از من خواستند كه درباره فاطمه عليهاالسلام سخن بگويم. انجام اين خواسته منتهاى عجز و درماندگى مرا نشان خواهد داد. زيرا شناخت فاطمه عليهاالسلام و بالطبع معرفى او امرى است فوق العاده دشوار و براى من مشكل. من چه بگويم درباره فردى كه كسى او را بالحقيقه نشناخت جز خدا و بالواقع كسى او را در نيافت جز محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام.اقتضاى استعداد و حد تفكر و تامل اجازه نمى دهد كه درباره اش آنچنان كه بايد سخن بگوئيم. به علاوه بحث از فاطمه جرات و شهامت مى خواهد، قدرت بيان لازم دارد، احاطه به ابعاد وجوديش لازم است. و از همه مهمتر شم بهشتى مى خواهد. زيرا او «سيده نساء اهل الجنة» است. به تعبير معصوم «نفاحة الفردوس» است. لااقل بايد كسى از او سخن گويد كه درك صحيحى از بهشت و ملكوت اعلى داشته باشد.فاطمه اينك، در ميان ما نيست، ولى ابعاد گسترده حياتش، فكرش، خط مشيش در دل و جان ما نفوذ دارد. كيست كه اجمالى از حيات فاطمه را نداند. و آرزوى تبعيت از روش آن بانو را ننمايد؟ او از دنيا رفته است ولى ابعاد حياتش روز بروز وسيع تر و پردامنه تر مى شود.در عين حال به مصداق: آب دريا را اگر نتوان كشيد، هم به قدر تشنگى بايد چشيد، ضرورى است لحظاتى را در معرفى فاطمه عليه السلام، آن هم از زبان محمد و على و از بيان معصوم بگذرانيم. از نقشهاى گوناگون او، از زندگى و صفاى او، از حق طلبى ها، از خدمت به خلق او و بالاخره از شهادت او سخن گوئيم. اين امر اگر چه ممكن است سرسرى و محدود باشد ولى اين ارزش را دارد كه ساعتى به ياد زهراى عزيز، بنده ى پاك و عزيز خدا و دخت گرامى رسول صلى الله عليه و آله و سلم بگذرانيم.
نظرى به محيط خود
در عصرى و در جامعه اى عجيب زندگى مى كنيم. عصرى كه شباهتى با ديگر اعصار ندارد. ارزشها و ضوابط در اغلب موارد در معرض شك و ترديدند. بى خبرى و در مواردى بى هدفى بسيار است. الگوها متعددند و گمراه كننده. زمينه ها براى راهنمايى ها اندكند و آدمى در انتخاب راه راست از بين سبل متعدد مشكوك.گروهى هنوز نمى دانند شرقى باشند يا غربى، مادى باشند يا معنوى، فرزند عقل باشند يا فرزند دين و وحى، رآليسم باشند يا ايدآليسم. حتى برخى از زنان ما نمى دانند ما در فرزندان خود باشند يا رئيس و مدير اداره. مسوول تربيت باشند يا مسوول تايپ نامه ها.مساله آزادى و استقلال مطرح است ولى حدود و ابعاد آن براى بسيارى شناخته شده نيست. مرزها معلوم و مشخص نشده است، جهت گيريها معين نيست، راه ها با ترديد و ابهام طى مى شود، فكرها راست و هدفدار نيست.يكسونگرى ها كولاك مى كند. گويى ما عادت كرده ايم كه تنها يك بعد قضيه را ببينيم و جوانب و ديگر ابعاد را مورد نظر نداشته باشيم. به خصوص خطاى ما اين است كه در نگرش ها تنها امروز را در نظر داريم در حالى كه زندگى بى رابطه با ديروز و فردا نيست.
