و بت (ما و منى)را، سدّ راه طلب مى بيند كه بايد بر روى او شمشير آخت :
امـيـر عـلى مصدّق در ميان : (خون)و (چشم)و (منِ خودش) ، يك رابطه خويشاوندى برقرار مـى كـنـد كـه هر سه ، در يك مورد با هم خصلت مشترك دارند، و آن : (سخاوتمندانه)اشك ريختن است ، آن هم در راه شهيدى كه بايد در حريم او، احرام (شهادت)و (بلا) بست :
عـبـدالحـميد يعقوبيان ، از (گنبد) به عنوان يك (نماد مقدّس)سود مى جويد و پرسشى را درباره (شهادت)مطرح مى كند كه خاطرش از ديرباز با آن درگير است :
و از اين كه در حصار (دنيا) گرفتار آمده است ، مى نالد:
و با آرزوى بازگشت به (خودىِ خود) كه متاءثّر از داغ عاشورا است . آينده روشنى را به تصوير مى كشد:
همايون عليدوستى ، تصوير بديعى از (انتشار زخم گُلگون)شهيد كربلا در (رگْ رگ زمين)به دست مى دهد و (فرياد سرخ شيعه)را مديون (او) مى بيند و راز (شهادت)را در پيكر صد پاره او، جستجو مى كند:
عليرضا مقامى ، از (اذان سرخى)مى گويد كه از (گلوهاى بريده)برخاست و بر (بام سـپـيـده)مـنـتـشـر شـد، و بـراى تـبـيـيـن حـادثـه شـگـرف (شهادت)به بيت عارفانه اى تمثيل مى كند: