چه کسی ماشه را خواهد کشید

رحیم مخدومی

نسخه متنی -صفحه : 51/ 3
نمايش فراداده

بيچاره رنگ به رخسار ندارد. الان است كه فشارش برود روى بيست و بعدش هم معلوم است. خر بيار و باقالى باركن!

طفلكى حق دارد از همه‏ى اطرافيانش ببرد و دل به جاى ديگرى بسپارد.

- اى پروردگار عالم! تو رو به هر كى تو درگاهت آبرو داره، به فرق شكافته‏ى على)ع(،به گل روى نازنين مهدى كه‏امروز جشن تولدشه... ديدى خدا! هر چى همسايه‏ها ديشب صرافت كردن منو ببرن جشن نيمه شعبون، نرفتم. جايى‏كه زبونم لال به اسم مهدى صاحب زمون گناه مى‏كنن آخه رفتن داره؟ پام قلم بشه... آخ كرم!... خدا جون! ديگه طاقتم‏طاق شده خودت به دادم برس. ديدى كه بعد از مراسم هم وقتى برام شيرينى آوردن، گفتم من از اين تيكه‏هانمى‏خورم. نه ماه و نه روزه بچه‏ى من با لقمه‏ى حلال... آخ!...

حالا فهميدى چرا اين همه شور به دلش افتاده؟ شور افتادن هم دارد. يك آخ كه مى‏گويد، صد تا آخ حالا كجاشوديدى!« مى‏شنود.

دلسوزى اين يكى را ببين!

- كبرى خانوم. الهى من قربونت بشم كه شيكم اوله‏ته و اين چيزا حاليت نيست. بچه‏ى آدم كفش و لباس نيست كه‏اگه عيب كرد، علاج داشته باشه. خدا نكنه، خدا نكنه كه خدا يه بچه‏ى عقب افتاده بذاره تو كاسه‏ى آدم. اصلاً چرا اينومى‏گى؟ عقب افتاده نه،اتفاقاً يك بچه‏ى ترگل ورگل، امّا روم به ديوار؛ ناخلف. هر روز يه جور جنگلولك بازى، يه جورشرّ و شور بازى...

رفيق من! انگار دستى دستى خودمان را انداختيم توى هچل خاله زنك بازى. تا اين حدّش لازم بود. حالا كه تب وتاب و اضطراب اين زن جوان و محجوب را فهميدى حالا منتظر نتيجه‏اش باش. اين صفحه را نشانت دادم تا گره به دل‏خودت هم بيافتد. آن وقت مشتاقانه به دنبال من خواهى آمد تا گره دلت را باز كنى. امّا اجازه بده باز هم گره دلت رامحكم‏تر كنم. نترس. من نيز همراه تو خواهم بود.

خوب، حالا چشمانت را ببند. ببين! من نيز بسته‏ام.

حالا خيال كن در قرنطينه‏اى تاريك غوطه‏ورى. منظورم را كه مى‏فهمى؟ چه طور بگويم؟ تو حالا يك جنينى.نگران نباش. زود از اين حالت در خواهى آمد. تو حالا جايى را نمى‏بينى. تنها گوش‏هايت مى‏شنود. آن هم صداهايى‏گنگ را. مى‏گويم گنگ. تا بفهمى شنيدن خود كلمه برايت اهميت زيادى ندارد، بلكه فهميدن حسّ كلمه مهم است