مكه جنّت اوّل(1)
تأليف : محمد باقر بن مرتضي حسيني خلخالي/ محمد رضا فرهنگ
به نام خدا كتاب «جنات ثمانيه» يا بهشت هاي هشت گانه، كتابي است كه به بررسي تاريخ و جغرافياي هشت زيارتگاه مهم جهان اسلام يعني: مكه، مدينه، بيت المقدس، نجف اشرف، كربلا، كاظمين (و بغداد)، سامرا و مشهد مي پردازد، روش نويسنده در اين كتاب بدينگونه است كه نخست پي گير پيشينه تاريخي هريك از اين شهرها است و در اين زمينه به روايات ديني و تاريخي و گفتار مورّخين اعتماد كرده و دورنماي تاريخي هركدام از اين شهرها را براي خواننده به تصوير مي كشد، سپس به تاريخ جايگاه مقدس هر شهر پرداخته و در اين باره نيز با پشتكار و جدّيت فراوان تقريباً تمامي روايت هاي مذهبي و تاريخي را درباره آن جمع آوري و دسته بندي و نقد و بررسي مي كند. وي در خصوص سه شهر مقدس مكه و مدينه و بيت المقدس به تفصيل درباره كعبه و مسجدالحرام و دشت هاي مقدس آن و درباره مسجدالنّبي(صلي الله عليه وآله) و ديگر مزارهاي مدينه و پيرامون مسجدالاقصي و قبّة الصخرة سخن مي گويد. اما درباره ديگر شهرها به زندگاني يك يك امامان معصوم آرميده در اين شهرها پرداخته و از هنگام تولّد و دوران امامت و خلفاي معاصر آنان و مسائل جنبي و تاريخي و وقايع ويژه هريك از آنان را به تفصيل آورده و در نهايت علل شهادت و چگونگي دفن و سير تاريخي ساختمان سازي و معماري بقعه مقدسه آنان و حوادث تاريخي گذشته بر اين آرامگاه ها و در پايان به مشاهير مدفونين در جوار اين بزرگواران مي پردازد. نويسنده اين كتاب علاوه بر دارا بودن فضائل علمي، از آن جا كه يك واعظ ديني به شمار مي رفته از اين رو به تناسب وظيفه خود گريز به صحراي كربلا را از ياد نبرده و در جاي جاي كتاب و به مناسبت هاي مختلف سالار شهيدان أبا عبدالله الحسين(عليه السلام) را ياد كرده و بر ظلم و ستم و جفاي مردمان دون بر آن بزرگوار و خاندان و يارانش لعن و نفرين فرستاده است. نويسنده اين كتاب سيد محمدباقر بن مرتضي حسيني ملقب به فخرالواعظين خلخالي است، نسب وي به شهيد بزرگوار زيد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب(عليهم السلام) مي رسد. وي سال ها در شهر خلخال ساكن و به امور ديني مردم آن سامان رسيدگي مي كرده است، ليكن بعدها در اثر كسالت روحي و دلسردي از مردمان ديار خود عزم سفر به ديار عاشقان را كرده و در سال 1311 هـ . از وطن خود به سوي تبريز روانه و در آنجا به ديدار مظفرالدّين شاه قاجار نايل مي گردد و دو ماه محرّم و صفر را در مساجد و تكايا و اردوي دارالسلطنة تبريز به ذكر مصيبت خامس آل عبا(عليه السلام) طي كرده و سپس به همراه زوّار آذربايجان عازم زيارت عتبات عاليات مي گردد، وي مدتي را در عتبات و مدتي را در دارالخلافة طهران مي گذراند و بعدها در سال 1327 هـ . توفيق مجاورت مشهد علي بن موسي الرضا عليه آلاف التّحية و الثناء را كسب مي كند و در اين هنگام است كه به ذهن او خلجان مي كند ديده هاي خود را از عتبات عاليات به رشته تحرير درآورده تا مونسي براي خود و تذكره اي براي خوانندگان باشد، از اين رو با پشتكار قابل تحسيني در سال 1327 هـ . اقدام به نوشتن نخستين جلد كتاب مي كند و آن را در سال 1331 هـ . در 403 ورق به پايان مي برد و آن گونه كه از ميان نوشته ها و ارجاعات مطالب كتاب برمي آيد وي در تهيه مقدمات نوشتن دومين جلد كتاب خود بوده و قصد اختصاص آن به مزارات شهرستان هاي جهان اسلام را ـ به جز آن هشت شهر ـ داشته است ليكن به نظر مي آيد توفيق رفيق او نبوده و چنين اثري از او خلق نمي شود. مؤلف بعدها تنها نسخه دستنوشته خود را وقف كتابخانه آستان قدس رضوي مي نمايد كه همين نسخه مورد استفاده محقق قرار گرفته است و آگاهي من از اين نسخه و محتواي كتاب رهين راهنمائي هاي دانشمند و محقق برجسته عراق دكتر حسين علي محفوظ كاظم1 ـ سلّمه الله تعالي است كه هنگام شركت در كنگره جهاني هزارمين سالگرد وفات شيخ مفيد(رحمه الله)در قم مرا از اين كتاب و نسخه منحصر به فرد آن در كتابخانه مشهد آگاه نمود و به احياي اين اثر تشويق نمود. در پايان با تشكر از توجه و عنايت حجة الاسلام و المسلمين سيد علي قاضي عسكر ـ دام عزّه ـ كه وسائل تهيه و تحقيق و چاپ آن را فراهم كرده اند، نخستين بخش كتاب (جنات ثمانيه) با عنوان (حرم اول) كه در باره مكّه مكرّمه ـ زادها الله عزاً و شرفاً ـ مي باشد تقديم خوانندگان گرامي مي گردد. سلخ جمادي الاولي 1417 هـ . ق. بسم الله الرحمن الرحيم وبه نستعين ديباچه جنّات ثمانيه ستايش و سپاس بي قياس، خداي لايزالي را سزاست، كه بني نوع انسان را اشرف مخلوقات فرموده، و بيت العتيق را از براي ايشان قبله، و محلّ امن و معبدگاه قرار داده، و بقاع و مشاهد انبيا و اوليا را محلّ استجابت دعا و زيارتگاه ساخت، و بالاتر از ايشان وجودِ محمودِ صَدر صُفّه صفا را برگزيد، و نقطه دايره اصطفا را پسنديد. بيت: ذاتي كه بگفتش ايزد پاك «لَولاك لَما خَلقتُ الأفْلاك» و درود نامحدود، بر روان صاحب اورنگ كشور دين، و خداوند ديهيم، دار الملك يقين، نخستين رقم خامه ازل، ختم پيغمبران مُرسل، ماه روي «والشّمس والضّحي» ،2سياه موي «واللَّيل إذا سَجي» ،3 صدرگُزين «ما وَدَّعك ربُّك وما قَلي» ،4 مَسندنشين «وللآخرة خيرٌ لكَ مِنَ الأُولي» ،5 شافع «ولَسوفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَترضي» ،6 پرورده «أَلَمْ يَجِدْكَ يتيماً فآوي»،7 يتيم نواز «فَأمّا اليَتيمَ فَلا تَقْهَر» ،8 كارساز «وأمّا السائِلَ فَلا تنهر» ،9 صاحب نعمت «وأمّا بِنِعْمَتِ رَبِّكَ فَحَدّث» ،10 سرافراز «إنّكَ لَعلي خُلُق عَظيم» ،11 و ممتاز «حَريصٌ عليكُم، بالمؤمنينَ رؤفٌ رحيم» ،12 مفتخر «أنت الحبيب وأنت المحبوب»، و مورد الطاف «أنت المريدُ وأنتَ المُراد»، مُدَرّس صُفّه رسالت، و مهندس حُجره جلالت، قطب فلك نبوّت، و محور آسمان فتوّت، گوينده «كُنتُ نَبيّاً وآدم بين الماءِ والطّين» ، حبيب إله العالمين، محمّد بن عبدالله، صلوات الله عليه وآله أجمعين. امّا بعد: چنين گويد مُحرّر اين مقاله، و مؤلّف اين رساله، ابن مرتضي محمدباقر الحسيني الخلخالي، چون از بدو تمييز تاكنون سال هزار و سيصد و بيست و چهار هجري است، به مقتضاي شوقي كه به زيارت مشاهد مقدسّه اهلبيت طاهرين داشتم، اگر چه كرّات و دفعات به عتبات عاليات مُشرّف شده بودم، باز روزي از روزها كه دستم نه به كعبه خدا و نه به مشاهد ائمّه هدي نمي رسيد، جذبه تجلّيات حضرت الله، و جذبات محبّت اولياءالله، دل اين محزون بينوا را به هيجان آورد، خواستم چندي از براي سكونِ دلِ پر درد خود را به مصداق «الَمجازُ قَنْطَرَةُ الحَقيقَة» به ذكر مكّه معظّمه و بقاع متبرّكه آن برگزيدگان مشغول سازم. شعر:
سفر كعبه كنم تا به خرابات رسم
زانكه سالك به حقيقت از راه مجاز
زانكه سالك به حقيقت از راه مجاز
زانكه سالك به حقيقت از راه مجاز
1-چه بهتر مرد را از يادگاري
2-كه بعد از وي بماند روزگاري
2-كه بعد از وي بماند روزگاري
2-كه بعد از وي بماند روزگاري
باز گو از نَجُد، از ياران نجد
تا در و ديوار را آري به وجد
تا در و ديوار را آري به وجد
تا در و ديوار را آري به وجد
حرم اوّل در بيان مكّه معظّمه
حرم: در لغت عربي به معني حُرمت و تعظيم و محّل ستور1 در نظر بيگانگان مهجور، به اين مناسبت اندرون سلطان را حرم گويند. امّا در اصطلاح، مشاهد مشرّفه را حرم خوانند، مشهورترين آنها حرم كعبه است و حرم رسول الله و حرم هاي ائمه(عليهم السلام)است. اسامي مكّه: اُمّ القري، كعبه، عرش الله، بَلدُالحرام، بيتِ العتيق، اُمّ رحم، اُمّ الأرضين، قادس، مقدّسه، بساسه، نساسه، حجاز، حاتمه، بَطحا، رأس، كوثي، بيت الله الحرام، مكّه، بكّه، بلد أمين. جغرافياي آنجا: شهر مكّه مركز ولايت حجاز، و منشأء دين مبين، و قبله مؤمنين، و مولد حضرت سيّد المرسلين، و زيارتگاه مؤمنين و مسلمين است. در ميان كوهستان غير مُنبت2 در وسط درّه واقع است و عدد نفوس آنجا شصت و هفت هزار و اهلش عرب و شافعي مذهب، حنفي و مالكي و حنبلي و زيدي نيز بسيارند. قر[يـ]ـب3 هشتاد و پنج خانه شيعه اماميّه در آنجا سكونت دارند و فرقه شافعي در كمال اقتدارند. و ضعيف اندام و سياه چهره و اسمر اللّون4مي باشند. آب آنجا: اوّل بئر زمزم بود و آن چاهي است كه ابراهيم(عليه السلام) از براي اسماعيل كنده بود، مدّتي انباشته گشته مخفي شد، بعد عبدالمطلب حفر5 نمود، آن چاه در طرف مغرب كعبه واقع است نزديك به مقام ابراهيم، و چهل گز6 عمق اوست و آب آن چاه شورناك است. در ابتدا غير از آب زمزم آبي نداشت، تا اين كه زبيده خاتون زن هارون الرّشيد از سمت طائف و عرفات و منا قناتي كنده آبي اخراج كرده و به جريان آورد. مدتي از ريگ انباشته گرديد، بعد به همت سلطان ابوسعيد7 و سلاطين آل عثمان آن را جاري گردانيده و لوله هاي مسين در زمين نشانده آب را به شهر آوردند و مأكولات8 آنجا را از طائف و از اطراف ديگر آورند. حدود آن: طرف شرقي كوه صفا و كوه ابوقبيس، سمت غربي كوه عرفه و شاما، جانب جنوب كوه مروه، طرف شمال كعبه صفا است. امّا جغرافي كبعه: بدان كه كعبه در وسط مسجد الحرام مي باشد و هر دو در ميان شهر واقع اند. اركان آن: ركن عراقي، ركن يماني، ركن غربي، ركن شامي است. طول كعبه: از ركن عراقي كه حجرالاسود در اوست الي ركن شامي، بيست و پنج ذراع9است. عرض كعبه: از ركن يماني الي10 ركن عراقي بيست و يك ذراع و يك شبر11 است. ارتفاع ديوار كعبه: سي ذراع است. دور سطح سقف كعبه: بيست و هفت ذراع است. ضخامت سقف: دو ثلث ذراع است. ضخامت ديوار: چهار شبر و چهار انگشت است. و پشت بام: كعبه را به قلعي اندوده اند. و سه ستون: در عرض است براي نگهداري سقف دوّم كه پرده هاي بيت شريف به آن مربوط است، و در پنج موضع از خانه، پنج چوب عريض و محكم و متين به قامت انساني منصوب مي باشد. باب هاي(12) كعبه: او را دو در است; يكي از پايين و ديگري از بام خانه است و هر دو از درخت عود است. طول در: هفت ذراع است كه در آن چهار حلقه از نقره است و در اندرون خانه سُلّمي13نزديك ركن شامي است، [كه] در ديوار پنهان است. مرقاة آن: يعني پلّه هاي كعبه بيست و نه است و از اطراف خانه حلقه ها و چوب ها براي پرده نصب شده است. ميزاب14 آن: قطعه[اي] از چوب است، بر او صفحه هاي نقره كشيده اند و نقره را مطلاّ كرده اند. طول ميزاب: چهار ذراع و نيم است. عرض ميزاب: دو ثلث ذراع است و آنچه در طول ميزاب داخل ديوار است به ذراع بنّايان دو ثلث ذراع است. و در نزديك به ديوار دايره اي از طول دارد و در سه موضع از نقره [پوشيده شده است]. و حجرالأسود: به ركن عراقي منصوب15 است، كسي كه ميانه بالا است به سهولت او را مي بوسد، براي اين كه از زمين به اندازه شش وجب بلند است. و در اين اوقات اطراف حجرالاسود را به طلا محكم كرده اند، نظر كردن به آن موجب سرور و بهجت است. حطيم: واقع است در ميانه خانه و حجرالاسود و آن مقام افضل بقاع ارض است و حطيم به معني خورد شده است، چه ازدحام حاج در آن محل زياد مي شود تا خورد مي گشتند. شاذروان: احاطه به تمام خانه دارد، ارتفاع آن دو ثلث شبر است و عرضش نصف ذراع و بر پشت آن گچ ريخته اند و الواح رخام،16 كه طولا يك ذراع و نيم است، بر آن منصوب و خميده است كه كسي بر آن نتواند بايستد. مُستجار: مكاني است در پشت كعبه، مقابل باب است، نزديك به باب مسدود17 است، آن محل را مستجار نامند. قبل از آن كه تجديد تعمير بيت شود، آن باب كعبه بود، حال مسدود است، وجه تسميه18 مُستجار آن است: در همان مكان طلب آمرزش و مغفرت كنند تا از آتش جهنّم محفوظ باشند، چنانكه سابق بر اين انبيا و اوليا در آن محل با خداوند راز و نياز كرده و دعاهاي ايشان مستجاب گشته. حجر الكعبه: مشهور است به حِجْر اسماعيل: «والحِجْر الحائط المستدير الي جانب الكعبة الغربي، وكلّه من البيت أو ستة أذرع منه أو سبعة، نقل أنّ إسماعيل بن إبراهيم دَفَن أُمّه في الحِجْر فَحَجر عليها لئلاّ توطأ.19 قال الصادق(عليه السلام): دفن في الحجر ممايلي الركن الثّالث عُذراي بنات اسماعيل، وفيه الحجر بيت اسماعيل وفيه قبر هاجر و قبر اسماعيل» 20 انتهي. يعني آن مصطبه21 محوّطه به حايط22 آن، محوّطه مدوّري است در سمت غربي كعبه، نزديكي ركن واقع است، و آن ديواري است كوتاه و مستدير23 مانند نصف دايره، مقابل ركن شامي و ارتفاع آن ديوار دو ذراع است و عرض آن نيز به همين مقدار است و طول آن عرض كعبه است و در طرفين حجر دو معبر24است عرض هر يك دو ذراع و نيم است. مقام ابراهيم: آن سنگي است كه اثر پاي مباركش در اوست، مابين ركن و مقام است. تاريخ بناء كعبه: هزار و هشصد و نود سال قبل از ميلاد عيسي به وقوع پيوست. تاريخ قبله مسلمانان بودن كعبه: در سال دوم هجرت از جانب بيت المقدس به سوي كعبه بگشت. وضع كعبه با مسجد الحرام: اصل خانه كعبه از جحرالاسود تا ركن يماني كه بر طول مسجدالحرام است، عرض كعبه حساب مي شود [و] يازده ذرع است، و از ركن يماني و شامي كه عرض مسجد و طول خانه كعبه است دوازده ذرع است.جغرافياي مسجد الحرام
قوله(صلي الله عليه وآله): «أوّلُ مَسجد بُنِي علي وَجْهِ الأرضِ هُوَ مَسْجِدُ الحَرامِ وَبَعْدُهُ بَيتِ المَقدِس بأربَعينَ سَنة» .25 طول مسجد: چهار صد ذراع است. عرض مسجد: دويست و هفتاد ذراع است. باب هاي مسجد: سي و نه است، در سمت باب الزياره، كه غربي خانه كعبه است، هفت در دارد، و در سمت باب ابراهيم كه جنوب خانه كعبه است چهار در دارد، در سمت باب الصّفا كه شرقي خانه كعبه است هفده در است، و در سمت باب السّلام كه شمالي خانه كعبه است، يازده در است. طاق هاي مسجد: مشتمل است بر سي و شش طاق، دهنه هر طاقي چهار ذرع و نيم است كه مجموع آن، صد و هشت ذرع است، و چهار اطراف شبستان است. عرض شبستان ها: از همه طرف سيزده ذرع است. ستون هاي مسجد: مجموع ميل هاي سنگي كه طاق ها را بر بالاي آن بنا كرده اند پانصد عدد است، و از جمله آن پانصد ميل يكصد و بيست و پنج آن سنگ كوچك، مثل آجر تراش كرده بر بالاي آن كار كرده اند، و سيصد و هفتاد و پنج آن ستون يكپارچه است كه از سنگ سفيد است و بلندي هر يك تقريبا سه ذرع و نيم است، قالَ رَسولُ اللهِ(صلي الله عليه وآله): «لا يُشدُّ الرّحالَ إلاّ إلي ثلاثةِ مساجِدَ، مَسجِدَ الحَرامِ، وَمَسجِدَ الأقصي، وَمسجِدي هذا» . چنانكه گفته شد خانه كعبه در مسجدالحرام است و آن مسجد در وسط شهر مكه است، و آن شهر از ولايات حجاز است و از اقليم دوّم است، و در شهر در ميان درّه واقع است كه در طرف شرقي آن كوه ابوقبيس [و] قعيقعان است، و كوه ابوقبيس كوه بزرگي است، و طرف غربي كوه شاما و كوه شيبر و آن كوه بلند[ي]است مُشرف بر منا و مُزدلفه. . . شهر مكه: ده هزار و سيصد و هفتاد گام [است]، امّا اندرونش خراب و جبال و تلال(26)بسيار است و آن زمين محلّ كشت و زرع نيست، قوله تعالي: {بِواد غَيرَ ذي زَرع عِنْدَ بَيتِكَ الُمحَرّم} ،27 و هر چه ايشان را به كار آيد از ولايت ديگر آورند، ولايت طائف بر هشت فرسنگي آنجا است و مدار مكّه ارتفاعات طائف است، و طائف نزديك كوه عروان واقع است و بر آن كوه برف و يخ مي باشد، و در مُلك عربستان غير آنجا برف و يخ نبود، و خوبي هواي طائف از آن كوه است. چاه زمزم: بر طرف غربي كعبه است و چهل گز عمق دارد، و دور سرش يازده گز است، و بر سرش قبّه28 ساخته اند و دو درخت مربّع از چوب ساج گذرانيده، و بر هر يك جهت آب مي توان كشيد و آب آن شور است، و اكنون در مكّه آب روان است، مردم آنجا اكثر29 سياه چهره اند و به تجارت مشغول و بر مذاهب مختلفه عمل مي كنند. امّا حدود حرم: به فرمان حق شهر مكّه و حواليش همه حرم است: اوّل: از راه مدينه تا ده ميل، كه سه فرسنگ و ميلي بُود، حرم است، و ميقاتش ذوالحليفه و از او تا مكه 3 ك. دوّم: از راه جدّه تا ده ميل كه سه فرسنگ و ميلي بود، و ميقاتش تا مكه 3 ك. سيّم: از راه مصر و شام تا نود فرسنگ حرم است، و ميقاتش جُحفه و از آنجا تا مكّه سي و سه فرسنگ و تا دريا دو ميل. چهارم: از راه يمن و تهامه تا هفت ميل كه دو فرسنگ و ميلي بود حرم است، و ميقاتش يَلَمْلَم و از او تا مكه 5 ك. پنجم: از راه نجد تا نود فرسنگ حرم است، و ميقاتش از حاجر [است]. ششم: از راه عراق تا نه ميل كه سه فرسنگ بود حرم است، و ميقاتش ذات العرق و از او تا مكّه پانزده فرسنگ و ميلي بود، و دور و حوالي اين حرم سي و هفت ميل است كه دوازده فرسنگ و ميلي بود، و جهت نشان در آن اميال30 ساخته اند، همه لم يزرع است. و امّا خارج حرم بساتين و باغات و زراعات فراوان و آب روان [مي]باشد.ميقاتگاه:
كه حاجيان بيت الله بايد در آنجا غُسل كرده، احرام ببندند، شش مقام است: 1 ـ ذوالحليفه: در شش ميلي مدينه است، و مسجد شجره در آنجا واقع است [كه ] احرامگاه اهل مدينه است. 2 ـ حُجفه: در سه منزلي مكّه است، و ميقاتگاه اهل شام است كه اهل مصر از آنجا احرام مي بندند. 3 ـ يَلَمْلَم: كوهي است از جبال31 تهامه، احرامگاه اهل يمن است. 4 ـ قرن المنازل: ميقاتگاه اهل نجد است، و اويس قرني32 از آنجا است. 5 ـ وادي العقيق: صحرايي است طويل،33 زياده از دو منزل قاصِدِ سريع السّير است، ميقاتگاه عراق عرب و جبل عامل است، اوّل آن صحرا را مسلخ گويند از سمت عراق كه به مكه روند، و آخر صحرا را ذات عرق گويند. 6 ـ خود مكه: ميقاتگاه است از براي حجّ تمتّع [كه] احرام مي بندند، افضلش34مسجدالحرام است، يا از تحت ميزاب،35 يا در مقام ابراهيم، يا در حِجْراسماعيل مُحرم شوند. مساحت: دور و حوالي ميقاتگاه هفتصد و سي سه ميل [است]، كه دويست و چهل و چهار فرسنگ و ميلي بود كه نهاده شد. طوافگاه: صحن مسجدالحرام طوافگاه حجاج بُود، چون خانه كعبه در ميان آن صحن است و آن كه در جامع هاي36 بلاد در ميان صحن عمارتي سازند جهت مناسبت با مسجدالحرام و كعبه باشد، اكنون طول طوافگاه سيصد و هفتاد گز است در سيصد و پانزده گز، در بيرون مسجد يك هزار و پانصد و هشتاد گز، در حوالي آن خانقاه، و مدارس، و ابواب البرّ37بسيار است، از جمله زاهد خمار تاش عمادي قزويني جهت قزاونه38 خانقاهي ساخت و سي هزار دينار به حكام مكّه داده تا اجازت دادند كه پنجره به مسجدالحرام گشود، و خانه به دار محمد بن يوسف منسوب بوده و مولد رسول الله آنجا اتفاق افتاده، به طرف مسجدالحرام است، و خيزران والده39 هارون الرشيد آن را با مسجد ساخت،40 يعني ولادتخانه حضرتمحمّد(صلي الله عليه وآله) در كوچه اي كه مشهور به شعب ابوطالب بود، همان خانه بر حسب ميراث به حضرت رسول منتقل شد، حضرت آن خانه را داخل سراي خود كردند و بيضا مي ناميدند، بعد هارون الرشيد آن خانه را خريده داخل مسجد نمود. تاريخ ميلاد آن حضرت: بعد از گذشتن پنجاه و پنج روز از عام الفيل در روز دوشنبه هفدهم ربيع الأول در محل معروف به «اراق المولد» است در مكه، از آمنه خاتون بنت وهب متولّد شد. عربية: (فَمولِدُ النَّبي عامُ الفيلِ بِمَكّةَ وَالحَرَمُ الجَليل) و امّا محل ولادت حضرت اميرالمومنين علي(عليه السلام): اندرون كعبه است، يعني وسط خانه خدا، محاذي41 مكاني كه سنگ سرخ فرش است و آن را رخامه حمرا گويند، وقتي كه فاطمه بنت اسد را آثار زاييدن گرفت، روي به بيت شريف آورد و دست به دعا برداشت و گفت: (إلهي إنّي مؤمِنةٌ بِكَ، وَبِما جاء مِن عِندِكَ مِنْ رُسُل وكُتُب، وإنّي مُصدِّقَةٌ بِكَلامِ جدّي إبراهيمَ الخليلِ، وإنّهُ بَني بيتِ العتيقِ، بِحقِّ الذّي بَني هذا البيتِ وَالمَولودِ الذّي في بَطني ألاّ ما يَسَّرتَ لي عَلي وِلادَتي) ، مقارن دعا ديوار كعبه شكافته شد، و فاطمه داخل گرديد، و ديوار به هم بر آمد، سه روز از آن بگذشت، فاطمه بيرون آمد و علي(عليه السلام) در دست او [بود].42 شعر
طواف كعبه زان شد بر همه واجب
كه آنجا در وجود آمد علي بنُ أبي طالب
كه آنجا در وجود آمد علي بنُ أبي طالب
كه آنجا در وجود آمد علي بنُ أبي طالب
در ترك نمودن حج و عقاب آن:
بدان كه ترك كردن حج در صورت استطاعت گناه كبيره مُهلكه است، قال الله تعالي: {وَلله علي النّاسِ حِجُّ البيتِ مَنْ استطاعَ إليهِ سبيلاً وَمَنْ كفرَ فإنّ اللهَ غَنيٌ عَنِ العالمينْ}; يعني هر كه ترك حج كند بدون عذر شرعي، و اعتنا به وجوب آن نداشته باشد، پس بدرستي كه خداوند عالم غني است از عالميان و عبادت آنها، و تعبير به كلمه كفر يا حكايت از كفر باطني تارك حجّ است و يا از باب تأكيد و مبالغه ظاهريّه مي باشد. الحديث: (مَنْ ماتَ وَلمْ يَحجَّ حَجَّةَ الإسلامْ فليَمتْ يهوديّاً أو نصرانيّاً). ايضاً: در حديث از كاظم(عليه السلام) روايت شده كه آن بزرگوار در تفسير (قُلْ هَلْ اُنبِئكُمْ بالأخسرينَ أعمالاً) فرموده: كه زيان كارترين مردمان در عمل آنهايند كه حجة الإسلام بتأخير اندازند. و ديگر صادق(عليه السلام) فرموده كه: مراد از قول خدا كه فرموده: (وَنَحشُرُهُم يومَ القيمة أعمي) كساني هستند كه حج بر ايشان واجب شود، وبي مانع شرعي خود را از حجّ باز دارد و حجّ نكرده بميرد او را غسل ندهيد و كفن نكنيد و بر مقبره مسلمانان او را دفن نكنيد، كه او بر ملّت يهود مرده. در احوال كسي كه در راه حج بميرد: در احاديث وارد شده كه اگر كسي در سفر حجّ بميرد، هول قيامت را نمي بيند و از او حساب نمي كشند، و با اصحاب بدر محشور مي شود. ايضاً: وارد است كسي كه در حرم مدفون شود، ايمن مي باشد از فزع اكبر21، خواه از نيكوكاران باشد يا از گناهكاران. ايضاً: كسيكه در مدينه بميرد ايمن خواهد بود از عذاب الهي. قال الله تعالي: {وَمَنْ يَخرُج مِنْ بيتهِ مُهاجِراً إلي اللهِ وَرسوُلهِ ثُمَّ يُدْرِكهُ الموتُ فَقَدْ وَقَعَ أجرهُ علي الله وكانَ اللهُ غَفُوراً رحيماً}.در وجه تسميه مكّه و معاني آن:
بعد از آن كه ميان مسلمين و يهود در باب افضيلت كعبه و بيت المقدس مباحثه و نزاع افتاد، پس اين آيه شريف را خلاّق عالم نازل فرمود: {إنَّ أوّلَ بَيت وُضِعَ للنّاس للَّذي ببكّة مُباركاً وَهُديً للعالمين}. مَكَّه: (به ميم مفتوحه) عبارت است از شهر بكّه (به باء موحدّه منقوطه تحت) بيت الله الحرام را گويند، حاصل سخن اهل لغت آن است شتر بچه در خوردن شير و مكيدن آن مبالغه مي نمايد چنانكه هيچ شير در پستان مادرش نمي ماند، پس مكّه مي كشد مردم را از هر طرف زمين به سوي خود به جهت عبادت خاصّه، يا كشيده مي شود در آنجا گناهان مردم به جهت عباداتي كه در آنجا مي شود، چنانكه بچّه حيوانات بمكد تمام آنچه را كه در پستان مادر است. و بعضي گفته اند: به جهت اين كه آنجا مي كشند گردن هاي جبابره را، و ايضاً لفظ مكّه را از اين كلمه اشتقاق كردند و آن موضع مكرّم را بدان جهت كه آب كمتر دارد موسوم گردانيده، يا به مفاد «تمكّ الذنوب» جرايم و آثام22 عباد را محو و زايل مي سازد، و هم مفضّل گويد: بكّه (به باء) موضع بيت و ما حول آن را گويند از آن جهت كه مردم در طواف مزاحم يكديگر مي شوند. قال الجوهري في الصحاح: «وسُمي بطنَ مكّة ببكّة لإزدحامُ النّاسِ فيهِ، لأنّهُ مِنْ مكّة أي زحمة». وقد قالوا ايضاً: «لأنّها يُبِكُّ أعناق الجبابرة إذا أحدثوا فيها وَ أستحلوا حُرمتها». و امّا بعضي اهل لغت گويند: كه مكه خانه مه آباد بود و آن را مه و كه مي ناميدند كه به پارسي جاي پيكرها است، زيرا كه پارسيان مانند ستاره ها از زر و سيم و سنگ آراسته در پرستشگاه هاي خود مي گذاردند. اُمُّ القري: مكّه را امّ القري نيز گفته اند، به سبب آن كه زمين را از تحت23 او گسترانيده اند، پس مكّه اصل ارض باشد و از اين جهة مكّه را اُمّ الأرضين24 نيز گويند. قال ابن عباس: (خُلِقَ البيتُ قبلَ الأرض بألفي عام، ثُمَّ رَحُبتِ الأرضُ منهُ). ابن عباس گويد: پيش از آفرينش زمين و آسمان، عرش الهي بر آب بود، حق سبحانه و تعالي باد را فرمان داد تا خود را بروي زد، آب در حركت آمد و به قدرت كامله در روي آب سنگي ظاهر گشت بر مثال قُبّه و آن قبّه از حركت باز نمي ايستاد تا به وجود جبال ساكن شد، و اوّل جبل25 كه در مكّه آفريده شد آن كوه ابوقبيس بوده و زمين را از تحت موضع بيت بگسترانيد (فلذالك سُميّتْ مكّة باُمّ القُري). كعبه: محض از جهت انفراد و تربيع26 آن كعبه ناميده اند، هر بنائي كه آن مربّع و منفرد باشد، يعني پيوسته به هيچ بنائي ديگر نباشد در عربي آن را كعبه گويند. و ديگر: أُمِّ رحم گويند: كسي كه داخل بيت شود او را رَحم كرده مي شود. بلد الأمين: مكّه را پيش از ظهور اسلام هميشه هر طوايف كه بوده اند مُعزّز و مكرّم مي داشته اند، و سكّان آنجا از آنچه در خارج مكّه مي ترسيده اند امن مي زيسته اند «فلذلك سُمي بلد الأمين لأمنه وأمانه». و كعبه را بيت العتيق نيز گويند، چنانچه در قرآن مجيد مي فرمايد: {وَليُوفُوا نُذُورَهُم وَلِيطوّفوا بِالبَيتِ العَتْيق}27، وجه تسميه به اين اسم را از چند وجه مي توان گفت: اوّل: از جهت اين كه آزاد است از تملّك مخلوقات، چون كسي مالك آنجا نيست. دوّم: از آن جهت كه قديم از همه خانه هاست كه در روي زمين است، چنانچه دلالت دارد بر اين معني آيه: {إنّ أوّل بيت وضع للنّاس}28 وشيء قديم را عتيق مي نامند. سيّم: از جهت آزادي از تسلط ظالمان، كه خلاّق احديّت آن مكان مقدّس را از ظلم ظالمان محفوظ داشته و هر كه را هم به اين صدد افتاده باشد دفع فرموده به مجازات كافيه، چنانچه استيصال اصحاب فيل كه قصد تخريب آن خانه كرده بودند شاهد بيّن است بر اين مدعي. چهارم: از جهت آزاد شدن او از طوفان نوح(عليه السلام)، چنانچه به سند معتبر از صادق(عليه السلام)منقول است كه خدا غرق كرد جميع زمين را در طوفان نوح(عليه السلام) مگر خانه كعبه، پس از آن روز او را عتيق29 ناميدند كه از غرق شدن آزاد شد. راوي پرسيد: كه به آسمان رفت؟ فرمود: نه ولكن آب به آن نرسيد و از دورش بلند شد. در بعضي از كتب مروي است كه در طوفان نوح(عليه السلام) دو جا را از روي زمين آب نگرفت; يكي كعبه و ديگري مدفن مقدّس امام حسين(عليه السلام)، چنانچه ظالمين آل محمد(صلي الله عليه وآله)بعد از شهادت آن حضرت مكرّر به آنجا آب بستند و شخم كردند كه زراعت كنند، شايد كه اثر قبر مطهّر نور ديده خاتم الانبيا برطرف شود و هر دفعه آب بر در آنجا حلقه زده حيران ماند و روي هم بالا آمد، اين است كه آن مكان مقدّس را حائر حسينيّه مي نامند.در بيان احرام و آداب آن:
چون كسي اراده حج كند بايد دل خود را خالي نمايد از هر چه كه آن را از خدا مشغول مي كند، تا حائل30 نشود ميان او و خداوند عالم، و تمامي امور خود را به خدا واگذارد و در جميع كارهايش توكّل به خدا نموده سر تسليم به قضاي او نهد. و اوقات نمازهاي واجبي و سنن نبوي را مراعات كند، تا استعداد و اهليّت رساند بر آن ثواب ها كه در مقابل اعمال حج وعده فرموده اند. چنانكه رسول خدا فرموده: زماني كه شخص اراده سفر حجّ كند و بر راحله31 خود سوار شود، نمي گذارد راحله او پائي و بر نمي دارد پائي مگر آن كه نويسد خداوند عالم براي او حسنه32 و محو گرداند از او سيئه33، و به همين پاكيزگي و پاكدامني كه طيّ منازل نموده و مستجمع كرامات الهيّه بوده، با تخليه قلب از ما سوي الباريء34 خود را مي رساند به ميقات كه محلّ احرام بستن است و اوّل اعمال و نُسك35 حجّ است. و محلّ احرام بستن مختلف مي شود به اختلاف جهتي كه مكلّف از آن طرف عبور كرده به مكّه مي رود و آن شش مكان است:اوّل = مسجد شجره:
و آن ميقات كساني است كه راه آنها از مدينه منوره باشد، و آن را ذُوالحُلَيْفَه نيز گويند (به ضم حاء مُهمله، وفتح لام، و سكون ياء) مُصغَّر36 حلف است، يا مفرد حَلْفاء كه عبارت باشد از نباتي37 كه آنجا مي رويد، و ميان اهل آنجا معروف است، يا به معني يمين38 است كه آنجا قومي از عرب تحالف نمودند، يعني يكديگر را قسم دادند. و علّت شجره گفتن به آن مسجد باز به اين دو مناسبت است: اوّل: شجره در لغت عرب (غير از درخت) به علف هم مي گويند كه تا زانو بلند شود و آن علف حلفا تا زانو بلند مي شود. دوّم: اين كه شجره از مشاجره باشد، كه به معني مجادله و مباحثه است كه در آخر منجر به تحالف و تعاهد شده. و بئر عليّ نيز گويند آن مكان را و آن تقريباً يك و يا دو فرسخ از مدينه دور است39 و واقع شده در طرف چپ راه نسبت به كسي كه رو به مكّه رود.دوم = جُحْفَه:
به ضم جيم و سكون حاء مهمله و آن شهري بُوَد ما بين40 مكّه و مدينه نزديك به رابُغ41 كه سيل آن را برده است، اوّل خوش آب هوا بود ولي به سبب دعاي پيغمبر تغيير يافته، و آن ميقات اهل شام و اهل مصر و اهل مدينه مي باشد.سوم = يَلَمْلَمْ:
كه آن را مَلَمْلَمْ نيز گويند، و آن كوهي است از كوه هاي تهامه كه ميقات اهل يمن مي باشد.چهارم = قَرْنُ المَنازل:
كه ميقات اهل طايف است.پنجم = وادي42 عقيق:
كه ميقات اهل عراق و نجد مي باشد، و آن واديي است طويل كه طول آن زياده از هشت فرسخ است و افضل احرام بستن از اوّل [آن مي باشد] كه آن را مسلخ نامند.ششم = محاذات:
يعني آن مكاني كه محاذي43 يكي از ميقاتگاه هاي مذكوره44 باشد، و آن از براي كسي است كه به حجّ رود از راهي كه در آن راه عبورش بر يكي از مواقيت45 متعارفه46 نيفتد، و از اين قبيل است راه دريا47 و ميقات آن كسي كه منزلش نزديك تر است به مكّه از ميقات، منزل خودش است، ديگر بر ميقات بر گشتن لازم نيست48. و ميقات اهل مكّه عبارت است از خود مكّه اگر اراده حجّ داشته باشد، و اگر خواهد كه عمره نمايد پس ميقات ايشان از خارج حرم، جايي است كه به حرم نزديك باشد از جاهاي خارج ديگر، و چنين است حكم درباره هر كسي كه اراده عُمره نمايد از مكّه، اگر چه اهل مكّه نباشد. و ميقات حجّ تمتّع مكّه است. و مستحبّ است چون خواهد احرام بندد بر طرف كند از بدن خود موي را، خصوصاً موي زهار49 و زير بغل را به تنوير50 كه آن سنّت مؤكد است، اگر چه از تنوير كردن او پانزده روز نگذشته باشد. و مستحب است شارب گرفتن، نه سر تراشيدن و نه اصلاح ريش و سنّت مؤكد است كه اين فقره را از اوّل ذي القعده الحرام ترك نمايد، بلكه از آن وقت ترك نمايد كه اراده حج داشته باشد. و هكذا مستحب است ناخن گرفتن، و مسواك كردن، و غُسل احرام كردن و مستحب است در حين غسل كردن اين دعا را بخواند: «بِسْمِ اللهِ وَبِاللهِ، اَللّهُمَ اجْعَلْهُ لِي نُوراً وَطَهُوراً وَحِرَزاً وَ أمْنًا مِنْ كُلِّ خَوف، وَشِفآء مِنْ كُلِّ داء وَسُقْم، اَللّهُمَ طَهِّرْنِي وَطَهِّرْ لِي قَلْبي، وَاشْرَحْ لي صَدْري، وَاَجْرِ عَلي لِسانِي مُحَبَّتَكَ وَ مِدْحَتَكَ وَالثَناءَ عَلَيْكَ، فَإنَهُ لا قُوَّةَ إلاّ بِك، وَقَدْ عَلِمْتَ أنّ قِوامَ ديني التَّسْليمُ لَكَ، وَالاّتْباعُ لِسُنَّةِ نَبِيِّكَ صَلَواتكَ عَلَيهِ وَآلِهِ.» و مستحب است وقت پوشيدن احرام اين دعا را بخواند: «اَلْحَمْدُللهِ الَّذي رَزَقَني ما أواري عَوْرَتي، وَاؤَدّي فيهِ فَرضي، وَأعْبُدُ فِيهِ رَبّي، وَأنْتَهي فيهِ إلي ما أمَرَني رَبّي، اَلْحَمُد للهِ ألَّذي قَصَدْتهُ فَبَلَّغَني، وَاَرَدْتَهُ فَأعانَني وَقَبِلَني وَلَمْ يَقْطَع لي وَجهَهُ أرَدْتُ فَسَلَّمني، فَهُوَ حِصني وَكَهفي، وَحِرزي وَظَهْري، وَمَلاذي وَنَجاتي وَمَنجاي، وَذُخْري وَعُدَّتي في شِدَّتي وَرَخائي.» همين كه از مقدمات احرام فارغ شد و ثناي الهي را به جا آورد، صلوات بر جناب پيغمبر(صلي الله عليه وآله) بفرستد و بگويد: «اَلَّلهُمَ اِنّي اَسئَلُكَ أنْ تَجْعَلَني مِمَّنْ اسْتَجابَ لَكَ، وَآمَنَ بِوَعْدِكَ، وَاتَّبعَ اَمْرَكَ، فإني عَبْدُكَ وَفي قَبْضَتِكَ، لا أُوفي إلاّ ما وَفَيْتَ، وَلا آخُذُ إلاّ ما اَعْطَيْتَ، وَقَدْ ذَكَرْتَ الْحَجَّ فَاَسْئَلُكَ أنْ تَعْزِمَ لي عَليهِ عَلي كِتابِكَ وَسُنَّةِ نَبِيّكَ(صلي الله عليه وآله)، وَتُقوِّيَني عَلي ما ضَعُفْتُ عَنْهُ، وَتُسَلِّمَ مِنّي مُناسبَتي في يُسر مِنْكَ وَعافِيَة، وَاجْعَلني مِنْ وَفْدِكَ الَّذي رَضيتَ وَارْتَضَيْتَ وَسَمَيّتَ وَكَتَبْت، اَللّهُمَّ فَتَمّم لي حَجَّي وَعُمْرَتي، اَللّهُمَّ إنّي أُريدُ الَّتمَتُّعَ بِالْعُمْرَةِ إلي الْحَجِّ عَلي كِتابِكَ وَسُنَّةِ نَبِيِّكَ، فَإنْ عَرَضَ لي شيءٌ يَحْبِسُني فَحِلَّني حَيْثُ حَبَسْتَني بِقَدْرِكَ الذي قَدَّرْتَ عَلَيَّ، اَللّهُمَّ إنْ لَمْ يَكُنْ حَجَّةً فَعُمْرَةً اَحْرِمُ لَكَ شَعْري وَبَشَري وَلَحْمي وَدَمي وَعِظَامي وَمُخّي وَعَصَبي، مِنَ النِّساءِ وَالثِّيابِ وَالطّيبِ، اَبتَغي بِذلِكَ وَجْهَكَ وَالدّار الآخِرَة.» همين كه شخص غُسل كرده مشغول احرام بستن شد بايد اين [را] ملاحظه بكند كه دست از همه لذائذ دنيا شُسته، خود را از ارجاس51 ونجاسات ظاهريه و باطنّيه پاك و منزّه مي نمايم، و عمامه بزرگي و خواجگي از سر نهد، و لباس تكبّر و خودپسندي از بدن بركند، و ازار52 و رداي درويشي به خود پيچيده به فكر پوشيدن كفن افتد، و ياد آورد زماني را كه او را به كفن خواهند پيچيد، و با آن جامه به حضور پروردگار خواهند برد، و با اين انتقالات علي الدّوام در فكر و صدد آن باشد كه خلعت و سرباله انوار الهي را پوشيده و به واسطه آن خود را از كردار عذاب سرمدي نجات دهد، چنان عذابي كه خلاصي نمي شود از آن مگر به پوشيدن اين خلعت كه لباس مغفرت و نجات است.مُحرَّمات در حالت احرام:
و مادامي كه در احرام مي باشد حرام است بر او چند چيز، خواه آن مُحرم مرد باشد يا زن: اوّل: صيد53 كردن، هر چندي كه خود مباشر نشود بلكه سبب شود، [قتل آن كه] اشاره نمايد، يا آن كه بنويسد و بفهماند او را، پس جميع اقسام دلالت54 بر صيد، حرام است. دوم: جماع نمودن مطلقا. سيّم: عقد نكاح بر وجه دوام يا انقطاع. چهارم: بوسيدن زن و كنيز و همچنين دست به بدن آنها زدن، يا نظر كردن به شهوت. پنجم: استمنا55 به هر نحوي كه بوده باشد. ششم: استعمال طيب56 نمودن به خوردن و بوييدن، حتّي در دكّان عطر فروش نشستن به جهت آن كه لباس و بدن او خوشبو شود. هفتم: گرفتن دماغ از بوي بد و مكروه. هشتم: روغن به بدن ماليدن، اگر چه آن روغن بوي خوش نداشته باشد; و جايز است خوردن روغن در حال اختيار اگر [چه] بوي خوش نداشته باشد، چنانچه جايز است استعمال آن در حال اضطرار. نهم: سُرمه سياه در چشم كشيدن. دهم: نظر كردن به آينه اگر چه به قصد زينت نباشد. يازدهم: بيرون آوردن خون از بدن به فصد57، يا حجامت، يا خاريدن، يا مسواك كردن. دوازدهم: ناخن گرفتن در حال اختيار. سيزدهم: موي از سر يا بدن جدا كردن. چهاردهم: انگشتر در انگشت كردن به قصد زينت، و جايز است به قصد استحباب. پانزدهم: كشتن جانور كه در بدن مي باشد بر وجه مباشرت يا بر وجه علاج و سبب، مثل آن كه به لباس خود جيوه بمالد، و فرق نيست در حكم مذكور ميان آن كه آنها در بدن باشد يا در لباس. شانزدهم: دروغ گفتن، و احوط58 آن است كه ترك كند تفاخر59 و دشنام را و بد گفتن را، و بهتر مرتبه احتياط آنست كه از هر لفظ قبيح اجتناب نمايد. هفدهم: جدال كردن و آن عبارت است از «لا والله» يا «بلي والله» گفتن، بلكه واجب [است] اجتناب از هر نوع قَسَم در مقام خصومت. هجدهم: خضاب كردن به حنا به قصد زينت. نوزدهم: دندان كندن. بيستم: آلات حرب بر خود بستن بدون ضرورت. بيست و يكم: كندن درخت و گياهي كه در حرم روئيده باشد. بيست و دوم: استعمال كردن كافور و ساير انواع طيب مُحرَّم را بعد از مُردن مُحْرِم در غُسل و حنوط او. محرمات في مختصات الرّجال: و از مُحرَّمات چند چيز است كه مخصوص مرد مي باشد ; اوّل: پيراهن و زير جامه و قبا و هر لباس تكمه دار كه بعد از پوشيدن آن تكمبه هايش را گره بزند، و هر لباسي كه آستين داشته باشد و دست هاي خود را در آستين آن وارد نمايد، بلكه مطلق رخت دوخته. دوّم: پوشيدن چيزي كه پشت قدم را بپوشد مثل جوراب و چكمه و امثال آنها. سوم: پوشيدن سر به هر چيزي كه بوده باشد، از قبيل ملبوس60 يا گل يا حنا يا دوا يا چيزي كه آن را بر سر خود بر دارد; و در حكم پوشيدن سر است ارتماس61. چهارم: با اختيار در وقت راه رفتن، در سايه چيزي برود كه آن چيز در بالاي سر بوده باشد نه در يك طرف از اطراف آن، پس جايز نيست نشستن در محمل و تخت روان كه روپوش داشته باشد الاّ در حين اضطرار. مُختصَّات النّساء: و چند چيز است از محرمات كه مخصوص مي باشد به زنان: اوّل: زيور كردن، خواه به جنس طلا باشد يا نقره و نحو آنها. دوّم: اظهار زينت خود براي زوج و محارم خود، بلكه مطلقاً. سيّم: پوشيدن روي اگر چه به واسطه باد زن بوده باشد، ولكن جايز است كه يك طرف آن چيزي را كه سر خود را به آن پوشانيده بياويزد بر وجهي كه نزديك به روي او نشود. مكروهات مُحْرِم: و مكروه است براي مُحْرِم احرام بستن در لباس سياه، بلكه در هر لباس غير از سفيد بنا بر مشهور، و در لباسي كه چرك داشته باشد، و در لباسي كه الوان62 مختلف داشته باشد، خواه اختلاف الوان از حال بافتن باشد يا بعد از آن. و مكروه است لبيك گفتن در جواب كسي كه بخواند او را، بلكه در جواب او «يا سعد» بگويد. و مكروه است به حمّام رفتن و شست و شو كردن در آن، حتي در غير حمّام. و مكروه است خاريدن بدن اگر [چه] خون نيايد و موي آن را نكنده باشد، و بعضي از علما فرموده اند كه مكروه مي باشد شستن سر به سدر و خطمي در حال احرام، و بسيار مسواك كردن، و حرف هاي لغو63 زدن، و غُسل كردن از براي خنك شدن. و همچنين مكروه است كُشتي گرفتن و شعر خواندن. در بيان تَلبيت گفتن: بدان كه واجبات احرام سه چيز است: اول نيّت است: به اين كه قصد كند احرام بستن را از براي عُمره تَمتُّعِ حَجَّةُ الإِسلام به جهت اطاعت فرمان الهي. و معني احرام بستن ـ چنانچه فرموده اند ـ به خود قرار دادن است ترك اموراتي را كه در فصل سابق گذشت به جهت توجه به مكه براي اداي افعال معهوده. دوم پوشيدن دو جامه احرام: قبل از نيت، يكي از آنها را ستر64 كند ما بين ناف و زانو كه آن را رداء گويند، آن قدر باشد كه ساتر65 منكبين66 نگردد. سيّم تلبيه است: و صورت آن: «اَسْئَلُكَ اَللّهُمَّ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَيّكَ، إنَّ الْحَمْدَ وَالنِعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْك لا شَريكَ لَكَ.» و مستحب است جهر67 نمودن تلبيه و مكرّر گفتن آن در اكثر اوقات به قدر استطاعت. و در چند حال تلبيه گفتن براي حاج مستحب است: اوّل: وقتي كه به بلندي صعود كند. دوّم: وقتي كه به گودي نزول كند. سيّم: وقت بيدار شدن از خواب. چهارم: وقت سوار شدن. پنجم: وقت پائين آمدن از سواري. ششم: وقت ملاقات نمودن به سوار[ديگري]. هفتم: در وقت برخاستن شتري كه سوار آن شده است. هشتم: وقت سحر. نهم: بعد از هر نماز واجب و يا مستحب. دهم: مستحب است كه علاوه نمايد بر تلبيه واجب بعضي فقرات ديگر، پس به اين نوع بگويد: «لَبَّيْكَ اَللّهُمَّ لَبَيْكَ لَبَّيكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إنَّ الْحَمْدَ وَالنِعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْكَ لا شَريكَ لَكَ، لَبَّيْكَ ذا الْمَعارِجِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ داعِياً إلي دارِ السَّلام لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ غَفّار الذُّنوبِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ أهلَ التلْبِيَةِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ ذَا الْجَلالِ وَالاِكْرام لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ تَبْدَءُ وَالْمَعادُ اِلَيْكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ تَسْتَغْني وَتُفْتَقَرُ اِلَيْكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ مَرهُوداً وَمَرعُوداً اِلَيْكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ إلهَ الْحَقِّ لَبَّيْكَ، لَبَّيكَ ذا النَّعماءِ وَالْفَضْلِ الْحَسَنِ الْجَميل لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ كَشّافَ الْكَربِ العِظام لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ عَبْدُكَ وَابنُ عَبْدِكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ يا كَريم لَبَّيْكَ، يا رَحيمُ لَبَّيْكَ.» و كسي كه احرام حج داشته باشد در وقت زوال روز عرفه تلبيات را قطع مي كند و بي زبان تلبيه را از خواطر مي گذراند. مرد و زن در تلبيه گفتن مساوي هستند، مگر اين كه [بر] زن بلند گفتن تلبيه لازم نيست. در بيان دعوت حضرت ابراهيم(عليه السلام) و لبيك گفتن خلايق در جواب آن: في الحديث: چون ابراهيم(عليه السلام) بناي كعبه را تمام نمود، خطاب الهي رسيد ياابراهيم ندا كن جميع خلايق را به حج. عرض كرد: الهي صداي من به كجا خواهد رسيد كه تمام خلق را اعلام نمايم؟ خطاب رسيد: از توست كه ندا كني، و از ماست كه صداي تو را به تمام خلايق برسانيم. پس آن حضرت در مقام ايستاد، و مقام آن قدر بلند شد و ابراهيم را آن قدر بلند كرد تا اين كه از تمامي كوه هاي عالم بلندتر شد، پس ابراهيم(عليه السلام)دو انگشت خود را بگوش نهاده و روي مبارك را به مشرق و مغرب نموده به صداي بلند آواز نموده فرمود: (أيُّها النّاس هَلُمَّ إلي الحَجِّ); يعني اي مردم بيائيد و خانه خدا را حجّ كنيد. پس خلاّق عالم صداي او را به همه خلايق رسانيد، حتي كساني كه در صُلب مردان و رَحِم مادران بودند كه متولد مي شوند تا روز قيامت. پس جواب داد بر آن ندا از زير درياها، و از مابين مشرق و مغرب و اصلاب آباء68، و ارحام امّهات69، آن كساني كه حجّ خانه خدا مي نمايند، پس گفتند: (لبيكَ داعي الله)، پس هر كه يك بار حج كردني بود يك بار لبيك گفت، و هر كس بيشتر حج كردني بود، به عدد هر حجّ يك مرتبه لبيك گفت، و هر كه در دنيا حجّ كردني نبود لبيّك نگفت. دعاي حضرت ابراهيم در حق امّت مرحومه: و بعد از آن ابراهيم(عليه السلام) زبان گشوده در خصوص امّت محمد(صلي الله عليه وآله) دعا كرده گفت:«اللّهُمَ مَنْ حَجَّ مِنْ شُيُوخ اُمَّةِ مُحَمَّد(عليه السلام) فَهَبهُ لي»، اسمعيل و هاجر آمين گفتند. بعد از آن اسمعيل(عليه السلام) دعا كرده گفت:«اللّهُمَ مَنْ حَجَّ مِنْ شباب اُمَّةِ مُحَمَّد(عليه السلام) فَهَبهُ لي». ابراهيم و هاجر آمين گفتند. بعد از آن هاجر دست به دعا برداشت گفت: «اللّهُمَ مَنْ حَجَّ مِنْ نسآء اُمَّةِ مُحَمَّد(عليه السلام)فَهَبهُ لي». پس ابراهيم و اسمعيل(عليهما السلام) آمين گفتند.فوايد تلبيه معنويّه:
بدان كه حاجّ همين كه احرام بسته مشغول تلبيه گفتن شد، بايد تصوّر كند كه اين تلبيه اجابت نداي خداوندي است، و مقام لبيّك مقام اضمحلال در سِحْر عبوديت است كه يكسر خود را در خدمت مولاي خود بر پاي ايستاده ببيند، و يكجا هواس ظاهريه و باطنيّه خود را مصروف به جانب او نمايد، اگر چه بايد اميد به قول لبيّك از جانب خداوندي داشته باشد، امّا از رد آن نيز خوفناك گردد و بترسد مبادا «لا لبيّك و لا سعديك» از جانب خداوندي داشته باشد، ميان خوف و رجاء از خود و عمل خود نااميد و به فضل و كرم [خداوند] اميدوار باشد، و بداند وقت لبيك گفتن ابتداي حجّ و محلّ خطر است، همين كه حاجّ زبان به تلبيه گشود و صداي تلبيه مردان بلند شد، متذكّر شود كه اين اجابت نداي خداوندي است، و از اين ندا، ياد كند نفخ صور و برآمدن مردم از قبور را كه كفن ها در گردن به عرصات70 قيامت ايشان را مي خواند، كه آنها كفن پوشيده رو به محشر مي گذارند، پس به جهت اين ملاحظه و تفكّر و شوق، در گفتن تلبيه زياد كرده متذكّر آن باشد كه به هر قدمي كه بر مي دارد نزديك مي شود به جوار رحمت شاهنشاه عالم، و تلبيه را هر قدر بيشتر بگويد بر ثوابش بيشتر نايل شود.ثواب تلبيه و فضيلت آن:
في الحديث رسول خدا(صلي الله عليه وآله) فرموده: آن كس كه احرام بسته تلبيه گويد بنويسد خداي تعالي به هر تلبيه گفتن او ده حسنه و محو گرداند ده سيّئه. ايضاً: امير [المؤمنين](عليه السلام) فرموده: كه هيچ كس آواز خود را به تلبيه بلند نسازد در احرام مگر آن كه لبيّك گويد به او به آواز بلند هر چه از جانب راست و از جانب چپ اوست تا منتهاي زمين، و هر كه لبيك گويد در احرام خود هفتاد بار از روي ايمان و احتساب71، خداوند عالم گواه مي گيرد براي او هزار ملائكه را براتي از آتش و براتي از نفاق.تحقيقات در نداي حضرت ابراهيم(عليه السلام):
چنانچه ذكر شد حضرت ابراهيم(عليه السلام)بعد از اتمام [ساختمان] كعبه ندا كرد و فرمود «أيّها النّاس هَلُمَّ إلي الحجّ» به صيغه مفرد، به جهت اين كه خطاب شامل شود بر اشخاصي كه در آن زمان موجود و در عالم شهود بودند، و به كساني كه بعد از آنها خواهند آمد تا روز قيامت. در حديث است كه هر گاه «هَلُّموا» مي فرمود به صيغه جمع شامل نمي شد مگر به حاضرين در آن زمان، و علما(رضوان الله عليهم) در اين مطلب تحقيقاتي فرموده اند، از آنها آنچه به نظر رسيده اين است: اوّل: به درستي كه حقيقت و ماهيّت انسان موجود است به وجود فردي از افراد آن، و شامل است به جميع افراد انسان، موجود باشد يا نه، ولكن فرد خاص و معيّن از انسان پس نمي گردد فرد خاصّ و جزئي از او مادامي كه موجود نشده، پس ابراهيم(عليه السلام)به كلمه «هَلُمَّ» كه مفرد است، نداي حقيقت انسان و طبيعت واحده آن نموده كه شامل شود بر موجود و غير موجود، و اگر «هَلُّمُوا» مي گفت از اين خطاب معدود معيّن مستفاد مي شد، و بر معدومين در آن زمان شموليّت نمي رساند. دوم: علما فرموده اند كه استغراق مفرد اشمل است از استغراق جمع، چنانچه زمخشري72 در چند موضع از كتاب «كشّاف» تصريح به اين مطلب نموده است، پس اراده ابراهيم(عليه السلام)استغراق جميع افراد ناس بوده از حاضر و غايب. سوم: بدرستي كه صيغه خطاب شامل مي شود غير موجود را مگر مجازاً و با قرينه، و با جمع قرينه ندارد كه دلالت كند به شموليّت آن به غير موجودين به خلاف مفرد، پس بدرستي كه قرائن حاليه و مقاليه قائم است به عدم اراده خطاب به معيّن، و در علم معاني مقرر است اين كه بسااوقات ترك مي شود خطاب بامعين به غير به جهت قصد عموم و اراده جمع اشخاصي كه به اين خطاب صلاحيت داشته باشند، چنانچه درآيه شريفه {وَلَوْ تَري اِذْ وُقِفُوا عَلَي النّارِ}73كه كلمه «تري» در لغت عربي موضوع است بر خطاب با معيّن، ولكن از خطاب معيّن عدول نموده شده بر معين و غير آن به جهت شمول موعظه و تنبيه به همه از مخاطب و غير آن. بيان حال كساني كه در جواب ابراهيم(عليه السلام) لبيّك نگفته اند: كساني كه حجّ كردني نبودند و لبيك نگفته اند، ايشان بر سه قسم مي باشند: اوّل: آن طايفه است كه با وجود استطاعت ترك آن نموده [و] شقاوت ابدي را بر خود قبول مي كند، و جزاي اين كس در فصل ترك حجّ گذشت. دوم: آن طايفه اند كه به جهت عدم امكان و استطاعت، مقتدر از حجّ كردن نمي باشند، در خصوص اين جور اشخاص خداوند كريم عوض قرار داده، پس مسجدهاي جامع در خصوص فقرا به منزله كعبه است در حقّ اغنيا.1- رفتار و كردار. 2- به جهت رعايت امانت در انتشار اين نسخه، رسم الخطّ آن را حفظ كرده ايم. 3- پليدي و كثافت. 4- پليدي و كثافت. 5- يكي از دروازهاي كهن مسجدالحرام كه به نام خانواده شيبي كه كليدداران كعبه هستند مي باشد و بنا بر روايات، پيامبر(عليه السلام) در روز فتح مكه از آن دروازه به درون مسجدالحرام مشرف گرديد. اين دروازه سنگي كماني شكل بعدها در اثر توسعه مسجد به درون مسجد راه يافته، در ميانه آن قرار گرفت و تا سال 1965 ميلادي در زاويه جنوب شرقي مسجد الحرام و در لبه سنگفرش مطاف باقي بود در اين سال به دستور ملك فيصل منهدم گرديد. عكس اين دروازه سنگي را كه در ميان قوس ورودي آن قنديل طلايي قرار داشته است مي توان در عكس هاي قديمي مسجدالحرام در نزديكي چاه زمزم ديد. امروزه در همان سمت و بر روي صفا و مروه دروازه اي به اين نام ساخته شده است. 6- بوسيدن. 7- دويدن آرام. 8- كنايه از هواهاي نفساني. 9- راه ها. 10- استوار. 11- بنابر روايت شيعه و سني پيامبر(صلي الله عليه وآله) در ظهر روز عرفه و شب عيد قربان در مزدلفه نمازهاي ظهر و عصر و مغرب و عشاي خود را به جمع بجا آورد و مسلمانان بايد بر اين سنت در اين دو جايگاه رفتار نمايند. 12- استقرار در شب. 13- پرتاب سنگ. 14- طواف و گرديدن. 15- يوم الترويه يا روز آب گيري، همان روز 8 ذي الحجة است. در گذشته بنابر سنت حاجيان پيش از رفتن به سوي دشت عرفات به جمع آوري آب مي پرداختند تا از آن در آن صحراهاي لم يزرع استفاده نمايند. از اين رو اين روز به نام روز آب گيري شهرت يافته است. 16- عمره آورندگان. 17- پرده. 18- چهار پاياني كه انسان بر آنان به سفر مي رود. 19- وجوب كفائي، واجبات شرعيه است كه در اصل بر همه مسلمانان انجام آن واجب است، ليكن با انجام آن از سوي يكي از مسلمانان از عهده ديگران بر داشته مي شود همانند دفن مرده مسلمان. 20- واجبات موقّته، واجبات شرعيه اي هستند كه انجام آنها طي زمان معيني مي باشد همانند روزه يا نماز. 21- فزع اكبر يا وحشت و هول هراس بزرگ كه بنابر روايات عذابي است كه انسان در هنگام دفن يا در برزخ و يا در هنگام دميدن و بر پاشدن روز قيامت گرفتار آن مي شود. 22- گناهان. 23- زير. 24- مادر زمين ها. 25- كوه. 26- مربع شكل بودن آن. 27- الحج: 29 28- آل عمران: 96 29- يكي از معاني كلمه (عتيق)، بنده آزاد شده مي باشد. 30- مانع و جلوگير. 31- چهارپاياني كه انسان بر آنها سوار شده، به سفر مي رود. 32- ثواب. 33- گناه. 34- خالق موجودات. 35- مناسك و واجبات در حج. 36- كوچك شده نام كه در زبان عربي با اضافه نمودن حرف ياء به درون نام كه به ياء تصغير شهرت دارد مي توان آن نام را كوچك نمود. همانند حِلف كه تصغير آن حُليف است، يا حسن و حُسين. 37- گياه. 38- قسم. 39- امروزه مسجد شجره كه در ميان اهلي مدينه به نام «أبيار عليّ» شهرت دارد در حومه شهر مدينه منوّره و در آغاز بزرگراه مدينه ـ مكه (= طريق الفتح) قرار دارد. 40- ميان. 41- دشتي است در مسير حاجيان از جدّه به سوي مكه كه در پايان اين دشت جُحفه قرار گرفته است. 42- دشت. 43- به موازات و هم عرض. 44- ياد شده. 45- جمع «ميقات». 46- مقصود، آن ميقات معيني است كه از آنها نام برد. 47- يعني آناني كه با كشتي به حج مي روند نياز نيست خود را به يكي از آن ميقات ها رسانده و احرام بندند، بلكه مي توانند هنگامي كه در كشتي در نزديكي خشكي بوده و به موازات يكي از ميقات ها قرار داشتند احرام بندند. 48- يعني آن كسي كه منزلش به مكه نزديك تر از نقطه ميقات هاي پنج گانه است، چنين شخصي نياز ندارد راه خود را دور كرده و به ميقات آيد و از آنجا احرام بندد، بلكه مي تواند در نقطه هم عرض يكي از ميقات ها احرام بندد. 49- شرمگاه. 50- يا نوره كه مخلوطي از آهك است و براي زدودن مو از آن استفاده مي شود. 51- پليدي. 52- لباس. 53- شكار. 54- راهنمايي. 55- بيرون آوردن مني را از خود از راه تخيّل و جز آن. 56- عطر. 57- رگ زدن. 58- احتياط. 59- فخر فروشي. 60- كلاه. 61- سر را در زير آب فرو بردن. 62- رنگ ها. 63- بيهوده. 64- بپوشاند. 65- پوشاننده. 66- دو شانه. 67- صداي بلند. 68- پدران. 69- مادران. 70- صحراهاي. 71- در نظر گرفتن خداوند. 72- وي ابوالقاسم جارالله، محمود بن عمر بن محمد زمخشري خوارزمي از مشاهير دانشمندان مسلمان است. كه از فنون مختلف و علوم چندي همچون زبان و ادبيات عرب، تفسير، شعر و جز اينها آگاه بود و سرآمد دانشمندان دوره خود به شمار مي رفته است. وي در خوارزم از ولايات ماوراء النهر در 27 رجب سال 467هـ به دنيا آمد و براي كسب علم و تحصيل به سفرهاي طولاني رفت و سال ها در مكه مجاورت گزيد و در آنجا تفسير مشهور خود به نام (كشاف) را نگاشت و از وي كتاب هاي فراواني برجاي مانده است. وي در سال 538 هـ در جرجانيه درگذشت. 73- انعام: 27