به درد امشب شما نمى خورد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْروزى وزير دارايى لايحه اى به مجلس آورد و براى تصويب آن بسيار عجله داشت و به قيد فوريت آورده بود،
مدرس كه مشاهده كرد آن لايحه چندان ضرورى هم نيست و تعجيل وزير بيهوده است ، با فوريت آن مخالفت كرد و
براى قانع نمودن نمايندگان پشت تريبون رفت و پس از ذكر مقدمه اى به اين حكايت اشاره كرد: وقتى ما در
نجف بوديم رسم چنين بود كه علما و مدرسين اگر دخترى داشتند و به سن بلوغ مى رسيد، در مجلس درس خود
عنوان مى كردند كه دخترشان آماده ازدواج است و اگر كسى حاضر باشد با او ازدواج كند، اعلام نمايد. يك
روز شاگردى در مجلس درس آمادگى خود را براى اين امر اعلام كرد و وقتى استاد برخاست تا به منزل برود.شاگرد به دنبال آقا روانه شد و در راه ، باز، آمادگى خويش را براى ازدواج با دختر آقا اعلام كرد.استاد فرمود: آقا جان اصل قضيه درست است ولى به درد امشب شما نمى خورد.
برو به آن ساختمان
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْيكى از نمايندگان مجلس كه ظاهرا كارش وعظ و خطابه بود، روزى ضمن بحث در پشت تريبون مجلس بدون آنكه باموضوع مورد گفتگو مناسبتى داشته باشد به مسايل تبليغى و دينى پرداخت و حتى از مسئله اصلى كه مهم و
ضرورى بود، دور شد. مدرس سخن وى را قطع نمود و گفت : آقا، مرحوم سپهسالار دو ساختمان ايجاد كرده است
يكى مدرسه و مسجد سپهسالار است و ديگرى همين ساختمان مجلس مى باشد و به ديگر هم وصلند، اگر مى خواهى
براى دين تبليغ كنى برو آن ساختمان ، هر موضوعى جايى دارد.(59)
يك قطعه كفن
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْدكتر سيد عبدالباقى (( فرزند مدرس )) قصد داشت براى تحصيلات ، عازم اروپا شود. يك روز صبح ، مدرس دراتاق وى را باز كرد و پرسيد چه وقت عازم هستيد. سيد عبدالباقى پاسخ داد: همين امروز آنگاه مدرس بسته
اى به او داد و گفت اين را همراه داشته باش و سپس رفت . اول تصور مى شد كه آن بسته محتوى مقدارى اسكناس
باشد، ولى وقتى باز شد، مشخص گرديد كه يك قطعه كفن است كه آن را به سيد عبدالباقى داده بود و مى خواست
با اين كار به وى بگويد: هميشه آماده رفتن باشد!
مى خواهى دينت را عوض كنى ؟
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْموقعى كه مدرس در اصفهان بسر مى برد، شخصى به خدمت آقا آمد و گفت : مشكلى دارم ، مدرس گفت چه مشكلىدارى . آن فرد گفت : براى ادامه تحصيل قصد عزيمت به اروپا را دارم . اگر سفارشى به وزير معارف بنماييد
در اين خصوص بسيار مؤ ثر خواهد بود. آقا فرمود: مى خواهى به اروپا بروى ، دينت را عوض كنى ؟ وى پاسخ
داد: آقا مى خواهم بروم و درس اقتصاد بخوانم . آن وقت مدرس روى يك تكه كاغذ سيگار، نامه اى براى وزير
معارف نوشت و به دست وى داد.
جاه طلبى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْمرحوم استاد الهى قمشه اى (متولد 1336 هق ) تحصيلات خود را در زادگاه خويش (قمشه ) اصفهان ، مشهد، نجف وتهران به انجام رسانيد. وى در مدرسه سپهسالار از فيض محضر مدرس برخوردار گرديد. ماجرا از اين قرار
بود كه بعد از به پايان رسانيدن تحصيلات در شهر مقدس مشهد، مرحوم قمشه اى عازم نجف اشرف مى شود ولى در
راه به تهران آمده و در مدرسه سپهسالار اقامت مى كند. وى با مدرس از قبل آشنايى داشت ، موقعى كه به
تهران آمد، مدرس مشغول مرمت مدرسه و احياى موقوفات آن بود. يك روز بعد از اذان صبح صداى عصايى را شنيد
كه بعد ديد صاحب عصا كسى جز مدرس نمى باشد. پس از سلام و احوالپرسى مدرس رو به وى كرد و گفت : آشيخ مهدى
! كى آمدى ؟ وى جواب داد: ديروز از مشهد. مدرس گفت : عازم كجايى . مرحوم قمشه اى پاسخ داد: قصد عزيمت به
نجف را دارم . در حين گفتگوى مدرس و استاد قمشه اى طلاب آمدند و مدرس درس كفايه را شروع كرد، اقامت
وى در تهران طول كشيد و روزى مدرس از او پرسيد: مسافرت شما چطور شد؟ الهى قمشه اى جواب داد: