مصع.
[مُ صَ] (ع اِ) جِ مُصَعة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
مصع.
[مُ] (ع اِ) جِ مُصْعة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مصعة و مُصَع شود.
مصعاد.
[مِ] (ع اِ) رسنی که به آن بر درخت خرما برآیند. (منتهی الارب) (آنندراج). طنابی که بدان بر خرمابن برآیند. (ناظم الاطباء).
مصعب.
[مُ عَ] (ع ص) گشن و گشنی که هنوز زیر بار و یا سواری نیامده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گشن اشتر. (مهذب الاسماء). اسبی که سواری نداده و سوار شدن بر آن دشوار باشد. نر. فحل. || شتر سرکش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || کار دشوار و سخت و شدید. ج، مصاعب. (یادداشت مؤلف).
مصعب.
[مُ عِ] (ع ص) صاحب شتر سرکش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصعب.
[مُ عَ] (اِخ) ابن جابر، مکنی به ابونصر. تابعی است. (یادداشت مؤلف).
مصعب.
[مُ عَ] (اِخ) ابن زبیر. از مردان نامی صدر اسلام و دست راست برادرش عبدالله زبیر بود که حجاز و عراق را به زیر سلطهء برادر درآورد و مختار ثقفی را شکست داد و کشت. عبدالملک مروان با او به جنگ پرداخت و چون از شکست او عاجز ماند برادرش محمد را با امان نامه ای پیش او فرستاد با هزارهزار درهم صله و فرمان حکومت عراقین تا از جنگ دست بردارد. مصعب نپذیرفت تا عبدالملک سپاهی گران به نبرد وی فرستاد و او در جنگ کشته شد و سرش را برای عبدالملک بردند (سال 71 ه . ق.). قبیلهء بنی مصعب در هناویهء مصر بدو منسوب است. تولد مصعب به سال 26 ه . ق. بوده است. (از الاعلام زرکلی).
مصعب.
[مُ عَ] (اِخ) ابن سعدبن ابی وقاص. سردار نامی اسلام و برادر عمر سعد معروف و مکنی به ابوزراوه. تابعی است. (از یادداشت مؤلف).
مصعب.
[مُ عَ] (اِخ) ابن عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن زبیربن العوام. محدث و راویه و شاعر است و پدر او عبدالله مکنی به ابوعبدالله، نزیل بغداد و ادیب از اشرار ناس بوده و ستمکاری او بر فرزندان علی بن ابیطالب (ع) و جز او با یحیی بن عبدالله معروف است. وفات مصعب در 233 ه . ق. به نودوشش سالگی روی داده است. و مصعب عم زبیربن ابی بکر است و از مصعب است کتاب النسب الکبیر و کتاب نسب قریش. (الفهرست ابن الندیم). و رجوع به اعلام زرکلی شود.
مصعب.
[مُ عَ] (اِخ) ابن عمر. صاحب لواء رسول الله (ص) است. (منتهی الارب).
مصعب.
[مُ عَ] (اِخ) ابن عمیربن هاشم بن عبدمناف، مکنی به ابومحمد. یکی از کبار صحابهء کرام و از قبیلهء بنی عبدالدار و از کسانی بود که در آغاز بعثت حضرت در مکه به اسلام گرویدند. او دین خود را نهان می داشت ولی خانواده اش بدان پی بردند و او را زندانی کردند اما او با کسانی که به حبشه مهاجرت کردند بدان دیار گریخت سپس به مکه برگشت و به مدینه مهاجرت نمود و نخستین کسی است که در مدینه در نماز جمعه شرکت کرد و در مدینه به عنوان مقری شهرت یافت. در غزوهء بدر شرکت کرد و در احد پرچم اسلام را در دست داشت و به شهادت رسید (سال سوم هجری) در عهد جاهلیت در زیبایی و ثروت و جوانی مشهور بود ولی با ظهور اسلام به زهد گرایید و به مصعب الخیر ملقب گردید. گویند آیهء شریفهء «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه»(1) در شأن او و یارانش نازل شد. (از اعلام زرکلی).
(1) - قرآن 33/23.
مصعب.
[مُ عَ] (اِخ) ابن محمد بن ابی الفرات قرشی عبدری صقلی، مکنی به ابوالمعرب (423 - 508 ه . ق.). شاعر و ادیب و از مردم صقلیة بود. در اشبیلیة سکنی گزید و معتمدبن عباد او را سخت گرامی می داشت. دیوان شعرش میان مردم دست به دست می گشت. (از الاعلام زرکلی).
مصعبان.
[مُ عَ] (اِخ) مراد مصعب بن الزبیر و پسرش عیسی یا برادرش عبدالله بن الزبیر است. (منتهی الارب).
مصعبی.
[مُ عَ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش حومهء شهرستان فردوس خراسان و در شمال خاوری آن واقع است. این دهستان کوهستانی است و هوای آن در منطقهء فردوس معتدل است. از 17 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و مجموع نفوس آن 5370 تن است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).
مصعبی.
[مُ عَ] (اِخ) دهی است و آن مرکز دهستان مصعبی بخش حومهء شهرستان فردوس است واقع در 30هزارگزی شمال خاوری فردوس با 572 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).
مصعبی.
[مُ عَ] (اِخ) ابوالطیب محمد بن حاتم. به گفتهء تاریخ بیهقی صاحب دیوان رسالت نصربن احمد سامانی و یگانهء روزگار بوده است در همهء ادوات فضل. و به قول ثعالبی در «یتیمة الدهر» وزارت این پادشاه داشته و در همهء کارهای معاشرت و ندیمی و اسباب ریاست و وزارت معروف و در کتابت و خط و عقل و تدبیر مشهور بوده است و به دو زبان پارسی و تازی سخن می رانده. ابن قفطی در «المحمدون من الشعراء» و گردیزی در زین الاخبار و یاقوت در معجم البلدان نیز از وی نام برده اند و یاد کرده و عوفی در لباب الالباب دو بیت از رودکی در مدح او آورده و جهانگیری به شاهد لغت غرچه و رادویانی در ترجمان البلاغه از وی نقل کرده اند و نیز بیهقی در تاریخ قطعه ای چهاربیتی از وی آورده است که برخی از ابیات آن را صاحب مجمع الفصحا نقل کرده و به دقیقی نسبت داده است. برای مزید اطلاع رجوع به یتیمة الدهر ثعالبی و تاریخ بیهقی و زین الاخبار گردیزی و المحمدون من الشعراء قفطی و ترجمان البلاغهء محمد بن عمر رادویانی و لباب الالباب عوفی و معجم البلدان یاقوت ذیل «بست» و شرح قصیدهء ابوالهیثم از محمد بن سرخ نیشابوری و گنج بازیافته از دبیرسیاقی (بخش احوال و اشعار ابوالطیب مصعبی) شود. این ابیات او راست:
شکرشکن است یا سخنگوی من است
عنبرذقن است یا سمنبوی من است(1)؟
مرا جود او تازه دارد همی
مگر جودش ابر است و من کشتزار.
مگر یک سو افکن که خود همچنین
بیندیش و دیده یْ خرد برگمار.(2)
کاشکی اینجای غوطه خوردمی
جای دیگر دست گیری تا گدار(3).
جهانا همانا فسوسی و بازی
که بر کس نپایی و با کس نسازی
چو ماه از نمودن چو خور از شنودن
به گاه ربودن چو شاهین و بازی
چو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن
چو باد از بزیدن چو الماس گازی
چو عود قماری و چون مشک تبت
چو عنبر سرشته یْ یمان و حجازی
به ظاهر یکی بیت پر نقش آزر
به باطن چو خوک پلید و گرازی
یکی را نعیمی یکی را جحیمی
یکی را نشیبی یکی را فرازی
یکی بوستانی پراکنده نعمت
بدین سخت بسته بر آن مهره بازی
همه آزمایش همه پرنمایش
تو را مهره زاده به شطرنج بازی
چرا زیرکانند بس تنگ روزی
چرا ابلهانند در بی نیازی
چرا عمر طاووس و دراج کوته
چرا مار و کرکس زیَد در درازی
صدواَندساله یکی مرد غرچه
چرا شصت وسه زیست آن مرد تازی
اگر نه همه کار تو باژگونه ست
چرا آنکه ناکس تر آن را نوازی
جهانا همانا از این بی نیازی
گنه کار ماییم تو جای آزی(4).
(1) - از ترجمان البلاغه ص8 .
(2) - از لباب الالباب چ لیدن ج2 ص7.
(3) - از شرح قصیدهء ابوالهیثم ص43.
(4) - از تاریخ بیهقی چ فیاض ص777.
مصعتج.
[مُ صَ تَ] (ع ص) (مبنیاً للمفعول) راست ایستاده. || درست. || تابان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصعتل.
(1) [مُ صَ تَ] (ع ص) رجل مصعتل الرأس؛ مرد درازسر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
(1) - در آنندراج به غلط «مصعقل» چاپ شده است.
مصعد.
[مَ عَ] (ع اِ) محل برآمدن و محل عروج و صعود. (ناظم الاطباء). جای بالا برآمدن. (آنندراج). معراج. (منتهی الارب ذیل ع رج). محل برآمدن. صعودگاه. جای بالا رفتن. برآمدنگاه. برآمدنجای. ج، مصاعد. (از یادداشت مؤلف) :
ابری که برآید از بیابان
تا مصعد خود شود شتابان.نظامی.
بخار نطفه به مصعد دماغ مشرقی شد. (سندبادنامه ص187). || درجه و مرتبه. || نردبان و زینه. ج، مصاعد. || (ص) برآمده و صعودکرده. (ناظم الاطباء). در این معنی جای دیگر دیده نشد.
مصعد.
[مُ عِ] (ع ص) روندهء در زمین خلاف منحدر که راجع باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رونده در زمین. (آنندراج) :
ای مصعد آسمان نوشته
چون گنج به خاک بازگشته.نظامی.
مصعد.
[مُ صَعْ عَ] (ع ص) شراب گرم کرده با آتش. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || تصعیدشده. (ناظم الاطباء). تبخیرشده، چنانکه شراب مصعد، سرکهء مصعد، زیبق مصعد. (یادداشت مؤلف). || سوخته و افروخته شده. (ناظم الاطباء). || بر جای بلند برآمده. || پاک شده. خالص گشته. (ناظم الاطباء). صاف کرده شده. مقطر.
- گلاب مصعد؛ گلاب خالص و صاف کرده شده :
شفیع از گناهش محمد بود
تنش چون گلاب مصعد بود.فردوسی.
نوز گل اندر گلابدان نرسیده
قطره بر آن چیست چون گلاب مصعد.
منوچهری.
- مصعد کردن؛ از حالت جامد به بخار تبدیل کردن. تبخیر کردن : چکانیدن و مصعد کردن یا اندر سفال نو کردن [ آب را ] تا از او بتراود و ممزوج کردن با شراب مضرتهاء آبها ببرد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
مصعد.
[مُ صَعْ عِ] (ع ص) بر جای بلند برآینده. (غیاث) (آنندراج).
مصعر.
[مُ عَ] (ع ص) قرب مصعر؛ سیر شب سخت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصعفق.
[مُ صَ فِ] (ع ص) مرد لاغرجسم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصعلک.
[مُ صَ لَ] (ع ص) مرد گردسر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصعن.
[مُ صَعْ عَ] (ع ص) مصعنة. باریک و لطیف. (ناظم الاطباء).
مصعنفر.
[مُ عَ فِ] (ع ص) رسا در کارها. (منتهی الارب). مرد رسای در کارها. (ناظم الاطباء). || خر رمنده از بیم. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
مصعنة.
[مُ صَعْ عَ نَ] (ع ص) اذن مصعنة؛گوش تیز و ستیخ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصعوف.
[مَ] (ع ص) لرزه گرفته. (منتهی الارب). لرزه گرفته از بیم و یا از سرما. (ناظم الاطباء).
مصعة.
[مُ عَ / مُ صَ عَ] (ع اِ) بار درخت عوسج. ج، مصع. || نام مرغی سبزرنگ. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج، مصع.
مصغبة.
[مَ غَ بَ] (ع اِ) گرسنگی. || حاجت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصغر.
[مُ صَغْ غَ] (ع ص) تصغیرشده. کوچک کرده شده. کوچک کرده. خردشده. کوچک شده. (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح صرف) به صورت مصغر درآمده. تصغیر شده. کلمه ای که با تغییر حرکات و افزودن حرف یا حروفی به صورت تصغیر درآید مانند حسین که مصغر حسن است و رُجَیل که مصغر رجل است در عربی، و کوچه و مرغک که مصغر کو و مرغ است در فارسی. (از یادداشت مؤلف). اسم تصغیرشده. (ناظم الاطباء). در زبان عربی اسم های سه حرفی با مضموم شدن حرف اول و مفتوح شدن حرف دوم و افزوده شدن یای ساکن پس از حرف دوم مصغر می شوند چون: بحر، بُحَیر. رجل، رُجَیل. در اسمهای چهار حرفی و به بالا علاوه بر تغییرات فوق، حرف بعد از یای تصغیر را کسره می دهند: درهم، دُرَیْهِم. ثعلب، ثُعَیْلِب. محسن، مُحَیْسِن. در فارسی معمو اسمها را با علامت «ک» و «چه» مصغر می سازند: مرغک، دخترک، پسرک، شهرک، دهک، باغچه، طاقچه، کتابچه، کوچه، دفترچه، دریاچه، سراچه، قالیچه، خوانچه. اما در برخی از لهجه ها و یا اسمهای مستعمل در دوره های قدیم به جای دو نشانهء یادشده، واو نیز در آخر اسمهای مصغر دیده می شود مانند: یارو، خواجو، پسرو، گردو. و نیز در برخی از لهجه ها، اسم را با های بیان حرکت (مختفی) مصغر می سازند، مانند: پسره، دختره. و در این حال اگر دو نشانهء تصغیر (ک، ه) با هم در آخر اسمی بیایند، از آن معنی تحقیر و توهین اراده می شود: مردکه، زنکه. در برخی کلمات به جای «چه»، «یچه» آید، مانند: دریچه.
مصغر.
[مُ صَغْ غِ] (ع ص) خردگرداننده. (ناظم الاطباء).
مصغرة.
[مُ غِ رَ] (ع ص) ارض مصغرة؛ زمین کوتاه گیاه. (منتهی الارب) (آنندراج). زمینی که گیاه وی کوتاه باشد. (ناظم الاطباء).
مصغوراء .
[مَ] (ع ص، اِ) جِ صغیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جمع صغیر، به معنی خرد. (آنندراج). رجوع به صغیر شود.
مصغی.
[مُ غا] (ع ص) مایل شده به طرفی: هو مصغی اناؤه؛ دربارهء کسی گویند که از بهره و نصیب وی کم کرده باشند. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصغی.
[مُ] (ع ص) میل کننده. (از منتهی الارب). کسی که گوش می دهد. (ناظم الاطباء).
مصف.
[مَ صَف ف] (ع اِ) جای صف زدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جای صف برکشیدن. موضع صف. صف کشیدنگاه. (یادداشت مؤلف). || جای صف زدن در جنگ. ج، مصاف. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). میدان جنگ. رزمگاه. ناوردگاه. || توسعاً، جنگ. ج، مصاف. (ناظم الاطباء). و رجوع به مصاف شود.
مصفا.
[مُ صَفْ فا] (ع ص) مصفی. تصفیه شده. پاک شده. پاکیزه گشته. (یادداشت مؤلف). پاک و صاف، چون شراب مصفا و عیش مصفا. (آنندراج). پاک. تمیز. پاکیزه. روشن. بی آلودگی. بی آلایش. عاری از آلودگیها و پلیدیها. بی شائبه :
تا زین جهان به صبر برون نایی
چون یابی آن جهان مصفا را؟ناصرخسرو.
آبی است جهان تیره و بس ژرف بدو در
زنهار که تیره نکنی جان مصفا.ناصرخسرو.
مرغ از شبستان حرم میوه ز بستان ارم
گردون ز دستان کرم شیر مصفا ریخته.
خاقانی.
گرانسایه زیر سبکروح بهتر
چو سنگ سیه زیر آب مصفا.خاقانی.
چو مریم سرفکنده ریزم از طعن
سرشکی چون دم عیسی مصفا.خاقانی.
هرآینه چون مرآت حکم از زنگار غرض و میل مصفاست واثقم که اگر تفحص بسزا رود همه حال برائت و ذمت من ظاهر گردد. (انوار سهیلی).
نیست به بزم زمانه عیش مصفا
شیشهء گردون می زلال ندارد.
شیخ العارفین (از آنندراج).
- مصفا شدن؛ پاک شدن. خالی شدن. تصفیه شدن. تهی گشتن :
خانه از موش تهی کی شود و باغ ز مار
مملکت از عدوی خرد مصفا نشود.
منوچهری.
- || صافی شدن. پاک و بی آلایش گشتن. پاکیزه شدن. بی آلایش گشتن :
با خصم گوی علم که بی خصمی
علمی نه پاک شد نه مصفا شد.ناصرخسرو.
- مصفا کردن دل (ضمیر)؛ پاکیزه نمودن. پاک ساختن. صافی گردانیدن. خالی ساختن از بدیها و پلیدیها :
بر گنج نشسته ست گرد حجت
جان کرده منقا و دل مصفا.ناصرخسرو.
بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر
زو نعت مصطفای مزکا برآورم.خاقانی.
- مصفا گردیدن (گشتن)؛ تصفیه شدن. پاک شدن. پالوده گشتن :
دگر ره چون مصفا گردد آن خون
وز او خون سپید آید به بیرون.؟
مصفات.
[مِ] (ع اِ) راووق. مصفاة. مبزل. مبزله. صافی. پالونه. پالاون. ج، مصافی. (یادداشت مؤلف). آنچه به آن چیزی صاف کنند و بپالایند. (غیاث). و رجوع به مصافاة و پالونه شود. || کفگیر. || (اصطلاح پزشکی) عظم مصفات(1)، آن را غربالی نیز گویند و آن عظمی است فرد متساوی القسمة در وسط قاعدهء جمجمه در فوق تجاویف انف و مابین دو خانهء چشم واقع و برای آن دو جزء معین است، جزء وسطی و جزئین طرفین. جزء وسطی، حاصل شده است از دو زبانهء استخوانی بزرگ که با یکدیگر عموداً تقاطع نموده اند. یکی از آنها که به استقامت قامت واقع است در آن دیده می شود. او دو قسمت فوقانی زایدهء مثلث و ضخیمی معروف به زایدهء تاج خروسی است. ثانیاً در قسمت تحتانی تیغهء استخوانی بسیار دراز و نازکی است که به تیغهء عمومی عظم مصفات موسوم است و این تیغه از قدام با زایدهء شوکی استخوان جبهه و استخوانهای مخصوص بینی و از پشت باوتد و از زیر و پشت با قصبهء بینی اتصال دارد و دیگری زبانهء افقی است که با زبانهء عمودی در موضع اتصال به زایدهء تاج خروسی تقاطع نموده و قطعهء غربالی استخوان مصفات از آن حاصل می شود و اجزای طرفی مصفات در دو کنار آن واقعند و در این موضع سوراخهای بسیاری است که رشته های عصب شامه و شعب شرائین مصفاتی از آن می گذرند و در همینجا در هر دو طرف زایدهء تاج خروسی شکافی است موسوم به شکاف مصفاتی که رشتهء مصفاتی عصب چشمی و شعبه ای از شریان مصفاتی قدامی از آن عبور می نمایند. جزئین طرفین نزدیک مکعبند و مابین تجاویف بینی و خانهء چشم واقع و به واسطهء صفحهء غربالی مصفات به یکدیگر متصلند و در هر یک از آنها شش سطح دیده می شود. (از جواهر التشریح میرزا علی صص49-50). و رجوع به بحر الجواهر شود.
(1) - Ethmoide.
مصفاة.
[مِ] (ع اِ) پالونه. (منتهی الارب). مصفات. پالونه و ترشی پالا. ج، مصافی. (ناظم الاطباء). پالونه. (دهار). ج، مصافی. (مهذب الاسماء).
- عظم مصفاة؛ آهیانه. (یادداشت مؤلف). استخوان غربالی : هو [ ای عاقرقرحا ]شدیدالتنقیح لسدد المصفاة و الخشم. (تذکرهء ابن بیطار ج3 ص116). رجوع به مصفات (اصطلاح پزشکی) شود.
مصفح.
[مُ فَ] (ع ص، اِ) کژ و مایل از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج). کج و مایل به چیزی. (ناظم الاطباء). || پهن از هر چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). پهناور. (از اقرب الموارد). || سیف مصفح؛ تیغ پهناور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || صدر مصفح؛ سینهء پهناور. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) روی نرم و نیکو. || بینی که استخوان آن معتدل باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سری که دو صدغ وی فرورفته و مابین پیشانی و پس گردن آن دراز باشد. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). سر تنگ دراز. پیشانی دراز و پست گردن. || آنکه هر دو جنب سر او پست و پیشانی او برآمده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). || مقلوب. (اقرب الموارد). || هر دلی که در آن ایمان و نفاق فراهم آمده باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || تیر ششم از تیرهای قمار. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). تیر ششم قمار، و آن را مسهل هم گویند. (منتهی الارب) (آنندراج). تیر ششم قمار. (مهذب الاسماء).
مصفح.
[مُ صَفْ فَ] (ع ص) پهن و عریض. (ناظم الاطباء). پهناور از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج). || مرد پهن سر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). پهن سر. (مهذب الاسماء). || شمشیر پهن. (ناظم الاطباء). تیغ پهن رخسار. (آنندراج).
مصفحات.
[مُ صَفْ فَ] (ع ص، اِ) جِ مصفَّحة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مصفَّحة شود.
مصفحة.
[مُ صَفْ فَ حَ] (ع ص) گوسپندی که وی را نادوشند تا بزرگ پستان و پرشیر نماید. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || شمشیر پهن. مصفحة [ مُ صَفْ فِ حَ ] . ج، مصفحات. (منتهی الارب) (از آنندراج). شمشیر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مصفحة.
[مُ صَفْ فِ حَ] (ع ص) شمشیر پهن. مصفَّحة. (منتهی الارب).
مصفر.
[مُ فِ] (ع ص) تهیدست و محتاج. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصفر.
[مُ فَرر] (ع ص) زرد. (ناظم الاطباء). زردشده. (یادداشت مؤلف). || ارض مصفرة؛ زمینی که نبات او خرد بود. (مهذب الاسماء).
مصفر.
[مُ صَفْ فَ] (ع ص) گرسنه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مصفر.
[مُ صَفْ فِ] (ع ص) بسیار تیزدهنده، گویند: فلان مصفر استه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
- مصفرالاست؛ لقبی است ابوجهل را.
مصفرة.
[مُ صَفْ فِ رَ] (ع اِ) گروهی که علامت و نشان آنها زردی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصفرة.
[مُ صَفْ فَ رَ] (ع ص) تأنیث مصفر. رجوع به مصفَّر شود.
مصفعانی.
[مَ فَ نی ی] (ع ص) مرد سیلی زننده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). صفعان.
مصفف.
[مُ صَفْ فَ] (ع ص) صف زده. صف کشیده : آن فیلان مزخرف و هیاکل مصفف که جنهء واقیه و عدهء باقیهء ایشان بودند بگذاشتند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص355).
مصفق.
[مُ صَفْ فَ] (ع ص) شراب ممزوج. (آنندراج). می باآب آمیخته. (مهذب الاسماء).
مصفور.
[مَ] (ع ص) گرسنه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (مهذب الاسماء). || کسی که صفرا در وی جمع شده باشد. (ناظم الاطباء). بیمار صفار. (منتهی الارب) (آنندراج). آن که شکم او زرداب ناک باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || زرع مصفور؛ کشتهء آسه زده. (مهذب الاسماء).
مصفوف.
[مَ] (ع ص) صف زده. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصفوفة.
[مَ فَ] (ع اِ) اندوه و غم. || کاری که از وی ترسیده شود.
مصفی.
[مِ فا] (ع اِ) مصفاة. صافی. پالاون. راووق. پالونه و ترشی پالا. ج، مصافی. (ناظم الاطباء).
مصفی.
[مُ صَفْ فا] (ع ص) صاف شده. صاف کرده شده. (ناظم الاطباء). مصفا. پالوده. ویژه کرده. بی غش کرده. ناب و روشن کرده شده. (آنندراج). تصفیه شده. پاک شده. صاف شده : همه را بکوبند و بپزند و به روغن گاو چرب کنند و به انگبین مصفی بسرشند. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
- عسل مصفی؛ شهد ناب. انگبین موم برکرده. (یادداشت مؤلف) : مثل الجنة التی وعد المتقون فیها انهار من ماء غیرآسن و انهار من لبن لم یتغیر طعمه و انهار من خمر لذة للشاربین و انهار من عسل مصفی و لهم فیها من کل الثمرات و مغفرة من ربهم... (قرآن 47/15). || مبرا. پاکیزه :
منم بر زبان و دل خویش ایمن
ز زلت مصفی ز شبهت مطهر.عمعق بخاری.
|| شراب پالوده. (دهار). می پالوده. || مرغ ازخایه بشده. (مهذب الاسماء): اصفت الدجاجة؛ منقطع گردید بیضه های آن. (از منتهی الارب).
مصفی.
[مُ صَفْ فی] (ع ص) آن که صاف می کند. (ناظم الاطباء).
مصفی الرعاة.
[مَ فَرْ رُ] (ع اِ مرکب)(اصطلاح پزشکی) ودود. حب الصبیان. فوّهء برانیة. افارینی. (یادداشت مؤلف). بلسکی است. (تحفهء حکیم مؤمن).
مصقر.
[مُ صَقْ قَ] (ع ص) رطب ترنهاده. (منتهی الارب) (آنندراج). رطب که بر آن شیرهء خرما ریزند تا تر و تازه بماند. (ناظم الاطباء). خرمایی که در دوشاب بنهند تا پرشیره شود. (بحر الجواهر).
مصقع.
[مِ قَ] (ع ص) بلیغ فصیح. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مصقل. قوی سخن. (مهذب الاسماء). سخت گویا. (دهار). || بلندآواز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). سخنگوی بلندآواز. || آنکه درنماند در سخن و بسته نشود بر وی کلام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مصقعة.
[مُ قِ عَ] (ع ص) زمین پشک زده شده. (ناظم الاطباء). مصقوعة. (منتهی الارب).
مصقل.
[مُ صَقْ قَ] (از ع، ص) مهره زده. صیقل یافته. صیقلی. صیقل داده شده. در تابناکی و جلا همانند آینه شده : بفرمود تا خانهء مکعب مسطح بنا کردند و سطوح او را به گچ و مهره مصقل گردانیدند. (سندبادنامه ص64).
خانهء مصقل همه جا روی توست
از پس آن دیدهء تو سوی توست.نظامی.
به صورتگری بود رومی به پای
مصقل همی کرد چندین سرای.نظامی.
مصقل.
[مِ قَ](1) (ع اِ) ابزاری که بدان جلا می دهند و صیقل می زنند و زنگ چیزی را می زدایند، و بزداغ نیز گویند. سو. (ناظم الاطباء). سوهان. مهره. ج، مصاقل. (یادداشت مؤلف) : آئینهء زنگ آلود دلها به مصقل هدایت جلا داد [ حضرت محمد (ص) ] . (ترجمهء تاریخ یمینی). در مجالس متعدد به مصقل مواعظ و نصایح زنگ کربت و ملال از مرآت ضمیر منیر می زدودند. (ظفرنامهء یزدی ج2 ص364). || قطعه فلزی که قصابان بدان کارد تیز کنند.
(1) - در تداول عامه مَصْقَل است.
مصقل.
[مِ قَ] (ع ص) مصقع. خطیب بلیغ. مقلوب مصلق است. (ناظم الاطباء). خطیب بلیغ. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). و رجوع به مصلق و مصقع شود.
مصقلة.
[مِ قَ لَ] (ع اِ) مصقله. آلت زدودن زنگ و صیقل دادن. ج، مصاقل. (ناظم الاطباء). آلت زدودن. (منتهی الارب) (آنندراج). آلتی است آهنی که بدان کارد و شمشیر و آینهء فولادی را از زنگ پاک نمایند و روشن کنند. (آنندراج).
