عشق هشتم نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عشق هشتم - نسخه متنی

کمال السید؛ مترجم: حسین سیدی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

او به اتاق خويش بازگشت. آن گاه حس كرد، درد
خنجرى است كه به آرامى و با خشنونت در جگرش فرو ميرود و جانش در
آستانه سفر است. دل بزرگش تاب زندگى در جان لبالب از آشوب را
نداشت. امام آن روز را در بستر ماند. مأمون نيز وانمود كرد كه
بيمار است و در بستر ماند. (201) سپس خدمت كارش را نزد حضرت فرستاد و
گفت:

« اميرمؤمنان مى گويد: آيا رضا چيزى نياز ندارد؟
آيا مرا پندى مى دهد؟» امام، قلب حقيقت را نشانه رفت.

ـ به او بگو:« پندم به تو اين است كه به كسى چيزى ندهى كه از آن
پشيمان شوى.» (202)

مأمون منتظر بود؛ منتظر شنيدن فرياد، مويه و يا
سوگوارى؛ اما خبرى نشد. شايد سه دانه انگور براى قتل كسى كه بغداد
فتنه گر او را دوست نداشت، كافى نبود.

حال امام لحظه به لحظه رو به وخامت گذاشت. تبى
شديد او را فراگرفت، خبر انگور سمى در كاخ و در بيرون كاخ پيچيد.
مأمون هم چنان در بستر ماند؛ اما تبى نبود. پيكرش تكه اى گوشت سرد
بود؛ بى احساس و عاطفه و بى هيچ عشقى. دل او همانند تكه اى سرب
بود. اندك اندك، دغدغه ها وجود او را فرا گرفتند. اگر رضا از دسيسه
مأمون لب به سخن بگشايد، چه مى شود؟ اگر آن را به برخى از دوستان
نزديك و فرماندهان ارتش بازگويد، چه خواهد شد؟ به كسانى كه از
چشمان و رفتارشان احترام به حضرت خوانده مى شد؟

جاسوس منزل حضرت وارد اتاق مأمون شد و گفت:« هرثمه بن اعين به
ديدار رضا آمد.» (203)

مأمون با خشم بر سرش فرياد كشيد:« اين جا چه كار
مى كنى، احمق؟! برو و گوش بده چه مى گوند!»

ـ اين كار را كردم؛ اما نتوانستم حتى يك كلمه از
حرف هايشان را بشنوم. رضا با صدايى خفيف حرف مى زند و هرثمه سرش را
پايين گرفته است و گوش مى دهد. انگار گريه هم مى كند.

ـ برو دنبال ابن بشير.

ـ به روى چشم سرورم.

پسر بشير هراسناك آمد و بى مقدمه گفت:« اى
اميرمؤمنان! انارها رسيدند.»

ـ مى دانم. آن صندوق را بگشا و بقچه مهر و موم
شده را به من بده.

پسربشير بقچه زرد رنگ را آورد. مأمون گفت:« مهر
را بشكن. دستت را داخل آن بكن و دارويى را كه در آن است، به هم
بزن.»

پسر بشير تمام كارها را بى پرسش كرد. آن قدر آرد
سپيد را به هم زد كه ناخن هايش پر از آرد شدند. مأمون برخاست و
بقچه را در صندوق گذاشت. رو به خادمش كرد و گفت:« الآن مى رويم به
عيادت رضا. تب دارد.»

ـ...؟!

ـ چرا مثل ابلهان مى نگرى؟

خليفه وانمود كرد كه به سختى از جا برمى خيزد. او
به سوى اتاق امام گام برداشت.

حضرت تلاش كرد تا براى احترام برخيزد؛ مأمون
اشاره كرد كه در بستر بماند. در نزديكى بالش او نشست. هرثمه پس از
درود به مأمون از اتاق خارج شد. سكوتى ژرف چيره شد. خليفه آن را
شكست و گفت:« اى اباالحسن! تب دارى. سزاوار است كه آب انار بنوشى.»

امام با صدايى ضعيف فرمود:« نيازى به آن ندارم.»

ـ بايد بخورى! به جان خود قسمت مى دهم!

فرمانبرى را صدا زد و دستورداد:« برايمان انارى
بچين.»

/ 90