فرهنگ آثار تاريخي مكه(1)
تأليف : سيد حسن اسلامي
متني كه در پي مي آيد، ترجمه و تلخيصي است از كتاب «معالم مكه التاريخية و الأثريه».1 عاتق بن غيث بلادي، اين كتاب را در سال 1400 ق. نوشته و منتشر نموده است. آن گاه، خود به سال 1412 ق. آن را بازنگري و خلاصه كرده و «مختصر معجم معالم مكة التاريخيه» ناميده است. گرچه اين مختصر، هنوز منتشر نشده، ليكن، مؤلف با در اختيار قرار دادن دستنويس خود، اجازه ترجمه آن را داده است. اين اثر، همان گونه كه طبيعت كار ايجاب مي كند، از دقت نظر علمي برخوردار است. ليكن در مواردي مانند بحث از قدمت شعر عربي از محدوده بحث خارج شده و گاهي ادعاهاي كهنه و بي اساس و غرض آلوده آن خطه را تكرار كرده است; مانند سخن از شرك ابوطالب كه در ترجمه، جز اين موارد، همه متن به فارسي برگردانده شده است.اجيــاد
«اجياد» گويا جمع جواد (اسب) است كه در گويش عاميانه «جياد» تلفّظ مي شود. اين نام، به دو دره بزرگ از دره هاي مكه اطلاق مي شد; كه يكي از جنوب امتداد يافته، در «خم» آب را دو نيمه كرده به سمت شمال مي رود و ديگري از كوه «اعرف» در شرق آمده، سپس روبروي «مسجدالحرام» از سمت جنوب به يكديگر مي پيوندد و به وادي ابراهيم متصل مي گردد. اين دره ها امروزه با پديد آمدن و گسترش محلات متعدّد شهري، مسكوني شده است; مانند: «حي جياد»، «المصافي» و «بئر بليله.» «جياد كبير» به كوهراه ـ بخش بالاي جياد ـ كه به «خم» سرازير مي شود راه يافته است و از جنوب سر از «بطحا»ي قريش و «ثور» در مي آورد. «ميمون بن قيس» (اعشي) گفته است: فما انت من اهل الحجون و لا الصفا و لا لك حق الشرب من ماء زمزم و ما جعل الرحمان بيتك في العلا باجياد غربي الصفا و المحرم «تو از اهالي «حجون» و صفا نيستي و حقّ نوشيدن آب، از «زمزم» را نداري. خداوند رحمان خانه ات را در بلنداي «اجياد» در غرب صفا و مسجدالحرام قرار نداده است.» «عمر بن ابي ربيعه» نيز سروده: هيهات من امة الوهاب منزلنا لما نزلنا بسيف البحر من عدن و حل اهلك اجياداً فليس لنا الاّ التذكر او حظ من الحزن «اينك كه در كناره درياي عدن فرود آمده ايم و خانواده ات در «اجياد» ساكن هستند، ما بسيار از «امة الوهاب» (دختر عمر بن ابي ربيعه) دور هستيم و جز يادآوردن يا اندوه بهره اي نداريم.» نام اجياد، بسيار در كتاب ها و اشعار پيشينيان آمده است: «بشر بن ابي حازم» سروده است: حلفت برب الداميات نحورها و ما ضم اجياد المُصلَّي و مذهبُ لئن شبّت الحرب العوان التي اري و قد طال ابعاد بها و ترهبُ لتحمكن بالليل منكم ظعينةٌ الي غير موثوق من العز تهربُ «سوگند به پروردگار قرباني ها و گلوهاي خونين آنها و آنچه «اجياد» از نمازگاه و راه در خود دارد، اگر آن جنگ ديرپاي و خونبار كه جلاي وطن و هراس مستمر با خود دارد، درگيرد، شبانه، زناني هودج سوار از شما گريخته و از عزّت به