقط، چنانکه درین بیت انوری:
در خفیه گر نه عزم خروج است باغ را
چون آبگیرها همه پر تیغ و جوشن است.
موج آبگیر را بتیغ و جوشن استعاره کرده و لفظ عزم و خروج ملائم تیغ و جوشن است که مستعارمنه واقع شده. و گاهی تجرید و ترشیح هر دو در یک استعاره جمع میسازند، چنانکه درین بیت خاقانی:
برشکافد صبا مشیمهء شب
طفل خونین بخاور اندازد.
آفتاب را بطفل استعاره کرده و صبا و شب و خاور ملائم مستعارله و مشیمه و خونین و شکافتن ملائم مستعارمنه واقع شده، و ترشیح در استعاره بلیغ تر از تجرید و اطلاق است.
اما استعارهء بالکنایه عبارت است از ذکر مشبه و ارادهء مشبهٌبه با نصب قرینه، و قرینه در اینجا استعارهء تخییلیه خواهد بود، و طریقش چنان است که با مشبه مذکور چیزی چند از لوازم مشبهٌبه محذوف ذکر کنند، پس ذکر مشبه و حذف مشبه به عبارت از استعارهء بالکنایه است. و اثبات لوازم مشبه به محذوف برای مشبه مذکور عبارت است از استعارهء تخییلیه و این بر سه قسم می آید، برای آنکه لوازمی که اختصاص به مشبه به دارد و آن را از برای مشبه اثبات میکنند از سه حال بیرون نیست یا قوام مشبهٌبه به اوست، یا تکمیل مشبهٌبه موقوف بر آن است، یا دخلی در قوام و تکمیل ندارد. مثال اول چنانکه: زبان حال من بشکایت گویاتر است. در اینجا حال را بشخص متکلم تشبیه کرده، این استعارهء بالکنایه است، و اثبات زبان که قوام متکلم به اوست، استعارهء تخییلیه. مثال دیگر، سنائی گوید: بیت:
علما جمله هرزه می لافند
دین بر پای(3) هر کسی بافند.
در اینجا دین را بدیبا و حریر تشبیه کرده، و این استعارهء بالکنایه است و لفظ پای و بافتن که از لوازم مقومهء دیبا و حریر است، استعارهء تخییلیه. مثال دوم چنانکه گوئی: پنجهء مرگ در فلان کس فرورفت. در اینجا مرگ را بشیر تشبیه کرده و مشبهٌبه را که شیر است ذکر نکرده، این استعارهء بالکنایه است و ناخن که اختصاص بشیر دارد موجب تکمیل اوست برای مرگ که مشبه است اثبات کرده این استعارهء تخییلیه است. مثال سوم، چنانکه گوئی: زمام حکم در دست فلان است. در اینجا تشبیه حکم به ناقه استعارهء بالکنایه است، و اثبات زمام که از لوازم غیرمقومهء مشبهٌبه است برای مشبه، استعاره کرده و این استعارهء تخییلیه است. (غیاث اللغات):
بگذار استعارت از آنجا که راستی است
ارمن کند نظیر خراسان خور سخاش.
خاقانی.
(1) - Metaphore. (2) - بارِز (تصحیح قیاسی).
(3) - ظاهراً بیت را بغلط خوانده اند و اصل گویا «دین ببالای...» باشد.
استعارة التخییلیة.
[اِ تِ رَ تُتْ تَخْ لی یَ] (ع اِ مرکب) (ال ...) ان یستعمل مصدرالفعل فی معنی غیر ذلک المصدر علی سبیل التشبیه ثم یتبع فعله فی النسبة الی غیر. نحو کشف (؟) فان مصدره هو الکشف فاستعیر الکشف للازالة ثم استعار کشف لازال تبعاً لمصدره یعنی ان کشف مشتق من الکشف و أزال مشتق من الازالة اصلیة فارادوا لفظ الفعل منهما و انما سمیتها استعارة تبعیة لانه تابع لاصله. (تعریفات جرجانی). || هی اضافة لازم المشبه به الی المشبه. (تعریفات جرجانی). و رجوع به استعاره شود.
استعارة الترشیحیة.
[اِ تِ رَ تُتْ تَ حی یَ] (ع اِ مرکب) (ال ...) هی اثبات ملایم المشبه به للمشبه. (تعریفات جرجانی). و رجوع به استعاره شود.
استعارة بالکنایة.
[اِ تِ رَ تُ بِلْ کِ یَ] (ع اِ مرکب) (ال ...) هی اطلاق لفظ المشبه و ارادة معناه المجازی و هو لازم المشبه به. (تعریفات جرجانی). و رجوع به استعاره شود.
استعاضه.
[اِ تِ ضَ] (ع مص) عوض جستن. عوض خواستن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بدَل خواستن.
استعاط.
[اِ تِ] (ع مص)(1) دارو وا بینی خویش کردن. (تاج المصادر بیهقی). دارو به بینی خویش واگرفتن. (زوزنی). خود به بینی خویش دارو ریختن. دارو به بینی کشیدن. سعوط کردن. و الاستعاط بمرارته [بمرارة حجلی] کل شهر یذکی الذهن. و اذا استعط بمرارة الحجل انسان فی کل یوم 3 جاد ذهنه و قل نسیانه و قوی بصره. (ابن بیطار ج 2 ص 13).
(1) - Employer comme errhin.
استعانة.
[اِ تِ نَ] (ع مص) استعانت. یاری جستن. یاری خواستن. یاری طلبیدن. استنجاد. اعتضاد. استرفاد. یاری کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی): اما چون استعانت بما نمودند اگر یاری ندهیم نام و ننگ باشد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 95). به استمداد و استعانت او استغاثت میکرد. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1272 ص 270 و نسخهء خطی متعلق به کتابخانهء مؤلف ص 231). چون ازین مهمات بپرداخت امیر رضی ابوالقاسم نوح بن منصور سامانی پادشاه خراسان و دیگر ممالک مثل ماوراءالنهر به او استعانت کرد و مدد خواست. (ترجمهء تاریخ یمینی چاپی ص43). || نیرو خواستن. رجوع به نیرو خواستن شود: قال موسی لقومه استعینوا بالله و اصبروا (قرآن 7/128)؛ از خدا نیرو خواهید و صبر کنید. (ترجمهء طبری بلعمی). || موی زهار ستردن. (منتهی الارب). موی عانه پاک کردن. || استعانت در علم بدیع عبارتست از تضمین شعر شاعری یا افزودن بر شعر شاعر دیگر تا برای انجام و تکمیل مرام خود استعانت و یاری شده باشد. و شرح آن ضمن معنی لفظ تضمین گذشت. (کشاف اصطلاحات الفنون). استعانه در بدیع آنست که شاعر شعر دیگری را ایراد کند تا برای اتمام مراد بدان استعانت کند. (تعریفات جرجانی).
-استعانت بردن؛ یاری طلبیدن. همت خواستن :
هر آنک استعانت بدرویش برد
اگر بر فریدون زد او پیش برد.سعدی.
- استعانت جستن؛ یاری خواستن. استمداد.
-استعانت خواستن؛ یاری طلبیدن :
ازو خواه استعانت در همه کار
که چون او کس نباشد مر ترا یار.
ناصرخسرو.
خواهد ز تو استعانت ایرا
بهتر ز تو مستعان ندیده ست.خاقانی.
گر استعانت و راحت جز از تو خواستمی
دو چنگ را زدمی در کمرگه جوزا.؟
-استعانة بخواص الادویة و المفردات -(علم ال ...)؛ کاجتذاب المغناطیس للحدید ذکره المولی ابوالخیر من فروع علم السحر و قال هذا و ان کان من فروع خواص الادویة لکن لعدم معرفة العوام سببه ربما یعد من السحر و انت تعلم ان عدم علمهم لایصلح سبباً لان یعد من فروعه. (کشف الظنون).
استعایه.
[اِ تِ یَ] (ع مص) درماندن در کار و عاجز شدن و نیکو کردن نتوانستن. (منتهی الارب).
استعباد.
[اِ تِ] (ع مص) به بندگی گرفتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). تعبید. || مانند بنده گردانیدن. (منتهی الارب).
استعبار.
[اِ تِ] (ع مص) اشک فروآوردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). گریستن. اشک باریدن. جاری گردیدن اشک. (منتهی الارب). || اندوهناک شدن. (منتهی الارب). || خواب گزاردن بر کسی تا او تعبیر کند. خواب گزاردن بر کسی جهت تعبیر کردن وی. (منتهی الارب). خواب با کسی گفتن تا بگزارد. (تاج المصادر بیهقی).
استعتاب.
[اِ تِ] (ع مص) از کسی خواستن که ترا خشنود کند. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). طلب رضاجوئی کردن از کسی. || آشتی خواستن. (تاج المصادر بیهقی). آشتی و صلح خواستن. (زوزنی). || بخشیدن رضا و خشنودی کسی را: استعتبه؛ بخشید او را رضا. || آرزو کردن چیزی. و منه قوله تعالی: و ان یستعتبوا فما هم من المعتبین (قرآن 41/24)؛ ای ان یستقیلوا ربهم لم یقلهم ای لم یردهم الی الدنیا. || بازگردیدن از بدی. (منتهی الارب).
استعتام.
[اِ تِ] (ع مص) تأخیر در دوشیدن. یقال: استعتموا نعمکم حتی تفیق؛ ای اخروا حلبها حتی یجتمع لبنها. (منتهی الارب). || در شبانگاه دوشیده شدن ناقه.
استعجاب.
[اِ تِ] (ع مص) شگفتی. شگفتی نمودن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بشگفت آمدن از چیزی. (منتهی الارب).
-استعجاب کردن؛ عجیب شمردن. غریب شمردن.
استعجال.
[اِ تِ] (ع مص) شتافتن خواستن. بشتافتن خواستن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). شتابانیدن. شتاب خواستن. استیجاء. شتابی خواستن. (غیاث). بر شتابی انگیختن کسی را. شتاب کردن فرمودن. (منتهی الارب). عجله خواستن. || در پیش شدن. (تاج المصادر بیهقی). درگذشتن و پیشی گرفتن. درگذشتن از کسی. (منتهی الارب). || شتافتن. (غیاث). شتابزدگی. تعجیل. عجله. تندی: چون خبر بسلطان رسید در حال کوچ کرد و بر سبیل استعجال به نیشابور آمد و منتصر چون از اقبال رایات او خبر یافت از پیش برخاست. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 220). و چون ابوعلی حمویه از آن هزیمت بقومس رسید بنصربن الحسن نامه بنوشت و او را بر سبیل استعجال پیش خواند تا بتدارک کار و تلافی عار مشغول شود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص267). || مرّ یستعجل؛ ای طالباً ذلک من نفسه مکلفاً ایاه؛ در مشقت و زحمت انداخت خود را در آن کار. (از منتهی الارب). || طلب تعجیل امریست پیش از رسیدن وقت آن. (تعریفات جرجانی).
استعجام.
[اِ تِ] (ع مص) بسته شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). ناتوان شدن بسخن گفتن. عاجز شدن در سخن. بسته گردیدن بر کسی سخن و ناتوانی از فصیح گفتن: استعجم علیه الکلام. || خاموش گشتن از پاسخ سائل: استعجم عن جواب السائل. || قادر نشدن بر قرائت جهت غلبهء خواب. (منتهی الارب). || بسته و مبهم شدن کلام.
استعداء .
[اِ تِ] (ع مص) یاری خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). یاری خواستن از کسی بر امری. یقال: استعدیت الامر علی فلان فاعدانی. (منتهی الارب). || دوانیدن اسب. (تاج المصادر بیهقی).
استعداد.
[اِ تِ] (ع مص) آماده شدن. آماده گشتن. (منتهی الارب). آمادگی کردن. مهیا شدن. تهیؤ. آمادگی. (غیاث): از استعداد و عزیمت معاودت حرب اعلامی کرده بودند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 339). || ساختن. ساز. ساخت. عُدّه(1): استعداد سفر؛ ساختن سفر: و اندک مدت مال بسیار جمع کرد و دیگر اسب و غلام بخرید و استعداد تمام حاصل کرد. (قصص الانبیاء ص 88). || قابلیت. گنجایش. ظرفیت. || ذوق. قریحه. || مزاج. || هو کون الشی ء بالقوة القریبة او البعیدة الی الفعل. (تعریفات جرجانی). الاستعداد؛ هو الذی یحصل للشی ء بتحقق بعض الاسباب و الشرائط و ارتفاع بعض الموانع کما ذکر العلمی فی حاشیة شرح هدایة الحکمة فی تعریف موضوع الحکمة. و فی شرح القانونچه: النطفة انسان بالقوة یعنی ان من شأنها ان یحصل فیها صورة الانسان فبحسب ارتفاع الموانع و حصول الشرائط یحصل فیها کیفیة مهیئة لتلک الصورة. فتلک الکیفیة تسمی استعداد او القبول اللازم لها امکاناً استعدادیاً و قوة ایضاً - انتهی. و یسمی ایضاً بالقبول و امکان الاستعداد. و الاستعداد کما یجی ء فی لفظ الامکان. و للاستعداد علی هذا معنیان: الکیفیة المهیئة و القبول اللازم لها المقابل للفعل و یجی ء ایضاً فی لفظ القبول و لفظ القوة. قال فی شرح المواقف الکیفیات الاستعدادیة اما استعداد نحو القبول و الانفعال و یسمی ضعفاً و لاقوة کالممراضیة و اما استعداد نحو الدفع و اللاقبول و یسمی قوة و لاضعفاً کالمصحاحیة و اما قوة الفعل کالقوة علی المصارعة فلیست منها و ان ظنه قوم و جعلوا اقسامها ثلاثة فانّ المصارعة مثلاً تتعلق بعلم هذه الصناعة و صلابة الاعضاء لئلایتأثر بسرعة و لایمکن عطفها بسهولة و تتعلق بالقدرة علی هذا الفعل و شی ء من هذه الثلاثة التی تعلق بها المصارعة لیس من الکیفیات الاستعدادیة لان العلم و القدرة من الکیفیات النفسانیة و صلابة الاعضاء من الملموسات. (کشاف اصطلاحات الفنون).
-استعداد تشنج(2).؛
-استعداد خنازیری(3)؛ مزاج خنازیری.
-استعداد سرطانی(4)؛ مزاج سرطانی.
-استعداد سلّی(5)؛ مزاج سلّی.
-استعداد کردن؛ تهیه و آمادگی کاری یا سفری کردن: هر سال ایشان بگوی زدن میشدند و این پسران نیکو میزدند و ملک را خوش می آمد ایشان را استعداد کرده بودند تا روز گوی زدن آمد... (قصص الانبیاء ص 199). بعد از آن جنگ طالوت را استعداد کردند چون به لشکرگاه بیرون آمدند. (قصص الانبیاء ص147). آن درویش استعداد کرد و بطرف خوارزم روان شد. (انیس الطالبین).
-استعداد مرض(6)؛ قابلیت قبول آن.
-استعداد نزف الدم(7)؛ آمادگی مزاج برای نزف الدم.
(1) - Predisposition.
(2) - Convulsibilite.
(3) - Diathese scrofuleuse.
(4) - Diathese cancereuse.
(5) - Diathese tuberculeuse.
(6) - Diathese.
(7) - Hemophilie.
استعذاء .
[اِ تِ] (ع مص) استعذاء مکان؛ خوش و موافق یافتن آنرا: استعذیت المکان. (از منتهی الارب).
استعذاب.
[اِ تِ] (ع مص) آب شیرین و پاکیزه خورانیدن. || پاکیزه شمردن. || پاکیزه و شیرین یافتن. (منتهی الارب). || خوش آمدن آب و دیگر چیزها. (تاج المصادر بیهقی). خوش پنداشتن آب را. خوش آمدن آب و آنچه بدان ماند. (زوزنی). || آب خوش کشیدن. (تاج المصادر بیهقی). || گذاشتن. (منتهی الارب): استعذب عن الشی ء؛ کفّ و ترکه. (قطر المحیط).
استعراء .
[اِ تِ] (ع مص) خرمای تر خوردن. (منتهی الارب).
استعراب.
[اِ تِ] (ع مص) فحش گفتن. سخن زشت آوردن. || گشن خواه شدن گاو ماده: استعربت البقرة. || غیرعربی را عربی کردن. (منتهی الارب). || مانا به عرب شدن. بیابانی شدن.
استعرار.
[اِ تِ] (ع مص) ظاهر شدن و درگرفتن گر: استعَرَّ الجرب الابل؛ ظاهر شد و درگرفت گر شتران را. (منتهی الارب).
استعراز.
[اِ تِ] (ع مص) دشوار شدن. دشوار گردیدن. || درشت شدن. سخت گردیدن. سخت گشتن. منقبض و ترنجیده گشتن. (منتهی الارب).
استعراض.
[اِ تِ] (ع مص) فربه گردیدن ناقه: اُستعرضت الناقة باللحم (مجهولاً)؛ فربه گردید ناقه. (منتهی الارب). || کشتن بی دریافت حال کسی. کشتن هرکه را که پیش آید بی پرسش و دریافت حال آنان. || عرضه کردن خواستن. (منتهی الارب) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || چریدن ستور زمین یا گیاه را. || متهم شدن. (منتهی الارب). || عریض و پهن پنداشتن. || از پهنا آمدن. || پهناور از چیزی خواستن. || سؤال کردن. پرسیدن: استعرض العرب. || هرکه پیش آید عطا دادن و آنچه بدان ماند. (زوزنی).
استعراف.
[اِ تِ] (ع مص) شناخته گردانیدن. (زوزنی). آشنائی فادادن. (تاج المصادر بیهقی). خود را شناسانیدن. || شناختن خواستن. طلب شناسائی کردن. یقال: ائته فاستعرف الیه حتی یعرفک. (منتهی الارب) (تاج العروس).
استعراق.
[اِ تِ] (ع مص) پیش آمدن حرارت را برای عرق کردن. پیش آمدن حرارت را جهت خوی کردن. (منتهی الارب). || رها کردن درخت بیخ را در زمین. (منتهی الارب).
استعزاز.
[اِ تِ] (ع مص) سخت گشتن بیماری. سخت گردیدن بیماری بر کسی. || چیره شدن بر عقل کسی. || بر جای خود ماندن و سخت گردیدن: استعز الرمل. || غلبه کردن بحق کسی: استعزّ فلان بحقی. || استعز الله به؛ بمیرانید خدا او را. (منتهی الارب).
استعساب.
[اِ تِ] (ع مص) گشن خواه شدن مادیان. بگشن آمدن اسب. (تاج المصادر بیهقی). گشن خواه شدن اسب ماده: استعسبت الفرس. (منتهی الارب). || ناپسند داشتن چیز را از کسی: استعسب منه؛ ناپسند داشت آنرا از وی. (منتهی الارب).
استعسار.
[اِ تِ] (ع مص) سخت و استوار گردیدن. || دشوار گشتن کار. دشوار گردیدن کار. || دشواری خواستن. (منتهی الارب): استعسره؛ طلب معسوره. (تاج العروس). || ملتوی و بیکار نشستن. (منتهی الارب).
استعسال.
[اِ تِ] (ع مص) انگبین خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). انگبین جستن. || شهد بخشیدن خواستن. (منتهی الارب).
استعسان.
[اِ تِ] (ع مص) کم خوردن شتر. (منتهی الارب).
استعشاء .
[اِ تِ] (ع مص) سرگشته یافتن کسی را: استعشاه؛ سرگشته یافت او را. (منتهی الارب). || بروشنی آتش راه یافتن: استعشی ناراً. (منتهی الارب).
استعصاء .
[اِ تِ] (ع مص) نافرمانی کردن. نافرمان شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بی فرمان شدن. گناه جستن بر کسی: استعصی علیه. (منتهی الارب).
استعصام.
[اِ تِ] (ع مص) چنگ درزدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). دست زدن سوار از خوف بر آنچه جهت گرفتن سازند. (منتهی الارب). دست در چیزی زدن از خوف افتادن. || طلب عصمت کردن. || بازداشتن. (منتهی الارب). || بازایستادن. (زوزنی). واایستادن. واایستیدن. (تاج المصادر بیهقی).
استعضاد.
[اِ تِ] (ع مص) درخت بریدن. || میوه چیدن. (منتهی الارب).
استعضاه.
[اِ تِ] (ع مص) سحر طلبیدن از کسی. جادوئی خواستن. افسون خواستن از کسی. منه الحدیث: لعن الله تعالی العاضهة و المستعضهة؛ ای الساحرة و طالبته. (منتهی الارب).
استعطاء .
[اِ تِ] (ع مص) عطا خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (زوزنی).
استعطار.
[اِ تِ] (ع مص) عطر آلودن خواستن. || عطر آلودن. (منتهی الارب).
استعطاف.
[اِ تِ] (ع مص) مهربان گشتن خواستن. (منتهی الارب). مهربانی خواستن. (غیاث). مهربانی کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). || مهربان کردن. (زوزنی). || استمالت. دل بدست آوردن. (غیاث): سیف الدوله از این حالت واقف شد بر عقب او [نوح] برفت و در استعطاف جانب او و برائت ساحت خویش و تقریر صدق نیت در موالات و مطاوعت مبالغه نمود. (ترجمهء تاریخ یمینی صص 138- 139). شطری از ایناس وحشت و ازالت عارضهء ریبت و نبذی از استمالت و استعطاف ایراد کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 342). و از سلطان عذرها خواست و استعطاف جانب او کرد. (جهانگشای جوینی).
-استعطاف کردن؛ طلب مهربانی کردن.
- || دل بدست آوردن.
-کلمهء استعطاف؛ کلمه ای که دال بر مهربانی خواستن و عطف توجه باشد: قعدک الله؛ کلمهء استعطاف است نه قسم، بدان جهت که جواب ندارد و معنی آن سئلت الله حفظک باشد. (منتهی الارب).
استعظام.
[اِ تِ] (ع مص) بزرگ شمردن. (منتهی الارب) (زوزنی). بزرگ دیدن کسی را. (منتهی الارب): پس یمین الدوله محمود را استعظام(1) کرد و شفیع شد تا از سر انتقام برخیزد. (ترجمهء تاریخ یمینی نسخهء خطی متعلق به کتابخانهء مؤلف ص 25). || بزرگ آمدن. (زوزنی). || بزرگی کردن. تکبر کردن. (تاج المصادر بیهقی). بزرگ منشی نمودن. (منتهی الارب). || مُعظم چیزی گرفتن. (منتهی الارب).
(1) - در نسخهء چاپی (ص 38): استعطاف.
استعفاء .
