چنانكه گفته ايم بحث از حق و معانى آن از قديم الدهر در السنه 1 ص 47 ج 2 ط 1 رحلى .حكماى الهى دائر بود فارابى در فص دوازده و هفتاد فصوص الحكم به اجمال و تفصيل سخن از آن عنوان كرده است در اول گويد : ([ هو الحق فكيف لا وقد وجب وهو الباطن فكيف لا وقد ظهر فهو ظاهر من حيث هو باطن وباطن من حيث هو ظاهر فخذ من بطونه الى ظهوره حتى يظهر لك ويبطن عنك]) . يعنى حق تنها اوست چگونه نباشد و حال آنكه واجب است و باطن تنها اوست چگونه نباشد و حال آنكه ظاهر است پس از آن جهت كه باطن است ظاهر است و از آن جهت كه ظاهر است باطن است پس بگير از بطونش به سوى ظهورش تا بر تو پيدا شود و از تو پنهان شود . توضيح اجمالى آن اينكه حق در اينجا به معنى وجود ثابت محض و بحت و بسيطى است كه به بطلان آميخته نيست و زوال در او راه نمى يابد و هستى حق او است بقول لبيد : الاكل شى ء ما خلا الله باطل