ترجمه نهج البلاغه

اسدالله مبشری

نسخه متنی -صفحه : 211/ 121
نمايش فراداده
پند گرفتن از امتها از حال فرزند اسماعيل و فرزندان اسحاق و بنى اسرائيل پند گيريد و چه بسيار تناسب احوال و سرگذشتها بسيار است و شباهت امثال نزديك به كار آنان در حال پراكندگى و تفرقه شان تامل كنيد در ايام سياهى كه كسرايان و قيصران سروران آنان بودند و آنان را از كشتزارهاى آفاق و درياى عراق و سبزه زار جهان به جايى راندند كه در آنجا خار مى روييد و بادهاى سهمناك مى وزيد و تنگى معاش بود. آنان را جيره خوار و بينوا بادمل پشت چهارپايان و با ساربانان رها كردند: از حيث شهر و ديار خوارترين امت شدند. از نظر جايگاه بدبختترين شان. در ميانشان كسى نبود كه آنان را دعوت به حق كند و مردمان به دعوت او زير پر و بالش فراهم آيند و به او پناه برند يا در سايه الفت او به ارجمندى آن تكيه زنند. پس، از زنده به گور كردن دختران، و بتان مورد پرستش، و گسيختگى رشته پيوند خاندانها در رنج سخت و مراتب نادانى با احوال مضطرب و دستها مخالف و جمعيت بسيار پراكنده. نعمت وجود رسول الله (ص) پس، به مواقع نعمتهاى خداى به آنان بنگريد زمانى كه رسولى به سوى آنان برانگيخت و آنان را پيرو دين او ساخت و الفتشان را به دعوت او جمع كرد، نعمت ، چگونه ب ال كرامت خود را بر آنان گسترد و رودبار نعمت بخشى خود را بر آنان روان ساخت و بازگشت خيرات و نعمتها ملت را به يكديگر الفت داد. پس روزى بر آنان دميد كه در نعمت او غرقه بودند و در شادابى زندگانى آن خشنود گرديدند و در سايه فرمانرواى قاهر، امور به آنان پاى گرفت. و آنان بر جهانيان فرمانروا گشتند و پادشاه سرزمينهاى اطراف شدند و فرمانرواى كسانى كه بر آنان فرمان مى راندند: مالكان امور شدند و به آنان كه براينان حكم مى راندند حكمران گشتند نه به سوى آنان نيزه اى انداخته شد نه سنگى پرتاب گرديد.

نكوهش سركشان هان كه شما دستهاى خود را از ريسمان طاعت برداشتيد و با احكام جاهليت، دژ خداى را كه گرداگرد شما كشيده بود شكافتيد. همانا كه خداى سبحان بر جماعت اين امت راجع به آنچه از ريسمان اين الفت بينشان بر بست منت نهاد، و الفتى كه از هر بهايى برتر است و از هر امر بزرگى جليل تر، و هيچ آفريده بهاى آن را نمى داند براى آنان ايجاد كرد تا در سايه آن منتقل شدند و در سايه آن نشستند و بدانيد شما پس از هجرت به اعراب بيابان گرد تبديل يافتيد و پس از دوستى و مهر احزاب گرديديد با اسلام بستگى نداريد مگر با نام آن و از ايمان چيزى نمى دانيد مگر از رسم آن. مى گوييد: النار و لاالعار: (آتش، نه عار و ننگ) گويى مى خواهيد براى هتك حرمت، اسلام را از صورتى كه هست وارونه سازيد و پيمانى را كه خداوند در زمين خود جاى ايمنى شما و مامن خلق كرد بشكنيد و اگر شما به غير اسلام پناه بريد اهل كفر با شما مى جنگند سپس نه جبرائيل و ميكائيل شما را يارى مى كنند نه مهاجران و انصار، و چاره اى نداريد جز اينكه با شمشير به جان يكديگر افتيد تا خداى بين شما حكم فرمايد. نزد شما از غضب و عذاب خدا و كوبندگى آن و از روزگارها و رويدادها مثلها و داس تانها وجود دارد. پس تهديد او را به علت اينكه نمى دانيد كى فرود خواهد آمد و به سبب سستى در سختگيرى آن و نااميدى از عذاب او دير مپنداريد، چه، خداى سبحان مردم قرن گذشته را لعنت نكرد مگر به جهت اينكه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كردند. پس خدا سفيهان را به علت ارتكاب معاصى لعن فرمود و بردباران را به جهت ترك نهى يكديگر از نافرمانى.

بدانيد كه قيد اسلام را پاره كرديد و حدود آن را معطل گذاشتيد و احكام آن را نابود ساختيد. بدانيد كه خدا مرا به جنگيدن با اهل سركشى و نافرمانى و پيمان شكنى و فساد در زمين فرمان داده است. اما با پيمان شكنان، پس جنگيدم، اما با آنانكه روى از حق برتافتند همانا مجاهده كردم و اما با آنان كه از دين بيرون رفتند زبونشان ساختم اما شيطان ردهه را به فريادى كه اضطراب و خفقان قلبش و اهتزاز سينه اش شنيده شد كفايت كردم، و بقيه اى از اهل سركشى و گردنكشى باقى ماندند. و اگر خداى اذن دهد آنان را بار ديگر كه به سويشان مى روم محو و نابود مى سازم سپس دولت را به ديگران وا مى گذارم جز آنچه در اطراف شهرها پراكنده مى گردند.