مصقله.
[مِ قَ لَ] (ع اِ) مصقلة. مصقل. آلتی که بدان بزدایند. آنچه بدان روشن کنند آینه یا جامه یا شمشیر و یا کاغذ را. سنگ سو. سوهان. مهره. مهرهء گازر. (یادداشت مؤلف). آنکه بدان آهن روشن کنند. (مهذب الاسماء) :
به یادکردش بتوان زدود از دل غم
به مصقله بتوان برد زآینه زنگار.فرخی.
مصقله ست این علم و زنگ جهل را
چیز نَزْداید مگر این مصقله.ناصرخسرو.
- مصقله کردن؛ پاک و صافی کردن. به صیقل زدن. زنگ زدودن :
جان دوم را که ندانند خلق
مصقله ای کرد و به جانان سپرد.رودکی.
مصقلة.
[مَ قَ لَ] (اِخ) ابن هبیرة بن شبل ثعلبی شیبانی. از بکربن وائل و از والیان و یاران حضرت علی بن ابیطالب بود. حضرت علی او را به یکی از نواحی اهواز فرستاد ولی او به معاویه پیوست و در جنگ صفین در کنار او بود. معاویه پس از رسیدن به خلافت، او را به ولایت طبرستان منسوب کرد ولی او در راه قبل از رسیدن به طبرستان کشته شد (حدود سال 50 ه . ق.) و مردم بدو مثل زنند و گویند: «لایکون هذا حتی یرجع مصقلة من طبرستان». (از اعلام زرکلی).
مصقلی.
[مَ قَ] (ص نسبی) نسبت اجدادی است. منسوب به مصقلة بن هبیرة. (از لباب الانساب).
مصقلی.
[مَ قَ] (اِخ) علی بن شجاع بن محمد... مصقلة بن هبیرة شیبانی مصقلی صوفی، مکنی به ابوالحسن. از محدثان مشهور است و به عراق و حجاز و خراسان سفر کرد و در سال 442 یا 443 ه . ق. درگذشت. (از لباب الانساب).
مصقور.
[مَ] (ع ص) زده شده. (ناظم الاطباء). رجوع به صقر شود.
مصقوعة.
[مَ عَ] (ع ص) زمین پشک زده شده. (آنندراج) (منتهی الارب). زمین پشک زده شده که در آن شبنم باشد. مصقعة. (ناظم الاطباء).
مصقول.
[مَ] (ع ص) زدوده. (منتهی الارب). صیقل شده و جلاداده شده. (ناظم الاطباء). روشن و صاف کرده شده. (آنندراج) (غیاث). فروغ داده. (تفلیسی). افروخته. صیقل زده. صیقلی شده. روشن کرده. صیقلی. روشن. صیقلی کرده. جلاداده. زنگ زدوده. (یادداشت مؤلف) :
گفت من آئینه ام مصقول دست
ترک و هندو در من آن بیند که هست.مولوی.
دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد
بود ز زنگ حوادث هرآینه مصقول.
حافظ (چ قزوینی ص208).
- مصقول کردن؛ صیقل دادن. زدودن. صیقلی کردن. صاف و روشن ساختن. زنگ زدودن.
- مصقول گشتن؛ صاف و روشن شدن. صافی شدن و جلا یافتن. براق و مشعشع شدن.
|| شمشیر فروغ داده. (دهار). شمشیر روشن کرده. (مهذب الاسماء). || پارچهء نازک و لطیف که از آن جامهء تابستانی کنند. (یادداشت مؤلف) :
الحر فی الحریر و الاقطان
و البرد فی المصقول و الکتان.
ابن سینا (ارجوزة).
- مصقول پوش؛ که جامهء نازک و روشن و لطیف بر تن دارد.
- || سرخ پوش :
از آتش به خنجر برافکند جوش
ز خون دشت و کُه کرد مصقول پوش.اسدی.
|| سرخ :
صبح آمد و علامت مصقول(1) برکشید
وز آسمان شمامهء کافور بردمید...
خورشید با سهیل عروسی کند همی
کز بامداد کلهء مصقول(2) برکشید.کسائی.
چون چادر مصقول گشته صحرا
چون حلهء منقوش گشته بستان.فرخی.
به خون مصقول کن رنگ رخانم
سیاهی را بشوی از دیدگانم.
(ویس و رامین).
|| توسعاً، پارچهء سرخ :
ز دریا چو خورشید برزد درفش
چو مصقول گشت آن هوای بنفش.فردوسی.
سواران ز خون لاله کردار چنگ
پیاده چو مصقول دامن به رنگ.اسدی.
(1) - ن ل: روز آمد و علامت منصور...
(2) - ن ل: مقصور (= پارچهء سفید. چلوار). (از مجموعهء مقالات عباس اقبال ص179).
مصک.
[مَ صَک ک] (ع ص) شترمرغی که در رفتن بند پایهای آن به هم خورد. || مردی که زانوها و بندهای پای آن مضطرب و متزلزل باشد. (ناظم الاطباء). سست زانو که در رفتن زانوی او بر هم زند. (منتهی الارب) (آنندراج).
مصک.
[مِ صَک ک] (ع اِ) مغلاق و کلیدان. (ناظم الاطباء). || (ص) قوی و توانا از مردم و جز آن. گویند: جمل مصک و حمار مصک؛ ای قوی شدید. مصکة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصکة.
[مِ صَکْ کَ] (ع ص) مصک. قوی و توانا از مردم و جز آن. (ناظم الاطباء). مؤنث مصک است. (منتهی الارب). و رجوع به مِصَکّ (ص) شود.
مصل.
[مَ] (ع مص) تراویدن. (منتهی الارب) (آنندراج). تراویدن و روان گردیدن و چکیدن. (ناظم الاطباء). تراویدن چیزی و چکیدن آن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). || قرار داده شدن چیزی در خنوری از برگ خرما و یا سفال تا آب آن بچکد. (ناظم الاطباء). || پنیر ساختن، و آن چنین باشد که شیر منجمد را در آوند برگ خرما یا سفال و جز آن گذارند تا آبش بچکد. (منتهی الارب) (آنندراج). || کشک ساختن، یعنی ریختن شیر را در خنوری از برگ خرما و جز آن تا آب وی بچکد. (از ناظم الاطباء). || اندک روان شدن چیزی از زخم و جز آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || چکیدن از دست کسی. || چکیده شدن چیزی. || جدا گردیدن آب از شیر. (ناظم الاطباء). || جدا گردیدن برای کسی از حق وی. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). جدا کردن جهت کسی از حق او. (منتهی الارب). || تباه کردن مال خود را و به نابایست خرج کردن آن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصل.
[مَ] (ع اِ) ترف. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). رخبین. قره قروت. (یادداشت مؤلف). آبی که از پنیر بیرون آید پس از پختن و فشردن، و آن مضر معده است. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). عصارهء اقط را گویند، چون او را پزند و آب از او بیرون کشند او را مصل و مصار گویند و اقط را پارسیان در بعضی کتب به لول (= لور) تفسیر کرده اند و بعضی پنیر گفته اند. معده را مضر است و تولید اخلاط ردیه بکند. (ترجمهء صیدنهء ابوریحان بیرونی). به ترکی قراقروط نامند و در اصفهان قارا گویند و آن مائیهء دوغی است که طبخ داده غلیظ او را کشک سازند و مائیهء او را بار دیگر جوشانیده منعقد نمایند. (از تحفهء حکیم مؤمن) :
کشک و مصل و نار و غوره سیر و سرکه گو برو
قلیه گو بازآ که بورک ترک هر شش می کند.
بسحاق اطعمه.
و رجوع به اختیارات بدیعی و تذکرهء داود ضریر انطاکی ص307 شود. || کشک. (یادداشت مؤلف) : قال ابن تلمیذ ان الدوغ اذا اغلی حتی یغلظ و طرح فیه ملح ثم شمس حتی یجف و یشتد حموضته فهو المصل. (بحر الجواهر).
مصل.
[مُ صِل ل] (ع ص) لحم مصل؛ گوشتی گنده. (مهذب الاسماء).
مصلا.
[مُ صَلْ لا] (ع اِ) مصلی. نمازگاه و جای نماز. (ناظم الاطباء). جای نماز. (غیاث) مطلق جای نماز. (آنندراج). مسجد. (ناظم الاطباء) :
چون که اسلام مَنَت یاد آید
از مصلام به زنار کشی.عطار.
|| حصیر و بوریایی که بر آن نماز میخوانند. (ناظم الاطباء). آن پارچه یا فرش یا زیلو یا حصیر که بر آن جانماز بگسترند و بنشینند و نماز خوانند. سجاده. مصلای نماز. مصلی نماز. جانمازی، سجاده. جانمازی از زیلو یا قالی یا حصیر که بر آن نشینند و جانماز نیز بر آن گسترند و نماز خوانند. (یادداشت مؤلف) :از جهرم مصلای نماز خیزد. (حدود العالم). و از ناحیت گیلان جاروب و حصیر و مصلای نماز و ماهی ماهه افتد که به جهان ببرند. (حدود العالم). از او [ از بخارا ] بساط و فرش و مصلای نماز خیزد نیکوی پشمین. (از حدود العالم). از وی [ از ورقان ] زیلوها و مصلای نماز خیزد. (از حدود العالم). بسیار غارت و کشتن رفت چنانکه بازنمودند که چندین از زهاد و پارسایان بر مصلای نماز نشسته و مصحفها در کنار بکشته بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص471). پس از آن که امیر را دید به دیوان آمد و مصلای نماز افکنده بودند. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص153). سجده نمود و بسیار بگریست و مصلای نماز خواست و دو رکعت نماز کرد و فرمود تا این میخ را برداشتند و برنشست و بایستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص198). مصلای نماز افکنده بودند نزدیک صدر از دیبا و پیروزه. (تاریخ بیهقی). در شهر طبریه حصیر سازند که مصلای نمازی از آن در همانجا به پنج دینار مغربی بخرند. (سفرنامهء ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص30). مصلای نمازی حصیر دیدم آنجا که گفتند امیرالجیوش که بندهء سلطان مصر است فرستاده است. (سفرنامهء ناصرخسرو ایضاً ص58، 59). نقل است که ذوالنون مصری شیخ را مصلایی فرستاد. (تذکرة الاولیای عطار). || عیدگاه. (ناظم الاطباء). عیدگاه هر شهر. (غیاث) (آنندراج). جایی که مردم در عید فطر و قربان در آن نماز گزارند. || سیرگاه. (ناظم الاطباء). و این معنی مترتب بر معنی قبلی است، چه مصلی ها بعدها گردشگاه مردم شده است. || نمازگاه در کعبه :
از دست آنکه داور فریادرس نماند
فریاد در مقام و مصلا برآورم.خاقانی.
پس از میقات حج و طوف کعبه
جمار و سعی و لبیک و مصلا.خاقانی.
مصلا.
[مُ صَلْ لا] (اِخ) مصلی. نام جائی در شیراز که آرامگاه حافظ در آن است. رجوع به مصلی شود.
مصلاء .
[مَ] (ع ص) زن باریک رش دست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصلات.
[مِ] (ع ص) مرد رسای در امور. (منتهی الارب). ج، مصالیت. (از ناظم الاطباء) (آنندراج).
مصلاد.
[مِ] (ع ص) ناقهء کم شیر. || شتر مادهء بچه دار بی شیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
مصلاق.
[مِ] (ع ص) خطیب بلیغ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مسلاق. (یادداشت مؤلف). رجوع به مصقع و مصقل و مسلاق و مصلق شود.
مصلال.
[مِ] (ع ص) طین مصلال؛ گِل خشک شدهء سخت گشته که بانگ می کند. (ناظم الاطباء). گِل با بانگ و فریاد. (منتهی الارب) (آنندراج).
مصلاوی.
[مِ] (اِخ) دهی است از دهستان خین بخش مرکزی شهرستان خرمشهر واقع در 6هزارگزی شمال باختری خرمشهر با 120 تن جمعیت. آب آن از شط العرب و راه آن اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
مصلاة.
[مَ] (ع ص) زمین گیاه صلیان ناک. (منتهی الارب) (آنندراج): ارض مصلاة؛ زمینی که در آن صلیان فراوان باشد. (ناظم الاطباء).
مصلاة.
[مَ / مِ] (ع اِ) دام. ج، مصالی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصلب.
[مُ صَلْ لِ] (ع ص) خرمای خشک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصلب.
[مُ صَلْ لَ] (ع ص) ثوب مصلب؛ جامهء با نقش چلیپا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جامهء به چلیپا کرده. (مهذب الاسماء).
مصلت.
[مِ لَ] (ع ص) مرد رسا. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد رسای در امور. ج، مصالت. (ناظم الاطباء).
مصلت.
[مُ لَ] (ع ص) شمشیر از نیام برکشیده. (ناظم الاطباء). شمشیر آهیخته. (منتهی الارب) (آنندراج). شمشیر برهنه. (مهذب الاسماء).
مصلت.
[مُ لِ] (ع ص) آنکه شمشیر از نیام برمی کشد. (ناظم الاطباء).
مصلح.
[مُ لِ] (ع ص) به صلاح و نیکویی آورنده. (آنندراج) (از غیاث). || آنکه اصلاح می کند و بهتر می نماید. (ناظم الاطباء). اصلاح کننده. نیکوکننده. مقابل مفسد. که در صلاح و نیکویی بکوشد : خاندانها بحمدالله که یکی است در یگانگی و الفت مؤکدتر شود و دوستان ما و مصلحان بدان شادمانه گردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص210). چون خیانت در میان آمد و مردم مصلح نماندند آن اعتماد برخاست. (فارسنامهء ابن البلخی ص146). به سبب او مصلحان آسوده باشند و مفسدان مالیده. (کلیله و دمنه).
مصلحان را نظرنواز شوم
مصلحت را به پیش باز شوم.نظامی.
متقیان و مصلحان پای در دامن امن و عافیت نهادند. (سندبادنامه ص9). مسافر؛ مصلح میان قوم. (منتهی الارب). || نیکویی کننده. آنکه نیکویی می کند. (ناظم الاطباء). نیکوکار. ج، مصلحون. (مهذب الاسماء). شخص خوب و نکوکار نیکوکردار نیک منش نیکوسرشت. (یادداشت مؤلف) : مکتب وی را به مصلحی دادند. (گلستان). || کسی که درست می کند و آراسته می کند. || موافق و مناسب. || میانجی و صلح دهنده و آشتی دهنده. (ناظم الاطباء). آشتی دهنده. میانجی. مقابل مفسد و فسادانگیز. (یادداشت مؤلف). || داور و حاکم. (ناظم الاطباء) : شرط آن است که درباب سلجوقیان سخن نگویی که صلح با آن ایشان مرا ممکن نخواهد بود که میان هر دو گروه شمشیر خونریز است مصالح. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص698). || شفابخش. || موافق و مناسب بدن و مزاج.(1) (ناظم الاطباء). در ادویه، دارویی که با داروی دیگر یار کنند تا مضرات داروی اولین ببرد. کم کننده یا برندهء زیان دارویی: و مصلح وی سکنجبین است. (یادداشت مؤلف). آنچه اصلاح حال مأکول و مشروب نماید اعم از آنکه دفع ضرر آن کند یا معاونت بر فعل او نماید یا حفظ قوه یا کسر حدت او کند یا بدرقه به جهت وصول او به اعضا گردد.
- مصلح شدن؛ به صلاح آورنده شدن.
- || آشتی دهنده شدن :
اهتمام تو اگر مصلح اضداد شود
سر برآرد ز گریبان ابد شخص ازل.
وحشی (دیوان ص232).
(1) - Correctif.
مصلح.
[مُ لَ] (ع ص) اصلاح شده و درست گشته. || مهیا. (ناظم الاطباء).
مصلحات.
[مُ لِ] (ع ص، اِ) جِ مصلحة. داروها که زیان داروی دیگر دفع کنند :چنانکه مداوی حاذق در دفع امراض مذمومه محموده در مسهلات به کار دارد و باز آن را مصلحات واجب داند. (تاریخ جهانگشای جوینی). و رجوع به مُصْلِح شود.
مصلح الدین.
[مُ لِ حُدْ د] (اِخ) سعدی شیرازی. شاعر معروف قرن هفتم هجری. رجوع به سعدی شود.
مصلح الدین.
[مُ لِ حُدْ د] (اِخ) کاملی. از گویندگان و دانشمندان و استادان نامدار قرن دهم هجری در ترکیه بود. در زبان فارسی احاطه و به خطوط نسخ و نستعلیق مهارت داشت. (از قاموس الاعلام ترکی).
مصلح الدین.
[مُ لِ حُدْ د] (اِخ) لاری محمد سعدی بن صلاح عبادی لاری (متوفی به سال 979 ه . ق.). او راست: 1 - حاشیه بر مطول 2 - شرح رسالهء هیأت فارسی مولی علی قوشچی.
مصلحت.
[مَ لَ حَ] (ع اِ) مصلحة. مقابل مفسده. (غیاث). خلاف مفسدت. (آنندراج). صواب. شایستگی. صلاح. صلاح کار : پس صباح کرد و حال آنکه هر بلایی دفع شده بود و... هر مصلحتی نمایان و پیدا گشته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص312). علم داشتم به اینکه او داناست به مصلحت های کسی که در بیعت اوست از خاص و عام. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص315). ببخشد او را حیاتی که وفا کند به کار دنیا و دین و عمری که کفایت کند مصلحتها را. (تاریخ بیهقی). آنجا که یک مصلحت خداوند سلطان باشد در آن بندگان دولت را هیچ چیز باقی نماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص269). ثابت سازد نزد عام و خاص که امیرالمؤمنین فروگذاشت نمی کند مصلحت خلاف را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص314). آنچه به مصلحت مال... تو پیوندد بر آن ثابت نکنی. (کلیله و دمنه). مکاریان آن بارها را به سوی خانه ای بردن اولیتر دیدند و به مصلحت نزدیکتر. (کلیله و دمنه).
قابله بهر مصلحت بر طفل
وقت نافه زدن نبخشاید.خاقانی.
کیفیت مصلحت و مفسدت ولایت خود که سبب آن چیست. (تاریخ جهانگشای جوینی).
آن کس که توانگرت نمی گرداند
او مصلحت تو از تو بهتر داند.(گلستان).
هر آن که گردش گیتی به کین او برخاست
به غیر مصلحتش رهبری کند ایام.
(گلستان).
-امثال: کم گوی و بجز مصلحت خویش مگوی.
باباافضل کاشی.
امروز بدان مصلحت خویش که فردا دانی و پشیمان شوی و سود ندارد.
؟ (از امثال و حکم دهخدا).
هر کسی مصلحت خویش نکو می داند.
؟ (از امثال و حکم دهخدا).
- مصلحت کار؛ صلاح کار. اقتضای کار. مطابق اقتضای کار :
چشمهء این گل چو وفادار نیست
روی بدو مصلحت کار نیست.نظامی.
- مصلحت گرفتن کار؛ به صلاح آمدن. درست و نیکو شدن. به جریان صحیح و دلخواه افتادن :
کار من مصلحت کجا گیرد
خاصه کاین فتنه در میان افتاد.خاقانی.
|| اقتضا. سازگاری. تناسب. مناسبت. (یادداشت مؤلف). || سزاوار و قابل. (ناظم الاطباء). مناسب. مقتضی. درخور. شایسته آنچه صلاح شخص یا جمعی در آن باشد. (از یادداشت مؤلف) :
با نفس هرکه درآمیختم
مصلحت آن بود که بگریختم.نظامی.
مصلحت در دین ما جنگ و شکوه
مصلحت در دین عیسی غار و کوه.مولوی.
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم.
حافظ.
|| آنچه صلاح و نفع تشخیص شود :
بود آن همگان را غرض و مصلحت خویش
این را غرض و مصلحت شاه جهان است.
منوچهری.
من آنچه مصلحت بود می گفتم. (سفرنامهء ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص152). بونصر را ازبهر مصلحت وقت به ناحیت جوزجانان فرستادند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص162).
مصلحان را نظرنواز شوم
مصلحت را به پند باز شوم.نظامی.
ازبرای مصلحت مرد حکیم
دُمّ خر را بوسه زد خواندش کریم.مولوی.
|| غرض. (یادداشت مؤلف). منظور : ملوک پیشین مر این نعمت را به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده. (گلستان). گفت ای پدر فرمان تو راست نگویم، ولیکن خواهم که مرا بر فایدهء این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست. (گلستان). || صلاح اندیشی. رعایت اقتضای حال : احمد گفت روی ندارد مجروح به جنگ رفتن مگر مصلحتی باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص353). چون بُعد مسافرت به قرب مبدل شد باید که مقدم و سرور شما عزیمت حضرت مصمم کند تا آنچه مصلحت و مقتضی وقت باشد استماع کرده... مراجعت نماید. (سلجوقنامه چ خاور ص11).
اگرچه پیش خردمند خامشی ادب است
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی.
سعدی (گلستان).
|| نیکی. خلاف مفسدت. ج، مصالح. صلوح. (یادداشت مؤلف). || خیرخواهی و نیک اندیشی و خیریت. (ناظم الاطباء) : شیر بعد از تأمل بسیار فرمود که این سخن عین مصلحت و هواخواهی است. (انوار سهیلی).
- راه مصلحت سپردن؛ در طریق خیرخواهی گام زدن : خان داند که... ملوک روزگار که با یکدیگر دوستی به سر برند و راه مصلحت سپرند وفاق و ملاحظات را پیوسته گردانند. (تاریخ بیهقی).
|| مشورت. (ناظم الاطباء). صلاح اندیشی :تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان تو را چه گفت در فلان مصلحت. (گلستان).
- به مقتضای مصلحت؛ موافق مشورت و صلاح بینی. (ناظم الاطباء).
- برای مصلحتی گرد آمدن؛ اجتماع کردن مشورتی و چاره سازی کاری را.
|| نصیحت و پند. (ناظم الاطباء).
- مصلحت دادن؛ پند و نصیحت کردن. (ناظم الاطباء).
|| شغل و عمل و خدمت. (ناظم الاطباء). || موقع لازم. (ناظم الاطباء). || در شاهد زیر معنی تزویر و چاره جویی از روی ریا دارد :چون میان او و اسکندر مخالفت و دشمنی بود برحسب قضیهء الحرب خدعة او را بگرفتند و پیش اسکندر فرستادند و به زبان مصلحت و فریب پیغام دادند که دشمن تو را فرستادیم اندیشه به خود راه مده و بی توقف بیا. (ظفرنامهء یزدی ص404).
مصلحت آمیز.
[مَ لَ حَ] (ن مف مرکب)مطابق صلاح کار. بر وفق مصلحت و مقتضا. آمیخته و توام با صواب و صلاح و خیرخواهی : دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز. (گلستان چ فروغی ص20).
ضرورت است به توبیخ با کسی گفتن
که پند مصلحت آمیز کاربندش نیست.
سعدی.
مصلحت اندیش.
[مَ لَ حَ اَ] (نف مرکب)که اندیشهء صلاح کار دارد. که به صلاح کار اندیشد. که صلاح و صواب کار خویش در نظر گیرد. مصلحت بین :
عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش
در مذهب عشق آی وز این جمله برستی.
سعدی.
ضمیر مصلحت اندیش هرچه پیش آید
به تجربت بزند بر محک دانایی.سعدی.
مصلحت اندیشه.
[مَ لَ حَ اَ شَ / شِ](ص مرکب) دارای اندیشهء موافق مصلحت. با اندیشه ای که مطابق صلاح کار باشد :
دادگری مصلحت اندیشه است
رستن از این قوم مهین پیشه است.نظامی.
و رجوع به مصلحت اندیشی شود.
مصلحت اندیشی.
[مَ لَ حَ اَ] (حامص مرکب) عمل مصلحت اندیش. || اندیشیدن دربارهء صلاح کار. به مصالح کار اندیشه گماشتن. خیر و صلاح خویشتن در نظر گرفتن :
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پرآتش به هم دیده پرآب اولی.
حافظ.
و رجوع به مصلحت اندیش شود.
مصلحت اندیشیدن.
[مَ لَ حَ اَ دی دَ](مص مرکب) دربارهء صلاح کار اندیشه کردن. فکر مصلحت و مقتضای زمان و مکان کردن :
ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند
من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش.
سعدی.
بیدار باش و مصلحت اندیش و خیر کن
درویش دست گیر و خردمند پروران.
سعدی.
مصلحت بین.
[مَ لَ حَ] (نف مرکب) کسی که صلاح کار را می نگرد. (ناظم الاطباء). آنکه صلاح کار و مقتضای حال ببیند و دریابد. صواب بین. راه از چاه دان :
ننهد پای تا نبیند جای
هرکه را چشم مصلحت بین است.سعدی.
-امثال: مصلحت خوب است اما مصلحت بینش بد است.
|| عاقل و زیرک و هوشیار. (ناظم الاطباء) :
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود.حافظ.
|| کارگزار. (ناظم الاطباء).
مصلحت بینی.
[مَ لَ حَ] (حامص مرکب)صفت و حالت مصلحت بین. تعقل و تأمل در نیک و بدکارها. دیدن و اندیشیدن صلاح کار و مقتضای حال. در مصلحت و اقتضای کار نگریستن و اندیشه کردن. صواب دید :
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش.
حافظ.
و رجوع به مصلحت بین شود.
مصلحت جوی.
[مَ لَ حَ] (نف مرکب) که صلاح کار و مصلحت حال خود یا کسی جوید. مصلحت اندیش. (از یادداشت مؤلف). صواب بین. چاره اندیش : شحنه به رأی خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران. (گلستان). رجوع به مصلحت اندیش شود.
مصلحت خانه.
[مَ لَ حَ نَ / نِ] (اِ مرکب)آنجا که در صلاح صواب کار اندیشه و غور کنند. مجلس رایزنی و چاره اندیشی و مشاورت. || مجلسی که ناصرالدین شاه قاجار در سال 1276 ه . ق. دایر کرد و ریاست آن را به اعتمادالدوله عیسی خان که از وجوه قاجار و منسوب مادری خود بود سپرد. اعضاء این مجلس عمومی تر از مجلس شورای وزراء (هیأت دولت) بودند و برخی مستوفی و ملا و نویسنده هم در جزو آنان دیده می شد، و چون فرمان چنین بود که در دیگر ولایات نظیر آن تأسیس گردد معلوم می شود که غرض شاه دایر کردن چیزی شبیه انجمنهای ایالتی و ولایتی بوده است. ولی معلوم نیست که این مجلس عملی انجام داده است یا خیر. (تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه تألیف عبدالله مستوفی ج1 ص126). در جمیع ولایات برای مقاولات امور عامهء اهالی که در سال سیزدهم از جلوس (جلوس ناصرالدین شاه) مطابق یک هزارودویست وهفتادوشش هجری به عمل آمد. (المآثر و الاَثار ص118).
مصلحت خواه.
[مَ لَ حَ خوا / خا] (نف مرکب) نیک اندیش و نیک خواه. (ناظم الاطباء). و رجوع به مصلحت جوی شود.
مصلحت دان.
[مَ لَ حَ] (نف مرکب) که صلاح کار بداند. که نیک و بد امور دریابد. کنایه از عاقل و هوشیار و فهمیده : وزیر صاحب تدبیر... که صایب رای و مصلحت دان بود پیش پادشاه رفت. (سندبادنامه ص226).و رجوع به مصلحت بین شود.
مصلحت دانستن.
[مَ لَ حَ نِ تَ] (مص مرکب) صواب دیدن. صلاح دیدن.
مصلحت دید.
[مَ لَ حَ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) صلاح دید. مصلحت دیدن. صواب دیدن. شایسته دانستن و سزاوار و مناسب و مقتضی دانستن. نیکو اندیشیدن، از عالم (از قبیل) صوابدید. (آنندراج) : بر مصلحت دید خود برفور با ده هزار مرد پرجگر روان شدند. (تاریخ جهانگشای جوینی). تا برموجب مصلحت دید او تمشیت آن مهم به تقدیم رسد. (تاریخ جهانگشای جوینی). بقای ایشان را برحسب مصلحت دید کار ساخته می کند. (تاریخ جهانگشای جوینی). و از مصلحت دید من نگذرید. (تاریخ جهانگشای جوینی).
