شنيدم كه به روزگارخسرو،دروقت وزارت بوذرجمهرحكيم ، رسولي آمدازروم .
كسري بنشست چنانكه رسم ملوك عجم بود،ومي خواست بارنامه لاف زدن كندكه مراوزيرداناست .
درپيش رسول باوزيرگفت:اگرفلان ،همه چيزهاكه درعالم است توداني ؟بوذرجمهرگفت:من ندانم ،اي خدايگان جهان .
خسروازآن سخن طيره سبك شدوازرسول خجل گشت .
پرسيدكه .
پس همه چيزكه داند ؟بوذرجمهرگفت:همه چيزراهمگان دانندوهمگان هنوزازمادرنزاده اند