روحانیت ستیزی در تاریخ معاصر ایران

فاطمه رجبی

نسخه متنی -صفحه : 7/ 5
نمايش فراداده

ستيز هدفمند با روحانيت

پيشتر آمد كه روحانيت و مرجعيت تشيع در طول تاريخ از جايگاه رفيعى برخوردار بودند. اين جايگاه از مطامع دنيوى تهى بوده و به پشتوانه اى معنوى و دينى تكيه داشته است. به همين جهت روحانيت خود را:

- داراى مسؤوليت الهى در راه حفظ قرآن كريم، عمل و ترويج احكام شريعت مى دانسته.

- دفاع از مردم را در برابر تهاجمات استقلال ستيز، غارت منافع ملى و فرهنگ سوزى، مأموريت دينى برشمرده و به آن اقدام مى كرده است.

- پاسدارى فرهنگى در دايره تمدن اسلامى را از يك سوى پايه و مايه حيات ملى ديده، و از ديگر سوى ريشه و انگيزه پيروزى هاى ملت در مصاف با سلطه گران و متجاوزان مى دانسته و...

در اين راستا هم خودكامگى هاى داخلى مورد اعتراض و مخالفت روحانيت واقع مى شده، و هم سلطه گرى هاى بيگانگان را برنتافته است.

با چنين سير حركتى، دور از انتظار نيست كه دشمنان استقلال و منافع كشور ايران و ديگر سرزمين هاى اسلامى، ستيز با روحانيت را دنبال كنند. اين ستيز برخاسته از يك نگرش سطحى و مقطعى نبوده، بلكه با مطالعه تجربيات تاريخى و مستمر است. بنابراين ستيز با روحانيت به گونه عميقى «هدفمند» تعقيب مى شود.

نگاهى بر اين باور است كه كيش مسيحى در چارچوب خواست هاى عصر روشنگرى، شعارهاى انقلابى و سودگرايى و سوداگرى سرمايه دارى بورژوازى غرب، كارساز بود و استعمارگران براى استثمار و استعمار ديگر ملت ها به تبليغ آن مى پرداختند. ولى روحانيان ايران در قبال آن واكنش نشان مى دادند.76

در اين نگاه ريشه روحانيت ستيزى به «هدف هاى استعمارى و استثمارى» باز مى گردد، و پيشينه اى با طول چند قرن دارد. هرگاه حكام داخلى از استقلال بيش ترى بهره مند بوده اند، ستيز با روحانيت در ايران اسلامى كاربرد ضعيف داشته است. به مرور كه وابستگى دولتمردان به بيگانگان افزايش يافته، و از دورانى كه روشنفكرى در امور سياسى، اجتماعى و فرهنگى ظهور و نفوذ يافته، روحانيت ستيزى، شتاب و گستره شگفت آور پيدا كرده است. در اين روند پرشتاب ايادى داخلى، مأموريت بيگانگان را به اجرا درآورده اند. همين عامل در بسيارى از مقاطع سبب پنهان ماندن «نقش عاملان اصلى و خارجى» گرديده و ستيزه گرى ها با چهره اى طبيعى و متأثر از عوامل داخلى مطرح شده است.

در گذشته هاى دور، دوران صفويه است كه گام هاى نخستن و آرام استعمارگران به ايران گذارده مى شود. راهبردهاى سياسى - نظامى استعمارگران اين عصر، همراه با فعاليت هاى دين ستيزانه بوده است:

انجمن مسيح در اصفهان فعاليت مى كرد، و كودكان مسلمان را پس از مرگ غسل تعميد مى داد. تعداد اين كودكان به 40000 نفر مى رسيد.77

شبهه آفرينى، ترديدافكنى، رواج پرسش هايى بى پيرامون اصول و احكام دين، راهكارهاى ديگر در اين زمينه به شمار مى رود. در تمامى موارد بيدارى روحانيت تشيع، موضع گيرى هاى آنان را ثمر داده است.

ذكر اين نكته خالى از اهميت نيست كه «مذهب تشييع» در دوران صفويه رسميت يافت، و در اين عصر به ترويج و نشر آن پرداخته شد. بنابراين تهاجم فرهنگى عليه دين اسلام و مذهب تشيع از سوى مسيحيان، و مأمورين استعمار را نمى توان غرضمند نديد.

به تدريج، روحانيت ستيزى اوج مى گيرد، و هم زمان استيلاگران، قدم هاى آشكارتر و كارسازترى را در ايران برمى دارند.

پروتكل يهود در برنامه كاربردى غرب در راستاى استيلاى كامل بر جهان، اعلان مى كند: «مدت ها كوشيده ايم روحانيون غيريهود را بى اعتبار ساخته، و به اين وسيله مأموريت تبليغى آن ها را كه مى توانند در حال حاضر به طور قابل ملاحظه اى مزاحم ما شوند، خنثى كنيم. [در نتيجه ] نفوذ آن ها بر مردم هر روز كاهش مى يابد.»78

در پيش درآمدهاى مشروطه غائله مسيو نوزبلژيكى، جاى تأمل دارد. او از سه نفر استخدام شدگان دولت ايران براى اداره امور گمركى زمان قاجار بود. نوز در برخورد با مسلمين بسيار اهانت آميز رفتار مى كرد، و تبعيض هاى آشكارى ميان بازرگانان مسلمان و مسيحى قائل مى شد. او در محرم سال 1323 قمرى، در يك مجلس رقص، با لباس روحانيت ظاهر شد. از اين مجلس عكس هاى يادگارى بسيارى تهيه شد، يكى از آن ها در ميان مردم پخش گرديد، و هيجانات بزرگى ايجاد كرد.79

خروش يكپارچه مردم به عملكرد اهانت آميز نوز پاسخ به سنجش انگلستان از احساسات و ارزش هاى مذهبى ايرانيان بوده است. با اين وجود راهى كه با ماجراى نوز آغاز شد، بعدها به وسيله مأموران داخلى و با استفاده از ابزار و شيوه هاى مختلف ادامه يافت.

در بررسى راهكارها دو عرصه تئورى و كاربردى به چشم مى خورد. در هر يك از آن ها تلاش گسترده زيركانه و تخريب گرانه صورت گرفته است.

روحانيت ستيزى تئوريك

ناگفته پيداست در چنين مسيرى، ابزارها توانمند نيستند. بلكه تولد، رواج و نشر يك باورِ كارآمد خواهد بود. نهادينه سازى يك باور غلط و در ستيز با مذهب و مروجان آن يعنى روحانيت، به گونه اى خزنده و در عين حال ويرانگر مردم را در برابر روحانيت و مكتب ترويجى آنان قرار مى دهد. انشقاق مذهبى و حتى دينى پديد مى آورد، و به ريشه كنى قطعى مى پردازد.

در ارزيابى دقيق بايد فرقه سازى استعمارگران را در تاريخ معاصر، بارزه قطعى روحانيت ستيزى يافت. از اين روى گذرى هر چند مختصر از اين بحث ضرورى است.

فرقه سازى

تفرقه بين مسلمين، به ويژه شيعيان، بازتابى مثبت براى دشمنان داشته و دارد. حضور بدعت گذاران و مناديان افكار و عقايد به اصطلاح نو پديده اى است كه فرقه سازى را دامن زده است. ريزش نيروهاى مسلمان، پراكندگى آنان از حوزه آموزه هاى مرجعيت شيعه، و نابسامان سازى وحدت را نمى توان امرى ساده و در كوتاه مدت ترميم يافته تلقى كرد.

فرقه سازى به تمام مقولات بالا انجاميده و اهداف شوم بيگانگان را تا حدى دست يافتنى كرده است. دستاوردهاى فرقه سازى براى بيگانگان هم از جنبه سياسى، و هم از حيث فرهنگى بسيار بوده است. بالاترين اين دستاوردها ستيزه گرى با علما و مجتهدان شيعه بوده كه عامه مردم را بدان فراخوانده است.

