مىساخت عرض كرد:" رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ" و چون اين سؤال، سؤال بزرگى بود لذا مورد عتاب الهى قرار گرفت و جواب آمد:" لن ترينى" تو در دنيا مرا نخواهى ديد تا آنكه بميرى، وقتى مردى در آخرت مرا خواهى ديد. و ليكن اگر ميل دارى در همين دنيا مرا ببينى نظر به كوه كن، اگر كوه بر جاى ماند تو نيز مرا خواهى ديد. آن گاه خداوند بعضى از آيات خود را اظهار نمود و به كوه تجلى كرد، كوه قطعه قطعه شد و از هم پاشيد،" وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً" و موسى مرد و به زمين افتاد، آن گاه خداوند او را دوباره زنده نمود و مبعوث كرد، موسى وقتى زنده شد عرض كرد:" سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ" يعنى من اولين كس هستم كه ايمان آورده به اينكه تو را نمىتوان ديد «1».
مؤلف: بطورى كه ملاحظه مىكنيد اين دو روايت همان بيانى را كه ما در ذيل اين آيه كرديم تاييد مىكنند، زيرا چند نكته از آن دو استفاده مىشود:
اول اينكه درخواست موسى رؤيت «2» قلبى بوده نه بصرى كه بهر معنا تصور شود بر خداى تعالى محال است، و حاشا بر مقام موسى بن عمران و كليم اللَّه كه نسبت به ساحت پروردگار خود از يك امر بديهى بىخبر بوده باشد، در حالى كه او خودش مردمى را كه براى ميقات انتخاب نموده بود بخاطر همين كه درخواست رؤيت خدا را كرده بودند سفيه خواند و به پروردگار خود عرض كرد:" أَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا" «3» با اين حال چطور ممكن است خودش اقدام به كارى كند كه مردم را بخاطر همان كار سفيه خوانده؟
و عجب اينجا است كه روزگارى همين مطلب بديهى، اهل بحث و علماى اسلامى را به خود مشغول كرده و از صدر اسلام تا زمان حضرت رضا (ع) مورد نزاع واقع شده است، مخصوصا در زمان امام باقر و امام صادق (ع) كه نزاع و مشاجره در آن به اوج شدت رسيده، معتزله آن را بطور مطلق انكار مىكردند، و اشاعره آن را نسبت به آخرت اثبات و نسبت به دنيا انكار مىنمودند «4». طايفه ديگرى هم بودند كه مىگفتند خداوند هم در آخرت ديده مىشود و هم در دنيا «5». و از اين عجيبتر اينكه هر سه فرقه به همين آيه استدلال
(1) توحيد صدوق ص 262 ب 36 (2) متن حديث چنين است:" و سئل موسى و جرى على لسانه من حمد اللَّه عز و جل رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ" و ترجمهاش به نظر ما همان بود كه از نظر خواننده گذشت. (3) سوره اعراف آيه 155 (4) تفسير قرطبى ج 7 ص 54 و 279 و ج 19 ص 8- 107 و تفسير كبير فخر رازى ج 13 ص 5- 124 (5) تفسير فخر رازى ج 13 ص 127