اكنون پس از طرح موضوع و مسألهى تحقيق و عرضهى ساختار نظرى كه در چارچوب اصلى مباحث اين مقاله توضيح داده شد، به تشريح فرضيهاى پرداخته مىشود، كه مىتواند توجيه و تبيين كنندهى چگونگى فرايند شكلگيرى سازمان خلافت، پس از رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و چشمپوشى جامعه، از اهلبيت عليهمالسلام و رهبرى على بن ابىطالب عليهالسلام باشد. بر اساس اين فرضيه، برخى صحابهى پيامبر صلىاللهعليهوآله با كاريزمايى معرفى كردن جايگاه صحابه و نهاد خلافت ـ يعنى طراحى و ايجاد نهاد كاريزمايى به جاى فرد كاريزما ـ آن را جاىگزين رهبرى فكرى، دينى و سياسى اهلبيت عليهمالسلام كردند و در نتيجه فرد مورد نظر خود را به جاى رهبرِ معرفى شده از جانب آنان، به افكار عمومى تحميل نمودند. به تعبير دقيقتر با كاريزمايى شدن نهاد صحابه و دستگاه خلافت، اين نهاد جاىگزين كاريزماى فردى پيامبر و جانشين او از اهلبيت عليهمالسلام شد. در اين فرضيه، نهاد كاريزماى صحابه متغيرِ مستقل و جايگاه رهبرى اهلبيت عليهمالسلام متغير وابسته است.
جايگاه اهلبيت عليهمالسلام ، چالش اصلى حكومت
اشاره شد كه با وجود پيشبينى برخى ادعاهاى مخالف، جانشينى على عليهالسلام پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به دليل سفارشات ايشان و شايستگىهاى خود او، امرى طبيعى مىنمود. بنابراين جريان مدافع پيروزى خليفه، در آن مبارزهى سياسى، محتاج پشتوانهى فكرى بسيار عميقى بود. پيروزى بر على عليهالسلام به خصوص در عرصهى باورهاى ارزشى مردم، به سادگى عقب راندن انصار يا معامله با ابوسفيان نبود،30 و كس يا كسانى كه مىخواستند در مقابل على عليهالسلام بايستند و از دستيابى او به خلافت ممانعت نمايند و جاى او را بگيرند، لازم بود نشانههاى صلاحيت او را بشناسند و معادلى براى معارضه با آن يا دليلى براى نفى آن بيابند. گرچه در گام نخست و در اولين نشست و گفت و گو در مورد خلافت ـ سقيفه ـ نمايندگان جريان مورد بحث، تنها با تأكيد بر مسألهى قريشى بودن و تعارف قبول بيعت با يكديگر، تلويحا خلافت را تنها به شرط انتساب به قريش براى همه كس قابل دسترسى دانسته، اهميت ساير امتيازات را ناديده گرفتند.31 اما به هر حال على عليهالسلام چهرهى ممتازى بود كه سابقهى ايمان، خويشاوندىاش با پيامبر صلىاللهعليهوآله ، فداكارىهاى وى در مسير مبارزه، قدرت، شهامت و توفيق او در نبردهاى متعدد سالهاى اوليهى تشكيل حكومت اسلامى شناخته شده بود و البته سفارشات پيامبر به وصايت او مهمترين دلايل امتياز شخصيت وى محسوب مىشد. چنان چه در جملات و عباراتى كه از زبان چهرههاى شاخص جناح رقيب، در توصيف ابوبكر يا نقد على عليهالسلام آمده، دقت شود كشف نوع مواجهه با اين موارد و تلاش براى ايجاد موازنهى ارزشى در افكار عمومى، ميان دو مدعى خلافت مشكل نخواهد بود.32 تأكيد عمر در سقيفه، بر ايمان زود هنگام ابوبكر و همراهى وى با پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسير هجرت و خويشاوندىاش با آن حضرت33 نشانهى همين تلاش است. پس در سابقهى ايمان، خويشاوندى با پيامبر صلىاللهعليهوآله و فداكارىها و تلاشهاى سياسى با على عليهالسلام قابل مقايسه است! اما در قدرت و شهامت و پيروزى در ميدانهاى نبرد، چطور؟ تنها ماجراى ضربهى على عليهالسلام در روز خندق و يا رويداد خيبر براى بر هم زدن اين موازنه كافى بود. بنابراين در حركت بعدى اين نقطهى قوت و سابقهى درخشان على عليهالسلام با يك چرخش تبليغاتى عليه وى به عنوان نقطهى ضعف و عامل بروز كينههاى فروخفته در بسيارى از افراد يا گروهها و طبعا موجب ظهور تنش و بحران در مناسبات اجتماعى در صورت دستيابى على عليهالسلام به خلافت، معرفى گرديد. اما نكتهى آخر و مهمتر از همه، سفارشات پيامبر صلىاللهعليهوآله به جانشينى على عليهالسلام بود. براى حل اين مشكل، ضمن آنكه پيشاپيش تلاش نمودند تا از وصيت صريح پيامبر در واپسين ساعات حياتش ممانعت كنند،34 با طرح استنتاجات اجتهادى، نظير آنكه جوان بودن على عليهالسلام ـ آن هم در مقايسه با شيخ كهنسالى چون ابوبكر ـ دليل ناپختگى اوست و يا سابقهى جهاد على عليهالسلام ، به پايگاه مردمى او در ميان قبايل مختلف، لطمه زده و خلافت او انسجام اجتماعى را خدشهدار مىسازد، يا عرب در مقابل تمركز نبوت و امامت در تيرهى بنىهاشم مقامت مىكند؛ دستور صريح پيامبر، نظير ماجراى غدير، را در حد سفارشى شخصى و سليقهاى تنزل دادند. علاوه بر آنكه در تكميل برنامهى خود تلاش كردند مواردى نظير جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله در نماز، در زمان بيمارى ايشان را جاىگزين يا موازى اين سفارشات قلمداد نموده، انحصار موقعيت ممتاز على عليهالسلام را بشكنند.35 گذشته از آن چندى بعد، اساسا منكر وجود چنين سفارشات و توصيههايى شده و صراحتا فقدان نص صريح از جانب پيامبر صلىاللهعليهوآله در تعيين جانشين را به جامعه، القاء كردند.36 اما مسأله به همينجا ختم نگرديد، چرا كه علاوه بر همهى مواردى كه به آنها اشاره شد، امام على عليهالسلام و فاطمهى زهرا عليهاالسلام صاحب جايگاه ويژهاى در چشم و دل و منطق پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند كه با هيچ يك از ترفندهاى قبلى، قابل توجيه و جبران نبود. پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصيتى با آن شكوه، قدرت معنوى و نفوذ و سلطهى بى منازع كه در ذهن و انديشه و قلب و احساس مردم داشت و به قول وبر با آن جاذبهى كاريزمايى اصيل، چنان آشكارا، تمامى جاذبه و حجيت خود را در نگاه مردم، به على عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام و البته فرزندان آنان انتقال داده بود كه توجيه جزء به جزء مواردِ شايستگىهاى على عليهالسلام از راههايى چنان سطحى، نمىتوانست مانع توجه مردم، پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به وى شود. تعابيرى مانند، على مع الحق و الحق مع على يدور الحق مع على كيف ما دار.37 و يا، فاطمة بضعة منّى فمن اذاها فقد اذنى و من اذانى فقد اذى ا....38 حتى در صورت پيروزى ظاهرى ابوبكر در ماجراى خلافت، نمىتوانست مانع اعتراف و باور درونى مردم نسبت به احق و افضل بودن على عليهالسلام در مقايسه با ابوبكر شود. اين خطر، يعنى مقايسهى ذهنى دائمى ميان اين دو، به خصوص هر گاه رفتار يا عملكردى از خليفه را نپسندند يا موجه ندانند، همواره جايگاه وى را در افكار عمومى تهديد مىكرد. اين مسأله، در كنار همهى مواردى كه پيشتر گفته شد