بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روزى ميثم سوار بر اسب مىرفت كه حبيب بن مظاهر اسدى (شهيد فداكار كربلا) كه در ميان بنى اسد بود به استقبال ميثم آمد، هر دو سوار به هم نزديك شدند به گونه اى كه گردن اسبهاى آنها نزديك هم بود و با هم سخن مىگفتند.
حبيب به ميثم گفت: گويا پيرمردى را مىبينم فربه (يعنى ميثم را) كه موى جلوى سر او ريخته، در كنار دارالرزق خيار (يا خربزه يا كدو) مىفروشد، و او در راه محبت خاندان پيامبرش بر دار شود و شكم او بر روى چوبه دار پاره گردد!
ميثم گفت: و من مردى سرخ روى را مىبينم با دو دسته موى بافته كه براى يارى فرزند دختر پيامبرش خارج مىشود و كشته مىگردد و سر او را در شهر كوفه مىگردانند.
اهل مجلس كه ايندو پيشگوئى را از ايندو نفر شنيدند گفتند: ما دروغگوتر از ايندو نديده ايم! در اين ميان رشيد هجرى آمد و سراغ ميثم و حبيب را گرفت، مردم گفتند: آن دو رفتند ولى ما از آنها شنيديم كه چنين و چنان مىگفتند.
رشيد گفت: رحمت خدا بر ميثم، فراموش كرد بگويد: جايز كسى كه سر حبيب را مىگرداند صد درهم زياد مىكنند، آنگاه رشيد رفت.
مردمى كه اين را شنيدند گفتند: بخدا كه اين از آنها دروغگوتر است، ولى روزگار گذشت تا اينكه ديديم ميثم را كه كنار خانه عمروبن حريث بر دار زدند و سر حبيب بن مظاهر را كه با امام حسين كشته شده بود به كوفه آوردند و هر چه خبر داده بودند واقع شد. (164)