حماسه حسینی جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حماسه حسینی - جلد 2

مرتضی مطهری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


عمر سعد مي دانست كه اين هم نزد عبيدالله زياد مقامي دارد ( هم سنخ اند ، هر چه كه شقي تر و قسي القلب تر بودند مقربتر بودند . ) گفت تو هم فرمانده پياده باش . فرمان ، خيلي شديد بود ، اين بود كه به مجرد رسيدن نامه من ، بر حسين سخت بگير .

حسين بايد يكي از اين دو امر را بپذيرد ، يا تسليم بلاشرط و يا جنگيدن و كشته شدن ، سوم ندارد . نوشته اند نزديك غروب تاسوعاست ، حسين بن علي در بيرون يكي از خيمه ها نشسته است در حالي كه زانوها را بلند كرده و دستها را روي زانو گذاشته است و سر را روي دستها ، و خوابش برده است . در همين حال عمر سعد تا اين فرمان را خواند و تصميم گرفت ، فرياد كشيد : يا خيل الله ! اركبي و بالجنه ابشري ( مغالطه و حقه بازي و رياكاري را ببينيد ! ) لشكر خدا سوار شويد ! من شما را به بهشت بشارت مي دهم . نوشته اند اين سي هزار لشكر در حالي كه دور تا دور خيمه هاي حسين را گرفته بودند ، مثل دريايي كه به خروش آيد به خروش و جنبش آمد، طوفان كرد . يك مرتبه صداي فرياد اسبها ، انسانها و بهم خوردن اسلحه ها در صحرا پيچيد . زينب سلام الله عليها در داخل يكي از خيمه هاست ، ظاهرا دارد زين العابدين را پرستاري مي كند . صدا را از بيرون شنيد . فورا بيرون آمد ديد لشكر دشمن است كه دارد حلقه محاصره را تنگتر مي كند.

آمد دست زد به شانه اباعبدالله ، برادر ! بلندشو ، نمي بيني ؟ نمي شنوي ؟ ببين چه خبر است . حسين سر را بلند مي كند و بدون اينكه توجهي به اين لشكر بكند ، مي گويد من الان در عالم رويا جدم را ديدم ، به من بشارت و نويد داد ، گفت حسينم تو عن قريب به من ملحق مي شوي . خدا مي داند در اين حال در دل زينب سلام الله عليها چه گذشت . شب عاشورا است . شبي است كه ما اگر درست به احوال شهيدان كربلا دقت كنيم ، از طرفي وقتي آن حماسه را مي بينيم ، روحمان به هيجان مي آيد ،قلبمان تكان مي خورد ، و از طرف ديگر متاثر مي شويم . دلايلي در كار است كه به اندازه اي كه در شب عاشورا بر زينب سلام الله عليها سخت گذشت ، بر هيچكس سخت نگذشت ، و باز به اندازه اي كه در اين شب به ايشان سخت گذشت ، در هيچ موقع ديگري نگذشت ، چون در روز عاشورا مثل اينكه وضع روحي زينب خيلي قوي بود ، و با جريانهايي ، قويتر و نيرومندتر شد . دو حادثه در اين شب پيش آمده كه زينب را خيلي منقلب كرده است . يكي در عصر تاسوعاست و ديگر در شب عاشورا . در اين شب اباعبدالله برنامه خيلي مفصلي دارد .

يكي از برنامه ها اينست كه به كمك اصحابش اسلحه را براي فردا آماده مي كنند . مردي است به نام جون ( يا هون ) ، آزاد شده ابوذر غفاري است . متخصص در كار اسلحه سازي بود . خيمه اي به سلاحها اختصاص داشت ، و اين مرد در آن خيمه مشغول آماده كردن سلاحها بود .

اباعبدالله آمده بود از او سركشي بكند . اتفاقا اين خيمه مجاور است با خيمه زين العابدين كه بيمار بودند و زينب سلام الله عليها از او پرستاري مي كرد . اين دو خيمه نزديك يكديگر است و اباعبدالله دستور داده بود چادرها را در آنشب نزديك به همديگر بر پا كنند ، به طوري كه طنابها داخل يكديگر بود ، به دليلي كه بعد عرض مي كنم . راوي اين حديث ، زين العابدين است ، مي گويد : عمه ام زينب مشغول پرستاري بود . پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه مي كرد ببيند اين مرد اسلحه ساز چه مي كند .

من يكوقت ديدم پدرم دارد با خودش شعري را زمزمه مي كند ، دو سه بار هم تكرار كرد :

يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل و صاحب و طالب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الي الجليل ( 1 ) اي روزگار ! تو چقدر پستي ! چگونه دوستان را از انسان مي گيرد ! بلكه ، روزگار چنين است ولي امر به دست روزگار نيست ، امر به دست خداست ، ما راضي به رضاي الهي هستيم ، ما آنچه را مي خواهيم كه خدا براي ما بخواهد . زين العابدين مي گويد : من مي شنوم ، عمه ام زينب هم مي شنود .

سكوت معني دار و مرموزي ميان من و عمه ام برقرار شده است . دل مرا عقده گرفته است ، به خاطر عمه ام زينب نمي گريم ، عمه ام زينب دلش پر از عقده است ، به خاطر اينكه من بيمارم نمي گريد . هر دو در مقابل اين هجوم گريه مقاومت مي كنيم . ولي آخر زينب يكمرتبه

1 - لهوف ص . 33

/ 95