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طرهء یاری گیرند.حافظ.
|| اجازه. دستوری. (از یادداشت مؤلف).
مصلحت دیدن.
[مَ لَ حَ دی دَ] (مص مرکب) صلاح دیدن. صواب دیدن. مقتضی و مناسب و شایسته تشخیص دادن. (از یادداشت مؤلف). سزاوار و قابل و لایق دیدن. (ناظم الاطباء) :
چو آن نیرنگساز آواز بشنید
درنگ آوردن آنجا مصلحت دید.نظامی.
پادشاهی... به نزدیک او رفت و گفت اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازم. (گلستان)... ملک را خنده آمد وزیر را گفت چگونه مصلحت می بینی. (گلستان). بخشیدم اگرچه مصلحت ندیدم. (گلستان). مصلحت آن دیدم که در نشیمن عزلت نشینم. (گلستان). بارها در این مصلحت که تو می بینی اندیشه کرده ام. (گلستان).
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی
که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی.سعدی.
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم.
حافظ.
عجب از لطف تو ای گل که نشینی با خار
ظاهراً مصلحت وقت در این می بینی.حافظ.
|| از روی بصیرت پنداشتن. (ناظم الاطباء).
مصلحت کار.
[مَ لَ حَ] (ص مرکب) کسی که از روی مصلحت کار میکند. || کسی که بهتر کار میکند. (ناظم الاطباء). نکوکار. || زیرک و دانا در کارها. || سزاوار مشورت و پند. (ناظم الاطباء).
مصلحت کردن.
[مَ لَ حَ کَ دَ] (مص مرکب) مشورت کردن و کنکاش کردن. (ناظم الاطباء). شور کردن. مشورت نمودن. مشاورت کردن. (از یادداشت مؤلف).
مصلحتگاه.
[مَ لَ حَ] (اِخ) ظاهراً نام محله ای بوده است به ری : حسن صباح... خانه در دوده داشت در شهر ری به کوچهء صوفی... نه بر در مصلحتگاه(1) نشست و نه به در رادمهران. (کتاب النقض ص91). رجوع به مصلحکان در معجم البلدان و مصلحگاه شود.
(1) - ن ل: مصلحگاه.
مصلحت گزار.
[مَ لَ حَ گُ] (نف مرکب)خیراندیش. صلاح اندیش. || عاقل و زیرک و هوشیار. || کارگزار. (ناظم الاطباء). مباشر. || مشاور. مستشار. رایزن. (از یادداشت مؤلف). || (اصطلاح سیاسی در دولت عثمانی) کاردار سفارت.
مصلحت گزاری.
[مَ لَ حَ گُ] (حامص مرکب) عمل مصلحت گزار. صلاح اندیشی. خیرخواهی. || کارگزاری. مباشرت. || (اصطلاح سیاسی در دولت عثمانی) کارداری سفارت : روز شنبه... رخصت مراجعت به استانبول یافته حیدرافندی مستشار خود را به جای خود به مصلحت گزاری بگذاشت و کارداران دولت او را به نشان مکلل به الماس... تشریف کردند. (ناسخ التواریخ ص212 قسمت قاجاریه).
مصلحت نگاه داشتن.
[مَ لَ حَ نِ تَ](مص مرکب) رعایت مقتضای زمان و مکان کردن. رعایت صلاح کار کردن. جانب صواب کارها نگه داشتن : بوسهل حمدوی مردی کافی و دریافته است. وی را عارضی باید کرد و تو را وزارت تا من از دور مصلحت نگاه می دارم و اشارتی که باید می کنم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص145).
مصلحت نمودن.
[مَ لَ حَ نُ / نِ / نَ دَ](مص مرکب) صلاح و صواب به نظر آمدن :چه از کثرت اراجیف مختلف که در آن تاریخ برسبیل مجمجه از افواه شنوده می آمد، دل بر اقامت خراسان و لاسیما در غیبت سلطان قرار نمی گرفت و تخلف به هیچوجه مصلحت نمی نمود. (المعجم ص4).
مصلحتی.
[مَ لَ حَ] (ص نسبی) منسوب به مصلحت. از روی مصلحت. بنابه مصلحت.
- کَرِ مصلحتی؛ که برحسب مقتضای حال خود را ناشنوا یا سنگین گوش معرفی کند. آنکه به دروغ، دانستن امری را ندانسته و ناشنوده نمودن خواهد. (یادداشت مؤلف).
-امثال: کر مصلحتی دوا ندارد. (امثال و حکم دهخدا). رجوع به مصلحت شود.
|| (حامص) مصلحت بودن : بدان که آن بی صبری ترک کنی دلیل آن نکند که تو را یقینی نیست که آن مصلحت است و یا تصدیق نکرده باشی در مصلحتیِ آن. (معارف بهاء ولد ص488).
مصلح گاه.
[] (اِخ) مراد شاید همان جایی باشد که یاقوت آن را مصلحگان می نویسد، و محلی بوده است به ری. (از حواشی راحة الصدور راوندی ص395). احتمال اینکه کلمه مسلخگاه (سلاخ خانه، کشتارگاه) باشد نیز هست :
پس فراهان بسوز و مصلحگاه
تا چهارت ثواب گردد شش.
؟ (از راحة الصدور).
جواب این کلمات آن است که او علی بن مجاهد به در مصلحگاه بود که او را به پدرش بازخوانند که رازی بود و این علی از ری رفته بود به تعلم و با احمد حنبل به ری آمده بود. (کتاب النقض ص368). در مصلحگاه ری و خراسان و سبزوار این جماعت بی شرع را قوتی نباشد. (النقض ص163). همچنین روا بباید داشتن که بوبکر و عمر به قیامت دل بر رافضیان قم، آبه وقاسان و دو مصلحگاه و غیر هم خوش کنند. (کتاب النقض ص482). مناقب خوانان همان خوانند که به دروازهء مهران و مصلحگاه... (کتاب النقض ص41).
مصلحة.
[مَ لَ حَ] (ع اِ) نیکی. ج، مصالح. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || صلاح کار. مقابل مفسده. (آنندراج). رجوع به مصلحت و نیز رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود.
مصلحةً.
[مَ لَ حَ تَنْ] (ع ق) به طور مشورت و صلاح بینی. (ناظم الاطباء). رجوع به مصلحت و مصلحه شود.
مصلحین.
[مُ لِ] (ع ص، اِ) جِ مصلح. مردمان خیراندیش. (ناظم الاطباء). رجوع به مصلح شود.
مصلخم.
[مُ لَ خِم م] (ع ص) استوار سخت. || جبل مصلخم؛ کوه بلند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مصلد.
[مُ لِ] (ع ص) شیری که در شیردوشهء چرمین دوشند و دارای کفک و سرشیر نباشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مصلصل.
[مُ صَ صِ] (ع ص) خر سخت آواز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خری سخت بانگ. (مهذب الاسماء).
مصلصل.
[مُ صَ صَ] (ع ص) مهتر کریم بزرگ حسب خالص نسب. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مصلَّل. (منتهی الارب).
مصلصل.
[مُ صَ صَ] (ع مص) بانگ و فریاد کردن. (منتهی الارب). صلصلة. || بازگردانیدن آواز را در حلق. (منتهی الارب). صلصلة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).
مصلطح.
[مُ صَ طَ] (ع ص) پهن و فراخ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصلف.
[مُ لِ] (ع ص) مردی که زن از وی بهره یاب نگردد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مصلفح.
[مُ صَ فَ] (ع ص) سرپهن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصلق.
[مِ لَ] (ع ص) خطیب بلیغ. (منتهی الارب) (آنندراج). صلاق. مصلاق. (منتهی الارب). و رجوع به مصقل و مصقع و مصلاق شود.
مصلقع.
[مُ صَ قِ] (ع ص) مرد مفلس بی چیز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصلل.
[مُ صَلْ لِ] (ع ص) مهتر کریم بزرگ حسب خالص نسب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مصلصل. (منتهی الارب). || باران نیکو. || کفشگر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصلم.
[مُ صَلْ لَ] (ع ص) مرد گوش از بن بریده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بریده گوش. (مهذب الاسماء).
مصلمحة.
[مُ صَ مَ حَ] (ع ص) کم موی سر: جاریة مصلمحة الرأس؛ دختر کم موی سر. (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصلوب.
[مَ] (ع ص) بردارکشیده شده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). آویخته. درآویخته. برآویخته. بیاویخته. به چلیپا برکرده. به چلیپا برزده. بردارزده. بردارکشیده. بردارشده. دارزده. به دارکشیده. (یادداشت مؤلف). || سخت تب زده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
- مصلوب شدن؛ به دار آویخته شدن. آویخته گشتن. بر دار کشیده شدن.
- مصلوب کردن؛ به دار آویختن. بر دار زدن. آویختن.
مصلوق.
[مَ] (ع ص) آب دیرماندهء آلوده شده به واسطهء آمدشد ستوران. (از ناظم الاطباء). صلاقة. مصلوقة. (منتهی الارب). || آب پز. آب پخت. پخته. جوشانده. (یادداشت مؤلف).
مصلوقة.
[مَ قَ] (ع ص) تأنیث مصلوق. (یادداشت مؤلف). آب دیرماندهء پاسپرکردهء ستوران. (منتهی الارب). صلاقة. و رجوع به مصلوق شود.
مصلوم.
[مَ] (ع ص) زبن برکنده (گوش و بینی). ازبن بریده. (از اقرب الموارد) (یادداشت مؤلف) : ذهب الحمار یطلب الفرنین فعاد مصلوم الاذنین. (یادداشت مؤلف). مصلم. (مهذب الاسماء).
مصلة.
[مِ صَلْ لَ] (ع اِ) آوندی که در آن شراب را صاف کنند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصلهب.
[مُ لَ هِب ب] (ع ص) مرد دراز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصلی.
[مِ لا] (ع اِ) پای دام. (یادداشت مؤلف). پادام. ج، مصالی. (مهذب الاسماء).
مصلی.
[مُ صَلْ لی] (ع ص) نمازگزار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نمازکننده. (مهذب الاسماء). نمازگزارنده. (غیاث). نمازخوان. (یادداشت مؤلف). || درود بر نبی فرستنده. (آنندراج) (غیاث). صلوات فرستنده. درودخوان. (یادداشت مؤلف) :
مصلیاً علی النبی المصطفی.ابن مالک.
|| دومین اسب رهان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نام اسب دوم از ده اسبان که از بقیه مقدم باشد و از اول مؤخر. (آنندراج) (غیاث). اسب دوم در مسابقت. (مهذب الاسماء). اسبی که در مسابقه دوم آید. (یادداشت مؤلف) :
ده اسبند در تاختن هر یکی را
به ترتیب نامی است روشن نه مشکل
مجلی مصلی مسلی و تالی
چو مرتاج و عاطف حظی و مؤمل...
ابونصر فراهی (نصاب).
|| شخصی که در سبق سر مرکوب او محاذی کفل مرکوب سابق باشد. (یادداشت لغت نامه). || به آتش گرم شونده. (مهذب الاسماء).
مصلی.
[مُ صَلْ لا] (ع اِ) موضع نماز و دعا. ج، مصلیات. (ناظم الاطباء). نمازگاه و جای نماز گزاردن. (آنندراج) (غیاث). نمازگاه. (دهار). جای نماز. آن جای که در آن نماز گزارند. (یادداشت مؤلف). و رجوع به مصلا شود : چون حضرت خواجه از مصلی بیامدند مرا گفتند که نزدیک والدهء من به مبارک آباد عید برو. (انیس الطالبین ص83). || جانماز. سجاده. بوریا یا جامه ای که بر روی آن نماز گزارند. (یادداشت مؤلف) : از تخت فرودآمد و بر مصلی بنشست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 378). در وی [ در کارگاه ] بساط و شادروانها بافتندی و یزدیها و بالشها و مصلی ها و بردیهای فندقی از جهت خلیفه بافتندی. (تاریخ بخارا نرشخی ص24).
آن مصلی که از تو خواست رهی
پنج روزی گذشت از آن یا شش.سوزنی.
نقل است که ذوالنون مصری شیخ را مصلایی فرستاد، شیخ بدو بازداد که ما را مصلی به چه کار ما را مسندی فرست تا بر او تکیه کنیم، یعنی کار از نیاز درگذشت و به نهایت رسید. (تذکرة الاولیای عطار).
زن مصلی باز کرده از نیاز
رب سلّم ورد کرده در نماز.مولوی.
بی مصلی می گذاری تو نماز
هر کجا روی زمین بگشای راز.مولوی.
خیال سبزه و آب روان بدان ماند
که خضر بر سر آب افکند مصلا را.
سلمان ساوجی.
و رجوع به مصلا شود.
- مصلی افکندن؛ جانماز انداختن بر زمین اقامهء نماز را. باز کردن سجاده گزاردن نماز را. (از یادداشت مؤلف) : گفت مصلی بیفکنید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص378).
- مصلی نماز؛ مصلای نمازی. جانمازی از زیلو یا قالی که بر آن نشینند و جانماز نیز بر آن گسترند : از این ناحیت گیلان جاروب و حصیر و مصلی نماز و ماهی ماهه افتد که بهمه جهان برند. (حدود العالم ص150). از جهرم مصلی نماز نیکو خیزد. (حدود العالم).
|| عیدگاه. (یادداشت مؤلف) (غیاث) (آنندراج). آنجا که مردم در عید فطر و قربان نماز گزارند : امیر علی اسبی نامزد کرد بیاوردند و به کسان من دادند ارزیدی سیصد دینار نیشابوری. سلطان به مصلی رفت و من در خدمت. نماز شام بگزاردیم و به خوان شدیم. (چهارمقاله ص68). || مسجد جامع. (یادداشت مؤلف).
مصلی.
[مُ صَلْ لا] (اِخ) عیدگاه شیراز. (ناظم الاطباء). عیدگاه شیراز که آن جای بغایت خوش و خرم و سیرگاه است. (از غیاث) (آنندراج). مصلا : با تنی چند از خاصان به مصلای شیراز بیرون رفت. (گلستان).
میان جعفرآباد و مصلا(1)
عبیرآمیز می آید شمالش.حافظ.
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را(2).
حافظ.
نسیم باد مصلی و آب رکناباد
غریب را وطن خویش می برد از یاد.حافظ.
نمی دهند اجازت مرا به سیر سفر
نسیم باد مصلا و آب رکناباد(3).حافظ.
چو شستی رخت در سعدی و کفشت نیست در پا تنگ
غنیمت دان نسیم آباد و گلگشت مصلا را.
نظام قاری.
چراغ اهل معنی خواجه حافظ
که شمعی بود از نور تجلی
چو در خاک مصلی یافت منزل
بجو تاریخش از خاک مصلی(4).؟
و رجوع به مصلا شود.
(1) - در این شواهد به ضرورت قافیه یا تلفظ معمول فارسی «مصلا» آمده است.
(2) - در این شواهد به ضرورت قافیه یا تلفظ معمول فارسی «مصلا» آمده است.
(3) - در این شواهد به ضرورت قافیه یا تلفظ معمول فارسی «مصلا» آمده است.
(4) - گویندهء این ماده تاریخ که در آخر غالب چاپهای دیوان حافظ آمده است معلوم نیست و تاریخ آن نیز درست نمی باشد، زیرا وفات حافظ علی التحقیق 792 است نه 791 که این شعر حکایت از آن می کند. (یادداشت لغت نامه).
مصلی.
[مَ لی ی](1) (ع ص) در آتش افکنده شده و بریان شده. (از اقرب الموارد). بریان شده و کباب شده و در آتش افکنده شده و برشته شده و سوخته شده. (ناظم الاطباء).
(1) - در ناظم الاطباء به ضم میم آمده، ولی با توجه به ضبط اقرب الموارد و قاعدهء صرف زبان عربی به فتح درست است.
مصلیات.
[مُ صَلْ لَ] (ع اِ) جِ مصلی. (ناظم الاطباء). رجوع به مصلّی شود.
مصلی دوز.
[مُ صَلْ لا] (نف مرکب) نجاد. که دوختن سجاده پیشه دارد. (یادداشت مؤلف). و رجوع به مصلی و مصلا و سجاده شود.
مصلی گاه.
[مُ صَلْ لا] (اِ مرکب) جای نماز. محل نماز گزاردن. مسجد یا جایی دیگر که در آن نماز خوانند. (از یادداشت مؤلف) :نقل است که دوازده سال روزگار شد تا بر کعبه رسید که در هر مصلی گاهی سجاده باز می افکند و دو رکعت نماز می کرد. (تذکرة الاولیای عطار). و رجوع به مصلی و مصلا شود.
مصلین.
[مُ صَلْ لی] (ع ص، اِ) جِ مصلی. نمازگزاران نمازخوانان : فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون. (قرآن 107/4 - 5). و رجوع به مصلی شود.
مصلیة.
[مَ لی یَ] (ع ص) مؤنث مَصْلیّ. گویند شاة مصلیة؛ گوسپند بریان شده. (ناظم الاطباء). || (اِ) دوغبا. آش کشک. (یادداشت مؤلف). ترف وا. (مهذب الاسماء).
مصم.
[مُ صِم م](1) (ع ص) کر. کرشده. (ناظم الاطباء). کر. || کسی که کر می کند. (ناظم الاطباء). کرگرداننده. (آنندراج). || کریابنده. (آنندراج). || سهم مصم؛ تیری کشنده و خطانکننده. (یادداشت مؤلف). || سازندهء صمام یعنی سربند شیشه. (ناظم الاطباء).
(1) - در آنندراج به فتح صاد ضبط شده است.
مصماد.
[مِ] (ع ص) ناقة مصماد؛ ماده شتر پیوسته شیرده که در زمستان و خشکسالی شیر وی باقی باشد. ج، مصامد، و مصامید. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصمئک.
[مُ مَ ءِک ک] (ع ص) ترشده از باران. (ناظم الاطباء). و رجوع به مصمئکة شود.
مصمئکة.
[مُ مَ ءِکْ کَ] (ع ص) زمین ترشده از باران. (آنندراج). نعت فاعلی از اِصْمِئْکاک. گویند: الارض مصمئکة و السماء مستویة؛ یعنی زمین تر است از باران و آسمان لایق باران. (از منتهی الارب).
مصمئلة.
[مُ مَ ءِلْ لَ] (ع ص) داهیه و بلای سخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصمت.
[مُ مَ] (ع ص) رُست. (منتهی الارب) (آنندراج). چیزی که میان خالی نباشد. ضد مجوف. (ناظم الاطباء). توپر. (یادداشت مؤلف). آگنده. هرچیز که متخلخل نبود. مصمد. مقابل خالی. خلاف کاواک. (یادداشت مؤلف). آگنده میان. خلاف مجوف. (غیاث). || دربسته. (منتهی الارب) (آنندراج): باب مصمت؛ در بسته و مبهم و مشتبه. || قفل مصمت؛ قفل مبهم و بسته. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || دیوار بی درز. || الف مصمت؛ هزار کامل. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). هزاری تمام. (مهذب الاسماء). مصمَّت. (منتهی الارب). || ثوب مصمت؛ جامهء یک رنگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (صراح اللغة). || جامه که همهء آن ابریشم باشد و پنبه و چیزی دیگر در آن آمیخته نباشد. در حدیث است که: نهی النبی (ص) عن الثوب المصمت. (از ناظم الاطباء). جامهء ابریشمین یک رنگ سفید. جامهء یک رنگ از ابریشم سفید. (یادداشت مؤلف). مقابل وشی و دیبای رنگین :
تا کوه چو مصمت بود اندر مه آذر
تا دشت چو وشی بود اندر مه آزار.فرخی.
تا پرنیان سبز برون کرد بوستان
با مصمت سپید همی گردد آسمان.فرخی.
تا به دی ماه بود کوه به رنگ مصمت
تا به نوروز شود دشت به رنگ دیباه.فرخی.
|| اسب یکرنگ. (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (غیاث) (صراح اللغة). اسبی که هیچ نشان ندارد. (مهذب الاسماء). || زخم مندمل شده، یعنی زخمی که از اندرون پر شده و دو لب آن به هم آمده باشد. (از غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصمت.
[مُ مِ] (ع ص) مرد بیمار خاموش. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح عروض) شعری یا بیتی را گویند که در عروض آن (یعنی در جزء اخیر مصراع اول آن) قافیه نباشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
مصمت.
[مُ صَمْ مَ] (ع ص) الف مصمت؛ هزار کامل و تمام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مُصْمَت. (منتهی الارب). رجوع به مصمت شود. || خاموش. (ناظم الاطباء). ساکت. || خاموش کرده شده(1). (غیاث) (آنندراج).
(1) - در ناظم الاطباء بجای خاموش کرده شده، خاموش کننده آمده و ظاهراً بر اساسی نیست.
مصمتة.
[مُ صَمْ مَ تَ] (ع ص) مؤنث مصمت. (ناظم الاطباء). || حروف مصمتة؛ سوای شش حرف «مربنفل» است. (منتهی الارب). تمام حروف عرب است جز شش حرف ذلق (یعنی ب، ر، ف، ل، م، ن) و عبارتند از: ا ت ث ج ح خ د ذ ز س ش ص ض ط ظ ع غ ق ک و ه ی. (یادداشت مؤلف).
مصمد.
[مُ مَ] (ع ص) سخت و درست.(1)(ناظم الاطباء). رُسْت از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج). چیزی که کاواک نباشد و میان خالی نبود. (ناظم الاطباء). رست. خلاف کاواک. مصمت. (یادداشت مؤلف).
(1) - در ناظم الاطباء «سخت درست» چاپ شده است و ظاهراً «سخت و رست» باید باشد.
مصمد.
[مُ صَمْ مَ] (ع ص) مقصود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || هر چیز رست(1) و سخت. (ناظم الاطباء). چیزی سخت و رست است که در آن ضعف نباشد. (منتهی الارب) (آنندراج). سنگ سخت. (مهذب الاسماء).
(1) - در ناظم الاطباء «درست» چاپ شده و غلط است.
مصمرط.
[مُ صَ رَ] (ع ص) رجل مصمرط الرأس؛ مرد درازسر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصمص.
[مُ مِ] (ع ص) فرس مصمص؛ اسب استواربنداندام. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصمصة.
[مَ مَ صَ] (ع مص) آب در طرف زبان گردانیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). مانند مضمضه است با این تفاوت که مصمصه به وسیلهء زبان صورت می گیرد ولی مضمضه با همهء دهان. (از بحر الجواهر). همچون تفاوت قبضة و قبصة. (از منتهی الارب). || آوند شستن. (منتهی الارب) (آنندراج). || آوند شستن و پاک کردن آن. (ناظم الاطباء).
مصمع.
[مُ صَمْ مَ] (ع ص) ظبی مصمع؛ آهوی ستیخ گوش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصمعات.
[مُ صَمْ مَ] (ع ص، اِ) جِ مصمعة. (منتهی الارب): بقرات مصمعات؛ گاوان لاغر از تشنگی. (ناظم الاطباء). گاوان تشنه و لاغرشکم. (منتهی الارب). و رجوع به مصمعة شود.
مصمعد.
[مُ مَ عِدد] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصمعة.
[مُ صَمْ مَ عَ] (ع ص) ثریدة مصمعة؛ اشکنهء برآورده سر و تاجدار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || گاو تشنهء برچفسیده سپس بر تهیگاه و پهلو از تشنگی. (منتهی الارب). جِ مصمعات. || گاو لاغرشکم. ج، مصمعات. (منتهی الارب).
مصمغ.
[مُ صَمْ مَ] (ع ص) حبر مصمغ؛ سیاهی با صمغ. (منتهی الارب) (آنندراج). مرکب صمغی. (ناظم الاطباء). سیاهی به صمغ آمیخته. صمغی. به صمغ آلوده. (یادداشت مؤلف).
مصمغان.
[مَ مَ] (اِخ) مسمغان. لقبی که فریدون پس از گرفتن و بند کردن ضحاک به ارمائیل یکی از دو خوالیگر او که جوانان را از کشتن رها می ساخت داد و دماوند را تیول او گردانید و بر تخت زر نشانیدش. (ترجمهء آثارالباقیه ص298). || این نام بعدها لقب عام ملوک دماوند شده است چنانکه یکی از فتوحات منصور عباسی برانداختن مصمغان دماوند است. (تاریخ اسلام تألیف فیاض ص186).
مصمغد.
[مُ مَ غِدد] (عِ ص) برآماسیده از پیه و یا از بیماری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصمغة.
[مُ مَ غَ] (ع ص) شاة مصمغة بلبنها؛ گوسپند شیرتازه آور. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
مصمق.
[مُ صَمْ مِ] (ع ص) حیرت زده ای که نخورد و ننوشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصمقر.
[مُ مَ قِرر] (ع ص) یوم مصمقر؛ روز نیک گرم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصمم.
[مُ صَمْ مِ] (ع ص) تصمیم گیرنده. رجوع به مصمَّم شود(1).
(1) - به معنی تصمیم کننده که معمو به فتح میم خوانند، چنانکه می گویند: مصمم شدم که این کار را انجام بدهم، به کسر میم یعنی به صیغهء اسم فاعل است. (نشریهء دانشکدهء ادبیات تبریز سال 2 شمارهء 1 ص26).
مصمم.
[مُ صَمْ مَ] (ع ص) رجل مصمم؛ مرد درست عزیمت درستکار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). دارای ثبات و استواری در کار : اگر رای تو بر این کار مقرر است و عزیمت در امضای آن مصمم، باری نیک برحذر باید بود. (کلیله و دمنه). سلطان بعد از استخارات عزیمت بر آن غزو مصمم کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص408). عزم تأدیب و تعریک ایشان مصمم کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص322). عزم غزوهء بهاطیه مصمم کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص285). عزم غزو کفار مصمم کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص34). عزیمت بر قصد سجستان و حسم مادهء خلف مصمم گردانید. (ترجمهء تاریخ یمینی ص249).
مرا پای بست است خاقانی ایدر
چرا عزم رفتن مصمم ندارم؟خاقانی.
نه خاقانیم گر همی عزم تحویل
مصمم از این کلبهء غم ندارم.خاقانی.
- مصمم شدن؛ عازم شدن. (ناظم الاطباء). عزیمت درست کردن.
- || ثبات ورزیدن در کار. (ناظم الاطباء).
- مصمم شدن چیزی؛ قطعی و استوار شدن قصد و نیت. تحقق و انجام گرفتن آن چیز :بامدادان که عزم سفر مصمم شد گفته بودندنش که فلان سعدی است. (گلستان).
- عزیمت مصمم گردانیدن؛ آماده شدن. مصمم شدن. تصمیم گرفتن : مرغان... عزیمت بر توختن کین مصمم گردانیدند. (کلیله و دمنه).
- مصمم گشتن؛ عزیمت درست کردن : به ضرورت عزیمت مصمم گشت بر آن که علمای هر صنف را بینم. (کلیله و دمنه).
|| (اصطلاح نجوم) صمیم. (یادداشت مؤلف).
- کوکب مصمم؛ کوکب صمیم، ستاره ای که میان آفتاب و آن، فاصله شانزده دقیقه یا کمتر باشد. (از مفاتیح العلوم) (یادداشت مؤلف). و رجوع به صمیم شود.
مصمودة.
[مَ دَ] (اِخ) قبیله ای از بربر به مغرب.
- قصر مصمودة؛ ظاهراً ناحیتی نزدیک جبل الطارق. (یادداشت مؤلف).
مصمودی.
[مَ] (ص نسبی) منسوب است به مصمودة که قبیله ای است از بربر. (از الانساب سمعانی). || نام مردم قبیلهء ساکن سرزمینی بنام آنان مصمودیان یا مصامده (در سودان) از این قبیله گروهی حدود بیست هزار نفر در عداد لشکریان خلیفهء فاطمی، المستنصربالله بوده اند و ناصرخسرو در سفرنامه آرد : گروهی را مصامده می گفتند، ایشان سیاهانند از سرزمین مصمودیان و گفتند بیست هزار مردند. (سفرنامه ص83). و رجوع به مصامدة شود.
مصن.
[مُ صِن ن] (ع ص) خشمناک. گویند: فلان مصن غضباً؛ یعنی پر و ممتلی است از خشم. (از منتهی الارب) (از آنندراج). پر از خشم و خشمناک. (ناظم الاطباء).
