شرح منظومه

مرتضی مطهری

جلد 2 -صفحه : 71/ 61
نمايش فراداده

عليهذا فرض نيستي براي او از قبيل فرض نيستي براي اشياء ديگر نيست ، بلكه از قبيل فرض نيستي براي خود هستي است . يعني از اين قبيل است كه فرض كنيم هستي در عين اينكه هستي است و متن واقعيت راتشكيل مي دهد ، در همان حال نيست باشد ، كه اين عين اجتماع نقيضين است . بنابر اين وقتي مي گوئيم ذات واجب الوجود ، واجب الوجود لذاته است ، يعني علت خارجي ندارد و به اصطلاح ديگر ، واجب الوجود بدون وساطت " حيثيت تعليله " موجود است . و وقتي مي گوئيم واجب الوجود ، واجب الوجود بذاته است ، يعني واسطه در " اتصاف " ندارد . و يا به اصطلاح ديگر واجب الوجود بدون وساطت " حيثيت تقييديه " موجود است . بيت حاجي سبزواري :


  • ما ذاته بذاته لذاته موجود الحق العلي صفاته

  • موجود الحق العلي صفاته موجود الحق العلي صفاته

اشاره به همين مفاهيمي است كه به تفصيل بيان شد .

بايد جستجو كرد نه در " عدم سابق " كه منشاء انتزاع حدوث مي شود . درست است كه هر حادثي نيازمند به علت است ولي نه از آن جهت كه حادث است . هيچ مانعي نيست كه يك موجود قديم باشد و نيازمند به علت باشد .

زيرا آن چيزي كه ملاك نيازمندي است اين است كه شي ء در ذات خود " خلاء وجودي " داشته باشد يعني ذاتش غير از حقيقت هستي باشد . ذاتش چيزي باشد كه به خودي خود نسبت به هستي و نيستي بي طرف و بي تفاوت باشد . فلاسفه چنين ذاتي را ماهيت ناميدند و اين بي تفاوتي و لااقتضائي را " امكان ذاتي " خواندند . لهذا گفتند مناط احتياج به علت " امكان ذاتي " است ، و بر عكس ، مناط بي نيازي از علت ، " وجوب " ذاتي است يعني اين استكه حقيقت ذات شي ء بي طرف و بي تفاوت نسبت به وجود و عدم نباشد بلكه ذات بنفسه اقتضاي وجود داشته باشد .

غالبا چنين يادآور شدند كه يك ذات آن گاه بنفسه اقتضاي وجود دارد و از عدم امتناع مي ورزد كه عين وجود باشد . پس در حقيقت آن چيزي كه ملاك بي نيازي و هم ملاك وجوب وجود است " ملاء ذاتي " است ، اين عقيده ء فلاسفه اي نظير فارابي و بو علي بود تا زمان صدرالمتالهين . و البته اقليتي هم يافت مي شدند كه براي آنها مسئله " ملاء " و " خلاء " وجودي مطرح نبود . مدعي بودند هيچ ضرورتي ندارد كه ذات واجب الوجود عين هستي باشد . مانعي نيست كه ذات واجب الوجود ماهيتي باشد داراي وجود ، چيزي كه هست ماهيت واجب مجهول الكنه است . پس از نظر فلاسفه امثال بو علي ملاك نقص ، ماهيت داشتن است و ماهيت داشتن موجب اين است كه در ذات شي ء " خلاء " هستي و نيستي باشد و علتي بايد آن خلاج را پر كند . و هر موجودي كه در ذات خود چنين باشد نيازمند به علت است و اگر چنين نيست يعني ذاتش عين هستي و واقعيت است ، او بي نياز از علت است . اين نكته بايد اضافه شود كه چرا يك ذات عين هستي است و ذات ديگر عين هستي نيست ، بلكه هستي عارض بر آن ذات است ؟ به عبارت ديگر چگونه است كه وجود در ذات واجب عين ذات است و در غير واجب مغاير با ذات ؟ بو علي در الهيات شفا به اين پرسش پاسخ گفته است .

