خونت
با خونبهاى حقيقت
در يك طراز اِستاد
و عزمتِ ضامن دوام جهان شد
كه جهان با دروغ مى پاشد ـ
و خون تو، امضاء (راستى)است .
تو را بايد در راستى ديد
O
و در گياه
هنگامى كه مى رويد
در آب
وقتى مى نوشاند
در سنگ
چون ايستادگى است .
در شمشير
آن زمان كه مى شكافد
و در شير
كه مى خروشد
در شفق كه گلگون است
در فلق كه خنده خون است
در خواستن
برخاستن
تو را بايد در شقايق ديد
در گل بوييد
تو را بايد از خورشيد خواست
در سحر جست
از شب شكوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشيد
در خوشه ها چيد
تو را بايد تنها در خدا ديد
هر كس ، هرگاه دست خويش
از گريبان حفيقت بيرون آورد
خون تو از سر انگشتانش تراواست
ابديّت ، آينه اى است :
پيش روى قامت رساى تو در عزم
آفتاب ، لايق نيست
و گرنه مى گفتم
جرقّه نگاه توست .
تو تنهاتر از شجاعت
O
در گوشه روشن وجدان تاريخ