مظلومى از درون تو، مى خواندم به خويش
من ـ اين منِ هميشه مسافر به سوى تو
لال تحيّر، آينه سان شب نداشتم
مى خواستم به خَلسه خون ، آشنا شوم
وقتى كه تاخت تشنه به سوى معاد خون
آنگاه ، عرصه بر نفَس او سپند شد
اسلامِ كفر، تن به مجوس و مجوسه زد
ديدم كه تيغ بر رگ خورشيد، بوسه زد...(329)
هلْ مِن معينِ خون تو، مى خواندم به خويش
من ، آنكه مانده بر دل او آرزوى تو
مى خواستم بتازم و، مركب نداشتم
هفتاد و سوّمين سرِ از تنْ جدا شوم
برخاست از مَهابت او، گردباد خون
بانگِ: فيا سيوف خذينى ! بلند شد
ديدم كه تيغ بر رگ خورشيد، بوسه زد...(329)
ديدم كه تيغ بر رگ خورشيد، بوسه زد...(329)
ايـن وزن بـه خـاطر خصيصه روايى خود، به آسانى با مخاطبان خود رابطه برقرار مى كند و گستره بيانى
لازم را نيز در اختيار شاعر قرار مى دهد.
وزن عروضى ديگرى كه شاهد حضور او در دو دهه اخير در قالب (مثنوى)بوده ايم ، وزن (فاعلاتن فعلاتن
فعلاتن فعلن)است .
بـه ايـن مـثـنـوى عـاشـورايـى ، سـروده مـحـمـّدكـاظـم كـاظـمـى از شـعراى نام آشناى مهاجر
افغانستانى توجّه كنيد:
آى دوزخْ سفران ! گاهِ دريغ آمده است
طعمه تلخ جحيميد، گلوگير شده !
فوج فرعونيد؟! يا قافله قابيليد؟
ره مبنديد، كه ما كهنه سواريم اى قوم !
حلق بر نيزه اگر دوخته شد، باكى نيست
خيمه ، تشنه ست غمى نيست ، گلاب آلوده ست
آبِ اين باديه ، خون ست كه وانوشد كس
راه ، سخت ست اگر سر برود نيست شگفت
تن به صحراى عطش سوخته ، سر بر نيزه
تشنه مى سوزيم با مشك ، درين خونين دشت
آى دوزخ سفران ! گاه سفر آمده است
سر بدزديد كه هفتاد و دو سر، آمده است (330)
سر بدزديد كه هفتاد و دو تيغ ، آمده است
چرك زخميد ـ كه كوفه ست ، سرازير شده !
ننگ محضيد، ندانم ز كدامين ايليد؟!
سرِ برگشت نداريم ، نداريم اى قوم !
خيمه در خيمه اگر سوخته شد، باكى نيست
سجدهْ بيمار، نه بيمار! شراب آلوده ست !
زهر باد آن آب كز دست شما نوشد كس
كاروان با سرِ رهبر برود، نيست شگفت
برنمى گرديم زين دشت ، مگر بر نيزه !
دست مى كاريم ، تا مرد برويد زين دشت
سر بدزديد كه هفتاد و دو سر، آمده است (330)
سر بدزديد كه هفتاد و دو سر، آمده است (330)