زمستان
برف مي بارد وشهررفته در خوابي سرد
سرو آزاده
من در باغم
رفت ز دست
جسدش در
كفن ياس سپيد
به اميد باران
همچنان پابرجسات
از ميان
قفس سينه او
يك قناري غمين
گشت رها
لاله ها را برچيد
و به دامان سپيد
كفن سرو سپرد
برف مي بارد و
شهر
رفته در خوابي سرد
سرو آزاده من در
باغم
رفت ز دست
برف ها خسته و سرد
نقش ها ي
داغ را مي گيرند
و در آن مي ميرند
سرو من تنها بود
سرو من تنها رفت