اجتماعى وى را ترسيم مى نمايد، بصورتى كه ملاحظه مى شود تاءليف و تدوين نمودم .چون نثر اين آثار با يكديگر متفاوت بود و از سويى برخى از آنها جنبه خاطرات داشت و پاره اى از اين
منابع به تحليلهاى سياسى پرداخته بود، ضمن رعايت محتواى مطالب به بازنويسى پرداخته و از لحاظ شكل
ظاهر و نگارش تغييرات اساسى در آنها بوجود آمده است . گاهى براى تدوين يك داستان از چندين منبع
گوناگون استفاده شده و در مواردى دهها صفحه تلخيص و گزينش شده است . مجموعه اين داستانها كه از 270 قصه
متجاوز است ، علاوه بر آنكه نكات پندآموز و عبرت انگيزى را دارد، خواننده را با بخشى از تاريخ معاصر
و نيز پرتوى از سيماى شهيد آية الله مدرس و بسيارى از ياران و همراهانش آشنا مى كند.در آغاز تلاش بر اين بود كه داستانها لحظه به لحظه با تقويم تاريخى زندگى مدرس پيش برود، اما مشاهده
شد كه اين روش گر چه جالب است ولى با هدف ما كه تدوين داستان مى باشد مطابقت ندارد و تنوع و جاذبه
مجموعه را كاهش مى دهد. از سويى برخوردهاى اخلاقى و رفتارى آن فقيه كه در قالب داستانهاى متعدد آمده
است ، در زمانهاى گوناگون زندگيش رخ داده و همچنين جبهه گيريها و برخوردهاى سياسى ايشان يا حكام و
مخالفين در دوران تحصيل و تدريس در مجلس و نمايندگى نمى توانست با اين تقويم تاريخى همگام باشد.البته تلاش ما بر اين بوده در مواردى كه حوادث زندگى ايشان به يكديگر ارتباط داشته است . داستانها را
بصورت منظم و متوالى بياوريم و سير تقويمى آن را رعايت كنيم . با همه تلاشهايى كه نگارنده مبذول
داشتم ، داستانهاى متعدد اين مجموعه ، تنها گوشه اى از زندگى آن مجتهد بزرگوار و مبارز نستوه را نشان
مى دهد و قطعا نكات ارزنده ديگرى از تاريخ زندگى وى در كتب ، نشريات و نيز آثار خطى نفيس و همچنين
سينه انسانها مضبوط است كه نگارنده را ياراى دسترسى به اين منابع ارزشمند نبود. لذا از صاحبنظران و
انديشمندان بخصوص نويسندگان و محققانى كه در خصوص زندگى و آثار اين فرزانه شهيد پژوهشهايى را انجام
داده اند استدعا دارد كه ما را در تكميل ، تتميم و تنقيح اين مجموعه يارى دهند تا ان شاءالله در
چاپهاى بعدى بتوانيم به صورت سودمندترى اين مجموعه را تقديم علاقمندان بنمائيم .والسلام - غلامرضا گلى زواره - تابستان 1373.
خاندان نكونام
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْاز قرن چهارم هجرى كه (( زواره )) (1) ضمن وقفنامه اى كه از كهن ترين اسناد وقفى است ، از سوى ابوعلى
رستمى (( والى وقت اصفهان )) وقف بر سادات طباطبا گرديد، اين شهر به عنوان ميزبان گروههايى از سادات
طباطبا محسوب شد و مهاجرت به اين شهر از سوى اين منسوبين اهلبيت در اعصار بعد نيز ادامه داشت . كثرت
وجود سادات در اين شهر بخصوص در زمانهاى گذشته به حدى بوده كه در برخى كتب تاريخى و آثار شرح حال
نويسان ، به (( مدينة السادات )) معروف شده بود. يكى از طوايفى كه از گذشته هاى دور در اين آبادى اقامت
داشته اند، خاندان منسوب به (( سيد بهاء الدين حيدر )) (2) مى باشند كه طايفه ميرعابدين از اين خاندان
هستند، اين گروه از سادات به دليل آنكه غالبا به شغل كشاورزى مشغول بودند، در محله دشت زواره سكونت
داشتند، در ايام تابستان و هنگامى كه گرماى طاقت فرسا و خشن كويرى بيداد مى كرد، خاندان ميرعابدين
به دهكده ييلاقى كچو مثقال كه در هيجده كيلومترى جنوب اين شهر واقع است مى رفتند و چون اهل وعظ و
خطابه هم بودند، در اين آبادى از طريق منبر و خطابه به ارشاد و هدايت مردم پرداخته و معارف و احكام و
حقايق اسلامى را براى مردم بازگو مى نمودند.رفته رفته اين خاندان در سرابه كچو كه در جنوب غربى آن قرار دارد و از نظر اتصال اراضى و اشتراك قنات
با كچو، حكم محله اى از آنجا را دارد و جايى بسيار باصفا و خوش آب و هواست ، به طور دائم اقامت اختيار
نمودند.سيد عبدالباقى (( جد مدرس )) و از اولاد ميرعابدين طباطبائى زواره اى در اين محله يا به عبارتى قريه
سرابه متولد شده است ، اين سيد مقدس و وارسته در سرابه مشغول تبليغات دينى بود و در ضمن از طريق
كشاورزى و دامدارى ، امرار معاش مى نمود، سيد عبدالباقى با زواره نيز ارتباط داشت و از اين شهر به
قمشه واقع در جنوب اصفهان ، مهاجرت كرد. سيد عبدالباقى براى آن كه اهالى سرابه از لحاظ تبليغات مذهبى