حالات خواجه نصير الدين طوسي - غرور نسخه متنی
لطفا منتظر باشید ...
حالات خواجه نصير الدين طوسي
خواجه نصيرالدين طوسي درسفري كه مي كردروزي ازبسيارنشستن برزين خسته ودردمندشد،ووقتي به آسيابي كه بر اطراف آن درختان سرسبزوخرم وسايه افكن رسته بودرسيد،ازاسب فرودآمدو كنارجوي آبي كه چرخ آسياب رامي گرداندآسود .آن جايگاه درنظرش چندان زيبا نمودكه طبعش به ماندن درآنجامايل شد .شامگاه به اشارت ازخدمتگزاران بسترش رابيرون آسياگستردند .چون پاسي ازشب گذشت ،خواجه خواست بياآمد .آسيابان پيش آمدوبه ادب گفت:اي ميهمان گرامي ،اكنون هواآرام وآسمان روشن و زيباست ،اماتابامدادبدين قرارنمي ماندوباران فرومي ريزد .خواجه به سخن او اعتنانفرمودوخوابيد .چون عمرشب ازنيمه گذشت ،اندك اندك ابري گسترده و بارانزاي درآسمان پديدآمدوناگهان باريدن آغازكرد .خواجه ناچارازآنجاكه خفته بوددرون آسياب رفت .بامدادن ازآسيابان پرسيد .چگونه وازكجادانستي كه درشبي بدان روشني وآرامي ،هوادگرگون مي گرددوباراني به اين تندي فرومي ريزد ؟آسيابان گفت:راستش رابخواهيدسگم مراآگاه كرد .اوهرروزياهرشب پيش ازآنكه هوامنقلب شودوباران يابرف بباردازآسياب بيرون نمي رود،وديشب چون هواتاريك شدبيرون نماندوبه درون آسياب پناه آورد،دانستم كه باران فرو مي ريزد .خواجه درشگفت شدودانست كه جانوران گاه درپيش بيني برخي آثاراز آدمي مستعدتروتواناترند .