طره مفشان كه غرامت بر ماست غمزه بر كشتن من تيز مكن بس كه از خصم توام بيم سر است گر عتابى ز سر ناز برفت گفت بيهوده بر انگشت مپيچ هيچ بد در تو نگفتم بالله اين قدر گفتم كان روى چو گل من همانم تو همان باش به مهربنده خاقانى اگر كرد گناه بنده خاقانى اگر كرد گناه
طيره منشين كه قيامت برخاست كان نه غمزه است كه شمشير قضاست بر سر اين همه خشم تو چراست مرو از جاى كه صحبت برجاست بر كسى كو به تو انگشت نماست خود خيال تو بر اين گفته گواست بسته ى ديده ى هر خس نه رواست كه همه شهر حدي تو و ماستعذر آن كرده به جان خواهد خواست عذر آن كرده به جان خواهد خواست