پس از غروب
يک روزچيزي پس از غروب تواند بود
وقتي نسيم زرد
خورشيد سرد را
چون برگ خشکي از لب ديوار رانده است
وقتي
چشمان بي نگاه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را
تا انزواي مرگ
ناديده خوانده است
وقتي که قلب من
خرد و خراب و خسته
از کار مانده است
چيزي پس از غروب تواند بود
چيزي پس از غروب کجا مي رودم ؟
مپرس
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم که بدانم چه مي شوم
يک ذره
يک غبار
خاکستري رها شده در پهنه جهان
در سينه زمين يا اوج کهکشان
يا هيچ ! هيچ مطلق ! هر گز نخواستم که بدانم چه مي شوم
اما چه مي شوند
اين صدهزار شعر تر دلنشين که من
در پرده هاي حافظه ام گرد کرده ام
اين صدهزارنغمه شيرين که سالها
پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام
اين صدهزار خاطره
اين صد هزار ياد
ايننکته هاي رنگين
اين قطه هاي نغز
اين بذله ها و نادره ها و لطيفه ها
اين ها چه مي شوند ؟
چيزي پس از غروب
چيزي پس از غروب من آيا
بر باد مي روند ؟
يا هر کجا که ذره اي از جان من به جاست
در سنگ در غبار
در هيچ هيچ مطلق
همراه با من اند ؟