روان شناسى; علمى با مبانى فرهنگ اسلامى - پیش طرحی درباب تحقیق در روان شناسی اسلامی نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

پیش طرحی درباب تحقیق در روان شناسی اسلامی - نسخه متنی

محمد کاویانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

- شؤال ديگرى كه اختصاص به روان شناسى دارد، عبارت است از موضوع علم روان شناسى كه آيا موضوع آن شناخت شناسى و محتواى آگاهى است، آن چنان كه تداعى گرايان گفته اند؟ يا تجربه بىواسطه است، آن طور كه ساخت گرايان گفته اند؟ يا پديده هاى روانى و شرايط آن هاست، به شكلى كه ويليام جيمز معتقد شده است؟ يا كردار و گفتار آموخته و ناآموخته انسان است آن سان كه رفتار گرايان گفته اند؟ يا ادراك و سازمان ادراكى است، آن گونه كه در مكتب گشنالت گفته مى شود؟ يا روح است به صورتى كه بعضى از مؤلفان مطرح كرده اند؟ يا نفس است به گونه اى كه ممكن است بعضى از قرآن استفاده كنند؟ يا فطرت است به نحوى كه مؤلفى ديگر معتقد شده است؟ يا عمل است، چنان كه برخى ديگر معتقد شده و فرضيه هاى روح و نفس و فطرت را رد كرده اند؟ يا هر موضوع ديگرى كه ممكن است گفته شود؟

البته براى تأمين عينيّت و عمليّت موضوع است كه برخى «عمل» را به عنوان موضوع روان شناسى مى شناسند، ولى براى تعريف «عمل»، به ناچار بحث به مفاهيم فلسفى اى مثل ادراك، معرفت، ميل، اراده و مانند آن كشيده مى شود. بنابراين، بر اساس مشى ايشان شايد بهتر باشد نگرش هاى انسانى را (كه مشتمل بر سه مؤلفه شناخت، عواطف، و رفتار است) موضوع روان شناسى بدانيم. علاوه بر آن، آيا به نظر ايشان، رفتارهاى بازتابى، رفتارهاى غريزى، رفتارهاى تنكردىِ (فيزيولوژيك) تابع كيفيت تعادل حياتى، همه از حيطه روان شناسى خارج بوده و تنها رفتار ادراكى است كه در روان شناسى جايگاهى دارد؟ اگر فرض كنيم كه اين ها به هر صورتى داخل در حيطه روان شناسى باشند آيا باز هم روان شناسى اسلامى حاصل مى شود؟ آيا در ديدگاه اسلامى، روان مساوى با عمل است؟ آيا اعمال جوانحى مثل تفكر، و هيجانات مثبت و منفى را نيز شامل مى شود؟ اگر شامل مى شود، آيا اين ها قابليت بررسى تجربى دارند؟ همان گونه كه پيداست، تنها درباب موضوع روان شناسى، ده ها سؤال مطرح است و قطعاً بدون پرداختن به تك تك آن ها و يافتن موضوعى قابل قبول، نمى توان در گام هاى بعدى از استحكام لازم برخوردار بود. هدف روان شناسى نيز چنين نقشى كليدى خواهد بود. هر گاه موضوع و هدف معلوم باشد، به تناسب آن دو است كه بايد به روش شناسىِ متناسب با آن ها پرداخت و بر اساس اين سه است كه بايد سراغ پيش فرض ها و پيش نيازهاى روان شناسى اسلامى رفت. حال اگر پيش فرض هاى ارزشى و دانشىِ مورد قبول اسلام را ضميمه كنيم و بگوييم ديدگاه اسلامى درباب روان شناسى ويژگى هايى به قرار ذيل خواهد داشت. و اگر در كنار اين ها به پيشفرض هاى انسان شناختىِ اسلام توجه شود و تلاش گردد كه از بين داده هاى قرآن و احاديث و آراء فلاسفه اى مثال افلاطون و ارسطو و شيخ اشراق و مرحوم صدر المتالهين، به رأى مورد قبول اسلام درباره انسان و ساحت هاى متعدد وجودى آن مى رسيم و اين در روان شناسى دخالت داده شود مسائلِ متناسب با آن اهداف و موضوعات و روش ها در روان شناسى اعمال گردد و اگر به طور كامل به مبادى تصوريه و تصديقيه روان شناسى و فلسفه روان شناسى، نگاهى نو و بر اساس فرهنگ اسلامى افكنده شود، به خوبى روشن خواهد شد كه روان شناسى با آنچه كه اكنون هست، بسيار متفاوت خواهد شد، و نه تنها چيزى از آن كاسته نمى شود، بلكه بسيار نحنى تر و ارزشمندتر خواهد گرديد:

