حماسه حسینی جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حماسه حسینی - جلد 2

مرتضی مطهری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


آن ديگري كه مي شنود ، مي فهمد ، شما فقط ناقلي هستيد ، نقل مي كنيد . و باز بسا هست كه شما چيزي مي فهميد ولي آن كسي كه بعد ، شما براي او نقل مي كنيد ، بهتر از شما مي فهمد . مقصود اينست كه سخنان مرا برسانيد به نسلهاي آينده كه معناي سخن مرا از شما بهتر مي فهمند . علي ( ع ) فرمود : آينده مرا بهتر خواهد شناخت . پيغمبر ( ص ) هم فرمود در آينده معاني سخن مرا بهتر از مردم حاضر درك خواهند كرد.

اينست معناي اينكه ارزش يك چيز در زمان خودش آنچنانكه بايد ، درك نمي شود ، بايد زمان بگذرد ، بعدها آيندگان تدريجا ارزش يك شخص ، ارزش كتاب يا سخن يك شخص ، ارزش عمل يك شخص را بهتر درك مي كنند.

" اقبال لاهوري " شعري دارد كه گويي ترجمه جمله مولاي علي ( ع ) است . حضرت مي فرمايد : غدا تعرفونني فردا مرا خواهيد شناخت ( اين را روزي مي گويد كه دارد از دنيا مي رود ) ، بعد از مرگ من مرا خواهيد شناخت .

اقبال مي گويد : " اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " مقصودش از شاعر ، نه هر كسي است كه چند كلمه سرهم بكند ، بلكه مقصود ، كسي است كه پيامي دارد ، مثل خود اقبال كه شاعري است كه فكري دارد ، انديشه اي د ارد ، پيامي دارد ، يا مولوي و حافظ كه شعرايي هستند كه انديشه و پيامي دارند ، گواينكه پيام بعضي از اينها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست درك نمي كنند ، مثل حافظ كه هنوز وقتي كه در اطراف او مطلب مي نويسند ، هزار جور چرند مي نويسند الا آن پيامي كه خود حافظ دارد . " اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " . بسياري از انديشمندان ، تولدشان بعد از مرگشان است . يعني اينگونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پيدا نكرده اند . " جبران خليل جبران " يك نويسنده درجه اول عرب زبان است ، و از عربهاي مسيحي است كه تولدش در لبنان بوده ولي پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بيشتر در آمريكا بوده . او عربي و انگليسي نويس و همچنين نقاش است و مخصوصا در عربي ، از آن شيرين قلمهاي درجه اول است . با اينكه مسيحي است ، از شيفتگان علي بن ابي طالب ( ع ) است . در ميان عربهاي مسيحي ، شيفته علي ما زياد داريم . يكي از آنها " ميكائيل نعيمه " است . يكي ديگر ، " جرج جرداق " است كه در چند سال پيش كتابي نوشت به نام " علي بن ابي طالب صوت العداله الانسانيه " كه اول در يك جلد بود ،بعد خودش آن را تفصيل داد و در پنج شش جلد چاپ شد ، و از بهترين كتابهايي است كه راجع به حضرت امير ( ع ) نوشته شده است . جبران خليل مي گويد : من نمي دانم چه رازي است كه افرادي پيش از زمان خودشان متولد مي شوند ، و علي از كساني است كه پيش از زمان خودش متولد شده است . مي خواهد بگويد علي براي زمان خودش خيلي زياد بود . آن زمان ، زمان علي نبود . ولي حقيقت بهتر ، همان است كه خود علي ( ع ) فرموده است كه اصلا اينگونه اشخاص در هر زماني متولد بشوند ، پيش از زمان خودشان متولد شده اند . علي ( ع ) اگر امروز هم متولد شده بود ، پيش از زمان خودش بود . يعني آنقدر بزرگند كه زمان خودشان ، هر زماني باشد ، گنجايش اين را كه بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفي كند ، ندارد . بايد مدتها بگذرد ، بعد از مرگشان بار ديگر بازيابي و بازشناسي شوند و به اصطلاح امروز ، تولد جديد پيدا كنند . براي اين موضوع عرض كردم كه مثالهاي زيادي هست . در ميان همه طبقات همينطور است .

همين حافظ كه مثالش را ذكر كردم ، آيا در زمان خودش ، همين شهرتي را كه در زمان ما دارد ، داشت ؟ نه . در زمان خودش كسي ديوانش را هم جمع نكرد . خودش هم به خاطر روح عرفاني خاصي كه داشت ، با اينكه به او مي گفتند ، علاقه اي به جمع آوري آن نداشت .