يكى از پژوهشگران تاريخ، فهرستى از «نيروهاى ضد رهبران مذهبى» را بدين نحو ارائه داده است:

- اهل حق، كه ريشه اش به مكتب هاى الحادى دوران پيش از اسلام پيوند داشت مى توان تأسيس اين فرقه را به عنوان شورشى غيرمستقيم بر ضد دعاوى علماى شيعه به شمار آورد.80

نويسنده مطلب بالا اين فرقه را نمونه اى از نوگرايى يا نوخواهى هاى سياسى - مذهبى در ايران خوانده است. هم چنين وى معتقد است كه آرمان مستقيم يا غير مستقيم همه آن ها، لرزان ساختن پايه و مقام و موقع علماى شيعه و بى اثر ساختن نفوذ و دعاوى آن ها بوده است. اين فرقه بعدها از انديشه هايى پشتيبانى مى كند كه كم و بيش نو بوده و دعاوى علماى اماميه را مورد شك قرار داده و يا به كلى انكار مى كرد.81

- شيخيه با بنيانگذارى شيخ احمد احسائى در كرمان، كيشى ديگر است. صورت اين كيش برگرفته از تشيع بوده است. شيخى ها با افزونى نفوذ و فراوانى پيروان خود در كرمان، به تحريك ظفرالسلطنه حاكم كرمان پرداختند، تا حاجى محمدرضا مجتهد كرمانى را در برابر عموم فلك كند. ارتباط و نفوذ اين فرقه با دولت قاجار، و سرسپردگى فتح على شاه نسبت به رئيس اين گروه، افزايش نفوذ و قدرت آن ها را ثمر داده بود.82

- اسماعيليان به رهبرى آقاخان محلاتى كه به دامادى فتح على شاه نايل شد، او پيروانش را مسلح كرد، و در زمان سلطنت محمدشاه حاكم كرمان گرديد. تلاش نمود كرمان را از ايران تجزيه كند، ولى با شكست مواجه شد، و به هندوستان گريخت، و تحت الحمايه دولت انگليس گرديد.83

- شورش سيد عالم گير، از شورش هاى ناشى از قرارداد تنباكو به شمار آمده است. بنا به گزارش ها، اين شخص به ناصرالدين شاه گفته بود كه داستان ادعاى امامتش را سعدالدوله كه از درباريان بلندپايه بود، بنا به مقتضيات برخى اختلافات محلى ساخته و پرداخته است.84

در فرقه هاى گذشته مى توان ردپاى سياست را آشكار يافت و ضديت با علماء و روحانيت از بارزه هاى آن ها به نظر مى آيد. اما در فرقه سيد عالم گير 2 نكته به روشنى برجستگى دارد:

الف: پس از قيام الهى تحريم تنباكو و شكسته شدن قدرت استعمار و استبداد توسط علماء ظهور يافته است.

ب: راهبرش ادعاى مهدويت دارد و بر ضد علماء در مقام هاى مذهبى شيعه سخن مى گويد.85

- بابى ها، به رياست على محمد شيرازى كه مورد احترام شيخى ها بود. وى با سرعت فراوان پيروان زيادى در ميان تحصيل كردگان زمان پيدا كرد. ادعايش اين بود كه دوره پيامبرى پيامبر اسلام در 1260 به پايان رسيده، و او اكنون خانه خويش را «قبله نو» قرار داده است.86

استعمارى بودن بابيه در ميان ديگر فرقه ها، نمادى بيش تر دارد. پيروى تحصيل كردگان زمان كه طلايه داران غربزدگى در ايران بوده اند، در يك روى سكه، و حملات سخت على محمد باب بر ضد علماى شيعه در رويه ديگر آن، سلطه پذيرى فرقه مذكور را آشكارتر مى كند.

به طور كلى ويژگى مشترك بين تمامى فرقه ها «ستيز با مجتهدان و روحانيت شيعه» بوده است. اين ويژگى همراه با كاركردهاى تئورى و عملى تصويرى به دست مى دهد تا جلال آل احمد از آن بدين نحو برداشت نمايد: «با يك نگاه سريع به نهضت روشنفكرى مملكت در صد سال اخير، مى توان ديد كه مهم ترين دسته هاى روشنفكرى از ميرزاخان كرمانى گرفته تا كسروى و از بهائى گرى گرفته تا حرف و سخن اصلى حزب توده، قسمت عمده متن ها در مخالفت با روحانيت است.»87

تلاش رؤساى صوفيه در اهداى عنوان اولوالامر به فتح على شاه قاجار، پرده از ماهيت روحانيت ستيز آنان بر مى دارد. حضرت ميرزاى قمى با پى بردن به هدف شومِ اين تلاش در نامه اى به شاه مى نگارد: «نمى دانم چه خاك بر سر كنم، مى شنوم كه مى خواهند لقب اولوالامر را به شاه بدهند كه مذهب اهل سنت است و خلاف مذهب شيعه.»88

بر هم زدن مرزهاى مذهبى، و ارزش ستيزى از تشيع، امرى نيست كه بتوان با سهل انگارى و ساده نگرى از آن عبور كرد.

ريشه خارجى داشتن فرقه سازى، گمانه نيست، بلكه بر واقعيت هاى مستند و مستدل پايدار است. هاردينگ كه در نوشته خود، مكرر از بابيت و بهائيت تجليل كرده، مطلبى دارد كه گوشه اى ناچيز از واقعيت را در موردى بيان مى دارد. او مى نويسد: «مبلغان آمريكايى مقيم ايران، عقيده داشتند كه آتيه مذهبى اين كشور متعلق به بابى است.»89

چگونه مأمورين آمريكا در ايران به اين نتيجه دست يافته بودند؟ كدام دستاورد بابى ها مايه رقم خوردن چنين نتيجه سياسى - فرهنگى، اجتماعى شده بود؟ طرد بابى ها از طرف مردم به عنوانِ مرتدين؟ يا اعدام رئيس فرقه كه با فشار مردم و روحانيت به عنوان بنيادگذار ارتداد صورت گرفته بود؟

قرينه اى رساوگويا، نشان دهنده وابستگى شديد فرقه بابيان به دولت هاى بيگانه است، كه هاردينگ ناخواسته به دست داده است. او مى نويسد: «شبى در شهر آباده ميهمان يكى از بزرگان محلى بوده است. ميزبان و گروهى از برجستگان و سرشناسان شهر كه براى آشنايى با هاردينگ دعوت شده بودند، همگى به فرقه با بيان ايران تعلق داشتند.»90

شهر كوچك آباده و حضور سفير انگليس در آنجا كافى است، پرده از قضاياى سياسى بابيه بردارد. همچنين مى توان به درجه دانشگاهى «آپولو»ى هاردينگ در فراماسونرى انگلستان و ارتباط و كمك رسانى وى براى بازسازى تشكيلات منحل شده فراماسونرى ايران اشاره كرد. بابيه و فرقه منشعب از آن يعنى بهائيت در دين سوزى پهلوى ها تأثيرگذارى بسيار داشته اند. رضاخان دختران ارشد و وليعهد خود را براى آموزش هاى اوليه، به مدارس بهائيان تهران فرستاد، و محمدرضا در انتصاب بهائيان به مسؤوليت ها و پست هاى بالا تلاش بسيار داشت. گماردن يك بهائى طراز اول به آجودانى مخصوص وليعهد، از سوى محمدرضا، علاوه بر ديگر دارندگان مشاغل و مناصب از اين فرقه، جاى شگفتى و تأمل دارد.91

بدعت گذارى

در كنار فرقه سازى، بدعت گذارى مذهبى، سكه اى دورويه است كه به مانند فرقه سازى عمل كرده است. در اين راهكار، ستيز با مذهب و مبانى دينى يك رويه سكه است و روحانيت ستيزى آشكار در رويه ديگر مشاهده مى شود. تجدد با ورود خود، بدعت گذارى روشنفكرانه را به ارمغان آورد. دوران رضاخان نوگرايان يا نوانديشان با ترويج پرسش ها، شك ها و شبهه ها و بدعت آفرينى ها، ارزش ستيزى مذهبى مى كردند.

فردى چون شريعت سنگلجى، دارنده لباس روحانيت، در ميدانى وسيع تركتازى كرده است. او تلاش مى كند تا مسائل اسلامى، به خصوص مسائل مربوط به ظهور حضرت مهدى(عج) را به گونه اى تأويل و تفسير نمايد، تا با تمدن جديد سازگار جلوه دهد. تبليغات وى بدون مخالفت شهربانى، در مجامع عمومى و منابر انجام مى گرفت. در حالى كه از فعاليت روحانيت اصيل جلوگيرى كامل مى شد. كتاب اسلام و رجعت سنگلجى در زمان رضاخان به چاپ رسيد.92

پژوهشگرى مى نويسد: «به موازات ستيز گسترده و علنى رضاخان و روشنفكران دولتى و غيردولتى با فرهنگ و تفكر اسلامى، صورتى از جريان روشنفكرى به اصطلاح مذهبى مدرنيست پديد آمد كه با ارائه تفسيرهايى تجددطلبانه و اومانيستى، به تحريف و مسخ مفاهيم و انديشه اسلامى مى پرداخت. [كتاب ] شريعت سنگلجى نماينده و تجسم اين انديشه در اين دوره است. او تحت عنوان مبارزه با خرافات، مفاهيم بنيادين تفكر شيعى را تفسيرهاى مدرنيستى و اومانيستى مى كرد. وى مسأله ظهور امام زمان و قيام ايشان را خرافات ناميد.»93

هم او افزوده است: «رژيم رضاخان با دادن امكانات از سنگلجى در مقابل تفكر اصيل اسلامى حمايت مى كرد. اين در حالى بود كه روحانيت شيعه مورد شديدترين حملات رضاخان قرار داشت.»94

نكته حائز اهميت پيرامون نوخواهى دينى يا آنچه بدعت گذارى ناميده شد، آن است كه اگر فرقه سازى انحراف و كج روى هاى دينى را براى گروه هاى مردمى آشكار مى كرد، ترفند جديد كه قشر تحصيل كرده را مخاطب قرار مى داد، راهكارى خزنده بود، و بارزه هايش به تدريج نضج مى گرفت.

