بیشترلیست موضوعات مقدمه بخش چهارم عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني جلسه اول عوامل موثر در نهضت حسيني جلسه دوم ارزش هر يك از عوامل جلسه سوم شرايط امر به معروف و نهي از منكر جلسه چهارم مراحل و اقسام امر به معروف و نهي از منكر جلسه پنجم ارزش امر به معروف و نهي از منكر از نظر علماي اسلام جلسه ششم كارنامه ما در امر به معروف و نهي از منكر جلسه هفتم تاثير امر به معروف و نهي از منكر اهل بيت امام پس از حادثه كربلا بخش پنجم شعارهاي عاشورا بخش ششم تحليل واقعه عاشورا بخش هفتم ماهيت قيام حسيني توضیحاتافزودن یادداشت جدید آن ديگري كه مي شنود ، مي فهمد ، شما فقط ناقلي هستيد ، نقل مي كنيد . و باز بسا هست كه شما چيزي مي فهميد ولي آن كسي كه بعد ، شما براي او نقل مي كنيد ، بهتر از شما مي فهمد . مقصود اينست كه سخنان مرا برسانيد به نسلهاي آينده كه معناي سخن مرا از شما بهتر مي فهمند . علي ( ع ) فرمود : آينده مرا بهتر خواهد شناخت . پيغمبر ( ص ) هم فرمود در آينده معاني سخن مرا بهتر از مردم حاضر درك خواهند كرد.اينست معناي اينكه ارزش يك چيز در زمان خودش آنچنانكه بايد ، درك نمي شود ، بايد زمان بگذرد ، بعدها آيندگان تدريجا ارزش يك شخص ، ارزش كتاب يا سخن يك شخص ، ارزش عمل يك شخص را بهتر درك مي كنند." اقبال لاهوري " شعري دارد كه گويي ترجمه جمله مولاي علي ( ع ) است . حضرت مي فرمايد : غدا تعرفونني فردا مرا خواهيد شناخت ( اين را روزي مي گويد كه دارد از دنيا مي رود ) ، بعد از مرگ من مرا خواهيد شناخت .اقبال مي گويد : " اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " مقصودش از شاعر ، نه هر كسي است كه چند كلمه سرهم بكند ، بلكه مقصود ، كسي است كه پيامي دارد ، مثل خود اقبال كه شاعري است كه فكري دارد ، انديشه اي د ارد ، پيامي دارد ، يا مولوي و حافظ كه شعرايي هستند كه انديشه و پيامي دارند ، گواينكه پيام بعضي از اينها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست درك نمي كنند ، مثل حافظ كه هنوز وقتي كه در اطراف او مطلب مي نويسند ، هزار جور چرند مي نويسند الا آن پيامي كه خود حافظ دارد . " اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " . بسياري از انديشمندان ، تولدشان بعد از مرگشان است . يعني اينگونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پيدا نكرده اند . " جبران خليل جبران " يك نويسنده درجه اول عرب زبان است ، و از عربهاي مسيحي است كه تولدش در لبنان بوده ولي پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بيشتر در آمريكا بوده . او عربي و انگليسي نويس و همچنين نقاش است و مخصوصا در عربي ، از آن شيرين قلمهاي درجه اول است . با اينكه مسيحي است ، از شيفتگان علي بن ابي طالب ( ع ) است . در ميان عربهاي مسيحي ، شيفته علي ما زياد داريم . يكي از آنها " ميكائيل نعيمه " است . يكي ديگر ، " جرج جرداق " است كه در چند سال پيش كتابي نوشت به نام " علي بن ابي طالب صوت العداله الانسانيه " كه اول در يك جلد بود ،بعد خودش آن را تفصيل داد و در پنج شش جلد چاپ شد ، و از بهترين كتابهايي است كه راجع به حضرت امير ( ع ) نوشته شده است . جبران خليل مي گويد : من نمي دانم چه رازي است كه افرادي پيش از زمان خودشان متولد مي شوند ، و علي از كساني است كه پيش از زمان خودش متولد شده است . مي خواهد بگويد علي براي زمان خودش خيلي زياد بود . آن زمان ، زمان علي نبود . ولي حقيقت بهتر ، همان است كه خود علي ( ع ) فرموده است كه اصلا اينگونه اشخاص در هر زماني متولد بشوند ، پيش از زمان خودشان متولد شده اند . علي ( ع ) اگر امروز هم متولد شده بود ، پيش از زمان خودش بود . يعني آنقدر بزرگند كه زمان خودشان ، هر زماني باشد ، گنجايش اين را كه بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفي كند ، ندارد . بايد مدتها بگذرد ، بعد از مرگشان بار ديگر بازيابي و بازشناسي شوند و به اصطلاح امروز ، تولد جديد پيدا كنند . براي اين موضوع عرض كردم كه مثالهاي زيادي هست . در ميان همه طبقات همينطور است .