حافظ يك مرد عالم است ، يعني اول يك عالم است ، دوم يك شاعر ، و از اين جهت با سعدي يا فردوسي فرق مي كند . اينها شاعر هستند و مثلا سي چهل هزار بيت شعر گفته اند ، كارشان شاعري بوده . حافظ كارش شاعري نبوده ، يك مرد عالم و مدرس و محقق بوده است .

بعد از مرگش ، رفيقش كه ديوانش را جمع كرده ، اهم آن كتابهايي را كه او تدريس مي كرده ذكر نموده است . مفسر و حافظ قرآن بوده ، تفسير قرآن مي گفته ، كارش اين بوده . خودش هم در يك جا مي گويد :

زحافظان جهان كس چوبنده جمع نكرد لطائف حكمي با نكات قرآني در جاي ديگر مي گويد :

نديدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآني كه اندر سينه داري و نيز در جاي ديگر مي گويد : عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ قرآن زبر بخواني با چارده روايت يعني نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده ، بلكه آن را با قرائتهاي هفتگانه مي خواند واز حفظ بوده است كه اين آيه را عاصم اينجور قرائت كرده ، كسائي اينطور قرائت كرده و . . . " ملا صدراي شيرازي " كه امروز تازه بعد از حدود سيصد و پنجاه سال كه از مرگش مي گذرد ( مرگش در سال 1050 هجري قمري بوده و الان 1398 است ) دارد شناخته مي شود، تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلا در حوزه هاي علميه هم كتابهايش تدريس نمي شود . فقط يك عده شاگرد داشت . كم كم كه حكماي بعد از او آمدند ، به ارزش افكارش پي بردند و افكار او به تدريج افكار امثال بوعلي را عقب زد و پيش افتاد .

دنياي مغرب زمين هم تازه اكنون دارد با افكار اين مرد آشنا مي شود . اين ، معناي اينست كه اشخاص خيلي بزرگ ، افرادي هستند كه در زمان خودشان موجي ، جنجالي آنچنانكه شايسته خود آنهاست ، ايجاد نمي كنند ، ولي در زمانهاي بعد تدريجا مثل گنجي كه از زير خاك بيرون بيايد، بيرون مي آيند و شناخته مي شوند . مثال ديگر " سيد جمال " است . الان در جهان لااقل هفته اي يك مقاله درباره سيد جمال الدين اسد آبادي نوشته مي شود . كشورهاي اسلامي هم به او افتخار مي كنند . ايرانيها مي گويند سيد جمال مال ماست ، افغانيها مي گويند مال ماست ، تركها مي گويند مال ماست چون در تركيه مرده است . آخرش افغانها پيروز شدند ، رفتند استخوانهاي سيد جمال را از تركيه به افغانستان بردند ، در صورتي كه سيد جمال خودش را نه به ايران مي بست ، نه به افغان ، نه به ترك و نه به عرب ( البته ظاهرا ايراني بوده ) ، نه به مصر مي بست و نه به جاي ديگر . مصريها افتخار مي كنند كه بله ، سيد جمال آمد به كشور ما و قدرش را شناختند و در اينجا بود كه علمايي مثل " محمد عبده " به او گرايش پيدا كردند و او توانست يك حزب تشكيل بدهد و اصل اوج گرفتن سيد جمال ، از اينجا بود ، پس ما از همه به سيد جمال نزديكتر هستيم . ولي در زمان خودش به هر كجا كه مي رفت ، او را طرد مي كردند .