مي گويد : شدت وجود و فرط فعليت ، ملاك ماهيت نداشتن است . سلوك فكري امثال بوعلي به اين نحو بوده است كه اول فرضيه عقلي انقسام موجود به واجب و ممكن را طرح كرده اند ، به حكم امتناع تسلسل به اين نتيجه رسيده اند كه سلسله علل بايد منتهي شود به علت نخستين و واجب الوجود . سپس ملاك نياز و بي نيازي از علت را طرح كرده و " امكان " راملاك نياز و " وجوب " را ملاك بي نيازي شمرده اند . و منشاء امكان را ماهيت داشتن و منشاء وجوب را ماهيت نداشتن دانسته اند و در آخر امر منشا ماهيت نداشت را شدت وجودو فرط فعليت معرفي كرده اند . و طبعا مي توان نتيجه گيري كرد كه منشاء ماهيت داشتن ضعف وجود و نقص فعليت است ولي البته اين سخن به هيچ وجه در تعبيرات امثال بوعلي نيامده است . از نظر متكلمين كه ملاك نياز به علت را " حدوث " مي دانند ، سئوال از علت ، سئوال از پديد آورنده است يعني وقتي كه مي گوئيم علت فلان چيز چيست ؟ در حقيقت مي خواهيم بگوئيم آن عاملي كه آن چيز را كه زماني نيست بوده و بعد هست شده ايجاد كرده است ، چيست ؟ ولي از نظر فلاسفه سؤال از علت ، سؤال از اين است كه آن عاملي كه " خلاء " ذاتي ماهيت را پر كرده است چيست ؟ از نظر فلاسفه مسئله زمان و سابقه نيستي مطرح نيست . ولي صدرالمتالهين در اين مورد نظر خاصي آورده كه با نظر متقدمان مخالف است .

صدرالمتالهين در اين مورد نظر خاصي آورده كه با نظر متقدمان مخالف است . صدرالمتالهين ضمن قبول اين كه هر حادثي نيازمند به علت است و هم قبول اين كه هر ممكن الوجودي نيازمند به علت است ، پس از طرح مسئله اصالت وجود به صورت روشن و تائيد و دفاع از آن ، و قبول اصل وحدت تشكيكي وجود مدعي شد كه ماهيت به حكم اين كه اعتباري است از حريم عليت و معلوليت و نيازمندي و بي نيازي و موجوديت و معدوميت خارج است . و از اين نظر مستقلا حكمي ندارد بلكه تابع وجود است ، آن جا كه وجودي علت است ، براي ماهيت آن وجود هم بالتبع عليت اعتبار مي شود . و آنجا كه وجود معلول است ، براي ماهيت آن وجود هم معلوليت اعتبار مي شود . و طبعا نيازمندي ماهيت به علت نيز تبعي و مجازي است پس نياز و بي نيازي را نبايد خارج از وجود دانست . مراتب وجود از نظر غنا و فقر و شدت و ضعف و محدوديت و عدم محدوديت و نياز و بي نياز متفاوتند .

مرتبه قوي و شديد و لايتناهي وجود ، بي نياز از علت است و مراتب ناقص و ضعيف وجود ، نيازمند به علت اند ، همان طور كه شدت ، قوت و غناي يك مرتبه از وجود ، ذاتي او است و معلل به علتي نيست ، نقص و ضعف مرتبه ديگر نيز ذاتي و غير معلل است . يعني وجود ضعيف و ناقص كه معلول است خودش معلول است نه ضعفش و نقصش . پس سلوك فكري صدرالمتالهين با سلوك فكري امثال بو علي متفاوت بوده است . سلوك فكري صدرالمتالهين از اين راه بوده است كه اول مسئله اصالت وجود و اصالت ماهيت را طرح كرده و به اصالت وجود رسيده است . سپس مسئله شدت وضعف مراتب وجود و اين كه حقيقت وجود يك واحد ذي مراتب است برايش طرح شده است . آن گاه مسئله ملاك نياز به علت طرح شده و ريشه نياز و بي نيازي را در خود وجود دانسته است نه در ماهيت . صدرالمتالهين به حكم اين كه ماهيت را امري اعتباري مي داند آن را " موجود بغيره " مي داند به " موجود بذاته " و وجود را مطلقا " موجود بذاته " مي داند ولي مراتب وجود ، برخي " موجود لذاته مي باشند و آن منحصر است به ذات واجب الوجود ، و برخي " موجود لغيره " اند يعني همه موجودات ديگر . پس ذات حق " موجودبذاته و لذاته " است . ولي چنان كه قبلا ديديم فلاسفه قبل از صدرالمتالهين موجود بذاته را منحصر به ذات حق مي دانستند . شعر منظومه كه مي گويد :


  • ما ذاته بذاته لذاته موجود و الحق العلي صفاته

  • موجود و الحق العلي صفاته موجود و الحق العلي صفاته

واجب الوجود را بر اساس سلوك فكري صدرالمتالهين تعريف مي كند

  • اذا الوجود كان واجبا فهو و مع الامكان قد استلزمه

  • و مع الامكان قد استلزمه و مع الامكان قد استلزمه

هرگاه حقيقت وجود واجب باشد پس مطلوب حاصل است و با امكان ( يعني اگر ممكن الوجود باشد ) مستلزم اين است كه خود واجب باشد شرح : در اين بيت برهان معروف به برهان صد يقين كه ابتكار صدرالمتالهين است آورده شده است . ما قبلا برهان بوعلي را كه از راه امكان و وجوب و اثبات امتناع تسلسل علل آورده شده است ذكر كرديم و اينك نوبت تشريح اين برهان است :

