1. نظريهى عدالت صحابه و صحت اجتهاد آنها؛ 2. سياست منع كتابت حديث؛ 3. جعل حديث. ابن حجر در مباحث ابتدايى كتاب خود الاصابة فى تمييز الصحابة مىنويسد: همهى اهل سنت جز افراد انگشت شمارى از ميان بدعتگذاران، بر اين مسأله اتفاق نظر دارند كه تمامى صحابهى پيامبر صلىاللهعليهوآله عادلند و اعتقاد به پاكى و درستى آنان واجب است، چرا كه ثابت شده(!) همهى آنها اهل بهشتند و هيچ يك از آنان وارد آتش نمىشوند.42 وى سپس براى معرفى صحابه مىگويد: صحابى كسى است كه پيامبر را در حال ايمان به او، ملاقات كرده باشد و با اعتقاد به اسلام، بميرد.43 روشن است كه با اين تعريف، ميدان صدق اين عنوان بسيار وسيع خواهد بود و شامل هر كسى مىگردد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را حتى يك بار در حال ايمان ديده باشد ـ هر چند ديدارى بسيار كوتاه ـ و هيچ شرط ديگرى مثل روايت از پيامبر صلىاللهعليهوآله ، يا همراهى با او در جنگ، يا طول مدت خاصى براى اين مصاحبت و مهمتر از همه نوع خاصى از رفتار و عملكرد مطابق با شريعت و... مطرح نيست. پيامدهاى چنين نظريهاى روشن است، بر اين اساس هر كس حتى در دورهى كودكىاش معاصر پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده، هر چند مرتكب قتل و منكر آشكارى نيز شده باشد عادل است، و نسبت دادن كذب و فسق به او يا انتقاد از اعمالش ممنوع مىباشد. بنابراين نسل اول امويان معاصر ظهور اسلام، مثل ابوسفيان و فرزندانش و مروانيان با آنكه رسما مطرود پيامبر صلىاللهعليهوآله بودهاند، علىرغم كارنامهى سياه و عملكرد كاملاً غير دينىشان، معتبر و عادل شناخته مىشوند.44 نادرست بودن چنين نظريهاى چنان واضح است كه حتى برخى از خود اهل سنّت نيز در صدد تعديل چنين اعتقادى برآمدهاند؛45 از جمله ماوردى كه به نقل از ابن حجر در شرح البرهان مىنويسد: منظور ما از اعتقاد به عدالت صحابه، عدالت كسانى كه ملاقات كوتاهى با پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتهاند، نيست؛ بلكه منظور، كسانى هستند كه ملازم پيامبر صلىاللهعليهوآله بودهاند، در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله جنگيدهاند، ايشان را يارى كردهاند و از نورانيت او بهره بردهاند.46 با ذكر اين مقدمه، بايد پرسيد منشأ اين نظريه كجاست و چرا تا بدانجا مورد پذيرش و تأييد قرار گرفته كه برخى مدعى شدهاند، اگر كسى به يكى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله خرده بگيرد، زنديق است و نه تنها سخن او پذيرفته نيست بلكه معاشرت با او و حضور بر جنازهاش نيز روا نمىباشد.47 آن چنان كه پيشتر به مقدمات اين مطلب پرداختيم، ريشهى اين حركت را بايد در حكومت شيخين جست و جو كرد. گفتيم كه سياست منع حديث از سويى، و جعل و اشاعهى احاديث خاص از سوى ديگر را بايد راهى براى تسلط بر مجارى تغذيهى فكرى مخالفين به شمار آورد؛ اما اين حركت به تنهايى كافى نبود، بلكه نياز به ابزار ديگرى داشت تا جريان، رقيب اهلبيت عليهمالسلام را به عنوان يك مرجع فكرى موازى با آنان قلمداد كند. آنان حتى به كمك پشتوانههاى سياسى كه البته در اختيار خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله نبود، كار