ذلّت پناه مي برند.» در سروده وزير «ابوبكر عبدي عدني» آمده است: يا مُحيّا نور الصباح البادي و نسيم الرياح غب الغوادي حي احبابنا بمكة ما بين الصفا و بين جيادِ «اي جلوه آشكار فروغ بامدادي و اي نسيم بادهاي پس از باران چاشتگاهي، منزلگه محبوبان ما در مكه، ميان كوه «صفا» و «جياد» جاي دارد.» اجياد صغير از «شرمه» كه محله اي بن بست بوده آغاز مي شود. در سال هزار و چهارصد و چهار ق. تونلي از آن به «حي العزيزيه» زده اند كه از زير كوه اعرف رد مي شد و راهي براي حُجاجِ پياده گشود و بدين ترتيب، مسير ساكنان «حي العزيزيه» و اطراف دانشگاه «ام القري» به يك سوم راه پيشين (مارخ الابطح) تقليل يافت.اخشبان
«اخشبان» تثنيه «اخشب» به معناي كوه دشوارگذار و سختْ صعود است. «شريف رضي» سروده است: احبك ما اقام مني و جمع و ما ارسي بمكة اخشباها و ما دفع الحجيج الي المصلي يجرون المطي علي وجاها و ما نحروا بخيف مني و كبوا علي الاذقان مشعرة ذراها «تا زماني كه «منا» و «جمع» برپاست و «اخشبان» در مكه استوارند و تا هنگامي كه حاجيان بر مركب هاي خود به سوي «مصلي» پيش مي روند، در «خيف منا» قربانيان خود را تقديم مي كنند و سر بر آستان حقّ مي سايند، تو را دوست مي دارم.»2 در سروده «ساعدة بن جُؤيّه هذلي» مي خوانيم: «آن هنگام كه در محلي تنگ و اخشب بازداشته مي شوند، جايگاهشان، مانع پيش رفتن آنان مي گردد.» پيشينيان بسيار درباره «اخشبان» سخن رانده اند و تقريباً اتفاق نظر دارند كه «اخشبان» همان كوه «ابوقبيس» و كوه «قعيقعان» است. «ابو قُبَيس»، از كوه هاي مشهور، بل مشهورترين كوه مكه است; از محل طلوع خورشيد، كاملاً و مستقيماً بر مسجدالحرام مشرف است. از اين رو، مكّيان مي گويند: «آن كه بر ابوقبيس به ايستد، طائف را مي بيند.» درباره «قعيقعان» در جاي خود سخن خواهيم گفت. ليكن اهالي باديه، به دو كوه مشرف بر «مزدلفه» از سمت مشرق «اخشبان» مي گويند و راه ميان آن دو كوه را «مأزمان» مي نامند. گاه به دو كوه مني، «اخشبان» گفته مي شود كه با افزودن قيد «مني» و گفتن «اخشبان مني» از «اخشبان» تميز داده مي شود. آن كوه مني كه طرف شام است «قابل» نام گرفته، كه از طرف جنوب، مقابل كوه «بثير غيناء» است و نام كوهي كه به طرف يمن قرار دارد «صابح» است، كه دامنه شمال شرقي آن «خيف مني» نام دارد و در اشعار عرب شهره است. «شريف رضي» سروده: نظرتكِ نظرة بالغيف كانتْ جلاء العين او كانت قذاها و لم يكُ غير موقفنا فطارت بكل قبيلة منّا نواها «در «خيف مني» به تو نگاهي كردم كه روشني ديده يا خار چشم بود و جز آن همديگر را نديديم و هر يك از ما به قبيله خود بازگشت.» در هر صورت، همه اين كوه ها «اخشب» به شمار مي رود، بدين سان كه ابوقبيس و قعيقعان، «اخشبان مكه»، قابل و صابح «اخشبان مني» و مأزمان «اخشبان مزدلفه» هستند.اذاخــر