در ميدانى مشابه احمد كسروى وارد مى شود كه همراهانى چون حكمى زاده دارد. ستيز مذهبى و تقابل با روحانيت و مرجعيت توسط كسروى مورد حمايت رضاخانى بوده است. به نحوى كه وى مى تواند در سلطنت پهلوى اول، به عدليه بپيوندد، سپس وكالت را ادامه دهد، و بعد در دانشكده معقول و منقول (الهيات) مشغول تدريس شود.95

آزادى عمل اين بدعت گذار دين ستيز و حمايت هايى كه وى را تا استادى دانشگاه دنبال مى كند، پاداش ها و امتيازات رضاخانى بوده است.

كسروى با دروغ پردازى و اتهام زنى، مذهب تشيع و علما و روحانيت آن را به ستيز مى گيرد. گاه پا را فراتر نهاده، به دليل حق بينى و حق گويى روحانيت را مجازات مى كند، مانند اين كه به علماء مى تاخت، به اين سبب كه آن ها دولت ها را جاثر مى دانند.96

عريانى تفكر و انگيزه و هدف دين سوزىِ كسروى با اعلان دين نوين او تحت عنوان «پاك دينى» است كه در اواخر دوره رضاخان صورت مى گيرد.97

حضرت امام خمينى(ره) در پاسخگويى به ستيزه گرى هاى كسروى و همراهان و همگام هايش، كتاب شريف كشف الاسرار را مى نگارند. در اين كتاب تعارضات و تقابل هاى مذهبى، چالش با اصول دينى و ستيز با مرجعيت و روحانيت كالبد شكافى شده است.

ملى گرايى

در تئورى پردازى هاى روحانيت ستيز كه در باطن نحوه اى عميق از مذهب ستيزى است. ملى گرايى جايگاه ويژه اى دارد. فرهنگ اسلامى - ايرانى در ملى گرايى مورد هجوم واقع مى شود، و روحانيت به عنوان سد راه خودكامگى و سلطه گرى هجو مى گردد.و اقعيت آن است كه ملى گرايى انديشه «وجود و بقاى سلطنت» را ترويج مى كند، و اين انديشه دقيقاً در تضاد با مذهب است. از اين روى مرجعيت و روحانيت نيز به طور طبيعى در تقابل با انديشه منحط ملى گرايى قرار گرفته، و ستيزه گرى ملى گرايان متوجه آنان مى شود.

مبارزات فراكسيون تجدد در مجلس شوراى ملى با مدرس مسيرى است كه ادامه آن سياهى هاى بسيار آفريد. ليدر اين فراكسيون سيدمحمد تدين بود كه با سردار سپه [رضاخان ] تبانى داشت و به او قول داده بود كه وى را به رياست جمهورى برسانند.98

ملى گرايان، براى پيشبرد اهداف ضدملى خود، تهمت زنى به علماء و روحانيت را طرح ريزى كرده و به اجرا درآوردند. آن ها كه خود را تنها وطن دوستان معرفى مى كردند، در طريق وابستگى كشور به بيگانگان جنگ مذهبى را تئوريزه كرده و ترويج مى نمودند. رضاخان كه مزدوريش براى انگلستان در مأموريت هاى او از كودتا گرفته، تا تغيير قانون اساسى و قبضه سلطنت پى گرفته شد، و سپس اجراى دستورالعمل هاى فرهنگ سوز بيگانگان را مجرى بود، توسط افكار «مليون» حمايت مى شد. اردشير ريپورتر جاسوس انگلستان مى نويسد: «من براى رضاخان به تفصيل شرح داده ام كه طبقه علماء و آخوندها و ملاها، چگونه در گذشته نه چندان دور آماده حتى وطن فروشى بوده اند.»99

آيا اين شرح، قيام الهى تحريم تنباكو را مصداق داشته، يا مبارزات ضدقرارداد رويتر؟ جنگ با اشغالگران انگليسى در جنوب را گوشزد مى كرده و يا نهضت جنگل؟ و...

ايدئولوژى ملى گرايان لائيسم است، تا در پرتو آن وابستگى به هر قدرت يا ابرقدرتى بدون مانع پايدار صورت پذيرد. ملى گرايى ايدئولوژى برخاسته از مشروطيت بود كه جنگ با مذهب پيشوايان مذهبى را با به دارآويختن شهيد نورى، علنى ساختند. در نوشته هاى انديشه گران مشروطه اعم از مذهب ستيزان يا التقاطى ها، ملى گرايى به عنوان آرمانى در برابر احكام و ارزش هاى مذهبى قد علم كرده است. «باستان گرايى»، «زرتشتى گرى» و يا «مانويت»، «مزدك گرايى» و... همه و همه تقابلى با مذهب تشيع و مبانى اسلامى بوده، كه در ميدان ملى گرايى ظهور يافته است. ملى گرايى با نام و بدون نام، دشمنى با روحانيت را به گونه هاى مختلف آموزش داده است ملكم خان در تئوريزه كردن مشروطه، به صراحت مى گويد: «علماء دشمن ترين اشخاص براى نظم مملكت و تربيت هستند.» اين فرد كه دلال فروش مملكت در قراردادهاى انگليسى بوده است. آموزه هاى وطن پرستانه خود را، با تغيير الفباى عربى، و خارج كردن آموزش و پرورش از دائره دينى ارائه داده است.

سپهسالار ديگر انديشه گر مشروطه در جايگاه يك روشنفكر و ديپلمات غرب گرا، اظهار مى دارد: «اعتقاد من درباره حضرات علماء اين است كه نبايد به قدر ذره اى در امورات حكومت، آن ها را مداخله داد و نبايد به هيج روى آنان را بين دولت و ملت واسطه و مقرر كرد، والا باعث بى انتظامى ها مى شود.»100

اين افراد با داعيه خدمت به وطن و قراردادن مليت در برابر اسلام به انحاء گوناگون، هموارسازى جاده بيگانگان را در ورود به حاكميت هدف داشته اند.

به طور كلى روشنفكرى در بهترين ظهور تئوريك خود ملى گرايى را عرضه كرده است. ساز و كار اين عرصه به چالش كشيدن مذهب با نماد بارز روحانيت ستيزى بوده است.

به مرور زمان «ملى گرايى» از حالت تئوريك صرف بيرون آمده و با تأسيس جبهه ملى كاركردى سياسى - فكرى را دنبال مى كرد. در اين ميدان ملى گرايان خيانت هاى بى شمارى را به منصه ظهور مى رسانند، كه موجب تسهيل ماهيت شناسى آنان مى شود.

نهضت آزادى به عنوان شاخه مذهبى جبهه ملى به مناسبت اعلان موجوديت در 1340 از زبان يكى از اعضاى شاخص تصريح مى كند: «رژيم سلطنت مشروطه، شاه بايد بماند و خاندانش نسل به نسل سلطنت كنند.»101

با چنين پشتوانه هايى است كه در سال هاى آغازين دهه 40 ستيز محمدرضا با مذهب و علماء و روحانيت اوج مى گيرد. لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى، برنامه هاى اصلاحات و لايحه كاپيتولاسيون، جنگ با اسلام، تشيع و حوزه هاى علميه بود كه در سال هاى 41 تا 43 صورت پذيرفت.و اقعيت آن است كه «ملى گرايان» در ضديت با اسلام، و وابستگى به بيگانگان، داراى وجه اشتراك فكرى - سياسى با سلطنت بوده اند. حزب پان ايرانيستِ داريوش فروهر از احزاب ملى گرا در اصول اعتقادى خود تأكيد مى كند: «احياى قدرت ايران باستان به همراه باز پس گيرى سرزمين هاى از دست رفته، طرد فرهنگ بيگانه (اسلام، عرب، ترك) و تأسيس يك امپراطورى ايرانى.»102

كاركرد ملى گرايان در شاخه هاى مذهبى و مذهب ستيز، جاى هيچ گونه خوش بينى نسبت به اصول فوق باقى نگذارده است. نمادين ترين آن، جنگ 8 ساله عراق با ايران است كه ملى گرايان با تبديل شدن به ستون پنجم دشمن، انواع خيانت هاى سياسى و نظامى را به ملت ايران نمودند. دستاوردهاى ملت ايران از كاركردهاى خائنانه اين گروه چه در دولت موقت، و چه رياست جمهورى بنى صدر نشان داد كه علاوه بر اين كه امپراطورى ايرانى برايشان مطرح نيست، به سرزمين هاى از دست رفته توسط سلطنت هاى پيشين نمى انديشند، بلكه حفظ مرزهاى كنونى را نيز پذيرا نيستند. آن ها چه در قالب حزب و گروه، و چه در مسؤوليت هاى سياسى، تسليم به دشمن و سازش با اربابِ آن يعنى آمريكا را ترويج و تكرارى كردند. مقابله با حضرت امام(ره) تنها به اين دليل بود كه حضرتش تا بيرون راندن دشمن اشغالگر از سرزمين هاى ايران پافشارى داشتند.

دوران انقلاب نيز مليون با پيش گيرى مشى متضاد با ملت، مسير بقاى سلطنت را دنبال مى كردند. شگفتى ملت در جايى به اوج رسيد كه محمدرضا در آخرين دست و پا زدن هايش براى بقا با دستور آمريكائيان، دكتر صديقى يكى از برجستگان ملى گرا را كانديد نخست وزيرى نمود. اين فرد پيش از گرفتن حكم، از سوى ملت طرد گرديد، و با وحشت از رويكرد ضدمردمى خود، صرف نظر نمود. گزينه بعدى سلطه گران آمريكايى و سلطنت ضدملى، شاپور بختيار بود كه او نيز عنصرى ملى و از اعضاى جبهه ملى بود. جنايات ضدمردمى و ضدانقلابى اين فرد، تا آخرين روزهاى حيات ننگينش ادامه داشت.

سوليوان در بحرانى ترين شرايط انقلاب ملى گرايان را وابستگان به بيگانه مى بيند، كه همواره خواهان حمايت و دخالت خارجى در سرنوشت كشور بوده اند. وى مى نويسد: «سفارت فرانسه هم كه هميشه با رهبران جبهه ملى كه اكثراً تحصيل كرده فرانسه بودند، روابطى داشت ناگهان با مراجعات روزافزون اين گروه، كه خواهان پشتيبانى فرانسه بودند، مواجه شد.»103 اين ارتباط و خواسته منحصر به «فرانسه» نبود، بلكه آمريكا، انگليس و آلمان و... كشورهاى ديگر مواجه با آن بوده اند.

بى جهت نبود كه ملى گرايان پس از پيروزى انقلاب در ستيز با روحانيت حاكم در ايران، به رقابت با گروه هاى ملحد و وابسته ديگر بپردازند. مذهب ستيزى آنان به ناچار در معارضه با حكومت دينى و احكام قرآنى آن برملا شد. صدور اطلاعيه عليه «لايحه قرآنى قصاص» و اعلان راه پيمايى در مخالفت با آن جبهه ملى را دشمن آشكار دين و قرآن نماياند. حضرت براساس اين موضع گيرى صريح، ملى گرايانِ معتقد به لايحه فوق را مرتد اعلام نمود و خيانت ضدملى شان را محكوم كرد.

به طور كلى تئورى ناسيوناليسم، شريعت دينى را برنمى تابد. كسروى در جايگاه يك ناسيوناليست اقدام به كتاب سوزى كرده و در مراسمى آثار ادبيات كلاسيك ايران و بعضى از كتاب هاى دعا از جمله «مفاتيح الجنان» را به آتش مى كشد.104

خودكامگىِ اعتقادى ملى گرايى، با رنگ و لعاب فراوانِ وابستگى به بيگانگان، روحانيت را به عنوان حافظان دين و فرهنگ و پاسداران استقلال كشور برنمى تابد.

در دوره اصلاح طلبى كنونى، اين ايدئولوژى واپس گرا، حياتى دوباره يافته است. در اين دوره بيش ترين تهاجم عليه روحانيت و علماء صورت گرفته، بالاترين رقم از حمله به احكام شريعت در ارزش زدايى، و فرهنگ ستيزى به انجام رسيده است. نمونه هاى ذيل بى گمان كم رنگ ترين آن هاست؛ كه در قالب «انديشه گرى» ويرانگرى كرده است:

- فقيه چون معصوم نيست هرگز وجوب تبعيت ندارد.105

- دوران مدرن، دوران حكومت و رهبرى عقل است، و دين بايد به عرصه خصوصى بازگردد. رهبرى ائمه و پيامبر هم به خاطر آن بود كه هنوز مردم آن زمان عقل را مرجع استناد خود قرار نداده بودند.106

- انديشه ارزش گرايى اسلامى، از سنخ تفكر طالبان است كه برخاسته از مجموعه احاديث موجود در حوزه هاى علميه است.107

جلال آل احمد با يك كندوكاو واقع نگرانه، برداشتى دارد كه فراتر از كاركرد ملى گرايان در عرصه هاى سياسى، منصفانه است: «بحث در اين است كه شايد به همين علت كه اسلام وتشيع در زمينه عقود و معاملات و سياسات، ديگر جاى حرفى براى روشنفكرى اين سوى عالم باقى نگذاشته است. چنين رخ داد كه روشنفكر مسلمان يا ايرانى در مقابل مذهب به تعارض برخاست.»108 آل احمد با يك پرسش بنيادين و راهگشا، مقايسه اى بين روحانيت و مذهب ترويجى او، با روشنفكرى اعم از ملى گرا يا... به عمل مى آورد كه: «آيا روشنفكرى امروزى جرأت و لياقت اين را دارد كه بنشيند و در مقابل هجوم غرب كه قدم اول غارتش، بى ارزش ساختن همه ملاك هاى ارزش سنتى است، چيزى را حفظ كند، يا چيزى به جاى آن بگذارد؟»109

در كنار اين مقايسه، ضرورت دارد ارتباط ملى گرايان و ديگر روشنفكران را با بيگانگان، و بهره مندى از حمايت هاى سياسى - مالى شان را همراه با تسهيلات تحصيلى، شغل، امكانات رفاهى، و از همه بالاتر آسايش و آرامش همواره زندگى آنان را با فرازى از نگاه آيت الله طالقانى به قياس كشيد. اين نگاه آيت الله طالقانى، زندگى سراسر مبارزه و ستم و سخت كوشى روحانيت در برابر استبداد و استعمار را به تصوير كشيده است: «از آن روز كه اينجانب در اين اجتماع چشم گشودم، مردم اين سرزمين را زير تازيانه و چكمه خودخواهان ديدم. هر شامگاه منتظر خبرى بوديم كه امروز چه حوادث تازه اى رخ داده، كى دستگير يا كشته شده است؟ چه تصميمى درباره مردم گرفته اند؟ پدرم كه از علماى سرشناس و مجاهد بود، هر روز صبح كه از خانه بيرون مى رفت. ما اطفال خردسال و مادر بيچاره مان تا مراجعتش در هراس و اضطراب به سر مى برديم.»110

ستيز با روحانيت در راهكارهاى اجرايى

نهادينه شدن ستيزه گرى با روحانيت پس از تئوريزه شدن، نيازمند سلسله راهكارهاى اجرايى نيز بوده است. بى گمان در ميان ملت هاى مسلمان، به ويژه ملت ايران با شيعى گرى نمادين، سوزانيدن ريشه روحانيت، مسيرى خطرناك و پر پيچ و خم مى باشد. نمى توان در فرهنگ شيعى به آسانى بنيان فكنى نمود و حصول به نتيجه را به آسانى و با شتاب به نظاره نشست. ساختار تشيع بر اساس پيوند با روحانيت و مرجعيت است و قرن هاى اخير اين پيوند را در عرصه هاى سياسى - بيش از ديگر عرصه ها بارز گردانيده است. از اين روى راهكارهاى خدعه آميز و پنهان براى رسيدن به نتيجه حتى در ميان گروه هاى معتقد به روحانيت، و به دور از مباحث تئوريك ضرورتى حتمى است.

دستاويزهاى گوناگون به نحوى كه توده ها را به همدلى و هم گرايى وا دارد، از اهمّ مسائلى است كه ستيزجويان با روحانيت را به خود مشغول كرده است. به طور قطع بهره گيرى از افواه عمومى كه دگرگونى افكار را در ساده انگاران و سطحى نگران پيامد دارد، امرى سهل الوصول است. از اين روى هدفمندى نهايى روحانيت ستيزان كه همانا ترور فيزيكى نهاد روحانيت است، پيش از هر مسأله، به ترور شخصيت نياز دارد.

ترور شخصيت

تخريب چهره هاى شاخص روحانيت، علاوه بر راهكارى است كه اساس روحانيت و مرجعيت را به لحاظ تئوريك ويران مى كند. در اين تخريب، شيوه هاى شايعه، توهين، اتهام، جعل سند، و دروغ پردازى فرهنگ نابسامانى پديدار مى كند، كه در آن قدرت تشخيص آدميان به حداقل رسيده، و غفلت همگانى باعثِ حذف، تخطئه و انزواى چهره هاى وارسته، كارآمد و توانمند مى شود. گاه اين ميدان، گستره اى بيش از بيش مى يابد، تا جايى كه بازوى ترور فيزيكى گرديده و قُبح آن را يا از بين مى برد، و يا آن كه آن را به حُسن بدل مى كند. در كنار اين تلاش، تئورى پردازان نيز بيكار ننشسته، همراه با بلبشوى تئوريك، حذف روحانيت را با هدف قرار دادن، چهره هاى خاص، يك نياز اجتماعى و «خواسته عمومى» ترويج مى نمايند.

