27 ـ امير خسرو بن امير سيف الدين محمود دهلوى
شاعر فارسى زبان كه در دهلى اقامت داشته و يكى از پيش كسوتان سبك هندى است و در 725 هـ. ق. درگذشته است. امير خسرو در رابطه با حج و كعبه و متعلّقات آن، ضمن طرح حكاياتى آموزنده سخن گفته است. دهلوى ضمن تعريف و ستايش از اركان مسلمانى در اهمّيت حج كه يكى از پنج ركن اساسى دين است گفته:
پنج اساس است كه ايمانى است
چاره نباشد چو به پاكى تمام
پيش كن آنگاه به صدق الّطريق
كور نه اى نور صفا را ببين
زاشك ندامت گهر افشان به جيب
ليك صفاى تو چواز مى بود
كوى بتان و دل ظلمت پناه
در همه سالت نبود اين هوس
آن كه دوگامى ره سالش بود
در ره يك ساله چه حالش بود
هر يك از آن حصن مسلمانى است...
زاد حلال و ره بيت الحرام
بندگى حضرت بيت العتيق
لنگ نه اى راه خدا را ببين...
ترويه اى ده به نجيبان غيب
زمزمت از راه صفا كى بود
بيت حرامت بس و سنگ سياه...
جز به تراويح نخستين و بس...
در ره يك ساله چه حالش بود
در ره يك ساله چه حالش بود
برهمنى از پوست سينه خود براى رفتن به زيارتِ بت، نعلين مى سازد.
كعبه روى ديد به صدق و ثبات
جان زدم شوق سماحت كنان
خستگى سينه به راه دراز
گفت بدو عارف خوف و رجا
برهمنش گفت كه ساليست بيش
گفت نيوشنده كه چون پاى هست
گفت چو دل در ره بت باختم
اى كه زبت كعبه به هندوبرى
گير كه تيرش به نشان خطاست
هست به تير كژ خود تير راست...
برهمنى را به ره سومنات
خاك ره سينه مساحت كنان
از سردل پوست همى كرد باز
كاين سفر آخر زكجا تا كجا
كاين ره از اين گونه گرفتم به پيش
سينه چرا دارى از اينگونه پست؟
پا به رهش نيز زدل ساختم
هم ز وى آموز پرستشگرى
هست به تير كژ خود تير راست...
هست به تير كژ خود تير راست...
كعبه روى چند به گرماى تيز
دود اجل خاست زهر بندشان
ناگه از اطراف بيابان و دشت
پيش يكى رفت كه اين را بگير
او طرفى كرد اشارت به يار
بردگران برد چو آن آب سرد
آن همه را نيز نماند آبخورد...
تشنه فتادند به دشت حجيز...
بيخودى از پاى درافكندشان...
ناقه سوارى سوى ايشان گذشت...
چشمه حيوان خور و تشنه ممير
كوست زمن تشنه تر او را سپار...
آن همه را نيز نماند آبخورد...
آن همه را نيز نماند آبخورد...
... خدايى كه او مكّه و شام كرد
كه هر صبح و شامى كنى بى گزاف
حرم نشكنى در مقام وفا
چو تو پويه با نفس ابله زنى
در كعبه زن تا امانت دهند
همان سوى ران تا همانت دهند
تو را حاجى از بهر آن نام كرد
به پيراهن كعبه دل طواف
گران سنگ باشى چو كوه صفا
نه حاجى كه اعرابى رهزنى
همان سوى ران تا همانت دهند
همان سوى ران تا همانت دهند