سهم فاطمه از محصولات خيبر
در سال هفتم هجرى منطقه خيبر واقع در 165 كيلومترى مدينه كه يكى او كانونهاى مهم فتنه و فساد در جزيرة العرب بود توسط سپاه اسلام فتح شد و غنائم فراوانى نصيب مسلمانان گشت، بگونه اى كه با اين غنائم زمينهاى مزروعى حاصلخيز و نخلستانهاى سرسبز آن ديار بود. پس از فتح خيبر يهوديان ساكن آن ديار نزد رسول خدا (ص) رفتند و گفتند: ما صاحبان نخلستان و آشنا به فنون باغدارى هستيم. رسول خدا (ص) نيز (از آن جهت كه پيامبر رحمت بود و نمى خواست حتى زندگى دشمنانش را بر هم زند و آنان را آواره سازد و از سوى ديگر مايل نبود سرزمين مزروعى آبادى به ويرانه تبديل شود) آنان را از آن ديار بيرون نراند بلكه با آنان قرار گذاشت كه در پرورش نخلستان و زراعت اقدام كنند و در عوض سهمى از خرما و كشاورزى ببرند. و از آن پس ساليانه پيامبر (ص) كارشناسى را جهت برآورد ميزان محصولات به آنجا اعزام مى فرمود. [المغازى ج 2 ص 690 و 691.] و سهام ساليانه منطقه را كه مجموعاً 1800 سهم بود و از غنائم جنگى بحساب مى آمد بين مسلمانان تقسيم فرمود: مزرعه و نخلستان «كتيبه» نيز سهم پيامبر (ص) شد، يا بدان جهت كه آن بخش بدون جنگ و خونريزى به تصرف درآمد و از اينرو طبق آيه «فى ء» [آيه 7 سوره حشر. و ما افاء الله على رسوله منهم فما او جفتم عليه من خيل و لا ركاب و لكن الله يسلط رسله على من يشاء و الله على كل شى ء قدير] ملك خالص پيامبر (ص) گرديد. [المغازى ج 2 ص 692.] و يا از آن جهت كه جزء خمس غنائم بود كه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) تعلق گرفت. [سيره ابن هشام ج 3 ص 353- المغازى ج 2 ص 693.] زيرا طبق آيه خمس 5/ 1 از غنائم جنگى به شخص پيامبر (ص) و خاندان او تعلق دارد تا در موارد لازم به مصرف برسانند. [آيه 41 سوده انفال. و اعملوا انما غنمتم من شى ء فاى لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتمى و المسكين و ابن السبيل.] رسول خدا (صلى الله عليه و آله) سهم خود از محصولات خيبر را به همسران، بستگان و برخى از اصحاب خود اعطا نمود. به روايت واقدى متوفاى- 207 ه-. ق- به فاطمه زهرا (ع) و على مجموعاً سيصد بار خرما و جو اختصاص داد كه دويست بار آن متعلق به فاطمه (عليهاالسلام) و بقيه از آن على (عليهاالسلام) بود. [المغازى ج 2 ص 694.] و بنوشته ابن هشام- متوفاى 218 ه-. ق- به على (ع) صد بار تعلق گرفت و دويست و پنجاه بار از محصولات در سهم فاطمه (ع) قرار گرفت. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) براى اين منظور دستور داد عهدنامه اى نوشتند و «عثمان بن عفان» و «عباس» بر آن شهادت دادند. [سيره ابن هشام ج 3 ص 367 و 365.] على (عليه السلام) نيز سهمخويش را به مصارف يتيمان و بينوايان مى رساند. [المغازى ج 2 ص 697.] پس از رحلت رسول خدا (ص) سهم فاطمه (ع) از خيبر نيز غصب گرديد. و حتى پس از وفاتش خليفه دوم سهم حضرت فاطمه (ع) را پرداخت نكرد. [المغازى ج 2 ص 698- مسند الامام احمد بن حنبل ج 1 ص 6.] به موجب دو روايتى كه محدث و فقيه مشهور اهل سنت امام احمد بن حنبل- متوفاى 241 ه-. ق- به اسناد خود از عايشه نقل كرده است. پس از وفات رسول خدا (ص)، فاطمه رضى الله عنها سهم وارث خود از خيبر و فدك و صدقات مدينه را درخواست كرد، اما ابوبكر رضى الله عنه از اداء آن خوددارى كرد و از اين رو فاطمه (ع) بر او غضب كرد. [مسند الامام احمد بن حنبل ج 1 ص 6 و ص 9.]
فرياد دادخواهى
در صدر اسلام، مسجد مركز اجتماع مسلمانان بود. بسيارى از مسائل اجتاعى در مسجد حل و فصل مى گرديد، رفع خصومات و اختلافات و دعاوى در مسجد انجام مى گرفت و در واقع مسجد حكم «دادگسترى» را داشت. مسائل مهم سياسى و اجتماعى نيز در مسجد مورد مشورت و تصميم گيرى قرار مى گرفت. فاطمه (عليهاالسلام) نيز تصميم گرفت براى دادخواهى به مسجد رود تا ياران پدر را براى احقاق حق بيارى فراخواند. او مى خواست با شمشير سخن به پيكار رود و با سلاح منطق از حق به دفاع پردازد، با صاعقه آتشين كلامش پرده تزوير زمانه را بدرد و با بيان احساس بر انگيزش وجدانهاى مرده را زنده كند، بذر بيدارى را در افكار عمومى بيفشاند و بدعتها را افشاء كند. زهرا (عليهاالسلام) مصمم بود تا بخاطر ستمى كه بر او و خاندان ولايت رفته بود فرياد كند. زيرا سكوت مظلوم جز بر بيداد بيدادگران نمى افزايد. فاطمه (ع) اگر به مسجد نمى رفت و خاموش مى ماند شايد مردم حقيقت را در نمى يافتند و تاريخ واقعه را فراموش مى كرد مگر دخترش زينب نبود كه تاريخ عاشوراء و حماسه مظلومانه شهداى كربلاء را با سخنرانيهاى آتشينش جاودانه ساخت؟ سخنرانى حضرت زهرا (عليهاالسلام) را هم پدر پير تاريخ به سينه سپرد تا براى نسلهاى بعدى بازگويد. سخنرانى اعجازگونه، شورانگيز، حماسى، عرفانى و تاريخى فاطمه زهرا (ع) در قديمترين اسناد اهل سنت ضبط شده است. «امام ابوالفضل احمد بنابى طاهر» معروف به «ابن طيفور» از علماى اهل سنت متولد 204 و متوفاى 280 ه-.ق اين سخنرانى را در كتاب «بلاغت النساء» نقل كرده است. [بلاغات النساء ص 12/ 19.] «ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى»- متوفاى 322 ه-. ق در كتابش سقيفه و فدك از اين خطبه ياد كرده وى يكى از علماى اهل سنت است و ابن ابى الحديد درباره او مى گويد: «ابوبكر جوهرى محدث ماهر، اديب پرهيزكار و مورد وثوق است بطورى كه همه محدثان اهل سنت او را به نيكى ستوده اند و از او روايت كرده اند». [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 16 ص 210.] در بين شيعيان هم سيدمرتضى در كتاب شافى، [شافى ص 231.] طبرى در دلائل الامامه [دلايل الامامه ص 30.] طبرسى در احتجاج [احتجاج ج 1 ص 98/ 106.] و ديگران آن را نقل كرده اند و تاكنون شرحهاى زيادى بر اين خطبه شريفه نوشته شده است. [اخيراً نيز شرحى بقلم آيت الله سيد عزالدين حسينى زنجانى توسط دفتر تبليغات اسلامى منتشر شده است.] فصاحت، بلاغت، جذابيت و نكات مهمى كه خطبه در بر دارد، برخى از تيره دلان را واداشته تا در مورد صحت انتساب آن به فاطمه زهرا (عليهاالسلام) شبهه ايجاد كنند و آن را بر ساخته «ابوالعيناء» شمارند. احمد بن ابى طاهر گويد: به ابوالحسن زيد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب [در كتاب شافى اين گفتگو را از نوه زيد شهيد يعنى زيد بن على بن حسين بن زيد علوى نقل كرده و صحيح نيز همين كلام سيدمرتضى است، زيرا حضرت زيد بن على در سال 122 هجرى قمرى شهيد شده و مسلماً ابى طاهر با او گفتگويى نداشته است و اين احتمالاً اشتباهى است كه از نساخان سر زده است.] گفتم: برخى مى پندارند اين خطبه با چنين سجع و زيبايى ساخته ابوالعيناء است. پاسخ گفت: پيرمردان ابوطالب را ديدم كه اين خطبه را از پدران خود روايت مى كردند و به فرزندان خود ياد مى دادند. و من اين خطبه را از پدرم على بن الحسين (ع) به ترتيب از فاطمه زهرا (ع) نقل مى كنم. بزرگان شيعه سالها پيش از آنكه جد ابى العينا متولد شود آن را روايت كرده و به يكديگر درس مى دادند. در شگفتم آنان چگونه خطبه زهرا (ع) را انكار مى كنند و حال آن كه خطبه عايشه را هنگام مرگ پدرش مى پذيرند. [بلاغات النساء ص 12- شافى ص 230.] (با وجودى كه آن خطبه نيز داراى فصاحت و بلاغت است.)
بسوى مسجد پيامبر
مردم مدينه در مسجد نشسته و زنانى از بنى هاشم و انصار در بيرون خانه فاطمه (عليهاالسلام) ايستاده بودند. از خانه فاطمه (عليهاالسلام) تا مسجد فاصله اى نبود اما آنان مى خواستند باشكوه و وقار بيشترى فاطمه (عليهاالسلام) به مسجد وارد شود. زهرا (ع) سرانداز بر سر كشيد و در حالى كه عده اى از زنان پيرامونش را گرفته بودند بسوى مسجد به حركت درآمد او بسان پيامبر (ص) گام برمى داشت هنگامى كه وارد مسجد شد ابوبكر با گروهى از مهاجر و انصار نشسته بود. ميان فاطمه (ع) و حاضران پرده اى آويختند. تنها يادگار رسول خدا (ص) كه فراق پدر و حوادث ناگوار زمانه جانش را سوخته بود ناله جانسوزى سر داد كه از ناله او صداى شيون مردم برخاست و همه به گريه افتادند. سپس لحظاتى ساكت شد مردم آرام گرفتند آنگاه سخنرانى خود را آغاز كرد.سخنرانى آتشين فاطمه زهرا
خدا را بر نعمتهايش ستايش مى كنم، و بر توفيقاتش سپاس مى گويم. نعمتهايى بى پايان و غيرقابل جبران و تلافى كه نهايت آنها در ادراك نگنجد. از ما خواسته قدر نعمتش را بدانيم و شكرگزارى كنيم، تا آنها را افزون كند.(شكر نعمت، نعمتت افزون كند (شكر نعمت، نعمتت افزون كند كفر نعمت، از كفت بيرون كند.). كفر نعمت، از كفت بيرون كند.).
(گر كسى وصف او ز من پرسد (گر كسى وصف او ز من پرسد بى دل از بى نشان چه گويد باز) بى دل از بى نشان چه گويد باز)
خويش را انجام داد و از راه و روش مشركين روى برتافت بر پشت آنان ضربه سختى وارد ساخت. گلويشان را گرفت و با حكمت و اندرز به سوى خدا دعوت نمود. بتها را در هم شكست. سرها را افكند، تا گاهى كه كفار شكست خوردند و به هزيمت روى نهادند و تاريكيها برطرف شد و حق آشكار گشت. و زبان رهبر دين گويا گرديد و شياطين خاموش گشتند و پيروان نفاق به هلاكت رسيدند و بندهاى كفر و اختلاف گشوده شد. با گروهى از اهل بيت كلمه شهادت را بر زبان جارى ساختيد. در حالى كه بر لب آتش دوزخ قرار داشتيد. و براى ستمكاران و زورگويان، جرعه اى گوارا و لقمه اى لذيذ و براى جويندگان آتش، شعله مناسبى بوديد. زير پاى قبائل پايمال مى شديد. آب كثيف مى آشاميديد. از پوست حيوانات و برگ درختان تغذيه مى كرديد. هميشه ذليل و خوار ديگران بوديد. از قبائل اطرافتان در بيم و هراس بسر مى برديد. پس از تمام اين بدبختيها، خدا به بركت وجود محمد (ص) شما را نجات داد. با اينكه پدرم به شجاعان مردم و گرگان عرب و سركشان اهل كتاب دچار بود ولى هر چه آتش جنگ را دامن ميزدند خدا آنرا خاموش مى نمود. هرگاه گردن فرازى از شياطين سر بر مى داشت يا يكى از مشركين دهان مى گشود محمد (ص) برادرش على (ع) را در گلوگاهشان مى افكند. على (ع) هم تا سر و مغز او را با مشت نمى كوفت و پايمالش نمى ساخت و آتش تافته اش را با شمشير خاموش نمى نمود از ميدان جهاد برنمى گشت. براى رضاى خدا آن همه سختيها را متحمل مى شد و در راه خدا جهاد مى كرد. با رسول خدا نزديك بود، دوست خدا بود، همواره آماده جهاد بود. او تبليغ و جهاد مى كرد و شما در همان حال در آسايش و خوشى و خوشحالى بسر مى برديد و در انتظار فرصت و مترقب خبرهاى بد بوديد. از برخورد با دشمن اجتناب مى ورزيديد و هنگام جنگ فرار بكرديد. تا وقتى كه خدا پيامبرش را به منزلگاه ساير پيامبران و برگزيدگان انتقال داد، كينه هاى درونى و دورويى شما هويدا گشت. جامه ى دين فرسوده شد. گمراهان به سخن آمدند فرومايگان سر برافراشتند و شتر اهل باطل به صدا درآمد و دم خويش بجنبانيد و شيطان سرش را از كمين گاه بيرون نمود و شما را به سوى خويش دعوت كرد. پس بدون تامل دعوتش را اجابت كرديد، و احترامش نموديد. شما را تحريك كرد، به حركت در آمديد دستور غضب داد غضبناك شديد. اى مردم شترى را كه از شما نبود داغ زديد و در غير آبشخورتان فرود آمديد در صورتى كه هنوز از مرگ پيامبر (ص) چيزى نگذشته است. هنوز زخم دل ما خوب نشده و جراحتها التيام نپذيرفته. هنوز پيغمبر به خاك سپرده نشده بود كه به بهانه ترس از فتنه، خلافت را غصب كرديد. «ولى آگاه باشيد كه در فتنه داخل شديد و دوزخ كافران را احاطه نموده است.» [توبه 49.
الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكفرين] آه! چه شديد و به كجا مى رويد؟ در حالى كه كتاب خدا در ميان شماست و احكامش هويدا و اوامر و نواهيش واضح است، همانا با قرآن مخالفت نموديد و آن را پشت سر انداختيد. آيا مى خواهيد به وسيله غير قرآن داورى نماييد؟ ولى بدانيد كه «هر كس غير از دين اسلام دين ديگرى اختيار كند از وى پذيرفته نمى شود و در آخرت از زيانكاران است.» [آل عمران 85. و من يبتغ غير الاسلم دين فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخسرين] آنقدر درنگ نكرديد تا آتش فتنه فروكش كند و كنترل آن آسان گردد. بلكه آتش را دامن زديد و دعوت شيطان را اجابت نموديد. و به خاموش كردن چراغ دين و سنت هاى رسول خدا (ص) پرداختند. كار را دگرگونه نمودار مى سازيد و با اهل بيت پيمبر با خدعه و نيرنگ رفتار مى كند. كارهاى شما همانند زخم كارد و جراحت نيزه اى است كه در اندرون شكم واقع شود. عقيده داريد كه ما نبايد از پيامبر ارث ببريم. آيا به قوانين جاهليت مى گراييد؟ در صورتى كه قوانين الهى بهتر از تمام قوانين است. آيا نمى دانيد من دختر رسول خدايم؟ چرا، مى دانيد و مانند آفتاب برايتان روشن است. اى مسلمانان! آيا سزاوار است من از ارث پدر محروم شوم؟ اى ابابكر! آيا در كتاب خدا نوشته كه تو از پدرت ارث ببرى و من از ارث پدر محروم گردم؟! دروغ بزرگى بر خدا بسته ايد. آيا عمداً كتاب خدا را پشت سر باندازيد؟ مگر خدا در قرآن نمى گويد: «سليمان از داود ارث برد»؟ [نمل 16. و ورث سليمن داود] مگر در قرآن از قول زكريا نقل نشده كه به خدا عرض كرد: «پروردگارا به من فرزندى عطا كن تا از من ارث ببرد و وارث آل يعقوب باشد»؟ [مريم 6.يرثنى و يرث من ءال يعقوب و اجعله رب رضيا.] مگر خدا در قرآن نمى فرمايد: «بعضى از خويشان از جهت ارث بر ديگران سزاوارترند.» [نساء 11. و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتب الله ان الله بكل شى ء عليم] مگر در قرآن نمى فرمايد: «خدا دستور داده كه پسرها دو چندان دختران ارث برند»؟ [انفال آيه 75. يوصيكم الله فى اولدكم للذكر مثل حظ الانثيين] مگر در قرآن نفرموده: «بر شما مقرر شد كه چون يكى از شما را مرگ فرارسد، اگر مالى بر جاى نهد، براى پدر و مادر و خويشان، به اقتضاى عدالت كه شايسته پرهيزكاران است وصيت كند»؟ [بقره 180. كتب عليكم اذا حضر أحدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للولدين و الاقربين بالمعروف حقا على المتقين.] آيا چنين مى پنداريد كه من با پدرم نسبت ندارم و از او ارث نمى برم؟ آيا آيات ارث مخصوص شماست و پدر من از آنها خارج است؟ يا بدان دليل مرا از ارث محروم مى كنيد كه پيروان دو آيين از هم ارث نمى برند؟ مگر من و پدرم از يك ملت نيستيم؟ آيا شما بهتر از پدر و پسر عمويم از قرآن اطلاع داريد؟! اى ابابكر! خلافت و فدك مهار شده برايت ارزانى باد. ولى در قيامت ترا ملاقات خواهيم كرد، در همان وقتى كه حكومت و قضاوت با خداست و محمد (ص) بهترين طرف دعوى است. اى پسر ابى قحافه! وعده گاه ما روز رستاخيز باشد، همان روزى كه زبان بيهوده گويان آشكار مى گردد و پشيمانى سودى ندارد، بزودى عذاب خدا را مشاهده خواهيد كرد. سپس فرمود: اى گروه مومنان! اى ياوران دين! اى حاميان اسلام! چرا در احقاق حق من سستى مى كنيد و در مورد ستمى كه بر من وارد گشته در خوابيد؟! آيا پدر من نفرمود: احترام اشخاص را در فرزندانشان بايد حفظ كرد؟ چه زود فتنه برانگيختيد؟ چه شتابان به دنبال هوى و هوس رفتيد؟ شما در رفع ظلمى كه به من شده تواناييد. بر انجام خواسته هايم قدرت داريد. آيا مى گوييد: محمد (ص) مرد؟ آرى، اما مصيبت بسيار بزرگى بود كه هر روز
شكافش توسعه مى يابد و خللهايش سهمگين تر مى شوند. به واسطه غيبت او زمين تاريك شد، خورشيد و ماه بى فروغ گشت. براى مصيبتش ستاره ها پراكنده شدند، اميدها به يأس گرائيد. كوهها از هم گسست. احترام پيامبر مراعات نشد. به خدا سوگند مصيبت بزرگى بود كه مانندش تا حال ديده نشده است. اما كتاب خدا كه هر صبح و شام در خانه ها خوانده مى شود، از آن مصيبت خبر مى داد. پيامبران نيز مانند ساير مردم مى ميرند. در قرآن مى فرمايد: «محمد (ص) نيست مگر پيامبر خدا كه پيش از او هم پيامبرانى آمده و رفته اند آيا هرگاه بميرد و يا كشته شود، به آيين گذشتگان خود بازمى گرديد؟ و هر كه به آيين گذشتگان خود بازگردد خداى را ضررى نمى رساند و خداى شاكران را پاداش دهد.» [آل عمران 144. و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افاين مات او قتل انقلبتم على اعقبكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشكرين.] اى فرزندان «قيله»! [قيله نام زنى است كه قبيله اوس و خزرج فرزندان او هستند.] آيا سزاوار است من از ارث پدر محروم گردم. در حالى كه شما مى بينيد و مى شنويد و در مجلس حضور داريد؟ نداى من به شما رسيده است و از اوضاع آگاهيد؟ با اينكه نفرات شما زيادند و نيرو و سلاح داريد، صداى استغاثه ى من به شما مى رسد اما اجابت نمى كنيد، فريادم را مى شنويد ولى به فريادم نمى رسيد. شما به شجاعت معروف و به خير و صلاح موصوفيد و برگزيده برگزيدگانيد. شما براى ما اهلبيت انتخاب شده ايد. با اعراب جنگيديد. سختى ها را تحمل كرديد با قبايل و دلاوران نبرد كرديد. هر وقت ما حركت مى كرديم شما نيز حركت مى نموديد. ما فرمان مى داديم شما اطاعت ميكرديد. تا هنگامى كه اسلام رونق گرفت و غنائم زياد شد و مشركين تسليم شدند، جوشش دروغ فرونشست و آتش كفر خاموش گشت، غوغاى هرج و مرج ساكن شد و نظام دين استوار گشت. اى انصار! حيرت زده به كجا مى رويد؟ بعد از روشن شدن حقايق چرا آنها را كتمان مى كنيد؟ چرا بعد از ايمان مشرك شديد؟ بدا به حال اشخاصى كه پيمانشان را شكستند و «تصميم گرفتند رسول خدا (ص) را از شهر بيرون كنند، و آغاز به جنگ نمودند.