در فاصله هاى دور، پيش از ظهور پديده تجدد و تولد روشنفكرى كه ابزارها و راهكارهاى برون مرزى ثابت و يكسان دارد، سيدمحمد مجاهد هدف ترور شخصيتى واقع شده است. اين مجتهد بزرگ در بخش هاى گذشته، يكى از صادركنندگان فتواى جهاد عليه اشغالگران روس معرفى شد، كه خود براى جهاد عازم جبهه هاى جنگ گرديد. بى كفايتى دربار قاجار، نفوذ عناصر وابسته، تسليم پذيرى سياسيون و خدعه هاى ابر قدرت روس، عزم ملى شهادت طلبانه را ناموفق گذارد. پس از پايان جنگ، دست هاى پنهان كه بى گمان از جانب بيگانگان راهبرى مى شدند، اين عالم ربانى را عامل اصلى شكست ايران خوانده، و به نشر چنين كذبى در ميان مردم پرداختند. بسيج توده ناآگاه عليه وى، با دو هدف بوده است:

1- غفلت جامعه از خيانت ها و ناشايستگى هاى قاجار، كه دو نماد برجسته آن، عهدنامه هاى ننگين گلستان و تركمانچاى بود.

2- برچيدن نفوذ و اقتدار روحانيت، در مسير قطع مبارزات ضد استبدادى و ضداستعمارى آن ها. كاربرد اين ترفند در پژوهش هاى نويسنده كتاب نهضت روحانيون ايران به گونه مقطعى چنين آمده است: «پس از عقب نشينى جنگ كه با فرماندهى عباس ميرزا وليعهد شاه بود، بى دينان يا وابستگان بيگانه دست آويز يافته، گناه شكست و عقب نشينى را معلول دخالت علماء و مجتهدان، و فتواى جهاد آنان دانستند. تهمت ها و افتراها شروع شد و از هيچ هتك حرمت و اداى كلمات زشت نسبت به آنان خوددارى نكردند. نتيجه آن كه مردمى كه هنگام عبور سيدمحمد مجاهد از قزوين براى حضور در جبهه ها، آب حوضى را كه وى در آن وضو گرفته بود، براى تبرك تماماً بردند، پس از پايان جنگ، در همان محل، آنقدر به روى او آب دهان انداختند، كه وى همانجا درگذشت.»111

روحانيت ستيزان و اربابان خارجى آن ها، كه اهداف بزرگ ترى را در ايران مدنظر داشتند، به اين مهم اكتفا ننموده، بلكه در مكتوبات تاريخى، تخريب گرى دروغ پردازانه نمودند. از آن جمله رضا قلى خان هدايت الله باشى صوفى تمام عيار و درويش بى بند و بار، با كينه نسبت به علماء و مجتهدان(10) در روضة الصفاى ناصرى دخالت مجتهدان در جنگ را سخت نكوهش كرده، و گناه را به گردن آنان مى اندازد. او مى نويسد: «عوام كالانعام، علماء را بر عوامل سلطان رجحان دادند، و كمر به جهاد بستند.»112

دروغ پردازى و اتهام آفرينى، راهكارى سياسى و هدفمند است. بى پايگى آن هرگز مانع از تداومش نگرديده و گذر زمان و تحولات بازتابى آن، بازنگرى عوامل دست اندركار اين تخريب را در پى نداشته است. از اين روى در دوران حاضر، ستيز با روحانيت با همان بى اساسى و با دروغ پردازى مشابه، چنين تحريفى را دامن مى زند كه: «به جاى مذمت سلطان محمود و چنگيز و تيمور و شاه عباس، در مورد عدم توجه به مسائل فرهنگى بايد روحانيان را مذمت كرد كه عهده دار فرهنگ جامعه بوده اند، و چه بسا از كمك سلاطين هم برخوردار بوده اند.»113

نمى توان از مأمورين قلم به مزدى چون نويسنده مذكور، انتظار اطلاعات تاريخى داشت كه حداقل آن، كاركرد فرهنگى بالا و رونق يافته عصر شاه عباس است، و البته اين مهم به عين تلاش علماء و روحانيت شيعه آن دوران بوده است.

آل احمد كه همواره ستيز هدفمند روشنفكرى با روحانيت را، برون مرزى و با چشم داشت سلطه گرانه برآورد كرده، در سير تاريخى خود به اين نتيجه دست يافته است: «يك كلينى يا شيخ صدوق يا يك ابن بابويه يا تا حدى يك مجلسى از نظر مشاغل روشنفكرى، همان وصفى را داشته اند كه ابن سينا يا رازى يا ميرداماد و يا ملاصدرا. منتها يكى در فقه كار كرده، ديگرى در حكمت و ديگرى در طب. و اين ها همه اگر نويسندگان دائرةالمعارف شيعى و اسلامى نيستند، پس كيستند؟»114

البته فرهنگ سوزىِ روشنفكرى، در قدم اول و هدف نهايى «فرهنگ اسلامى - شيعى» را مدنظر دارد. بى گمان به دليل همين پاسدارى فرهنگى است كه پرخاشگرى اين طيف تخريب چهره روحانيت را برعهده مى گيرد.

مرور ادامه برآوردهاى واقع نگرانه آل احمد بيش تر راهگشا خواهد بود: «يك دوره بحارالانوار با تمام خيرسازى هايش، نوعى دائرةالمعارف شيعى عصر صفوى است، و دوره آثار ابن سنيا، نوعى دائرةالمعارف عصر ديلمى است. يا يك احياءالعلوم غزالى، حكمى در همين حدود دارد. و اين ها همه از سنت گرفته تا اساطير، و از مذهب گرفته تا علم، هنوز مورد احتياج همين روشنفكر امروزى است.»115

در تخريب گرى اصلاح طلبانه، باطن روحانيت ستيزى روشن مى شود. يكى از قلم به دستان اين عرصه آشكارا مى نويسد: «تفكر شيعى گرى، موجب انحطاط مملكت و مانعى براى دمكراسى است.»116

آيا اين روند، واكنشى نسبت به كاركردهاى نامطلوب و ضعيف برخى روحانيون است؟ آيا گستاخى قلم به دستان، ريشه در دل نگرانى هاى سياسى - فرهنگى آنان داشته، و موج گذرا و بدون پيشينه مى باشد؟ آيا...

بازگشت به تاريخ معاصر، بهترين پاسخگو است. كسروى پيدايش مشروطه را، يك بلبشوى فرهنگى تمام و كمال ترسيم مى كند. در اين فضاى نابسامان، شب نامه نويسى در آغاز كار، و پيدايش روزنامه استمرار آن است. در هر دو ميدان، دروغ پردازى، شبهه سازى و تهمت و توهين، روحانيت را آماج حملات قرار داده است. او مى نويسد: «بسيارى از شب نامه نويسان به پيشگامان جنبش از دوسيه(11) گرفته، و ديگران رشك برده و نكوهش مى نوشتند.»117

مى توان وضعيت مشروعه طلبان را در اين ميان تأسف بارتر ديد. شهيد «نورى» در پاى دار با صدايى بلند در ميان جمعيت تماشاچى مى گويد: «خدايا تو شاهد باش كه من آنچه را بايد بگويم به اين مردم گفتم. خدايا تو شاهد باش كه من براى اين مردم به قرآن تو قسم ياد كردم، گفتند: قوطى سيگارش بود.»118

شهيد نورى به چه جرمى مستوجب مجازات ترور شخصيت به عنوان مقدمه ترور فيزيكى شده بود؟ پاسخ را بايد در اين فراز يافت كه او آشكارا اعلان كرده بود: «مشروطه اى كه از ديگ پلو سفارت انگليس سربرآورد، به درد ما ايرانى ها نمى خورد.»

سياه نمايى افكار ريشه دار روحانيت در بين توده ها، گستره اى بيش تر مى طلبيد. از اين روى روزنامه ها، علاوه بر تريبون هاى شفاهى كاركردى فزاينده داشته اند. روزنامه مجاهد در ويرانگرى هاى خود سيدكاظم يزدى را بدگويى نموده و او را ابن ملجم سيرت خوانده بود. اين امر موجب شورش ميان مردم شد، زيرا بنا به اعتراف كسروى كه به هيچ روى با مشروعه طلبان و از جمله همين مجتهد بزرگوار سر دوستى ندارد، «آيت الله يزدى» در رده «آخوند خراسانى» و «شيخ عبدالله مازندرانى» بوده و گروهى انبوه از ايرانيان مقلدان او بودند.119

مشروطيت به عنوان آغاز «تجددگرايى» ايران، عبرت آموزى هاى فراوان دارد. به سخن رساتر، به منظور بررسى مذهب ستيزى و ستيز با روحانيت، بيش از هر امر مرور جريانات مشروطه كارساز خواهد بود. علاوه بر آنچه گفته شد، در ماجراى مشروطه، ارسال تلگراف با محتواى دشنام و ناسزا عليه روحانيون شاخص و دست اندر كار سياست، ترفندى ديگرى بوده است. اين تلگرافات بدون هرگونه صحت و تأييد وجودى، در مطبوعات آن دوره درج مى شده است. نمونه، تلگرافى است از شخصى به نام كلانتر كه در روزنامه حبل المتين به چاپ رسيد. در آن آمده بود: «حاج شيخ فضل الله خدا تو را و اتباع تو را به درك فرستد تا مسلمانان آسوده شوند.»120

ملاحظه مى شود در جايى كه دروغ، شايعه و تهمت با فزونى بيش از حد، هدف را عملى نمى كند، توهين راهكارى ديگر است. اما بايد ديد اين كلانتر داراى چه شخصيت حقيقى و حقوقى بوده است؟ مسلمانان مورد ادعاى وى كدام گروه را تشكيل مى دادند؟ خرج ارسال تلگراف، (علاوه بر دسترسى وى به آن) و هزينه درج آن در روزنامه با توجه به بضاعت مالى مردم در آن دوره از كجا تأمين شده است؟ و... اضافه بايد كرد، اظهارات يكى از علاقمندان و نزديكان شهيد نورى را، كه از پيش از دستگرى تا محاكمه و لحظه اعدام، و سپس حمل و دفن جسد مطهر حضور داشته است. مى گويد: «فرداى شهادت آقا، ورقه اى منتشر شد راجع به محاكمه آقا. چيزهايى در آن نوشته بودند، كه ابداً و اصلاً ربطى به آنچه من ديده و شنيده بودم نداشت.»121

در فاصله اى نه چندان دور، شهيد مدرس به جرم مانع تراشى بر سر ديكتاتورى رضاخانى و پيشگيرى از سلطه گرى هاى انگليس و روس، مجازات مى شود. ترور شخصيت مدرس با تمامى شيوه ها صورت گرفت، و بسترساز ترور سه مرحله اى او به پيش از شهادت وى مى گردد. استعمارگر پير و مزدورش رضاخان بر آن مى شوند تا جهت خنثى سازى مبارزات پايدار و افشاگرانه مدرس عليه سياست هاى سلطه گرانه انگلستان او را تحريك شده انگليسى ها معرفى كنند. (اين مسأله در مورد آيت الله كاشانى رهبر نهضت ملى شدن نفت نيز به اجرا درآمده است) با اين هدف، سندى با امضاى جعلى مدرس ساختند كه مقدارى ليره انگليسى به وسيله نصرت الدوله گرفته است. اين سند در چند نسخه عكس گرفته شد و توسط روسوفيل ها و سوسياليست هاى مصنوعى كه مجرى سياست هاى استعمارى در ايران بودند و با انگليسى ها مرتبط بودند، منتشر شد. روزنامه طوفان آن را منتشر كرد. مدرس مطلب را تكذيب نمود كه تكذيبيه نيز در همان روزنامه درج گرديد.122و ارستگى مالى مدرس و دنيا گريزيش كه پيشتر اشاراتى به آن رفت، حتى مخالفانش را به اعتراف واداشته است. اما شرايط و فضاى ايجاد شده توسط روحانى ستيزان رضاخانى، اجازه درج چنين بى حرمتى را در روزنامه مى دهد.

حضرت امام(ره) با بررسى وقايع پيش آمده، ستيز رضاخانى با روحانيت را چنين اشاره مى كنند: «از آغاز كار رضاخان تا امروز، اين دو مسأله، دو تبليغ بود: تبليغ بر ضد اسلام، تبليغ بر ضد روحانيت، يعنى اسلام و خدمتگزاران اسلام.»123

در مبارازت نفت تخريب چهره سلطه ستيز آيت الله كاشانى، قطعاً با هدف پيروزى استعمارگران صورت مى گرفت، كه به نحوى بارز در انزواى اين شخصيت متنفذ و محبوب كارساز بود. انگلستان كه از دوران تجاوز به عراق آيت الله كاشانى را در عين جوانى در صف رزم ديده بود، و پس از حاكميت او را به ايران تبعيد نموده بود، همواره از سوى وى متحمل ضربات جبران ناپذير مى شد. ورود كاشانى به مبارزات ملى شدن نفت، به قطع دست انگلستان از نفت ايران و اخراج او از سرزمين اسلامى ايران شد. از اين روى كينه هاى گذشته نيز دو چندان گرديد، ويرانگرى پيرامون آيت الله كاشانى، دستور كار واقع گرديد. در كتاب نهضت روحانيون ايران آمده است: «ترور شخصيت كاشانى، كار را بدانجا رسانيد كه آيت الله كاشانى كه دو سطر اعلاميه اش همه بازارها و آموزشگاه هاى كشور را به تعطيل مى كشانيد و مردم با ايمان را به مقابله با گلوله و سرنيزه به خيابان ها مى فرستاد و بالاخره آن عالم ربانى كه در 30 تير به شاه پيام اخطار فرستاد [و مؤثر واقع شد] طبق نقشه دقيق سازمان هاى جاسوسى آمريكا و انگليس و به دست راديو و روزنامه هاى وابسته به دولت مصدق و برخى از اطرافيان روشنفكر او به انگليسى، نامسلمان، شهوت پرست، تبديل گرديد. حتى معلوم شد كه ختنه هم نشده است!؟»124

با اوج گيرى مبارزات حضرت امام عليه آمريكا و سلطنت وابسته به آن، دستگاه ننگين سلطنت شايعه اى را طرح كرد و به آن دامن زد. اين شايعه ورود شخصى به نام عبدالقيس جوجو با چمدانى پر از پول به ايران است. وى از مصر وارد ايران شده و از سوى جمال عبدالناصر مأمور پرداخت پول ها به امام بوده است. اين هتاكى بى شرمانه در مورد امام مؤثر واقع نشد محمدرضا پهلوى در دوران سلطنت و پس از سقوط با ياوه سرايى، تلاش داشت تا چهره روحانيت را آلوده كند او با تهمت زنى و دروغ پردازى در كتابش مى نويسد: «پدرم در 1925 اعلام جمهورى در ايران را مورد توجه قرار داد، ولى عمدتاً روحانيت او را از اين كار منع كردند. زيرا آن ها دفاع از مذهب را كار سلطنت مى دانستند نه جمهورى.»125و يرانگرى فوق را مى توان با چنين تأملاتى ارزيابى كرد:

- طرح جمهورى رضاخانى در حقيقت شكستن قانون اساسى بود كه مدرس به مصاف با آن رفت.

- اين طرح سكولاريسم و دين ستيزى را در تقليدى آشكار از تركيه دنبال مى كرد. اقدامات فرهنگ سوز رضاخان در پادشاهى، با كمرنگى بسيار، نمادى از اهداف جمهوريت او بوده است.

- اتهام به روحانيت در دفاع از سلطنت بيش از هر مطلب، اعتقاد آن ها به دفاع سلطنت از مذهب باز مى گردد.

كافى است اشاره شود كه روحانيت به زعامت حضرت امام در حالى اقدام به سقوط سلطنت نمود كه اساس سلطنت را در تضاد با رسالت و امامت مى دانست و....

در ستيز عليه روحانيت، تهمت كاربردى وسيع داشته است. حضرت امام(ره) در كتاب كشف الاسرار كه پاسخگويى به بسيارى از تخريب گرى هاى فرهنگى و روحانيت ستيزى است مى فرمايد: «دروغى كه از پيش خود تراشيده و به گردن روحانيون و دينداران مى اندازند، اين است كه مى گويند هر كس به كفش عالم بگويد كفشك، كافر مى شود. خوب است يكى از اين نويسنده بپرسد كه اين حرف ها را از كدام كتاب يا رساله نقل مى كنى؟ يا كدام ملا به شما چنين حرف هايى را زده است. مجتهدين در رساله هاى خود كه در دسترس شماست، مسائلى را كه اسباب كفر مى شود، مى نويسند و اسمى از روحانى در كار نيست.»126

«محمدرضا پهلوى، به دروغ پردازى بسيار متوسل شده، و به آن جهت از ترور شخصيت روحانيون اصيل بهره مى جسته است. مى نويسد: «مشتى از مرتجع ترين روحانيون با بعضى از اصلاحات من، به خصوص اصلاحات ارضى و اصلاحاتى كه به اوضاع و احوال زنان مربوط مى شد، مخالف بودند. ولى يقين دارم برخلاف اين عده معدود، هزاران نفر از آنان خيلى صميمانه با اين سياست هاى ما موافق بودند!»127

اين فرد كه از نوشتن نام حتى يك نفر موافق عاجز مانده، نمى تواند توضيحى بيش از اين در زمينه فوق ارائه دهد. او تنها توانسته با كاربرد واژه مرتجع به مانند روشنفكرى پس از انقلاب اتهاماتى را متوجه روحانيت نمايد.

