ميهمان - مسافر سرزمین خاکستری، بر اساس خاطراتی از سردار کبیر حاج احمد متوسلیان نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

مسافر سرزمین خاکستری، بر اساس خاطراتی از سردار کبیر حاج احمد متوسلیان - نسخه متنی

مهری ماهوتی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

ميهمان

بالاخره دلش را جا گذاشت و آمد بدجوري پشيمان بود يك نفر مدام بيخ گوشش مي گفت اين جا همه دنيا زده اند آن قدر بند به دست و پايت مي بندند كه راه بازگشت را فراموش مي كني

نمي خواست اين چند روزه را هم بيايد با اين حال ، آمده بود از قطار پياده نشده ، فكر اين بود كه چطور بازگردد مي ترسيد محبّت مادر يا نگاه مظلوم و مهربان پدر ، دامنگيرش بشود و او را همين جا پابند كند

ايستگاه آخر ، تهران بود عصايش را زدزير بغل ، پياده شد و ساك قهوه اي اش را دنبال خودكشيد راه رفتن بازانوي زخمي ، آن قدرها هم كار آساني نبود به اوّلين تلفن عمومي كه رسيد ، ايستاد و چشم انداخت تا انتهاي صف را پيداكند جواني كه تازه گوشي تلفن را برداشته بود ، متوجّة او شد و با دستپاچگي جلو دويد برادر ! خواهش مي كنم احمد پيش از اين كه جوابي بدهد ، ساكش را كنار تلفن عمومي ديد و گوشي را در دستش نگاه مردم سرشار از قدرداني و حق شناسي بود شمارة خانه را گرفت و خبر آمدنش را داد صداي خندة شاد مادر را كه شنيد ، تهّ دلش ، احساس آرامش كرد گوشي را گذاشت تشكر كرد و راه افتاد برود زيارت كار هميشه اش بود سوار اتوبوسهاي بهشت زهرا شد و يك راست به گلزار شهدا رفت

فرش نارنجي آفتاب روي سنگفرشها پهن شده بود نسيم خنك از كنار قاب عكسها ، مي گذشت و زمزمه شّكرش ، گوشهاي احمد را نوازش مي داد كنار قبر شهداي گمنام نشست و حمد و سوره خواند بعدهم سراغ همسنگران شهيدش رفت انگار يك بار ديگر با آنان همنشين شده بود بي اختيار زير لب شروع كرد ؟ چندساعت در بهشت زهرا ماند ه ؟ خودش هم نمي دانست فقط صداي اذان ظهر را كه شنيد ، فهميد بايد برود مادر حتماً دلواپس مي شد عصا را زير بغلش گرفت ساكش را برداشت و بازگشت

خيابانها شلوغ بود و زندگي مثل هميشه جريان داشت هر دويست ، سيصد متر ، چادري براي جمع آوري كمكهاي مردمي علم شده بود صداي نوحه و سينه زني و سروده هايي كه از بلند گوها پخش مي شد ، آدم را به ياد جبهه و جنگ مي انداخت از چند ميدان بزرگ گذشت همينطور از كنار جايگاههاي مخصوصي كه براي اهداي خون به رزمندگان درست شده بود قلب احمد لبرزير از غرور شد افتخار مي كرد كه ميان چنين مردمي زندگي مي كند كم كم به محلّة سيد اسماعيل مي رسيد ؛ به همان كوچه هاي قديمي و صميمي خودشان چند دقيقه كنار محلّه ايستاد چادر امداد اينجا هم بود جلوي چادر از بسته هاي صابون گرفته تا دستكش و كلاه ، همه چيز پيدا مي شد بچّه هاي خاكي پوش اينجا هم بودند ياد روزهايي افتاد كه همراه بچّه هاي محل ، به پايگاه بسيج رفته بود گوشه پياده رو به تماشا ايستاد مادر مثل هميشه سخت چشم به راه بود گلدانها را آب داده بود و فرش را انداخته بود كنار باغچه وقتي صداي در را شنيد ، جلوتر از همه ، خودش رساند آمدم احمد جان ! آمدم ! در را كه باز كرد ، عصاي احمد بدجوري زد توي ذوقش حرفش را گم كرد و با لكنت پرسيد چه چه بلايي سرت آمده ؟ پدر دوان دوان خودش را از مغازه رسانده بود گرچه او هم براي لحظه اي دستپاچه شد ؛ ولي سعي كرد به خودش مسلّط باشد ساك احمد را از دستش گرفت و با خوشحالي گفت خدا را شكر ! خوش آمدي پسرم ! و كمك كرد تا كنار باغچه ، روي فرش بنشند

بساط چاي و شيريني و شوخي ، دوباره به راه شد پدر گفت آشيخ ، از جبهه چه خبر ؟ خوب پوزة اين بعثيها را به خاك ماليديد ، دست مريزاد !

احمد شرمنده سر به زير انداخت مادر گفت پس چرا اين قدر دير به دير ياد ما مي كني ؟ داماد كه نبايد اين قدر سايه اش سنگين باشد ببين احمد جان ! اين دفعه ديگه بايد عروسي راه بيندازيم

پدر و دستهايش را كه بوي آرد و زعفران مي داد ، لب حوض شست و دنباله حرف او را گرفت روزگار سختي شده ، از صبح تا شب ، توي قنّادي سرپا هستم ديگر خسته شدم راستش من كه دلم نمي خواهد جوانها مثل ما گرفتار آب و نان بشوند خوش به احوالشان ! خوش به سعادتشان ! خوب راهي انتخاب كرده اند

احمد نفس راحتي كشيد استكان چايي اش را برداشت و گفت ان شاءالله مرخصي بعدي كه بيايم ، مي رويم در خانه يكي را مي زنيم

مادر يك جور كشدار و غليظي گفت الله اكبر و بلند شد تا سفره ناهار را بيندازد پس از ناهار ، آمنه انشايي را كه به كمك داداش احمد نوشته بود ، خواند تا سر كلاس ، من ومن نكند با صداي بلند ، واضح و با حوصله وقتي به وسطهايش رسيد ، مكث كرد و گفت داداش تو چرا نرفتي روحاني بشوي ؟ بابا حق دارد آشيخ صدايت بزند به خدا خيلي چيزها مي داني مي تواني از صبح تا شب ، براي مردم سخنراني كني ! خبر نداشت كه سخنراني هاي احمد ، توي جبهه و پيش از آن ، ميان مردم كردستان چه غوغاها كه به پا نكرده است نگاه احمد به تلويزيون بود اگر فيلمي كه از او گرفته بودند پخش مي شد ، ديگر دليلي براي ماندن نداشت ، مي ترسيد نكند خانواده در غياب او اين صحنه را ببينند بعد هم خيال كنند پسر عصا به دستشان ، يك گوشة بيمارستان ، جاي افتاده آمنه گفت داداش وقتي اينجا نيستي ، ما در چشم از فيملهاي جبهه و جنگ بر نمي دارد هميشه اميدوار است تورا جلوي دوربين ببيند احمد لبخندي زد و چيزي به زبان نياورد

برنامه تلويزيون مربوط به آزادي خرمشهر مي شد نخلهاي بي سر ، تانكهاي نيمه سوخته و پل ، پل معروف پيروزي احمد نيم خيز شد اين همان فيلم بود آمنه با هيجان به صدا زد مادر ! مادر !

مادر آمد و رد نگاه احمد و آمنه را گرفت روي صفحة تلويزيون خيره ماند و پرسيد اتّفاقي افتاده ؟ دوربين چند رزمنده را كنار يك ماشين نشان مي داد كه احمد هم در بينشان بود گزارشكر گفت برادر متوسّليان چند كلمه دربارة عمليات آزاد سازي خرمشهر براي بيندگان ما صحبت كنيد ؟

مادر پاك دست و پايش را گم كرد اي واي ! اين تو هستي احمد جان دوربين متوجة عصاي زير بغلش شد احمد سعي مي كرد از جلو دوربين كنار برود با دست بچّه هاي بسيجي را نشان داد و گفت برويد از اين بچّه ها گزارش بگيرد اينها عمليات كردند ؛ ما كه كاره اي نيستيم و بعد سوار ماشين شد ورفت مادر گفت چه خوب شد كه اينجا هستي خدا مي داند اگر تو را با عصا از تلويزيون مي ديدم و تو نبودي ، چه فكر و خيالهايي به سرم مي زد خدا را شكر !

احمد نفس راحتي كشيد احساس مي كرد بار سنگيني از روي شانه هايش برداشته شده به زحمت بلند شد و يكراست رفت سراغ كمد لباسها حالا مي توانست با خيال آسوده دوباره ساك جبهه اش را آماده كند

مسافر سرزمين خاكستري

در عالم خواب همه چيز زيبا بود مادر بوي احمد را احساس مي كرد و دنبال او مي گشت از كوچه پس كوچه هاي آشناي محلّه گذشت از مسجد و خيابان و ميدان پس از آن به جادّه اي نوراني رسيد و بعد از آن به باغي از گلهاي ياس و محّمدي از راستة صنوبرهايي كه پرچمهاي سبز و سرخ بر فراز شاخه هايشان تكان مي خورد ، گذشت در عالم خواب ، همه چيز سبك بود و بي وزن لطيف بود و سيال مادر رفت و رفت كم كم جادّه به انتها مي رسيد و روشنايي به آخر

احمد ، طول و عرض اتاق را صد بار رفت و برگشت آن وقت پشت ميزش نشست دستش را گذاشت زير چانه و لبش را گزيد پس از يك هفته انتظار ، رفته بود سراغش نمايندة دولت سوريه ، گفته بود مگر نمي دانيد كشور ما درگير جنگ است ماهنوز تكليف مان را با صدام يكسره نكرده ايم اگر آمديم اين جا ، فقط به خاطر كمك به مردم لبنان بود پس چرا ما همين طور اين جا معطّليم ؟ !

همة اينها را گفت و بعد دلشكسته و خسته به حرم رفت و دست به دامان حضرت زينب س شد نمي دانست چه كند ؛ بايد حوصله به خرج دهد و صبور باشد يا برگردد ايران طاقت سرگردان ماندن را نداشت با فكر و خيالهاي آزار دهنده كلنجار مي رفت كه كي به در اتاق كوبيد حاج احمد اجازه هست ؟ و داخل شد هراسان بود و دستپاچه حاجي ! خيابانهاي

بيروت قيامت است تو دهنها افتاده كه اسرائيلي ها به چند سفارتخانه حمله كرده اند بايد كاري بكنيم

حاجي چند دقيقه همين طور ساكت نشست و فكر كرد اگر اسرائيليها به سفارت ايران حمله مي كردند احمد با قدمهاي بلند ، از پلّه هاي ساختمان سرازير شد توي دلش آتشفشاني به غليان افتاده بود

مادر شب رسيده بود به تاريكي و يك دالان دراز و باريك كه انگار انتهايي نداشت تنهايي و ترس به جانش افتاده بود مي خواست لحظه اي بنشيند و نفس تازه كند ، اما بوي احمد نمي گذاشت بوي او را بيشتر از هميشه و نزديكتر از هميشه احساس مي كرد مي ترسيد يك وقت طوفان بشود بادي بوزد و او نتواند ردّ اين بو را بگيرد خسته ، ولي اميدوار به راهش ادامه داد سعي كرد پسرش را صدا بزند به حنجره اش فشار آورد و با تمام قدرتش فرياد زد احمد !احمد! صدايش توي تاريكي پيچيد به در ديوارها برخورد و توي دالان طنين انداخت جز صداي خودش ، هيچ جوابي نيامد فقط بوي احمد همينطور بيشتر و بيشتر مي شد ، مادر ، دستش را به زانوهايش گرفت بغض دردي را كه مي كشيد ، فروداد و بازهم جلوتر رفت

حاج احمد ، كاردار ايران ، يك گزارشكر و عكّاس و راننده به طرف سفارتخانة ايران مي رفتند كم كم به پست نگهباني نزديك مي شدند حاج احمد تابلوي ايست را ديد به راننده اشاره كرد كه آهسته تر براند جلو تابلو ايستگاه ماشين ترمز كرد و ايستاد

مادر به انتهاي دالان رسيده بود در آهني كوچكي جلويش باز شد و باريكة نواي توي چشمهايش تيغ كشيد بي اختيار چشمهايش را بست صداي زوزه مي آمد و خس خس بال خفّاشها باز هم جلوتر رفت عنكبوتهاي موذي ، سرراهش تار پهن كرده بودند زير سقف مدوّري ايستاد كم كم به تاريكي عادت مي كرد به فضاي نمناك و نفس گير اطرافش دوباره بو كشيد بوي احمد هنوز مي آمد

نگهبان ايست داد و چند مأمور مسلّح مثل حشرات موذي ، ناگهان انگار جز حرف خودش ، چيز ديگري نه مي شنيد و نه مي فهميد يك رديف رگبار جلو لاستيكهاي اتومبيل خالي كرد و پارس كنان فهماند كه بايد پياده بشوند و دستهاي شان را بالاي سرشان بگيرند احمد سر تا پا آتش بود و خشم مي دانست با فالانژها فقط بايد يك زبان حرف زد ؛ زبان گلوله همراه بقيه پياده شد و به همان قسمتي كه فالنژها اشاره مي كردند ، رفت خاك بيروت ، زخم خورده و تبدار ، زير قدمهاي شان مي سوخت

چشمهاي نگران مادر ، در فضاي تاريك و روشن زير زميني كه وارد آن شده بود ، دنبال احمد مي گشت احمد كنار سنگ قبر ي نشسته بود و قرآن مي خواند مادر نزديك رفت ؛ او را در آغوش گرفت و بو كشيد ؛ مثل يك شاخه گل محمّدي آن وقت دو زانو روبه رويش نشست مه غليظي بين آنان ديوار مي كشيد مادر دلشكسته و خسته لب باز كرد پسرم اين جا چكار مي كني ؟ نگاه پرفروغ احمد متوّجه او شد قرآن مي خوانم مادر ! مادر لبخند زد و بر عكس احمد در اشك چشمهايش لزريد

احمد قرآن را بوسيد و مادر احمد را توي خواب همه چيز زيبا بود

/ 8