22 ـ مولانا جلال الدّين محمّد بلخى
مولانا جلال الدّين محمّد بلخى(متوفّاى 672) عارف بزرگ كه متأثّر از عطّار است و او را روح عرفان مى داند از ديد عرفانى خود به حج چنين مى نگرد و مى گويد:
اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييد
معشوقه همينجاست بياييد بياييد
گر صورت بى صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد
از خواجه آن خانه نشانى بنماييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد
معشوق تو همسايه ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يك بار ازين خانه برين بام برآييد
يك دسته گل كو؟ اگر آن باغ بديديت
يك گوهر جان كو؟ اگر از بحر خداييد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد
لِخَليِلىِ دَوَرانىِ لِحَبيِبىِ سَيَرانى
نه كه بر كعبه اعظم دورانست و طوافى
دورانىّ و طوافى لَكَ يا اَهْلَ وِدادى
چوجهت نيست خداراچه روم سوى به وادى؟
دورانىّ و طوافى لَكَ يا اَهْلَ وِدادى
دورانىّ و طوافى لَكَ يا اَهْلَ وِدادى
بهر بردن بدو، از هيبت مردن بمدو
بهر كعبه بدو اى جان نه زخوف بدوى
پياپى اندراين مستى نه اشترجوى ونه جُمجم
دهان بربند و محرم شوبه كعبه خامشان مى رو
پياپى اندراين مستى نه اشترجوى ونه جُمجم
پياپى اندراين مستى نه اشترجوى ونه جُمجم
رهست ازعقرب اعشى بسوى عقرب گردون
ولى مكّه كسى بيند كه نبود بسته حيره
رهاند مرتو را در ره زهر شرّير و شرّيره
امير حاج عشق آمد، رسول كعبه دولت
رهاند مرتو را در ره زهر شرّير و شرّيره
رهاند مرتو را در ره زهر شرّير و شرّيره
من قبله جانهايم من كعبه دلهايم
من مسجد آن عرشم نى مسجد آدينه
جمله به جستجوى تو معتكفان كوى تو
روى به كعبه كرم مشتغل عبادتى
متّقيان به باديه رفته عشا و غاديه
كعبه روان شده به تو تا كندت زيارتى...
روى به كعبه كرم مشتغل عبادتى
روى به كعبه كرم مشتغل عبادتى
حاجيان مانده اند در ره حج
داروى اشتران گرگين كن
چاره آب و زاد و خورجين كن
تا به كعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خورجين كن
چاره آب و زاد و خورجين كن
دوش خوابى ديدم خودعاشقان راخواب كو؟
كاندرون كعبه مى جستم كه آن محراب كو؟
طواف كعبه دل كن اگر دلى دارى
دلست كعبه معنى توگِل چه پندارى
هزار بار پياده طواف كعبه كنى
قبول حق نشود گر دلى بيازارى
زحجّ و عمره به آيد به حضرت بارى
كعبه جانها نه آن كعبه كه چون آنجا رسى
در شب تاريك گويى شمع يا مهتاب كو؟
طواف كعبه صورت حقت از آن فرمود
كه تا به واسطه آن دلى به دست آرى
عمارت دل بيچاره دو صد پاره
زحجّ و عمره به آيد به حضرت بارى
زحجّ و عمره به آيد به حضرت بارى
چرخ فلك با همه كار و كيا
گرد خدا گردد چون آسيا
گرد چنين مائده گرد اى گدا
گرد چنين كعبه كن اى جان طواف
گرد چنين مائده گرد اى گدا
گرد چنين مائده گرد اى گدا
كعبه چو از سنگ پرستان پر است
روى به ما آر كه قبله خداست
در نظرش سنجر و سلطان گداست
آن كه از اين قبله گدايى كند
در نظرش سنجر و سلطان گداست
در نظرش سنجر و سلطان گداست
پوشيده اى چو حاج تو احرام نيلگون
چون حاج گرد كعبه طوافى همى كنى
جمله بهانه عشق است هرچه هست
خانه خداست عشق وتو در خانه ساكنى
حق گفت: ايمن است هر آنكو به حج رسيد
اى چرخ حق گزار ز آفات ايمنى
خانه خداست عشق وتو در خانه ساكنى
خانه خداست عشق وتو در خانه ساكنى
چون كه با تكبيرها مقرون شدند
همچو قربان از جهان بيرون شدند
وقت ذبح الله و اكبر مى كنى
همچنين در ذبح نفس كشتنى
كرد جان تكبير بر جسم نبيل
معنى تكبير اين است اى امام
كاى خدا پيش تو ما قربان شديم
تن چو اسماعيل و جان همچون خليل
كرد جان تكبير بر جسم نبيل
كرد جان تكبير بر جسم نبيل
پيش او بنشست و مى پرسيد حال
يافتش درويش و هم صاحب عيال
گفت قصد كعبه دارم از پگه
گفت هين با خود چه دارى زاد ره؟
گفت طوفى كن به گردم هفت بار
وين نكوتر از طواف حج شمار
عمره كردى عمر باقى يافتى
صاف گشتى پر صفا بشتافتى...
بايزيد آن نكته ها را هوش داشت
همچو زرّين حلقه اى در گوش داشت
منتهى در منتها آخر رسيد
گفت عزم تو كجاست اى بايزيد؟
رخت غربت را كجا خواهى كشيد؟
گفت دارم از درم نقره دويست
نك ببسته سخت بر گوشه رديست
وان درمها پيش من نه اى جواد
دان كه حج كردى و حاصل شد مراد
كعبه هر چندى كه خانه برّ اوست
خلقت من نيز خانه سرّ اوست...
آمد از وى بايزيد اندر مزيد
منتهى در منتها آخر رسيد
منتهى در منتها آخر رسيد
در عبادت غرق چون عبّاديه...زائران وقتى او را در وسط بيابان به آن حالت ديدند متحير شدند زيرا او را بسيار شادمان و راضى ديدند. وقتى زاهد از نماز فارغ شد زائران ديدند كه در آن بيابان خشك، آب از دست و سر و روى او مى چكد و جامه اش خيس است. پرسيدند كه در اين بيابان خشك آب از كجا است كه دست و لباس تو خيس است.
پس بپرسيدش كه آبت از كجاست
دست را برداشت كز سوى سماست
بى زچاه و بى زحمل مِنْ مَسَدْ
گفت هر گاهى كه خواهى مى رسد
بى زچاه و بى زحمل مِنْ مَسَدْ
بى زچاه و بى زحمل مِنْ مَسَدْ
چشم را بگشود سوى آسمان
كه «اجابت كن دعاى حاجيان»...
همچو آب از مشك باريدن گرفت
درگو و درغارها مسكن گرفت
حاجيان جمله گشاده مشكها...
در ميان اين مناجات ابرخوش
زود پيدا شد چو پيل آبكش
ابر مى باريد چون مشك اشكها
حاجيان جمله گشاده مشكها...
حاجيان جمله گشاده مشكها...
با تو ما چون رز به تابستان خوشيم
حكم دارى هين بكش تا مى كشيم
اى امير صبر مفتاح الفرج
خوش بكش اين كاروان را تا به حج
اى امير صبر مفتاح الفرج
اى امير صبر مفتاح الفرج
حجّ ربّ البيت مردانه بود
مولوى مى گويد آنان كه به دل حج مى كنند مشكلى براى آنها نيست، مشكل براى كسانى است كه از راه هاى دور و دراز و بيابانهاى خشك و صحارى سوزان بايد سفر كنند. آنان كه به دل سفر كنند مشكلات سفر جسم را ندارند و اين مشكلات براى آنها حل شده است، زيرا:
نيست بر اين كاروان اين ره دراز
كى مفازه زفت آيد با مفاز؟
اين دراز و كوتهى مرجسم راست
چه دراز و كوته آنها خداست
دل به كعبه مى رود در هر زمان
جسم طبع دل بگيرد زامتنان
چه دراز و كوته آنها خداست
چه دراز و كوته آنها خداست
كعبه جانها تويى گرد تو آرم طواف
جغد نيم بر خراب، هيچ ندارم طواف
چون كه برآرم سجود باز دهم از وجود
كعبه شفيعم شود چون كه گزارم طواف
همچو فلك مى كند بر سر خاكم سجود
همچو قدح مى كند گرد خمارم طواف
طرفه كه برگرد من كرد شكارم طواف
پيشه ندارم جز اين، كار ندارم جز اين
چون فلكم روز و شب پيشه وكارم طواف...