مصنب.
[مِ نَ] (ع ص) حریص و آزمند خوردن صناب. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصنبع.
[مُ صَمْ بَ] (ع ص) خردسر. مقلوب مصعنب. (ناظم الاطباء). مرد مایل و کشیده سر به سوی درازی هرچه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج).
مصنتع.
[مُ صَ تَ] (ع ص) میان کاواک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). میان تهی. توخالی. || آنکه دارای پیشانی پهن و گونه های فرورفته باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به صُنْتُع شود.
مصندل.
[مُ صَ دَ] (ع ص) خوشبوی شده با صندل. (ناظم الاطباء). آمیخته با صندل. به صندل آمیخته :
این جوی معنبربر و این آب مصندل
پیش در آن بارخدای همه احرار.منوچهری.
- پیراهن مصندل؛ پیراهنی است که صندل سپید را به گلاب بسایند و کافور اندر وی مالند و پیراهنی توزی بدان تر کنند و به هوا خشک کنند و هر وقت اندک گلاب بر این پیراهن پاشند و درپوشند. و اگر دستارچهء توزی همچنین مصندل کنند و بر روی بالین گسترند سخت صواب باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). چون بیدار شود [ آن را که غشی افتاده است ] پیراهن مصندل پوشانند. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
مصنطل.
[مُ صَ طِ] (ع ص) آنکه در رفتن سر را پست دارد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). آنکه سر به زیر افکند و راه رود.
مصنع.
[مَ نَ] (ع اِ) جای گرد آمدن آب باران. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). غدیر. آبگیر طبیعی. || آب انبار. مصنعة. آبگیر و حوض. (غیاث). آبدان. و رجوع به مصانع شود : و آب این شهر [ تنیس ]از این مصنع هاست که به وقت زیاده شدن نیل پر کرده باشند و تا سال دیگر از آن آب برمیدارند و استعمال می کنند. (سفرنامهء ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص65). و مصنعهای نیکو باشد ازبهر آب. (فارسنامهء ابن البلخی ص143). به هجر و یمامه رسید [ شاپور ] و چاهها و مصنعهاء آب ایشان را می انباشت. (فارسنامهء ابن البلخی ص68). جز آب باران هیچ آب دیگر نبود و مصنعها کرده اند که مردم آب از آن خورند. (فارسنامهء ابن البلخی ص136).
عرضگاه دشت موقف عرض جنات است از آنک
مصنع او کوثر و سقاش رضوان دیده اند.
خاقانی.
رود خون جریان یافت و مصنع دم از دم ضیع مصنع شد. (درهء نادرهء چ شهیدی ص239). || کاریز. (غیاث). || بنا و عمارت و قصر. (ناظم الاطباء). مصنعة. || قلعه. (غیاث). مصنعة. || محل ساختن. جای صنعت و کار دستی. کارخانه. کارگاه.
مصنع.
[مُ صَنْ نَ] (ع ص) برساخته. (یادداشت مؤلف). مجعول. و رجوع به مصنوعی شود. || کند: فرس مصنع؛ اسب کند. مقابل جواد : هیچ کس از ماه مقنع و فرس مصنع کار بدر تمام و سیر جواد خوشخرام توقع نکرد. (درهء نادره چ شهیدی ص46). || آراسته. زیبا : رود خون جریان یافت و مصنع دم از دم ضیع مصنع شد. (درهء نادره چ شهیدی ص239).
مصنعة.
[مَ نَ / نُ عَ] (ع اِ) آبگاه. (یادداشت مؤلف). جای گرد آمدن آب باران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آب انبار. مصنع. (منتهی الارب). آبگیر. ج، مصانع. (مجمل اللغة) (ترجمان القرآن جرجانی ص89). حوض بزرگ. (ترجمان القرآن جرجانی ص89) (مجمل اللغة). حوض بزرگ یا جایی که برای آب کشیدن کنند. ج، مصانع. (مهذب الاسماء). || ده. (منتهی الارب). قریه. ج، مصانع. (اقرب الموارد). || هر بنای محکم و استوار از قصر و قلعه و جز آن. ج، مصانع. || طعام. || دعوت که برادران را به سوی طعام خوانند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصنعه.
[مَ نَ عَ] (ع اِ) مصنعة. آب انبار. آبگیر. آبگاه. گودی که آب باران را در آن نگاه دارند. (از یادداشت مؤلف) : قلعهء سمیران... آب مصنعه دارد... قلعهء خواران... آب مصنعه دارد... خرمه... آب مصنعه دارد. (فارسنامهء ابن البلخی ص159). هوای آن [ آباده ] معتدل است و آب از مصنعه است. (فارسنامهء ابن البلخی ص157).
مصنف.
[مُ صَنْ نِ] (ع ص) مرتب کنندهء کتاب. (ناظم الاطباء). مبوب. تبویب کننده. آنکه کتاب تصنیف می کند و ترتیب می دهد. تصنیف کننده و نویسندهء کتاب. (ناظم الاطباء). مطلق تصنیف کننده. (آنندراج). نویسندهء کتاب. نگارندهء جزوه و رساله و کتاب. معمو بین مصنف و مؤلف فرق گذارند بدین معنی که مصنف کسی را گویند که همه یا بیشتر مطالب و محتوای کتاب اندیشهء خود او و به ابتکار خود اوست ولی مؤلف کسی است که همه یا بیشتر مطالب را از دیگران گرد آورد و گاهی نیز بین آن دو فرقی نگذارند چنانکه درگذشته نیز چنین بوده و سعدی در گلستان مصنف را با مؤلف، و تصنیف را با تألیف مترادف آورده است : بیدپای برهمن که مصنف اصل است از جملهء اولیا و وزرای او بوده است. (کلیله و دمنه). رسمی قدیم است... که مؤلف و مصنف در تشبیب سخن و دیباچهء کتاب طرفی از ثنای مخدوم و شمتی از دعای ممدوح اظهار کند. (چهارمقاله ص3).
زیشان شنو دقیقهء فقر ازبرای آنک
تصنیف را مصنف بهتر کند بیان.خاقانی.
چنانکه رسم مؤلفان است و دأب مصنفان. (گلستان). || سازندهء نقشها در اصولات و الحان را نیز گویند. (از آنندراج). سازندهء نقشها در اصول و الحان موسیقی :
کیست آن مرد مصنف که ز بسیاریِ جهل
نکند فرق نوا را ز سرود حیوان.
شفایی (از آنندراج).
|| گیاهی که دارای رنگهای گوناگون و میوه های مختلف بود. (ناظم الاطباء). || در بیت ذیل که به نام نظام قاری در یادداشتهای لغت نامه آمده است معنی کلمه روشن نیست :
ز لا وسمه زرها به نامش زدند
علم از مصنف به بامش زدند.نظام قاری.
مصنف.
[مُ صَنْ نَ] (ع ص) کتاب مرتب شده. (ناظم الاطباء). تصنیف شده. ج، مصنفات. || مبوب. طبقه بندی شده : التصنیف، تمییز الاشیاء بعضها من بعض، و صنف الاشیاء، جعلها اصنافاً. (زمخشری از یادداشت مؤلف). || (اصطلاح حدیث) در اصطلاح محدثین، کتابی که مرتب بر ابواب مسائل فقهی باشد. مقابل مُسْنَد، که مرتب است بر اسماء صحابه. (یادداشت مؤلف). || در اصطلاح علمای حدیث، مجرد کلام ائمهء معصومین «اصل» است در مقابل «کتاب». و «مصنف» آن است که در آن علاوه بر کلام ائمه از خود مؤلف یا به نقل از دیگری نیز بیاناتی هست. این قبیل کتابها را مصنفات نامند. (از خاندان نوبختی ص71). || درختی که دو گونه برگ دارد، خشک و تر. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصنفات.
[مُ صَنْ نَ] (ع اِ) جِ مصنف و مصنفة. کتاب های تصنیف شده. (ناظم الاطباء) : ما این سؤالات را پیش از این یاد کرده ایم اندر مصنفات خویش چون کتاب عجایب الصنعة و کتاب زادالمسافرین. (جامع الحکمتین ناصرخسرو ص306). و رجوع به مصنفة و مصنف شود.
مصنفک.
[مُ صَنْ نِ فَ] (اِخ) علی بن محمد شاهرودی، ملقب به شیخ علاءالدین متولد به سال 803 ه . ق. در مضافات بسطام خراسان و متوفی به سال 875 ه . ق. در استانبول. او راست: حاشیه بر تنقیح الاصول تفتازانی و شرح ارشادالهادی تفتازانی که در 823 تألیف کرده است. و نیز شرح برخی از ابیات مثنوی مولوی به فارسی و کتاب الحدود و الاحکام و حاشیه بر شرح مفتاح سیدشریف و حاشیه بر شرح مفتاح سعدالدین. شرحی مفصل بر وقایهء صدرالشریعه و حاشیه ای بر صدرالشریعة و شرحی بر هدایهء مرغینانی. وصول الی علم الاصول. (از کشف الظنون). تفسیر ملتقی البحرین که به سال 863 ه . ق. به امر سلطان محمدخان فاتح نوشته و نیز شرحی ناقص بر اصول علی بن محمد بزدوی. همچنین از اوست: تحفة السلاطین (به فارسی)، تحفهء علائیه و انوارالاصداق، حدائق الایمان لاهل الیقین، حدودالاحکام، حاشیه بر مطول، شرح الرمز و الامثال اللاهوتیه. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و کشف الظنون شود.
مصنفین.
[مُ صَنْ نِ] (ع ص، اِ) جِ مصنف (در حالت نصبی و جری). رجوع به مصنف شود. || (اصطلاح حدیث) مؤلفان حدیث که کلام ائمهء معصومین را در کتابهای خود می آورند و علاوه بر آن از خود نیز بیاناتی در کتاب خویش دارند، در مقابل اصحاب اصول که همهء محتویات کتابشان کلام ائمه می باشد. (از خاندان نوبختی ص71). و رجوع به مصنَّف شود.
مصنق.
[مُ نِ] (ع ص) خادم ماهر در خدمت شتران. ج، مصنقون. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصنقون.
[مُ نِ] (ع ص، اِ) جِ مصنق. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به مصنق شود.
مصنوع.
[مَ] (ع ص) ساخته. (منتهی الارب) (آنندراج). ساخته شده. (ناظم الاطباء). صنیع. (یادداشت مؤلف). || کرده. (منتهی الارب) (آنندراج). کرده شده. || صنعت شده و اختراع شده. (ناظم الاطباء). که به دست و فکر بشر ساخته شده باشد. مقابل مخلوق. مقابل طبیعی(1). معمول. (یادداشت مؤلف). || چیزی که مسبوق به نیستی باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). آفریده. آفریده شده. آفریدهء خدا. (از منتهی الارب) : مخلوق اگر گوید مصنوع چیست گوییم آنک مرکب است از هیولی و صورت مصنوع است. (جامع الحکمتین ناصرخسرو ص89).
صانع و مصنوع را تو باشی فرزند
پس چو پدر شو کریم و عادل و فاضل.
ناصرخسرو.
|| متشکل شده. (ناظم الاطباء). || ساختگی. قلب. بدل. مزور. قلابی. الم غلمی. عملی. ساخته. مدلس. (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح بدیع) نزد بلغا آن است که نظم از صنعتی آراسته گردد که طبع بدان ترکیب به سبب مراعات قواعد آن بدان صفت میل کند، چه بعضی صنایع مطبوعند چون ترصیع و تجنیس و الهام و خیال و بعضی نامطبوع چون تجنیس مطرف و مقلوب. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
.
(فرانسوی)
(1) - Artificiel
مصنوعات.
[مَ] (ع اِ) جِ مصنوعة. رجوع به مصنوعة شود. || چیزهای ساخته شده و اختراع شده. (ناظم الاطباء). مصنوع کرده شده. ساخته شده. شکل و ترکیب یافته : رشید کاتب چون خواست تا دقایق صناعت اشعار تازی و پارسی بیان کند و در حقایق مصنوعات آن تألیفی سازد بنای کتاب حدائق السحر فی دقائق الشعر بر لغت پارسی نهاد. (المعجم ص18).
مصنوعة.
[مَ عَ] (ع ص) مؤنث مصنوع. ج، مصنوعات. (ناظم الاطباء). رجوع به مصنوع و مصنوعات شود.
مصنوعی.
[مَ] (ص نسبی) صنعتی. عملی. محصول صنعت. آفریدهء دست و فکر بشر. مقابل طبیعی و خلقی. || ساختگی. (ناظم الاطباء): دندان مصنوعی، یخ مصنوعی، ابریشم مصنوعی.
مصواء .
[مَصْ] (ع اِ) مقعد. (منتهی الارب). دبر و کون. || (ص) زنی که رانهای وی کم گوشت باشد. (ناظم الاطباء). زن که بر ران وی گوشت نباشد. (منتهی الارب). آن زن که گوشت ندارد بر ران. (مهذب الاسماء). || زن لاغرسرین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصوات.
[مِصْ] (ع ص) بلندآواز. || (اِ) ما بالدار مصوات؛ نیست در خانه کسی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصوان.
[مِصْ] (ع اِ) غلاف کمان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصوب.
[مِصْ وَ] (ع اِ) کفلیز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کفلیزه. کفگیر.
مصوب.
[مُ صَوْ وَ] (ع ص) نعت مفعولی از تصویب. راستگوی دانسته شده و راستگوی شمرده شده. || مصدق. تصویب شده. تأییدشده. آنچه مورد تأیید و موافقت مقام یا هیأت یا گروهی قرار گیرد: قوانین مصوب مجلس شورای ملی. مقررات مصوب انجمن استادان زبان و ادب پارسی.
مصوبات.
[مُ صَوْ وَ] (ع اِ) جِ مصوبة. قوانین و مقررات و احکامی که بوسیلهء مقام یا گروه یا مجلس و یا انجمنی مورد تأیید و تصویب قرار گرفته باشد.
مصوبة.
[مَ بَ] (ع اِ) مصیبت و سختی و بدبختی. ج، مصاوب. (ناظم الاطباء) (از آنندراج). مصیبة. (منتهی الارب).
مصوبة.
[مُ صَوْ وَ بَ] (ع ص) تأنیث مصوب. || مصوب. مصدق. تصویب شده. تصدیق شده: قوانین مصوبهء مجلسین سنا و شورای ملی. و رجوع به مصوب شود.
مصوت.
[مُ صَوْ وِ] (ع ص) بسیارآواز. (منتهی الارب). آنکه بلند بانگ میکند. بانگ کننده. (ناظم الاطباء). مصوة. (آنندراج). || صدادار و بانگ دار. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح دستور زبان) صدادار. مقابل صامت. خلاف صامت. باصدا. وویل(1). حرف صدادار. آوازی که با ارتعاش تارآواها (در نتیجهء جریان یافتن هوای داخل ریه) از گلو برمی آید، و هنگام ادای آن گذرگاه دهان گشاده میماند بی آنکه در جایی حبس شود یا از تنگنایی عبور کند و یا از میان دهلیز دهان منحرف شود و یا یکی از اعضای گلو را به اهتزاز درآورد. هر مصوت یاری ده صامت قبل از خود است برای تلفظ شدن و گاه یاریگر صامت ساکن بعد از خود می باشد. مصوت در فارسی شش نوع است: سه مصوت بلند (حرف مدّ) و سه مصوت کوتاه (حرکت). سه مصوت بلند عبارتند از: ـا، ـو، ـی (i, u, a)، و سه مصوت کوتاه که خود جزء حرکات بشمارند عبارتند از: ـَ ، ـِ ، ـُ (o, e,a).
(1) - Voyelle.
مصوته.
[مُ صَوْ وِ تَ] (ع ص) مؤنث مصوت: حروف مصوته؛ حرفهای صدادار. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به مصوت شود.
مصوح.
[مُ] (ع مص) مصح. (ناظم الاطباء). ناپیدا شدن. ناپدید شدن. (تاج المصادر). و رجوع به مصح شود. || مدروس شدن. (المصادر زوزنی). فرسوده و مدروس و محو شدن اثر خانه. (از اقرب الموارد). || کهنه شدن جامه و رنگ برگردانیدن. (آنندراج). || رفتن و سپری شدن. || تراویدن. || ربودن چیزی را. || استوار شدن بیخ موی گرداگرد سم اسب و مأمون شدن از افتادن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || رنگ برگردانیدن شکوفهء نبات. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کوتاه شدن سایه. || سپری گردیدن شیر شتر. (منتهی الارب) (آنندراج). || به گردانیدن بیمار را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مصوخة.
[مَ خَ] (ع ص) گوسپند فروهشته بن پستان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصور.
[مَ] (ع اِ) ماده بز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (ص) ناقهء کم شیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ناقه که شیرش بدرنگ برآید. ج، مِصار، مَصائِر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصور.
[مُ] (ع اِ) جِ مِصْر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به مصر شود.
مصور.
[مُ صَوْ وِ] (ع ص) صورت کننده. (از منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی). ج، مصورون. || آفریننده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مقابل مصوَّر. ایجادکننده. موجد. به وجودآورنده. ترکیب دهنده. (یادداشت مؤلف). شکل دهنده :
یک جوهر ترکیب دهنده ست و مصور
یک جوهر ترکیب پذیر است و مصوَّر.
ناصرخسرو.
سزد که روی اطاعت نهند بر در حکمش
مصوری که درون رحم نگاشت جنین را.
سعدی.
|| آنکه صورت می کشد و نقاشی می کند. نقاش. پیکرساز. (ناظم الاطباء). پیکرکننده. (دهار). نگارندهء صورت. (ترجمان القرآن جرجانی ص89). صورت بخشنده. چهره آرای. صورتگر. پیکرنگار. نقاش. نگارنده. نگارگر. تصویرگر. صورتساز. چهره نما. چهره نمای. (یادداشت مؤلف) :
بفرمود تا زخم او را به تیر
مصور نگاری کند بر حریر.فردوسی.
ز لشکر سواری مصور بجست
که مانند صورت نگارد درست.فردوسی.
فراوان مصور بجست از یمن
شدند آن سران بر درش انجمن.فردوسی.
رمح تو و تیر تو و شمشیر تو باشد
گر نقش کند وهم مصور صور فتح.
مسعودسعد.
مصور.
[مُ صَوْ وِ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. واهب الصور :
گر از راست کژّی نباید که آید
چرا هست کرده مصور مصوَّر؟ناصرخسرو.
فزونی و کمّی در او ره نیابد
که بد زاعتدال مصور مصور.ناصرخسرو.
ز مردی و جگر نگذاشت باقی
مصور در تو ای زیبا مصوَّر.ازرقی.
مصور.
[مُ صَوْ وِ] (اِخ) مشهدی حاجی علی قلیخان، فرزند حاجی رضاقلی. در تهران به سال 1227 ه . ق. متولد شد. غالباً در مشهد تحصیل علم نقاشی و شاعری کرد و از هر دستی شعر دارد. از اوست:
پیر و پتیاره جهان را ای دل از پیری مشو شو
بکر و مکاره زمان را ای تن از بکری مکن زن
چند پویی چون سکندر ای دل اندر گرد گیتی
چند پایی چون سلیمان ای تن اندر دهر اهون
بی بنا بنیان جهان دانی چه باشد رخنه سرپل
بی پی و پایان زمان دانی چه باشد سیل پل کن.
(از مجمع الفصحاء ج2 ص456).
وی در سال 1285 ه . ق. زنده بوده است. (از فرهنگ سخنوران).
مصور.
[مُ صَوْ وِ] (اِخ) میر سیدعلی، پسر میر مصور. از شعرای قرن دهم هجری است. نقاش و مصوری توانا و هنرمند بود. به سبب رنجش از عراق به هندوستان رفت و در خدمت جلال الدین اکبر به مراتب عالی رسید. بین او و غزالی مشهدی شکرآبی پیدا شد و یکدیگر را هجو کردند. شعر نیکو می گفت و بیت زیر از اوست:
صبحدم خار دم از همدمی گل می زد
ناخنی بر دل صدپارهء بلبل می زد.
(از ترجمهء مجمع الخواص ص97) (از فرهنگ سخنوران).
مصور.
[مُ صَوْ وَ] (ع ص) نعت مفعولی از تصویر. || نقاشی شده و دارای صورت و شکل. (ناظم الاطباء). نقش شده. به نقش. نگاشته. تصویرشده. به صورت درآمده. پیکرکرده. درصورت آورده. (یادداشت مؤلف) :
یکی همچو دیبای چینی منقش
یکی همچو ارتنگ مانی مصور.فرخی.
یک جوهر ترکیب دهنده ست و مصور
یک جوهر ترکیب پذیر است و مصوَّر.
ناصرخسرو.
سپهری بینم و سیارگانی
به صورتهای گوناگون مصور.ناصرخسرو.
زهی سخای مصور به روز بزم و نشاط
زهی قضای مجسم به روز رزم و وغا.
مسعودسعد.
از فلکی شریفتر یا شرف مشخصی
از فلکی کریمتر یا کرم مصوری.خاقانی.
در او قرصهء خور ز چرخ ترنجی
چو نارنج در شیشه بینی مصور.خاقانی.
علم آدمیت است و جوانمردی و ادب
ورنه ددی به صورت انسان مصوری.
سعدی.
- مصور شدن؛ نقش یافتن. نگاشته شدن. نقش پذیرفتن. تصویر یافتن. منقوش شدن. نقش بستن. مجسم شدن :
ای ذات تو ناشده مصور
اثبات تو عقل کرده باور.ناصرخسرو.
چون متصور شود در دل ما نقش دوست
همچو بتش بشکنم هرچه مصور شود.
مولوی.
از خیال تو به هر سو که نظر می کردم
پیش چشمم در و دیوار مصور می شد.
سعدی.
- مصور گشتن (گردیدن)؛ مصور شدن. نقش بستن. شکل گرفتن. نقش پذیرفتن. تصویر یافتن. به صورت آمدن :
راهی چون پشته پشته سنگ و در آن راه
سینهء بازان به نعل گشته مصور.مسعودسعد.
تا مصور گشت بر چشمم جمال روی دوست
چشم خودبینی ندارم رای خودراییم نیست.
سعدی.
- نامصور؛ شکل نگرفته. به صورت درنیامده :
اندر مشیمهء عدم از نطفهء وجود
هر دو مصورند ولی نامصورند.ناصرخسرو.
|| متشکل شده. (ناظم الاطباء). مخلوق. (یادداشت مؤلف). مخلوق. آفریده. آفریده شده. ایجادشده. به وجودآمده :
گر از راست کژّی نباید که آید
چرا هست کرده مصور مصوَّر؟ناصرخسرو.
فزونی و کمّی در او ره نیابد
که بد زاعتدال مصور مصور.ناصرخسرو.
ز رحمت مصور ز حکمت مقدر
به نسبت مطهر به عصمت مشهر.
ناصرخسرو.
|| به خیال آمده. (یادداشت مؤلف) :
ذکر هندستان کند پیل از طلب
پس مصور گردد آن ذکرش به شب.مولوی.
رفتی و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری.سعدی.
-مصور شدن؛ قابل تصور شدن. به نظر رسیدن. به صورت درآمدن. صورت یافتن :
وگر چنانکه مصور شود گزیر از عشق
کجا روم که نمی باشدم گزیر از دوست.
سعدی.
- مصور کردن؛ تصویر کردن. نگاشتن. نقش زدن. منقوش ساختن. به صورت درآوردن. تصویر کردن. به خیال آوردن :
تو سر به صحبت سعدی درآوری، هیهات
زهی خیال که من کرده ام مصورِ خویش.
سعدی.
مصورة.
[مُ صَوْ وِ رَ] (ع ص، اِ) (اصطلاح پزشکی) مصور. نام یکی از قوتهای تن است نزد طبیبان، مانند جاذبه و ماسکه و دافعه و مولده و نامیه. مصوره یکی از هشت خادم نفس نباتی است. قوه ای که غذا را همرنگ جسم می گرداند. (یادداشت مؤلف). یکی از چهار قوهء طبیعیهء مخدومه. و هی تعرف بالمغیرة الثانیة و فعل هذه تخطیط الماء و تشکیله بالقوة فی الذکور و الفعل فی الاناث. (یادداشت مؤلف). قوتی است که صادر می شود از وی خطوط اعضا و شکلهای آن یعنی این قوت به اذن خالق هر جزو منی را می پوشاند صورت عضوی بر وجهی که مقتضای نوع صاحب منی مختلط باشد، پس اگر منی مختلط از دو نوع باشد حیوان متولد از آن با هر دو نوع من وجه مشابهت میکند چنانچه بغل یعنی استر که شکل فرس می نماید و هم هم شکل حمار. (غیاث) (آنندراج).
مصوری.
[مُ صَوْ وِ] (حامص) نقاشی و صنعت نقاشی. (ناظم الاطباء).
مصوص.
[مَ] (ع ص، اِ) زنی که هنگام جماع شیفتگی کند بر مرد. (غیاث) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). || کُسی که بمکد تری بالای نره را. ج، مصائص. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). || طعامی که از گوشت پختهء درسرکه انداخته سازند و یا مخصوصاً از گوشت مرغ ساخته شده باشد. (ناظم الاطباء). طعامی که گوشت پخته را در سرکه اندازند یا از مرغ جوزه و کبوتر بچه و جز آن ترتیب دهند یا از گوشت طیور باشد خاصة. ج، مصائص. (منتهی الارب). کبک بریان درسرکه افکنده. (دهار). کبک بریان کرده در سرکه. (مهذب الاسماء). مرغ بریان که از ادویهء گرم مانند کرفس و زیره و سداب پر کرده و در سرکه پرورده باشند. (آنندراج) (غیاث). غذایی است که از جوجه مرغ جوان و سبزیهای سرد و گرم و ادویهء خوشبوی به حسب احتیاج ترتیب دهند و قسمی را به آب میوه های ترش بجوشانند و منافع هر یک تابع اجزای اوست. (تحفهء حکیم مؤمن) : اگر حرکات سخت نباشد در سکباج و مصوص دارچین و سنبل درافکندن. (ذخیرهء خوارزمشاهی). طعام را در زیربا و شوربا به گوشت کبک و دراج و تذرو و طیهوج و مصوص موافق بود. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
مصوص سرایی و ریچار نغز
ز بادام و پسته برآورده مغز.نظامی.
- مصوص کرده؛ بریان کردهء در سرکه انداخته. گوشت پختهء در سرکه انداخته : قریض از گوشت بزغاله و گوسالهء خرد و ماهی تازهء خرد مصوص کرده موافق باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و چون از بیضه بیرون آیند طعام مرغ خانگی مصوص کرده به آن... دهند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و ماهی تازهء خرد مصوص کرده. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
مصوصات.
[مَ] (ع ص، اِ) جِ مصوص. (یادداشت مؤلف) (منتهی الارب). رجوع به مصوص شود.
مصوصة.
[مَ صَ] (ع ص) زن لاغر. (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مصوصی.
[مُ صَ صی] (ع اِ) از ایام بردالعجوز است. (ناظم الاطباء). از ایام عجوز است. (منتهی الارب).
مصوع.
[مُ] (ع مص) مصع. (ناظم الاطباء). رفتن. (آنندراج). رجوع به مصع شود. || بشدن شیر شتر. (تاج المصادر بیهقی). رفتن و بازگشتن شیر از پستان ناقه. (منتهی الارب). || جنبانیدن دنبال. (تاج المصادر بیهقی). || سپری شدن سرما و هر چیزی. (آنندراج). || درخشیدن برق. (دهار). درخشیدن بخنوه و جز آن. (تاج المصادر بیهقی).
مصوع.
[مَ] (ع ص) مرد بیمناک دلباخته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصوغ.
[مَ] (ع ص) ریخته شده. || گداخته شده. || هم آهنگ. (ناظم الاطباء).
مصوف.
[مُ صَوْ وَ] (ع ص) پشم دار. پرپشم. کرک دار. صوفانی.
مصول.
[مِصْ وَ] (ع اِ) هر مایعی که در آن حنظل تازه را اندازند تا تلخی وی برطرف گردد. (ناظم الاطباء). چیزی است که در وی حنظل تر نهند تا تلخی از وی رود. (منتهی الارب) (آنندراج).
مصول.
[مُ] (ع مص) جدا گردیدن آب از شیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصول.
[مُ صَوْ وَ] (ع ص) آنچه در سوختن به حد خاکستر نرسد. (مجمع الجوامع).
مصولة.
[مِصْ وَ لَ] (ع اِ) جاروب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جاروب خرمن. (مهذب الاسماء).
مصولة.
[مُ صَوْ وَ لَ] (ع ص) گندم برآوردهء پاکیزه. (منتهی الارب). گندم برآوردهء پاک کرده. (ناظم الاطباء).
مصومد.
[مُ صَ مِ] (ع ص) درشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصومعة.
[مُ صَ مَ عَ] (ع ص) تریدة مصومعة؛ اشکنهء باریک سر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصون.
[مَ] (ع ص) مصوون. محفوظ. نگاهداشته. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). نگاهداشته شده و محفوظ. (از غیاث) (ناظم الاطباء) (آنندراج). نگهداشته. (مهذب الاسماء) (دهار). ایمن. مأمون. محروس. دورداشته از تعرض: عرضی مصون؛ عرضی دور از تعرض. مقابل عرض مبتذل. (یادداشت مؤلف) : آورده اند که در آبگیری از راه دور و از گذریان و تعرض ایشان مصون سه ماهی بودند. (کلیله و دمنه). هر راز که ثالثی در آن محرم نشود هرآینه از اشاعت مصون ماند. (کلیله و دمنه). لقبی که در خزینهء الطاف باری تعالی ازبهر او مخزون بود و از مشارکت اغیار محفوظ و مصون. (ترجمهء تاریخ یمینی ص215). از طوارق ایام و حوادث روزگار مصون و محروس مانده. (ترجمهء تاریخ یمینی ص410). مال مزکی دارند و جامهء پاک و عرض مصون. (گلستان). تا دامن قیامت این چشمهء نیک از چشم بد مصون باد و ترازوی این اقبال از چشم گردان زوال مأمون. (لباب الالباب چ نفیسی ص5).
- مصون شدن؛ محفوظ شدن.
- مصون گردیدن (گشتن)؛ محفوظ شدن.
- مصون ماندن؛ محفوظ ماندن : ما از وقع صولت او از در وقایهء تحرز حالی را مصون می مانیم و ایزدتعالی دیدهء دلهای ما را به کحل بیداری و هشیاری روشن می دارد. (مرزبان نامه ص261).
مصونیت.
[مَ نی یَ] (ع مص جعلی، اِمص)مصون ماندن. محفوظ بودن. حفظ شدن. مأمون بودن.
- مصونیت پارلمانی؛ در اصطلاح حقوقی، مصون بودن نمایندهء مجلس است از تعرض و تعقیب قضایی مگر آنگاه که مجلس از او سلب مصونیت کند.
- مصونیت سیاسی؛ مصون بودن عضو دستگاه دیپلماسی است در کشور دیگر از برخی مقررات داخلی و تعقیب و مجازات قضایی و جزایی آن کشور.
مصوون.
[مَصْ] (ع ص) مصون. محفوظ. نگاهداشته شده، و بدین صورت نادر است. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مصون شود.
- ثوب مصوون؛ ای محفوظ. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصة.
[مُصْ صَ] (ع اِ) خالص از مال. (منتهی الارب) (آنندراج). خالص و برگزیده از مال. (ناظم الاطباء).
مصهب.
[مُ صَهْ هَ] (ع ص) گوشت به سیخ درکشیده جهت بریانی. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || گوشت آمیخته با پیه. || جانوران وحشی آمیخته به هم. (ناظم الاطباء). وحش مختلط با هم. (منتهی الارب).
مصهر.
[مُ هِ] (ع ص) قریب. (منتهی الارب). نزدیک. گویند: فلان مصهرنا؛ قریب منا؛ فلان نزدیک به ماست. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
مصهرج.
[مُ صَ رَ] (ع ص) حوض گچ کار. (منتهی الارب) (از آنندراج). ساروج کرده شده. گویند: حوض مصهرج به صاروج برآورده. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
مصهرجة.
[مُ صَ رَ جَ] (ع ص) مصهرج. ساروج کرده شده. گویند: برکة مصهرجة؛ به صاروج برآورده. (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
مصیاب.
[مِصْ] (اِخ) مصیاف. دژ استواری است مشهور ازآنِ اسماعیلیه به ساحل شام نزدیک طرابلس. (از معجم البلدان).
مصیاف.
[مِصْ] (ع ص) زمینی که به دیر گیاه رویاند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زمین باران تابستانی رسیده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || مردی که ازدواج نپذیرد تا دوموی نگردد. (منتهی الارب). مردی که زن نگیرد تا دوموی نگردد. (ناظم الاطباء). || ناقة مصیاف؛ ماده شتر بچه دار. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصیب.
[مُ] (ع ص) تیر به نشانه رسیده. || درست گوینده. مردی که قول و فعل و رای او صواب باشد. (ناظم الاطباء). || برصواب رفته. صوابکار. درستکار. ضد مخطی. ضد خاطی. مقابل مخطی. (یادداشت مؤلف) : رای هر یک بر این مقرر که من مصیبم. (کلیله و دمنه). در امضای این کار مصیب نبودم. (کلیله و دمنه).
نیست در علم سخنرانی و در درس سخا
مفتیی چون تو مصیب و ناقدی چون تو بصیر.
سوزنی.
من که در این شیوه مصیب آمدم
دیدنی ارزم که غریب آمدم.نظامی.
|| نیک رسنده به حقیقت چیزی و یا کاری. (از آنندراج). رسنده. (ناظم الاطباء). || صواب یابنده. (از آنندراج). اصابت کننده. (ناظم الاطباء) : تا طبیب منطق نداند و جنس و نوع نشناسد در میان فصل و خاصه و عرض فرق نتواند کرد و علت نشناسد و چون علت نشناسد در علاج مصیب نتواند بود. (چهارمقاله ص107). || درست عمل. || راست و درست : ملوک را یکی از رأیهای صائب و تدبیرهای مصیب آن است که... (کلیله چ مینوی ص 193).
مصیبات.
[مُ] (ع اِ) جِ مصیبت. (یادداشت مؤلف). رجوع به مصیبت شود.
مصیبت.
[مُ بَ] (ع اِ) مصیبة. حادثه. سختی و بدبختی و نکبت. محنت و رنج. (ناظم الاطباء). بلیه و هر امر مکروه. مکروهی که به آدمی رسد. سختی. (منتهی الارب). رنج و سختی و بلا :
بداخترتر از مردم آزار نیست
که روز مصیبت کسش یار نیست.سعدی.
هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش.
سعدی.
پرسیدندش که شکرِ چه می گویی، گفت شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی. (گلستان).
اگر دندان نباشد نان توان خورد
مصیبت آن بود که نان نباشد.سعدی.
قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. (گلستان). گفت تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه. (گلستان).
تنور شکم دم به دم تافتن
مصیبت بود روز نایافتن.(بوستان).
|| اندوه و رنج و ملال. (ناظم الاطباء). غم و اندوه که به مردم رسد. اندوه که به کسی رسیده باشد. (یادداشت مؤلف). || تعزیت. (منتهی الارب) (آنندراج). سوک و تعزیت و عزا و ماتم. (ناظم الاطباء). رزیئه. نائبه. نوبه. رزء. صاکمة. مرزئة. نؤبه. رزیة. (دهار). مصوبة. (منتهی الارب). فاجعه. داغ فرزند یا عزیزی دیگر. فقد کسان و نزدیکان. اندوهی که از مرگ عزیزان حاصل آید. (از یادداشت مؤلف). درگذشت خویش یا دوستی یکدل :چنان دید امیرالمؤمنین... که بگرداند خاطر خود را از جزع بر این مصیبتها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص311). نبایستی که به مصیبت آمده بودیمی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص345). مصیبت سخت بزرگ است اما موهبت به بقای خداوند بزرگتر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص291). به خداوند مصیبت عزیزان آن درد نرسد که بدان کس که بیفایده گوش دارد. (از قابوسنامه).
راست گویی که در مصیبت تو
همه مسعودسعد سلمانند.مسعودسعد.
عیسی به حکم رنگرزی بر مصیبتش
نزدیک آفتاب لباس سیاه بود.خاقانی.
حقا که در مصیبتت ای نقش ایزدی
حیران و بیخبر شده چون نقش آزرم.
خاقانی.
گر دل من هوشیارستی دمی
زین مصیبت روی در دیوارمی.عطار.
مصیبت خانه.
[مُ بَ نَ / نِ] (اِ مرکب)ماتمکده. (ناظم الاطباء). ماتم خانه. (آنندراج). مصیبت کده :
آسمان سنگدل را چشم اشک آلود ساخت
دود آهی کز مصیبت خانهء ما شد بلند.
صائب (از آنندراج).
سینهء ما هیچ گه بی ناوک جوری نبود
این مصیبت خانه کم دیدم که مهمانی نداشت.
حکیم کاشی (از آنندراج).
و رجوع به مصیبت سرا شود. || مجلس فاتحه خوانی و عزاداری. (ناظم الاطباء).
مصیبت دیده.
[مُ بَ دی دَ / دِ] (ن مف مرکب) سوکوار. ماتمی. داغدیده. عزادیده. ماتمزده. که فرزند یا برادر یا عزیزی دیگر از دست داده باشد. مصیبت زده. عزادار. (از یادداشت مؤلف). رجوع به مصیبت زده شود.
مصیبت رسیده.
[مُ بَ رَ / رِ دَ / دِ] (ن مف مرکب) مصیبت دیده. داغدیده. سوکوار. || بدبخت.
مصیبت زده.
[مُ بَ زَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)ماتم زده. (ناظم الاطباء). ماتمی. سوکوار. عزادار. مصیبت دیده. (یادداشت مؤلف): تضجیع؛ مصیبت زده ساختن. (منتهی الارب). || بدبخت. (ناظم الاطباء).
مصیبت سرا.
[مُ بَ سَ] (اِ مرکب) سرای مصیبت. مصیبت خانه. بیت الحزن. خانهء عزا. ماتم سرا. ماتمکده. عزاخانه. و رجوع به مصیبت سرای (اِ مرکب) شود.
مصیبت سرا.
[مُ بَ سَ] (نف مرکب) آنکه شعر مصیبت گوید. (یادداشت مؤلف). || شاعر که مصائب اهل البیت سراید. شاعر که مصیبت اهل بیت گوید: محتشم بهترین شاعر مصیبت سرای فارسی است. (یادداشت مؤلف). || نائح. نائحه. (یادداشت مؤلف).
مصیبت سرای.
[مُ بَ سَ] (اِ مرکب)مصیبت سرا. سرای مصیبت. عزاخانه. (یادداشت مؤلف). مصیبت کده. مصیبت خانه. رجوع به مصیبت سرا (اِ مرکب) شود.
مصیبت سرای.
[مُ بَ سَ] (نف مرکب)مصیبت سرا. شاعر که شعر مصیبت خاصه مصیبت اهل البیت گوید. (از یادداشت مؤلف). رجوع به مصیبت سرا (نف مرکب) شود.
مصیبت کده.
[مُ بَ کَ دَ / دِ] (اِ مرکب)غمکده. ماتمکده. عزاخانه. مصیبت سرا. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به مصیبت سرا (اِ مرکب) شود.
مصیبت کش.
[مُ بَ کَ / کِ] (نف مرکب)سختی کش. محنت کش. بلاکش. که غم و اندوه و ماتم کشد. که گرفتار مصیبت و الم و اندوه گردد. (از یادداشت مؤلف).
مصیبت کشی.
[مُ بَ کَ / کِ] (حامص مرکب) صفت و حالت مصیبت کش. (یادداشت مؤلف). رجوع به مصیبت کش شود.
مصیبت کشیدن.
[مُ بَ کَ / کِ دَ] (مص مرکب) سختی کشیدن. بدبختی و نکبت و بلا کشیدن. به غم و مصیبت و ماتم گرفتار آمدن. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به مصیبت کش شود.
مصیب محله.
[مُ صَیْ یِ مَ حَلْ لَ] (اِخ)دهی است از دهستان شهریاری بخش چهاردانگهء شهرستان ساری واقع در 25 هزارگزی خاور بهشهر با 213 تن جمعیت. آب آن از چشمه و راه آن اتومبیلرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
مصیبة.
[مُ بَ] (ع اِ) مصیبت. (از منتهی الارب). تعزیت. (آنندراج). سوک. داغ آنچه موافق طبع نبود، مانند مرگ و جز آن. (از تعریفات جرجانی). || مصیبت. سختی. رنج. سختی رسیده به کسی. اندوهِ رسنده به کسی. (منتهی الارب). ج. مصائب. (از آنندراج) (ناظم الاطباء). کاری سخت که به کسی رسد. (ترجمان القرآن جرجانی ص89). || اندوه. (ناظم الاطباء) (آنندراج). غم و اندوه که بر مردم رسد. ج، مصائب، مصیبات. (مهذب الاسماء). و رجوع به مصیبت شود.
مصیخ.
[مُ] (ع ص) گوش دارنده و شنونده. (آنندراج).
مصید.
[مِصْ یَ] (ع اِ) دام و آنچه بدان صید و شکار کنند. ج، مصاید. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). مصیدة.
مصید.
[مَ] (ع ص) صیدکرده شده و شکارشده. (ناظم الاطباء).
مصیدة.
[مِصْ یَ دَ] (ع اِ) مصید. دام و آنچه بدان صید و شکار کنند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). دام و آنچه بدان صید کنند از دام و جز آن. (دهار) (زمخشری) (از مهذب الاسماء). و رجوع به مِصْیَد شود.
مصیدة.
[مَ دَ] (ع اِ) مصید. دام و آنچه بدان صید و شکار کنند. (ناظم الاطباء). آنچه به وی صید کنند. (از (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). دام (از رسن یا چوب). ج، مصائد. (زمخشری): عاطوف، عطوف، عطاف؛ مصیده ای که چوب کج داشته باشد. (منتهی الارب). و رجوع به مَصید شود.
مصیر.
[مَ] (ع مص) بازگردیدن کار. (منتهی الارب). صیر. صیرورة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بازگشتن. (ترجمان القرآن جرجانی ص89) (آنندراج). رجوع به صیر و صیرورت شود. (غیاث). || گشتن از حیّز به جنبانیدن. (المصادر زوزنی). || گشتن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || میل کردن به سوی کسی. (منتهی الارب).
مصیر.
[مَ] (ع اِ) روده. ج، اَمْصِرة، مُصْران. جج، مصارین. (بحر الجواهر) (منتهی الارب مادهء م ص ر). رودگانی. ج، مُصران. (مهذب الاسماء). معی. (بحر الجواهر).
مصیر.
[مَ] (ع اِ) بازگشت گاه. (دهار). مآب. مرجع. برگشتگاه. بازگشتگاه. بازگشت جای. (یادداشت مؤلف). جای بازگشت آب، یا عام است. (منتهی الارب). جای بازگشتن. (آنندراج) (مهذب الاسماء) (غیاث). || (اِمص) بازگشت. (ناظم الاطباء). بازگشت کار. صیور. (یادداشت مؤلف) :
باد ارکان دین و دولت را
سوی او مرجع و مصیر و مآب.سوزنی.
تا مآب و مصیر و ملجأ خلق
نبود جز به خالق وهاب...سوزنی.
مصیر.
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان موگوئی بخش آخورهء شهرستان فریدن واقع در 25هزارگزی باختر آخوره با 672 تن جمعیت. آب آن از رودخانه و چشمه و راه آن اتومبیلرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج10).
مصیرمحله.
[مَ مَ حَلْ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان لاله آباد بخش مرکزی شهرستان بابل واقع در 15هزارگزی باختری بابل با 160 تن جمعیت. آب آن از رودخانه و چشمه و راه آن اتومبیلرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
مصیص.
[مَ] (ع اِ) خاک نمناک. (منتهی الارب) (آنندراج). تری خاک. (ناظم الاطباء). || ریگ نمناک. (منتهی الارب) (آنندراج). || تری ریگ. (ناظم الاطباء).
مصیصة.
[مَ صَ / مَصْ صی صَ](1) (ع اِ)کاسهء بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج). کاسه. (ناظم الاطباء). کاسهء بزرگ (و عامه صاد اول را مشدد تلفظ کنند). (از اقرب الموارد).
(1) - ناظم الاطباء به کسر میم نیز ضبط کرده است.
مصیطر.
[مُ صَ طِ] (ع ص) برگماشته. || حافظ و نگهبان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مصیف.
[مَ] (ع اِ) خانهء تابستانی. (دهار). جای تابستانی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). مقابل مَربع. مقابل مشتی. (یادداشت مؤلف). جایی که تابستان در آن اقامت می کنند. (ناظم الاطباء). ییلاق. جای خوش آب وهوا که تابستان در آن اقامت گزینند. ج، مصایف. (مهذب الاسماء) (از یادداشت مؤلف) : چون عمر بهار به اکتهال رسیدی و نهار او به زوال مراجعت با مصیف به امضا رسانیدی. (تاریخ جهانگشای جوینی). مربع و مصیف آن المالیغ و قوناس بود. (تاریخ جهانگشای جوینی). تا سخن به بحث نواحی خراسان رسید و از مربع و مصیف و مشتاة آن پرسید. (تاریخ جهانگشای جوینی). فوائح نسیمش روائح عبهر و تودهء زمینش سودهء عنبر. حسن المصیف بها وطاب المربع. (ترجمهء محاسن اصفهان). || مصیوف. مصیوفة. مصیفة. جای باران تابستانی رسیده. ج، مصائف. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || تابستان. صیف. (یادداشت مؤلف). || مجاری معوج آب. ج، مصائف. (ناظم الاطباء). آبراههء کژ. (آنندراج). || (ص) ماده شتر بچه دار. مصیفة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصیف.
[مُ صَیْ یِ] (ع ص) کفایت کننده برای تابستان. (ناظم الاطباء).
مصیفة.
[مَ فَ] (ع ص) زمین باران تابستانی رسیده. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || ارض مصیفة، مصیوفة، مصیف، مصیوف؛ زمین تابستانی. (منتهی الارب). || ناقة مصیف و مصیفة؛ ماده شتر بچه دار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مصیقل.
[مُ صَ قِ] (ع ص) روشن کننده و صاف کننده. (غیاث) (آنندراج).
مصیقل.
[مُ صَ قَ] (ع ص) صیقل شده و جلاداده شده. (ناظم الاطباء). روشن کرده شده و از رنگ و تیرگی پاک کرده شده. (غیاث) (آنندراج). صیقلی. جلاداده. صیقلی شده.
مصیقلة.
[مُ صَ قَ لَ] (ع اِ) آلتِ زدودن. (آنندراج).
مصیوف.
[مَصْ] (ع ص) باران تابستانی رسیده شده. مصیف. مصیفة. مصیوفة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جای تابستانی: مکان مصیوف؛ مصیف. مصیوفة. (منتهی الارب).
مصیوفة.
[مَصْ فَ] (ع ص) مصیوف. مصیف. (منتهی الارب). باران تابستانی رسیده شده. یقال: ارض مصیوفة. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || ارض مصیوفة؛ زمین تابستانی. جای و زمین تابستانی. مصیف. مصیفة. (منتهی الارب).
مصیون.
[مَصْ] (ع ص) مصون و محفوظ و نگاهداشته شده. (ناظم الاطباء). رجوع به مصون شود.
مض.
[مَ] (ع اِ) رمان البر. (بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف). رمان البر و میوهء آن حب الفلفل [ کذا ] است. (تذکرهء داوود ضریر انطاکی). به ضاد معجمه، رمان البر است و ثمرش حب القلقل. (از تحفهء حکیم مؤمن). و رجوع به حب القلقل شود.
مض.
[مَض ض] (ع اِ) سنگی که در چاه کهنه باشد و بدان آب را دریابند. و گاهی در چاهی دو سنگ باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (ص) گرم. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سوزنده: کحل مض؛ سرمهء چشم سوز. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || رجل مض الضرب؛ مرد ضرب دردناک خورده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مض.
[مَض ض] (ع مص) اندوه مند گردانیدن: مضه الشی ء مضاً و مضیضاً؛ اندوه مند گردانید او را آن چیز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || سوختن اندوه و خشم دل را. (زوزنی). سوخته شدن دل از اندوه و خشم و غضب. (تاج المصادر بیهقی). || سوزانیدن: مض الخل فاه؛ سوخت سرکه دهن او را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) (ناظم الاطباء). || مکیدن، یا سخت مکیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || به درد آوردن جراحت. (المصادر زوزنی). سوزانیدن جراحت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد): مضه الجرح؛ سوزانید او را جراحت و به درد آورد. (ناظم الاطباء). || مض الکحل العین مضاً؛ سوختن سرمه چشم را و رنجانیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) (ناظم الاطباء).
مض.
[مِضْ ضُ / مِضْ ضِ / مِضْ ضَ / مِضْ ضُنْ] (ع اِ) کلمه ای است که به معنی لاء نفی آید، یعنی حرکت دادن هر دو لب را چندان که شنیده شود آوازی که به لای نفی ماند و در آن مطمع اجابت باشد، و فی المثل: ان فی مض لمطمعاً(1). قال الراجز: سئلتها الوصل فقالت مض. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). و قولهم ما علمک اهلک الا مضاً و بضاً و میضاً و بیضاً؛ یعنی نیاموختند تو را کسان تو جز آنکه چون کسی از تو سئوال کند از دهان آوازی برآری و جواب صحیح از لا و نعم نگوئی. (ناظم الاطباء).
(1) - در اقرب الموارد: ان فی مض و بض لمطمعاً، و هی حکایة صوت، ای لا.
مضا.
[مَ] (ع اِمص) مضاء(1). بُرندگی و تیزی :
در صد مصاف معرکه گر کند گشته ام
روزی به یک صقال به جای آید این مضا.
مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص2).
ز چرخ گردان مهری ز کوه ثابت زر
ز چشم ابر سرشکی ز حد تیغ مضا.
مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص8).
|| تندی. سرعت. روانی :
بود حیدر در مضاء حمله چون شاه جهان
تا به مردی این جهان آوازهء حیدر گرفت.
مسعودسعد (دیوان ص75).
گهِ وقار و گهِ جود، دست و طبع تو راست
ثبات تند جبال و مضاء تیز ریاح.
مسعودسعد.
نه داشت ثبات حزم تو کوه
نه یافت مضای عزم تو باد.مسعودسعد.
ز رای اوست نفاذی که در قضا باشد
ز وهم اوست مضائی که این قدر دارد.
مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص88).
مضای عزمش بر روی باد بست جناح
ثبات حزمش در مغز کوه کوفت قدم.
مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص350).
|| نفاذ. امضاء. عزم :
حشمتش را مضاء بهرام است
رتبتش را علو کیوان باد.مسعودسعد.
در هر کار که اعتماد بر مضا(2) و نفاذ تو کرده ام. (کلیله چ مینوی ص234)... زن حکیم و خردمند داشت که به سداد و غنا و نفاذ و مضا(3)مذکور باشد. (کلیله چ مینوی ص350).
مضاء رای تو چون گوهر ظفر بنمود
خرد بدید که از برق چون جهد الماس.
سیدحسن غزنوی.
مضای خشم تو بر نامهء اجل توقیع
نفاذ امر تو بر دعوی قضا برهان.
انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص357).
و رجوع به مادهء بعد شود.
(1) - رجوع به معنی چهارم مضاء شود.
(2) - گذشتن، روانه شدن، مجری گشتن. این فعل لازم را بجای فعل متعدی به کار برده است، چه مجری گشتن به کار عاید می شود نه به آن شخص که اعتماد بر وی کرده است. (حاشیهء مینوی بر کلیله).
(3) - کاربری. (حاشیهء همان کتاب).
مضاء .
[مَ] (ع مص) در کاری بگذشتن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). گذشتن. (ترجمان علامهء جرجانی). گذشتن. بگذشتن. رفتن. (مقدمة الادب زمخشری). گذشتن. (دهار چ بنیاد فرهنگ). مضو. (ناظم الاطباء). گذشتن و رفتن. (منتهی الارب). روانی و درگذشتن. (غیاث): مضی فی الامر مضاءً و مضواً؛ درگذشت در آن(1). (منتهی الارب). مضو. درگذشتن در کار. (از ناظم الاطباء): مضی فلان علی الامر مضاءً و مضواً؛ داومهُ و نفذ فیه، فهو امر ممضوعلیه. (از اقرب الموارد).
- ابوالمضاء؛ کنیهء اسب. (از اقرب الموارد). اسب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
(1) - ظاهراً درگذشتن در کاری بمعنی وارد شدن در کار است. در منتهی الارب آرد: امر ممضوٌّعلیه؛ امری که درآیند در آن.
مضاء .
[مُ] (ع مص) بریدن. رجوع به مضا شود. || جایز داشتن بیع را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) (از معجم متن اللغة).
مضاء .
[مَضْ ضا] (ع ص) کسی که عزمی استوار دارد. (از ذیل اقرب الموارد) (لسان العرب). یقال: و انت مضاء علی ما عزمت علیه. (ذیل اقرب الموارد).
مضائر.
[مَ ءِ] (ع اِ) (از «ض ی ر») زیانها و گزندها : لطف باری تعالی او را از مضائر آن معایر نگاه داشت و هر کجا رسید رسولان به استقبال می آمدند. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص409). و رجوع به ضیر شود.
مضائغ.
[مَ ءِ] (ع اِ) جِ مضیغة. (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به همین کلمه شود.
مضائف.
[مَ ءِ] (ع اِ) مضائف الوادی؛ کرانه های وادی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). و فی الحدیث : «ان العدو یوم حنین کمنوا فی احناء الوادی و مضائفه». (اللسان از ذیل اقرب الموارد). || غم ها و اندوه ها. رجوع به مضیفه شود.
مضائق.
[مَ ءِ] (ع اِ) جِ مضیق. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). جاهای تنگ. (غیاث) (آنندراج). و رجوع به مضایق شود.
مضائلة.
[مُ ءَ لَ] (ع مص) خرد و حقیر نمودن جثهء خود را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط).
مضاب.
[مَ ضاب ب] (ع اِ) جِ مضبة. (ناظم الاطباء): وقعنا فی مضاب منکرة؛ افتادیم ما، در گوشه ای از زمین که سوسمار بسیار دارد. (از منتهی الارب). و رجوع به مضبة شود.
مضابئة.
[مُ بِ ءَ] (ع ص) جوال کلان و گران که پنهان سازد بردارنده را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
مضابث.
[مَ بِ] (ع اِ) جِ مِضْبَث. (اقرب الموارد) (المنجد): مضابث الاسد؛ ناخنهای شیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مضابحة.
[مُ بَ حَ] (ع مص) رویاروی همدیگر را دشنام دادن و بد گفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مضاجر.
[مَ جِ] (ع اِ) جِ مُضْجِر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به مضجر و مضاجیر شود.
مضاجع.
[مَ جِ] (ع اِ) جِ مَضْجَع. خوابگاهها. (غیاث) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): هو طیب المضاجع و کریم المضاجع، کما یقال: کریم المفارش و هی النساء. (الاساس از ذیل اقرب الموارد) : ... و اهجروهن فی المضاجع... (قرآن 4/34). تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفاً... (قرآن 32/16). || قتلگاهها. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) : لشکر سلطان عطفه کردند و همه را بر مضاجع قتل در خواب نوشین بخوابانیدند. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص324). || گورها. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) :
مضاجع پدرانت غریق باد به رحمت
که چون تو عاقل و هشیار پرورید بنین را.
سعدی.
و رجوع به مضجع شود. || مضاجع الغیث؛ جای افتادن باران. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضاجع.
[مُ جِ] (ع ص) همخوابه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || پهلوبرزمین نهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به مضاجعة شود.
مضاجعت.
[مُ جَ / جِ عَ] (از ع، مص) با هم یک جا خفتن. (غیاث).
مضاجعة.
[مُ جَ عَ] (ع مص) با کسی خفتن. (تاج المصادر بیهقی). هم بستر کردن زن را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): ضاجع امرأته مضاجعةً و ضجاعاً؛ هم بستر خود کردن زن خود را. (ناظم الاطباء). و رجوع به مادهء قبل شود.