به ايران خود ما كه آمد ، با چه وضع نكبت باري او را تبعيد كردند ! مدتها در حضرت عبدالعظيم متحصن بود . در زمستان خيلي سردي كه برف بسيار سنگيني هم آمده بود ، ريختند و او را از بست خارج كردند ، سوار قاطر كردند و مثل جدش زين العابدين ، پاهايش را به شكم قاطر بستندو در آن هواي سرد ، او را از طريق غرب ايران ( همدان و كرمانشاه ) از مرز خارج كردند . حتي يك نفر هم چيزي نگفت . حالا هر كسي افتخار مي كند . كه من درباره سيد جمال مقاله اي خواندم . سيد جمال در زمان خودش شناخته نشد . البته در مصر عده اي روشنفكر دورش را گرفتندولي بعد انگليسيها او را تبعيد كردند . مدتها در هند و مدتها در نجف بود . اصلا چهار سال ابتداي حيات علمي اين مرد در نجف بوده است . فرهنگ سيد جمال ، فرهنگ اسلامي است ( و اهميت او هم به همين است ) يعني تحصيلات عاليه اش ، تحصيلات عاليه اسلامي است در نجف در درس استاد الفقها شيخ مرتضي انصاري كه در زهد و تقوي و علم و تحقيق ، مرد فوق العاده اي بوده شركت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ ديگري به نام آخوند ملاحسينقلي همداني خوانده است . كم كم اصلا آن محيط را كه در آنوقت تعلق به عثماني داشت ، تحمل نمي كرد و استادانش به او گفتند بهتر اينست كه تو مهاجرت كني و بروي دنبال ايده هايي كه داري . الان كه حساب مي كنم ، مي بينم نهضتهايي كه يكي بعد از ديگري در جهان اسلام پيدا شد ، مرهون زحمات او بود . ( بعضي از قسمتهاي اين مطلب ، هنوز درست رسيدگي نشده است . ) يعني تخمهايي كه او كاشت ،يكي از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد ، ولي بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند . نهضتهايي كه بعد در مصر شد ، نهضتهايي كه در هند شد ، نهضت مشروطيت و حتي نهضت تنباكو در ايران ، از ثمرات تلاشهاي اوست . و از جمله مطالبي كه در شرح حال او ننوشته اند ، اينست كه نهضت استقلال عراق كه بعد از مشروطيت روي داد ، مديون اوست ، چون اكنون ما در تاريخ كشف مي كنيم كه كساني كه اين نهضت را رهبري مي كرده اند ، از دوستان سيد جمال بوده اند . اينست كه مي گوئيم مردان خيلي بزرگ ، هر مقدار هم كه در زمانشان شناخته بشوند ، شناخته نمي شوند .

در زمانهاي بعد ، بهتر شناخته مي شوند و ارزششان بهتر درك مي شود . و همچنين است حوادث و وقايع . ابعاد حوادث و وقايع نيز در زمان خودش ، آنچنان كه هست ، تشخيص داده نمي شود . بسا هست كه يك حادثه ، كوچك تلقي مي شود ، ولي بعد از مدتي تدريجا ابعاد و عمق و لايه هاي اين حادثه ، عظمت و اهميت اين حادثه ، بهتر شناخته مي شود . حادثه عاشورا از جمله اين حوادث است ، در رديف اينكه شخص مي ميرد ، بعد از مرگش شناخته مي شود ، يا اثري خلق مي شود ، بعد از سالها ، ارزش آن شناخته مي شود . حادثه اجتماعي هم كه رخ مي دهد ، بعدها ماهيت آن درست شناخته مي شودو ارزش آن درك مي گردد . در مورد بعضي از حوادث ، شايد هزار سال بايد بگذرد تا ماهيت آنها ، درست آنچنانكه هست ، شناخته شود . و باز حادثه عاشورا از اينگونه حوادث است . جمله اي از امام حسين ( ع ) هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارها تكرار كرده ام ،ولي به معني و عمق آن ، خيلي فكر نكرده بودم . اين جمله در آن وصيتنامه معروفي است كه امام به برادرشان محمد ابن حنفيه مي نويسند . محمد ابن حنفيه بيمار بود به طوري كه دستهايش فلج شده بود و لهذا از شركت در جهاد معذور بود . ظاهرا وقتي كه حضرت مي خواستنداز مدينه خارج شوند ، وصيتنامه اي نوشتند و تحويل او دادند . البته اين وصيتنامه نه به معناي وصيتنامه اي است كه ما مي گوئيم ، بلكه به معناي سفارشنامه است به معناي اينكه وضع خودش را روشن مي كند كه حركت و قيام من چيست و هدفش چيست .

ابتدا فرمود : اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي اتهاماتي را كه مي دانست بعدها به او مي زنند ، رد كرد . خواهند گفت حسين دلش مقام مي خواست ، دلش نعمتهاي دنيا مي خواست ، حسين يك آدم مفسد و اخلالگر بود ، حسين يك آدم ستمگر بود . دنيا بداند كه حسين جز اصلاح امت ، هدفي نداشت ، من يك مصلحم . بعد فرمود : اريد ان آمر بالمعروف ، و انهي عن المنكر ، و اسير بسيره جدي و ابي هدف من ، يكي امر به معروف و نهي از منكر است و ديگر اينكه سير كنم ، سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم را . اين جمله دوم ، خيلي بايد شكافته شود .

