فرهنگ نامه مهدویت

خدامراد سلیمیان‏

نسخه متنی -صفحه : 201/ 179
نمايش فراداده

نرجس

مشهورترين نام مادر حضرت مهدى‏عليه السلام «نرجس» و كنيه ايشان «ام محمد» است. محدثان براى آن بانوى بزرگوار، نام‏هاى متعددى ذكر كرده‏اند: «نرجس»، «سوسن»، «صقيل» (يا «صيقل»)، «حديثه»، «حكيمه»، «مليكه»، «ريحانه» و «خمط».

از ديدگاه يكى از پژوهشگران علت تعدّد نام‏هاى آن بانو، مى‏تواند چند چيز باشد:

1. علاقه و محبت فراوان مالك او به وى بود. روى اين جهت با بهترين اسما و زيباترين نام‏ها او را صدا مى‏زد. از اين رو تمام نام‏هاى آن بانو، از اسامى گل‏ها و شكوفه‏ها است. چون مردم اين صداها و نام‏هاى مختلف را شنيده بودند، مى‏پنداشتند كه تمام اينها نام‏هاى آن بانوى بزرگوار است.

2. اين بانوى گرامى از وقتى وارد كانون خانواده امام‏عليه السلام گرديد، خط مشى و مسير ديگرى - بر خلاف كنيزان ديگر - دارد؛ زيرا او مادرِ بزرگ انسان ملكوتى و سلب كننده آرامش ستمگران، حضرت مهدى‏عليه السلام است. او فشار و ظلم ستمگران و حكومت‏ها را مى‏ديد و مى‏دانست كه مدتى بايد در زندان به سر برد. او مى‏دانست‏كه بايدبراى حفظ خود وفرزند گرامى‏اش، نقشه‏هايى بينديشد، تا حاكمان وقت، ندانند صاحب كدام نام را بايد زندانى‏كنند وحامل نور مهدى كدام‏است.

روى تمام اين جهات، هر روز نامى تازه براى خود مى‏نهاد و كانون خانواده امام‏عليه السلام او را به نامى تازه مى‏خواندند تا آنان خيال كنند كه اين نام‏هاى مختلف، مربوط به چند نفر است و نفهمند كه اين اسامى همه مربوط به يك زن مى‏باشد.(980)

شيخ صدوق‏رحمه الله در داستان مفصلى، حكايت مادر حضرت مهدى‏عليه السلام را اين گونه نقل كرده است:

بشر بن سليمان نخّاس گفت: من از فرزندان ابوايّوب انصارى و يكى از مواليان امام هادى‏عليه السلام و امام عسكرى‏عليه السلام و همسايه آنها در «سرّ من راى» بودم. مولاى ما امام هادى‏عليه السلام مسائل بنده فروشى را به من آموخت و من جز با اذن او، خريد و فروش نمى‏كردم. از اين رو از موارد شبهه ناك اجتناب مى‏كردم تا آنكه معرفتم در اين باب كامل شد و فرق ميان حلال و حرام را نيكو دانستم.

يك شب كه در «سرّ من راى» در خانه خود بودم و پاسى از شب گذشته بود، كسى در خانه را كوفت. شتابان به پشت در آمدم، ديدم كافور فرستاده امام هادى‏عليه السلام است كه مرا به نزد او مى‏خواند. لباس پوشيدم و بر آن حضرت وارد شدم. ديدم با فرزندش ابومحمد و خواهرش حكيمه خاتون از پس پرده گفت‏وگو مى‏كند. وقتى نشستم، فرمود: اى بشر! تو از فرزندان انصارى و ولايت ائمه‏عليهم السلام پشت در پشت، در ميان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما اهل بيت هستيد. من مى‏خواهم تو را مشرّف به فضيلتى سازم كه بدان بر ساير شيعيان در موالات ما سبقت بجويى. تو را از سرّى مطلع مى‏كنم و براى خريد كنيزى گسيل مى‏دارم. آن گاه نامه‏اى به خط و زبان رومى نوشت و آن را به هم پيچيد و با خاتم خود مهر كرد. دستمال زرد رنگى را - كه در آن 220 دينار بود - بيرون آورد و فرمود: آن را بگير و به بغداد برو و ظهر فلان روز، در معبر نهر فرات حاضر شو و چون زورق‏هاى اسيران آمدند، جمعى از وكيلان فرماندهان بنى عباس و خريداران و جوانان عراقى دور آنها را بگيرند.

وقتى چنين ديدى، سراسر روز شخصى به نام عمربن يزيد برده فروش را زير نظر بگير و چون كنيزى را كه صفتش چنين و چنان است و دو تكه پارچه حرير در بر دارد، براى فروش عرضه بدارد و آن كنيز از گشودن رو و لمس كردن خريداران و اطاعت آنان سرباز زند، توبه آن مكاشف مهلت بده و تأملى كن. بنده فروش آن كنيز را بزند و او به زبان رومى ناله و زارى كند و گويد: واى از هتك ستر من! يكى از خريداران گويد: من او را سيصد دينار خواهم خريد كه عفاف او باعث فزونى رغبت من شده است و او به زبان عربى گويد: اگر در لباس سليمان و كرسى سلطنت او جلوه كنى، در تو رغبتى ندارم، اموالت را بيهوده خرج مكن! برده فروش گويد: چاره چيست؟ گريزى از فروش تو نيست، آن كنيز گويد: چرا شتاب مى‏كنى بايد خريدارى باشد كه دلم به امانت و ديانت او اطمينان يابد، در اين هنگام برخيز و به نزد عمر بن يزيد برو و بگو: من نامه‏اى سربسته از يكى از اشراف دارم كه به زبان و خط رومى نوشته و كرامت و وفا و بزرگوارى و سخاوت خود را در آن نوشته است.

نامه را به آن كنيز بده تا در خُلق و خوى صاحب خود تأمل كند. اگر بدو مايل شد و بدان رضايت داد، من وكيل آن شخص هستم تا اين كنيز را براى وى خريدارى كنم.