مضاجة.
[مُ ضاجْ جَ] (ع مص) با یکدیگر شور و شغب کردن. (تاج المصادر بیهقی). همدیگر شور و غوغا نمودن و بانگ و فریاد کردن و نزاع و خصومت نمودن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). و رجوع به ضجاج شود.
مضاجیر.
[مَ] (ع اِ) جِ مُضْجِر. و رجوع به مضجر شود.
مضاحاة.
[مُ] (ع مص) آمدن کسی را وقت چاشت. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): ضاحاه مضاحاةً و ضحاءً؛ هنگام چاشت آمد او را. (ناظم الاطباء).
مضاحک.
[مَ حِ] (ع اِ) جِ مضحکة. (یادداشت مؤلف). سخنان خنده آور. لطیفه ها و بذله ها : چنان باید محاکی باشی و بسیار حکایت های مضاحک و سخن مسکته و نوادرهای بدیع یاد داری. (قابوسنامه چ بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص204).
مقالت های حکمت باز کرده
سخنهای مضاحک ساز کرده.نظامی.
آخر ختم بر مضاحکی چند و هزلیات کنم تا متصفحان این کتاب را چون از جد آن و حکایت بزرگان ملال گیرد بدان تفرجی کنند. (راحة الصدور ص63).
گفت جاروبی ندارم در دکان
گفت بس بس این مضاحک را بمان.مولوی.
مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ
در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ.مولوی.
اطلست عمر و مضاحک شهوت است
روز و شب مقراض و خنده غفلت است.
مولوی.
در مجلس بزرگی چنان بر کار نشیند و قایل آن از آن منفعتی یابد که بسیار بذله های خوش و مضاحک شیرین ده یک آن بخود نبیند. (المعجم چ دانشگاه ص459).
مضاحکة.
[مُ حَ کَ] (ع مص) با کسی خندیدن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار چ بنیاد فرهنگ) (از اقرب الموارد). || غلبه کردن بر کسی در خندیدن. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
مضاد.
[مُ ضادد] (ع ص) مخالف. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). کل مضاد مخالف است، ولی کل مخالف مضاد نیست. (از اقرب الموارد). حریف و خصم و دشمن و معارض و مخالف. (ناظم الاطباء). و رجوع به مضادة و مضادت و ضد شود.
مضاد.
[مُ ضادد / مُ] (از ع، ص) حریف. خصم و دشمن. معارض و مخالف. (ناظم الاطباء).
مضاداة.
[مُ] (ع مص) (از «ض دی») دشمنی کردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). و رجوع به مضاد شود.
مضادت.
[مُ ضادْ دَ](1) (ع مص) با هم ضد بودن و با کسی دشمنی کردن. (غیاث). ضدیت و مخالفت. (ناظم الاطباء) : شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آنکه از غیرت و مضادت یاران خالی نباشد. (گلستان، کلیات چ مصفا ص90). تا مضادتی میتوان بود در کمالیت هر دو یا نه. (معیارالصدق از مباحث صرفی و نحوی ص16).
(1) - در ناظم الاطباء بدون تشدید دال آمده است.
مضادة.
[مُ ضادْ دَ] (ع مص) با هم ضد بودن، در این صورت مصدر است از باب مفاعله. (غیاث) (آنندراج). خلاف کردن با کسی: ضادَّهُ مضادةً؛ خلاف کرد با او، و ضاد الله بین الشیئین؛ قرار داد خدا یکی از آن دو چیز را ضد دیگری. و منه قول علی علیه السلام: بمضادته بین الامور عرف ان لا ضد له. و قوله: ضاد النور بالظلمة؛ یعنی قرار داد نور را ضد تاریکی. (از ناظم الاطباء). و رجوع به مضاد شود.
مضادة.
[مُ ضادْ دَ] (ع ص) با یکدیگر ضدکننده، و به این معنی صیغهء مؤنث اسم فاعل است از باب مفاعلة. (غیاث) (آنندراج). || (اصطلاح ریاضی) عکس تناسب تألیف است. و رجوع به «ارثماطیقی» شود.
مضار.
[مَ ضارر] (ع اِ) جِ مضرة. (آنندراج) (ناظم الاطباء). بمعنی گزند و نقصان است. (غیاث) (آنندراج) (از اقرب الموارد) : با خود گفتم ای نفس میان منافع و مضار خویش فرق نمی کنی. (کلیله چ مینوی ص45).
قدرتت چون زبون نواز شود
صولتت چون رود به دفع مضار(1).
وحشی (دیوان ص202).
(1) - این کلمه در فارسی گاهی به تخفیف «ر» آید، چنانکه در این قصیده با بهار و کبار و پرگار... قافیه شده است، و ناظم الاطباء هم آن را بدون تشدید آورده و زیان و گزند و ضرر و زیانها و مضرتها معنی کرده است.
مضارب.
[مَ رِ] (ع اِ) جِ مِضْرَب. خیمه ها و چادرهای بزرگ. (از اقرب الموارد) : سپاه، دست از قتل بازداشتند و با مضارب و منازل خویش آمدند. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص104). || حیله ها و تدابیر جنگی. (از ذیل اقرب الموارد).
مضارب.
[مُ رِ] (ع ص) جنگجو. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به مضاربة شود.
مضاربت.
[مُ رَ / رِ بَ] (از ع، مص) مال به کسی دادن برای تجارت که نفع آن شرکت باشد. (غیاث). و رجوع به مضاربة شود. || نبرد کردن : خناجر جز با حناجر مضاربت نمی کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص323).
مضاربة.
[مُ رَ بَ] (ع مص) با کسی شمشیر زدن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). به شمشیر زدن یکدیگر را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). همدیگر را با شمشیر زدن. (ناظم الاطباء). || غلبه کردن در نبرد: ضاربه فضربه؛ نبرد کرد او را در ضرب پس غالب آمد او را در آن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء)، غلبه فی الضرب. (اقرب الموارد). || انبازی کردن دو کس در مال و تن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || تجارت نمودن از مال غیر. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تجارت کردن در مال کسی به اینکه بهرهء معینی از سود، مر وی را باشد. (از ناظم الاطباء). || (اصطلاح فقه) عقدی است بین دو طرف که بر مالی از کسی و عملی از دیگری. و در آغاز این عمل را ایداع گویند و هنگام عمل یعنی وقتی که مضارب در رأس المال تصرفی کرد توکیل خوانند و زمانی که سود حاصل شد و تحقق یافت شرکت نامند و غصب باشد اگر مخالف آنچه ذکر شده باشد. و بضاعت است اگر تمامی سود شرط شده باشد به صاحب مال برسد و قرض خواهد بود درصورتی که تمامی سود مضارب را باشد. اجراء صیغهء مضاربه بدین نحو است که صاحب مال بگوید: من این مبلغ را به اختیار تو نهادم بعنوان مضاربه یا معامله بر اینکه از سود آن تو را حصهء معلوم از قبیل نصف یا ثلث باشد. و مضارب بگوید قبول کردم و قید سود احتراز از مزارعه است که در آن حال بذر صاحب زمین راست و حاصل زراعت را در عرف به لفظ «خارج» نام برند نه به لفظ «ربح» و نیز احتراز از شرکت در رأس المال است لاغیر. چه آن شرطی است که برای مضاربه موجب فساد است و قید بمالی از کسی و عملی از دیگری برای اکتفاء به اقل است... (از کشاف اصطلاحات الفنون ج1 ص873). که شخصی مالی را به دیگری بدهد که با آن تجارت کند بدین معنی که سود حاصل میان آن دو مشترک باشد و خسارت به عهدهء صاحب مال و مضاربة مشتق از ضرب بمعنی مضروب است زیرا تجارت اغلب نیاز به مسافرت دارد، مضاربة را قراضی نیز گویند و بالجمله نزد فقها عقدی است بین دو نفر که یکی ضمانت کند بدیگری مالی دهد که با آن تجارت کند به سهم شایع معلومی از سود مانند نصف یا ثلث و مضارب در حکم وکیل است و باید مطابق قرار صاحب مال عمل کند و رأس المال باید از نقدین مسکوک یا پول رایج باشد و معین و حاضر باشد نه دین، و سهم مضارب یعنی عامل معین باشد و عقدی است جائز از طرفین. و اگر مال المضاربة دین یا نامعلوم و یا سهم مضارب نامعلوم باشد عقد باطل است. (از فرهنگ علوم تألیف سجادی). و رجوع به قراض و کشاف اصطلاحات الفنون شود.
مضاربه.
[مُ رَ / رِ بَ / بِ] (از ع، مص)یکدیگر را کتک زدن. || تجارت کردن در مال کسی به اینکه بهره ای از سود مر وی را باشد.
- مضاربه کار؛ سوداگری که مایه ندارد و از مال دیگری سوداگری می کند. (ناظم الاطباء).
مضارحة.
[مُ رَ حَ] (ع مص) همدیگر را دشنام دادن. || تیر انداختن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || قریب شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). نزدیک شدن. (ناظم الاطباء). و رجوع به ضراح شود.
مضارسة.
[مُ رَ سَ] (ع مص) همدیگر جنگ کردن، و دشمنی نمودن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و رجوع به ضراس شود.
مضارع.
[مُ رِ] (ع ص) شریک و شبیه و مانند شونده. (غیاث). شبیه و مانند. (ناظم الاطباء). مشابه. (اقرب الموارد). || (اصطلاح صرف عربی) فعلی که بر زمان حال یا آینده دلالت کند مانند: یعلم، تعلم، اعلم، نعلم. مضارع [ در زبان عرب ] فعلی است که دلالت بر زمان حال و آینده کند مانند «یضرب» و هرگاه سین یا سوف در اول آن آید معنی آینده دهد و اگر لام مفتوحه درآید معنی حال دهد مانند: «سیضرب. سوف یضرب. لیضرب» و دارای چهارده صیغه است شش مغایب و شش مخاطب و دو حکایت نفس متکلم. فعل مضارع را از فعل ماضی گیرند به زیادتی یکی از حروف اتین(1) که در اولش درآوردند و آخرش را مضموم گردانند. (فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ص504). مضارع اسم فاعل است از مضارعة که بمعنی مشابهت باشد و صیغهء مضارع را از آن مضارع گویند که مشابهت دارد به اسم فاعل در حرکات و سکنات و عدد حروف و صفت نکره چون: رجل یضرب و ضارب و دخول لام ابتدا چون ان زیداً لیضرب و لضارب و مشابهت دارد به اسم جنس در عموم و خصوص یعنی چنانچه اسم جنس اطلاق کرده میشود و مشترک می باشد در میان افراد و مخصص می باشد به لام عهد چون الرجل همچنین مضارع مشترک می باشد میان حال و استقبال و مخصص می باشد به سین و سوف و لام مفتوح و وجه اشتقاق مضارعت بمعنی مشابهت از ضرع آن است که گویا اسم فاعل و مضارع از زمانه که بمنزلهء ضرع و احد است شیر می خورند پس هر دو اخوین رضاعی شدند. وجه دیگر آنکه چون مضارعت در حقیقت مأخوذ است از ضرع که بالفتح بمعنی پستان گاو و گوسفند است پس مضارع بمعنی بچه ای باشد که با بچهء دیگر از پستان حیوان واحد شیر خورد و گویا معنی حال و استقبال، دو بچه اند که از لفظ واحد که بمنزلهء پستان است با هم شیر میخورند ای به وجود می آیند. (غیاث) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || (در دستور زبان فارسی) فعل مضارع از ماده (بن) مضارع به اضافهء ضمائر «م»، «ی»، «د»، «یم»، «ید»، «ند» ماقبل مفتوح ساخته می شود. این قاعده در همهء افعال قیاسی و سماعی جاری است. چنانکه بن مضارع از رفتن «رو» است پس فعل مضارع آن روم، روی، رود، رویم، روید، روند، و از زدن «زن» است که زنم، زنی، زند، زنیم، زنید، زنند شود و از خوردن «خور» میشود که خورم و خوری و خورد و خوریم و خورید و خورند ساخته می شود. گاهی اول مضارع «می» درآوردند (اخباری) می روم، میروی، میرود، میرویم، میروید، میروند. و گاهی «ب = به» درآورند (التزامی) بروم، بروی، برود، برویم، بروید، بروند. چنانکه اشاره شد مضارع بر دو قسم است اخباری و التزامی.
- مضارع اخباری؛ فعلی است که کار را در زمان حال یا آینده و گاهی در گذشته و نیز هر سه زمان به نحو خبر و قطع بیان کند: خورم، خوری، خوریم، خورید، یا می خورم، می خوری، می خوریم، می خورید. و چون همی بجای «می»آید ظهور معنی حال بیشتر است(2): همی خورم، همی روم، همی کنم.
- مضارع التزامی؛ فعلی است که کار را در آینده به طریق شک و تردید و خواهش و مانند اینها بیان کند: بروم، بروی... بخورم، بیابم. و رجوع به مستقبل شود.
|| (اصطلاح عروض) نام بحری از بحور شعر. (از اقرب الموارد). نام بحری است از بحور اشعار و آن بحر را از آن مضارع نامیدند که مضارع بمعنی مشابه است و این بحر نیز به بحر منسرح مشابه است و در آن جزو دوم هر یکی از این دو بحر مشتمل است بروتد مفروق و بعضی نوشته اند که این مشابه است به بحر هزج در این معنی که در ارکان این هر دو بحر اوتاد مقدمند بر اسباب. (غیاث) (آنندراج). بحری است که اصل آن چهار بار «مفاعلین فاعلاتن» است ولیکن اصل سالم آن مطبوع و خوش آیند نیست، بیشتر غیر سالم و مزاحف آن معمول است. یکی از بحور غیرسالم مضارع که در فارسی بسیار متداول است مضارع مثمن اخرب است و تقطیع آن چهار بار مفعول فاعلاتن می باشد مانند:
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا.
حافظ.
و دیگر مضارع مکفوف مقصور یا محذوف که تقطیع آن چهار بار مفاعیل فاعلات (یا فاعلن) است:
بهار است و خاک خشک دهد سبزهء تَرا
جوانی جهان پیر همی گیرد از سرا.
(از بدیع همائی).
نام بحری است که اجزاء آن از اصل مفاعیلن فاعلاتن چهار بار مفاعیل فاعلات آید و زحاف این بحر یازده است: کف و خرم و حرب و قصر و حذف و سلخ و طمس و قبض و بتر و اسباغ و مراقبت... (از المعجم چ 1 ص110 و 111) :
بر بحر مضارع است شعرش
طق طاق تتن، تتن تتاطق.ناصرخسرو.
نام دایره ها و نام این هفده بحر چون هزج و رجز و رمل و هزج مکفوف و هزج اخرب و... مضارع و مضارع اخرب. (قابوسنامه چ بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص190).
(1) - یعنی «ا» و «ت» و «ی» و «ن».
(2) - مضارع در زبان فارسی بر حال و مستقبل هر دو دلالت کند، یعنی برای حال و آینده صیغهء مخصوصی وجود ندارد.
مضارعت.
[مُ رَ / رِ عَ] (از ع، اِمص) مانا شدن و مشابهت : و مضارع را ازبهر آن مضارع خوانند که در تربیع و تقدیم اوتاد به هزج مانند است و مضارعت، مشابهت و مقابلت است. (المعجم چ 1 ص54).
مضارعة.
[مُ رَ عَ] (ع مص) با چیزی مانیدن. (زوزنی). با کسی مانیدن. (تاج المصادر بیهقی). همدیگر مانا و برابر گردیدن. (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مانا و برابر گردیدن با چیزی و مشابه وی شدن. (از ناظم الاطباء).
مضارعه.
[مُ رَ / رِ عَ / عِ] (از ع، اِمص)مضارعة. رجوع به مضارعة و مضارعت شود(1).
(1) - این کلمه در فرهنگ فارسی معین به تبعیت از کتاب سازمان صفوی چ محمد دبیرسیاقی ص34 به غلط بجای «مزارعه» گرفته و معنی شده است. و رجوع به مزارعه و ترجمهء شرایع الاسلام چ دانشگاه ص272 و فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ص488 شود.
مضارة.
[مُ ضارْ رَ] (ع مص) (از «ض رر») یکدیگر را گزند رسانیدن. (زوزنی). یکدیگر گزند کردن. (تاج المصادر بیهقی). گزند رسانیدن یکدیگر را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). گزند و زیان رسانیدن یکدیگر را. (ناظم الاطباء). || با یکدیگر خلاف کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). خلاف کردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نزاع و خلاف کردن. (آنندراج). || بمعنی مضایقه. (زوزنی). با کسی تنگ فراگرفتن کار. (تاج المصادر بیهقی). || جمع کردن میان دو یا سه زن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
مضارة.
[مُ رَ] (ع اِ) (از «م ض ر») مضارة اللبن، آنچه روان باشد از شیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): مضارة اللبن یا مضار اللبن؛ آنچه که از شیر در موقع ترش شدن و صاف شدن روان گردد. (از اقرب الموارد). و رجوع به مضر شود.
مضاض.
[مُ] (ع ص، اِ) بی آمیغ و ناب. (منتهی الارب) (آنندراج). خالص. یقال: فلان من مضاض القوم؛ ای خالصهم. (از تاج العروس) (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). خالص و بی آمیغ. (ناظم الاطباء). || نام درختی است. (منتهی الارب) (آنندراج) (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || آب شور که خوردن و به کار بردن نتوانند. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آبی که از شوری، خوردن و به کار بردن نتوانند. (ناظم الاطباء). || نام علتی است که به چشم عارض می گردد. (از اقرب الموارد) (از المنجد). نام علتی است که در چشم و جز آن عارض گردد. (از معجم متن اللغة) (از تاج العروس).
مضاض.
[مَ](1) (ع ص) سوزنده. قال العجاج :بعد طول السفر المضاض. (از اقرب الموارد). احتراق. رؤبه گوید: قد ذاق کحا من المضاض. (تاج العروس ج5 ص87).
(1) - این کلمه در اقرب الموارد به تشدید ضاد [ مَضْ ضا ] آمده است.
مضاضة.
[مَ ضَ] (ع مص) رنجیدن و سوختن از مصیبت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به مَضَض و مضیض شود.
مضاعف.
[مُ عَ] (ع ص) دو چند. (غیاث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دوچندان. (دهار). هرچیز دوچندان شده و دوبرابر و افزون. (ناظم الاطباء) : هرچند، معنی جرایم او به معاذیر اجوف و تهاونهای معتل مضاعف گشته است. (جهانگشای جوینی). گوید هر یکی را از شما و ایشان عذاب مضاعف و مکرر است. (تفسیر نسفی سورهء 7 آیهء 38). ای پروردگار ما ایشان را به عذاب مضاعف گرفتار کن. (تفسیر نسفی سورهء 33 آیهء 68). آنها راست جزای مضاعف بدانچه کردند. (تفسیر نسفی سورهء 34 آیهء 37). چون مخالفان اضعاف مضاعف قزلباش بودند، اثری بر سعی و کوشس ایشان مترتب نشده. (عالم آرا ص231).
- مضاعف شدن؛ دوچندان شدن : مضاعف شود عذاب مهتران بر عذاب کهتران. (تفسیر نسفی سورهء 11 آیهء 20). مضاعف شود بر وی عذاب روز قیامت. (تفسیر نسفی سورهء 25 آیهء 69).
- مضاعف کردن؛ دوچندان نمودن و دوبرابر کردن و ضعف کردن. (ناظم الاطباء) :خدای تعالی... آن را مضاعف کند. (تفسیر نسفی سورهء 4 آیهء 40) مضاعف کرده شود مر ایشان را. (تفسیر نسفی سورهء 57 آیهء 18). اگر یک نیکی بود از بندهء مؤمن آن را مضاعف کند. (از کشف الاسرار ج2 ص505). یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی گفت که مرسوم فلان را چندانکه هست مضاعف کنید که ملازم درگاه است. (گلستان).
- مضاعف گردانیدن؛ دوچندان ساختن :مضاعف گرداندش خدای تعالی به اصناف بسیار فراوان. (تفسیر نسفی سورهء 2 آیهء 245). گویند ای پروردگار ما هرکه ما را این پیش آورد مضاعف گردان وی را عذاب در آتش سوزان. (تفسیر نسفی سورهء 38 آیهء 61). وام دهیت خدای را عز و جل وام نیکو مضاعف گرداند آن مر شما را. (تفسیر نسفی سورهء 64 آیهء 16).
- وردالمضاعف؛ گل صدبرگ. (دهار) (مهذب الاسماء). رجوع به گل صدبرگ شود.
- نرگس مضاعف؛ نرگس پرپر :
برای دیدن او نرگس مضاعف را
دو چشم گوئی در بوستان چهار شده ست.
سیدحسن غزنوی.
|| (اصطلاح حساب) دوبرابر کردن عدد را مضاعف گویند، مانند ضرب کردن دو عدد در یکدیگر. و رجوع به مفتاح المعاملات چ بنیاد فرهنگ ص45 و شمارنامه چ بنیاد ص11 و ترجمهء مفاتیح العلوم چ بنیاد ص179 و ضعف شود. || (اصطلاح صرف زبان عرب) فعلی را گویند، اعم از ثلاثی مجرد یا مزید فیه، که عین الفعل و لام الفعل آن از یک جنس باشد مانند: «رد» و «حد» و اگر فعل رباعی باشد باید فاءالفعل و لام الفعل اول آن و همچنین عین الفعل و لام الفعل ثانی از یک جنس باشد. مثل: زلزل و تقلقل. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج2 ص888). و رجوع به تعریفات جرجانی شود. || مرحوم دهخدا این کلمه را معادل «پرولی فر»(1) فرانسوی گرفته است و آن از گلهائی است که «دم گل» آنها بر زبر تخمدان گل به رشد خود ادامه میدهد و از گلبرگها و کاس برگ می گذرد و نمو می کند و شکوفه می دهد و با گلهای پربرگی احاطه می گردد.
(1) - Prolifere.
مضاعفة.
[مُ عَ فَ] (ع مص) دوچندان یا زیاده کردن چیزی را و به طرف چیزی دوگونه آن چیز گردانیدن تا سه گونه گردد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). یکی را دو کردن و افزون کردن با کسی یا با چیزی. (دهار چ بنیاد فرهنگ). || زره را دوگونه حلقه بافتن. (منتهی الارب) (آنندراج). زره را از دو حقله بافتن. (ناظم الاطباء). || (ص) زره دوتار. (مهذب الاسماء). مؤنث مضاعف: درع مضاعفة، زره دوگانه حلقه بافته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). زره دوتو. (دهار چ بنیاد فرهنگ). زره از دو حلقه بافته شده. (ناظم الاطباء).
مضاعفه.
[مُ عَ / عِ فَ / فِ] (از ع، مص)مضاعفة. دوچندان کردن چیزی را.
- مضاعفه کردن؛ دوبرابر و یا دوچندان کردن : کیست که فام دهد خدای را عز و جل فام نیکو، تا مضاعفه کند ورا و ثواب گرانمایه رساند به او. (تفسیر نسفی سورهء 57 آیهء 11).
مضاغ.
[مَ] (ع اِ) آنچه خایند او را چون علک و مانند آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). خائیدنی. (دهار چ بنیاد فرهنگ). آنچه خاییده. می شود. (ناظم الاطباء). یقال: ما عندنا مضاغ؛ یعنی چیز خائیدنی نداریم. || نرم بخائیدن: هذه کسرة لینة المضاغ؛ یعنی این قطعهء نانی است که نرم است در خائیدن. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضاغطة.
[مُ غَ طَ] (ع مص) با هم انبوهی کردن و فشاردن همدیگر را. یقال: ضاغظوا؛ ای زاحموا. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
مضاغة.
[مُ غَ] (ع ص، اِ) خائیده، و قیل ما یبقی فی الفم مما یمضغ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). هرچیز خائیده شده و آنچه در دهان پس از خائیدن باقی ماند. (ناظم الاطباء). و رجوع به مَضاغ شود.
مضاغة.
[مَضْ ضا غَ](1) (ع ص) گول. (منتهی الارب) (آنندراج). احمق، زیرا وی در هنگام تکلم زبانش را می خاید. (از اقرب الموارد). گول و احمق. (ناظم الاطباء). || کثیرالمضغ. (از ذیل اقرب الموارد) (از المنجد).
(1) - در منتهی الارب و آنندراج و ناظم الاطباء، به ضم میم ضبط کرده اند. ضبطِ متن از محیط المحیط و اقرب الموارد و المنجد است.
مضاف.
[مُ] (ع ص، اِ) (از «ض ی ف») منسوب. (غیاث) (آنندراج). بازخوانده به دیگری. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). نسبت داده شده : گویم که حین الابداع بوده است که هر نوعی را که پدید آمدن بود، بر کوکبی پدید آمد و منسوب به کوکبی و مضاف به کوکبی. (شرح قصیدهء ابوالهیثم ص3).
بر شعرا نطق شد حرام، به دورت
سحر حلال آنکه با دم تو مضاف است.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص87).
|| متعلق. (غیاث) (آنندراج). ضمیمه. وابسته. ج، مضافات : ساحلیات که هم مضاف است به قباد خوره. (فارسنامهء ابن بلخی ص84). و رجوع به مضافات شود. || اضافه شده و زیادگشته و افزون شده و ملحق گشته. (از ناظم الاطباء).
- مضاف شدن؛ اضافه شدن و افزون گردیدن و منضم شدن چیزی به چیزی دیگر : ملک فارس و کرمان با دیگر ممالک بهاءالدوله مضاف شد. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 طهران ص315).
- مضاف کردن؛ اضافه نمودن. اضافه کردن. (از زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی). پیوسته نمودن و ملحق کردن و افزودن و زیاده گشتن. (ناظم الاطباء) : این حسنه را به سوابق ایادی و عواطف و سوالف عوائد و عوارف که در مدت عمر از ساحت جلال و سدت انعام و افضال او یافته ام مضاف کردم. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص16). || آنکه او را در جنگ گرد گرفته باشند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کسی که گرداگرد او را در جنگ گرفته باشند. (ناظم الاطباء). || درآمده در قومی و خواهندهء جنگ. (منتهی الارب). || آنکه خود را بسوی دشمنان قائم و برپای دارد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جای پناه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ملجأ و جای پناه. || کسی که خود را به قومی بچسباند و خود را اسناد به قومی دهد که از ایشان نباشد. (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). || آنکه در نسب خود متهم باشد. || پسرخوانده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || (اصطلاح فقه) آب مضاف آبی است که در عرف بطور مطلق نتوان آن را آب گفت مگر آنکه کلمهء دیگری بدان اضافه شود چون آب سیب و غیره مقابل آب مطلق. در فقه اسلامی چنین آب ذاتاً پاک است اما پاک کننده نیست. || (اصطلاح فلسفه) مضاف یکی از مقولات نه گانه عرض است و از مقولات بزرگ است که بیشتر موجودات را عارض شود و در رسم آن گفته اند مضاف امری باشد که ماهیت آن به قیاس با غیر آن ماهیت معقول باشد و نسبت مکرره است، چون پدر و پسر. (از فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی). || (اصطلاح نحو) هر اسمی که به اسم دیگر اضافه شود اولی را مضاف و دومی را مضاف الیه خوانند. (از تعریفات جرجانی). در اصطلاح نحویان، نسبت اضافی کلمه ای است به کلمهء دیگر که اول را مضاف و دوم را مضاف الیه نامند مانند «کتاب علی» و گویند «المضاف و المضاف الیه ککلمة واحدة». (از فرهنگ علوم نقلی). چیز میل داده شده به چیزی دیگر و خمانیده شده بسوی آن. و منه: المضافات فی اصطلاح النحاة مانند «غلام زید» زیرا کلمهء اول که غلام باشد منضم شده و میل کرده به کلمهء دوم که زید باشد تا کسب تعریف و تخصیص کند و کلمهء اول را مضاف و کلمهء دوم را مضاف الیه گویند. (ناظم الاطباء). و رجوع به اضافه شود.
مضافات.