امام خمينى(ره) با پرداختن به دوران محمدرضا ستيز با روحانيت را، راهى مستمر با اهدافى شوم ترسيم مى كنند: «در هر قصه اى كه واقع مى شويم، مى بينيم روحانيت هدف است. محمدرضا، روحانيت را در نطق هايش عمال ارتجاع مى ناميد. حتى مى گفتند: اين ها عمال انگليسى ها هستند.»128

شاه خائن در واكنش به مبارزات روحانيت عليه اصلاحات آمريكايى خود، به خشمى حيوانى روى مى آورد، او با هدف رعب و وحشت روحانيون به قم سفر مى كند. در اين سفر تحريم مردم و روحانيت را در استقبال مشاهده كرده، كينه اش افزون مى گردد. در چنين شرايطى سخنانى هتاكانه بر زبان جارى مى سازد: «هميشه يك عده نفهم و قشرى كه مغز آن ها تكان نخورده، سنگ در راه ما مى انداختند. ارتجاع سياه اصلاً نمى فهمد و از هزار سال پيس تا كنون مغزش تكان نخورده است. اين ها نمى خواهند مملكت آباد شود. اين ها به منافع خودشان فكر مى كنند. البته اين ها مخالف اصلاحات هستند. براى اين كه ديگر كسى را نمى توانند اغوا كنند. اين ها صد برابر خائن تر از حزب توده هستند.»129

در خور توجه آن است كه:

- اصلاحات مورد نظر شاه، طبق تمامى نوشته ها و خاطرات و اعترافات بيگانگان، دستورى آمريكايى بوده است.

- همگان بر فروپاشى كشاورزى، گسستن شيرازه اقتصاد كشور و وابستگى بى سابقه ايران به آمريكا در نتيجه اصلاحات معترف بوده، حتى به ارائه آمار و ارقام در اين زمينه پرداخته اند.

- نابسامانى نظم اجتماعى و خالى شدن روستاها از كشاورزان بيكار، گسيل آنان به شهرها، فرهنگ آشفته ايجاد شده ثمره اصلاحات بود، كه تا پيروزى انقلاب اسلامى ويرانگرى بسيار داشته است.

- منافع روحانيت اگر هم با ديد خائن شاهانه وجود خارجى مى داشت، معلوم نيست چگونه با اصلاحات او پيوند داشت، كه ثمره آن مبارزات ستم سوز اين نهاد با تحمل مشقات بسيار آنان گرديده بود.

- خيانت از منظر شاه، و تئورى پردازان فرهنگ ستيز ضد روحانيت، به طور قطع نه فروش منافع ملى است، و نه حاكم نمودن بيگانگان بر امور كشور و سرنوشت ملت، بلكه هر ندا، حركت و بيدارگرى و مبارزه اى كه به استقلال كشور بيانجامد و حراست از منافع ملى، و عزت ملت را دنبال كند، خيانت ناميده مى شود.

در همان دوران يك روحانى نماى اهل تسنن مأمور تخريب مرجعيت و روحانيت تشيع مى گردد. او در عرصه ادبيات، به يك جنايت سياسى دست زده، در نامه اى به حضرت امام(ره)، توهين، اتهام، دروغ و شايعه هاى بسيارى را نثار روحانيت و علماء شيعه مى كند.

محمد مردوخ امام جمعه كردستان پيش از انقلاب، اين نامه را در سال 1342 منتشر كرده است. در نامه مفصل، هتاكانه و بى شرمانه او آمده است: «دوران افسانه و فريب سپرى شده، خرسوارى و خرسازى منتفى گرديده، بازار هرزگى و هرزه گويى بسته شده، چماق سفسطه و تكفير پوسيده، طبل رسوايى پيشوايان كهنه پرست از هر سو به صدا درآمده. علماء چهره اسلام را منفور ساختند. علماء مردم را خرافى و موهوم پرست كردند... بدانيد كه خدا و رسول و اكثريت ملت پشتيبان شاهنشاه هستند.»

به آسانى مى توان نسخه بردارى از نامه مذكور را در نقدها، تحليل ها، تلفن ها و پيام هاى مطبوعات و سخنرانى هاى روشنفكران اصلاح طلب در دوران حاضر، مشاهده و ملاحظه نمود.

مردوخ در مزدورى خود به اين كينه توزى اكتفا ننموده، بلكه منش ذليلانه خود را در يك به اصطلاح شعر، نمايانده است. در شعر طولانى او، تكرار ناسزاها و تهمت ها و... ديده مى شود، برخى از ابيات آن در اينجا ارائه مى گردد:


  • اى شهنشاه كشور گفتار دين امروزه نزد قشريون اول از اجنبى گرفتن وحى مستحبات چرس و افيون است طرح ششگانه همايونى كيفر خائنين به شرع مبين اى شهنشاه دين پناه و دلير خوش بود ذكر تو كنم تكرار130

  • اى خداوند دانش و افكار يافته بر دو اصل استقرار دومى كسب درهم و دينار ساده بازى و باده گلنار مورد رأى ما است ديگر بار سنگسار است يا كه بر سر دار خوش بود ذكر تو كنم تكرار130 خوش بود ذكر تو كنم تكرار130

شايد «محمدرضا» با چنين هنرنماهاى روشنفكرانه و روحانيت ستيز، سلطنت خود را مستحكم مى ديد و نمى توانست واقعيات درون جامعه را خارج از نيرنگ هاى دست پروردگان خويش ارزيابى كند. از اين روى او حتى پس از سقوط به ياوه گويى پرداخته و مى نويسد: «تنها در اوايل 1357 بود كه بعضى از ملاها ناگهان در صف عناصر تخريب و انهدام ظاهر شدند. در همين موقع بود كه رفته رفته، با توسعه دامنه اغتشاش در مملكت، عده روزافزونى از ملاها و آيت الله ها، خودشان را به دست جريان حماقت سپردند.»

اين فرد فراموش كرده كه در صفحات پيشين همين كتاب از مبارزات دهه 40 روحانين، عليه برنامه هاى ويرانگر و استقلال ستيز خود سخن به ميان آورده است. البته براى كسى كه در حقه و كينه ورزى نسبت به نهاد روحانيت بسيار پيش رفته، توقعى جز دروغ و توهين نمى رود. از اين روى وى مى افزايد: «اعمال ضعيف ترين و ساده لوح ترين شان از نوفل لوشاتو تحت كنترل بود.»131

برداشت فرعونى شاه از شخصيت، بينش و دانش حضرت امام(ره) را مى توان در كنار گفتارى از رمزى كلارك دادستان سابق آمريكا و از چهره هاى سياسى - فرهنگى آن كشور سنجيد. او پس از ديدار با امام در نوفل لوشاتو گفته بود: «خردمندترين و فرزانه ترين مرد را ديده ام.»

امام خمينى در رهنمودى به نسل ها مى فرمايند: «هر روزى كه ديديد شخصى يا گروهى يا جبهه اى، يا حزبى بر خلاف روحانيت، يا به خلاف كسى كه در روحانيت منشأ اثر است، سخن راند، از حالا تا هر وقت كه شما بوديد و نسل هاى آينده، براى اين است كه روحانيت مخالف است با اين كه مملكت در سلطه غير باشد، و آن ها با اين دوز و كلك ها مى خواهند روحانيت را از صحنه بيرون كنند، و كشور شما را تسليم نمايند.»132

ايشان با مرور حوادث پس از پيروزى انقلاب اسلامى، بيان مى دارند: «بعد از انقلاب كه خارجى ها لمس كردند اسلام مى تواند همچو كارى بكند و لمس كردند كه روحانيت مى تواند چنين انقلابى بكند، تبليغات بيش از گذشته شد.»133و اقعيت آن است كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى، گستردگى تهاجم به مبانى دينى به ويژه اصل ولايت فقيه و احكام قرآنى، حمله به روحانيت را نيز مشمول خود نمود. شهيد بهشتى كه در وارستگى عمل، قدرت فكرى و قوت علمى زبانزد همگان بود، آماج حملات بى حد و حصر گرديد. دروغ، شايعه، جعل سند، اتهام و ناسزا بمباران او را پى گرفت. تخريب و ترور شخصيت بهشتى به گونه اى شد كه حضرت امام(ره)، پس از مظلومانه وى، مظلوميت دوران زندگيش را بيش از شهادتش خواندند.

از منظرى ديگر علت تهاجم بى امان گروهك ها، افراد، مطبوعات و... را كه در دايره روشنفكرى صورت گرفته بود را با چنين مضامينى بررسى نمودند:

«بهشتى براى ملت يك ملت بود.

بهشتى خار چشم دشمنان ايران بود.»

در ميان حملات مختلف به بهشتى، مسأله وابسته خواندن او به بيگانگان راهكارى بود كه از دوران مشروطه به يادگار مانده بود. مدرس نيز از سوى هواداران رضاخان با چنين اتهامى رويارو بود. آيت الله كاشانى در ستيزه گرى هاى طرفداران مصدق و شاه، همين تهمت را پذيرا شد و بهشتى نيز از سوى گروهك هاى ملحد و شخص بنى صدر مستقيم و غيرمستقيم متهم گرديد. يكى از اين اتهام پردازى ها زمانى صورت گرفت كه بنى صدر در فضاسازى و آلودگى هاى سياسى، شهيد بهشتى را به مناظره تلويزيونى دعوت نمود. در اين فراخوان عنوان نمود: «ابتدا بايد فرودگاه ها را بست، سپس مناظره را انجام داد. محتواى كلامش فرار و پناهندگى بهشتى بود كه پس از شكست در قبال استدلالات او به آن اقدام مى كند.»

