شکوه شعر عاشورا در زبان فارسی

علی اکبر مجاهدی؛ تهیه کننده: مرکز تحقیقات اسلامی سپاه

نسخه متنی -صفحه : 151/ 81
نمايش فراداده

مـثـلاً اگـر در شـعر خود امام حسين (ع) را به عنوان (اسوه آزادگى)معرّفى كرده باشيد، چون (آزادگى)در شمار مفاهيم (معنوى)است و نمى توان آن را ديد و لمس كرد، مخاطب شعر نـمـى تـوانـد تـصـوير درستى از آن را در ذهن خود مجسّم كند، ولى اگر بگوييم ، حسين : فـريـادى بـود كـه در حـنـجـره اصـحـاب وفـادارش گـل كـرد، (فـريـاد) چـون از مـقـولات (شـنـيـدنـى)اسـت ، قـابـل (درك)اسـت و (حـنـجـره)و (اصـحـاب)و (گـل كـردن)نـيـز از اجزاء (ملموس)جمله گـفـتـارى مـا اسـت و مخاطب ، برقرارى رابطه با اين جمله ، با هيچ مشكلى رو به رو نمى شود.

على موسوى گرمارودى در (مثنوى عاشورايى)خود، قمر بنى هاشم حضرت عبّاس (ع) را بـه (سـرو بـلنـد بـاغ ايمان)و (قمرى شاخسار احسان)همانند و (دست)او را به (شاخ درخت با وفايى)و (جانى)را كه به راه دوست داده است به (ميوه باغ كبريايى)تشبيه كـرده اسـت ، چـرا كـه مـقـوله هـاى (ايمان) ، (احسان) ، (باوفايى)و (كبريايى)در شمار مقولات (حسّى)و (عينى)نيستند و شاعر براى (ملموس)كردن آنها از ابزارى عينى همانند:

(شاخ) ، (درخت) ، (سرو)، (باغ) ، (قمرى) ، (شاخسار) و (ميوه)استفاده كرده است :


  • اى سروِ بلند باغ ايمان ! دستى كه ز خويش وانهادى آن ، شاخ درخت باوفايى ست وين ، ميوه باغ كبريايى ست (256)

  • وى قُمرى شاخسار احسان ! جانى كه به راه دوست دادى وين ، ميوه باغ كبريايى ست (256) وين ، ميوه باغ كبريايى ست (256)

و در نـشـان دادن زبـونىِ (مرگ)و پوچىِ (دشمن)در برابر عظمت حسينى ، از همين ابزار (حسّى)سود مى جويد:

مرگ در پنجه تو زبون تر از مگسى ست كه كودكان به شيطنت در مشت مى گيرند و يزيد، بهانه اى دستمال كثيفى كه خلط ستم را در آن تُف كردى و در زباله تاريخ افكندى يزيد، كلمه نبود دروغ بود زالويى درشت كه اكسيژن هوا را مى مكيد.(257) سعيد بيابانكى در غزل عاشورايى (اسب هاى بى ركاب) ، تصوير زبيا و (ملموسى)از شهداى كربلا به دست مى دهد و با بيان (عينى)و (روايى)خود گوشه هايى از صحنه پر شور عاشورا را به مدد (تصوير) حكايت مى كند:


  • پرده برمى دارد امشب آفتاب ، از نيزه ها مى شناسى اين همه خورشيد خون آلود را كهكشان ست اين بيابان ، چون كه امشب مى دمد ريگْ ريگش هم گواهى مى دهد روز حساب يال هاى سرخ و، تن هايى به خون غلتيده است آرزوى آب هم اينجا، عطش نوشيدن ست باز هم جارى است امشب ، رودْ رود از سينه ها گر چه اينجا موجْ موج تشنگى ها، جارى ست مى تراود چشمهْ چشمه شعر ناب از نيزه ها(258)

  • مى دمد يك آسمان خورشيد ناب از نيزه ها آه اى خورشيد زخمى ! رخ متاب از نيزه ها ماهتاب از خيمه ها و، آفتاب از نيزه ها كاين بيابان ، خورده زخم بيحساب از نيزه ها يادگار اسب هاى بى ركاب ، از نيزه ها خواهد آمد اَلعطش ها را جواب از نيزه ها! بس كه مى آيد صداى : آبْ آب از نيزه ها مى تراود چشمهْ چشمه شعر ناب از نيزه ها(258) مى تراود چشمهْ چشمه شعر ناب از نيزه ها(258)