شبهاي
گلوبندك
شبهاي گلوبندك چه ناتمومه
يه استكان چايي از دست صادق
گپ زدناي تلخ با كل محمد
آه غم مشتي تو دود سيگار
شهرا مي شه آباد با دستاي ما
نصيب مون اما از اين همه هيچ
غريب و تو غربت دور از ولايت
واسه زن و فرزند دلا شده تنگ
به زير لب پرسيد يكي با حسرت
جواب دادش ياور كي گفته دنيا
اين شباي سرد چله بزرگه
شبهاي گلوبندك چه ناتمومه
يه استكان چايي از دست صادق
خستگي كار رو از تن مي رونه
همه كنار هم تو قهوه خونه
خستگي كارو از تن مي رونه
از بي وفايي دوره زمونه
از اون ته هاي دل به آسمونه
چه جاده ها مي سازيم چه قدرا خونه
نه خونه اي داريم و نه آشيونه
شعريه كه صادق همش مي خونه
از دوري شون پنهون اشكها روونه
از ماها چي بعدها مي خواد بمونه
به كام ما اين جور تلخ بايد بمونه
با همه يلداييش باز بي دوومه
همه كنار هم تو قهوه خونه
خستگي كار رو از تن مي رونه
خستگي كار رو از تن مي رونه