در فاصله اى نزديك، بنى صدر خود با لباس زنانه همراه با رئيس گروهك تروريست منافق، از كشور گريخت، پناهندگى سياسى گرفت و تا كنون بيش از دو دهه با حمايت بيگانگان با نظام اسلامى و مردم ايران به جنگ پرداخته است.

حضرت امام(ره) در فرازى شفاف ترور روحانيت اصيل را چنين گوشزد مى كنند: «ملت هاى اسلامى حتماً دليل اين واقعه را دريافته اند كه چرا در ايران مطهرى ها و بهشتى ها و شهداى محراب و ساير روحانيون عزيز، و در عراق صدرها و حكيم ها، و در لبنان راغب حرب ها و كُريم ها و در پاكستان عارف حسينى ها و در تمام كشورها روحانيون درد آشناى اسلام ناب محمدى(ص) هدفِ توطئه و ترور واقع مى شوند.»134

اصلاح طلبى دوران حاضر، ميدان تكرار ستيزه گرى هاى گذشته گرديده است. در اين ميدان روحانيت و احكام ترويجى آنان به ستيز گرفته شده اند. در اين ميان جو اتهام، تحريف، دروغ و شايعه، بيش از عرصه هاى ديگر كاربرد داشته است. يكى از مهاجمان به دور از نياز به استدلال يا استناد مى نويسد: «كودتاى 28 مرداد را علاقمندان به وضع ماقبل مشروطه، اعم از مستبدان و روحانيان محافظه كار با همكارى بيگانگان انجام دادند.»135

اين دروغ پردازى در حالى انجام مى گيرد، كه آل احمد واقعيت را چنين عرضه كرده است: «به واقعه كودتا كه حركت مجددى است از طرف حكومت براى ثبات بيش تر يافتن، فقط روشنفكران زمان رضايت دادند.»136

ديگرى اظهار مى دارد: «جامعه ولايى، انحصارگر و مستبد است و ارزشى براى توده ها قائل نيست.»137 گوينده اين سخن خود تبعه آمريكاست، و در مواقع بحرانى وطن دوم خود را بر ايران و ايرانى ترجيح داده است. در اين فرصت بايد پروتكل يهود را مرورى مجدد كرد و ملاحظه نمود كه صراحتاً بيان داشته: «مدت ها كوشيده ايم روحانيون غير يهود را بى اعتبار ساخته و به اين وسيله مأموريت تبليغى آن ها را كه مى تواند در حال حاضر به طور قابل ملاحظه اى، مزاحم ما شود خنثى كنيم.»138 بازگشت به برخى حملات عليه روحانيت، گوياى كاربرد اين پروتكل در ايران اسلامى است. مهندس بازرگان مى گويد: «آزادى يعنى ديكتاتورى. حال اين ديكتاتورى مى خواهد تاج بر سرش باشد يا عمامه.»139

ديگرى در ساحت انديشه گرى و تئورى پردازى مى نويسد: «روحانى و فقيه كسى است كه در حوزه احكام تبحر دارد، لذا كار مديريت سياسى و اداره حكومت با تخصص فقها ناسازگار است. پس بهتر است كه فقيه صرفاً ناظر حكومت باشد.»140

عرصه ادبيات و هنر، نيز با مأموريت روحانيت ستيزى كاركرد داشته است. انتشار فكاهى نامه ها، رواج طنز و كاريكاتور، داستان نويسى و هجويه هاى نظمى و... همه و همه در راستاى ستيز بى امان با روحانيت بوده و هست. اين فرايند كاربردى توده اى دارد، و به منظور نفوذ در اذهان عامه به انجام مى رسد.

دوران رضاخان، دوران تاخت و تاز ادبى و هنرى بوده است. «على دشتى» سناتور روشنفكر كه به نوشتن داستان هاى مبتذل مى پرداخت، در يكى از آن ها به استهزاء و تمسخر روحانيت و ارائه چهره غيرواقعى و توهين آميز از آن پرداخت.141

رمان نويسانى چون جمال زاده، هدايت، حجازى، درويش و روزنامه نگارانى چون محمد مسعود، با اخلاق ستيزى، مذهب گريزى، به جنگ روحانيت آمدندند و با واژگانى چون واپسگرايى، سنت زدگى، ارتجاعى گرى و ضديت با تجدد و حتى تكنولوژى و... در داستان ها و نوشته ها روحانيت ستيزى كردند و فرهنگ كشى خاصى را تجلى دادند.142

فرهنگ كشى ادبى - هنرى توسط بيگانگان به گونه مستقيم نيز به انجام مى رسيد. نمونه برجسته آن كه در سطح جهان و اكنش هايى را به دنبال داشت، رمان فرهنگ سوزى است كه توسط سلمان رشدى مرتد به نام آيات شيطانى نوشته شد. اين نوشته در واقع آغاز جنگ تمدنى غرب عليه اسلام بود كه در عرصه ادبيات و هنر، بروز مى يافت. البته تمامى مأموران ستيزگرى با مذهب و روحانيت اعم از داخلى ها و خارجى ها، داراى هويت هاى پست بودند. آن ها با ويژگى هاى وابستگى فكرى - سياسى و شخصيت هاى متزلزل و به دور از هر پايگاه ارزشى پا به عرصه مزدورى نهاده اند. در اين ميان سلمان رشدى كه چهره اى منفور و در عين حال مشهور گرديد با چنين هويتى از سوى ژنرال مصطفى تاس معرفى شده است: «پدرش انيس رشدى در گذشته مسلمان بوده، اما در اواخر بهايى شده است. او خود تحصيلات ابتدايى را در مدارس صليبى ها، زير نظر مبشرين مسيحى كه هميشه پيش قراولان استعمارند، به اتمام رسانيد. وى همچون كرم ابريشمى است كه توسط بافته خود، خفه خواهد شد. اما انگليسى ها و صهيونيست ها و امپرياليست ها، ديباى آن را مى پوشند و بر گردن او پا مى نهند. اين سرنوشت محتوم تمام حشرات فرومايه است.»143

حضرت امام(ره) پس از صدور حكم ارتداد و اعدام سلمان رشدى، ريشه سلطه گرانه اين به اصطلاح كار هنرى را بدين گونه تشريح مى كنند: «مسأله كتاب «آيات شيطانى» كارى حساب شده براى زدن ريشه دين و ديندارى، و در رأس آن اسلام و روحانيت است. اگر جهانخواران مى توانستند، ريشه و نام روحانيت را مى سوزاندند. ولى خداوند همواره حافظ و نگهبان اين مشعل مقدس بوده و انشاءالله از اين پس خواهد بود. به شرط آن كه حيله و مكر و فريب جهانخواران را بشناسيم.»144

آغاجرى با هويتى نامعلوم ميدان اصلاح طلبى ايران را، عرصه اى براى ستيز با دين و مذهب و روحانيت مى نگرد. او با ورود به آن، حتى مقام معصوم(ع) را به سخره گرفته، و به نحوى پيروى از سلمان رشدى مى كند. در نوار پياده شده سخنرانى جنجال آفرين اين فرد، كه البته يكى از موارد دين ستيزى و جنگ با روحانيت وى است، آمده است: «اين طبقه (روحانيت) ابتدا امامان معصوم را لاهوتى مى كرد، تا بعد خودش بتواند نائب امام معصومِ لاهوتى بشود... مى گويند وقتى امام معصوم متولد شده از شكم مادر بيرون مى آيند، دست هايشان روى زمين و پاهايشان در آسمان است و در همان حال اذان مى گويند. وقتى كه راه مى روند مثلاً سايه ندارند، دو چشم روبرويشان و دو چشم پشت سرشان دارند و چهار چشمى هستند» [آغاجرى در اين بخش از سخنرانى با اشاره انگشتان به جلو و پشت سرش، حالت تمسخر بيش ترى ايجاد مى كند] در جاى ديگر مى گويد: «نه مسلمان، نه شيعه، نه آيت الله، نه فقيه، بلكه بنى آدم و همه انسان ها كرامت دارند.»

درج كاريكاتورى توهين آميز عليه حضرت امام(ره) در روزنامه حيات نو خروش ملى را در پى داشت و به تعطيلى آن انجاميد. پيشتر در دوران توسعه اقتصادى مجله اى به نام فاراد با طرحى به اصطلاح هنرى، هنرسوزى كرد و امام را مورد حمله قرار داد. دارنده آن نشريه كه سابقه اى شاهنشاهى داشت با پناهندگى به يك كشور خارجى هويت ايرانى خود را خدشه دار ساخت. روزنامه دولتى ايران نيز در دوران اصلاحات با چاپ عكسى از بسيجيان رزمنده