سردار كبير حاج احمد متوسّليان - مسافر سرزمين خاکستري - مسافر سرزمین خاکستری، بر اساس خاطراتی از سردار کبیر حاج احمد متوسلیان نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

مسافر سرزمین خاکستری، بر اساس خاطراتی از سردار کبیر حاج احمد متوسلیان - نسخه متنی

مهری ماهوتی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

سردار كبير حاج احمد متوسّليان - مسافر سرزمين خاکستري

اولين درگيري

روزهاي كوتاه زمستان ، هوا از طرفهاي غروب سردتر مي شد پدر از پشت شيشة قدّي مغازه ، نگاهي به بيرون انداخت خيابان خلوت بود حتّي همان پيكان سياه مرموز هم ديده نمي شد رهگذرهايي كه خودشان را توي پالتو پيچيده بودند ، با عجله مي گذشتن رفت و آمد ماشينها كمتر شده بود و چراغ مغازه ها يكي ، يكي خاموش مي شد حالا كه از مشتري خبري نبود ، آنان هم ترجيح مي دادند به خانه هايشان بروند ، زير كرسي داغ لم بدهند و با يك استكان چايي داغ ، از خودشان پذيرايي كنند

پدر آهي كشيد و از نفس گرمش ، يك لاية نازك مه ، روي شيشه نشست دست برد لاي موهاي سفيدش و پيشاني اش را خاراند بعد هم برگشت پشت پيشخوان حوصلة خانه رفتن نداشت حوصلة كار و مغازه را هم نداشت از صبح دلش همين طوري شور مي زد مدتي بود كه سايه هاي مشكوكي را اطراف خانه و مغازه مي ديد گاهي سواره بودند و گاهي پياده قيافه هاي اطو كشيده كراوتي با مردم جنوب شهر فرق داشتند پدر حضورشان را دورادور احساس مي كرد مثل همين امروز صبح ، وقتي با احمد از خانه بيرون مي آمدند

پدر بي اختيار اسم احمد را چند بار با خودش تكرار كرد و ترسيد نكند يكوقت ، يكجا ، اين سايه ها بلايي سر احمد بياورند كلافه و مضطرب ، كُتش را پوشيد كلاه كاموايي را سر كرد بعد هم كركره را پايين كشيد و راه افتاد

دكتر سيبليش را تاب داد و گره كرواتش را مرتّب كرد حالا ديگر واقعاً شبيه دكترها شده بود چاپلوسانه پرونده را نزديك ميز برد و عكسي را كه صفحه اول آن چسبانده بود ، نشان داد قربان اين يكي جالبتر از بقيه است احمد متوسّليان ، گروهبان دوم دوره آموزشي تانك را در اصفهان گذارنده و همان جا به عنوان فرماندة تانك ، مدتي خدمت كرده چه خدمتي ! مطمئناً نقش مهمي در فعاليّتهاي مذهبي ضد شاهنشاه دارد گرچه نتوانستيم مچش را بگيريم از قرار معلوم توي پادگان دنبال آدمهاي مستعد همرنگ خودش مي گردد البته به يك جاهايي رسيده ايم ! خبرهايي داريم كه خيلي به دردمان مي خورد

آقاي رئيس لم داد به صندلي راحتي اش همينطور كه با انگشتهايش روي پرنده ضرب گرفته بود ، گفت بايد خيلي زرنگ باشد اوصافش را قبلاً شنيده ام ظاهراً بيخ گوشمان گروههاي مقاومت تشكيل مي دهد بايد به شدت مراقبش باشيم

لبخند موذيانه اي توي صورت دكتر پيدا شد دوباره به ميز چسبيد و توضيح داد قربان جسارت نباشد ، محض اطّلاع عرض مي كنم ، اين متوسّليان و دارو دسته اش هم برنامه هاي اعتقادي دارند كه به ظاهر ، همان هيأتهاي قرآن و دعاست و هم دوره هاي چريكي مي بينند ما ردّ شان را تا خرم آباد دنبال كرديم حالاوقتش رسيده كه وارد عمل بشويم و دستگيرشان كنيم رئيس غضبناك نگاهش كرد و آب دهانش را انداخت كف اتاق دكتر چند قدم عقب رفت ومثل بزغاله سرش را پائين انداخت خودش فهميد چه افتضاحي كرده اين جملة آخر را نبايد مي گفت بايد مي گذاشت او خودش تعيين تكليف مي كرد اين طوري حسابي به جناب رئيس برخورده بود !

وقتي پدر به خانه رسيد تا آبي به دست و صورتش بزند ، مادر سفره را پهن كرد و غذا آورد احمد ، با بخاري برقي كلنجار مي رفت و خيال داشت با مقداري سيم و پيچ ، هر طور شده روبه راهش كند پدر كنار سفرة شام نشست لقمه اي نان سنگك تازه و چند پر ريحان توي دهانش گذاشت و گفت پسرم ! وضع كار وبار چطور است ؟ از شركت راضي هستي ؟

احمد دو شاخه بخاري را به پريز وصل كرد و همين طور كه چشمش به آن بود ، گفت بالاخره درست شد ديگر ما در نمي تواند گله كند كه كارش را نيمه تمام گذاشتم و رفتم

پدر تكيه به پشتي داد و با كنجكاوي پرسيد كجا انشاءالله ؟

- با اجازه شما عزم خرّم آباد هستم

- آن جا براي چه ؟ مگر سر كار نمي روي ؟

- اتفاقاً مربوط به كارم مي شود شركت فعاليّتهايش را وسعت داده قرار شده چند تا از كارمندهاي فعّال ، مدّتي به عنوان مأموريت توي خرّم آباد مشغول بشوند

مادر تنگ آب را كناره سفره گذاشت نگاه معنا داري به او انداخت و پرسيد

- بيبنم با بچّه هاي هيأت قرار تازه اي گذاشتيد ؟ اگر دست ساواكيها به شما برسد ، خدا مي داند چه بلايي سرتان مي آورند !

نگاه پدر به آب زلال تنگ خيره ماند و حواسش رفت پيش سايه ها حالا دليل حضور آنها را بهتر مي فهميد صداي مادر او را به خودش آورد حاجي چرا ماتت برده ؟ معلوم است خيلي خسته اي ! زودتر شامت را بخور و استراحت كن

پدر مي خواست چيزي بگويد ؛ اما ساكت ماند دلش راضي نشد نگرانيهايش را به او هم منتقل كند بشقابش را جلو كشيد و با بي ميلي مشغول خوردن شد احمد همان چند لقمه اول را كه خورد ، رفت تا وسايلش را جمع كند پدر پرسيد چند نفر هستيد ؟

سه نفر يكي شان آقا كريم خودمان است آن يكي را هم مي شناسيد سيّد مرتضي ، مال هيأت بازار است

بعد روبه مادر كرد و ادامه داد دلواپس نباشيد همين قدر بدانيد ، هيچ كاري كه رضاي خدا در آن نباشد ، نمي كنم اين دوستاتت هم ، همه اهل ولا يت هستند و مطيع دستور هاي آيت الله خميني مادر با كنايه گفت با اين حساب ، بيشتر از اين نبايد سؤال كنم باشد ؛ خدا خودش از شر ظالمين حفظتان كند

احمد ، ساكش را گوشة اتاق آماده گذاشت و قرآن جيبي ، كتاب و مهر كوچكش را هم توي جيب جلويي آن جا داد و گفت اتوبوس صبح زود حركت مي كند ، ساعت پنج و رفت كه بخوابد

پدر غذايش را نخورده ، رها كرد به كرسي پناه برد چشمش به طاق بود و حواسش به پنجرة اتاق كه رو به كوچه باز مي شد ناگهان لرزش نوري بر ديوار را احساس كرد و همزمان ، لرزش دل خودش را بلند شد و طوري كه مادر متوجه نشود نگاهي به بيرون انداخت پيكان سياه رنگي را ديد كه آرام آرام به انتهاي كوچه مي رسيد پدر مطمئن بود ، سرنشينان از قماش همان سايه ها هستند

چند ماه از ورودشان به خرّم آباد مي گذشت هر روز ، به ظاهر ، بچه هاي شركت به كار هميشگي خودشان مشغول بودند احمد حضور سايه ها را احساس كرده بود براي همين هوشيار تر عمل مي كرد آن روز ، پرتوانتر از هميشه به خانه بازگشت همان خانة اجاره اي انتهاي خيابان ترمينال دو تا نان سنگك تازه هم خريد وقتي رسيد ، آقا كريم هم آمده بود سرماي سمج و موذي افتاده بود زير پوستش و تمام تنش مور مور مي شد كنار بخاري ديواري ، يك ليوان چاي داغ خورد و دست به كار شد دو نفري اعلاميه هاي چاپ شده را بسته بندي كردند و كنار گذاشتند احمد يك ساعت فرصت داشت متن سخنراني نوار را پياده كند تا چاپ اعلاميه جديد را شروع كنند آقا كريم ، همين طور كه محلهاي پخش اعلاميه را مشخص مي كرد ، گفت به لطف خدا تشكيلات فعاليت موفقّي داشته سازماندهي تو هم احمد آقا ، دقيق بود و سريع ساواك تا به حال نتوانسته كاري از پيش ببرد