در مقدمه شرح اين لازم مي دانيم مطلبي را كه قبلا اشاره كرديم توضيح بيشتري بدهيم . گفتيم در پاسخ به سئوال ملاك نيازمندي اشياء به علت و ملاك بي نيازي علت نخستين از علت ، نظرياتي ابراز شده است . اينك مي گوئيم اين پرسش در ميان حكماي اروپا به صورت ديگر طرح شده و به عنوان يك مشكل لاينحل باقي مانده است . آنها سئوال را در ناحيه واجب الوجود و علت نخستين طرح كرده اند گفته اند چرا علت نخستين علت نخستين شده است ؟ آنچه از طرف حكماء و متكلمين اسلامي در پاسخ به سئوال ملاك نيازمندي معلول به علت ابراز شده است جواب اين سئوال هم هست . زيرا همان دليلي كه ملاك نيازمندي را بيان مي كند ملاك بي نيازي را هم شرح مي دهد .

چيزهائي كه از لوازم وجود است بحث كرده اند . از قبيل : وحدت ، بساطت ، از ليت ، ابديت ، علم ، حيات ، قدرت ، اراده و غيره . . . و از جمله خواصي كه براي واجب الوجود كشف كرده اند اين است كه : " واجب الوجود " ، وجود محض است و ماهيت ندارد . بر خلاف ممكن الوجودها ، يعني ممكنات كه زوج تركيبي هستند و مركبند از : " ماهيت " و " وجود " . در اين مرحله است كه اين حكماء پاسخ صحيح سئوال گذشته را ( چرا واجب الوجود ، واجب الوجود شده است ؟ و يا " چراعلت نخستين ، علت نخستين شده است ؟ ) دريافته اند . و خلاصه پاسخ سئوال فوق اين است كه : " سئوال " ، از " چرائي وجود " ( يعني سئوال از اين كه " فلان شي ء " ، چرا موجود شده است ؟ ) در موردي صحيح است كه در ذات خود شي ء مورد نظر خلائي از " موجوديت " در كار باشد . و اما آنجا كه خلائي از موجوديت ، در كار نيست ، " چرا گفتن " غلط است .

و ممكن الوجود ، كه ذاتي غير از موجوديت دارد و " موجوديت " وارد بر آن ذات ، مي گردد ، در مرتبه ذات از " وجود " خالي است . پس طبعا از نظر عقلي جاي اين سئوال هست كه : چرا و به چه وسيله اين ذات خالي پر شده است ؟ و چون خود ذات نمي تواند پر كننده ء خودباشد پس به وسيله شي ء ديگر كه قبلا پر بوده و صلاحيت پر كنندگي داشته است ، پر شده است . اما " واجب الوجود " نظر به اين كه ذاتش مساوي موجوديت و عين موجوديت است ، پس خلائي از حيث موجوديت ندارد ، تانيازي به " پرشدن " داشته باشد . در اين سلوك فكري ، آن چيزي كه ما را به ملاك بي نيازي واجب الوجود ازعلت رسانيد عين همان چيزي است كه اصل وجود " واجب الوجود " را براي ما اثبات كرد ، يعني امتناع تسلسل علل غير متناهيه . ضمنا تا اينجا معلوم شد كه صرف " موجود بودن " و يا " چيز بودن " ملاك نيازمندي به علت نيست .

و اشتباهي كه فلاسفه اروپا داشته اند همين بوده كه با خود انديشيده اند كه : اگر " شي ء " و " موجود " بايد علت داشته باشد ، پس همه چيز و همه موجودات بايد علت داشته باشند و استثناء در موردي خاص ، به نام " واجب - الوجود " بي مورد است ، و اگر شي ء و موجود مي تواند بدون علت ، وجود داشته باشد ، پس همه اشياء بايد چنين باشند اعم از واجب الوجود و غير او همچنان كه " راسل " در كتاب : " چرا من مسيحي نيستم " ، مي گويد : اگر هر چيز بايد علتي داشته باشد ، پس خداي را نيز علتي بايد ، و اگر چيزي بدون علت مي تواند وجود داشته باشد ، آن چيز مي تواند هم خدا باشد و هم جهان . پاسخ اين گفتار بنابر مسلك امثال بوعلي اين است كه : نه همه چيز نيازمند به علت است و نه همه چيز بي نياز از علت ، بلكه آن چيزي كه در ذات خود ، خلائي از موجوديت دارد ، نيازمند به علت است . و آن چيزي كه در ذاتش ، چنين خلائي نيست، و ذات او عين موجوديت است، او بي نياز از علت است ( 1 ) . و ضمنا معلوم گشت كه سخن متكلمين هم كه مي گويند : ملاك نيازمندي به علت " حدوث " است، درست نيست ، زيرا به فرض محال اگر فرض كنيم شي ء حادث باشد و در ذات خود خلائي از موجوديت نداشته باشد ، نياز به علت نخواهد داشت . و اگر فرض شود كه " شي ء " قديم و ازلي باشد، ولي در مرتبه ذات خود،