[اِ تِ] (ع مص) معاف کردن تکلیف خواستن. (منتهی الارب). معاف کردن خواستن. (زوزنی). استدعاء کناره گیری از شغل: از شغلهائی که بدیشان مفوض بود که جز بدیشان راست نیامدی و کس دیگر نبود که استقلال آن داشتی، استعفا خواستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 334). فضل بخراسان رفت و دو سال ببود و مالی به زایران و شاعران بخشید و پس استعفا خواست و بیافت. (تاریخ بیهقی ص 423). هر گاه که از جانب سلطان در آن معاتبت مبالغه رفتی از وزارت استعفا خواستی. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 359). || از گناه درگذشتن خواستن. طلب آمرزش کردن. عفو خواستن. خطا از کسی معاف کنانیدن. (غیاث). || بلب گرفته صافی کردن شتر گیاه خشک را. (از منتهی الارب): استعفت الابل الیبیسَ؛ اخذته بمشافرها مستصفیة. (اقرب الموارد).
-استعفا خواستن و استعفا دادن و استعفا -کردن؛ از شغل معافیت خواستن. خود را خلع کردن.
استعفاف.
[اِ تِ] (ع مص) بازایستادن خواستن از حرام. || پارسائی کردن. بازایستادن از حرام. (منتهی الارب). عفت نمودن. پرهیزکاری کردن. || گرفتن شتر گیاه خشک را بزبان از بالای خاک و پاک کردن خاک آن.
استعقاب.
[اِ تِ] (ع مص) عوض گرفتن. || عورت (؟) و شکوخه خواستن از کسی. (منتهی الارب): استعقبه؛ طلب عورته او عثرته. (اقرب الموارد). || استعقب فلان من کذا خیراً؛ معناه وجد بذلک خیراً بعده. (اقرب الموارد از التهذیب).
استعقاد.
[اِ تِ] (ع مص) خواهش گشن کردن ماده خوک. (منتهی الارب).
استعقار.
[اِ تِ] (ع مص) استعقار ذئب؛ با لحنی خوش آوا برآوردن گرگ. (از منتهی الارب).
استعقال.
[اِ تِ] (ع مص) عاقل شمردن. (تاج المصادر بیهقی).
استعکاد.
[اِ تِ] (ع مص) فربه گردیدن شتر و سوسمار. || به چیزی درآمدن. (منتهی الارب). || میل کردن و چسبیدن شکار از خوف صیاد: استعکد الطائر؛ انضم الی الشی ء مخافة الجوارح من الطیور الجوارح، و استعکد الضبُ بحجر او شجر؛ تعصر به مخافة عقاب او باز. (اقرب الموارد). || استعکد الماء؛ اجتمع. (اقرب الموارد).
استعلاء .
[اِ تِ] (ع مص) بلند گردیدن روز. (منتهی الارب). || بلند شدن. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث). بلندی. بزرگوار شدن. (غیاث). علو. (زوزنی). تعالی. ارتفاع: و علی للاستعلاء ابوعلی با گوشه ای نشست تا رایات ناصرالدین... رسید روی بخدمت نهاد و بمتابعت رایات او استعلا جست. (ترجمهء تاریخ یمینی). || برآمدن بر چیزی. (منتهی الارب). بر زبر شدن. || بر بلندی بر کردن. (منتهی الارب). || بر کسی غالب شدن. چیره گشتن بر. غلبه. غلبه کردن کسی را. (تاج المصادر بیهقی). تسلط : خردمندان در جال... توانائی و استعلا از جنگ عزلت گرفته اند. (کلیله و دمنه). چون کار او در استیلاء و استعلا بغایت رسید جملگی بلاد و دیار خراسانرا بتصرف گرفت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 111). چون استاد ابوعلی بجرجان رسید و استیلای اوباش و استعلای اراذل دید... (ترجمهء تاریخ یمینی ص 105). || برتری جستن. برتری گرفتن.
-استعلا جستن؛ تفوق یافتن.
-استعلا داشتن؛ تفوق.
|| استعلاء در اصطلاح احکامی چند قسم باشد و قویتر از همه آنست که یکی از دو کوکب که قران کنند نزدیکتر باشد بیکی از ذروتین یعنی ذروهء تدویر یا ذروهء اوج. بودن کوکبی در برج دهم نسبت به کوکبی دیگر. مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: الاستعلاء؛ لغةً عدّالنفس عالیاً، کما مر فی لفظ الامر. و عندالمنجمین و اهل الهیئة یطلق علی ازدیاد بُعد الکوکب علی بُعده الاوسط. و یقابله الانخفاض و هو انتقاص بعده عنه، ای عن بعده الاوسط. و هذا هو المشهور. و قد یسمیان بالصّعود و الهبوط ایضاً. و قد مرّ فی لفظ الصّعود. و قد یطلق الاستعلاء علی قرب احدالکوکبین المتقاربین من اوجه او ذروة تدویره اکبر من قرب الاَخر من اوجه او ذروة تدویره ایضاً. و علی کون الکوکب فوق الارض. و علی کونه فی عاشرالطّالع او حادی عشره. و علی کونه فی عاشر کوکب آخر. او حادی عشره. و یطلق الانخفاض علی مقابلات هذه المعانی الاربعة. کذا ذکر عبدالعلی البیرجندی فی شرح التذکرة فی بحث النظائر - انتهی. || حروف استعلاء:
حرف استعلا همانا هفت باشد بی خلاف
صاد و ضاد و طا و ظا پس خا شناس و عین و قاف.
استعلائیة.
[اِ تِ ئی یَ] (اِخ) (سنهء ...) نام سال دوّم بعثت رسول (ص) از سیزده سال توقف آن حضرت در مکه، مطابق سال دوم نزول قرآن بمکّه. در این سال سورهء الاعلی، الطارق، البروج، انشقاق، تطفیف، انفطار، التکویر، عبس، نازعات، نبأ، مرسلات، دهر و قیامت نازل شد.
استعلاب.
[اِ تِ] (ع مص) برگردیدن بوی گوشت سپس سخت گردیدن. || سخت و ناخوش یافتن چیزی را. || ناخوش داشتن ستور خوردن تره را و گران و درشت شمردن آنرا. (منتهی الارب).
استعلاج.
[اِ تِ] (ع مص) طلب علاج کردن. (غیاث).
-استعلاج بیمار؛ معالجه طلبیدن. درمان خواستن او.
|| زفت شدن پوست. (زوزنی). زفت پوست شدن. (تاج المصادر بیهقی). درشت گردیدن پوست. (منتهی الارب). سخت شدن پوست. ستبر و سخت شدن پوست.
استعلاف.
[اِ تِ] (ع مص) علف خواستن ستور به آواز حمحمه. (منتهی الارب).
استعلام.
[اِ تِ] (ع مص) پرسیدن از چیزی. (منتهی الارب). آگاهی خواستن. (غیاث). پرسیدن. طلب دانستن. آموزانیدن خواستن. آگاه کردن خواستن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). پرسش. دانستن خواستن. خبر پرسیدن : ابوعلی برؤس لشکر و وجوه قوم پیغام فرستاد و از موجب نفرت و داعی وحشت استعلام کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 316).
-استعلام کردن؛ استخبار. استفسار.
استعلان.
[اِ تِ] (ع مص) آشکارا کردن.
استعمار.
[اِ تِ] (ع مص) استعمار کسی در مکان؛ باشندهء آن جای کردن او را: استعمره المکان؛ باشندهء آن جای گردانید او را. (منتهی الارب). || آبادان کردن خواستن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). آبادانی کردن خواستن. معمور کردن. تعمیر.
-استعمار کردن؛ آباد کردن.
|| زندگانی خواستن. زندگانی دادن. (تاج المصادر بیهقی). || در اصطلاح کنونی استعمار بمعنی تصرف عدوانی دولتی قوی مملکتی ضعیف را و غصب اموال و پایمال کردن حقوق و فعال مایشائی وی در آنجا.
استعماری.
[اِ تِ] (ص نسبی) منسوب به استعمار.
-دول استعماری؛ دول قوی که بعنوان آباد کردن مملکت ملّتی ضعیف، آن را تحت سلطهء خویش درآورند.
استعماش.
[اِ تِ] (ع مص) گول شمردن کسی را. (منتهی الارب). || ضعیف البصر کردن. (غیاث اللغات).
استعمال.
[اِ تِ] (ع مص)(1) بکار داشتن. کارکرد جستن. (منتهی الارب). بر کار داشتن. (تاج المصادر بیهقی). بگماشتن: قال اُبَیّ لعمربن الخطاب: ما لک لاتستعملنی؟ قال اکره ان یدنس دینک. || طلب کار کردن. (مؤید الفضلاء). عمل خواستن. (منتهی الارب). || کار بستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بکار بردن. عمل کردن. بکار زدن. (زوزنی). بکار آوردن. (منتهی الارب)(2) : در این که گفتم معما و تأویل نیست بهیچ مذهب از مذاهب که استعمال رخصت میکند در مثل چنین حالی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 318). اگر در استعمال بود کهن نشود. (کلیله و دمنه).
-استعمال کردن؛ بکار بردن. بکار زدن. معمول داشتن.
|| بکار آوردن دانش و جز آنرا. || اضطراب کردن در عمل. || پیوسته کردن در کاری. || آبادان کردن زمین را. (منتهی الارب). || صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: الاستعمال؛ قیل مرادف العادة و قیل لا و قد سبق فی فصل الدال المهملة و فی تعریف الحقیقة اللغویة. و اما الماء المستعمل فعند الفقهاء کل ما ازیل به حدث او استعمل فی البدن علی وجه القربة کما وقع فی کتب الفقه. (کشاف اصطلاحات الفنون ج 2 ص 1046).
(1) - Employer.
(2) - Usage. Service.
استعمام.
[اِ تِ] (ع مص) به عمی گرفتن. (منتهی الارب). عمو خواندن کسی را. به عم گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). || عمامه بر سر بستن. (منتهی الارب).
استعناد.
[اِ تِ] (ع مص) آهنگ کسی کردن. || چیره شدن شتر و اسب بر مهار و رسن. || سر مشک بیرون نوردیده آب خوردن. || غالب گشتن قی. غالب گردیدن قی. || زنا کردن در قوم. || بعصا زدن مردم را. (منتهی الارب).
استعناز.
[اِ تِ] (ع مص) یک سو شدن. کناره گزیدن. (منتهی الارب).
استعواء .
[اِ تِعْ] (ع مص) فریاد خواستن از. (از منتهی الارب). استغاثه. || خواندن بسوی فتنه. || رسن تافتن خواستن. (منتهی الارب).
استعهاد.
[اِ تِ] (ع مص) طلب پیمان و عهد کردن. || پیمان کردن با کسی: استعهد من صاحبه. || سوگندنامه یا بیع نامه نوشتن. || تاوان دادن کسی را از خود یا از نفس خود: استعهد فلاناً من نفسه. (منتهی الارب).
استغاثة.
[اِ تِ ثَ] (ع مص) استغاثت. فریاد خواستن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). فریادرسی خواستن. (غیاث). فریادخواهی. استصراخ. استعواء. فریاد جستن: و دخل المدینة [موسی] علی حین غفلة من اهلها فوجد فیها رجلین یقتتلان هذا من شیعته و هذا من عدوه فاستغاثه الذی من شیعته علی الذی من عدوّه فوکزه موسی. (قرآن 28/15). فریادنامه ها به اطراف نوشت و استعانت و استغاثت کرد.(1) (ترجمهء تاریخ یمینی نسخهء خطی کتابخانهء مؤلف ص 26). بعد از آن عثرت به ری، مکاتبات پیاپی می نوشت و به استمداد و استعانت استغاثت میکرد و مکتوبات او را بمطال و وعدهء محال جواب می نبشتند. (ترجمهء تاریخ یمینی 270). || دادخواهی. (غیاث). || زاری. تضرع.
-استغاثه کردن؛ استمداد کردن.
(1) - در نسخهء چاپی (ص 40): استعانت کرد.
استغاره.
[اِ تِ رَ] (ع مص) تاراج کردن. تاختن قومی یا جائی را. (منتهی الارب). || برآماسیدن خستگی یا ریش. برآماسیدن زخم. (منتهی الارب). || بغور فرودآمدن. (منتهی الارب): استغار الرجل؛ اراد هبوط ارض غور ای مطمئنة. || آهنگ کردن. || پیه گرفتن. (منتهی الارب). فربه شدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). یقال: استغار الشحم فیه؛ ای استطار و سمن. (منتهی الارب). || غیرت خواستن از خدای تعالی. یقال: استغور الله تعالی؛ اذا سأله الغیرة. (منتهی الارب). ای المیرة [خواربار]. (قطر المحیط).
استغباء .
[اِ تِ] (ع مص) گول شمردن.
استغثاث.
[اِ تِ] (ع مص) برآوردن ریم و جز آن از زخم و علاج و مداوات کردن آن. (منتهی الارب). پاک کردن جراحت از پلیدی و علاج کردن وی. (تاج المصادر بیهقی).
استغدادیزه.
[اُ تُ زَ] (اِخ) قریه ای است به چهارفرسنگی نخشب در ماوراءالنهر. (معجم البلدان).
استغدادیزی.
[اُ تُ] (ص نسبی) منسوب به استغدادیزه. (معجم البلدان) (انساب سمعانی).
استغدار.
[اِ تِ] (ع مص) به آب گیر شدن جای. (تاج المصادر بیهقی). آبگیرناک شدن مکان: استغدر المکان. (منتهی الارب).
استغذاء .
[اِ تِ] (ع مص) سخت بر زمین زدن. (منتهی الارب).
استغراب.
[اِ تِ] (ع مص) سخت بخندیدن. (تاج المصادر بیهقی). نیک سخت بخندیدن. (زوزنی). مبالغه کردن در خنده. و اُستغرب، مجهولاً کذلک. (منتهی الارب). || غریب و عجیب آمدن. (زوزنی). عجیب و غریب شمردن. غریب آمدن. (تاج المصادر بیهقی). بعید شمردن. بعید داشتن.
-استغراب کردن؛ مستبعد شمردن. استعجاب.
استغراد.
[اِ تِ] (ع مص) به خوش آوازی و بلندآوازی داشتن خوبی هوا آدمی و جز آن را. به بلند و خوش آوازی آوردن: استغرد الروض الذباب؛ به بلند و خوش آوازی آورد مرغزار مگس را. (منتهی الارب).
استغرار.
[اِ تِ] (ع مص) به غفلت افتادن. (منتهی الارب). || بر کسی بغفلت او درآمدن. بر غفلت کسی آمدن. (منتهی الارب). سرزده درآمدن بر کسی.
استغراض.
[اِ تِ] (ع مص) نشانه ساختن.
استغراق.
[اِ تِ] (ع مص) همه را فراگرفتن. (منتهی الارب). همه را فاگرفتن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). استیعاب: اگر در شرح معالی و مغالی که ذات معظم این خواجهء مکرّم و وزیر بینظیر که بدان ممتاز است بسطی رود به استغراق اوراق بپایان نرسد. (ترجمهء تاریخ یمینی صص 19 - 20). || به همه فارسیدن. (زوزنی). همه را فرارسیدن. (تاج المصادر بیهقی). || نیک خندیدن. یقال: استغرق فی الضحک. (منتهی الارب). || فراگرفتن سطبری شکم شتر پیش بند را چندان که تنگ گردد. (منتهی الارب). || تجاوز کردن. || بتمام توانائی خود کاری کردن. || غرقه شدن. غرق شدن. فرورفتن در. || الاستغراق؛ هو الشمول لجمیع الافراد بحیث لایخرج عنه شی ء. (تعریفات جرجانی). الاستغراق، بالراء؛ هو عند الصوفیة ان لایلتفت قلب الذاکر الی الذکر فی اثناءالذکر و لا الی القلب و یعبّر العارفون عن هذه الحالة عن الفناء. کذا فی مجمع السلوک. و تعریف الاستغراق قد سبق فی لفظ المعرفة فی فصل الفاء من باب العین المهملة. (کشاف اصطلاحات الفنون): از حضرت سلطان العارفین ابویزید قدس الله روحه العزیز منقول است که هرچگاه از عالم استغراق بازمی آمد این چنین معامله می فرمودند. (انیس الطالبین بخاری). آن جانور [ حربا ] از حالت استغراق [ در جمال آفتاب ] بازآمد و پشت خود را بر زمین نهاد و روی به آسمان کرد. (انیس الطالبین بخاری).
-استغراق داشتن؛ فرورفتن در.
استغزار.
[اِ تِ] (ع مص) بسیار شمردن. زیادت پنداشتن. کثیر شمردن. || دادن چیزی بکسی تا افزون واپس گیرد.
استغسال.
[اِ تِ] (ع مص) شستن خواستن. || بشو آمدن جامه. (تاج المصادر بیهقی). بشوی آمدن جامه.
استغشاء .
[اِ تِ] (ع مص) جامه بر سر کشیدن. پوشیدن جامه بدانسان که چیزی را نبینی و نشنوی. جامه به سر کشیدن. (تاج المصادر بیهقی). جامه به سر درکشیدن. (زوزنی). جامه به سر درگرفتن. جامه در سر کشیدن. یقال: استغشی ثوبه و به؛ ای تغطاه کی لایری و لایسمع. (منتهی الارب). یستغشون ثیابهم یعلم ما یسرون و ما یعلنون. (قرآن 11/5).
استغشاش.
[اِ تِ] (ع مص) خائن شمردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). خائن شمردن کسی را. (از منتهی الارب). || گمان غش کردن. || خیانت خواستن. || خیانت کردن. (منتهی الارب). || خائن و ناراست شدن.
استغفار.
[اِ تِ] (ع مص) آمرزش خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). غفران طلبیدن. مغفرت طلبیدن. طلب مغفرت. (غیاث). توبه کردن: استغفر من ذنبه و استغفره ایاه و استغفر الله لذنبه. (منتهی الارب) : استغفر لهم او لاتستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعین مرة فلن یغفر الله لهم. (قرآن 9/80).
بخطائی که بگذرد در وهم
عاقلان را سزاست استغفار.خاقانی.
با من سرگشته استنفار کن
پس ز استغفار استغفار کن.عطار.
دلم سیاه شد از شعر مدح بیهوده
همین ز هرچه نه مدح است یارب استغفار.
عطار.
|| پوزش. اعتذار :
گرْش غول شهر گوئی جای این گفتار هست
ورْش دیو دهر گوئی جای استغفار نیست.
ناصرخسرو.
چون از در توبت و انابت درآیند و بقدم استغفار و اعتذار بایستند توبهء ایشان قبول کند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 154). || استغفر الله گفتن :
ز دست طبع و زبانت چنان گریزد بخل
که دیو از آهن و لاحول و لفظ استغفار.
ازرقی.
مخفف آن، ستغفار است. || الاستغفار استقلال الصالحات و الاقبال علیها و استکبار الفاسدات و الاعراض عنها. قال اهل الکلام الاستغفار طلب المغفرة بعد رؤیة قبح المعصیة و الاعراض عنها و قال عالم [ کذا ] الاستغفار استصلاح الامر الفاسد قولاً و فعلاً یقال اغفروا هذا الامر؛ ای اصلحوه بما ینبغی ان یصلح. (تعریفات جرجانی).
-استغفار کردن؛ آمرزش خواستن. غفران طلبیدن. استغفر الله گفتن. توبه کردن :
چون بنادانیّ خویش اقرار کرد
شیخ خوش شد قائم استغفار کرد.عطار.
موسی علیه السلام به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و بر تجاسر خویش استغفار. (گلستان).
عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار.سعدی (گلستان).
استغفر الله.
[اَ تَ فِ رُلْ لاه] (ع جملهء فعلیه، صوت مرکب) بخشایش می جویم از خدای :
نگوید این چنین جز گبر گمراه
ازین گفتارها استغفر الله.ناصرخسرو.
مگوی این کفر و ایمان تازه گردان
بگوی استغفر الله زین تمنا.خاقانی.
سر دشمنان تو استغفر الله
که خود دشمنان ترا سر نباشد
سخن بر سر دشمنت قطع کردم
که مقطع از این شعر بهتر نباشد.؟
|| خدای ناکرده. هرگز :
مرا هر دم بر آن آرد ستیزش
که خیز استغفر الله خون بریزش.نظامی.
من رند و عاشق در موسم گل
آنگاه توبه! استغفر الله.حافظ.
-استغفر الله ربی و اتوب الیه و اسئله التوبة؛بخشایش میجویم از خدای پروردگار خویش و بازمیگردم بسوی او. آمرزش خواهم از خدای خویش و بسوی او بازگردم.
استغلاب.
[اِ تِ] (ع مص) مؤلف فرهنگ آنندراج کلمه را عربی و بمعنی بالیدن نهال آورده(1) و به این معنی در قوامیس نیافتیم. صاحب تاج العروس گوید: استغلب علیه الضحکُ؛ اشتدّ، کاستغرب و غلبه علی نفسه اذا اکرهه. || (اِخ) سنة الاستغلاب؛ نام سال هفتم از هجرت.
(1) - رجوع به استغیال شود.
استغلاظ.
[اِ تِ] (ع مص) دانه برآوردن خوشه. (منتهی الارب). || غلیظ شدن. (منتهی الارب) (مؤید الفضلاء). سطبر شمردن چیزی را. (منتهی الارب). ترک گفتن چیزی بسبب غلظت و سطبر شدن. (مؤید الفضلاء). ستبر شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (مجمل اللغة). غلیظ شمردن. (صراح). || ناخریدن جامه را بسبب درشتی و گندگی. (منتهی الارب). ناخریدن جامه از بهر زفتی وی. (تاج المصادر بیهقی).
استغلاق.
[اِ تِ] (ع مص) بسته شدن. (تاج المصادر بیهقی). بسته شدن سخن بر... مشکل شدن سخن. یقال: استغلق علیه الکلام. (منتهی الارب). || بیع با اسقاط خیار. خیار نداشتن در خرید و فروخت و بی خیار واقع گردیدن بیع. یقال: استغلقنی فی بیعته و استغلقت علیَّ بیعه. (منتهی الارب).
استغلال.
[اِ تِ] (ع مص) غله آوردن خواستن. (منتهی الارب). از چیزی غله گرفتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). از جایی غله گرفتن. || بکشیدن و حمل غله داشتن. بر کشانیدن غله داشتن. (منتهی الارب). || مزدوری گرفتن. || برداشتن غله: استغل المستغلات؛ ای اخذ غلتها. (منتهی الارب).
استغناء .
[اِ تِ] (ع مص) بی نیاز شدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). || بی نیازی. بی نیاز شدن. (منتهی الارب) (وطواط). غنی. تغنی. (منتهی الارب). غنا :
تاج خرسندیم استغنا داد
با چنین مهلکه طغیان چه کنم.خاقانی.
گریهء حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی.
حافظ.
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم.حافظ.
|| عدم تقید. || ناز. || بی نیازی خدای تعالی :
همچو باران زآسمان سلطنت
خط استغنا روان خواهد بدن.عطار.
در این وادی ببانگ سیل بشنو
که صد من خون مظلومان بیک جو
پر جبریل را اینجا بسوزند
بدان تا کودکان آتش فروزند
سخن گفتن کرا یاراست اینجا
تعالی الله چه استغناست اینجا.حافظ.
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهانست و مجال آه نیست.
حافظ.
-استغناء از؛ بی نیاز شدن از.
-استغناء بخرج دادن؛ بی نیازی نمودن. استکبار.
-استغناء داشتن؛ بی نیاز بودن.
-استغناء طبع(1)؛ مناعت.
-استغنا کردن؛ بی نیازی نمودن :
مدتی دارم که از اعجاز بخت واژگون
ور نماید لطف و من دانسته استغنا کنم.
شوکت بخاری.
(1) - Magnanimite.
استغنائی.
[اِ تِ] (ص نسبی) منسوب به استغناء.
استغنائی.
[اِ تِ] (اِخ) نیشابوری. رجوع به ابوالمظفر نصربن محمد نیشابوری و لباب الالباب ج 2 ص 23 و مجمع الفصحاء ج 1 ص 88 شود.
استغنام.
[اِ تِ] (ع مص) غنیمت داشتن. غنیمت جستن. بغنیمت داشتن.
استغنی.
[اِ تِ] (از ع، مص) ممالهء استغناء :
گل زرد و گل دورو گل سرخ و گل نسرین
ز درد و داغ دادستند ما را خط استغنی.
منوچهری.
استغواء .
[اِ تِغْ] (ع مص) طلب گمراهی کردن. || بیراه کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بدراهی دادن. گمراه کردن.
استغیال.
[اِ تِغْ] (ع مص) گوالیدن و بهم درپیچیدن درخت: استغیل الشجر. (منتهی الارب). || غیل خورانیدن بچه: استغیلت المرأة؛ غیل خورانید زن بچه را. (منتهی الارب). || با زن مرضع گرد آمدن. گرد آمدن خواستن با بچه شیرده. (از منتهی الارب).
استفاء .
[اِ تِ] (ع مص) حیله کردن. (منتهی الارب). || استفی وجهه؛ اذا اصطرفه؛ برگرداند روی خود را. (از منتهی الارب).
استفاءة.
[اِ تِ ءَ] (ع مص) رجوع کردن. || غنیمت گرفتن. (منتهی الارب).
استفاجه.
[اِ تِ جَ] (ع مص) سبک شمرده و خوار داشته شدن: اُستفیج فلان (مجهولاً)؛ سبک شمرده و خوار داشته شد. (منتهی الارب).
استفادة.
[اِ تِ دَ] (ع مص) استفادت. فایده گرفتن. (منتهی الارب) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). فائده بردن : تا حکماء آنرا برای استفادت مطالعه کنند. (کلیله و دمنه). تا بر خوانندگان استفادت و اقتباس آسانتر باشد. (کلیله و دمنه).
-استفاده کردن؛ فائده بردن. فائده گرفتن. منتفع شدن. نفع بردن. انتفاع حاصل کردن. متمتع شدن. طرف بربستن.
|| فائده خواستن. (منتهی الارب). || اقتباس.
استفاضة.
[اِ تِ ضَ] (ع مص) استفاضت. آب روان کردن خواستن. (منتهی الارب). || عطا خواستن. (وطواط). فیض گرفتن. (غیاث). طلب فیض کردن. || استفاده : هر آنچ بطریق استماع به استفاضت از حکماء دولت ... (رشیدی). || فراخ و بسیاردرخت شدن وادی. || انتشار. فاش شدن خبر و سخن. (منتهی الارب). آشکار شدن و پراکنده شدن خبر. (زوزنی). منتشر شدن خبر. شایع شدن خبر و قصه. || شهرت. || (اصطلاح فقه) خبر عده ای که ظنّ قوی بصدق گفتار آنان حاصل شود. بوسیلهء استفاضه امور ذیل: نسب، موت، ملکیت، وقف، نکاح، اثبات میشود و میتوان بدون رعایت شرایط موضوع شهادت (رجوع بشهادت شود) بدانها شهادت داد.
استفاط.
[اِ تِ] (ع مص) استقصا کردن در کاری. || خوردن تمام آب کوزه را. تمام آب کوزه خوردن. (منتهی الارب).
استفاع.
[اِ تِ] (ع مص) تیره شدن هوا که به برخاستن باد و گرد و مانند آن ماند. (منتهی الارب). || برگردیدن گونه از ترس و مانند آن. برگردیدن رنگ از ترس و مانند آن: اُستفع لونه (مجهولاً)؛ برگردید گونهء او از ترس. (منتهی الارب). || تهبج. برآماسیدن. (منتهی الارب).
استفاف.
[اِ تِ] (ع مص) سفّ. (زوزنی). سفوف ساختن. (منتهی الارب). سفوف کردن. || سفوف خوردن. (منتهی الارب): فاذا لت منه وزن درهمین بزیت و استفّ، نفع من البواسیر. (ابن البیطار). || بیفکندن چیزی را. (منتهی الارب). بافکندن. (تاج المصادر بیهقی).
استفاقه.
[اِ تِ قَ] (ع مص) افاقه. به شدن گرفتن بیمار. صحت روی کردن بیمار را. || بهوش آمدن مست و جز آن. (منتهی الارب). با هوش آمدن. (تاج المصادر بیهقی). به خود آمدن. || به حالت اصلی بازگشتن. || برآسودن. (تاج المصادر بیهقی). || فواق فواق دوشیدن ناقه را. || بازایستادن از شراب. (منتهی الارب).
استفان.
[اِ تِ] (اِ) جوی. || نوعی تاج مکلل و مرصع که زنان بر سر بندند. (شعوری). در معجم الادباء چ مارگلیوث ج 4 ص 124 از اشعار حکم بن عبدل آمده است:
لما علا صوته فی الدار مبتکراً
کاشتفان یری قوماً یدوسونا.
و مارگلیوث در حاشیه نویسد: استفان کلمة یونانیة و فارسیة معناها تاج. اینکه وی استفان را فارسی نیز دانسته ظاهراً متأثر از شعوری است و شاهدی بر آن یافته نشد و بر گفته های شعوری نیز اعتماد نیست.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ)(1) بیزانسی. یکی از دانشمندان روم. وی در اواخر قرن پنجم میلادی در قسطنطنیه میزیست و لغت نامه ای بسیار جامع در اعلام جغرافیائی تألیف کرده است که از سوءحظّ تنها یک نسخه از اختصار این اثر پربها و چند فصل از نسخهء اصلی آن باقی مانده است.
(1) - Etienne de Byzance.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ) او راست: ترجمهء کتاب مفردات دیسقوریدوس در اواسط قرن نهم مسیحی.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ)(1) استفانس. اتین(2). نام 9 تن از پاپهاست:
1 - رومیست و از تاریخ 253 م. تا 257 م. مسند پاپی داشت. وی با بعض دانشمندان ملل و نحل مشاجرات دارد و در سنهء 257 کشته شد و در جرگهء معصومین نصارا درآمد. و ذکران وی دوم اوت (اگوست) است. 2 - وی اصلاً رومی است و از سنهء 752 تا 757 م. مسند پاپی را اشغال کرد و از طرف آستولف پادشاه لومباردها تهدید و تعقیب شد و در نتیجه به پپن برف سلطان فرانسه التجا جست. این پادشاه راونه و پنداپول را که از امپراطوری مشرق ضبط کرده بود بدو بخشید و از این تاریخ حکومت مادی و جسمانی پاپها آغاز شده است. 3 - از مردم صقلیه. وی از 768 تا 772 م. مسند پاپی داشت. و بعد از یک دورهء فترت 13 ماهه مجدداً بمقام پاپی نایل شده و مخالفین خود را بوسیلهء یک مجلس (سنوذس)(3) محکوم به اعدام کرد. 4 - اصلاً رومی است و از 816 تا 817 م. مقام پاپی داشت. 5 - وی اصلاً رومی است و از 885 تا 891 م. مسند پاپی داشت. او در اثنای قحط و غلای عظیمی بینوایان را دستگیری کرد. 6 - وی اصلاً رومی است و از سنهء 896 تا 897 م. مسند پاپی را اشغال کرد و نعش سلف خود را از قبر برآورده بدست جلاد سپرد تا بعد از بریدن سر میت جسد او را به حکم وی به رودخانهء تیبر انداختند و در نتیجه مردم از حرکات زشت وی بستوه آمده او را محبوس ساخته و در همانجا او را بخبه بکشتند. 7 - وی اصلاً رومی است و از سنهء 929 تا سال 931 م. مسند پاپی داشت. 8 - اصلاً آلمانی و از خویشاوندان امپراطور اوتُن بود. سلطان ایتالیا هوگ ویرا بمسند پاپی نشانده و از 939 تا 943 م. این مقام داشت ولی چون بیگانه بود نتوانست محبت عامه را جلب کند. 9 - برادر گودفروا دوک لورن. وی از سنهء 1057 تا 1058 م. در مسند پاپی تمکن داشت. بعض اعمال ممدوحه و ملکات فاضلهء او در تهذیب اخلاق مؤثر بود و پس از چندی بفلورانس منتقل شد و بدانجا درگذشت.
(1) - Stephane.
(2) - Etienne.
(3) - Concile.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ)(1) یا استفانوس و نزد فرانسویان اتین(2). اصلاً از قوم یهود و یکی از دیاکوسهای هفتگانه ای است که از طرف حواریون انتخاب شده بودند. وی بتهمت اهانت به دین موسوی 9 ماه پس از رفع مسیح از طرف قوم یهود در قدس سنگسار شد و عنوان قدیمترین شهدای نصارا یافت. ذکران وی 26 کانون اول است.
(1) - Stephane.
(2) - Etienne.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ)(1) یکی از قیاصرهء قسطنطنیه. وی در سال 919 م. از طرف پدر خود رمان اول با دو برادر خویش کریستف و قسطنطین به حکمرانی مشترک منصوب شده و سلطنت او تا 945 م. ادامه داشت و در این تاریخ نفی بلد شد.
(1) - Stephane.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ) به این اسم چهار پادشاه در مجارستان فرمانفرمائی کرده اند:
1 - دوک چهارم، در سال 997 م. جانشین پدر خود ژیزا گردیده و مجارها را بگرویدن به دین نصرانیت وادار کرد و بوضع قانون و ایجاد نظام کوشید و در اثر این خدمت در سال 1000 م. سیلوستر پاپ دوم ویرا بعنوان پادشاه مجارستان و رئیس روحانی مجارها شناخت و او تا سنهء 1038 م. حکمرانی کرد و در زمرهء اولیاء و مقدّسین نصارا درآمد. ذکران وی روز 2 ایلول است. تاجی که از جانب پاپ برای استفان فرستاده شده بود تا این اواخر هم در تاجگذاری پادشاهان مجارستان بکار میرفت و یکی از اشیاء متبرکه محسوب میشد و امپراطریس ماریاترز در سنهء 1764 م. نشانی بدین نام احداث کرد.
2 - ملقب به استفان کتابدوست. وی در سال 1114 م. جانشین پدر خود کُلُمان دوّم شد و مدت مدیدی دچار جنگ واندیک ها، لهستانیان، روسها و چک ها بود. و در آخر مغلوب ژان کمنن قیصر قسطنطنیه شد و رعایا بسبب مظالم او از وی متأذی و متنفّر بودند و چون بلاعقب بود تخت و تاج خود را به پسر عمّ خود «بلا»ی دوم تسلیم کرده رهبانیت گزید و در 1131 م. درگذشت.
3 - پسر «ژیزا»یِ دوّم، یکی از سلاطین مجارستان. وی در سنهء 1161 م. جانشین پدر شد. در جنگ مانوئل کمنن با قیصر قسطنطنیه به واندیکها به هواخواهی قیصر شتافت. در این بین لادیسلاس و استفان دو عم وی غیبت او را مغتنم شمرده و تخت و تاج او را متصرف شدند ولی او بار دیگر در سال 1163 ملک موروث را استرداد کرد و تا سنهء 1173 م. بفرمانفرمائی پرداخت.
4 - ملقب به استفان کومان. وی در سال 1270 م. جانشین پدر خود بلای چهارم شد و اوتوفار پادشاه چک ها را مغلوب کرده و از بلغارستان خراج میگرفت و در سنهء 1272 درگذشت.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ)(1) یکی از شهریاران لهستان ملقب به استفان باتوری. رجوع به باتوری شود.
(1) - Stephane.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ)(1) یکی از پادشاهان انگلستان. اصلاً از خاندان بلوآ مادر او دختر گیم فاتح بود... و با یکی از کنتهای بلوآ ازدواج کرده بود. مولد وی 1105 م. است و بهنگام وفات هانری اوّل پادشاه انگلستان بسال 1135 م. تخت و تاج آن مملکت را تصاحب کرد. ماتیلده دختر و وارث قانونی پادشاه متوفی و پسرش هانری به یاری عمّ خود داوید مدت مدیدی با او به مجادله و نزاع پرداختند. عاقبت استفان هانری را بسمت ولایت عهد شناخته در حکومت پابرجا ماند و در سنهء 1154 م. درگذشت.
(1) - Stephane.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ) (قضای...) قضائی است که به انضمام ناحیهء «مع آق قیاچکلی» دارای 38 پاره دهکده است. از طرف مشرق با قضای سینوپ و از جانب جنوب با قضای بویاباد و از سوی مغرب با قضای اینه بولی که به سنجاق کاستمونی ملحق میشود، محدود است محصولات آن حبوبات گوناگون، شاه بلوط و مقداری کثیر سیب است و آسیاهای متعدد دارد.
استفان.
[اِ تِ] (اِخ) قصبهء مرکز قضائی است بسنجاق سینوپ از ولایت کاستمونی در ساحل بحر اسود، در میان خلیج کوچکی که جهت غربی آن با دماغه ای مسدود است و در 50 هزارگزی شمال شرقی کاستمونی واقع است و رودی در میان این قصبه جاری است و بدریا میریزد و تجارتی برونق دارد.
استفانوس.
[اِ تِ] (اِخ)(1) یکی از خدمهء اسکندر که خوش آواز و مضحک و کریه المنظر بود. روزی آتنوفان(2) خادم دیگر اسکندر به اسکندر گفت: بدن این حیوان (استفانوس) را به نفت بیالائیم، اگر مشتعل شد و نتوانستیم آنرا خاموش کنیم، معلوم خواهد شد که اثرات نفت حیرت انگیز است و چیزی در مقابل آن مقاومت نمی کند. جوان راضی شد که چنین کنند و همین که نفت را آتش زدند مشتعل گشت و جوان آتش گرفت. اسکندر از مشاهدهء این قضیه متوحش گردید و اگرچه چند تن که با ظرفی پر از آب نزدیک بودند به خاموش کردن نفت پرداختند با زحمت بسیار توانستند آن را فرونشانند لیکن او در تمام عمر مریض ماند. (ایران باستان ص 1399).
(1) - Stephanus.
(2) - Athenophane.
استفاه.
[اِ تِ] (ع مص) استفاهة. بسیارخوار و سخت نوش گردیدن بعد کم خوراکی. (منتهی الارب). نیک واخور آمدن. (تاج المصادر بیهقی). || آرمیدن و فرونشستن تشنگی کسی از آب خوردن. (از منتهی الارب). || سبک داشتن چیزی را: استفهه استفاهاً. (منتهی الارب).
استفتاء .
[اِ تِ تا] (ع مص) طلب فتوی کردن. فتوی خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). فتوی پرسیدن. جواب فتوی خواستن. (منتهی الارب): در این باب از اعیان علما و مشاهیر حکما استفتاء رفت همه بر آن منکر شدند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 352).
پس پیمبر گفت استفتوا القلوب
گرچه مفتیتان برون گوید خطوب.مولوی.
صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: الاستفتاء؛ هو عند الاصولیین و الفقهاء مقابل الاجتهاد. و المستفتی خلاف المفتی. و المفتی هو الفقیه فان لم نقل بتجزی الاجتهاد و هو کونه مجتهداً فی بعض المسائل دون بعض. فکل من لیس مجتهداً فی الکل فهو مستفتٍ فی الکل. و ان قلنا بتجزی الاجتهاد فالامر واضح ایضاً. فانّه مُستفتٍ فیما لیس مجتهداً فیه و مُفتٍ فیما هو مجتهد. و بالجملة فالمفتی و المستفتی انّما یکونان متقابلین ممتنعی الاجتماع عند اتحاد متعلقهما. و امّا اذا اعتبر کونه مُفتیاً فی حکم مُستفتیاً فی حکم آخر فلا. و الاستفتاء فی المسائل العقلیة علی القول الصحیح کوجوب العلم بها بالنظر و الاستدلال. هکذا فی العضدی و بعض حواشیه. و المفتی الماجن هو الذی لایبالی ان یحرّم حلالاً او بالعکس فیعلم الناس حیلاً باطلة کتعلیم الرجل و المرأة ان یرتد، فیسقط عنه الزکوة او تبین من زوجها. کما فی الذخیرة فکل حیلة تؤدّی الی الضّرر لم تُجز فی الدیانة و ان جاز فی الفتوی. کذا فی جامع الرموز فی کتاب الحجر.
-استفتا کردن؛ فتوی خواستن: ناصرالدین وجوه خواصّ و دهاة و کفاة حضرت خویش را حاضر آورد و در عیب و هنر و خطا و صواب این واقعه استفتا کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 16).
استفتاح.
[اِ تِ تا] (ع مص) نصرت خواستن. (مجمل اللغة) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). فیروزی جستن. (منتهی الارب). استنصار. خواهش فیروزی. نصرت جستن. || گشودن. (منتهی الارب). باز کردن. || گشادگی خواستن. گشاد خواستن. فتوح خواستن. طلب باز کردن. گشایش طلبیدن :
مرا تو دانی و دانی که هیچوقت نبود
در دنائت را بر دل من استفتاح.؟
-استفتاح کردن؛ گشایش طلبیدن.
|| یار خواستن. (منتهی الارب). یاری خواستن. (مجمل اللغة). || آغاز کردن. (منتهی الارب). ابتدا کردن. آغازیدن. || درخواستن آنچه بر تو مشکل باشد. (زوزنی). درخواستن از قرآن آنچه بر تو مشکل بود. (مجمل اللغة). وادرخواستن آنچه بر تو مشکل شده باشد از قرآن. (تاج المصادر بیهقی).
-روز استفتاح؛ روز پانزدهم ماه رجب برای گشوده بودن درهای آسمان یا درهای کعبه.
استفتار.
[اِ تِ تا] (ع مص) کشان رفتن اسب و جز آن. (از منتهی الارب).
استفحال.
[اِ تِ] (ع مص) بگشن آمدن ماده. (زوزنی). نر خواستن شتر ماده. || فحل نیکو و توانا جستن تا بچگان خوب و توانا زایند. || بزرگ شدن کار. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || نر گردید خرمابن.
استفخاذ.
[اِ تِ] (ع مص) سست گوش شدن. (منتهی الارب) (شرح قاموس). || رام شدن. (منتهی الارب).
استفخار.
[اِ تِ] (ع مص) چیز فاخر خواستن. || فاخر خریدن. (منتهی الارب).
استفداح.
[اِ تِ] (ع مص) گران و سخت یافتن کار را.
استفذاذ.
[اِ تِ] (ع مص) ستیهیدن. || خودرائی کردن. (منتهی الارب).
استفراء .
[اِ تِ] (ع مص) اسب گرامی بدست آوردن و گرد کردن. (منتهی الارب).
استفراخ.
[اِ تِ] (ع مص) برای جوجه آوردن جا گرفتن کبوتر و مرغ و جز آن. جهت چوزه جا گرفتن کبوتر و جز آن. (منتهی الارب). || فراگرفتن کبوتر از بهر بچه. (تاج المصادر بیهقی). مرغ داشتن برای بچه کردن. جهت چوزه بیرون آوردن، داشتن. (منتهی الارب).
استفراد.
[اِ تِ] (ع مص) تنها واشدن بچیزی. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). تنها شدن به امری. تنها کردن کاری را. (منتهی الارب). انفراد به امری. || تنهائی خواستن. || تنها برآوردن کسی را از میان یاران خود. || تنها گذاشتن. (منتهی الارب).
استفراغ.
[اِ تِ] (ع مص) آغاز کردن کاری و سخنی را. || کشتن بچهء نخستین شتر و گوسپند را. || توانائی خود در کاری بذل کردن. (منتهی الارب). همهء توانائی خویشتن کار بستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || فراغت خواستن. (غیاث). || (اصطلاح طب) خروج فضول از بول و عرق و قی و خروج بلغم. پالایش. مقابل احتباس. تهی شدن تن خواستن از افزونیها که در طبیعت باشد. (تاج المصادر بیهقی). تهی شدن بدن از فضلات. (غیاث). تهی شدن از افزونیها که در طبیعت باشد خواستن. (زوزنی). پالایش طبع. گشاد. مقابل احتقان، بست. استفراغ، تدبیر پرداختن تن باشد از فضلهء طعام و از خلطهای فزونی. بیرون کردن طبیعت فضول را از بدن یا برعاف یا بریستن یا به قی ء و یا بعرَق و مانند آن. بیرون کردن رطوبتها از تن باشد بوسائل طبیعی و غیرطبیعی چون خوی بوسیلهء مسامات و بلغم بوسیلهء ریه و بینی و خون بفصد و حجامت و نزف و نفث و بول بوسیلهء مثانه و فضول معده به قی یا اسهال و منی به انزال و مباشرت و چرک گوش و چرک بن ناخن. بیرون کردن فضول از تن بوسیلهء مسهل یا حقنه یا قی یا مُعرق یا بوسیلهء مُدِرّ یا مواقعه و غیره: بباید دانست که جماع استفراغی طبیعی است که... فضله ها از تن بدان دفع شود و تن سبکی یابد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و از همهء استفراغها پرهیز کند خاصه از جماع. (ذخیرهء خوارزمشاهی). هر گاه که مادّه به رگها میل کند استفراغ یا بعرق باشد و یا به ادرار بول. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و اگر استفراغ بحقنه کنند که از شحم حنظل و قنطوریون و... سازند روا باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و اگر به استفراغی حاجت افتد داروی مسهل خوردن صوابتر از قی کردن و رگ زدن باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). خارش قضیب و خایه را استفراغ به فصد و به اسهال... باید کرد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). نشان های بحران انتقال هفت است: یکی قوت تب، دوم نابودن هیچ نوع از انواعهای استفراغ. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و اگر امتلاء سخت به افراط باشد، از پس استفراغی کنند به مسهلی که درخورد امتلاء باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و اگر بیماری را به استفراغ حاجت باشد، بمسهل یا بحقنه یا بشیاف یا بفصد تا آن استفراغ کرده نشود غذا نشاید داد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). چون چهار روز بگذرد [ از بیماری لقوه ] یک مثقال ایارج بر سبیل شب یار بخورد و از پس یک هفته بحقنهء تیز استفراغی کند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). با مسهل با فصد و حجامت با معرقها و مقیی ءها و مدرهای بول و طمث و داروها که بلغم از شش براندازد کنند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و اگر با لقوه علامتها که مقدمهء فلج باشد یا مقدمهء سکته باشد همی بیند بباید شتافت و استفراغی قوی کرد بحقنهء تیز یا مسهلی قوی. (ذخیرهء خوارزمشاهی). نهم از سببها که تن را سرد کند، استفراغ به افراط و بسیاری جماع از این جمله بود. (ذخیرهء خوارزمشاهی). چهارم [ از اسباب گرم کنندهء تن ] ضمادها و داروها و روغنها مالیدنی و محجمه برنهادن باشد بی آزدن از بهر آنکه آزدن استفراغ باشد و استفراغ سردی فزاید. (ذخیرهء خوارزمشاهی). نخست استفراغی کند بحقنهء تیز. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و هرچند گاهی استفراغی کردن به قی. (ذخیرهء خوارزمشاهی). اگر استفراغ کنند و آن شهوت را ساکن گردانند روا باشد و استفراغ بفصد اولی تر. (ذخیرهء خوارزمشاهی). رگ باسلیق زدن و حجامت کمرگاه و استفراغ بحقنهء خسک و بابونه. (ذخیرهء خوارزمشاهی). از خوردن [ جو ] خون کثیف و فاسد نخیزد که به استفراغ حاجت افتد. (نوروزنامه). || قی کردن. (غیاث) (منتهی الارب). برگردانیدن فضول از راه گلو. تکلف قی. شکوفه. قی. اسهال. (تفلیسی). تهوّع. || تهی کردن معده را از فزونیها. (منتهی الارب). انتقاص مواد از بدن.
-استفراغ بولی(1)؛ خروج بول.
-استفراغ ثفلی(2)؛ خروج غایط. تغوّط.
-استفراغ جزئی؛ انتقاص از عضوی مخصوص، مانند استفراغی که از سعوطات و عطوسات کنند.
مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون گوید: استفراغ با راء مهمله عبارتست از کم شدن مواد از بدن و استفراغ کلی آن چیز را گویند که از تمامی بدن کم شود. بنابراین استفراغ جزئی آن چیزی را گویند که از عضو مخصوصی کم شود مانند سعوطات و عطوسات استفراغ شده از سر به تنهائی و گاه استفراغ کلی گویند و از آن استفراغ تمامی اخلاط خواهند و درین صورت استفراغ جزئی آن باشد که از بدن خلط مخصوصی استفراغ شود، مانند اسهال و قی. کذا فی بحرالجواهر: بحکم آنکه جماع نوعی است از استفراغ جزئی. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
-استفراغ کردن؛ برگرداندن. برگردانیدن. قی کردن. هراشیدن. شکوفه افتادن بر کسی.
- || روان کردن شکم: و خداوند آماس صفرائی را استفراغ صفرا باید کردن به آب میوه ها. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و خداوند آماس بلغم را استفراغ بلغم باید کرد به ایارج فیقرا. (ذخیرهء خوارزمشاهی). پس تدبیر استفراغ کردن به اقراص بنفشه و حب صنوبر و مطبوخ هلیله و مانند آن. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و آنرا که زکام و نزله بسیار باشد بحب قوقایا استفراغ کردن سود دارد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
-استفراغ کلی؛ انتقاص مواد از همهء بدن.
-استفراغ منوی(3)؛ خروج منی. بیرون کردن منی.
(1) - Secretion d'urine.
(2) - Secretion d'excrements.
(3) - Secretion de sperme.
استفراک.
[اِ تِ] (ع مص) فربه و سخت گردیدن دانه در خوشه. (منتهی الارب). فربه و سخت شدن دانه در سنبله.
استفرام.
[اِ تِ] (ع مص) دارو برداشتن زن. تنگ کردن بدارو. بدارو تنگی دادن زن شرم را. تنگ کردن فرج خواستن زن بدارو. (زوزنی).
استفره.
[اِ تَ رَ] (اِ) جوالیقی گوید استفره اصل «استبرق» معرّب است بمعنی «غلیظ الدیباج» و ابن درید گوید اصل استبرق، استروه است. (المعرب جوالیقی چ احمد محمد شاکر ص 15).
استفزاز.
[اِ تِ] (ع مص) سبک گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). سبک گردانیدن ترس کس را. (منتهی الارب). دل دادن. || سبک شمردن. خوار داشتن. (منتهی الارب). سبک داشتن. || طلب خفت و خواری کردن. || از جای برکندن. (منتهی الارب). || از خانه بیرون کردن. || ترسانیدن. (منتهی الارب).
استفساد.
[اِ تِ] (ع مص) تباه شدن خواستن. (منتهی الارب). تباه شدن چیزی خواستن. (زوزنی). تبه شدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). || تباه شدن. (زوزنی). تبه شدن. (تاج المصادر بیهقی).
استفسار.
[اِ تِ] (ع مص) بیان کردن خواستن. (منتهی الارب). تفسیر کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). اظهار خواستن. (غیاث). طلب ابانت. || پرسیدن. (غیاث). پژوهش. || پرسش. سؤال. اقتراح. الاستفسار لغةً طلب الفسر. و عند اهل المناظرة طلب بیان معنی اللفظ. و انما یسمع اذا کان فی اللفظ اجمال او غرابة. و الا فهو تعنت مفوت لفائدة المناظرة اذ یأتی فی کلما یفسر به لفظ و یتسلسل. هکذا فی العضدی فی بیان الاعتراضات. (کشاف اصطلاحات الفنون).
-استفسار کردن؛ پرسیدن. مسئلت کردن. استخبار.
استفسال.
[اِ تِ] (ع مص) ناکس شمردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی).
استفصاص.
[اِ تِ] (ع مص) استخراج. بیرون آوردن چیزی را. (منتهی الارب).
استفضاض.
[اِ تِ] (ع مص) سنگریزه ناک گردیدن جای. (منتهی الارب). || درشت آمدن. (زوزنی). درشت یافتن خوابگاه را. (منتهی الارب).
استفضال.
[اِ تِ] (ع مص) نیکوئی جستن. || افزونی خواستن. فزونی خواستن. (منتهی الارب). || افزون آوردن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || بقیتی بر جای گذاشتن. باقی گذاشتن از چیزی چیزی را. (منتهی الارب).
استفظاع.
[اِ تِ] (ع مص) فظیع یافتن کاری را. (منتهی الارب). سخت و زشت یافتن امری را.
استفعال.
[اِ تِ] (ع مص) بابی از ده باب مصادر ثلاثی مزید در صرف زبان عربی.
استفلاء .
[اِ تِ] (ع مص) سر واجستن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). بسر واجستن خواستن. (زوزنی). سر جستن. || شپش جستن در سر خواستن. (منتهی الارب). شپش جستن در سر.
استفلاح.
[اِ تِ] (ع مص) رستگاری یافتن. (منتهی الارب). ظفر یافتن.
استفلال.
[اِ تِ] (ع مص) اندک و بسیار گرفتن. (منتهی الارب).
استفله.
[اِ تُ لِ] (اِخ)(1) ژان نیکلا. ژنرالی از مردم وانده(2)، مولد لونِویل. و او را در آنژِه تیرباران کردند. (1751 - 1796 م.).
(1) - Stofflet, Jean-Nicolas.
(2) - Vendee.
استفنان.
[اِ تِ] (ع مص) واداشتن کسی را بگونه ها و روشها از رفتن. (از شرح قاموس): استفن فرسه؛ حمله علی فنون من المشی. (اقرب الموارد).
استفنان.
[اِ تِ] (اِ) علفی است که آنرا اصرغان گویند. این کلمه با معنی آن از مجعولات شعوری است. (ج 1 ص 140).
استفنسن.
[اِ تِ فِ سُ] (اِخ)(1) جورج. یکی از مشاهیر مکانیسین های انگلستان و او مخترع لکوموتیو است. مولد وی ویلَم مجاور نیوکاسل بسال 1781 م. و وفات در تاپتُن بسال 1848 م. پدر او یکی از کارگران تهی دست در معادن زغال سنگ بود خود او نیز در آغاز کار کارگری عادی بود ولی بتدریج در سایهء فرط ذکا و فراست خویش تا درجهء مهندسی ترقی کرد و با اختراعات بسیار کسب شهرت کرد. یکی از مخترعات او چراغ اطمینان است که در کوره های معادن بکار برده می شود. این مرد بزرگ مدت ده سال فکر خود را بکار انداخته و در سایهء فعالیت عظیم و جد و جهد بسیار براه انداختن یک لکوموتیو و ایجاد اصول خط آهن موفق شد. برای تهیه و عمل آوردن ماشینهائی که زادهء تفکرات و تعمقات عالمانهء او بود یک کارخانهء بزرگ احداث کرد و ثروت بسیار بدست آورد.
(1) - Stephenson, George.
استفنسن.
[اِ تِ فِ سُ] (اِخ)(1) رابرت. پسر استفنسن مخترع لوکوموتیو. مولد او 1803 م. و وفات 1859 م. وی سرمهندس بسیاری از خطوط آهن انگلستان بوده و کارهای سخت بزرگ محیرالعقول کرد مانند ساختن پل معلّق موسوم به بریتانیا که انگلستان را به جزیرهء انگلزی(2) متصل میکند و نیز پل ویکتوریا نزدیک مونترِآل در ساحل سن لوران. او از اعضای مجلس مبعوثان بود و کتابی مفصل هم در امر لکوموتیو تألیف کرده است.
(1) - Stephenson, Robert.
(2) - Anglesey.
استفه.
[اِ تِ فَ] (ص) زن و یا حیوان حامله را گویند. کذا فی المجمع. (شعوری). ولی در سه نسخهء خطی مجمع الفرس متعلق به کتابخانهء مؤلف نیامده است و ظاهراً مجعول است.
استفهام.
[اِ تِ] (ع مص) فهمیدن خواستن. (منتهی الارب). مفهوم خواستن. (تاج المصادر بیهقی). مفهوم درخواستن. (زوزنی). فهمیدگی چیزی خواستن. (غیاث). دانستن خواستن. دریافتن خواستن. || مفهوم کردن. (زوزنی). || پرسش. سؤال کردن. پرسیدن :
بهر این لفظ الست مستبین
نفی و اثبات است در لفظی دفین
زآنکه استفهام اثبات است این
لیک در وی لفظ لیس هم ببین.مولوی.
|| الاستفهام؛ استعلام ما فی الضمیر المخاطب و قیل هو طلب حصول صورة الشی ء فی الذهن فان کانت تلک الصورة وقوع نسبة بین الشیئین اولا وقوعها فحصولها هو التصدیق و الا فهو التصور. (تعریفات جرجانی). الاستفهام؛ هو عند اهل العربیة من انواع الطلب الذی هو من اقسام الانشاء. و هو کلام یدلّ علی طلب فهم ما اتصل به اداة الطلب. فلایصدق علی افهم فانّ المطلوب لیس فهم ما اتصلت به لان اداة الطلب صیغة الامر. و قد اتصلت بالفهم و لیس المطلوب به طلب فهم الفهم. بخلاف أَ زید قائم فان المطلوب به طلب فهم مضمون زید قائم. و سمی استفهاماً لذلک. و هذا الطلب علی خلاف طلب سائر الاَثار من الفواعل. فان العلم فی علمنی مطلوب المتکلم و هو اثرالمعلم لکن یطلب فعله الذی هو التعلیم لیترتب علیه الاثر. و کذا فی اضرب زیداً، المطلوب مضروبیة زید. و یطلب من الفاعل التأثیر، لیترتب علیه الاثر. و فی زید قائم یطلب نفس حصول قیام زید فی العقل لانّ الاداة انّما اتصلت بقیام زید. بخلاف علمنی فان الاداة فیه متصلة بالتعلیم. کذا فی الاطول و فی الاتقان. و لکون الاستفهام طلب ارتسام صورة ما فی الخارج فی الذهن لزم ان لایکون حقیقة الا اذا صدر عن شاک یصدق بامکان الاعلام. فان غیرالشاک اذا استفهم یلزم منه تحصیل الحاصل و اذا لم یصدق بامکان الاعلام انتفت فائدة الاستفهام. و قال بعض الائمة و ما جاء فی القرآن علی لفظ الاستفهام فانما یقع فی خطاب علی معنی ان المخاطب عنده علم ذلک الاثبات او النفی حاصل - انتهی. (کشاف اصطلاحات الفنون).
-اداة استفهام؛ کلمه ای که بدان طلب فهم و دریافت کنند مانند: آیا و چرا و برای چه و چه و چون و چند، و هَل و اَ و غیره.
-استفهام کردن؛ پرسیدن. استفسار کردن.
استفهامی.
[اِ تِ] (ص نسبی)(1) منسوب به استفهام.
(1) - Dubitatif.
استفیال.
[اِ تِفْ] (ع مص) همچو پیل شدن شتر در جثه و توانایی. (منتهی الارب). چون فیل شدن در جثه.
استقاء .
[اِ تِ] (ع مص) آب برکشیدن. (زوزنی). آب کشیدن. آب در مشک کشیدن. (تاج المصادر بیهقی). برکشیدن آب از چاه. || آب خواستن. || سقاء خواستن. || فربه شدن شتران. (منتهی الارب). || نوشاندن آب و شراب و مثل آن. (غیاث) :
لاجرم آماس گیرد دست و پا
تشنگی را نشکند آن استقا.مولوی.
استقاءة.
[اِ تِ ءَ] (ع مص) قی ء کردن بتکلف. برانداختن از گلو. (منتهی الارب). || قی ء کردن خواستن و علاج کردن تا قی بیاید. علاج کردن تا قی افتد. (زوزنی).
استقاتة.
[اِ تِ تَ] (ع مص) قوت خواستن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). خوراک خواستن. توشه طلبیدن. روزی خواستن. قوت و طعام خواستن. روزی طلبیدن.
استقادة.
[اِ تِ دَ] (ع مص) منقاد شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). زمام اختیار بدست کسی دادن. گردن نهادن: استقاد لی؛ زمام اختیار بدستم داد. (منتهی الارب) (تاج العروس). || قصاص بستدن. (زوزنی). قصاص خواستن. (تاج المصادر بیهقی). انتقام. کین کشی: استقدت الحاکم؛ کشنده را کشتن فرمودن خواستم از او. (منتهی الارب).
استقاع.
[اِ تِ] (ع مص) برگردیدن رنگ. تغیر لون. یقال: اُستقع لونه (مجهولاً)؛ وقتی که تغییر کند. (منتهی الارب).
استقاله.
[اِ تِ لَ] (ع مص) استقالت. اقاله خواستن. (منتهی الارب) (زوزنی). بیع واشکافتن خواستن. طلب فسخ بیع. برانداختن بیعی را خواستن. رد بیع خواستن. شکستن بیع تقاضا کردن: استقالهء بیع. || استعفاء. طلب عفو و بخشایش : تاش از نیشابور مکاتبت بحضرت بخارا روان کرد و در استصلاح حال و توقع مغفرت و تمهید معذرت و استقالت از عوارض زلات و استعطاف و استعفاء از سوابق عثرات تضرعی هرچه تمامتر کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 89). و از مواقع اقلام و هفوات کلام استقالت می نماید. (جهانگشای جوینی).
-استقاله کردن؛ طلب فسخ کردن.
- || طلب عفو کردن.
استقامة.
[اِ تِ مَ] (ع مص) استقامت. راستی. اعتدال. ایستادن. راست شدن. (زوزنی) (غیاث) (مجمل اللغة) (تاج المصادر بیهقی). راست ایستادن. (مجمل اللغة). راست بایستادن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). درست شدن. درستی :
مکارمها بحکم تو گرفتست استقامتها
که باشد استقامتهای کشتی ها به لنگرگاه.
منوچهری.
از روی سلامت نیت و استقامت عزیمت و استمرار هواداری در این باب... (تاریخ بیهقی ص 316). اصدر امیرالمؤمنین کتابه هذا و قد استقامت له الامور و جری علی اذلاله التدبیر. (تاریخ بیهقی ص 301). مدت ملک او در استقامت چهار سال بود. (فارسنامهء ابن البلخی ص83). و بر این قاعدهء درست و سنن استقامت استمرار و اطراد یافت. (کلیله و دمنه). و هر جانوری که در این کارها اهمال نماید از استقامت معیشت محروم آید. (کلیله و دمنه). ملک نوح بوقت استقامت کار خواست که بقضای حق ایشان قیام نماید. (ترجمهء تاریخ یمینی ص130).
چو برگردد مزاج از استقامت
بدشواری بدست آید سلامت.نظامی.
|| ایستادگی. پایداری. پایداری کردن. پائیدن. پافشاری. قوام. استقرار. پا فشردن در. ثبات. درایستادن در کاری. پابرجائی : ترس و بیم کاریست که هیچکس را استقامت بی آن ممکن نگردد. (کلیله و دمنه). و استقامت پدید آمده بود. (کلیله و دمنه). || بها کردن. قیمت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (مجمل اللغة): استقمت السلعة استقامةً؛ بها کردم رخت را. (منتهی الارب). || هدی. || الاستقامة؛ هی کون الخط بحیث تنطبق اجزاؤه المفروضة بعضها علی بعض علی جمیع الاوضاع، و فی اصطلاح اهل الحقیقة هی الوفاء بالعهود کلها و ملازمة الصراط المستقیم برعایة حدالتوسط فی کل الامور من الطعام و الشراب و اللباس فی کلّ امر دینی و دنیوی فذلک هو الصراط المستقیم کالصراط المستقیم فی الاَخرة و لذلک قال النبی صلی الله علیه و سلم : شیبتنی سورة هود اذ انزل فیها «فاستقم کما امرت». (قرآن 11/112). (تعریفات جرجانی). || الاستقامة؛ ان یجمع بین اداء الطاعة و اجتناب المعاصی و قیل الاستقامة ضد الاعوجاج و هی مرور العبد فی طریق العبودیة بارشاد الشرع و العقل. (تعریفات جرجانی). || الاستقامة؛ المداومة، و قیل ان لاتختار علی الله شیئاً. (تعریفات جرجانی). الاستقامة؛ قال ابوعلی الدقاق لها مدارج ثلاثة. اولها التقویم و هو تأدیب النفس و ثانیها الاقامة و هی تهذیب القلوب و ثالثها الاستقامة و هی تقریب الاسرار. (تعریفات جرجانی). الاستقامة؛ هی عند اهل السلوک ان تجمع بین اداء الطاعة و اجتناب المعاصی و قال السری الاستقامة ان لاتختار علی الله شیئاً و قیل هی الخوف من العزیز الجبار و الحبّ للنبی المختار و قیل حقیقة الاستقامة لایطیقها الاّ الانبیاء و اکابر الاولیاء لان الاستقامة الخروج عن المعهودات و مفارقة الرسوم و العادات و القیام فی امرالله بالنوافل و المکتوبات، و قال یحیی بن معاذ هی علی ثلثة اضرب: استقامة اللسان علی کلمة الشهادة و استقامة الجنان علی صدق الارادة و استقامة الارکان علی الجهد فی العبادة، کذا فی خلاصة السلوک. و عند اهل الهیئة و النجوم حرکة الکوکب الی التوالی و قد عرفت قبیل هذا. و عند المحاسبین کون الخط مستقیماً و قد مرّ فی فصل الطاء المهملة من باب الخاء المعجمة. (کشاف اصطلاحات الفنون).
-استقامت امر؛ پیوستگی امر.
-استقامت بخرج دادن؛ استقامت کردن. پافشاری کردن. پایداری کردن.
-استقامت رأی(1)؛ ثبات اراده.
- استقامت کردن؛ پای داشتن. مقاومت کردن. ثبات ورزیدن. پای فشردن.
-استقامت یافتن؛ مستقیم شدن.
|| (اصطلاح نجوم) سیر کوکب به نَضدِ بروج(2).
(1) - Fermete.
(2) - Rectitude.
استقباح.
[اِ تِ] (ع مص) زشت شمردن. (منتهی الارب). زشت داشتن چیزی. (زوزنی). ضد استحسان: ما یستقبح ذکره.
استقبال.
[اِ تِ] (ع مص) پیش آمدن. (منتهی الارب). ضِدّ استدبار. روی آوردن. پیش فراشدن. پیش واشدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). پیش رفتن. روی کردن به. || به پیشواز رفتن. به پیشباز رفتن. پیشواز کردن. پیشباز کردن. پذیره شدن : استادم را بدیدم با خواجهء بزرگ خدمت استقبال را ایستاده با همهء سالاران و اعیان درگاه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 166). فرمود تا ایشان را استقبال نیکو کردند. (تاریخ بیهقی ص 375). فقها و قضاة و اعیان نشابور به استقبال رفتند. (تاریخ بیهقی ص 375). امیر فرمود تا همگان به استقبال روند. (تاریخ بیهقی ص 380). طغرل بشهر رسید و همهء اعیان به استقبال رفته مگر قاضی صاعد. (تاریخ بیهقی ص 565). نامه ها رفت به اسکدار بجملهء ولایت که براه رسول بود تا ویرا استقبال کنند. (تاریخ بیهقی ص 297). برفت به استقبال رسول. (تاریخ بیهقی ص 288). گفت رسولی می آید بساز با کوکبهء بزرگ از اشراف علویان و قضاة و علما و فقها به استقبال روی. (تاریخ بیهقی ص 288). نامه ها رسید که سلیمان رسید بشبورقان و از ری تا آنجا ولاة و عمال و گماشتگان سلطان سخت نیکو تعهد کردند و رسم استقبال بجای آوردند. (تاریخ بیهقی ص 288). و چون شنود که موکب سلطان از پروان بغزنین روی دارد با پسرش بخدمت استقبال آمدند. (تاریخ بیهقی ص 251). همهء محتشمان و خادمان روان شدند به استقبال مهد. (تاریخ بیهقی ص 433). بوطاهر... در آن وقت که امیر مسعود از ری قصد نشابور کرده بود با قاضی ابوالحسن پسر قاضی ابوالعباس استقبال رفته بودند. (تاریخ بیهقی ص 208). موفق امام صاحب حدیثان و دیگر اعیان شهر جمع شدند و به استقبال ابراهیم ینال آمدند. (تاریخ بیهقی ص 564). ویرا استقبال بسزا کردند. (تاریخ بیهقی ص 448). تا بهر طرف که نشاط حرکت فرماید ظفر و نصرت رایت او را تلقی و استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه). هرکه درگاه ملوک را لازم گیرد... هرآینه مراد خویش... او را استقبال واجب ببند. (کلیله و دمنه).
از سر زلف تو بوئی سربمهر آمد بما
جان به استقبال شد کای مهد جانها تا کجا.
خاقانی.
چون بحضرت سلطان رسید به استقبال او بیرون آمد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 389). هرکجا میرسید رسولان به استقبال می آمدند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 409). طغان خان بمجاهرت آن جمع روان شد و دل بر استقبال اجل قرار داد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 393). چون ببخارا رسید وزیر عبدالله عزیز و طبقات معارف و حجاب و کتاب به رسم تهنیت قدوم استقبال کردند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 163).
به استقبال شاه آورد پرواز
سپاهی ساخته با برگ و با ساز.نظامی.
لا لحبّ علی بل لبغض معاویة، او را بقدم اعزاز استقبال نمود. (تاریخ سلاجقهء کرمان تألیف محمد بن ابراهیم). || طلب اقبال کردن. (مؤید الفضلاء). || آینده، مقابل حال و ماضی. الاستقبال؛ ما یترقب وجوده بعد زمانک الذی انت فیه. (تعریفات جرجانی). الاستقبال؛ عرفاً نام است زمان آینده را و فعل مستقبل مأخوذ از این معنیست و آن فعلیست که دلالت کند بر زمان آینده. و نزد منجمان مقابلهء آفتاب و ماه باشد. و آن جزئی را که ماه در وقت استقبال در آن واقع میشود اگر وقوع در شب باشد جزء استقبال گویند. و اگر وقوع استقبال در روز باشد موضع آفتاب را جزء استقبال نامند. و اگر استقبال در یکی از دو طرف شب بود پس آن جزئی را که به افق شرقی نزدیکتر باشد جزء استقبال خوانند. و در ضمن معنی لفظ جزء درین بابت اشارتی رفته است. (کشاف اصطلاحات الفنون). استقبال؛ در اصطلاح نجوم مقابلهء دو کوکب است و عادةً در مقابلهء شمس و قمر مستعمل است و باز آنرا امتلاء قمر گویند. مقابله کردن ماه و آفتاب در شب چهاردهم و درین وقت ماه تمام و کامل باشد. (غیاث). و پُری ماه را استقبال خوانند بی صفت. (التفهیم بیرونی) :
اجتماع ماه بود امروز و استقبال بخت
کاوفتاد این ذره را با چون تو خورشید التقا.
خاقانی.
|| (اصطلاح فقه) بطرف قبله متوجه بودن. || تتبع شاعر قصیده یا غزل یا قطعهء شاعری دیگر را.
- استقبال کردن؛ به پیشواز رفتن، مقابل بدرقه کردن. پذیره شدن. پیش رفتن کسی را: امیر سعید و کوتوال و رئیس و دیگران تا به دو منزل استقبال کردند. (تاریخ بیهقی ص 544).
استقبالی.
[اِ تِ] (ص نسبی) منسوب به استقبال. مربوط بزمان آینده.
استقتال.
[اِ تِ تا] (ع مص) کشتن خواستن. (منتهی الارب). مبالغه کردن در حرب و خود را کشتن در آن. || باک نداشتن از مرگ از روی دلاوری. (از منتهی الارب). || حریصی نمودن بر جنگ تا گوئی که او را آرزو میکند که کشته شود. (زوزنی).
استقداح.
[اِ تِ] (ع مص) طلب آتش از آتش زنه.
استقداد.
[اِ تِ] (ع مص) بر یک وتیره بودن شتران. || پیوسته بودن بر کاری. || برابر و هموار شدن چیزی. (منتهی الارب).
استقدار.
[اِ تِ] (ع مص) تقدیر کردن. تقدیر خواستن. (زوزنی). تقدیر کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). یقال: استقدر الله خیراً. || توانائی خواستن. (منتهی الارب).
استقدام.
[اِ تِ] (ع مص) در پیش شدن خواستن. (زوزنی). || در پیش شدن. (تاج المصادر بیهقی). پیش درآمدن. استقبال کردن. (غیاث): و لکل امة اجل فاذا جاء اجلهم لایستأخرون ساعة و لایستقدمون. (قرآن 7/34). || بسیار پیشی و دلیری کردن.
استقذار.
[اِ تِ] (ع مص) پلید شمردن. (منتهی الارب). ناخوش داشتن. کراهت داشتن: استقذرت الشی ءَ؛ اذا کرهت له. (منتهی الارب). || پلید آمدن کسی را. چیزی را پلید آمدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
استقذاف.
[اِ تِ] (ع مص) دشنام دادن خواستن. (زوزنی). دژنام دادن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). دشنام گفتن خواستن.
استقراء .
[اِ تِ] (ع مص) جستن. (منتهی الارب). تلاش و جستجو کردن. (غیاث). || جستن شهرها را. (منتهی الارب). در شهرها گردیدن. (تاج المصادر بیهقی). || پیروی. (غیاث). || پیروی کردن. از پی چیزی رفتن. در پی رفتن. || از جائی به جائی رفتن. (منتهی الارب). قریه بقریه گشتن. || بازکاویدن. (منتهی الارب). اقتراء. تتبع. (غیاث). جست وجوی بسیار کردن. همه را وارسیدن. || مهمانی خواستن. (منتهی الارب). طلب ضیافت. || ماندن فحل ناقه را تا ببیند که آبستن شده است یا نه. (صراح). (؟). ماندن گشن ناقة را تا ببیند که آبستن شده است یا نه: استقرء الجمل الناقة. (؟). || استقراء دمل؛ ریم و چرک جمع کردن آن: استقری الدمل؛ ریم و چرک فراهم آورد. (منتهی الارب). || (اصطلاح منطق)(1) شناختن شی ء کل بجمیع اشخاص آن. اثبات حکم کلی بوسیلهء ثبوت آن حکم در جزئیات آن کلی. از حال جزئیات پی بحال کلی آنها بردن.
-استقراء تام؛ اثبات حکم کلی بوسیلهء ثبوت آن حکم در تمام جزئیات آن کلی.
-استقراء کردن؛ تتبع کردن. شناختن شی ء کلی بجمیع اشخاص آن.
-استقراء ناقص؛ اثبات حکم کلی بوسیلهء ثبوت آن حکم در اکثر جزئیات آن کلی.
الاستقراء؛ هو الحکم علی کلی لوجوده فی اکثر جزئیاته و انما قال فی اکثر جزئیاته لان الحکم لو کان فی جمیع جزئیاته لم یکن استقراء بل قیاساً مقسماً و یسمی هذا استقراء لان مقدماته لاتحصل الا بتتبع الجزئیات کقولنا: کل حیوان یحرک فکه الاسفل عندالمضغ لان الانسان و البهائم و السباع کذلک و هو استقراء ناقص لایفید الیقین لجواز وجود جزئی لم یستقرء او یکون حکمه مخالفاً لما استقری ء کالتمساح فانه یحرک فکه الاعلی عندالمضغ. (تعریفات جرجانی). الاستقراء؛ لغةً التتبع. من استقریت الشی ء، اذا تتبعته و عند المنطقیین قول مؤلف من قضایا تشتمل علی الحکم علی الجزئیات لاثبات الحکم الکلی و قولهم الاستقراء هو الحکم علی کلی لوجوده فی اکثر جزئیاته و کذا قولهم هو تصفح الجزئیات لاثبات حکم کلی لایخلو عن التسامح، لانّ الاستقراء قسم من الدلیل فیکون مرکباً من مقدمات تشتمل علی ذلک الحکم و التصفح. فالاول تعریف بالغایة المترتبة علیه و الثانی تعریف بالسبب و المراد بالجزئی الجزئی الاضافی. ثم الاستقراء قسمان تام و یسمی قیاساً مقسماً بتشدید السین المکسورة و هو ان یستدل بجمیع الجزئیات و یحکم علی الکل و هو قلیل الاستعمال کما یقال: کل جسم اما حیوان او نبات او جماد. و کل واحد منها متحیز، ینتج کل جسم متحیز و هو یفید الیقین. و ناقص و هو ان یستدل باکثر الجزئیات فقط و یحکم علی الکل و هو قسیم القیاس و لذا عدّوه من لواحق القیاس و توابعه و هو یفید الظنّ. کقولنا: کل حیوان یتحرک فکه الاسفل عندالمضغ. لان الانسان و الفرس و الحمار و البقر و غیر ذلک مما تتبعناه کذلک فانه یفید الظن لجواز التخلف کما فی التمساح. قال السید السند فی حاشیة شرح التجرید: لابد فی الاستقراء من حصر الکلی فی جزئیاته. ثم اجراء حکم واحد علی تلک الجزئیات لیتعدی ذلک الحکم الی ذلک الکلی فان کان ذلک الحصر قطعیاً بان یتحقق ان لیس له جزئی آخر کان ذلک الاستقراء تاماً و قیاساً مقسماً. فان کان ثبوت ذلک الحکم لتلک الجزئیات قطعیاً ایضاً افاد الجزم بالقضیة الکلیة و ان کان ظنیاً افاد الظن بها و ان کان ذلک الحصر ادّعائیاً بان یکون هناک جزئی آخر لم یذکر و لم یستقرأ حاله لکنه ادعی بحسب الظاهر ان جزئیاته ما ذکر فقط افاد ظناً بالقضیة الکلیة. لان الفرد الواحد ملحق بالاعم الاغلب فی غالب الظن و لم یفد یقیناً لجواز المخالفة - انتهی. قال المولوی عبدالحکیم هذا تحقیق نفیس یفید الفرق الجلی بین القیاس المقسم و الاستقراء الناقص و الشک الذی عرض لبعض الناظرین من انه لایجب ادعاء الحصر فی الاستقراء الناقص کما یشهد به الرجوع الی الوجدان فمدفوعٌ بانه ان اراد به عدم التصریح به فمسلمٌ. و ان اراد عدمه صریحاً و ضمناً فممنوع. فانه کیف یتعدی الحکم الی الکلی بدون الحصر- انتهی. (کشاف اصطلاحات الفنون).
استقراء؛ حکمی ایجابی یا سلبی بود بر امری کلی بسبب حصول آن حکم در جزویات آن امر کلی، مانند حکم بر حیوان خُردزهره بطول عمر، بسبب حصول این حکم در یک یک صنف از اصناف حیوانات خُردزهره، مانند مردم و اسب و گاو و پیل و این ترتیب عکس ترتیب قیاسی است، چه ترتیب قیاسی، بل سیاقت طبیعی چنان بود که انسان و فرس و فیل حد اصغر باشند، و حیوان قلیل المرارة اوسط، و طویل العمر اکبر، پس گویند انسان و فرس و فیل حیوان قلیل المرارة اند و هر حیوان که چنین بود طویل العمر بود. تا تألیف بر وضع طبیعی بود. اما چون حد اصغر و اوسط متبدل شوند، از وضع طبیعی بگردد، و بر این سیاقت شود که حیوان قلیل المرارة انسان و فرس و فیل باشد، و ایشان طویل العمرند. و این استقراء باشد. پس اگر اصغر و اوسط متساوی باشند در دلالت، و آن چنان بود که جزویات محصور بود، و حکم در همه ثابت، حکم بر آن کُلی صادق بود، و آن استقراء برهانی بود. و آنرا استقراء تام(2)خوانند. چنانکه در اقسام قیاس ذکرش را کرده ایم. و اگر جزویات منتشر باشد، و حصر معلوم نه، تساوی این دو حد ظاهر نباشد، پس حکم بر کلی یقینی نتواند بود، چه ممکن بود که جزوی دیگر باشد غیر آنچه مذکور است، بخلاف جمله و حکم کُلی را نقض کند. چنانکه در مثالی که گویند: حیوان در حال مضغ تحریک فکّ اسفل کند بسبب وجود این حکم در انسان و فرس و ثور، چه این حکم به تمساح منقض گردد. و این استقراء ناقص بود، پس به این سبب استقراء مطلقاً موثوق به نیست اما فوائدش بسیار است، چه بسیار حکمهای یقینی حسی یا تجربی بتوسط استقراء اکتساب کنند، و اگرچه مستقری نداند که آن حکم به استقراء کسب کرده است، چنانکه در برهان گفته شود. و بحقیقت بنسبت با حس استقراء را بر قیاس تقدّم باشد، و اگرچه بنسبت با عقل قیاس را برو تقدم باشد. هر حکم غیربیّن که میان محمول و موضوع واسطه ای که به آن واسطه موضوع را و محمول او را بیّن باشد یافته نشود، و محمول موضوعات را بیّن بود طریق اثبات آن حکم جز استقراء نباشد. و باشد که حکمی به استقراء ثابت شود. صغری یا کبرای قیاس بود پس اگر کبری شکل اول بود، نشاید که اصغر یکی از آن جزویات بود که مفید حکم باشد بر اوسط، چنانکه در کبری گوئیم: کلّ ب ا از جهة آنکه ب یا ج یا د بود و هر دو ا اند، پس نشاید که اصغر ج یا د باشد بعینه، چه این بیان دوری شود، بل باید که بر یکی از دو وجه بود. اول آنکه اصغر جزوی دیگر بود اوسط را که به قسمتی غیر قسمت اول حاصل شود، چنانکه ب بقسمتی دیگر یا ه یا د بود، پس ه یا د اصغر باشد و مثالش چنان بود که حیوان را به ناطق و غیرناطق قسمت کنیم. و به ماشی و غیرماشی قسمت کنیم. پس حکمی که حیوان را بحسب ناطق و غیرناطق ثابت شود به استقراء، ماشی را نیز بقیاس ثابت شود بتوسط حیوان. دوم آنکه اصغر جزوی بود که در تحت یک قسم باشد، چنانکه بعضی از ناطق را بقیاس ثابت شود، و آنچه حیوان را بحسب ناطق و غیرناطق استقراء ثابت شده باشد، و اگرچه بهتر چنان بود که حکمی که بر حیوان کنند بر ناطق بتوسط حیوان باشد، و بر جزویات ناطق بتوسط ناطق چنانکه در علم برهان معلوم شود. و استقراء ناقص در جدل بسیار افتد و لیکن آنجا دعوی حصر جزویات کند، و وقوعش در جدل مغالطه نبود، اما در برهان مغالطه بود، و در استقراء چنانکه عدد جزویاتی که در تحت کُلی باشد فی نفس الامر کمتر بود، و عدد آنچه حصول حکم در او معلوم باشد بیشتر بود حکم مقبول تر بود، چه به حصر نزدیکتر بود. (اساس الاقتباس ص 331).
(1) - Induction.
(2) - Induction entiere.
استقرار.
[اِ تِ] (ع مص) ثبات. سکون. آرام گرفتن. (غیاث) (تاج المصادر بیهقی). ثابت شدن. (غیاث). قرار و ثبات ورزیدن به جائی. آرمیدن. (منتهی الارب). قرار گرفتن: احوال امیرالمؤمنین القادر بالله و استقرار خلافت بر او. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 306). || جای گرفتن. (منتهی الارب). || قرار و ثبات دادن: ابوسعید بعد از انتظام حال و استقرار کار او با آن لشکر که در صحبت او بودند بازگشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 391). || (اصطلاح فلک)(1) بعقیدهء قدما رجعتی که موجب شود تا ستارگان بنقطهء حرکت خود بازگردند.
- استقرار پیدا کردن؛ قرار گرفتن.
- استقرار دادن؛ قرار و ثبات دادن.
- استقرار گرفتن؛ آرام گرفتن. قرار یافتن. استوار شدن.
- استقرار یافتن؛ آرام گرفتن. قرار یافتن. استوار شدن.
(1) - Apocatastase.
استقراض.
[اِ تِ] (ع مص) وام خواستن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). وام کردن. وام گرفتن. قرض کردن. قرض خواستن.
-استقراض کردن؛ وام خواستن.
استقراضی.
[اِ تِ] (ص نسبی) منسوب به استقراض.
-بانک استقراضی؛ بانکی که نقدینه وام دهد. بانک رهنی.
استقراع.
[اِ تِ] (ع مص) گشن بعاریت خواستن از کسی. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || گشن خواه شدن شتر ماده یا ماده گاو. (منتهی الارب). نر خواستن ماده گاو. بگشن آمدن ماده گاو. (تاج المصادر بیهقی). || سخت شدن سم ستور. || رفتن خمل شکنبه. (منتهی الارب). رفتن پرز شکنبه. || در تداول امروز، قرعه زدن.
استقرام.
[اِ تِ] (ع مص) قرم گردیدن شتر جوان. (منتهی الارب). بگشن آمدن شتر جوان. (زوزنی). فحل و گشن شدن شتر جوان.
استقران.
[اِ تِ] (ع مص) توانستن کاری را. || توانا گردیدن. (منتهی الارب). || نرم شدن. (زوزنی). افزون گردیدن خون در رگ. (منتهی الارب). نرم شدن و بسیار شدن خون در رگ. (تاج المصادر بیهقی).
استقس.
[اُ تُ قُس س] (معرب، اِ) رجوع به اسطقس و استقص شود.
استقسام.
[اِ تِ] (ع مص) سوگند خوردن خواستن. (منتهی الارب). سوگند خواستن. (زوزنی). یقال: استقسمه و به. (منتهی الارب). || بخش کردن خواستن. (زوزنی). بخش کردن خواستن از تیرهای قمار. (منتهی الارب). قسمت کردن خواستن از تیرها. (تاج المصادر بیهقی). || بهره و نصیب خود خواستن. (منتهی الارب). || تفأل و تطیر به تیرهای بی پر در جاهلیت.
استقص.
[اُ تُ قُص ص] (معرب، اِ) رجوع به اسطقس شود.
استقصاء .
[اِ تِ] (ع مص) جهد تمام کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). کوشش تمام کردن. (منتهی الارب). سعی و کوشش بسیار. (غیاث). || طلب نهایت چیزی کردن. (غیاث). || به نهایت چیزی رسیدن. (منتهی الارب) (غیاث). تقصی. به غایت رسیدن. به پایان رسیدن. به قصوای امری رسیدن. احاطه بشی ء یافتن. نیکو نگریستن: تعدید؛ به استقصا چیزی شمردن. تعمیق؛ به استقصا نگرستن. (تاج المصادر بیهقی). مثال داد تا اسباب و ضیاع که مانده بود از نوشتکین خاصه به استقصاء تمام بازنگریستند بحاضری کدخدا و دبیرش محمودک و دیگر وکیلان. (تاریخ بیهقی ص 543). محال بود استقصاء زیاده کردن. (تاریخ بیهقی ص 668). کوشک مسعودی راست شده بود چاشتگاهی برنشست و آنجا رفت و بگشت و به استقصا بدید. (تاریخ بیهقی ص 508). در آن دیار هم شرایط بحث و استقصاء هرچه تمامتر بجای آوردم. (کلیله و دمنه). غدر زنان بی نهایت است و عقل از احصاء و استقصای آن عاجز. (سندبادنامه). گفت آنچنانکه تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانت متهم کردند. ملک دام ملکه در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود. (گلستان). || سختگیری در محاسبه. دقت بسیار در حساب. جزورسی. (غیاث): خواجه وی را بنشاند و گفت دانسته ای که ترا حساب چندین بود و مرا در اینکه سوگند گرانست که در کارهای سلطانی استقصاء کنم... تا دل بد نداری. (تاریخ بیهقی ص 269). و غلامانش را بجمله بسرای ما فرست تا با ایشان استقصاء مالی که بدست ایشان بوده است بکنند و بخزانه آورند. (تاریخ بیهقی ص 235). و سیم کافی ناصح که خراج و جزیت... بطور استقصاء بستاند. (کلیله و دمنه).
چو عمر دادی دنیا بده که خوش نبود
بصد خزینه تبذّر بدانگی استقصا.خاقانی.
|| بخل. (غیاث). || به غایت رسانیدن. به نهایت رسانیدن. به پایان رسانیدن.
-استقصاء در مسئله ای؛ بغایت آن رسیدن: استقصی فی المسئلة؛ ای بلغ الغایة. (منتهی الارب). الاستقصاء بالصاد المهملة؛ عند اهل المعانی هو من انواع اطناب الزیادة و هو ان یتناول المتکلم معنی فیستقصیه فیأتی بجمیع عوارضه و لوازمه بعد ان یستقصی جمیع اوصافه الذاتیة بحیث لایترک لمن یتناوله بعده فیه مقالاً. قال ابن ابی الاصبع و الفرق بین الاستقصاء و التتمیم و التکمیل ان التتمیم یرد علی المعنی الناقص فیتممه و التکمیل یرد علی المعنی التام فیکمل اوصافه و الاستقصاء یرد علی المعنی التام فیستقصی لوازمه و عوارضه و اوصافه و اسبابه حتی یستوعب جمیع ما تقع الخواطر علیه فلایبقی لاحد فیه مساغ. مثاله قوله تعالی: أَیود احدکم ان تکون له جنة. (قرآن 2/266). فانه لو اقتصر علی جنة لکفی و لم یقتصر حتی قال فی تفسیرها: من نخیل و اعناب فان مصاب صاحبها بها اعظم. ثم زاد: تجری من تحتها الانهار، متمماً لوصفها بذلک. ثم کمل وصفها بعد التتمیمین فقال: له فیها من کل الثمرات. فاتی بکلّ ما یکون فی الجنان ثم قال فی وصف صاحبها: و اصابه الکبر. ثم استقصی المعنی فی ذلک بما یوجب تعظیم المصاب بقوله بعد وصفه بالکبر: و له ذریة، و لم یقتصر حتی وصفها بالضعفاء ثم ذکر استیصال الجنة التی لیس بهذا المصاب غیرها بالهلاک فی اسرع وقت حیث قال: فاصابها اعصارٌ و لم یقتصر علی ذکره للعلم بانه لایحصل به سرعة الهلاک فقال: فیه نار ثم لم یقف عند ذلک حتی اخبر باحتراقها لاحتمال ان یکون النار ضعیفة لاتفی احتراقها لما فیها من الانهار و رطوبة الاشجار. فاحترس عن هذا الاحتمال بقوله: فاحترقت. فهذا احسن استقصاء وقع فی القرآن و اتمه و اکمله. کذا فی الاتقان فی نوع الاطناب - انتهی. (کشاف اصطلاحات الفنون).
- استقصاء کردن؛ دقت و تفحص کامل کردن: انتخال؛ استقصا کردن. (منتهی الارب).
تا بداند خواجه کش دشمن کدام و دوست کیست
در سرای این و آن نیکوتر استقصا کند.
منوچهری.
استقصاد.
[اِ تِ] (ع مص) میانه روی خواستن. (منتهی الارب).
استقصار.
[اِ تِ] (ع مص) مقصر شمردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). به کوتاهی نسبت کردن. (منتهی الارب). کسی را کوتاه آمدن. (تاج المصادر بیهقی). کوتاه آمدن. (زوزنی).
استقصاص.
[اِ تِ] (ع مص) قصاص گرفتن خواستن از کسی. (منتهی الارب). قصاص دادن خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). طلب قصاص کردن. || روایت کردن سخن.
استقضاء .
[اِ تِ] (ع مص) طلب قضاء قاضی کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). یقال: اُستقضی (مجهولاً). (منتهی الارب). || حکم خواستن. || طلب گزاردن. پرداختن دین خواستن. وام بازدادن طلبیدن. وام بازدادن خواستن. (منتهی الارب).
استقضاض.
[اِ تِ] (ع مص) سنگریزه ناک شدن جای. || درشت یافتن خوابگاه فلان. (تاج المصادر بیهقی). درشت آمدن.
استقضام.
[اِ تِ] (ع مص) اقضام. (از منتهی الارب). اندک طعام آوردن قوم از شهری در خشک سال.
استقطار.
[اِ تِ] (ع مص)(1) چکیدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). باریدن خواستن. (منتهی الارب).
(1) - Distiller.
استقطاع.
[اِ تِ] (ع مص) اقطاع خواستن. (تاج المصادر بیهقی). بمقاطعه خواستن.
استقفاء .
[اِ تِ] (ع مص) بچوب دستی زدن کسی را. (منتهی الارب).
استقفاف.
[اِ تِ] (ع مص) درترنجیدن و خشک شدن از پیری. (منتهی الارب). واهم آمدن پیر. (تاج المصادر بیهقی). فراهم آمدن پیر.
استقفال.
[اِ تِ] (ع مص) بخیل شدن. (منتهی الارب).
استقلال.
[اِ تِ] (ع مص) برداشتن و بلند کردن. || بلند برآمدن. به جای بلند آمدن. یقال: استقلّ الطائر فی طیرانه. || بلند و دراز شدن گیاه. || رفتن. || کوچ کردن قوم. || رخت برگرفتن. (منتهی الارب). || استقلال حمول البین؛ برگرفتن خوان طعام از پیش مردمان. || استبداد. ضابط امر خویش بودن. (تاج العروس). بخودی خود به کاری برایستادن. (تاج المصادر بیهقی). بخود بکاری ایستادن بی شرکت غیری. (غیاث): از شغل هایی که بدیشان مفوض بود که جز بدیشان راست نیامدی و کس دیگر نبود که استقلال آن داشتی استعفا خواستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 334). روزی او را گفتند فلان مقدم را حق رسید و فرزندان او به حد استقلال نرسیده اند. (کلیله و دمنه). || طاقت آوردن. تاب آوردن. (تاج العروس). || اندک شمردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (غیاث). || کم کردن. || خشم گرفتن. || لرزه گرفتن کسی را. (منتهی الارب).
استقناع.
[اِ تِ] (ع مص) بلند گردیدن پستان گوسپند. (منتهی الارب).
استقناف.
[اِ تِ] (ع مص) درست آمدن رأی و تدبیر. (منتهی الارب).
استقنان.
[اِ تِ] (ع مص) در گوسپندان جای گرفتن و شیر آنها خوردن. || منتقل شدن به امری. (منتهی الارب).
استقواء .
[اِ تِقْ] (ع مص) تقویهء صید خواستن از کسی. (منتهی الارب). خواستن از کسی که جانوران را بجانب دامگاه براند.
استقواس.
[اِ تِقْ] (ع مص) کوژ شدن از پیری. (منتهی الارب). کژ شدن پیر. (تاج المصادر بیهقی). کوژ شدن. (زوزنی). کوژپشت شدن. خمیده شدن پیر مانند کمان از غایت پیری.
استقوز.
[اَ] (اِ)(1) قمرون. فرنیط. فریدس. فرندس. اربیان. جرادالبحر. زلعتان. رجوع به اربیان شود.
(1) - Homard.
استقیلا.
[اُ تُ] (اِخ) پهلوانی تورانی در لشکر افراسیاب. (برهان) (سروری) (مؤید الفضلاء) :
چو او بازگشت استقیلا چو گرد
بیامد که با شاه جوید نبرد.فردوسی.
استک آن ترنت.
[اِ تُ تْرِ / تِ رِ] (اِخ)(1)شهری به انگلستان (استافرد)، نزدیک نیوکاسل، دارای 276000 تن سکنه و چینی سازی دارد.
(1) - Stoke-on-Trent.
استکاره.
[اِ تِ رَ] (ع مص) شتافتن. || پشتواره برداشتن. (منتهی الارب).
استکاک.
[اِ تِ] (ع مص) انبوه شدن گیاه و پیچیدن و بهم درشدن آن. (منتهی الارب). بهم درپیچیده شدن گیاه. بهم درشدن مرغزار: استک النبت. (منتهی الارب). || کر شدن. (منتهی الارب) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || تنگ گردیدن سوراخ گوش. || زاری کردن. (منتهی الارب).
استکان.
[اِ تِ] (ع مص) فروتنی نمودن. خوار گردیدن. (منتهی الارب).
استکان.
[اِ تِ] (روسی، اِ) (از روسی اِستاکان) ظرفی که در آن چای و قهوه و غیره آشامند. پیاله.
استکانة.
[اِ تِ نَ] (ع مص) استکانت. زاری. زاری کردن. تضرع. زاریدن. || فروتنی کردن. (منتهی الارب) (زوزنی) (مجمل اللغه) (تاج المصادر بیهقی). خوار گردیدن. فروتنی. حقارت. عجز. (غیاث). مؤلف غیاث گوید: بعضی گفته اند که مشتق از کین است که بمعنی لحم شرم زن است، معنی حقیقی استکانت مثل کین گردیدن باشد در حقارت. (از جاربردی شرح شافیه و کنز): و استکان و استرجع بعد ان ارتاع و تفجّع. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 300). ترجمهء آن: فروتنی نمود و استرجاع کرد بعد از آنکه غصه و نوحه بر او مستولی شده بود. (تاریخ بیهقی ص 310). || تن دردادن. تن بنهادن. (تاج المصادر بیهقی). گردن نهادن.
-استکانت کردن؛ تمسکن کردن. تضرع کردن.
استکانی.
[اِ تِ] (ص نسبی، اِ)(1) (گُلِ ...) قسمی گل زینتی.
(1) - Companule.Companula
pyramidalio.
استکبار.
[اِ تِ] (ع مص) بزرگ دیدن کسی یا چیزی را: استکبره. (منتهی الارب).
و أَستکبرُ الاخبارَ قبل لِقائه
فلمَّا التقینا صَغَّرَ الخبرَ الخُبر.متنبی.
|| کلان پنداشتن کسی را. || بزرگی نمودن از خود. بزرگ منشی کردن. (منتهی الارب). خود را بزرگ مرتبه پنداشتن. (غیاث). پندار تکبُر کردن :
راه بنمایم ترا گر کبر بندازی ز دل
جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست.
ناصرخسرو.
|| گردن کشی کردن. (زوزنی) (منتهی الارب) (غیاث) : و انّی کلَّما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فی آذانهم و استغشوا ثیابهم و اَصَرّوا و استکبروا استکباراً. (قرآن 71/7). چون سلطان بر اصرار و استکبار او واقف گشت... (جهانگشای جوینی).
-استکبار کردن؛ تکبر کردن.
استکپرت.
[اِ تُ پُ] (اِخ)(1) شهری به انگلستان (چِستر و لانکاستر)، در کنار مِرسی، دارای 125000 تن سکنه و نسّاجی پنبه.
(1) - Stockport.
استکتاب.
[اِ تِ تا] (ع مص) نوشتن فرمودن. (منتهی الارب). نوشتن چیزی خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). چیزی نوشتن خواستن. نوشتن خواستن. (منتهی الارب). طلب نوشتن چیزی کردن. نویسانیدن. طلب نوشتن. بنوشتن داشتن. || کتابت کردن. نوشتن. (غیاث).
-استکتاب کردن؛ نویساندن.
- || استنساخ کردن.
استکتام.
[اِ تِ تا] (ع مص) پوشیده خواستن. (تاج المصادر بیهقی). نهان داشتن خواستن. (منتهی الارب). پوشیدن خواستن. (زوزنی).
- استکتام کردن؛ کتم کردن. پوشیدن خواستن.
استکتن.
[اِ تُ تُ] (اِخ)(1) شهری به انگلستان (دورهام)، در کنار تیس، دارای 67000 تن سکنه.
(1) - Stockton.
استکثار.
[اِ تِ] (ع مص) چیزی را بسیار خواستن. (زوزنی). زیاده طلبی. بسیار کردن خواستن. بسیار خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث). افزونی خواستن. استمجاد :
همچنان کاین شاهزاده شکر شاه
کرد زاستکبار و زاستکثار جاه.مولوی.
- استکثار کردن؛ بسیار خواستن. زیاده طلبی.
|| آب بسیار خواستن. (منتهی الارب). || بسیار گرفتن. || بسیار آمدن. (زوزنی). چیزی را بسیار آمدن. (تاج المصادر بیهقی). بسیار آمدن چیزی را. (منتهی الارب). بسیار انگاشتن. بسیار یافتن خبر. بسیار شمردن. || بسیارمال شدن. (منتهی الارب).
استکثاف.
[اِ تِ] (ع مص) سطبر گردیدن. (منتهی الارب).
استکداد.
[اِ تِ] (ع مص) کدّ کاری خواستن. (منتهی الارب). زحمت کشیدن خواستن از کسی.
استکراء .
[اِ تِ] (ع مص) اکتراء. (زوزنی). بکرایه گرفتن. (منتهی الارب). کری کردن. || تکرار کردن یعنی باربار خواستن. (غیاث).
استکراش.
[اِ تِ] (ع مص) بزرگ شدن کودک از بسیارخواری. (منتهی الارب). || استکرشت الانفحة؛ کرش گردید انفحة، و ذلک اذا رعی الجدی النبات، لانّ الکرش تسمی انفحة، ما لم یأکل الجدی، فاذا اکل تسمی کرشاً و هذا خلاف ما قال فی تفسیر الانفحة. (منتهی الارب).
استکرام.
[اِ تِ] (ع مص) بزرگواری بدست آوردن. (منتهی الارب) (زوزنی). || چیزی نفیس و گرامی پیدا کردن. || چیزی گرامی خواستن. || کریم و گرامی یافتن. (منتهی الارب). گرامی شمردن. گرامی دریافتن.
استکراه.
[اِ تِ] (ع مص) اکراه. (زوزنی). ناخوش شمردن. کراهت داشتن. (منتهی الارب). کراهیّت داشتن چیزی. (تاج المصادر بیهقی). کراهیّت کردن. (غیاث). || بناخواست و ستم بر کاری داشتن. (منتهی الارب). بجور بر کاری داشتن. || غضب کردن زن نفس خود را. (منتهی الارب). و این غلط است، چه اصل این است: اُستکرهت فلانة (علی المجهول)؛ ای غصبت نفسها؛ یعنی با فلانه زن عملی نامشروع و بناخواست او انجام شد.
-به استکراه؛ کرهاً. بزور. به کراهت. به اکراه.
استکساب.
[اِ تِ] (ع مص) حاصل کردن چیزی یا هنری بسعی خود. || طلب گردآوری چیزی کردن. (غیاث).
استکشاف.
[اِ تِ] (ع مص) برهنه کردن خواستن از کسی. (منتهی الارب). || واشدن خواستن. روشن کردن خواستن. || جستجو. تجسس. تحقیق. پرسیدن: بدین استکشاف صورت یقین جمال ننمود. (کلیله و دمنه). از اصول و فروع معتقد ایشان استکشافی کنم. (کلیله و دمنه). شیر... روی به... استکشاف کار او [گاو] آورد. (کلیله و دمنه). بر عزم حج چون بحضرت عضدالدوله رسیدم... از احوال ملک خراسان و انتظام امر آن دولت در ضمن اهتمام و کنف کفالت و عهد تدبیر و وزارت شیخ ابوالحسن عتبی استکشاف کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی صص 47 - 48). و سلطان چون بدان نواحی رسید و از عقاید و نحل ایشان استکشاف کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 291). او در اظهار برائت ساحت و نقای جیب فریاد میکرد و چندان زمان مهلت میخواست که از آن حوالت استکشاف افتد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 370). حیران فروماند و از همسایگان استکشاف حال میکرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 346). در آن وقت که گیوک خان را بخانی برداشتند و بحث و استکشاف آنک از پادشاه زادگان کدام کس... (جهانگشای جوینی). و بتدریج از احوال استکشاف میکند. (جهانگشای جوینی). پادشاه فرمود که اگر با او سخنی هست در حضرت ما عرضه دارد تا هم اینجا استکشاف آن رود. (جهانگشای جوینی).
-استکشاف کردن؛ تجسس کردن.
استکفاء .
[اِ تِ] (ع مص) کفایت کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). کارگزاری خواستن. کفایت خواستن. (منتهی الارب). || یکساله نتاج ستور خواستن از کسی. (منتهی الارب).
استکفاف.
[اِ تِ] (ع مص) گرد گرفتن چیزی را و نگریستن بسوی آن. (منتهی الارب). گرد چیزی برآمدن. || کف دست بر ابرو نهادن تا چیزی دیده شود. دست بر ابرو نهادن تا چیزی ببیند. (تاج المصادر بیهقی). دست پیش چشم داشتن وقت نگریستن از دور. یقال: استکففت الشی ء؛ اذا استوضحته بان تجعل یدک علی حاجبک کمن یستظل من الشمس. (منتهی الارب). || دست پیش کسی داشتن بخواهش و سؤال. (منتهی الارب). دست سوی کسی یازیدن از بهر کدیه. (تاج المصادر بیهقی). || حلقه بستن مار. (منتهی الارب). حلقه زدن. چنبره زدن مار. || فراهم شدن موی. (منتهی الارب).
استکلاء .
[اِ تِ] (ع مص) بسیارگیاه گردیدن زمین. (منتهی الارب). || تأخیر کردن. || زمان و مهلت و تأخیر خواستن. (منتهی الارب).
استکلاب.
[اِ تِ] (ع مص) استکلاب رجل؛ بانگ کردن مرد همچون سگ تا سگان بشنوند و بانگ کنند و بدان براه و آبادی پی برد. (از منتهی الارب). || استکلاب کلب؛ آزمند و خوگر گوشت مردم شدن او. (از منتهی الارب). معتاد شدن سگ به گوشت آدمی.
استکمال.
[اِ تِ] (ع مص) تمام کردن خواستن. (منتهی الارب). طلب تمامی کردن. تمام شدن خواستن. تمامی خواستن. استثمام: در استکمال آلت و استدعای اعوان دولت جدّ بلیغ نمود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 349). || تمام کردن. (تاج المصادر بیهقی). تمام گردانیدن. (منتهی الارب). به کمال رسانیدن: بعد از استیعاب ابواب آداب و استکمال جمال حال بخدمت آلتونتاش خوارزمشاه موسوم شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 284). || نیکو کردن. (منتهی الارب).
استکن.
[اِ تِ کِ] (اِخ)(1) کمونی در بلژیک (فلاندر شرقی)، دارای 8300 تن سکنه.
(1) - Stekene.
استکنان.
[اِ تِ] (ع مص) پوشیده و در پرده گردیدن. (منتهی الارب). در پرده شدن. استتار. (زوزنی). نهفت گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). اکتنان. پوشیده شدن. || نهفته کردن. (زوزنی).
استکواء .
[اِ تِکْ] (ع مص) داغ کردن خواستن. (منتهی الارب).
استکهلم.
[اِ تُ هُ] (اِخ)(1) پایتخت مملکت سوئد، در 1922 کیلومتری شمال شرقی پاریس، و آن از جزایر و شبه جزایر چندی مشکل است و در ساحل دریاچهء مِلار و بالتیک واقع است و دارای 625000 تن سکنه است. مقر پادشاه و ادارات مرکزی است و آکادمی ها، موزه ها، مدرسهء نظام، توپ ریزی و صنایع دارد.
(1) - Stockholm.
استل.
[اِ تَ] (اِ)(1) شکسته ای از استخر. تالاب. آبگیر. برکه. استخر. (برهان). ستخر. حوض. مخفف آن: ستل. (جهانگیری).
(1) - Etang.
استل.
[اِ تِ] (اِخ) رجوع به استیل شود.
استلا.
[اِ تِلْ لا] (اِخ) شهرکی به خطهء ناوار شمال اسپانیا و جنوب غربی شهرستان بنبلونه (پامپلون). از نظر موقع جغرافیائی به تنگه های ناوار نزدیک و بدین مناسبت دارای اهمیت نظامی است.
استلاء .
[اِ تِ] (ع مص) روغن کشیدن از مسکه. (منتهی الارب). مسکه را روغن کردن. (زوزنی). || روغن تازه گداختن. مسکه گداختن. (تاج المصادر بیهقی). || بیرون انداختن یارک را. بیرون افکندن سلا را. یقال: استلت الشاةُ؛ چون بیرون اندازد سلا را. (منتهی الارب). || فربه شدن گوسفند. (منتهی الارب).
استلاب.
[اِ تِ] (ع مص) سلب. (زوزنی). ربودن: استلبه؛ ربود آنرا. (منتهی الارب). شبانه در موضعی که نزول کرد، کردان طمع در استلاب لباس او کردند. (جهانگشایجوینی).
استلات.
[اِ تِ] (ع مص) آب کاسه را به انگشت پاک کردن. (منتهی الارب): بزرگان دولت بمجلس حاضر آمدند و ندیمان نیز بنشستند و دست بکار کردند و خوردنی علی طریق الاستلات میخوردند. (تاریخ بیهقی ص 511).
استلاج.
[اِ تِ] (ع مص) دوام کردن بر خوردن شراب و ستیهیدن در آن و بسیار خوردن آن. (منتهی الارب). ادمان. دائم الخمر بودن.
استلاحة.
[اِ تِ حَ] (ع مص) شناسا شدن. || نیک نگریستن. || تشنه شدن. (منتهی الارب).
استلاطة.
[اِ تِ طَ] (ع مص) پسر خواندن غیری را. || بر خود چسبانیدن. (منتهی الارب). با خویشتن گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). || واجب کردن. (منتهی الارب).
استلال.
[اِ تِ] (ع مص) برکشیدن شمشیر و کارد و جز آن. (منتهی الارب). آختن شمشیر و کارد و برکشیدن آن. برکشیدن شمشیر و تیغ از نیام. سلّ. استسلال.
استلاَم.
[اِ تِلْ] (ع مص) زره درپوشیدن. (تاج المصادر بیهقی). زره پوشیدن. (زوزنی). || با ناکسان خویشی و مصاهرت کردن. (از منتهی الارب). از ناکسان زن خواستن. (منتهی الارب). || استلام فلانٌ الاب؛ پدرش بد و زشت خوی است. (منتهی الارب).
استلام.
[اِ تِ] (ع مص) بسودن. ببسایش. ببسودن. لمس. دست کشیدن بچیزی.
-استلام حجر؛ بسودن سنگ به لب یا دست. بسودن سنگ را به دست یا به لب. (منتهی الارب). بسودن حجرالاسود را. (زوزنی). بسودن حجر اسود را (بلب) یا بدست. (تاج المصادر بیهقی) :
اما والله لولا قول واشٍ
و عین للخلیفة لاتنام
لطفنا حول جذعک و استلمنا
کما للناس بالحجر استلام.
(از تاریخ بیهقی چ ادیب ص190).
-استلام کردن؛ بسودن حجرالاسود.
|| خوشه برآمدن کشت را. (منتهی الارب). || بوسه دادن. || در بر گرفتن. (زوزنی). || صلح کردن. (منتهی الارب). || گردن نهادن. (غیاث). || هو لایستلم علی سخطه؛ ای لایصطلح علی ما یکرهه.
استلامة.
[اِ تِ مَ] (ع مص) مرتکب کاری قابل نکوهش شدن: استلام الیهم؛ کاری کرد با ایشان که بدان ملامت کنند وی را.
استلانة.
[اِ تِ نَ] (ع مص) استلانت. نرم شمردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). نرم یافتن. (منتهی الارب). || نرم شدن. (تاج المصادر بیهقی). || نرم گردانیدن : و چون همت پادشاهانهء او بر استذلال صعاب یاغیان و استلانت رقاب باغیان مصروف بود... (جهانگشای جوینی). و باز آنک بکرات رسل به استلانت او میرفت. (جهانگشای جوینی).
استلباء .
[اِ تِ] (ع مص) فله مکیدن بچه از (مادر) خود. (منتهی الارب). مکیدن بره فلهء میش را: استلبأ الجدی الشاة؛ رضع لبأَها. (اقرب الموارد).
استلباث.
[اِ تِ] (ع مص) بطی ء و درنگ کار شمردن کسی را. (منتهی الارب).
استلبان.
[اِ تِ] (ع مص) شیر جستن. شیر خواستن. (زوزنی).
استلپ.
[اِ تُ] (اِخ) رجوع به اشتولپ شود.
استلج.
[] (اِخ) قصبه ای جزء دهستان خرقان شرقی بخش آوج شهرستان قزوین، 30000، گزی جنوب خاور مرکز بخش در کوهستان، سردسیر، دارای 1969 تن سکنه، آب آن از شعبهء رودخانهء محلی، محصول آن غلات، سیب زمینی، میوه جات، قلمستان، صنایع دستی آن قالیچه و جاجیم بافی، شغل اهالی زراعت و راه مالرو دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج1 ص11).
استلجاج.
[اِ تِ] (ع مص) دعوی کردن رخت کسی را. || ستیهیدن در سوگند و کفاره نادادن بگمان صدق. (منتهی الارب).
استلحاق.
[اِ تِ] (ع مص) خواندن تا بهم شوند. (منتهی الارب). || دعوی کردن که فرزند آن من است. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). به خود نسبت دادن و خواندن چیزی را. به خود بازبستن: استلحاق معاویه زیادبن ابیه را.
استلحام.
[اِ تِ] (ع مص) راه جستن. || در پی راه فراخ تر رفتن. || فراخ شدن راه. || کشته شدن. یقال: استلحم الرجل؛ یعنی کشته شد. (منتهی الارب). || فراگرفتن دشمن کسی را در جنگ. || گوشت خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
استلذاذ.
[اِ تِ] (ع مص) مزه یافتن. (زوزنی). مژه یافتن. (تاج المصادر بیهقی). لذت بردن. لذت گرفتن. (غیاث). طلب مزه یافتن. || خوش شمردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بامزه یافتن. خوش مزه شمردن چیزی. (منتهی الارب). لذید پنداشتن.
استلزام.
[اِ تِ] (ع مص)(1) لزوم. وجوب. || شبههء استلزام؛ قاضی عبدالنبی بن عبدالرسول الاحمدنگری در کتاب جامع العلوم مشهور به دستورالعلماء آرد: شبهة الاستلزام؛ من شبهات ابن کمونه. و من المغالطات المستصعبة حتی قیل انها اصعب من شبهة جذر الاصم و لها تقریرات شتی. منها ما ذکره الشریف الکشمیری من تلامیذ الباقر ان کل شی ء بحیث لو وجد لایکون وجوده مستلزماً لرفع امر واقعی فهو یکون موجوداً ازلاً و ابداً لامحالة، اذ لو کان معدوماً فی وقت کان عدمه امراً واقعیاً فی ذلک الوقت فیکون بحیث لو وجد لکان وجوده مستلزماً لرفع امر واقعی هو عدمه بالضرورة فیلزم خلاف المفروض فثبت انه یجب ان یکون ذلک الشی ء المفروض موجوداً دائماً. (و بعد تمهید هذه المقدمة) یقال ان الحوادث الیومیة من هذا القبیل ای من مصداقات ذلک الشی ء المفروض بالحیثیة المذکورة فیلزم ان تکون موجودة ازلاً و ابداً و هو محال. بیان ذلک ان الحوادث لو لم تکن بحیث لایکون وجودها مستلزماً لرفع امر واقعی لکان وجودها مستلزماً لرفع امر واقعی فحینئذ یتحقق الاستلزام بین وجود الحوادث و بین ذلک الرفع و لامحالة یجب ان یکون وجود الحوادث مستلزماً لذلک الاستلزام و الا لبطل الملازمة الواقعة بین وجودالحوادث و بین ذلک الرفع و لامحالة فیجب ان یکون ذلک الاستلزام لازماً لوجودالحوادث. و قد تقرر فی مقره ان عدم اللازم یستلزم عدم الملزوم فیلزم علی تقدیر عدم الاستلزام عدم الحوادث. و هذا منافٍ لما ثبت اولاً فی المقدمة الممهدة من ان عدم استلزام الشی ء لرفع امر واقعی یستلزم وجوده ازلاً و ابداً فبطل ان یکون وجود الحوادث مستلزماً لرفع امر واقعی و ثبت ان الحوادث بحیث لایکون وجوده مستلزماً لرفع امر واقعی فیلزم ان یکون الحوادث موجودة ازلاً و ابداً. و حلها ان عدم الاستلزام یتصور علی معنیین. احدهما انتفاء الاستلزام رأساً و بالکلیة و الثانی انتفاء الاستلزام بعد تحققه ای کان هناک استلزام. ثم اعتبر عدمه بعد تحققه فان ارید فی المقدمة الممهدة ان عدم استلزام الشی ء لرفع امر واقعی بالمعنی الاول ای انتفاء الاستلزام رأساً یستلزم وجوده دائماً لما ذکر من الدلیل و ذلک حق لاینکره احد ولکن عدم الاستلزام فی الحوادث الیومیة لیس علی هذا النمط لان الاستلزام متحقق هنا لازم لها فلو اعتبر عدمه لکان عدم الاستلزام بالمعنی الثانی و لما کان الاستلزام لازماً للحوادث و عدم اللازم ملزوم لعدم الملزوم فلامحالة یکون عدم الاستلزام مستلزماً لعدم الحوادث و هو لاینافی کون عدم الاستلزام بالمعنی الاول مستلزماً لوجود الشی ء از و ابداً کما تقرر فی المقدمة الممهدة. و ان ارید فی المقدمة ان عدم الاستلزام بالمعنی الثانی یستلزم وجود الشی ء ازلاً و ابداً فلانسلم ذلک لجواز ان یکون الاستلزام لازماً لوجود الشی ء کما فی الحوادث فعدمه یستلزم عدم الشی ء الملزوم ضرورة فکیف یمکن ان یکون علی تقدیر عدم الاستلزام موجوداً ازلاً و ابداً و ما ذکر من الدلیل لایثبته کما لایخفی. و قال الباقر فی حل هذه الشبهة ان اللوازم علی قسمین فمنها اولیة کالضوء اللازم للشمس و الزوجیة اللازمة للاربعة. و منها ثانویة کاللزوم الذی بین اللازم و الملزوم فانه یجب ان یکون لازماً لکل منهما و الا لانهدمت الملازمة الاصلیة. و اذا عرفت هذا فاعلم ان قولهم عدم اللازم یستلزم عدم الملزوم مخصوص باللوازم الاولیة فقط دون الثانویة فان عدم اللازم الذی هو من الثوانی لایستلزم عدم الملزوم بل انما یستلزم رفع الملازمة الاصلیة و انتفاء العلاقة بین الملزوم و اللازم الاولی و لایلزم من ذلک انتفاؤهما معاً و لاانتفاء احدهما، مثلا اذا انتفی اللزوم الذی هو بین الشمس و الضوء ارتفعت العلاقة بینهما و لایلزم من ذلک انتفاؤهما معاً او انتفاء احدهما بل یجوز ان یکونا موجودین و لا علاقة بینهما. و السر فی ذلک ان اللازم الثانوی کاللزوم المذکور فی الحقیقة لازم لملزومیة الملزوم و لازمیة اللازم فیلزم من انتفاء هذین الوصفین و لایلزم من ذلک انتفاء ذات الملزوم و لا انتفاء ذات اللازم کما یظهر بعد التوجه. و اذا عرفت هذا فنقول ان الاستلزام المذکور فی الحوادث الیومیة من قبیل اللوازم الثانویة فلایلزم من انتفائه انتفاء الحوادث حتی تلزم المنافاة بین هذا و بین ما تقرر فی المقدمة الممهدة.
و التقریر الثانی لتلک الشبهة ان یقال ان اجتماع النقیضین مثلاً وجوده لیس بموجب لرفع عدمه الواقعی و کل ما لایکون وجوده موجباً لرفع عدمه الواقعی فهو موجود ینتج ان اجتماع النقیضین موجود. و هذا خلف. اما الصغری فظاهر و اما الکبری فلانه لو لم یکن موجوداً وجوده موجباً لرفع عدمه الواقعی و هو خلاف المفروض و الجواب مع الملازمة التی اثبت بها الکبری اذ یجوز ان لایکون لها وجود اصلاً فلایصدق ان وجوده موجب لرفع عدمه.
و تقریرها الثالث ان یبدل الموجب فی المقدمتین بالمستلزم بان یقال ان اجتماع النقیضین مثلاً وجوده لیس مستلزماً لرفع عدمه الواقعی و کل ما لایکون وجوده مستلزماً لرفع عدمه الواقعی فهو موجود، ینتج ان اجتماع النقیضین موجود. اما الکبری فلانه لو لم یکن موجوداً لکان وجوده مستلزماً لرفع عدمه الواقعی و هو خلاف المفروض و اما الصغری فلان اجتماع النقیضین مثلاً لو کان وجوده مستلزماً لرفع عدمه الواقعی لکان مستلزماً لذلک الاستلزام ایضاً فعدم الاستلزام لرفع العدم یکون مستلزماً لعدمه بناء علی ان عدم اللازم یستلزم عدم الملزوم و هذا منافٍ للکبری المثبتة اذ هی حاکمة بان عدم الاستلزام لرفع العدم مستلزم لوجوده. و الجواب منع المنافاة اذ ما لزم من دلیل الصغری انه علی تقدیر صدق نقیضها یصدق انه لو لم یستلزم وجود اجتماع النقیضین رفع عدمه لکان معدوماً و هو لیس بمنافٍ للکبری لان ما یصدق عند نقیض الصغری شرطیة و الکبری حملیة یکون الحکم فیها علی الافراد المتصفة بالعنوان بالفعل او بالامکان فیجوز ان یکون کل عدم استلزام لرفع العدم واقعیاً او ممکناً مستلزماً للوجود و یکون عدم الاستلزام الذی فرض لوجود اجتماع النقیضین غیر مستلزم للوجود بل مستلزماً للعدم بناء علی انه لیس واقعیاً ولا ممکناً بل مفروضاً محالاً.
و التقریر الرابع ان یجعل الکبری شرطیة بان یقال کلما لم یستلزم وجود شی ء رفع عدمه الواقعی کان موجوداً اذ لو لم یکن موجوداً کان معدوماً فکان وجوده مستلزماً لرفع عدمه الواقعی اذ لو وجد ارتفع عدمه البتة و هو معنی الاستلزام فیلزم خلاف الفرض. و الجواب اولاً یمنع الکبری اذ لانسلم انه لو کان معدوماً کان وجوده مستلزماً لرفع عدمه الواقعی اذ یجوز ان یکون وجوده محالاً و المحال جاز ان یستلزم نقیضه فیمکن ان یکون مستلزماً لعدمه لا لرفعه بل لاشی منهما و ان سلمنا استلزامه لرفع عدمه لکن لانسلم استلزامه لرفع عدمه الواقعی اذ یجوز ان لایکون عدم المفروض واقعیاً حینئذ اذ المحال جاز ان یستلزم المحال و لو قطع النظر عن جواز کون وجوده محالاً فی الواقع نقول یمکن ان یکون وجود شی ء مستلزماً لرفع عدمه فی الواقع فعلی فرض کونه غیر مستلزم له علی ما فی الکبری لانسلم انه اذا لم یکن موجوداً کان معدوماً لجواز ان لایکون موجوداً ولا معدوماً لمحالیة الفرض المذکور علی ما هو المفروض و امکان استلزام المحال للمحال. هذا ما ذکره آقاحسین الخونساری فی تقریر شبهة الاستلزام و حلها. (دستورالعلماء چ حیدرآباد دکن 1329 ه . ق. ج 2 صص 199 - 203).
در ذریعه (ج 8 ص 229 و 230) هفت کتاب بنام «دفع شبههء استلزام» به اشخاص ذیل نسبت داده شده:
1) حاج محمدابراهیم کلباسی (متوفی 1315 ه . ق.).
2) میرداماد (متوفی 1041 ه . ق.).
3) محمدباقر سبزواری (متوفی 1090 ه . ق.).
4) سلطان العلماء (متوفی 1064 ه . ق.).
5) آقاحسین خونساری (متوفی 1098 ه . ق.).
6) مدقق شیروانی (متوفی 1098 ه . ق.).
7) میرزا رفیع نائینی (متوفی 1099 ه . ق.).
و رجوع به ابن کمونه شود.
(1) - Exigence d'une chose comme
d une
cosequence necessaire.
استلسام.
[اِ تِ] (ع مص) جستن. طلب کردن.
استلطاف.
[اِ تِ] (ع مص) چسبانیدن چیزی را بر بازو و جنب خود. || بی اعانت دیگری کار خود کردن اشتر نر در بردن شتر نره را در شرم ناقه.
استلطام.
[اِ تِ] (ع مص) طپانچه زدن خواستن.
استلعاب.
[اِ تِ] (ع مص) بازی کردن خواستن. || غوره مانندی برآوردن خرمابن بعد درودن خرما. (منتهی الارب). غوره گونه برآوردن نخل پس از چیدن خرمای آن.
استلغاء .
[اِ تِ] (ع مص) سخن گوش کردن. استماع.
استلفاث.
[اِ تِ] (ع مص) بیرون آوردن. || پوشیدن خبر را. || حاجت روا کردن. (منتهی الارب). || بپایان چیزی رسیدن. || تمام علف خوردن ستور. خوردن ستور تمام علف را. (منتهی الارب): استلفث الرعی؛ خورد ستور همهء علف چراگاه را و چیزی از آن باقی نگذاشت.
استلقاء .
[اِ تِ] (ع مص)(1) ستان خفتن. (مجمل اللغه) (منتهی الارب). بپشت واخسپیدن. بپشت واخوابیدن. به ستان واخفتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بر پشت واخسپیدن. (غیاث). بر قفا خفتن. (منتهی الارب). ستان افتادن. بر پشت افتادن. طاق باز خوابیدن: استلقی علی ظهره و نیز سلقته فاستلقی؛ ستان بر زمین افکندم او را پس ستان افتاد. (منتهی الارب).
(1) - Decubitus.
استلقاح.
[اِ تِ] (ع مص) هنگام گشن دادن رسیدن خرمابن را: استلقحت النخلة؛ ای آن لها ان تلقح.
استلک.
[؟ تَ لَ] (اِخ) قریه ای است در هشت فرسنگی طهران نزدیک بومهن.
استلواح.
[اِ تِلْ] (ع مص) تشنه شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی).
استلویو.
[اِ تِلْ یُ] (اِخ)(1) (گردنهء...) گردنهء جبال آلپ، بین تیرُل و ایتالیا و مُز، دارای 3183 تن سکنه و راه آهن از آن گذرد و فولادسازی دارد.
(1) - Stelvio.
استله.
[اِ تِ لَ] (اِخ)(1) (بلدة ...) شهری به اسپانیا نزدیک لوکرونی. (الحلل السندسیه ج 2 ص 177).
(1) - Estella.
استلهام.
[اِ تِ] (ع مص) الهام خواستن. (منتهی الارب). فا دل دادن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). در دل انداختن خواستن.
استم.
[اِ تَ] (اِ) جور. (برهان). جفا. (غیاث). ظلم. (غیاث) (برهان). ستم. (برهان) (جهانگیری) :
کس نیست بگیتی که بر او شیفته نبود(1)
دلها ز خوی نیک زیانند(2) نه استم.فرخی.
آخر دیری نماند استم استمگران
زآنکه جهان آفرین دوست ندارد ستم.
منوچهری.
کفر و ظلم و استم بسیار او
هست لایق با چنین اقرار او.مولوی.
بازگو از ظلم آن استم نما
صد هزاران زخم دارد جان ما.مولوی.
ان بعض الظن اثم ای وزیر
نیست استم راست خاصه بر فقیر.مولوی.
(1) - ن ل: شیفته دل نیست.
(2) - ن ل: دلها بخوی نیک ربوده ست.
استم.
[اَ تَ / ـَسْ تَ] (فعل) ـَستم. صیغهء اول شخص مفرد از مصدر مفروض «اَسْتَن». هستم. ام: آمده استم؛ آمده ام. شنیدستم؛ شنیده ام :
کنون آمدستم بدین بارگاه
مگر نزد قیصر گشایند راه.فردوسی.
من آن بحرم که در ظرف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی برآید
الف قدم که در الف آمدستم.باباطاهر.
استماء .
[اِ تِ] (ع مص) ارادهء دیدن کسی کردن. || دریافتن نیکویی را در کسی. (منتهی الارب).تَوَسُّم خیر. || جستن و طلب کردن آهوان را در جای باش آنها بعد طلوع سهیل. (منتهی الارب). بصید شدن. (تاج المصادر بیهقی). برای شکار بیرون رفتن. || پوشیدن پای تابه را برای شکار آهو در گرما. (از منتهی الارب). || عاریت کردن پای تابه را برای شکار آهو در گرما. (منتهی الارب).
استماتة.
[اِ تِ تَ] (ع مص) بهر راه و بهر طور جستن چیزی. || استقتال. (تاج المصادر بیهقی). از مرگ باک نداشتن در حرب. (کنز اللغات) : و استشعرته بنوامیة و من لم یکن علی طریقة معاویة فی اقتفاء الحق من اتباعهم فاعصوصبوا علیه و استماتوا دونه. (مقدمهء ابن خلدون چ 1274 بولاق ص29 س100). || فربه شدن پس از لاغری. || گستاخ بودن در کار. مستقل بودن در حرب. || مرگ خواستن. (کنز اللغات).
استماحة.
[اِ تِ حَ] (ع مص) استماحت. عطا جستن. عطا خواستن. (تاج المصادر بیهقی). عطا طلبیدن. دهش جستن. دهش. (منتهی الارب) : از او در رفوء حال و سدّ حاجت خویش معونتی خواست و بمددی از ساز و سلاح استماحتی کرد. || شفاعت خواستن. (منتهی الارب). شفاعت کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی).
استمازه.
[اِ تِ زَ] (ع مص) جدا شدن. (منتهی الارب) (زوزنی). جدا بازشدن. (تاج المصادر بیهقی). جدا واشدن. جدا واشدن خواستن. (زوزنی). || یکسو گردیدن. (منتهی الارب). یکسو شدن. (زوزنی).
استماع.
[اِ تِ] (ع مص) شنیدن. (منتهی الارب) (مؤید الفضلاء). شنیدن آواز. نیوشیدن. فانیوشیدن. (زوزنی). شنودن. فاشنودن. عمداً شنودن. شنود. گوش داشتن. (مؤید الفضلاء) (صراح) (منتهی الارب). گوش واداشتن. (زوزنی). گوش دادن. گوش یازی. گوش فرادادن. گوش فراداشتن. (تاج المصادر بیهقی). اِصاخة. اصغاء. سمع :
غراب بین نای زن شده ست و من
سته شدم ز استماع نای او.منوچهری.
هرکه سخن ناصحان... استماع ننماید عواقب کارهای او از... ندامت خالی نماند. (کلیله و دمنه). هرآینه در استماع آن تمیز ملکانه در این میان خواهد بود. (کلیله و دمنه).
از سخن گوئی مجوئید ارتفاع
منتظر را به ز گفتن، استماع.مولوی.
چه حاجت است عیان را به استماع بیان.
سعدی.
من گوش استماع ندارم، لمن تقول.سعدی.
-استماع کردن؛ اصغاء کردن. شنفتن. شنیدن. گوش دادن. شنودن.
استماقة.
[اِ تِ قَ] (ع مص) گول شمردن کسی را. (منتهی الارب).
استمال.
[اِ تِ] (ع مص) کور کردن چشم کسی را. (منتهی الارب).
استمالة.
[اِ تِ لَ] (ع مص) استمالت. مائل شدن. || پیمودن به دو کف یا بذراع. || سوی خود جنبانیدن کسی را بسخن خوش و نیکوئی. (منتهی الارب). سوی خویش جنبانیدن. (تاج المصادر بیهقی). جنبانیدن در این دو مأخذ غلط است و صحیح چسبانیدن است بمعنی میل دادن سوی خود. چسبانیدن. (دهار). بسوی خویش چسبانیدن. سوی خود چسبانیدن کسی را بسخن خوش و نیکو. دلجوئی. دلخوشی دادن. استعطاف. بخود راغب کردن کسی را بسخنان چرب و شیرین. بخود کشیدن. سوی خود میل دادن کسی را. (غیاث). راضی و راغب کردن به سوی خود. (غیاث). بسوی خویش آوردن : استمالت خاطر کسی. استمالت قلوب. بوالحسن خلف را.. استمالت کرده و بطاعت آورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 110). ترکمانان را که مستهء خراسان بخورده بودند و سلطان ماضی ایشان را بشمشیر ببلخان کوه انداخته بود استمالت کردند. (تاریخ بیهقی). این مقدمی دیگر بود... که خداوندزاده ویرا استمالت کرده بود. (تاریخ بیهقی). رسولی فرستیم نزدیک پسر کاکو او را استمالتی کنیم. (تاریخ بیهقی). شیر او را [ شتر را ] استمالت نمود. (کلیله و دمنه). شتربه با مقدمان لشکر خلوتها کرده است و هر یکی را بنوعی استمالت نموده. (کلیله و دمنه). عثرت سخن را اقالت نیست و زلت مقالت را استمالت نی. (مقامات حمیدی). صاحب کافی نوشته فرستاد و همگنان را استمالت کرد و وعده های خوب داد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 104). ابوعلی بن حمویه از جانب نصربن الحسن بن فیروزان و ممالات و موالات او با قابوس ناایمن بود، نامه ای به وی نوشت و در استمالت و استعطاف او انواع سحر و تمویه بکار آورد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 236 و 264).
ور کند نرمی، نفاقی میکند
زاستمالت ارتفاقی میکند.مولوی.
-استمالت کردن؛ دلجوئی کردن. جلب کردن. نرم کردن : مردان را بمردان استمالت توان کردن. (یعقوب بن لیث، از تاریخ سیستان).
|| نرمی کردن. || بمیل آوردن. طلب میل کردن. || بسیارمال شدن. (منتهی الارب).
و در بیت ذیل سنائی اگر غلط کتابت در آن راه نیافته باشد مراد معلوم نیست :
هست از استمالت(1) دوران
چون شترمرغ عاجز و حیران.سنائی.
(1) - ن ل: استحالت. (طریق التحقیق ص 97).
استمتاع.
[اِ تِ تا] (ع مص) برخوردار شدن. برخورداری یافتن. (منتهی الارب). برخوردن از چیزی. برخوردن گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). تمتع. منتفع شدن از: استمتعت بکذا؛ منتفع شدم بدان و برخورداری یافتم. استمتع بماله؛ برخورداری یافت بمال خود : و خردمند چگونه آرزوی چیزی کند که رنج و تعب آن بسیار باشد و انتفاع و استمتاع از آن اندک. (کلیله و دمنه). || طلب برخوردن از چیزی نمودن. طلب برخوردن از چیزی کردن. منفعت جستن. نفع خواستن. (غیاث). || عمره گزاردن با حج. (منتهی الارب).
استمجاد.
[اِ تِ] (ع مص) افزونی خواستن. (زوزنی) (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). استکثار. افزونی گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). و منه المثل: فی کل شجر نار، و استمجد المرخ و العفار؛ ای استکثرا منها کأنهما اخذا من النار ما هو حسبهما. (منتهی الارب). || بزرگی و افزونی کردن خواستن. بزرگی گرفتن. افزونی گرفتن خواستن. || قوی شدن بعد از ضعف. (تاج المصادر بیهقی). || دلیر شدن بر کسی پس از شکوه (؟). (تاج المصادر بیهقی). || دارای صفاتی از کرم و جز آن بودن.
استمحاض.
[اِ تِ] (ع مص) شیر خالص خواستن. (منتهی الارب).
استمخار.
[اِ تِ] (ع مص) برابر باد ایستادن تا راحت گیرد. (از منتهی الارب). طلب آمدن باد کردن که از کدام طرف می آید. (منتخب اللغات). استمخار؛ استقبال الریح بالانف و جاء فی الحدیث بمعنی استدبار الریح. (تاج المصادر بیهقی). || بینی فرا بوی داشتن که از کجا می آید. (منتخب اللغات).
استمخاض.
[اِ تِ] (ع مص) مستمخض از این باب آمده بمعنی شیر دیر سطبرشونده. (منتهی الارب). شیر که دیر بندد. شیر که دیر کلچد.
استمداد.
[اِ تِ] (ع مص) یاری خواستن. (منتهی الارب). مدد خواستن. (زوزنی). یاری جستن. یاوری خواستن. بمدد طلبیدن. استعانت. اعانت جستن : مدّت مجاهدت دراز کشید و اهبت و سازی که داشتیم نمانده و راه استمداد و طلب زاد بسته بود و مدتها در مضایق آن شدت و مغالق آن کربت بماندیم. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 26). الیسع چون بجانب قهستان رسید رحل و ثقل بخوس بگذاشت و بر امید استمداد به بخارا رفت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 291).
-استمداد کردن؛ استعانت. مدد خواستن. یاری خواستن :
این غزل را پیش ازین هرچند انشا کرده بود
صائب از روح فغانی دیگر استمداد کرد.
صائب.
|| سیاهی گرفتن از دوات. (منتهی الارب).
استمراء .
[اِ تِ] (ع مص)(1) گوارنده آمدن. (تاج المصادر بیهقی). گوارا شدن. (وطواط). گواریدن گذشتن: فهو [ ای حشیش ] اکثر غذاء الاّ انه اعسر استمراء. (ابن البیطار). || گوارا پنداشتن. خوشگوار یافتن طعام را. (منتهی الارب). || بگوارانیدن. || دوشیدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی).
(1) - Defecation.
استمرار.
[اِ تِ] (ع مص) گذشتن و رفتن پیوسته. || بر یک روش رفتن. (منتهی الارب). || روان شدن. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث). || همیشگی کردن. (منتهی الارب). || همیشه بودن. (مجمل اللغة) (غیاث). اتصال. توالی. پیوستگی : از روی سلامت نیت و استقامت عزیمت و استمرار هواداری درین باب... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص316). و بر این قاعدهء درست و سنن استقامت استمرار و اطراد یافت. (کلیله و دمنه). بشرایط طاعت و استمرار بر قضیت عبودیت... قیام کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 440).
-استمرار دادن؛ ادامه دادن.
-استمرار داشتن؛ باقی بودن. مستمر بودن.
|| توانا گردیدن در برداشتن چیزی. (منتهی الارب). || محکم و استوار شدن. (منتهی الارب). قوی شدن. استواری و روا شدن کار. استوار شدن. (تاج المصادر بیهقی). || استمرت مریرته و مریره علیه؛ استحکم علیه و قویت شکیمته. (قطر المحیط) (منتهی الارب).
استمراراً.
[اِ تِ رَنْ] (ع ق) مستمراً. مدام. دائماً. اتصالاً. پیوسته. همواره.
استمراری.
[اِ تِ] (ص نسبی) منسوب به استمرار. || (اِ) مستمری. وظیفه. مقرری.
استمزاج.
[اِ تِ] (ع مص)(1) مزاج دانی کردن. (وطواط) (غیاث).
-استمزاج کردن(2)؛ زمینه بدست آوردن. استفسار کردن.
(1) - Sondage.
(2) - Sonder.
استمساک.
[اِ تِ] (ع مص) چنگ درزدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (غیاث). سخت داشتن دست و غیره در چیزها. اعتصام: استمساکاً به؛ تعویلاً به. || احتباس.
-استمساک کردن به؛ دست اندرزدن به.
استمشاء .
[اِ تِ] (ع مص) مسهل خوردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). داروی مسهل خوردن. (منتهی الارب). کارکن خوردن.
استمصال.
[اِ تِ] (ع مص) شکم راندن دارو. (منتهی الارب). کار کردن کارکن.
استمطار.
[اِ تِ] (ع مص) باران خواستن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). طلب باران کردن. باران جستن.
- استمطار کردن؛ باران خواستن.
استمعاز.
[اِ تِ] (ع مص) کوشیدن در کار. (منتهی الارب).
استمکات.
[اِ تِ] (ع مص) از ریم پر گردیدن آبله. (منتهی الارب).
استمکال.
[اِ تِ] (ع مص) استمکال مرأة؛ بزنی آوردن او را. (از منتهی الارب).
استمکان.
[اِ تِ] (ع مص) برپای بودن. || قادر گردیدن بر چیزی. (منتهی الارب). دست یافتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
استمگر.
[اِ تَ گَ] (ص مرکب) ستمگر. ظالم. جفاکار :
نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست
دلیر گشته و اندر دلیری استمگر.فرخی.
آخر دیری نماند استم استمگران
زآنکه جهان آفرین دوست ندارد ستم.منوچهری.
استملاء .
[اِ تِ] (ع مص) از یاد چیزی نویسانیدن خواستن. املاء کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). املاء خواستن. (زوزنی) (منتهی الارب). طلب املاء کردن. نبشتن خواستن. || املاء پرسیدن. (منتهی الارب).
-استملاء حدیث؛ املاء حدیث طلبیدن از کسی.
|| استملاَ فی الدین؛ ای جعل دینه فی ملا. (منتهی الارب). جعل دینه فی املئاءٍ، ای اغنیاء ثقة. (قطر المحیط).
استملاح.
[اِ تِ] (ع مص) نمکین و شیرین آمدن چیزی را. (تاج المصادر بیهقی). نمکین و نیکو شمردن. نمکین آمدن و شیرین آمدن. (زوزنی). || ملیح شمردن کسی را. (منتهی الارب): ویس کلمه ایست که در محل رأفت و استملاح کودکان مستعمل شود. (منتهی الارب). کلمة تستعمل فی موضع رأفة و استملاح للصبی. (قطر المحیط).
استملاک.
[اِ تِ] (ع مص) تملک. بملک گرفتن. تصرف.
-استملاک کردن؛ مالک شدن.
استملال.
[اِ تِ] (ع مص) املال. (زوزنی). بستوه آمدن. (منتهی الارب). || غمگین شدن. تنگدل شدن.
استمناء .
[اِ تِ] (ع مص)(1) استخراج المنی. (زوزنی). آب بیرون کردن خواستن. مشتو زدن. مشت زنی. خضخضة. استدعاء خروج المنی. (تاج المصادر بیهقی). بیرون کردن منی. || در ایام منیة درآمده شمردن ناقة را. (منتهی الارب). || به منی رسیدن.
(1) - Onanisme. Masturbation.
استمناح.
[اِ تِ] (ع مص) عطیه خواستن. (منتهی الارب). عطا خواستن. (تاج المصادر بیهقی).
است مویز.
[اَ مَ] (اِ مرکب) آش جوی که از مویز سازند. (مؤید الفضلاء).
استمهاء .
[اِ تِ] (ع مص) خرق صف. صف شکستن. یقال: هم یستمهون فی البهم؛ ای یخرقون الصفوف فی الحروب فلایقدر علیهم. (منتهی الارب)؛ ایشان میشکنند صف ها را در جنگ و کسی را قدرت غلبهء بر آنان نیست.
استمهال.
[اِ تِ] (ع مص) مهلت خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). زمان خواستن. درنگی خواستن. طلب مهلت کردن. زمان طلبیدن. استنظار.
-استمهال کردن؛ مهلت خواستن. زمان طلبیدن. مدت خواستن.
|| انتظار کشیدن. (مؤید الفضلاء).
است میرمحمد.
[اَ مُ حَمْ مَ] (اِخ) یکی از مواضع دودانگه در هزارجریب. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 122 بخش انگلیسی).
استن.
[اَ تَ] (مص) هستن. مصدر مفروض که زمان حال آن صرف شود اینچنین: استم، استی، است، استیم، استید، استند. و گاه بجای آنها: ام، ای، است، ایم، اید، اند بکار برند. و نیز مشتقات این مصدر در آخر صیغ از ماضی مطلق درآید: ستم.
استن.
[اُ تُ] (اِ) مخفف استون. ستون. (جهانگیری). رکن. (غیاث) (انجمن آرا). اسطوانة. ستون عمارت. (برهان) (مؤید الفضلاء). پالار. (برهان). عماد :
گریهء ابرست و سوز آفتاب
استن دنیا همین دو رشته تاب.مولوی.
استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است.مولوی.
استن حنانه از هجر رسول
ناله میزد همچو ارباب عقول.مولوی.
معجز موسی و احمد را نگر
چون عصا شد مار و استن باخبر.
مولوی (از جهانگیری).
استن من عصمت و حفظ تو است
جمله مطویّ یمین آن دو است.مولوی.
هر ستونی اشکنندهء آن دگر
استن آب اشکنندهء هر شرر.مولوی.
جبرئیلی را بر اُستن بسته ای
پروبالش را به صد جا خسته ای.
مولوی (مثنوی دفتر 3 ص24).
استن حنانه آمد در حنین.مولوی.
رجوع به اساطین شود.
استن.
[اَ تَ] (ع اِ) بیخ درخت پوسیده. استان. یا درختی که در بیخ آن تفرق و پراکندگی باشد و از دور بر شکل کالبد مردم نماید. استنه، یکی استن. (از منتهی الارب).
استن.
[اِ تِ] (اِ) (اصطلاح فیزیک) واحد قوه ایست در سلسلهء ام. ت. اِس. و آن قوه ایست که چون بر جرم یک تن وارد آید آنرا دارای واحد شتاب این سلسله کند.
استن.
[اُ تُ] (اِخ) بقولی نام یکی از حکام قدیم طبرستان و برخی استندار و استنداریه را از آن مشتق دانند. رجوع به استندار و سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 26 بخش انگلیسی شود.
استن.
[اِ تِ] (اِخ)(1) ژان. نقاش هلندی، مولد لیدن (1626 - 1679 م.). او در نقاشی های خود مستان و عربده جویان و صحنه های هزل آمیز را تجسم داده است.
(1) - Steen, Jan.
استن.
[اِ تَ] (اِخ)(1) هانری کنت د... امیرالبحر فرانسوی، مولد 1729 م. در کاخ راول (اُوِرنی). وی در هندوستان و آمریکا برخلاف انگلستان قیام کرد و در 1794 او را سر بریدند.
(1) - Estaing, Henri, comte d'.
استن.
[اِ تَ] (اِخ)(1) کرسی از ناحیهء رُدِز در کنار لو، دارای 1036 تن سکنه.
(1) - Estaing.
استنآء .
[اِ تِنْ] (ع مص) استناءة. رجوع به استناءَة شود.
استناء .
[اِ تِ] (ع مص) آب کشیدن. (تاج المصادر بیهقی). استقاء. (زوزنی).
استناءة.
[اِ تِ ءَ] (ع مص) فرورفتن ستاره ای بمغرب و برآمدن رقیب آن بمشرق. استنآء. || عطا خواستن. (منتهی الارب).
استناباد.
[اُ تُ] (اِخ) استناباذ. قلعه ایست از ناحیت طبرستان و بین آن و ری ده فرسنگ است و آن همان استوناوند است. (معجم البلدان) (مرآت البلدان).
استنابة.
[اِ تِ بَ] (ع مص) استنابت. به نیابت خواستن کسی را. بر نیابت داشتن خواستن. (زوزنی). نیابت داشتن خواستن. (تاج المصادر بیهقی): ارسلان شاه را در شادیاخ به استنابت مثال فرستاد. (جهانگشای جوینی). || نایب شدن از کسی یا چیزی :
اصاروا الجوّ قبرک و استنابوا
عن الاکفان ثوب الساقیات.
(از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 192).
استناحة.
[اِ تِ حَ] (ع مص) نوحه کردن با بانگ و فریاد. || گریستن مرد. (منتهی الارب). || گریانیدن دیگری را. دیگری را گریانیدن. (منتهی الارب).
استناخة.
[اِ تِ خَ] (ع مص) فروخفتن ناقه پیش فحل به گشنی. (منتهی الارب). فروخفتن اشتر. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
استناد.
[اِ تِ] (ع مص) پشت به چیزی واگذاشتن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). پشت بچیزی بازدادن. پشت بازنهادن بسوی چیزی. (منتهی الارب). پشت دادن. || پناه وا (با، به) کسی دادن. (زوزنی). پناه به کسی بردن. پناه با کسی دادن. (تاج المصادر بیهقی): استناداً به؛ تعویلاً به : به اهتمام دولت و حمایت عزت سلطان اعتضاد و استناد جست. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 273). || نسبت کردن بر. برداشتن به کسی. || استناد کردن بچیزی؛ آنرا سند آوردن: استناد کردن به آیتی یا حدیثی یا گفته ای و غیره. || تکیه کردن.(1) || مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: الاستناد؛ عندالاصولیین هو ان یثبت الحکم فی الزمان المتأخر و یرجع القهقری حتی یحکم بثبوته فی الزمان المتقدم، کالمغصوب فانه یملکه الغاصب باداء الضمان مستنداً الی وقت الغصب حتی اذا استولد الغاصب المغصوبة فهلکت. فأدی الضمان یثبت النسب من الغاصب. کذا فی التوضیح فی فصل المأموربه المطلق و الموقت. اعلم ان الاحکام تثبت بطرق اربعة. الاول الاقتصار. و هو ان یثبت الحکم عند حدوث علة الحکم لا قبله و لا بعده کما فی تنجیز الطلاق و العتاق بان قال انت طالق. و الثانی الانقلاب و هو صیرورة ما لیس بعلة علة کما فی تعلیق الطلاق بالشرط بان قال ان دخلت الدار فانت طالق. فعند حدوث الشرط ینقلب ما لیس بعلة علة. یعنی ان قوله انت طالق فی صورة التعلیق لیس بعلة قبل وجود الشرط و هو دخول الدار و انما یتصف بالعلیة عندالدخول. و الثالث الاستناد و هو ان یثبت الحکم فی الحال ثم یستند الحکم الی الماضی بوجود السبب فی الماضی و ذلک کالحکم فی المضمونات. فانها تملک عند اداء الضمان مستنداً الی وقت وجود سبب الضمان و هو الغصب. و کالحکم فی النصاب، فانه تجب الزکوة عند تمام الحول بوجود الشرط عنده مستنداً الی وقت وجود سبب الزکوة و هو ملک النصاب. و الرابع التبیین و هو ان یظهر فی الحال ان الحکم کان ثابتاً من قبل فی الماضی بوجود علة الحکم و الشرط کلیهما فی الماضی. مثل ان یقول فی یوم الجمعة: ان کان زید فی الدار فانت طالق. ثم تبین یوم السبت وجوده فیها یوم الجمعة. یقع الطلاق فی یوم الجمعة. و یعتبر ابتداء العدة منه، لکن ظهر هذا الحکم یوم السبت. هکذا فی الاشباه و حاشیة الحموی.
(1) - S'appuyer sur.
استنارة.
[اِ تِ رَ] (ع مص) روشن شدن. (منتهی الارب). || مدد خواستن به شعاع و روشنی جستن. یقال: استنار به؛ اذا استمد شعاعه. || دور داشتن زن را از تهمت. (منتهی الارب). || فیروزی یافتن. پیروزی یافتن. یقال: استنار علیه. (منتهی الارب).
استناصة.
[اِ تِ صَ] (ع مص) سپس ماندن. || جنبانیدن. || سبک شمردن کسی را پس بحاجت خویش بردن آنرا. || جنبیدن اسب جهت رفتن. (منتهی الارب).
استناطة.
[اِ تِ طَ] (ع مص) استناط فلانٌ بعیره فلاناً؛ همراه او کرد شتر خود را تا خواربار آرد بر آن برای او. (منتهی الارب).
استناعة.
[اِ تِ عَ] (ع مص) پیش شدن در رفتن و جز آن. (منتهی الارب). فراپیش شدن در رفتن. (تاج المصادر بیهقی). || جنبیدن شاخ درخت. (منتهی الارب).
استنامة.
[اِ تِ مَ] (ع مص) آرمیدن. قرار گرفتن. (منتهی الارب). بیارامیدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || خویشتن را خوابیده نمودن. (منتهی الارب). خود را بخواب زدن. خواب کردن.
استنان.
[اِ تِ] (ع مص) دندان مالیدن. مسواک کردن. (تاج المصادر بیهقی). || نمایان و ناپدید شدن: استن السراب؛ نمایان و ناپدید شد سراب. || سکیزیدن. (تاج المصادر بیهقی). برجستن اسب و توسنی کردن: استن الفرس. || سنون کردن داروئی را. چون سنون بکار بردن: و اذا استن به [ بانیسون ] مسحوقاً... نفع من البخر. (ابن البیطار). || استنان بسنت کسی؛ بروش او رفتن. استیار. راه و سنّت کسی گرفتن. (تاج المصادر بیهقی).
استنباء .
[اِ تِمْ] (ع مص) بازکاویدن. تفتیش کردن خبر را. (منتهی الارب). خبر خواستن. (زوزنی). خبر پرسیدن.
استنباح.
[اِ تِمْ] (ع مص) بانگ کردن خواستن سگ را. (منتهی الارب). ببانگ آوردن سگ. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب).
استنباط.
[اِ تِمْ] (ع مص) به آب رسیدن چاه کن. آب برآوردن. (منتهی الارب). بیرون آوردن آب. (تاج المصادر بیهقی). الاستنباط، استخراج الماء من العین، من قولهم نبط الماء، اذا خرج من منبعه. (تعریفات جرجانی). || نبطی شدن. (تاج المصادر بیهقی). نبطی شدن قوم. || بیرون آوردن چیزی. (منتهی الارب). طلب ظهور امری کردن. || چیدن. || استنبط الفقیه؛ اذا استخرج الفقه الباطن بفهمه و اجتهاده. (منتهی الارب). الاستنباط اصطلاحاً استخراج المعانی من النصوص بفرط الذهن و قوة القریحة. (تعریفات جرجانی) : تا وی آن را بخرد و عقل خود استنباط کردی. (تاریخ بیهقی ص 100). || استنبط (مجهولاً)؛ یعنی آشکارا شد بعد پنهان شدن. (منتهی الارب).
- علم استنباط المعادن و المیاه؛ و هو علم یبحث فیه عن تعیین محل المعدن و المیاه اذ المعدنیات لابد لها من علامات یعرف بها عروقها و هو من فروع علم الفراسة. (کشف الظنون).
- علم استنباط المیاه؛ و هو علم تتعرف منه کیفیة استخراج المیاه الکامنة فی الارض و اظهارها و منفعته احیاء الارضین المیتة و افلاحها. (کشاف اصطلاحات الفنون).
استنبال.
[اِ تِمْ] (ع مص) برگزیدهء مال گرفتن. (منتهی الارب). || تیر خواستن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
استنباه.
[اِ تِمْ] (ع مص) آگاهی جستن. (غیاث).
استنبل.
[اِ تَمْ بُ] (اِخ) اسلامبول :
چزن بدید از وی نوای بلبلی
پیشش افکند اطلس استنبلی.مولوی.
استنبو.
[اِ تَمْ] (اِ) رجوع به استنبوب شود.
استنبوب.
[اَ تَمْ] (اِ) ثمر درخت نارنج و ترنج و لیمو است که پیوند کرده باشند و بعد از پیوند ثمر داده باشند. (انجمن آرای ناصری). و رجوع به استنبوتی شود.
استنبوتی.
[اُ تُمْ تی ی] (ع اِ) میوه ایست. ابن لیون گوید: الاستنبوتی نوعان، احدهما اکبر من اللیمون محدّدالطرف تشوبه حمرة و الثانی مدور علی شکل البطیخ الابیری. (دزی ج 1 ص 21).
استنبول.
[اِ تَمْ] (اِخ) رجوع به استانبول و رجوع بنزهة القلوب ج 3 ص 27 شود.
استنبه.
[اِ تَمْ بَ / بِ] (ص) چیزی زشت و کریه. ستنبه. (انجمن آرا). چیزی درشت و ناتراشیده:
صحبت عام آتش و پنبه ست
زشت نام و تباه و استنبه ست.سنائی.
|| صورتی باشد بغایت کریه منظر که طبع از دیدنش رمان و هراسان گردد. || مردم دلیر و صاحب قوت و قوی بازو. || (اِ) سنگینی را نیز گویند که در خواب بر مردم افتد و بعربی کابوس خوانند. || دیو، مقابل پری. (برهان). و رجوع به ستنبه شود.
استنتاء .
[اِ تِ] (ع مص) بسیار شدن دمل. (منتهی الارب).
استنتاج.
[اِ تِ] (ع مص) طلب انتاج و استخراج نتیجه از مقدمات. || طلب فرزند کردن.
استنتار.
[اِ تِ] (ع مص) نیک کشیدن و بیرون آوردن. یقال: استنتر من بوله؛ اذا اجتذبه و استخرج بقیته من الذکر عند الاستنجاء. (منتهی الارب).
استنتال.
[اِ تِ] (ع مص) در پیش شدن. (زوزنی). پیش آمدن از صف: استنتل الرجل من القوم. || آمادگی کردن کار را. (منتهی الارب): استنتل للامر.
استنثاج.
[اِ تِ] (ع مص) فروهشته گردیدن یکی از دو تنگ بار. (منتهی الارب): استنثج احدالعدلین؛ استرخی. (اقرب الموارد).
استنثار.
[اِ تِ] (ع مص) بینی افشاندن. (منتهی الارب). بینی دمیدن. (تاج المصادر بیهقی). || آب در بینی کردن. (منتهی الارب): استنثر؛ استنشق الماء ثم استخرج ذلک بنفس الانف، و منهم من یفرق بین الاستنشاق و الاستنثار، فیجعل الاستنشاق ایصال الماء و الاستنشار اخراج ما فی الانف من مخاط و غیره. (اقرب الموارد).
استنجاء .
[اِ تِ] (ع مص) رستن. (منتهی الارب). خلاصی. (اقرب الموارد). || از بیخ بریدن درخت. (منتهی الارب). || حاجت خود برآوردن از کسی. یقال: استنجی منه حاجته؛ ای تخلصها. || شستن موضع غائط و بول را و سنگ و کلوخ مالیدن بدان جای.(1) تنبل. استطابة. (منتهی الارب) (زوزنی). استطیاب. تمشع. امتشاش. || رطب چیدن. || چیدن هرچه باشد. || رطب یافتن یا خوردن آنرا. (منتهی الارب). || شتافتن، و فی الحدیث: اذا سافرتم فی الجدوبة فاستنجوا؛ ای اسرعوا. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). || استنجاء وتر؛ کمان کشیدن. (منتهی الارب).
.(لکلرک)
(1) - Lotion.
استنجاث.
[اِ تِ] (ع مص) بیرون آوردن. (منتهی الارب): استنجث الشی ء؛ استخرجه. (اقرب الموارد). || پیش آمدن به چیزی و تعرض کردن. (منتهی الارب): استنجث للشی ء؛ تصدی له. (اقرب الموارد). || در پی چیزی رفتن. (از منتهی الارب).
استنجاح.
[اِ تِ] (ع مص) روائی خواستن. (منتهی الارب). تنجّح.