احمد ظبط را روشن كرد و سراپا گوش شد صداي آقا توي فضاي كوچك اتاق طنين گرمي داشت آرامشي دلچسبي توي صورتش پيدا شد رو كرد به كريم و پرسيد امشب خيال نداري سري به خانه بزني ؟

كريم روپوش دستگاه تايپ را برداشت و قبراق و سرحال گفت نه ! امشب از خانم و بچّه ها مرخصي گرفتم ! فرصت خوبي است كه تا كارهاي بيشتري را تمام كنيم راستي سيّد هم مي آيد پيغام داده كه براي توزيع ، مشكلي ندارد خواسته جلسة هيأت شب جمعه را هم منزل او برگزار كنيم

احمد مي خواست بگويد اگر توي خانة سيّد جمع نشوند بهتر است ؛ اما نگفت گرچه سيّد خيلي از خطرها را به جان خودش مي خريد كريم هم كمتر از او نبود حواسش را شش دانگ جمع كرد گوشش را سپرد به صداي آقا و شروع كرد به نوشتن

كم كم شب از نيمه گذشت حياط خانه ، زير نور مهتاب روشن بود سيّد و آقا كريم مثل پرندة حق كه صدايش از دور دست مي آمد ، زير لب ذكر مي گفتند و سخت مشغول كار بودند احمد گوشي را از روي گوشهايش برداشت وبلند شد تا با چند استكان چايي داغ از خودشان پذيرايي كند ناگهان احساس كرد كسي از ديوار حياط پايين پريد نگاه كريم ، متوجّه پنجره شد وحشتزده گفت گمان كنم لو رفتيم و دويد سمت كشوي ميز و اسلحه را برداشت

دومين و سومين صداي گرپ از طرف ديوار شنيده شد حالا ديگر مطمئن بودند كه خانه محاصره است بايد هرچه سريعتر مدارك را نابود مي كردند

احمد گفت تا من سرشان را گرم مي كنم ، همه نوارها و اعلاميه ها را بسوزانيد

چند دقيقه بعد هُرهُر بخاري بلند شد و شلعه ها داغ و سرخ ، توي لوله قد كشيد ساواكيها شروع كردند به تير اندازي آقا كريم خودش را به بشت بام رسانيد و موضع گرفت سيّد سعي مي كرد هيچ مدركي باقي نگذارد ؛ اما فرصت چنداني نداشت احمد كنار پنجره كمين كرده بود و دنبال سايه اي از آنان مي گذشت تا هدف قرار دهد ناگهان گلوله اي سينة پنجره را شكافت و شيشه از هم پاشيد فقط خدا مي دانست تا چند دقيقه ديگر ، چه سرنوشتي در انتظارشان بود

درد تا مغز استخوانش ريشه مي دواند تك تك سلولها و بندبند وجودش تير مي كشيد احساس مي كرد دارند مچ دست و پايش را ارّه مي كنند سعي كرد چشمهايش را باز كند از لاي پلكها ، حلقة فلزّي پهني را ديد كه او را به ميله هاي تخت وصل مي كرد دست و پاهايش در بند بودند بويي تند ، بوي گوشت سوختة تنش اتاق را پر كرده بود سينه اش مي سوخت و نفسش بالا مي آمد به ذهنش فشار آورد سعي كرد يادش بياييد كه چه اتّفاقي افتاده صداي نكره اي پيچيد توي اتاق ها ! چطوري قهرمان ! حدس مي زد كه صاحب صدا يكي از همان سايه ها باشد ؛ يكي از همان مأموران نفرت انگيز ساواك دكتر پايش را گذاشت روي زخم سينة او و سخت فشار داد احمد همراه تخت فنري ، به كف سيماني و نمناك اتاق چسبيد احساس كرد همة رگهاي تنش كشيده مي شود بي اختيار از ته دل فرياد زد فرياد نه ، يك نعرة درد آلود! دوباره از هوش رفت بيهوشي اش چقدر طول كشيد ، نمي دانست وقتي چشم باز كرد ، همه چيز دور سرش مي چرخيد گوشة سلول تنگ و تاريكي افتاده بود و مگسها روي خونهاي خشكيدة صورتش ، سر وصداي تهوّع آوري راه انداخته بودند كم كم همه چيز را به ياد مي آورد و اين كه چه حرفهايي به ساواكيها زده از يك چيز خيالش راحت بود ؛ هيچ اطّلاعاتي از او لو نرفته بود به علاوه خودش را مسؤول تشكيلات معرّفي كرده بود در طول بازجويي ، بارها اين موضوع را تكرار كرد تا بالاخره قبول كردند

سيّد و كريم ، زن و بچّه داشتند تحمّل زندان و شكنجه براي آنان كه خانواده اي تشكيل داده بودند ، آسان نبود از طرفي ، احمد از هر دوي آنان جوانتر بود و قدرت بدني اش بيشتر براي همين ، همة مسؤليّتها را به گردن گرفته بود و دعا مي كرد ساواك دست از سر همرزمانش بردارد

آن روز پدر باز هم آمده بود و ملاقات و باز هم بايد نااميد بر مي گشت خوابهاي پريشان شب ، دل نگرانيهاي روز ، وضع جسمي و روحي اش را به هم ريخته بود پاكت پرتقال را جلو نگهبان قلچماق قلعه گذاشت و با صدايي كه مي لرزيد ، گفت خواهش مي كنم لااقل اين پاكت را به او برسانيد شما كه نمي گذاريد ملاقاتش كنم يا حتّي صدايش را بشنوم خدا مي داند پسرم زنده است يا نه !

نگهبان پاكت را به سمت او هُل داد و تشر زد بردار عمو ! پسرت احتياجي به اينها ندارد اعتصاب غذا كرده مي فهمي ؟ اعتصاب غذا !

احتياجي به اينها ندارد اعتصاب غذا كرده مي فهمي ؟ اعتصاب غذا !

انگار با پتك توي مغزش كوبيدند سرش گيج رفت و افتاد پاي ديوار آخر چرا ؟ ببينيد چه به روزش آورديد كه توي زندان هم دست به اعتصاب غذا زده نامسلمانها !

سيل اشك روي چينهاي صورتش جاري شد شانه هاي خسته و ناتوانش شروع كرد به لرزيدن نگهبان ، همين طور كه چايي اش را هورت هورت سر مي كشيد ، مشتش را به طرف او گرفت و داد زد آهاي ! گريه هايت را ببر يك جاي ديگر والاّ بد مي بيني

پنج ماه حبس انفرادي مثل پنج سال ، سخت و سنگين گذشت احمد گرچه زير فشار شكنجه هاي مداوم هر روز شكسته تر مي شد با اين حال ، حسرت شنيدن حتّي يك ناله را هم به دل ساواكيها گذاشت عاقبت او را به بند عمومي منتقل كردند ؛ ميان زندانيهاي سياسي ، همان بچّه هاي زجر كشيده اي كه هزاران درد و مشترك با آنان داشت

پدر و قتي از موضوع با خبر شد ، مي خواست از خوشحالي بال دربياورد حالا مي توانست احمد را ملاقات كند ، با او حرف بزند و صدايش را بشنود مي توانست به مادر بگويد كه حال پسرش خوب است

- توي بندها ، پچ پچ هاي مرموزي شنيده مي شد

- مردم توي شهرهاي مختلف تظاهرات كرده اند

- اصفهان و تهران به شدّت شلوغ شده

- مردم مشهد را به گلوله بسته اند

خبرهاي كوتاه بود و دردناك ؛ اما هرچه كه بود ، بوي انقلاب مي داد ؛ بوي آزادي آن روز ، موقع تقسيم غذا ، يك شايعة داغ دهن به دهن مي گشت !

قرار است عده ّاي از زندانيان سياسي آزاد شوند

از غُر زدنهاي دائم نگهبانان و از لابه لاي فحشها و ناسزاهايشان مي شد فهميد كه اوضاع كشور به هم ريخته است براي همين ، شاه دنبال راهي بود تا ملّت را آرام كند آزاد كردن زندانيان سياسي ، يكي از اين راهها بود صداي درق و دروق چرخ ناهار و كاسه هاي رويي كه خوابيد ، بلند گوي بند به خرخر افتاد رئيس زندان مي خواست خبري را اعلام كند رئيس چند بار سرفه كرد و با لحن عوام فريبانه اي شروع كرد به صحبت شاهنشاه آريامهر امر فرمودند و دستور ايشان امروز به بنده ابلاغ شد كه

بعضي از جمله ها را دو بار مي گفت تا خبر را داغتر جلوه دهد و بالاخره اعلام كرد محبّت پدرانة شاهنشاه ، شامل حال زندانيان سياسي و خرابكار شده و عدّه اي از آنان بخشيده شدند آسامي آزاد شدگان به اين شرح است

پدر جلو در زندان ايستاده بود و انتظار مي كشيد روزنامة تازه اي در دست داشت كه اسم احمد جزو آزادشدگان ، توي آن ديده مي شد پدر نمي توانست خوشحالي اش را پنهان كند اين بار هم نايلون پرتقالهايش را به نگهبان داد و گفت آقا بفرمايد مال شما ! پسرم لازم ندارد چون امروز آزاد مي شود نگهبان با دلخوري ، نايلون پرتقال را برداشت

/ 8