اصلىترين چالش حكومت، محسوب مىگرديد، بنابراين لازم بود، حجيت مشابه و معارضى با حجيت على عليهالسلام براى رقيبش جعل شود. از آنجا كه اين امر، حداقل در روزگار معاصر آن دو و در جمع كسانى كه خود شاهدين و مستمعين رفتار و گفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند ممكن نبود؛39 بنابراين تلاش در جهت حجيت بخشيدن به يك نهاد كه خليفه جزء و مصداقى از آن محسوب مىشد در دستور كار قرار گرفت. علت توفيق طراحان اين برنامه عدم وضوح منافع شخصى در اجراى اين پروژه بود كه از احتمال بروز بدگمانى عمومى نسبت به اين جريان مىكاست، و از اين راه، از يك سو افراد اين مجموعه ـ همهى صحابهى پيامبر صلىاللهعليهوآله ـ با كسب اعتماد به نفسى كاذب، خود را از مراجعه به آن مرجع اصلى، يعنى اهلبيت عليهمالسلام بىنياز مىديدند و از سوى ديگر اين كار به شكل غير مستقيم، نوعى باجدهى سياسى به اين اكثريتِ قابل ملاحظه به منظور هموار كردن راه غلبه بر افكار عمومى به حساب مىآمد. حزب حاكم براى دستيابى به اين هدف بر خلق نوعى حجيت و مقبوليت دينى براى نهاد صحابه به منظور هماوردى با حجيت و مقبوليت دينى اهلبيت عليهمالسلام يا شخص على عليهمالسلام در پيش گرفت. در اينجا اشاره به دو نكته لازم است: اول آنكه، خليفه براى جبران ضعفِ پايگاه دينى خود يا ضعف كاريزماى شخصىاش در اذهان عموم به محض وصول به قدرت، به سرعت چند حركت چشمگير سياسى را در رأس برنامههاى خود قرار داد كه عبارت بودند از اعزام شتابزدهى جيش اسامة، كه در وقت خود، آن همه مورد توجه پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و برخى از اعضاء همين جناح، مانع حركت آن شدند؛40 و نيز بزرگنمايى خطر مرتدان و سازماندهى چندين گروه نظامى براى سركوبى آنان؛ از جملهى اين برنامهريزىها بود. البته برنامهى اخير ـ نبرد با مرتدان ـ علاوه بر آنكه حضور ابوبكر را در رأس هرم مديريت اجتماع پررنگ و مؤثر نشان مىداد و او را به عنوان حامى، بلكه ناجى اسلام به مردم معرفى مىكرد باعث مىشد بسيارى از دشمنانِ شخصى خليفه يا بهتر بگوييم مخالفان خلافت ابوبكر، تحت عنوان مرتد و خارج شده از دين، توسط گروههاى مردمى سركوب شوند، و يا مخالفت را مصلحت نديده با وى بيعت كنند.41 نكتهى ديگر كه توجه به آن سودمند است آنكه، نظريهپردازان حزب حاكم علاوه بر تلاش كوتاه مدت، در جهت انحصارشكنى حجيت اهلبيت عليهمالسلام براى كاهش تأثير جاذبه و نفوذ آنان در دراز مدت، در صدد ممانعت از انتقال زمينههاى ايجاد اين مقبوليت، يعنى نصوص منقول از پيامبر صلىاللهعليهوآله برآمدند و با وجود آنكه خود، عامل اشاعه و ترويج اخبار واحدى نظير، الائمة من قريش؛ يا نحن معاشرالانبياء لا نورث بودند كه در جهت دستيابى آنان به اهداف سياسى ـ اجتماعى و اقتصادىشان مفيد مىنمود، با توجيهاتى سطحى مانع اشاعه، ثبت و كتابت احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله شدند و با اعمال سياست منع كتابت حديث، تلاش كردند آن بخش از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را كه براى استقرار حاكميت يا تثبيت موقعيت و وجههى دينى و سياسى آنها مضر بود از اسناد مكتوب، حذف و طبعا در درازمدت از اذهان مردم محو كنند.