«اذاخر» جمع «اذخر» است (به معناي گور گياه و گور گينه كه بوي خوشي دارد.) در سروده «بلال بن رباح» ـ رضي الله عنه ـ آمده: الا ليت شعري هل ابيتنّ ليلة بفخّ و حولي اذخر و جليل و هل اردن يوماً مياه مجنّة و هل يبدون لي شامة و طفيل «اي كاش مي شد شبي را در «فخّ» بسر برم و اطرافم «اذاخر و «جليل» باشد و آيا روزي به آب هاي «مجنّه» دسترسي پيدا مي كنم و«شامه» و «طفيل» در برابرم آشكار مي شود.» در اين شعر، واژه هاي «فخ»، «اذخر» و «جليل» آمده است: الف ـ «فخَّ» (به فتح فاء و تشديد خاء) دوّمين مسيل مكه است كه قبلاً بدان اشاره كرديم. آب اين مسيل از ميان «حراء» و «مكه» مي گذرد و به «زاهر» مي رود و از آن جا به حديبيه و آنگاه به «مر الظهران» ـ بالاي حداء ـ مي ريزد. به زودي در اين مورد توضيحات بيشتري خواهيم داد. ب ـ «اذخر» همان كوه «اذاخر» است كه در گويش شاعر، ضرورتاً و براي درست شدن وزن شعر، «اذخر» آمده است. اين پندار اديب نمايانه، در تفسير اين شعر كه بلال، از بوييدن «اذخر» (گورگياه» ياد كرده، درست نيست، بل، همان گونه كه از ظاهر شعر نيز پيداست، وي، در آرزوي مكه و دره ها و كوه ها و حومه شهر بوده و بدان ها دلبستگي نموده است. امّا اين «اذاخر» كوهي است كه از سوي شمال بر «ابطح» اشراف دارد و از شرق به حجون متصل است و در آنجا گردنه اي بوده به نام «ثنية الاذاخر.» «ازرقي» در كتاب «اخبار مكه» (ج2، ص289) گفته است: «ثنيه اذاخر» بر «حائط خرمان» مشرف است و از آنجا بود كه پيامبر اكرم ـ ص ـ در روز فتح مكه، وارد شهر شد. قبر عبدالله بن عمر نيز در آنجاست، از طرفي كه به مكه پيوسته است; يعني جايي كه گورستان «آل عبدالله بن سيد» قرار دارد.» «حائط خرمان» نيز امروزه «خرمانيه» نام دارد و بالاي مكه است. اينك داراي فضاي وسيعي است كه ايستگاه ماشين هاي كرايه اي است و «قرن غراب» از سمت طلوع خورشيد بر آن مشرف است و اخيراً بخش وسيعي از آن به عنوان ساختمان شهرداري ساخته شده است. ج ـ «جَليل» دره اي است كه از «حراء» آغاز شده و در ميانه «فخ» است. امروزه «جليل» از محلات مسكوني مكه است و بيشتر ساكنان آن از «روقه ازعتيبه» هستند.اقحوانه (گل بابونه)
«اقحوانه» به مابين «منحني» و «مفجر اوسط» و يا با تعريفي دقيقتر بر «محصّب» اطلاق مي شد كه در صدر وادي ابراهيم است و آب سيل عقبه مني در آن مي ريزد. مي گويند: مكّيان براي گردش و تفريح با لباس هاي رنگين و فاخرانه چون گل بابونه، به اين جا مي آمدند. امروزه، «اقحوانه» شامل محلات «الروضه» و «الششه» و اطراف آنهاست. «حارث بن خالد مخزومي» در اين مورد سروده است: من كان يسأل عنّا اين منزلنا فالاقحوانة منّا منزل قمن اذ نلبس العيش غصّاً لا يكدره قرق الوشاة و لا ينبو بنا الزمن «هر كسي از منزلگاه ما بپرسد خواهيم گفت: «اقحوانه» منزل شايسته ماست، زيرا در اين جا سرخوشانه زندگي مي كنيم و روزگار با ما كج رفتاري نمي كند و دروغ و سعايت بدخواهان، عيش ما را تيره نمي سازد.»بئر ميمون
شاعري كه نامش بر من روشن نيست، چنين سروده است: تأمل خليلي هل تري قصر صالح و هل تعرف الاطلال من شعب واضح الي بئر ميمون الي العيرة التي بها ازدحم الحُجّاج بين الاباطح «دوست من! نيك بنگر آيا قصر صالح را مي بيني؟ و آيا از دره «واضح» آثار به جا مانده منزلگاه را مي بيني؟ از آنجا تا «بئر ميمون» و تا «عَيْره»، ميان «اباطح»، كه حاجيان در آن جاها انبوه مي شوند و ازدحام مي كنند.» در اين شعر واژه هاي «بئر ميمون» و «عيره» و «اباطح» آمده است: «بئر ميمون» چاهي است كه «ميمون» (برادر علاء حضرمي والي بحرين) آن را حفر كرد و قبر منصور خليفه عباسي در آن جا است. و در بخشي از «اذاخر» و «حجون» قرار دارد كه امروزه به «حي الجعفريه» معروف است. «عيره» نيز كوهي است در «معابده» كه منحني بر آن قرار گرفته است; يعني ميان «حي الملاوي» و «حي الروضه» است. مقصود از «اباطح» نيز «ابطح مكه» است و به صيغه جمع آوردن آن از عادات شاعران عرب است. بطحاء (به فتح باء و سكون طاء) نام آشناي عرب ها براي اطلاق بر هر سرزميني كه در مسير سيل قرار دارد. «حذافه عدوي» در مدح بني هاشم سروده است: هم ملأوا البطحاء مجداً و سؤدداً و هم تركوا رأي السفاهة و الهجر «آنان بطحاء را سرشار از مجد و بزرگي كردند و آراء نابخردانه و ناراستي ها را وانهادند.» منقول است كه: هشام بن عبدالملك به هنگام طواف خانه خدا مي خواست به «حجرالاسود» نزديك شود، ليكن كسي راه بر او نمي گشود; در همين حال، امام سجاد ـ ع ـ كه طواف مي كرد به «حجرالاسود» نزديك شد و مردم راه را بر او باز كردند و از گرد «حجرالاسود» پراكنده شدند. هشام از اين ماجرا خشمگين شد و در پاسخ يكي از همراهان خود كه پرسيد: «اين مرد كيست؟» گفت: «او را نمي شناسم.» «فرزدق» كه حاضر بود، از اين پاسخ، برافروخته گشت و قصيده اي سرود كه بخشي از آن چنين است: هذا الذي تعرف البطحاء وطأته و البيت يعرفه و الحل و الحرم هذا ابن خير عباد الله كلهم هذا التقي، النقي، الطاهر العلم وليس قولك: لا اعرف بضائره العرب تعرف من انكرت و العجم «اين كسي است كه بطحاء، جاي گام هايش را نيك مي شناسد; خانه، حل و حرم او را مي شناسند. اين مرد، فرزند بهترين بندگان خداست. اوست تقواپيشه، پاكيزه، پاك نهاد و برجسته. گفته ات كه: «او را نمي شناسم» زياني بدو نمي رساند; كه عرب و عجم آن را كه تو انكار كردي، مي شناسند.» «فرزدق» از اطرافيان هشام بود، ليكن به سبب افتخار بيش از حد به بخشش هاي پدرش و ستودن بني هاشم نزد امويان ارجي نداشت. هشام از اين قصيده برآشفت و فرزدق را در «عُسفان» زنداني كرد. بعدها به گفته هايي پيرامون اين قصيده فرزدق، دست يافتم كه آنها را در كتاب خود «امثال الشعر العربي» قافيه ميم، آورده و بحث كرده ام; در صورت نياز به آن كتاب رجوع كنيد. در كودكي ما، «بطحاء» همچنان بود; ليكن، امروزه به خياباني هموار با پياده رو بدل شده است. مكّيان، ميان قسمت پايين «ريع الحجون» و «مسجدالحرام» را «بطحاء» مي دانستند. از «ريع الحجون» كه بگذري به سوي مشرق «ابطح» قرار دارد كه تا «منحني» نزد «بئر الشيبي» ادامه دارد و به آن، «معلاة» گفته مي شود. اما قسمت جنوبي پس از مسجد به طرف غرب تا «قوز المكّاسه»، «مسفله» نام گرفته است. «قوز المكاسه» تپه اي شني است پايين تراز «كُدي» كه «رُمضه» ناميده مي شد.بَلْدَح (بر وزن عقرب)
در سروده «ابن قيس الرقيات» آمده است: فمني فالجمار من عبد شمس مقفرات فبلدع فحراء «منا، جمار، بلدح و حراء، از عبدالشمس خالي و تهي است.» مي گويند: هنگامي كه حسين، شهيد فخ، به شهادت رسيد، در كناره آب هاي غطفان، بانگ سروشي را شنيدند كه مي خواند: الا يا لقوم للسواد المصبح و مقتل اولاد النبي ببلدح لبيك حسيناً كل كهل و امرد من الجن ان لم تبك للانس نُوَّح «هان اي مردم، سياهي چيره شد زيرا كه فرزندان پيامبر در بلدح كشتار شدند. جنيان چه بزرگ و چه كوچك بايد بر حسين، بگريند; گرچه آنان مويه گران بشر نيستند.» «بلدح» دومين وادي مكه است كه «الشهداء» و «ام الدود» (ام العود) در آن واقع شده است. «ازرقي» آن را «وادي مكّه» ناميده و افزوده: وادي مكّه همان است كه به خانه خدا مي رسد و از آن مي گذرد. در زمان ازرقي هر بخش از «بلدح» نام خاصي داشت و در نزديكي حراء «مكة السّلو» و كناره «الشهداء»، «فخ» ناميده مي شد. به نظر مي رسد كه: از قديم جز بر قسمتي كه از «زاهر» شروع و به حديبيه (شميسي) ختم مي شود «بلدح» گفته نمي شده است. در اين مورد، اقوال ديگري نيز وجود دارد كه براي رعايت اختصار باز نگفته ام. خوانندگان مي توانند براي تفصيل بيشتر به «معجم معالم الحجاز» رجوع كنند. امّا اين حسين كه در فخ به شهادت رسيد و به «صاحب فخ» نامور گشت، «حسين بن علي بن حسن بن علي بن ابي طالب ـ عليهم السلام ـ » است كه در سال صد و شصت و نه ق. بر ضد حكومت عباسيان قيام كرد و پس از نبردي خونين، در جايي كه امروزه به «الشهداء» معروف است، به دست والي مكه كشته شد. از آن پس، اين قسمت به «حي الشهداء» (محله شهيدان) شهره شد. درباره اين فاجعه، اخبار بسياري است كه به هنگام سخن پيرامون «فخ» از آنها ياد خواهيم كرد. پاره اي از مورخان بر آنند كه: «عبدالله بن عمر» در اين جا مدفون است. ليكن اين پندار، نادرست است و نامبرده در گورستان «بني عبدالله بن اسيد» در «اذاخر» به خاك سپرده شده است.تنضباوي
