همسرباوفا - توکل نسخه متنی
لطفا منتظر باشید ...
همسرباوفا
درسال 1358ازدواج كردم وداراي سه فرزندشدم نخست كارمندبودم ،بازخريدگشتم وبيكاري سبب شدكهبادوستان ناباب رابطه پيداكنم تادرچنگال شيطان سفيداسيرشدم ،هفت باردراين رابطه به زندان افتادم ،دراين مدت تمام زندگيم رافردوختم ودودكردم ،همسرم با اينكه تمام اقوام حتي پدرومادروبرادرانم به اوگفتندازشوهرمعتادخوداطلاق بگيرقبول نكردوباگذشت وفداكاري سعي مي كردمرابه راه آوردولي افسوس كه من اراده اي ازخودنداشتم وهمه فكرم هروئين بود .همسربيچاره ام كه دريك اطاق اجاره اي زندگي مي كردبراي اينكه ازراه شرافتمندانه زندگي خودوفرزندانش را تامين كندنصف همان آطاق رابه آرايشگاه زنانه تبديل كرده بود،هرباركه من به زندان مي افتادم بديدنم مي آمدومي گفت بس است ببين هيچ كس به فكرمانيست من صدسال هم تحمل مي كنم تاخودت پشيمان شوي .آخرين باركه زنداني شدم چون از همسرم خجالت مي كشيدم بانام مستعارخودم رامعرفي كردم ،بيچاره هسمرم به هرجا كه عقلش مي رسيدسرزده بود،اين باردرزندان تصميم به خودكشي گرفتم ،وبا آقاي روحاني كه هرروزجهت نمازجماعت به زندان مي آمددرميان گذاشتم اوشديدا مرانهي كردوگفت :آياتابه حال روبه خداايستاده اي ؟گفتم :نه .گفت : بياوازامروزنمازخواندن راشروع كن وازخدابخواه توراكمك كند،من همان موقع وضوگرفتم ودرنمازجماعت شركت كردم ديدم روحيه ام عوض شدوسبك شدم به نمازادامه دادم وبه فراگيري قرآن پرداختم تااينكه آزادشدم به خانه رفتم ، همسروبچه هاهمه گريه مي كردند،وگفتندچرابه مانگفتي ؟گفتم خجالت مي كشيدم ،امادرزندان بيشتروقتم رابه نمازوقرآن سپري كردم وازخداكمك خواستم و انشاءالله نمي گذارم بدبختي بكشيد .الان سه ماه مي گذردومن آدم سابق نيستم ،هر موقع سستي درخودمي بينم دوركعت نمازحضرت فاطمه زهراعليهاسلام مي خوانم روحيه اي شاداب پيدامي كنم ،همسرم الان ازمن خيلي راضي است .من خواستم به آنهائي كه تاحال موفق به ترك اعتيادنشده اندبگويم مدتي هم روبه خدابايستيد خودشان مي بينندكه واقعاخداكمكشان مي كندبه اميدآنروزكه كشورماديگرمعتاد نداشته باشد ./اطلاعات هفتگي ،مورخه 31مرداد1369،شماره 2491 .ص 17 .