خط مشى ها
انديشمندان ما بى شك خط مشى هاى انديشيده را تعقيب مى كنند ولى بايد پرسيد آيا روش ها به گونه اى هست كه بتوان گفت انديشمندان بسيارند؟ چه بسيار كه راهى را طى مى كنيم بدون اينكه بدانيم فرجام ما كدام است و سرانجام ما چيست؟ ما راهى را تعقيب مى كنيم كه خواسته آنى و امروزى ما را تامين كند اما اينكه در پس آن واقعه چه باشد براى ما كمتر مطرح است. و يا در همه موارد آرزو مى كنيم ديگران راهى را براى ما هموار كنند و ما به طى مسير، در طريق آن بپردازيم اما اينكه خود نيز بكوشيم آن را تحليل و سبك و سنگين كنيم براى ما مطرح نيست.ظاهر و باطن ما خدا كند كه دوگونه و چندگونه نباشد. اگر كبوتر مسجديم لااقل توى دريا نباشيم. اگر مدعى داشتن اسلاميم، كفر باطن را به اسم اسلام عيان نكنيم. و بالاخره اگر براى خود مسووليتى را احساس مى كنيم، زندگى را با بى تفاوتى نگذرانيم.اگر از حد تعارف و تحذير بگذريم بايد اذعان كنيم كه وضع درونى ما چندان تعريفى هم ندارد. ساخته و پرورده، هدفى و در مسير نيستيم. در عين طرد استضعاف، مستضعف مى شويم. و در عين طرد استثمار در مسير آن هستيم. نابسامانيهاى ظاهرى و باطنى در ما بسيار است ولى احساس كاذبى از خوشبختى داريم. كارها همه نابسامان است ولى ما خود را سر و سامان يافته مى بينيم.ما را و به خصوص بانوان و مادران را وظايفى سنگين در پيش است. وظايفى كه سهل انگارى در انجام آن علاوه بر عقوبت خداوندى خسران دنيا در پى دارد. ما گمان داريم با ظاهرى انقلابى همه كارها ديگر تمام است. من ناگزيرم هشدار دهم كه بخشى از راه طويلى كه مى بايست طى شود طى شده، گامها و مراحل ديگرى در پيش است كه بايد طى شود.ما عادتا خوش باور و ظاهربين بار آمده ايم. فكر مى كنيم با اسكلت سازى مى توان بنائى را خانه انگاشت و در آن مسكن گزيد- غافل كه تا بنا تعمير نشود و سوراخ و درزهاى آن گرفته نشود امكان زندگى توام با آسايش در آن نيست. موريانه ها در درزهاى آن لانه مى كنند. بادهاى سوزان از روزنه ها، زندگى را بر ما دشوار مى سازد.
تكيه گاه بحث
بحث درباره يك زن، يك مادر و يك بانوست. طبعا در چنين محافل بايد از زنان بيشتر صحبت شود و مسايل آنان بيشتر مورد بررسى قرار گيرد. اگر در ضمن آن انتقادى و اظهارنظرى مى شود دليل بر آن نيست كه چنان زمينه هايى در مردان وجود ندارد، بلكه به تناسب بحث، فعلا بايد از اين مساله سخن گفت. و از مسائل و مشكلاتى كه در مجالس ديگر كمتر امكان بررسى آن است سخن به ميان آورد .ما بر اساس ميزانى كه در دست داريم يعنى فاطمه عليهاالسلام، و بر اساس ملاكهايى كه از اسلام مى شناسيم بايد بگوييم كه هنوز بانوان ما راه بسيارى را بايد طى كنند. تحولاتى عظيم و پردامنه در فكر و خط مشى خود ايجاد نمايند، هدف ها بايد روشن تر و صريح تر گردد، برنامه آزادى از وسيله بودن، براى خاموش كردن نائره تند هوس ها، بايد كاملا به مرحله اجراء درآيد. حقوق و وظايف متقابلى كه در اجتماعى اسلامى بر ايشان مطرح است، نيكو مورد رعايت قرار گيرد. جهان بينى ها و تلقى ها بايد تغييرات كلى پيدا كنند. ديدها نسبت به دنيا، به مال و دارئى، به خوشبختى و زيبائى، به كمال بايد عوض شود. ايمان و عقيدت صورت ديگرى پيدا كند. صفات عاليه در آنان پديد آيد و راسخ گردد. نقش هاى متعددشان شناخته و تعقيب گردد. علو روح در آنان بيشتر شود. زندگى سر و صورت ديگرى يابد. براى مسووليت هاى اجتماعى آنان حسابى بازشود. عدالتخواهى، مبارزات انديشيده، جهادهاى متناسب با شوون، وارد برنامه زندگيشان شود. آينده نگرى پيدا كنند. قوت قلب و جراتى بيابند، نظرات بلندترى پيدا كنند و...اينها كه گفتيم و برشمرديم در جامعه زنان ما يا وجود ندارد و يا وجود دارد و كافى نيست. وظايف و تكاليف اغلب شناخته شده نيستند. راه و روشها كاملا مشخص نمى باشد. الگوى عملشان كاملا شناخته شده و قابل تعقيب نيست. و در جمع وضعشان آنچنان كه مى بايست مطلوب نمى باشد.