همين حافظ كه مثالش را ذكر كردم ، آيا در زمان خودش ، همين شهرتي را كه در زمان ما دارد ، داشت ؟ نه . در زمان خودش كسي ديوانش را هم جمع نكرد . خودش هم به خاطر روح عرفاني خاصي كه داشت ، با اينكه به او مي گفتند ، علاقه اي به جمع آوري آن نداشت .حافظ يك مرد عالم است ، يعني اول يك عالم است ، دوم يك شاعر ، و از اين جهت با سعدي يا فردوسي فرق مي كند . اينها شاعر هستند و مثلا سي چهل هزار بيت شعر گفته اند ، كارشان شاعري بوده . حافظ كارش شاعري نبوده ، يك مرد عالم و مدرس و محقق بوده است .بعد از مرگش ، رفيقش كه ديوانش را جمع كرده ، اهم آن كتابهايي را كه او تدريس مي كرده ذكر نموده است . مفسر و حافظ قرآن بوده ، تفسير قرآن مي گفته ، كارش اين بوده . خودش هم در يك جا مي گويد : زحافظان جهان كس چوبنده جمع نكرد لطائف حكمي با نكات قرآني در جاي ديگر مي گويد : نديدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآني كه اندر سينه داري و نيز در جاي ديگر مي گويد : عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ قرآن زبر بخواني با چارده روايت يعني نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده ، بلكه آن را با قرائتهاي هفتگانه مي خواند واز حفظ بوده است كه اين آيه را عاصم اينجور قرائت كرده ، كسائي اينطور قرائت كرده و . . . " ملا صدراي شيرازي " كه امروز تازه بعد از حدود سيصد و پنجاه سال كه از مرگش مي گذرد ( مرگش در سال 1050 هجري قمري بوده و الان 1398 است ) دارد شناخته مي شود، تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلا در حوزه هاي علميه هم كتابهايش تدريس نمي شود . فقط يك عده شاگرد داشت . كم كم كه حكماي بعد از او آمدند ، به ارزش افكارش پي بردند و افكار او به تدريج افكار امثال بوعلي را عقب زد و پيش افتاد .دنياي مغرب زمين هم تازه اكنون دارد با افكار اين مرد آشنا مي شود . اين ، معناي اينست كه اشخاص خيلي بزرگ ، افرادي هستند كه در زمان خودشان موجي ، جنجالي آنچنانكه شايسته خود آنهاست ، ايجاد نمي كنند ، ولي در زمانهاي بعد تدريجا مثل گنجي كه از زير خاك بيرون بيايد، بيرون مي آيند و شناخته مي شوند . مثال ديگر " سيد جمال " است . الان در جهان لااقل هفته اي يك مقاله درباره سيد جمال الدين اسد آبادي نوشته مي شود . كشورهاي اسلامي هم به او افتخار مي كنند . ايرانيها مي گويند سيد جمال مال ماست ، افغانيها مي گويند مال ماست ، تركها مي گويند مال ماست چون در تركيه مرده است . آخرش افغانها پيروز شدند ، رفتند استخوانهاي سيد جمال را از تركيه به افغانستان بردند ، در صورتي كه سيد جمال خودش را نه به ايران مي بست ، نه به افغان ، نه به ترك و نه به عرب ( البته ظاهرا ايراني بوده ) ، نه به مصر مي بست و نه به جاي ديگر . مصريها افتخار مي كنند كه بله ، سيد جمال آمد به كشور ما و قدرش را شناختند و در اينجا بود كه علمايي مثل " محمد عبده " به او گرايش پيدا كردند و او توانست يك حزب تشكيل بدهد و اصل اوج گرفتن سيد جمال ، از اينجا بود ، پس ما از همه به سيد جمال نزديكتر هستيم . ولي در زمان خودش به هر كجا كه مي رفت ، او را طرد مي كردند .به ايران خود ما كه آمد ، با چه وضع نكبت باري او را تبعيد كردند ! مدتها در حضرت عبدالعظيم متحصن بود . در زمستان خيلي سردي كه برف بسيار سنگيني هم آمده بود ، ريختند و او را از بست خارج كردند ، سوار قاطر كردند و مثل جدش زين العابدين ، پاهايش را به شكم قاطر بستندو در آن هواي سرد ، او را از طريق غرب ايران ( همدان و كرمانشاه ) از مرز خارج كردند . حتي يك نفر هم چيزي نگفت . حالا هر كسي افتخار مي كند . كه من درباره سيد جمال مقاله اي خواندم . سيد جمال در زمان خودش شناخته نشد . البته در مصر عده اي روشنفكر دورش را گرفتندولي بعد انگليسيها او را تبعيد كردند . مدتها در هند و مدتها در نجف بود . اصلا چهار سال ابتداي حيات علمي اين مرد در نجف بوده است . فرهنگ سيد جمال ، فرهنگ اسلامي است ( و اهميت او هم به همين است ) يعني تحصيلات عاليه اش ، تحصيلات عاليه اسلامي است در نجف در درس استاد الفقها شيخ مرتضي انصاري كه در زهد و تقوي و علم و تحقيق ، مرد فوق العاده اي بوده شركت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ ديگري به نام آخوند ملاحسينقلي همداني خوانده است . كم كم اصلا آن محيط را كه در آنوقت تعلق به عثماني داشت ، تحمل نمي كرد و استادانش به او گفتند بهتر اينست كه تو مهاجرت كني و بروي دنبال ايده هايي كه داري . الان كه حساب مي كنم ، مي بينم نهضتهايي كه يكي بعد از ديگري در جهان اسلام پيدا شد ، مرهون زحمات او بود . ( بعضي از قسمتهاي اين مطلب ، هنوز درست رسيدگي نشده است . ) يعني تخمهايي كه او كاشت ،يكي از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد ، ولي بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند . نهضتهايي كه بعد در مصر شد ، نهضتهايي كه در هند شد ، نهضت مشروطيت و حتي نهضت تنباكو در ايران ، از ثمرات تلاشهاي اوست . و از جمله مطالبي كه در شرح حال او ننوشته اند ، اينست كه نهضت استقلال عراق كه بعد از مشروطيت روي داد ، مديون اوست ، چون اكنون ما در تاريخ كشف مي كنيم كه كساني كه اين نهضت را رهبري مي كرده اند ، از دوستان سيد جمال بوده اند . اينست كه مي گوئيم مردان خيلي بزرگ ، هر مقدار هم كه در زمانشان شناخته بشوند ، شناخته نمي شوند .در زمانهاي بعد ، بهتر شناخته مي شوند و ارزششان بهتر درك مي شود . و همچنين است حوادث و وقايع . ابعاد حوادث و وقايع نيز در زمان خودش ، آنچنان كه هست ، تشخيص داده نمي شود . بسا هست كه يك حادثه ، كوچك تلقي مي شود ، ولي بعد از مدتي تدريجا ابعاد و عمق و لايه هاي اين حادثه ، عظمت و اهميت اين حادثه ، بهتر شناخته مي شود . حادثه عاشورا از جمله اين حوادث است ، در رديف اينكه شخص مي ميرد ، بعد از مرگش شناخته مي شود ، يا اثري خلق مي شود ، بعد از سالها ، ارزش آن شناخته مي شود . حادثه اجتماعي هم كه رخ مي دهد ، بعدها ماهيت آن درست شناخته مي شودو ارزش آن درك مي گردد . در مورد بعضي از حوادث ، شايد هزار سال بايد بگذرد تا ماهيت آنها ، درست آنچنانكه هست ، شناخته شود . و باز حادثه عاشورا از اينگونه حوادث است . جمله اي از امام حسين ( ع ) هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارها تكرار كرده ام ،ولي به معني و عمق آن ، خيلي فكر نكرده بودم . اين جمله در آن وصيتنامه معروفي است كه امام به برادرشان محمد ابن حنفيه مي نويسند . محمد ابن حنفيه بيمار بود به طوري كه دستهايش فلج شده بود و لهذا از شركت در جهاد معذور بود . ظاهرا وقتي كه حضرت مي خواستنداز مدينه خارج شوند ، وصيتنامه اي نوشتند و تحويل او دادند . البته اين وصيتنامه نه به معناي وصيتنامه اي است كه ما مي گوئيم ، بلكه به معناي سفارشنامه است به معناي اينكه وضع خودش را روشن مي كند كه حركت و قيام من چيست و هدفش چيست .ابتدا فرمود : اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي اتهاماتي را كه مي دانست بعدها به او مي زنند ، رد كرد . خواهند گفت حسين دلش مقام مي خواست ، دلش نعمتهاي دنيا مي خواست ، حسين يك آدم مفسد و اخلالگر بود ، حسين يك آدم ستمگر بود . دنيا بداند كه حسين جز اصلاح امت ، هدفي نداشت ، من يك مصلحم . بعد فرمود : اريد ان آمر بالمعروف ، و انهي عن المنكر ، و اسير بسيره جدي و ابي هدف من ، يكي امر به معروف و نهي از منكر است و ديگر اينكه سير كنم ، سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم را . اين جمله دوم ، خيلي بايد شكافته شود .اين جمله در آن تاريخ ، معني و مفهوم خاصي داشته است . چرا امام حسين بعد كه فرمود مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم ، اضافه كرد مي خواهم سير كنم به سيره جدم و پدرم ؟ ممكن است كسي بگويد همان گفتن امر به معروف و نهي از منكر كافي بود مگر سيره جد و پدرش ، غير از امر به معروف و نهي از منكر بود ؟ جواب اينست كه اتفاقا بله . ابتدا بايد به يك تاريخچه اشاره بكنم و بعد اين مطلب را شرح بدهم . مي دانيم عمر وقتي كه ضربت خورد و خودش احساس كرد كه رفتني است ، براي بعد از خودش ، در واقع بدعتي به وجود آورد ، يعني كاري كرد كه نه پيغمبر كرده بود و نه حتي ابوبكر ، نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند ، مطلب ديگري است ) خلافت را به شخص معيني كه پيغمبر در زمان خودش معرفي و تعيين كرده بود يعني علي ( ع ) واگذار كرد ،و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مي گويند - كه پيغمبر كسي را تعيين نكرد بلكه امت بايد خودشان كسي را انتخاب كنند و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شوراي امت واگذار كردند - عمل كرد ، و همچنين نه كاري را كه ابوبكر كرد ، انجام داد ، چون ابوبكر وقتي مي خواست بميرد ، براي بعد از خود ، شخصي معيني را تعيين كرد كه خود عمر بود . كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور در مي آيد ، نه با عقيده اهل تسنن . كار عمر نه با عقيده شيعه جور در مي آيد ، نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهره هاي درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد، ولي شورايي نه به صورت به اصطلاح دموكراسي ، بلكه به صورت آريستوكراسي ، يعني يك شوراي نخبگان كه نخبه ها را هم خودش انتخاب كرد : علي عليه السلام ( چون علي را كه نمي شد كنار زد ) ، عثمان ، طلحه ، زبير ، سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت ، در ميان صحابه پيغمبر ، از اينها متشخصتر نبود.بعد خودش گفت تعداد افراد اين شورا جفت است ( معمولا مي بينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مي دهند كه وقتي راي گرفتند ، تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه يك باشد ، آن طرف برنده است . ) ، اگر سه نفري يك راي را انتخاب كردند و سه نفر ديگر راي ديگر را ، هر طرف كه عثمان بود ، آن طرف برنده است . خوب ، اگر شورا است ، تو چرا براي مردم تكليف معين مي كني ؟ ! شورا طوري تركيب شده بود كه عمر خودش هم مي دانست كه بالاخره خلافت به عثمان مي رسد ،چون علي ( ع ) قطعا راي سه به علاوه يك نداشت . حداكثر اين بود كه علي سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود ، زيرا عثمان رقيبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر ، علي ( ع ) يا دو نفر داشت : خودش بود و زبير ( چون زبير آنوقت با علي بود ) ، و يا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف ، طرف علي را مي گرفت ، حداكثر سه نفر داشت . اينست كه علي ( ع ) در " نهج البلاغه " مي فرمايد : فصغا رجل منهم لضغنه ، و مال الاخر لصهره ( 1 ) فلان شخص به دليل كينه اي كه با من داشت، از حق منحرف شد ، و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه قوم و خويشي و وصلت كاري خودش ، رايش را به آن طرف داد . خود عمر هم اينها را پيش بيني مي كرد . به هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت من رايم را دادمبه علي ، طلحه گفت من رايم را دادم به عثمان ، سعد هم كنار رفت ، كار دست عبدالرحمن بن عوف باقي ماند ، به هر طرف كه راي مي داد ، او انتخاب مي شد . عبدالرحمن مي خواست خودش را بي طرف نگه دارد .عمر گفت اينها بايد سه روز در اتاقي محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكي بكنند . جز براي نماز و حوائج ضروري حق ندارند بيرون بيايند . ( اين هم يك زوري بود كه عمر گفت ) بعد يك عده مسلح فرستاد كه اگر اينها تصميم نگرفتند ، شما حق كشتنشان را داريد.خيلي عجيب است ! بعد از سه روز اينها آمدند بيرون ، تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه شد . بني اميه از تيپ عثمان بودند و بني هاشم و نيكان صحابه پيامبر همچون ابوذر و عمار كه زياد هم بودند ، طرفدار علي ( ع ) . اينان شور و هيجان داشتند كه بلكه قضيه به نفع علي ( ع ) تمام شود . ولي حضرت قبل از اين خودش به طور خصوصي به افراد مي گفت كه