حاجى عاقل طواف چند كند؟ هفت هفت
حاجى ديوانه ام، من نشمارم طواف...
خواجه عجب نيست اينك من بدوم پيش صيد
طرفه كه برگرد من كرد شكارم طواف
طرفه كه برگرد من كرد شكارم طواف
اين خانه كه پيوسته در او بانگ چغانه است
از خواجه بپرسيد كه اين خانه چه خانه است
وين نور خدا چيست؟ اگر دير و مغانه است
اين صورت بت چيست؟ اگر خانه كعبه است
وين نور خدا چيست؟ اگر دير و مغانه است
وين نور خدا چيست؟ اگر دير و مغانه است
اين خواجه چرخ است كچون زهره وماه است
وين خانه عشق است كه بى حدّ و كرانه است
وين خانه عشق است كه بى حدّ و كرانه است
وين خانه عشق است كه بى حدّ و كرانه است
اى خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
شاد آمديت از سفر خانه خدا
ماليده رو و سينه در آن قبله گاه حق
در خانه خدا شده «قَدْ كانَ آمِنا»...
جان چشم تو ببوسد و برپات سر نهد
اى مروه را بديده و بررفته بر صفا
مهمان عزيز باشد خاصه به پيش ما
روز از سفر به فاقه و شبها قرار نى
در عشق حجّ و كعبه و ديدار مصطفى
در آسمان زغلغل لبّيك حاجيان
تا عرش نعره ها و غريو است از صدا
مهمان حق شديت و خدا وعده كرده است
مهمان عزيز باشد خاصه به پيش ما
مهمان عزيز باشد خاصه به پيش ما
باز آمده زحجّ و دل آنجا شده مقيم
جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
كعبه را كه هر دمى عزّى فزود
آن ز اخلاصات ابراهيم بود
آن ز اخلاصات ابراهيم بود
آن ز اخلاصات ابراهيم بود
تن توست همچو اشتر كه برد به كعبه دل
زخرى به حج نرفتى نه از آن كه خر ندارى
مگريز اى فضولى كه زحق عبر ندارى
تو به كعبه گر نرفتى بكشاندت سعادت
مگريز اى فضولى كه زحق عبر ندارى
مگريز اى فضولى كه زحق عبر ندارى
تو استظهار آن دارى كه روى از ما بگردانى
ولى چون كعبه بر پرّد كجا ماند مسلمانى
ولى چون كعبه بر پرّد كجا ماند مسلمانى
ولى چون كعبه بر پرّد كجا ماند مسلمانى
كعبه شب هنگام در نظر مولوى از ارزش معنوى خاصّى برخوردار است زيرا ديگر از غوغاى روز خبرى نيست، فراغتى دست مى دهد تا انسان بيشتر به صاحب خانه بينديشد و خالق جهان را بيشتر و بهتر بشناسد از اين رو است كه گفته:
مخسب شب كه شبى صد هزار جان ارزد
كه شب ببخشد آن بدر، بدره بى حد...
درون كعبه شب يك نماز صد باشد
زبهر خواب ندارد كسى چنين معبد
به ديبه سيه اين كعبه را لباسى ساخت
كه اوست پشت مطيعان و اوستشان مسند
زبهر خواب ندارد كسى چنين معبد
زبهر خواب ندارد كسى چنين معبد