حماقت

نسخه متنی -صفحه : 151/ 124
نمايش فراداده

نكوهش -خودپسندي

پيلي را آوردند بر سر چشمه ايكه آب خورد ، خود را در آب ميديد و ميرميد .

او ميپنداشت كه از ديگري ميرمد .

نميدانست كه از خود ميرمد .

همه اخلاق بد از ظلم و كينه و حسد و حرص و بيرحمي و كبر ، چون در تو وجود دارد نميرنجي ، چون آنرا در ديگري مي بيني ميرمي و ميرنجي .

آدمي از زخم و بيماري خود بدش نيايد ، دست متجروح در آش ميكند و بانگشت خود ميليسد و هيچ از آن دلش بر هم نميرود .

چون بر ديگري اندكي زخم و بيماري ببيند ، آن آش بدلش نمي چسبد .

همچنين اخلاق همانند رخمها و بيماري هاست .

چون در اوست از آن نميرنجد و بر ديگري چون اندكي از آن بيند برنجد و نفرت گيرد .

/ فيه مافيه .