«1- ديدگاهى است الهى كه بر اساس توحيد و يگانه پرستى قرار دارد;

2- ديدگاهى مبتنى بر تحول انسان است و انسان را چند بعدى مى داند;

3- جامع نگر است و ديدگاهى وسيع از قبل از تشكيل نطفه تا آخرين لحظات حيات دارد;

4- پيشينه فرهنگى غنى دارد و دست پروردگان آن غنى اند; 5- ماهيتى كه از انسان ارائه مى كند، با آنچه در مكاتب روان شناسى آمده است، تفاوتى بنيادين دارد; 6- ديدگاه باز دارد و هيچ كدام از مكاتب روان شناسى به اندازه اسلام، ديدگاه باز نسبت به انسان ندارد.»

پس اولين قدم اين است كه مبادى نوشته و نانوشته اى را كه روان شناسان مسلمان از گذشته تا كنون داشته اند و در تحقيقات خود اعمال كرده اند جمع آورى كنيم و آن ها مورد نقض و ابرام جدى تر قرار دهيم و تحت عنوان مبادى و فلسفه روان شناسى اسلامى، در اختيار جوامع علمى بگذاريم.

روان شناسى; علمى با مبانى فرهنگ اسلامى

درباب روان شناسى علمى نيز اختلاف نظر است كه آيا اسلامى و غير اسلامى دارد يا نه. افرادى كه مى گفتند اسلام در مبادى و فلسفه چيزى ندارد، در اين باره، به طريق اولى چنين خواهند گفت; زيرا روان شناسى را يك فن و روش و علمِ حاكى از عينيت ها مى دانند و دين را منبعى ارزشمند مى شمارند. اما كسانى كه پذيرفته اند اسلام در مبادى، فلسفه و روان شناسى، حرفى براى گفتن دارد، دو گروه اند:

اعتقاد گروهى بر آن است كه آنچه در زمينه مبادى مى آيد، بحثى است و آنچه در علم روان شناسى معاصر مى آيد بحثى ديگر و ما نبايد اين دو را با يكديگر خلط كنيم. روان شناسى امروزى زبان خود را دارد و علمى است شناخته شده، اما مبادى اسلامى، براى خودش بحثى ديگر دارد; بحث آن فلسفى است و علم و فلسفه را عجين كردن نشايد.

گروه دوم معتقدند درست است كه يكى علم است و ديگرى فلسفه و هر كدام را روش و زبانى ويژه، اما اولاً، در مقام عمل مى بينيم كه بسيارى از انديشمندان و صاحب نظران روان شناسى نتوانسته اند اين دو را از يكديگر تفكيك كنند و بسيار در مباحث فلسفى وارد شده اند، ثانياً در مقام نظر نيز ابتناى يكى بر ديگرى غير قابل انكار است. هيچ علمى بدون ابتناى بر مبانى فلسفى ممكن نيست و هيچ عالِمى خالى از مبانى نظرى و فلسفى (خود آگاه يا ناخود آگاه) نبوده و نخواهد بود بنابراين علم روان شناسى مبتنى بر مبانى روان شناختى است، همچنان كه هر علم انسانى يا طبيعى ديگر نيز مبتنى بر مبانى نظرى خود همان علم است. نهايت اشكال اين است كه گفته شود: اين ديگر علم تجربى محض نيست. البته اين اشكال پذيرفته شده و ما معتقديم كه روان شناسى نمى تواند و هيچ گاه نيز نتوانسته است كه تجربىِ محض باشد و اگر بوده، روان شناسى نبوده، بلكه مثلاً رفتار شناسى بوده است. روان شناسى در فرهنگ اسلامى نيز مى تواند بر اساس مبانى خاص خود مشكل بگيرد و تفاوت هايى با مكاتب ديگر داشته باشد.

/ 7