علل چنين اوضاع
پيش از اينكه راهى و روشى را عرضه كنيم و افراد را وادار به تعقيب آن نمائيم ضرورى است به علت يا علل اين اوضاع بينديشيم از آن بابت كه:اولا: هر مشكلى بايد از همان طريقى حل شود كه پديد آمده است.ثانيا: مادام كه رخنه هاى گذشته بسته نشوند عوامل فسادانگيز همچنان نافذ خواهند بود.ثالثا: شناخت علل و انگيزه ها خود موجبى براى پيشگيرى از نفوذ و حمله مجدد آنهاست.در بررسى علت هائى كه موجب نابسامانيهائى در برنامه و زندگى مربوط به جامعه و به خصوص زنان است مى توان از دو دسته علل نام برد:
علل داخلى:
منظور از آن علل و عواملى هستند كه از جامعه ما منشا گرفته و انگيزه هاى آن را بايد از اجتماع خود سراغ گرفت. به عبارت ديگر از ماست كه برماست، خود موجد و پديد آورنده ى آن بوده ايم، ضربه هايى است كه از دوستان و آشنايان خود مى خوريم، لطماتى است كه آنان بر ما وارد آورده اند. اما آن علل و عوامل بسيارند. و از آن جمله اند:
عوام زدگى ها:
حدود 15 قرن است كه از حكم فريضه بودن علم مى گذرد ولى متاسفانه هنوز بيش از 60 درصد جامعه ما بيسوادند و آمار آن درباره زنان شايد از 90 درصد هم تجاوز كند!! تازه آنها كه سواد دارند چقدرشان با منابع اصيل فكرى و ايدئولوژيكى اسلام در تماس اند و مى توانند از آن، سر درآورند؟ سوادها اغلب در حد روزنامه خوانى، اعلاميه خوانى و رمان خوانى است.آنها كه در سطوح بالاترند اغلب فكر مى كنند دم غنيمت است، يا بايد به پولى رسيد، يا به عيشى امروز را درياب و نيكو بگذران كه فردا وضعى نامعلوم دارد . ديگر نه فكرى، نه تعهدى، نه مسووليتى و نه آينده نگرى و محتاطانه اى.بدبختانه روشنفكران و باسوادان ما يا غرق در جمع جاهلند و يا در انزواى خودخواهى و خودبينى. و اين هر دو آنان را از مقصد آگاهى يافتن، دانستن، ياد گرفتن، ياد دادن بازمى دارد. گفته ها و عملكردها اغلب بى ريشه اند و بلغور سخن ديگران. و در حد اين مساله است كه: فرد موثقى چنين و چنان گفته است.عوام زدگى ها رو به توسعه است اگر چه عده دانش آموزان رو به ازدياد است. نظام آموزش به گونه اى است كه همچنان ما را از منابع اصيل دور مى دارد و ريشه جهل هاى ايدئولوژيكى را در دلها قوى تر مى سازد، حال اينكه مسوول اين اوضاع كيست؟ چه كسى بايد پاسخ اين همه بى سواديها را بدهد؟ و چه كسى بايد بار تعهد اين همه عقب ماندگيها را به خصوص براى جامعه بانوان بر دوش كشد امرى است كه نياز به بررسى جداگانه اى دارد.
عدم رهبريهاى صحيح:
بى توجهى هاى گذشته توسط آنها كه مى بايست توجهى به سرشت افراد جامعه و به خصوص زنان داشته باشند، اهمال كاريهاى آنان كه فرصت و انديشه، و نيز قدرت و امكانى براى رهبرى داشته اند،خود از عوامل مهم وجود چنين اوضاع نابسامان است.متاسفانه آنان كه آگاهى و اطلاعى داشتند احساس مسووليتى نكردند و شايد هم احساس مسووليت داشتند و امكان نداشتند از آن بابت كه زبان در دهن پاسبان سر بود. در نتيجه افراد ناآگاه، ناآشناى به مسووليت و وظايف در صحنه خود را نشان دادند و به امر و نهى پرداختند.سوء تعبيرها، برداشتهاى ناروا و نامناسب از يك امر، تلقى هاى غلء عدم قدرت بر تطابق موضوع و مصداق، كج سليقگى ها در بيان مسائل، دخالت دادن وضع خصوصى و شخصى درباره امور مربوط به جامعه، ديدن موضوع و مساله اى تنها از يك بعد، تنگ نظريها و محدودبينى ها خود بر اين مصيبت افزوده است.ما تنها سعى كرديم از طريق ايجاد يك زمينه منع، فردى را از كارى بازداريم. ديگر به جنبه سازندگى، برجا گذارى، پر كردن خلا ناشى از منع توجه نكرديم. جامعه، از يك امر ممنوع بازداشته شد ولى چيز ديگرى در اختيارش نبود كه بدان متوسل شود. به ناچار به كار و برنامه ديگرى سرگرم شد كه شايد زيان آن كمتر از زيان امر ممنوع اولى نبود.زن از يك امر بازداشته شد ولى ديگر فكرى براى بيكارى او نكردند. او در نتيه تنها و بيكار ماند. اوقاتش را صرف لوكس و تجمل، طرح زيبايى ريختن، راه دل آرائى آموختن، ظاهرسازى هاى زندگى و گاهى هم نقشه كشى هاى نارواى ديگر كرد. نتيجه آن شد كه از چاله درآمد و به چاه افتاد.