را تا آنجا پيش بردند كه مخالفت و نقد جريان دوم را به مراتب نابخشودنىتر از مخالفت با جريان اول به حساب آوردند. در سقيفه جريان به نحوى طراحى شد كه اهلبيت عليهمالسلام و شخص على عليهالسلام امتيازى بر ساير مسلمانان نداشته باشند؛ گرچه خليفهى دوم در زمان خلافتش و به هنگام تدوين ديوانهاى مالى، مسألهى سابقهى ايمان، كثرت جهاد و نظاير آن را در تعيين سهم افراد دخالت داد؛ اما در سقيفه حتى حاضر به دخالت دادن همين ارزشها در انتخاب خليفه نشدند. در سقيفه تنها وجود يك ملاك براى احراز خلافت، ضرورى معرفى شد كه انتساب به قريش بود. اين بىتوجهى نسبت به احراز ساير شروطِ لازم براى جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله و رهبرى جامعهى اسلامى، باعث شد كه در گام نخست، مرجعيت فكرى و عملى خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله مسكوت گذاشته شود و در گام بعدى اشاعهى اخبار واحدى از زبان خليفهى اول، نظير: اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم، اصحاب من همچون ستارگانى هستند كه به هر يك اقتدا كنيد به هدايت راه مىيابيد.48 و يا، لايجتمع امتى على الخطا.49 زمينهى ظهور و معرفى يك مرجع جديد، جاىگزين موقعيت علمى و مرجعيت دينى خطاناپذير آنان، فراهم آيد و با مصون معرفى كردن اين منبع جديد راه بر هر ترديد، انتقاد، اعتراض و خدشهاى نسبت به آن بسته شود. روشن است كه ادعاى عدالت صحابه، مسألهاى دينى است، كه در حقيقت ريشهى سياسى دارد تا نه تنها موقعيت سياسى ائمه عليهمالسلام را تحتالشعاع قرار دهد، بلكه تمام عملكردهاى شخصى خلفاء را جزء دين تلقى كرده، از انتقاد مصون بدارد. اين سياست بعدها، در دورهى معاويه به دليل نتايج مثبتى، كه براى تحكيم قدرت سياسى و توجيه عملكرد وى به همراه داشت، مورد تأييد و حمايت جدى قرار گرفت و فعاليتى همهجانبه براى سازش افكار عمومى با آن آغاز گرديد و جعل حديث پشتوانهى اساسى اين نظريه شد. اعتبار بخشيدن به چنين انديشهاى از دو راه مىتوانست به استحكام موقعيت سياسى معاويه كمك كند: اولاً خود او به عنوان صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىتوانست، از امتياز مصونيت علمى، عملى و سياسى برخوردار شود. وقتى قرنها پس از مرگ معاويه مورخ و نويسندهاى مدعى حقمدارى و حقنگارى، چون ابن خلدون با تكيه بر همين انديشه، يعنى عدالت صحابه و حجيت اجتهاد آنها تمامى كارنامهى سياسى ـ دينى معاويه را توجيه مىكند، حتى به توجيه عوامل و دلايل قتل حسين بن على عليهالسلام پرداخته از صحابهى شاهدِ بر اين فاجعه، رفع تكليف مىنمايد.50 روشن است كه اين سياست تا چه اندازه براى پذيرش سلطهى فكرى ـ سياسى امويان به خصوص معاويه در افكار عمومىِ عوام مفيد و مؤثر بوده است.51 ثانيا علاوه بر بهرهبردارى مستقيم، معرفى و تأييد خلفاء سهگانه، به عنوان حجت و مراجع دينى ـ سياسى خطاناپذير، غير مستقيم، به تأييد سلطهى كسانى مىانجاميد كه از قِبَل حكومت آنها، به موقعيت سياسى ـ اجتماعى و حكومتى دست يافته بودند. كسانى كه ابوسفيان و فرزندان او به خصوص معاويه، در رأس آنها قرار داشتند. لذا مىبينيم كه معاويه تلاشى پىگير براى وجهه بخشيدن