[مُ] (ع اِ) متعلقات و منسوبات. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بلاد و نواحی که به شهری وابسته باشند در شمار مضافات آن شهر محسوب گردند : چون اسلام ظاهر گشت و پارس گرفتند آن را از مضافات عراق گردانیدند. و در قباله ها چنین نویسند و پارس از مضافات بصره است. (فارسنامهء ابن بلخی ص120). کازرون و نواحی آن، بعد از آن به عهد شاپوربن اردشیر چون عمارت کرد از مضافات «بشاپور» بوده است. (فارسنامهء ابن بلخی ص145). میر سلیق ارزن الروم و لواحق و مضافات آن یکسر بگرفت. (سلجوقنامهء ظهیری صص27-28).
مضافاً.
[مُ فَنْ] (ع ق) بعلاوه. علاوه.
- مضافاً به این که؛ علاوه بر این. به اضافه : از کشف استار بسیاری از آن عاجز و در حل مشکلات و درک معانی فلسفی آن راجل بودم، مضافاً به اینکه در صحت کامل آن تردید داشتم. (دیوان ادیب پیشاوری چ عبدالرسولی ص218).
مضاف الیه.
[مُ فُنْ اِ لَیْهْ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) (اصطلاح نحو) رجوع به مضاف شود.
مضافتی.
[مُ فَ] (اِ) قسمی خرما در جیرفت. (یادداشت مؤلف).
مضافرت.
[مُ فَ / فِ رَ] (از ع، اِمص)همیاری و همکاری : تشفی و تلافی خلل جز به مظاهرت و مضافرت آن دولت ممکن نگردد. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص67).
مضافرة.
[مُ فَ رَ] (ع مص) با کسی یار بودن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). همدیگر را یاری کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مضامة.
[مُ ضامْ مَ] (ع مص) (از «ض م م») وا نزدیک کسی شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || فراهم آوردن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
مضامیر.
[مَ] (ع اِ) جِ مضمار است که به معنی میدان ریاضت اسبان باشد. (غیاث) (آنندراج). و رجوع به مضمار شود.
مضامین.
[مَ] (ع اِ) جِ مضمون. مضمونها. (ناظم الاطباء). آنچه از کلام و عبارت مفهوم شود : سواد آن را با سواد کاغذ کارپرداز بغداد عاج خدمت نواب والا، قلمی و ارسال نمود. از مضامین آنها مستحضر خواهید گشت. (نامهء میرزا آقاخان نوری به احتشام الدوله، یغما سال 12 ص562). و رجوع به مضمون شود. || لطیفه ها. (ناظم الاطباء).
مضاناة.
[مُ] (ع مص) (از «ض ن و») سختی کشیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رنج کشیدن و سختی دیدن. (از ناظم الاطباء).
مضانطة.
[مُ نَ طَ] (ع مص) بسیار انبوه کردن بر چاه و مانند آن. (ناظم الاطباء). و رجوع به ضناط [ ضِ ] شود.
مضاوی.
[مَ] (ع اِ) پنجره ای قفس مانند. (ناظم الاطباء). جِ مضوی. روشن. (یادداشت مؤلف): رواشن (جِ روشن = روزن بمعنی پنجره و سوراخ، شباک است). در صورتیکه از عبارت ابن بیطار در معنی مضاوی: «طلق، حجر براق یتحلل(1) اذا دق الی طاقات صغار دقاق، و یعمل منه مضاوی للحمامات فیقوم مقام الزجاج»، معلوم است که مقصود از مضاوی قطعه های کوچک صیقل شده از طلق است که بجای شیشه در روشن های حمام به کار می بردند. پس مضاوی بمعنی روشن = روزن نیست بلکه طلق است که در روشن (روزن پنجره) گذارند.
(1) - لکلرک در ترجمهء این کلمه در همین عبارت «Les vitrs» [ فرانسوی بمعنی جام ها و شیشه ها را آورده است ] . (از یادداشت مؤلف).
مضاهات.
[مُ] (ع مص) به چیزی مانند شدن. (آنندراج) (غیاث). شباهت به دیگری داشتن. (ناظم الاطباء) : کس را از افاضل جهان مایه و پایهء مضاهات و مباهات او نبود. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص284).رجوع به مادهء بعد شود.
مضاهاة.
[مُ] (ع مص) (از «ض ه ی») با کسی یا با چیزی مانندگی کردن. (زوزنی) (یادداشت مؤلف) (دهار). مانندی کردن با کسی یا چیزی. (تاج المصادر بیهقی). مانستن با او و مانند گشتن وی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شبیه گشتن و مانند شدن و کار کردن مانند کار کسی. (ناظم الاطباء).
مضاهأة.
[مُ هَ ءَ] (ع مص) (از «ض ه ء») مانند شدن. (منتهی الارب). مانندگی کردن با کسی یا با چیزی. (دهار) شبیه گشتن و مانند شدن. (ناظم الاطباء). مضاهاة. و قرء بهما: یضاهئون و یضاهون قول الذین کفروا...(1). (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || نرمی کردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و رجوع به مضاهاة شود.
(1) - قرآن 9/30.
مضاهبة.
[مُ هَ بَ] (ع مص) همدیگر را دشنام دادن و بد گفتن روباروی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
مضاهی.
[مُ] (ع ص) مانند و مشابه. (غیاث) (آنندراج).
مضایف.
[مَ یِ] (ع اِ) جِ مضیفه. وادی و کرانهای آن. (یادداشت مؤلف). رجوع به مضائف شود.
مضایفان.
[مُ یَ] (ع اِ) دو امر وجودی که وجود هر یک به قیاس با دیگری تعقل شود مثل ابوت و بنوت که با تعقل یکی از آن دو، دیگری نیز تعقل می گردد. (از تعریفات جرجانی). و رجوع به تقابل شود.
مضایق.
[مَ یِ] (ع اِ) مضائق. جِ مضیق. مکانهای تنگ. تنگناها. تنگی ها در مکان و امور. کارهای سخت : به تعجیل سوی ناتل... رفتند بر آن جمله که به ناتل که آنجا مضایق است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص463). شما به استراباد روید که در آن مضایق نتوانند آمد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص560). الحق راه آن دراز و بی پایان یافتم، سراسر مخاوف و مضایق. (کلیله چ مینوی ص48). چه هرکه بر قوت ذات و زور نفس اعتماد کند لاشک در مخاوف و مضایق افتد. (کلیله ایضاً ص300). خلق از مضایق محنت و مفاسد ایام فترت خلاصی یافتند. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص315). چون مار در مداخل و مضایق زمین روند. (ترجمهء تاریخ یمینی ایضاً ص342). از مضایق شدت به فراخی نعمت رسیدند. (جهانگشای جوینی). و رجوع به مضائق و مضیق و مضیقه شود.
مضایق.
[مُ یِ] (ع ص) سختگیر. تنگ گیرنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) : ... بر مقتضای فرمان سوی ایشان رفت و آنچه واجب بود از وظایف این خدمت بجای آورد و استرضاء جوانب... از مضایق و مسامح و منافق و مناصح... به اتمام رسانید. (مرزبان نامه چ بارانی ص172).
مضایقت.
[مُ یَ / یِ قَ] (از ع، اِمص) تنگی و جور و تعدی. (ناظم الاطباء). دشواری و سختی. (ناظم الاطباء). دریغ و بخیلی و گرفتگی و گرفته گیری و عدم همراهی. (ناظم الاطباء). تنگ گرفتن. دریغ کردن. (یادداشت مؤلف) : گفتند مضایقتی نیست. (کلیله و دمنه). آتش حسرت و بار محنت او بدان مضایقت و مناقشت زیادت کردند. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص205). و رجوع به مضایقة و مضایقه شود.
مضایقة.
[مُ یَ قَ] (ع مص) مضایقه. مضایقت. با کسی تنگ فراگرفتن. (زوزنی). با کسی تنگ گرفتن کار. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). با هم دشواری کردن و تنگ گرفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تنگ فراگرفتن کار، و با لفظ داشتن مستعمل است. (آنندراج). دشواری کردن با کسی و تنگ گرفتن. (ناظم الاطباء). و رجوع به مضایقت و مضایقه شود.
مضایقه.
[مُ یَ / یِ قَ / قِ] (از ع، اِمص)مضایقة. مضایقت. خودداری و سخت گیری در دادن چیزی یا کردن کاری. تنگ گرفتن و سخت گیری کردن. دریغ کردن. خویشتن داری. دریغ داشتن. (یادداشت مؤلف) :
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست
صدجان فدای یار نصیحت نیوش کن.حافظ.
- مضایقه داشتن؛ مضایقه کردن در انجام دادن کاری. خودداری کردن از عملی. دریغ داشتن از کاری :
در کار ما مضایقه ای داشت ناخدا
کشتی به نوح و رخت به طوفان گذاشتیم.
وحشی (از آنندراج).
- مضایقه کردن؛ بقدر مقدور کار نکردن و اشکال و دشواری آوردن و مشکل کردن. (ناظم الاطباء). خودداری کردن از انجام دادن کاری برای کسی و دریغ کردن از دادن چیزی به کسی :
وصل تو را به جان و دل، می خرم و نمی دهی
بیش مکن مضایقه، چون که رسید مشتری.
خاقانی.
عمیدالملک را وکیل کرد تا خواهر خلیفه از برای او خطبه کند. خلیفه در آن قضیه مضایقه می کرد. (سلجوقنامهء ظهیری چ خاور ص21).
به جان مضایقه با دوستان مکن سعدی
که دوستی نبود هرچه ناتمام کنند.سعدی.
رسد چو قطره به دریا یکی هزار شود
به جان مضایقه با تیغ آبدار مکن.
صائب (از آنندراج).
- با مضایقه؛ با بخالت و گرفته گیری و عدم همراهی.
- بی مضایقه؛ بقدر مقدور و بقدر امکان و به اندازه ای که می تواند. (ناظم الاطباء).
مضئود.
[مَ] (ع ص) زکام زده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). گرفتار زکام. (ناظم الاطباء).
مضئوک.
[مَ] (ع ص) زکام زده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضباة.
[مَ] (ع اِ) (از «ض ب و») مغاک کوماچ پختن. (منتهی الارب) (آنندراج). مغاکی که در آن کماچ می پزند. (ناظم الاطباء).
مضباة.
[مُ](1) (ع اِ) نان که در خاکستر گرم پخته باشند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط).
(1) - در محیط المحیط به ضم و کسر اول [ مُ / مِ ]ضبط داده شده و در غلطنامهء ذیل اقرب الموارد نویسد: ضبط صحیح آن به فتح میم است چنانکه در محکم ابن سیده آمده است.
مضبأ.
[مَ بَءْ] (ع اِ) نهان جای. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). نهان جای و کمین گاه. (ناظم الاطباء).
مضبب.
[مُ ضَبْ بَ] (ع ص) باب مضبب، در که بر آن ضباب آهن باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). دری که بر آن گل میخ آهن باشد. (ناظم الاطباء).
مضبب.
[مُ ضَبْ بِ] (ع ص) آن که در سوراخ سوسمار آب ریزد تا بیرون آرد یا آن که بر سوراخ آن دست را بجنباند و حرکت دهد تا سوسمار به گمان مار، دم را برآرد تا بزند مار را پس آن کس بگیرد دم او را و شکار کند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
مضبث.
[مِ بَ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مضطبث. اسد. (اقرب الموارد). و رجوع به مضطبث و مادهء بعد شود.
مضبر.
[مُ ضَبْ بَ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (آنندراج). اسد. (اقرب الموارد). || (ص) جمل مضبر؛ شتر استوارخلقت آکنده گوشت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || رجل مضبر؛ مردی محکم. (مهذب الاسماء).
مضبرة.
[مُ ضَبْ بَ رَ] (ع ص) مؤنث مضبر: ناقة مضبرة؛ ناقهء استوارهیکل. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). ماده شتر استوارخلقت آگنده گوشت. (ناظم الاطباء). ناقهء استوارخلق. (مهذب الاسماء). و رجوع به مضبر شود.
مضبع.
[مُ بَ] (ع ص) ناقهء آرزومند به فحل. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به مضبعة شود.
مضبعة.
[مُ ضَبْ بَ عَ] (ع ص) ناقة مضبعة؛ ناقه ای که سینهء آن پیش شده باشد و هر دو بازوی آن باز گردیده باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
مضبعة.
[مُ بِ عَ](1) (ع ص) ناقة او امرأة مضبعة؛ ماده شتر یا زنی که آرزومند نر شده باشد. (از لسان العرب) (از ذیل اقرب الموارد) (از منتهی الارب). حیوان ماده و یا زنی که آرزومند نر شده باشد. (ناظم الاطباء).
(1) - در ناظم الاطباء مضبعة [ مُ ضَبْ بِ عَ ] از باب تفعیل آورده که ظاهراً درست نیست.
مضبعة.
[مَ بَ عَ] (ع اِ) گوشت پارهء زیر بغل به جانب پیش. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج). گوشت پارهء زیر بغل از کنار پیش. (ناظم الاطباء). گوشت که به زیر بغل است. (یادداشت مؤلف). اللحمة التی تحت الابط. (بحر الجواهر).
مضبعة.
[مَ بَ عَ] (ع اِ) جِ ضَبْع و ضَبُع(1). (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). و رجوع به ضبع شود.
(1) - در ناظم الاطباء به ضم اول و دوم [ ضُ بُ ]ضبط شده است که خود جمع ضَبْع خواهد بود.
مضبوء .
[مَ] (ع ص) مضبوءبه؛ چفسانیده شده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مضبوث.
[مَ] (ع ص) جمل مضبوث؛ شتر به داغ ضبثة رسیده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شتری که دارای داغ ضبثة باشد. (ناظم الاطباء). و رجوع به ضبثة شود.
مضبوحة.
[مَ حَ] (ع اِ) سنگ آتش زنه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مضبور.
[مَ] (ع ص) جمل مضبور؛ شتر استوارخلقت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به مضبر شود.
مضبوط.
[مَ] (ع ص) نیک نگاهداشته و حراست شده. و محفوظ. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) : آن اعمال و ولایت ها را چون شروان و شکی و دیگر اعمال به نان پاره بدیشان داد تا آن ثغر مضبوط ماند. (فارسنامهء ابن البلخی ص59).
- مضبوط داشتن؛ نگاه داشتن. حفظ کردن. نیک نگه داشتن چیزی یا جائی : حق سبحانه و تعالی... را تا دامن قیامت... مبسوط داراد و... و از... و معرت زوال انتقال محفوظ و مضبوط. (المعجم چ مدرس رضوی ص17).
- مضبوط کردن؛ ضبط کردن و حفظ کردن و محارست کردن و مضبوط داشتن : جناح معدلت بر سر جهانیان مبسوط گردانیده و اطراف ممالک خراسان و عراق را مضبوط کرده. (لباب الالباب چ نفیسی ص34).
|| رام شده. || گرفته شده و اخذشده و ضبط شده و متصرف شده. || بازداشت شده و محبوس. (ناظم الاطباء).
- مضبوط نگاه داشتن؛ حفظ کردن. بازداشت کردن : به شیراز نیز کسی فرستاد که غازی بیک ذوالقدر نواب سکندرشأن، سلطان محمد میرزا و برادران او را مضبوط نگاهداشته محافظت نمایند. (عالم آراء ص227).
|| آراسته و مرتب گشته. (ناظم الاطباء). استوار و درست و عاری از لغزش و غلط: اصل نسخهء استانبول در سال 835 ه . ق. در هرات نوشته شده و به غایت صحیح و مضبوط است. (قزوینی، مقدمهء چهارمقالهء نظامی). || بند و بست شده. || گنجیده شده. (ناظم الاطباء). || بایگانی شده. || محفوظ و استوار و سخت و قوی و توانا و محکم و پایدار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
- مضبوط کردن؛ استوار کردن و سخت محکم نمودن. (ناظم الاطباء).
|| جای باران رسیده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضبوطی.
[مَ] (حامص) استحکام و استواری و پایداری. (ناظم الاطباء).
مضبوع.
[مَ] (ع ص) حمار مضبوع؛ خر که او را کفتار خورده باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مضبون.
[مَ] (ع ص) آب اندک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مرد برجای مانده. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد برجای ماندهء زمین گیر. (ناظم الاطباء).
مضبة.
[مَ ضَبْ بَ] (ع ص) ارض مضبة؛ زمین سوسمارناک. ج، مضاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مضبی ء .
[مُ بِءْ] (ع ص) مضبی ءعلیه؛ خاموش بودهء پنهان دارندهء چیزی را در دل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مضج.
[مُ ضِج ج] (ع ص) بانگ و ناله کشنده. (آنندراج). فریاد کننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) :
خفض و رفع این مزاج ممتزج
گاه صحت گاه رنجوری مضج.مولوی.
مضجر.
[مُ جِ] (ع ص) ملول و اندوهناک. ج، مضاجر، مضاجیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ملول و اندوهناک کننده. (آنندراج). ملول نماینده و اندوهناک کننده و مانده کننده و بیزار. (ناظم الاطباء). و یقال: رجل مضجر و قوم مضاجر و مضاجیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مضجر.
[مُ جَ] (ع ص) ملول و ناتوان و بیقرار. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضجع.
[مَ جَ] (ع اِ) جای بر پهلو خوابیدن و خوابگاه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). خوابگاه. (آنندراج) (دهار) (ترجمان جرجانی). ج، مضاجع. (اقرب الموارد) (محیط المحیط) : روز، مضجع و مسکن بر گل مرغزار و شب مبیت و مقیل بر سنبل کوهسار. (سندبادنامه ص121).
ظل ذلت نفسه خوش مضجع است
مستعد آن صفا را مهجع است.
مولوی.
نه چون... گوسفندانم که مجمع و مضجع به یک جای دارند. (مرزبان نامه ص174). || گور. (منتهی الارب). قبر و گور. ج، مضاجع. (ناظم الاطباء) : او را در دیوره کشتند و مضجع(1) او آنجا است. (تاریخ بیهقی ص147).
- نَوَّرَ الله مضجعَه؛ خدا گور او را پرنور کند. و رجوع به مضاجع شود.
|| قتلگاه در جنگ، یا عام است. (منتهی الارب). قتلگاه. قتلگاه در جنگ. (ناظم الاطباء).
(1) - به معنی بعد هم ایهام دارد.
مضجور.
[مَ] (ع ص) غمگین و آزرده و دلتنگ و ملول. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضجوع.
[مَ] (ع ص) مرد ضعیف رای. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). مرد سست رای. (ناظم الاطباء). || گول. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مضح.
[مَ] (ع مص) زشت و معیوب گردانیدن ناموس کسی را. || راندن و بازداشتن. || منتشر گردیدن شعاع آفتاب. || پراکنده شدن شتران. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || تراویدن توشه دان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مضحاک.
[مِ] (ع ص) بسیارخند. یقال: رجل مضحاک و امرأة مضحاک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مضحاة.
[مَ] (ع ص) زمینی که بر آن همواره آفتاب باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). زمینی که همواره بر وی آفتاب باشد. (ناظم الاطباء).
مضحک.
[مَ حَ] (ع اِ) جای خندیدن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آن جزئی که در خنده کننده، دندانها در وی ظاهر می گردد. و محل خندیدن. (ناظم الاطباء). || چیزی و کسی که بر او خندند. (آنندراج). چیزی و یا کسی که بر وی بخندند. (ناظم الاطباء)(1).
(1) - ظاهراً این معنی مربوط به مُضحِک است نه مَضحَک.
مضحک.
[مُ حِ] (ع ص) خنده آورنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). هرچیز که خنده می آورد و سبب خنده و تفریح می گردد و خرمی می آورد و مقلد و بذله گو و آنکه می خنداند و استهزاء می کند و فسوس می نماید. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
مضحک.
[مُ حَ] (ع ص) خنده کرده شده و استهزاء شده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
مضحکات.
[مُ حِ] (ع ص، اِ) جِ مُضْحِکة. حکایتهای خنداننده. (دهار چ بنیاد فرهنگ). نوادر. (ذیل اقرب الموارد). چیزهای خنده آور. (ناظم الاطباء) : امر مبکیاتک لا امر مضحکاتک. (مجمع الامثال میدانی چ 1 تهران ص15). و رجوع به مُضحِکَة شود.
مضحکه.
[مَ حَ کَ / کِ] (از ع، اِ) لطیفه و بذله. || مقلد و بذله گو. (ناظم الاطباء). و رجوع به مَضاحِک شود.
مضحکة.
[مُ حِ کَ] (ع ص، اِ) آنچه سبب خنده و استهزاء گردد. (از ذیل اقرب الموارد). و رجوع به مُضْحِکات شود.
مضحل.
[مَ حَ] (ع اِ) جای آب کم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جای آب اندک. (ناظم الاطباء).
مضحی.
[مُ] (ع ص) کسی که داخل به وقت چاشتگاه شده باشد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). کسی که در چاشتگاه می آید. (ناظم الاطباء). || آنکه کاری را در چاشتگاه می کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضحی.
[مُ ضَحْ حی] (ع ص) مُضْحی، مستضحی، مضطحی؛ ای صائر فی الضحی. (اقرب الموارد). و رجوع به مُضْحی معنی اول شود.
مضخ.
[مَ](1) (ع مص) آلودن اندام را به بوی خوش. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) (از تاج العروس).
(1) - در ناظم الاطباء این کلمه مَضَخ ضبط شده و درست نمی نماید.
مضخم.
[مِ خَ] (ع ص) سخت کوفت و زد و کوب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آن که به سختی صدمه وارد می کند و می زند. (ناظم الاطباء). || مهتر بزرگ کلان جثه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مضخة.
[مِ ضَخْ خَ] (ع اِ) نی و جز آن میان کاواک که در آن چوب و مانند آن اندازند تا به کسی آب پاشند، و به هندی بچکاری است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آب دزدک، یعنی نی و یا چیز دیگری مانند آن که میان کاواک باشد و در میان آن چوبی قرار داده اند که چون سر آن نی را در آب گذارند و چوب را به جانب خود کشند نی پر از آب می شود و همین که بر آن چوب فشار وارد آورند و آن را دفع کنند آب به قوت خارج می گردد. (ناظم الاطباء).
مضد.
[مَ] (ع مص) ضماد بستن بر سر. (منتهی الارب) (آنندراج): مضد رأسه؛ لغة فی ضمده. (اقرب الموارد). مقلوب ضمد، ضماد بستن بر سر خود. (ناظم الاطباء). و رجوع به ضمد شود.
مضد.
[مَ ضَ] (ع اِ) کینه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کینه و حقد. (ناظم الاطباء).
مضر.
[مِ] (ع ص) رایگان: ذهب دمه خضراً و مضراً؛ یعنی رایگان رفت خون او. از اتباع است. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). و رجوع به مادهء بعد معنی دوم شود.
مضر.
[مَ ضِ] (ع ص) شیر ترش زبان گز و سخت سپید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || ذهب دمه خَضِراً مَضِراً؛ ای هدراً. (منتهی الارب). به رایگان رفت خون او. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).(1) || خذه خَضِراً مَضِراً؛ یعنی بگیر آن را تر و تازه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و در هر دو از اتباع است. (ناظم الاطباء). و رجوع به مادهء بعد شود.
(1) - بدین معنی و معنی بعد در اقرب الموارد به کسر اول و سکون ثانی نیز ضبط داده شده است.
مضر.
[مَ / مَ ضَ] (ع مص) ترش و زبان گز گردیدن شیر و سخت سپید گشتن: مضر اللبن مَضْراً و مَضَراً و مُضوراً؛ ترش و زبان گز گردید شیر و سخت سپید گشت، و همچنین است مضرالنبید. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مادهء قبل شود.
مضر.
[مُ ضِرر](1) (ع ص) زیان کار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ضرر رساننده. زیان رساننده. گزندرساننده و زیان کار. (ناظم الاطباء) : و این مهلت به انواع مضر همی بود. چه از همه قوی تر اخراجات خزینه بود. (چهارمقالهء نظامی ص41).
که در این زندان بماند مستمر
یاوه تاز و طبل خوار است و مضر.
(فرهنگ لغات مثنوی ج7 ص373).
این حیات از وی برید و شد مضر
و آن حیات از نفخ حق شد مستمر.
مولوی (مثنوی چ خاور ص375).
مرا در کام دنیاوی مضر چون زهر مار آمد
زبهر زهر هر ساعت مرو در کام اژدرها.
جمال الدین سلمان (از آنندراج).
|| رجل مضر؛ مرد با دو زن و زن بابنانج. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج). مرد با دو زن و زن بابنانج یعنی زنی که شوهرش زن دیگر دارد. (از ناظم الاطباء). و رجوع به مضرة شود. || نزدیک شونده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || آن که بسیار مال درآیدش هر روز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آنکه هر روز مداخل و درآمد بسیار داشته باشد. (ناظم الاطباء).
(1) - ناظم الاطباء این کلمه را بدین معنی بی تشدید راء هم ضبط داده که در تداول امروز رایج است و صاحب آنندراج آرد: فارسیان مضر بمعنی زیانکار به تخفیف استعمال نمایند.
مضر.
[مُ ضَ] (اِخ) قبیله ای از عرب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اجداد رسول اکرم از این قبیله اند. (از تاریخ گزیده ص126 و 132). عدنانیها به دو شاخه منقسم می شوند به نام دو پسر عدنان: «عک» و «معد»... معدی ها قبائل بسیار پیدا کرده اند و دو شعبه شدند: «نزار» و «قنص» که اکثریت با نزار است و یکی از پنج فرع معروف این شعبه مضر است. (از تاریخ اسلام چ 1 دانشگاه ص32) : فقال له النعمان انت اعز العرب قبیلة. قال العز و العدد من العرب فی معد، ثم فی نزار، ثم فی مضر... (عقدالفرید ج6 ص178).
چو تیز گشت به حمله عنان شاه عجم
نماند یک تن از آن قوم چون ربیع و مضر.
عنصری (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
گوهر تیغش هندی تن و چینی سلب است
هند با چین چو یمن با مضر آمیخته اند.
خاقانی.
آنک آن یوسف احمدخوی من در چه و غار
زیور فخر و فر، از مصر و مضر بگشائید.
خاقانی.
و رجوع به عقدالفرید و تاریخ بخارا و اخبار دولت سلجوقی و الاوراق و تاریخ گزیده ص 126، 129، 132 شود.
مضر.
[مُ ضَ] (اِخ) رجوع به مضربن نزار. و رجوع به مضریة شود.
مضر.
[مُ ضَ] (اِخ) ابن نزاربن عدنان. جد طایفهء مضر که نسب حضرت رسول(ص) باو میرسد. (از اعلام زرکلی ج 3 ص1047). و رجوع به مضر و معجم قبائل عرب ج 3 ص1107 شود.
مضراب.
[مِ] (ع ص) مرد سخت زننده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (اِ) آلتِ زدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). در اصل بمعنی مطلق آلت زدن است. (آنندراج). || زخمهء رباب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و در عرف بمعنی زخمه ای که بر ساز زنند شهرت دارد و با لفظ زدن و رسانیدن و خوردن و شکستن مستعمل. (از آنندراج). زخمه. (دهار چ بنیاد). زخمهء سنتور و جز آن که سکافه و سکافره و شکافه نیز گویند. (ناظم الاطباء). آلت کوچکی است از فلز و جز آن که بدان بعضی از سازها چون تار را نوازند :
چو می رود حرکاتش ملایم است چنان
که وقت نازکی نغمه جنبش مضراب.
وحشی بافقی (دیوان ص172).
بیخودی هرگز به کام خود می نابی نخورد
از نوا افتاد ساز عیش و مضرابی نخورد.
میرزا رضی (از آنندراج).
منم کز فیض جانم چون شراب لعلگون گردد
بهر شریان که مضرابی رسانم ارغنون گردد.
طالب آملی (از آنندراج).
تا به حدی عشق باز نغمه ام کز بعد مرگ
میزنم مستانه بر تار کفن مضراب را.
طالب آملی (از آنندراج).
ناله برساز خویش می رقصد
درد بر تار رگ زد این مضراب.
ظهوری (از آنندراج).
و رجوع به مضرب شود. || نوعی آلت صید مرغ و ماهی بوده است و آن کیسه مانندی است از تور که انتهای آن بتدریج باریک می گردد و دهانهء آن بر حلقه ای یا چنبره ای از چوب یا آهن مانند کم غربیل بسته شده است و دستهء درازی بر این حلقه تعبیه شده است که به دست می گیرند و مرغ را در هوا یا بر زمین یا بر شاخ درخت و ماهی را در آب چنان به سرعت می زنند و حلقهء مضراب را بر او می افکنند که در کیسهء توری گرفتار می گردد.(1) (حاشیهء کلیله چ مینوی ص369) :
روان رستم اگر با زره به حرب شود
گریز خواهد از او چون کبوتر از مضراب.
