تنهايي
دوستانم رفتندتك و تنها ماندم
من با مردم شهر
من با مشد اسمال
قهوه چي گذر مدرسه مان
درد خود را زين پس
با چه كس گويم باز
؟
نان و انگورم را
با كه تقسيم كنم
؟
دور از شانه دوست
در كجا افشانم
اشك چشمان پر
آوزم را ؟
آي ... اي مرد تك
كوچه ي من
آي ... اي آنكه ز شب
باخبري
ز چه اين گونه تب
آلوده و فرد
خسته از كاوش
راهي به سحر
در گريبانت سر
مي روي و مي
گريي؟
صبح را مي بايد
با همين مردم
وشبخت نمودن آغاز
با همين
مشد اسمال
قهوه چي گذر
مدرسه مان
با علي
ميكانيك
با حسن گلگير ساز
با كارگرهاي زبده آرداش
خان
يا همين كل ممد
كه همه باغش را
در چند جعبه تو در تو
راهي ميدان كرد ست
به كجا سرگردان
سوي من پر بگشا
من خوب آگاهم
كه سرانجام محبت
مرگ است
مرگ در تنهايي
مرگ در
آغوش
لاله هاي گلگون
مرگ بر روي
صليب
يك صليب بي دست
سوي من پر
بگشا
درد اين تنهايي
كشت مرا
سوي من پر
بگشا