اورنگ یکم

نورالدین عبد الرحمان جامی

نسخه متنی -صفحه : 42/ 21
نمايش فراداده

قصه ى عتيبه و ريا

  • معتمر نام، مهترى ز عرب رو در آن قبله ى دعا آورد ناگه آمد به گوشش آوازى كاى دل امشب تو را چه اندوه است؟ مرغى از طرف باغ ناله كشيد واندرين تيره شب ز ناله ى زار يا نه، يارى درين شب تاريك بر تو درهاى امتحان بگشود بست هجرش كمر به كينه تو را چه شب است اين چو زلف يار دراز؟ قير شب قيد پاى انجم شد اين نه شب، هست اژدهاى سياه تا به دم دركشد غريبى را منم اكنون و جان آزرده زخم او، جا درون جان دارد كو رفيقى كه بشنود رازم؟ كو شفيقى كه بنگرد حالم هرگزم اين گمان نبود به خويش ريخت بر سر بلاى دهر، مرا هر كه ناآزموده زهر خورد هر كه ناآزموده زهر خورد
  • رفت تا روضه ى نبى يك شب ادب بندگى بجا آورد كه همى گفت غصه پردازي، وين چه بار گران تر از كوه است؟ بر تو داغى بسان لاله كشيد، ساخت از خواب خوش تو را بيدار؟ از برون دور و از درون نزديك خوابت از چشم خون فشان بر بود، سنگ غم زد بر آبگينه تو را؟ چشم من ناشده به خواب فراز؟ مهر را راه آمدن گم شد كه كند با هزار ديده نگاه يا زند زخم بي نصيبى را زو دو صد زخم بر جگر خورده گر كنم ناله، جاى آن دارد واندرين شب شود هم آوازم؟ كز جدايى چگونه مي نالم؟ كيدم اينچنين بلايى پيش داد ناآزموده زهر، مرا چه عجب گر ره اجل سپرد؟ چه عجب گر ره اجل سپرد؟