شرح منظومه جلد 2
لطفا منتظر باشید ...
ثانيا در مورد " برف " و " سفيدي " و يا " انسان " و " وجود " آن دو به نوعي اتحاد وجودي دارند . يعني از يك نظر ، " برف " " سفيد " است و از نظر ديگر " سفيد " " برف " است . و همچنين " انسان " " وجود " است و " وجود " ، " انسان " است ، پس طبعا حكم " احدالمتحدين " به ديگري سرايت مي كند و به عبارت ديگر هر جا كه ذهن نوعي " اين هماني " ميان دو شي ء بر قرار كرد و يكي از دو طرف اتحاد ، حكمي داشت . طبعا آن حكم بر ديگري هم به نحوي صدق مي كند . پس معني اينكه ذات واجب تعالي ، موجود بذاته است اينست كه صفت موجوديت بدون وساطت هيچ واسطه و هيچ حيثيت تقييديه اي از خود اوست . يعني اينطور نيست كه ذات حق با چيزي متحد است كه آن چيز واقعا و حقيقتا متصف به وجود است .بلكه آن چيزي كه واقعا و حقيقتا موجود است ، و موجوديت از صميم ذات و حاق حقيقت او انتزاع مي شود ، خود ذات حق است . به عبارت ديگر ذات حق موجود است نه به اين معني كه ذاتي است و وجودي موجود بودن ملاك نياز نمي شود . زيرا شي ء و موجود از آن جهت كه شي ء موجود است ممكن است كامل و بي نياز باشد همچنان كه ممكن است ناقص و نيازمند باشد ، آنچه ملاك نيازمندي است نقص شي ء است نه موجوديت شي ء و شيئيت شي ء كه حاكي از كمال شي ء است . اينجا است كه هم از طرف حكماء و هم از طرف متكلمين تلاشهائي در جستجوي نقصي كه ريشه نيازمندي به علت است صورت گرفته است . متكلمين اين نقص را حدوث ( يعني اين كه وجود مسبوق به نيستي باشد ) دانستند ، پس موجود از آن جهت كه حادث است و نبوده و بود شده ناقص است و نيازمند به علت است و متقابلا " قدم " را ملاك غنا و وجوب ذاتي و بي نيازي از علت شمرده اند . فلاسفه بر متكلمين ايراد گرفته اند كه ملاك نياز را در درون ذات اشياء