ابوالفرج (دیوان چ چایکین ص15).
دل از وداع رفیقان چو دیگ بر آتش
تن از غریو عزیزان چو مرغ در مضراب.
ابوالفرج (دیوان ایضاً ص19).
اگر کبوتر گردد مخالفت ملکا
ز دام تو نجهد چون کبوتر از مضراب
مسعودسعد (دیوان ص32).
که گر گریختهء درگه تو مرغ شود
هوا سراسر در گرد او شود مضراب.
مسعودسعد (دیوان ص34).
گر خصم تو آتش است من آب شوم
ور مرغ شود حلقهء مضراب شوم.
؟ (از کلیله چ مینوی ص369).
شب در این چرخ پرستاره ز رنج
چون کبوتر میان مضرابم.
مختاری (دیوان چ همائی ص341).
زآسیب تو از فلک فروریزند
انجم چو کبوتران مضرابی.
انوری (دیوان چ مدرس ص452).
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طرهء تو به مضراب می زدم.
حافظ (دیوان چ قزوینی ص218).
- کبوتر در مضراب راندن؛ خود را دچار مشکل کردن. خویشتن را گرفتار ساختن :دینی گفت بر این عزم که دیو گاوپای آمد و پای در این ورطهء خطر نهاد خر در خلاب و کبوتر در مضراب می راند. (مرزبان نامه ص94).
(1) - مطرزی در المغرب گوید: ضرب الشبکة علی الطائر؛ القاها علیه. و محتاج به گفتن نیست که مضراب از اینجا مأخوذ است. (حاشیهء کلیله).
مضرات.
[مَ ضَرْ را] (ع اِ) جِ مضرت. زیان ها و ضررها : و این دو صفت هوا و غضب به ضرورت به نفس درمی بایست تا به صفت هوا جذب منافع خویش کند و به صفت غضب دفع مضرات، تا در عالم کون و فساد وجود او باقی ماند و پرورش یابد. (مرصادالعباد چ شمس العرفاء ص101).
مضرار.
[مِ] (ع ص) رمنده و سرکش. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رمنده و سرکش و متنفر از اسب و اشتر و زن. (ناظم الاطباء).
مضرئز.
[مُ رَ ءِزز] (ع ص) نیک بخیل. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). نیک بخیل و بخیل برای خود. (ناظم الاطباء).
مضرب.
[مَ رَ] (ع مص) مصدر میمی است بمعنی «الضرب». (از محیط المحیط). رفتن در زمین به طلب رزق. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). و رجوع به ضرب شود.
مضرب.
[مَ رَ / رِ] (ع اِ) استخوان با مغز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج)(1) (از محیط المحیط). || شمشیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || تیزی شمشیر. (از منتهی الارب) (ازذیل اقرب الموارد) (از آنندراج). تیزی شمشیر.(2) ج، مضارب. (از محیط المحیط) (از ناظم الاطباء).
(1) - بدین معنی و دو معنی بعد در آنندراج فقط به فتح راء [ مَ رَ ] ضبط شده است.
(2) - بدین معنی در محیط المحیط فقط به فتح راء [ مَ رَ ] ضبط شده است.
مضرب.
[مَ رِ] (ع اِ) اسم مکان و زمان. (از محیط المحیط). یقال: اتت الناقة علی مضربها؛ یعنی به وقتی رسیده که گشن داده شود آن را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || جای زدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).(1) || اصل و نسب و شرف. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). || جای برپا کردن خیمه. (ناظم الاطباء).
- مضرب خیام؛ خیمه گاه : ظاهر آن قلعه را مضرب خیام ظفرانجام ساخت. (حبیب السیر جزء دوم از جلد سوم ص26).
|| (اصطلاح ریاضی) حاصل ضرب عددی در عددی دیگر را مضرب(2) هر یک از آن دو عدد نامند چون 56 که حاصل ضرب 7 و 8 است پس مضرب 7 و 8 نیز می باشد. بعبارت دیگر هرگاه عددی بر عدد دیگر قابل قسمت باشد آن عدد مضرب عدد دیگر است مانند 72 که مضرب 9 می باشد. و رجوع به مادهء بعد و ذیل آن شود.
- مضرب های مشترک دو عدد؛ هر عدد مضربهای بی شمار دارد چنانکه مضربهای عدد 3 عبارت است از: 3، 6، 9، 12، 15، 18، 21، 24، 27، 30، 33، 36 و... و یا مضربهای عدد 4 عبارت است از: 4، 8، 12، 16، 20، 24، 28، 32 و 36 و... و میان مضربهای اعداد 3 و 4 یک عده مشترکند چنانکه عدد 12 و 24 و 36. از این روی اعداد 12 و 24 و 36 مضربهای مشترک اعداد 3 و 4 می باشند. و به عبارت دیگر هرگاه چند عدد بر دو عدد فرضی قابل قسمت باشند آن اعداد مضربهای مشترک آن دو عدد می باشند. و رجوع به ترکیب بعد شود.
- کوچکترین مضرب مشترک؛ مضربهای مشترک چند عدد نمی توانند از بزرگترین آن اعداد کوچکتر باشند. پس مابین مضربهای مشترک چند عدد یکی از همه کوچکتر است و آن را کوچکترین مضرب مشترک آن اعداد نامند. بعنوان مثال اعداد 105، 210، 315، 420، 525، 630، 735 و 840 بر اعداد 3 و 5 و 7 قابل قسمت هستند و کوچکترین این اعداد 105 است که کوچکتر از این عدد نمی توان یافت که بر اعداد 3، 5 و 7 قابل قسمت باشند. پس عدد 105 کوچکترین مضرب مشترک اعداد 3، 5 و 7 است و عدد 12 کوچکترین مضرب مشترک اعداد 3 و 4 می باشد. و رجوع به ترکیب قبل شود.
(1) - بدین معنی در آنندراج به فتح راء [ مَ رَ ]ضبط شده و صحیح نیست، چه مضرب اسم مکان ضرب است. و رجوع به مادهء بعد شود.
.
(فرانسوی)
(2) - Multiple
مضرب.
[مَ رَ] (ع اِ) جای زدن(1). || جائی که چیزی را به زمین فرومی کنند و برمی نشانند. || میدان جنگ. || خیمه گاه و اردو. (ناظم الاطباء).
(1) - مضرب که اسم مکان «ضرب» باشد به کسر راء است مانند منزل، ولی معمولاً آن را به فتح راء خوانند چنانکه در مضرب مشترک و امثال آن. (از نشریهء دانشکدهء ادبیات تبریز). و رجوع به مادهء قبل شود.
مضرب.
[مِ رَ] (ع ص) بسیار زننده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از محیط المحیط). رجل مضرب، مرد سخت زننده. (ناظم الاطباء). || (اِ) آلت زدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آلتی که بدان پنبه را حلاجی می کنند. (ناظم الاطباء). || آنچه با آن عود و جز آن را نوازند. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). زخمه. (دهار چ بنیاد). || خرگاه کلان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) ( از محیط المحیط). خیمه گاه و خرگاه. (ناظم الاطباء). ج، مضارب. (محیط المحیط).
مضرب.
[مُ رِ] (ع ص) سر به پایین افگنده: رأیت حیةً مضرباً؛ دیدم ماری راکه بر جای مانده و بی حرکت بود. (ناظم الاطباء). حیة مُضْرِب؛ مار سر فروافکنده بر یک جای که حرکت نکند. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). || آن که سبب می شود زدن را. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
مضرب.
[مُ ضَرْ رِ] (ع ص) برانگیزانندهء فتنه و برپاکنندهء غوغا و هنگامه. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) :بلکه از متسوقان و مضربان و عاقبت نانگران و جوانان کار نادیدگان نیز کارها رفته است نارفتنی... (تاریخ بیهقی چ فیاض ص329).
مضرب.
[مُ ضَرْ رَ] (ع ص) جامهء دوخته شده با نقش و خطوط الوان. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضربة.
[مَ رَ / رِ بَ] (ع اِ) شمشیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || تیزی و زخم گاه شمشیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
مضرت.
(1) [مَ ضَرْ رَ] (ع اِ) زیان و ضرر و گزند و نقصان و خسارت و آسیب و آزار و اذیت و زحمت. (ناظم الاطباء) : و مضرت دانهء وی آن است که اندکی صداع آورد. (الابنیة عن حقایق الادویه ص14). وی (یعنی افسنتین) کُلی را مضرت کند و اصلاحش انیسون است. (الابنیه عن حقایق الادویه ص17). و هر که خواهد هرگه که بایدش خانهء خود باز تواند شکافت و عمارت کرد که هیچ مضرتی به دیگری نرسد. (سفرنامهء ناصرخسرو ص56). و مضرت معدن زاکها به شراب و به چیزها که طبع را نرم کند زایل شود. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و آنچه سرد و تر باشد کم مضرت باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و دارچینی درافکند می تا مضرت کوک باز دارد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). همت ایشان بیش از آن نرسد که تدبیر معاش کنند به جذب منفعت و دفع مضرت. (چهارمقالهء نظامی ص16). ... مضرتی که از استعجال در اختلاف احوال بدید و بکشید. (لمعة السراج چ بنیاد فرهنگ ص 11). ای برادر مرا با تو رازی است که مضرت و منفعت آن به نفس عزیز تو تعلق دارد. (مرزبان نامه ص222). مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرت ایشان مشورت کردند. (گلستان). گفت بادنجان، سخت مضرچیزی است. ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد. (منتخب عبید زاکانی چ برلین ص138).
- مضرت رسان؛ آنکه سبب آزار و گزند و اذیت دیگری می گردد. (ناظم الاطباء).
- مضرت رسانی؛ زیان و ضرر و گزند رسانیدن به دیگری. (ناظم الاطباء).
- مضرت رسانیدن (رساندن)؛ ضرر رسانیدن : پس شما بدون خدای چیزی می پرستید که شما را نفعی نکند و مضرتی نرساند. (تفسیر ابوالفتوح چ 2 ج 7 ص82).
(1) - رسم الخطی از «مضرة» عربی در فارسی است.
مضرج.
[مِ رَ] (ع اِ) ج، مضارج. جامه های کهن عاریتی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || سقاطه و پرزه از جامه و جز آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مضرج.
[مُ ضَرْ رَ] (ع ص) خون آلود. (دهار چ بنیاد). خون آلود و خونین. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || به رنگ قرمز روشن رنگ شده، و آن مابین مشبع و مورد است. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رنگ شده به رنگ خون. (ناظم الاطباء).
مضرج.
[مُ ضَرْ رِ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مضرح.
[مَ رَ] (ع اِ) چرغ درازبال. (منتهی الارب) (آنندراج). صقر و نسر درازبال سپید. (از اقرب الموارد). چرغ درازبال و عقاب سپید. (ناظم الاطباء). و رجوع به مضرحی شود.
مضرحی.
[مَ رَ حی ی] (ع اِ) چرغ درازبال. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). چرغ درازبال و عقاب سپید. (ناظم الاطباء). کرکس سپید. (دهار چ بنیاد). و رجوع به مضرح شود. || (ص) سپید از هر چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || دراز. (منتهی الارب) (آنندراج). دراز از هر چیزی. (ناظم الاطباء). || مهتر بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || مردی نژاده و از خاندان کهن. (از اقرب الموارد).
مضرس.
[مُ ضَرْ رَ] (ع ص) جامه و جز آن که در آن نگار مانند دندان باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). نگار جامه و جز آن که در وی صورتها باشد مانند دندان. (ناظم الاطباء). || رجل مضرس؛ مرد مهذب و آزموده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آزمودهء در جنگ. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به تضریس شود. || دندانه دار. (ناظم الاطباء). دندانه دندانه. دندانه دار.(1) کنگره دار.
.
(فرانسوی)
(1) - Dentele
مضرس.
[مُ ضَرْ رِ] (ع ص) شیری که بخاید شکار را و فرونبرد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). شیری که شکار بخاید و فرونبرد. (ناظم الاطباء).
مضرسة.
[مُ ضَرْ رَ سَ] (ع ص) حرة مضرسة؛ حرهء سنگ ریزناک یا حره که در آن سنگها مانند دندان سگ باشد.(1) (منتهی الارب). سنگستانی که در آن سنگهائی باشد مانند دندان سگ. (ناظم الاطباء). || بئر مضرسة، چاهی که گرداگرد آن را سنگ برآورده باشند. (ناظم الاطباء).
(1) - این معنی و معنی بعد در محیط المحیط و اقرب الموارد ذیل مضروسة آمده است. و رجوع به مضروس شود.
مضرط.
[مُ ضَرْ رِ / مُ رِ] (ع ص) آنکه کسی را بگوزاند و کاری کند که وی تیز دهد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه برای مضحکه از دهان بانگ تیز برآورد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آنکه به دهان حکایت صوت ضراط کند و بدان فسوس نماید به کسی.(1) (آنندراج). || خواردارنده و سبک شمرنده. (ناظم الاطباء). سبک شمارنده و خواردارنده. (آنندراج). || فسوس کننده. استهزاءنماینده. (ناظم الاطباء). و رجوع به تضریط و اضراط شود.
(1) - بدین معنی و معنی بعد در آنندراج به ضم اول و کسر سوم ضبط شده است.
مضرط.
[مَ رِ] (ع اِ) اِست. کون. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
فمضرط الموسر عرنینه
و معطس المفلس مفساه.
؟ (از مرزبان نامه ص181).
مضرغط.
[مُ رَ غِط ط] (ع ص) مرد سطبر فربه بی خیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مضرم.
[مُ رَ] (ع ص) افروخته شده.(1) (ناظم الاطباء). برافروخته و روشن شده. (از فرهنگ جانسون). و رجوع به اضرام و تضریم شود.
(1) - در اصل: «افراخته شده»، که ظاهراً غلط چاپی است.
مضروب.
[مَ] (ع ص) زده شده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). زده شده و کتک خورده. (ناظم الاطباء). || افراخته شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ضرب شده و سکه شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کوفته شده و مستحکم شده. (ناظم الاطباء). || شیره که با زدن غلیظ شده باشد. (از محیط المحیط). || (اِ) نوع و صنف از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). صنف از چیزی. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ج1 ص348). || (در اصطلاح حساب) هر عددی که به عدهء آحاد عدد دیگر مکرر شده باشد، اولی را مضروب و دویمی را مضروب فیه نامند. (ناظم الاطباء). هرگاه عدد 12 را 8 بار با هم جمع کنیم در حقیقت 12 را در 8 ضرب کرده ایم که 12 را مضروب و 8 را مضروب فیه و 96 را حاصل ضرب نامند.
مضروبة.
[مَ بَ] (ع ص) ارض مضروبة؛ زمین پشک زده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مضروجة.
[مَ جَ] (ع ص) عین مضروجة؛ چشم فراخ شکاف. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مضرور.
[مَ] (ع ص) هر چه در او نقصانی باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). آنچه در وی نقصانی باشد. (ناظم الاطباء).
مضروس.
[مَ] (ع ص) مضروسة. سنگستان که در آن سنگهائی باشد مانند دندان سگ و سنگریزه ناک، یقال مکان مضروس و حرة مضروسة. (ناظم الاطباء).
مضروسة.
[مَ سَ] (ع ص) بئر مضروسة؛ چاه گرداگرد از سنگ برآورده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || حرة مضروسة؛ سنگستانی که در آن سنگها مانند دندان سگ باشد یا سنگ ریزه ناک. (منتهی الارب). ارض مضروسة؛ که در آن سنگهائی باشد مانند دندانهای سگ. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). و رجوع به مضرس شود.
مضرة.
[مُ ضِرْ رَ] (ع ص) مؤنث مضر: امراة مضرة؛ زن بابنانج. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به مُضِرّ شود.
مضرة.
[مَ ضَرْ رَ] (ع مص) گزند رساندن. (ترجمان علامهء جرجانی). گزند کردن. (تاج المصادر بیهقی). گزند. خلاف منفعت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، مضار. (اقرب الموارد). و رجوع به مضرت شود.
مضری.
[مُ / مُ ضَرْ ری] (ع ص)حریص کننده و برآغالاننده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آنکه برمی آغالاند سگ را و تحریض بر شکار می کند. (ناظم الاطباء). || خوگرسازنده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آنکه تعلیم می کند سگ را برای شکار کردن. (ناظم الاطباء). و رجوع به اضراء شود.
مضریة.
[مُ ضَ ری یَ] (ص نسبی) منسوب به مضربن نزاربن معدبن عدنان. گفته اند وی را از آن جهت مضر میگفتند که شیر ماضر(1)می نوشید. و گفته اند چون رنگ او سفید بود او را بدین نام نامیدند. و مضریان را حمراء (سرخ) گفتند از آنجهت که در جنگ لواء سرخ همراه داشتند.
(1) - رجوع به ماضر شود.
مضز.
[مُ ضِزز] (ع ص) رجل مضز؛ مرد خشمگین. (منتهی الارب) (ازذیل اقرب الموارد). مرد خشمگین و غضبناک و بدخو. (ناظم الاطباء).
مضض.
[مَ ضَ] (ع اِ) شیر ترش. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || درد و سوزش مصیبت و الم جراحت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). سوزش مصیبت و درد جراحت. (ناظم الاطباء). و رجوع به مضة شود. || (مص) سوخته شدن دل از اندوه و خشم و غضب. (زوزنی). رنجیدن و سوختن از مصیبت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
مضط.
[مُ / مَ / مِ / مَ ضِ] (ع اِ) مشط و شانه، و هذه لغة لربیعة، و الیمن یجعلون الشین ضاداً غیر خالصة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مضطبث.
[مُ طَ بِ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اسد. (اقرب الموارد).
مضطبن.
(1) [مُ طَ بِ] (ع ص) زیر کش گیرنده چیزی را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آنکه در زیر کش می گیرد چیزی را. (ناظم الاطباء).
(1) - در ناظم الاطباء: مضطبین، که ظاهراً غلط چاپی است.
مضطجع.
[مُ طَ جَ] (ع اِ) جای بر پهلو خفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). جای بر پهلو خفتن و بستر. (ناظم الاطباء). || (ص) هر چیز بر پهلو خفته. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به اضطجاع شود.
مضطجع.
[مُ طَ جِ] (ع ص) برپهلوخفته. (تاج المصادر بیهقی) (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آن که بر پهلو می خوابد. (ناظم الاطباء). || بروی فتاده. (ناظم الاطباء).
مضطحی.
[مُ طَ] (ع ص) (از «ض ح و») درچاشت درآینده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || آنکه در هنگام چاشت کاری می کند. (ناظم الاطباء).
مضطر.
[مُ طَرر](1) (ع ص) (از «ض رر») حاجتمند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). تنگدست و حاجتمند(2). (ناظم الاطباء) :
خاقانیم نه والله خاقان نظم و نثرم
گویندگان عالم پیشم عیال و مضطر.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص19).
|| ضرررسیده. (غیاث) (آنندراج) :
ما جرم چه کردیم نزادیم بدان وقت
محروم چرائیم ز پیغمبر و مضطر؟
ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص509).
|| مجازاً به معنی بی اختیار و بیچاره. (غیاث) (آنندراج). بیچاره. (دهار) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). بی اختیار و ناچار و لاعلاج.(3) (ناظم الاطباء). صیغهء اسم مفعول باشد از اضطرار که از باب افتعال است. بدانکه هر مصدری که از باب افتعال باشد و فاء کلمه ضاد معجمه یا صاد مهمله واقع شود تاء افتعال را به طاء مهمله بدل کنند چنانکه در اضطراب و اضطرار و اصطبار که در اصل اضتراب و اضترار و اصتبار بود. (غیاث) (آنندراج) :
جهان جوی در حسن او گشته حیران
سخنگوی در وصف او مانده مضطر.
ناصرخسرو.
زیرا که جمله پیشه وران باشند
اینها به کار خویش درون مضطر.
ناصرخسرو.
تو بی هنری چرا عزیزی
او بی گنهی چراست مضطر؟
ناصرخسرو (دیوان چ سهیلی ص153).
عمیدالملک نواب خلیفه را در بند آورد... تا خلیفه مضطر و منزعج شد. (سلجوقنامهء ظهیری).
تیغت در آب آذر شده چرخ و زمین مضطر شده
دودش به بالا برشده رنگش به پهنا ریخته.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص391).
جان مضطر چو خاک راهش گشت
روی بر خاک اضطرار نهاد.
عطار (دیوان چ تفضلی ص113).
بدان رسد و بدان کشد که همه عاجز و مضطر و درویش و بدحال گردند. (تاریخ قم ص143).
عاجز از موی میانت مردمان موشکاف
مضطر از درک دهانت مردمان خرده بین.
وحشی (دیوان چ امیرکبیر ص25).
(1) - این کلمه در زبان فارسی اغلب به تخفیف آخر [ مُ طَ ] تلفظ می شود.
(2) - بدین معنی در ناظم الاطباء به تخفیف آخر ضبط شده است.
(3) - بدین معنی در ناظم الاطباء به تخفیف آخر ضبط شده است.
مضطرب.
[مُ طَ رِ] (ع ص) جنبنده و حرکت نماینده. (آنندراج). متحرک و مواج و جنبنده. (ناظم الاطباء) : عرب غالباً این بحر در حالات حفیظت حروب و شرح مفاخر اسلاف و صفت رجولیت خویش و قوم خویش گویند و در این اوقات آواز مضطرب و حرکات سریع تواند بود و رجز در اصل لغت اضطراب و سرعت است. (المعجم چ دانشگاه ص71). || دودل و تباه. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آشفته و پریشان و شوریده و مشوش و غمناک و دلتنگ و سرگشته و حیران و بی قرار و متزلزل. (ناظم الاطباء) : چون بوالحسن عبدالجلیل از آن ناحیت بازگشت و خراسان مضطرب شد صواب چنان دید که باکالنجار را استمالت کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص511). روی به ری نهاده و بیم از آن است که می داند خراسان مضطرب است از سلجوقیان و مدد به ما نتوانند رسانید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص530).
ای شده بدخواه تو مضطرب اضطراب
همچو بداندیش تو ممتحن امتحان.خاقانی.
مضطرب از دولتیان دیار
ملک بر او شیفته چون روزگار.نظامی.
- حدیث مضطرب السند؛ حدیثی که طریق آن جید نباشد. (از منتهی الارب). در اصطلاح درایه حدیثی است که در متن یا سند آن اختلاف باشد، به این طریق که هر بار طوری نقل شده باشد، چه آنکه اختلاف از لحاظ روات متعدد باشد یا از راوی واحد یا از مؤلفان یا از کاتبان باشد به نحوی که واقع مشتبه شده باشد و این اختلاف گاه موجب اختلاف در حکم متن است و گاه در اعتبار سند. (از فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و احمدبن موسی بن طاوس شود.
- مضطرب شدن؛ پریشان و آشفته و متزلزل شدن : سلطان از خبر واقعهء عم مضطرب و غمناک شد. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص343).
- مضطرب گردیدن؛ مضطرب شدن. مضطرب گشتن : کار به دو جوان رسید و در سر یکدیگر شدند و آن ولایت و نواحی مضطرب گردید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص362).
- مضطرب گشتن؛ مضطرب شدن. آشفته گشتن. مضطرب گردیدن. پریشان گردیدن :آن نواحی مضطرب گشته و شاه ملک آنجا شده و وی دشمن بزرگ است سلجوقیان را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص453). شیر در ... فکرت بود مضطرب گشته ... (کلیله و دمنه).
چون بدو، ره نی و، بی او صبر نی
مضطرب گشتیم و مضطر سوختیم.
عطار (دیوان چ تفضلی ص450).
- مضطرب العنانی؛ شکست خورده و تنها. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
|| رمح مضطرب؛ نیزهء دراز راست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || رجل مضطرب؛ ای مستقیم القد. (منتهی الارب). مرد راست قد. (ناظم الاطباء).
مضطرب.
[مُ طَ رَ] (ع اِ) محل اضطراب. || (اِمص) اضطراب. (ناظم الاطباء).
مضطربة.
[مُ طَ رِ بَ] (ع ص) (اصطلاح فقه) زنی را گویند که عادت ماهانهء خود را فراموش کرده باشد یا آنکه عادت معینی نداشته باشد و یا در هر ماه مکرر عادت شود و وقت معینی نداشته باشد و یا در هر ماه عدد ایام یا مدت قاعدگی آن متفاوت باشد. (از فرهنگ علوم تألیف سجادی).
مضطرح.
[مُ طَ رِ] (ع ص) شی ء مضطرح؛ در گوشه و جانب فکنده. یقال: اضطرح الشی ء؛ اذا رمی به فی ناحیة. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). چیز در گوشه و کنار افکنده. (ناظم الاطباء).
مضطرم.
[مُ طَ رِ] (ع ص) آتش فروزان. (از آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آتش افروخته شده و شعله دار. (ناظم الاطباء). || هویداشدهء سپیدی در موی و پیری دررسیده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
مضطری.
[مُ طَ / مُ طَرْ ری] (حامص)درماندگی و بیچارگی :
دست رباب و سر یکی بسته به ده رسن گلو
زیر خزینهء شکم کاسهء سر ز مضطری.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص427).
و رجوع به مضطر شود.
مضطغ.
[مُ طَغ غ] (ع ص) زمین سیراب و با گیاه سبز. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضطغن.
[مُ طَ غِ] (ع ص) در دل کینه دارنده و پنهان کننده کینه را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کینه ور. (ناظم الاطباء). || زیر بغل گیرنده چیزی را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کسی که در زیر بغل چیزی می گیرد. (ناظم الاطباء).
مضطفن.
[مُ طَ فِ] (ع ص) از پای خود دنبالهء خود را زننده. (آنندراج) (از منتهی الارب). یقال: اضطفن؛ ای ضرب بقدمه مؤخر نفسه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضطلع.
[مُ طَ لِ] (ع ص) قوی و توانا. (آنندراج): هو مضطلع بهذا الامر؛ یعنی قوی و توانا است به این کار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
مضطم.
[مُ طَم م] (ع ص) به سوی خود کشنده و فراهم آرنده چیزی را و درگرفته و مشتمل. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). به سوی خود کشیده شده و فراهم آورده و مشتمل شونده و درگیرندهء چیزی. (ناظم الاطباء).
مضطمر.
[مُ طَ مِ] (ع ص) مروارید میان باریک. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). مروارید کوچک که در میانْ گرد باشد. (ناظم الاطباء). || لاغر و سبک گوشت. (منتهی الارب) (آنندراج). باریک شکم. (ناظم الاطباء).
مضطهد.
[مُ طَ هَ] (ع ص) مقهور و مغلوب و مضطر و مظلوم. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مضطهد.
[مُ طَ هِ] (ع اِ) شیر بیشه. || (ص) مقهورکننده و چیره شونده و ستم کننده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مضعف.
[مُ عِ] (ع ص) صاحب ستور ناتوان. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه دارای ستور ضعیف و ناتوان باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه پیشهء او شایع و کثیر باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آنکه آب و زمین او زیاده و کثیر باشد. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || آنکه به سستی بالا میرود. || چیز دوچندان کرده شده. || آنکه سست و ضعیف میکند. || ضعیف مضعف؛ سست و ناتوانی که دارای ستور ناتوان باشد. || هر چیز که ضعف و سستی آورد. (ناظم الاطباء).
مضعف.
[مُ عِ / عَ] (ع ص) رجل مضعف؛ آنکه مستوجب ضِعْف باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). مردی که مستوجب ضِعف و دوبرابر باشد. (ناظم الاطباء).
مضعف.
[مُ ضَعْ عَ] (ع ص) ناتوان. || دوتاه. || مضاعف و متزاید. (ناظم الاطباء).
مضعف.
[مُ ضَعْ عِ] (ع ص) آن که ضعیف میشمارد و سست می پندارد. (ناظم الاطباء).
مضعف.
[مُ عَ] (ع ص) کور و نابینا. (از فرهنگ جانسون). و رجوع به مضعوف شود.