مـثـلاً اگـر در شـعر خود امام حسين (ع) را به عنوان (اسوه آزادگى)معرّفى كرده باشيد، چون (آزادگى)در شمار مفاهيم (معنوى)است و نمى توان آن را ديد و لمس كرد، مخاطب شعر نـمـى تـوانـد تـصـوير درستى از آن را در ذهن خود مجسّم كند، ولى اگر بگوييم ، حسين : فـريـادى بـود كـه در حـنـجـره اصـحـاب وفـادارش گـل كـرد، (فـريـاد) چـون از مـقـولات (شـنـيـدنـى)اسـت ، قـابـل (درك)اسـت و (حـنـجـره)و (اصـحـاب)و (گـل كـردن)نـيـز از اجزاء (ملموس)جمله گـفـتـارى مـا اسـت و مخاطب ، برقرارى رابطه با اين جمله ، با هيچ مشكلى رو به رو نمى شود.
على موسوى گرمارودى در (مثنوى عاشورايى)خود، قمر بنى هاشم حضرت عبّاس (ع) را بـه (سـرو بـلنـد بـاغ ايمان)و (قمرى شاخسار احسان)همانند و (دست)او را به (شاخ درخت با وفايى)و (جانى)را كه به راه دوست داده است به (ميوه باغ كبريايى)تشبيه كـرده اسـت ، چـرا كـه مـقـوله هـاى (ايمان) ، (احسان) ، (باوفايى)و (كبريايى)در شمار مقولات (حسّى)و (عينى)نيستند و شاعر براى (ملموس)كردن آنها از ابزارى عينى همانند:
(شاخ) ، (درخت) ، (سرو)، (باغ) ، (قمرى) ، (شاخسار) و (ميوه)استفاده كرده است :
و در نـشـان دادن زبـونىِ (مرگ)و پوچىِ (دشمن)در برابر عظمت حسينى ، از همين ابزار (حسّى)سود مى جويد:
مرگ در پنجه تو زبون تر از مگسى ست كه كودكان به شيطنت در مشت مى گيرند و يزيد، بهانه اى دستمال كثيفى كه خلط ستم را در آن تُف كردى و در زباله تاريخ افكندى يزيد، كلمه نبود دروغ بود زالويى درشت كه اكسيژن هوا را مى مكيد.(257) سعيد بيابانكى در غزل عاشورايى (اسب هاى بى ركاب) ، تصوير زبيا و (ملموسى)از شهداى كربلا به دست مى دهد و با بيان (عينى)و (روايى)خود گوشه هايى از صحنه پر شور عاشورا را به مدد (تصوير) حكايت مى كند: