فصل سى و چهارم
تا غنچه هاى پرسش بر شاخسار حيرت
امروز، روز عرفه است و مرو براى عيد قربان مهيامى شود. امام مى خواهد به مسجد شهر برود. قطره هاى آب درون حوض كه
از آفتاب تير ماه گرم شده بود، از چهره گندم گون فرومى ريخت. امام
(ع) دستش را در آب زلال فرو برد. براى لحظه اى، انگشترى با خط
زيباى عربى بر دستش درخشيد.ـ تمام سرافرازى، از آن خداست. (163) حضرت به دوستش ـ كه حديث روايت مى كرد ـ فرمود: «
اى عبدالسلام! (164) ايمان، گفتار است و كردار.»ـ آرى سرورم.ـ عبدالسلام، حرف بزن! در چشمانت پرسشى مى بينم.ـ اى فرزند محمد (ص)! اين چه حرفى است كه مردم از
قول شما نقل مى كنند؟!ـ چه مى گويند عبدالسلام؟ـ مى گويند كه شما ادعا مى كنيد، مردم برده شما
هستند!ابر اندوه بر سيماى امام نشست. با همه وجود رو به
سوى آسمان كرد. قطره هاى آب، به سان اشك از چره اش فرو ريختند.ـ خداوندگارا! اى آفريننده آسمان ها و زمين؛ اى
داننده غيب و شهود؛ تو گواهى كه من هرگز نه چنين سخنى گفته ام و نه
از هيچ يك از پدرانم چنين حرفى شنيده ام. آفريدگارا! تو از مقدار
ستم اين مردم نسبت به من و خاندانم آگهى؛ اين هم يكى از آن هاست.مرد گندمگون رو به سوى همراهش كرد و ادامه داد: « اى عبدالسلام!
اگر همه مردم برده ماهستند ـ آن گونه كه مى گويند ـ آن ها را به چه
كسى مى فروشيم؟ عبدالسلام! آيا همان گونه كه جز تو بقيه منكرند، تو
هم منكرى كه پروردگار والا، ولايت ما را بر مردم ضرورى دانسته
است؟» (165) هنگام بيرون آمدن از خانه، بينوايان شهر را منتظر
يافت. گزمه اى آهن دل، آنان را با خشونت مى راند. چشمان بى فروغ از
گرسنگى و دل هاى شكسته، با اميد مى نگريستند. مرد گندمگون مانند
ابرى كه بركت هاى آسمان را با خويش حمل مى كند، آشكار شد؛ مانند
ابر باران زايى كه مژده حاصل خيزى و رشد مى دهد. درهم ها بركف
دستان خيس از عرق نشستند. چشم ها از شادى درخشيدند. ذوالرياستين
حيرت زده گفت: « چه زيان بزرگى!»امام رو به سوى او كرد:« در كدام معامله؟ چيزى را
كه پاداش و بزرگوارى در پى دارد، خسارت مشمار!» (166)