به چهرهى سياسى و به خصوص منزلت دينى خلفاء آغاز كرده و به پشتوانهى فعاليتهاى تبليغى خود، به خصوص جعل حديث، از آنان چهرههايى ويژه، ممتاز و مقدس معرفى مىنمايد؛52 در مقابل به طعن و جرحِ بنىهاشم و به خصوص على عليهالسلام و فرزندانش مىپردازد. ابن ابى الحديد در جلد 11 از شرح نهجالبلاغهى خود، ذيل خطبهاى از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه در آن جملهاى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند آورده: من كذب علىّ متعمدا فليتبوء مقعده من النّار؛ هر كسى عمدا به من دروغ ببندد، جايگاه خويش را از آتش انباشته است و سپس در ضمن خطبه به معرفى اين كذّابين مىپردازد، بحثى جدّى در مسألهى جعل و وضع حديث، مطرح كرده و ضمن آن مىگويد: مسألهى وضع حديث، به ويژه در عصر معاويه بسيار رايج بوده است. وى همچنين به مسألهى جعل حديث در فضايل شيخين اشاره كرده، اعتراف مىكند گروهى براى تأكيد بر فضايل آنها كه البته به جاى عبارت گفته شده توسط اين دانشمند اهل سنت، بايد گفت: براى مشروع نماياندن سلطهشان، در مقابل هر حديثى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله در فضايل و مناقب على عليهالسلام آمده بود، حديثى مشابه در فضايل ابوبكر جعل كردند، مثلاً در مقابل حديث اخاء، حديث مشابهى را در مورد ابوبكر به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت دادند و يا در مقابل اين خبر كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بستر بيمارى فرمودند: براى من دوات و بياضى بياوريد تا برايتان چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد ـ كه البته بعضى خطر را تشخيص دادند و با نسبت دادن هذيان به پيامبر، مانع از وصيت او شدند ـ حديثى با اين مضمون جعل كردند كه، ائتونى بدواة و بياض اكتب فيه لابىبكر كتابا لا يختلف عليه اثنان؛53 براى من دوات و دفترى بياوريد كه در مورد خلافت ابوبكر نامهاى بنويسم، تا حتى دو نفر هم در اين مورد اختلاف پيدا نكنند و.... ابن ابى الحديد اضافه مىكند كه اينان كار را به آنجا كشاندند كه احاديثى در طعن على عليهالسلام و فرزندان او جعل نمودند. در ضمن آنها، به ايشان ضعف عقل و ضعف سياست و حبّ دنيا و... را نسبت مىدادند. وى تصريح مىكند كه امويان تنها به جعل اين احاديث اكتفا نكردند؛ بلكه با جديت تمام در اشاعهى اين اخبار از راه ذكر به منابر و ثبت در كتب و تعليم آنها به بچهها و دانشجويان و... كوشيدند، تلاشى كه بايد در مورد تعليم قرآن به كار مىرفت. وى ضمن گزارش پارهاى از اين احاديث از قول برخى اكابر محدثين، نقل مىكند كه اكثر احاديث جعلى در فضايل برخى صحابه در زمان بنىاميه و براى غلبه بر بنىهاشم جعل شده است.54 اين همان جريان انتقال كاريزماى پيامبر صلىاللهعليهوآله و جاىگزينى آن به جاى كاريزماى اصلى است،55 كه وبر بدان اشاره كرده و آن را راه حلى، براى دستيابى برخى از حواريون و بازماندگان كاريزماى اوليه به منافع ناشى از استمرار و روزمره شدن جاذبهى كاريزماى او معرفى مىكند. بدينسان بحثهاى تاريخى و كلامى در مقطع خاصى از تاريخ اسلام به هم آميختند و حتى پشتوانهى بهرهبردارىهاى سياسى دشمنان اسلام شدند.56