«تنضباوي» بخش بزرگي از وادي «ذي طوي» است كه از سمت غربي كوه «اذاخر» و شمال كوه «قعيقعان» آغاز گشته است. و قسمت بالاي آن «اللصوص» نام دارد به دليل اين كه كوهراهي به نام «ريع اللصوص» در آن واقع است. اينك اين كوهراه بر اثر تأسيس سدّي در نزديكي «فخ» به «ريع السّد» تغيير نام داده است. بخش ميان «حجون» و «كحل» (الثنية الخضراء) «عتيبه» نام دارد و كنار چاه ذي طوي «جرول» خوانده مي شود. ومحل عبور از سمت غربي «جبل الكعبه» «تنضباوي» ناميده مي شود. در ادارات دولتي اين واژه را «طندباوي» مي نويسند كه واژه اي غريب است و هيچ وجه اشتقاقي براي آن نمي شناسم و قطعاً اشتباه است. بل همان «تنضباوي» صحيح است كه نسبتي است به درختان «تنضب.» هنگامي كه كلبه هاي «تكارره» در آن جا بپا مي شد، من برخي از آن درختان را با چشم خويش ديدم. از يكي از شيوخ قبيله «مجانين» نام اين وادي را پرسيدم؟ پاسخ داد: نام تمامي وادي، «ذي طوي» است. پرسيدم: «در اين بخش از وادي چه مي رويد؟» لبخندي زد و گفت: «جز درختان «تنضب» در آن چيزي نديده ايم.» «ازرقي» اين قسمت را «ليط» ناميده است. آب هاي «وادي طوي» و «وادي ابراهيم» پايين كوه «ثبير الزنج» و كوه «مسفله» از جنوب غربي به هم پيوسته و بيشترين آب وادي ابراهيم را تشكيل مي دهد.تنعيم
تنعيم، مسيلي است كه از شمال، ميان كوه هاي «يشم» (در شرق) و كوه «الشهيد» (در جنوب) آغاز شده به وادي «ياج» فرو مي رود و ميقات عمره مكّيان است كه «عمره تنعيم» ناميده مي شود وبدين وسيله از «عمره جعرانه» تميز داده مي شود; نام نخست آن، «نعمان» بود. «محمد بن عبدالله نميري» سروده است: فلم تر عيني مثل سرب رأيته خرجن من التنعيم معتمرات مررن بفخ ثم رحن عشيّة يلبين للرحمن مؤتجرات فاصبح ما بين الاراك و حذوه الي الجزع جزع النخل و العمرات له اَرَجُ بالعنبر الغض فاغم تطلّع رياه من الكفرات تضوع مسكا بطن نعمان اذ مشت به زينب في نسوة عطرات «هرگز چشمانم مانند زناني كه از تنعيم به قصد عمره حركت كردند نديده است. آنان، از فخ گذر كردند و آنگاه شامگاهان كوچيدند و پاداش خواهان به لبيك گويي پرداختند. بر اثر حركت آنان از «اراك» و پيرامون آن تا «جزع النخل» و «عمرات» عطرآميز و عنبرگون گشت. شاخه هاي تازه و سرسبز سر كشيدند و فضا را معطر كردند. به سبب گذر زينب در ميان زناني خوشبو و عبيرآميز وادي «نعمان» عنبربار و مُشك آگين شده است.» گروهي پنداشته اند مقصود از «نعمان» در اين شعر، «نعمان الاراك» است; حال آن كه اين پندار نادرستي است; زيرا آن كه قصد عمره مي كند و عازم مسجدالحرام مي شود به «نعمان الاراك» نزديك نيست. امروزه تنعيم از محلات زيباي مكه است. اينك ثابت شده كه پيامبر اكرم ـ ص ـ به عبدالرحمان بن ابي بكر فرمان داد تا عايشه ـ خواهرش ـ را از تنعيم به عمره برد. از آن پس، اين جا ميقات عمره مكّيان شده است. تنعيم نزديكترين منطقه حلّ به مسجدالحرام است و از راه مدينه به مكه (از سمت شمال مسجدالحرام) در حدود شش مايلي واقع شده است.1- معالم مكه التاريخية الاثريه، عاتق بن غيث بلادي (مكه : دار مكه، 1400 ق.)، 328ص. 2- ديوان شريف رضي، ص563