اين جمله در آن تاريخ ، معني و مفهوم خاصي داشته است . چرا امام حسين بعد كه فرمود مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم ، اضافه كرد مي خواهم سير كنم به سيره جدم و پدرم ؟ ممكن است كسي بگويد همان گفتن امر به معروف و نهي از منكر كافي بود مگر سيره جد و پدرش ، غير از امر به معروف و نهي از منكر بود ؟ جواب اينست كه اتفاقا بله . ابتدا بايد به يك تاريخچه اشاره بكنم و بعد اين مطلب را شرح بدهم . مي دانيم عمر وقتي كه ضربت خورد و خودش احساس كرد كه رفتني است ، براي بعد از خودش ، در واقع بدعتي به وجود آورد ، يعني كاري كرد كه نه پيغمبر كرده بود و نه حتي ابوبكر ، نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند ، مطلب ديگري است ) خلافت را به شخص معيني كه پيغمبر در زمان خودش معرفي و تعيين كرده بود يعني علي ( ع ) واگذار كرد ،و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مي گويند - كه پيغمبر كسي را تعيين نكرد بلكه امت بايد خودشان كسي را انتخاب كنند و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شوراي امت واگذار كردند - عمل كرد ، و همچنين نه كاري را كه ابوبكر كرد ، انجام داد ، چون ابوبكر وقتي مي خواست بميرد ، براي بعد از خود ، شخصي معيني را تعيين كرد كه خود عمر بود . كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور در مي آيد ، نه با عقيده اهل تسنن . كار عمر نه با عقيده شيعه جور در مي آيد ، نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهره هاي درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد، ولي شورايي نه به صورت به اصطلاح دموكراسي ، بلكه به صورت آريستوكراسي ، يعني يك شوراي نخبگان كه نخبه ها را هم خودش انتخاب كرد : علي عليه السلام ( چون علي را كه نمي شد كنار زد ) ، عثمان ، طلحه ، زبير ، سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت ، در ميان صحابه پيغمبر ، از اينها متشخصتر نبود.

بعد خودش گفت تعداد افراد اين شورا جفت است ( معمولا مي بينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مي دهند كه وقتي راي گرفتند ، تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه يك باشد ، آن طرف برنده است . ) ، اگر سه نفري يك راي را انتخاب كردند و سه نفر ديگر راي ديگر را ، هر طرف كه عثمان بود ، آن طرف برنده است . خوب ، اگر شورا است ، تو چرا براي مردم تكليف معين مي كني ؟ ! شورا طوري تركيب شده بود كه عمر خودش هم مي دانست كه بالاخره خلافت به عثمان مي رسد ،چون علي ( ع ) قطعا راي سه به علاوه يك نداشت . حداكثر اين بود كه علي سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود ، زيرا عثمان رقيبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر ، علي ( ع ) يا دو نفر داشت : خودش بود و زبير ( چون زبير آنوقت با علي بود ) ، و يا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف ، طرف علي را مي گرفت ، حداكثر سه نفر داشت . اينست كه علي ( ع ) در " نهج البلاغه " مي فرمايد : فصغا رجل منهم لضغنه ، و مال الاخر لصهره ( 1 ) فلان شخص به دليل كينه اي كه با من داشت، از حق منحرف شد ، و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه قوم و خويشي و وصلت كاري خودش ، رايش را به آن طرف داد . خود عمر هم اينها را پيش بيني مي كرد . به هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت من رايم را دادمبه علي ، طلحه گفت من رايم را دادم به عثمان ، سعد هم كنار رفت ، كار دست عبدالرحمن بن عوف باقي ماند ، به هر طرف كه راي مي داد ، او انتخاب مي شد . عبدالرحمن مي خواست خودش را بي طرف نگه دارد .

عمر گفت اينها بايد سه روز در اتاقي محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكي بكنند . جز براي نماز و حوائج ضروري حق ندارند بيرون بيايند . ( اين هم يك زوري بود كه عمر گفت ) بعد يك عده مسلح فرستاد كه اگر اينها تصميم نگرفتند ، شما حق كشتنشان را داريد.

خيلي عجيب است ! بعد از سه روز اينها آمدند بيرون ، تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه شد . بني اميه از تيپ عثمان بودند و بني هاشم و نيكان صحابه پيامبر همچون ابوذر و عمار كه زياد هم بودند ، طرفدار علي ( ع ) . اينان شور و هيجان داشتند كه بلكه قضيه به نفع علي ( ع ) تمام شود . ولي حضرت قبل از اين خودش به طور خصوصي به افراد مي گفت كه

1 - نهج البلاغه ، خطبه سوم معروف به شقشقيه .

/ 95