فهرست لغات و اصطلاحات - قرآن در آیینه احکام: احکام شرعی مربوط به قرآن مطابق با فتاوای مراجع تقلید نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

قرآن در آیینه احکام: احکام شرعی مربوط به قرآن مطابق با فتاوای مراجع تقلید - نسخه متنی

گردآورنده: هادی حجت

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

فهرست لغات و اصطلاحات

(الف)

اباحه:

در لغت، به معناي اظهار و اعلان است و در اصطلاح، يكي از احكام تكليفي پنچگانه است و به معناي مختار بودن شخص در ترك يا انجام فعل مي باشد؛ به تعبير برخي از علماء، اباحه تخيير شرعي است بين فعل يا ترك عملي بدون اينكه ثواب يا عقابي برفعل يا ترك آن مترتّب باشد.

(اجرت:)

مزد.

(اجنبى:)

بيگانه، زن اجنبى: زن نامحرم.

(اجير:)

مزدور، شخصي كه در برابر گرفتن مزدي متعهد انجام عملي مي شود.

(احتياط:)

اين اصطلاح درمورد مسائلي به كار مي رود كه تكليف قطعي و يقيني آن معلوم نباشد، مثلاً هرگاه امر داير باشد بين وجوب و اباحه يا وجوب واستحباب چيزى، احتياط درانجام عمل است؛ و اگر دَوَران بين حرمت و اباحه باشد احتياط در ترك آن است. احتياط روشي است كه موجب احاطه كامل و اطمينان انسان به رسيدن به واقع است.

(احتياط ترك نشود:)

اين اصطلاح در هر موردي كه فتوايي از فقيه نسبت به آن مورد ذكر نشده، به معناي احتياط واجب است والاّ اگر در همان مورد فتوايي ذكرشده باشد به معني تأكيد برحسن احتياط است.

(احتياط مستحب:)

احتياطي است غير فتواي فقيه و لذا رعايت آن الزامي نيست.

(احتياط واجب:)

امري مطابق با احتياط است كه فقيه، همراه آن فتوا نداده است. در چنين مسائلي مقلد مي تواند به جاي عمل به نظريه مرجع تقليد خود، به نظريه مجتهد ديگري كه بعد از مجتهد خودش اعلم است، عمل كند.

(احوط:)

مطابق با احتياط، نزديك به احتياط، انجام آن داراي ثواب است و درموردي به كار مي رود كه مدرك حكم فعلاً در دست مجتهد نيست و براي فرار از مخالفت با واقع احتياط مي كند.

(اخفا:)

در لغت به معناي مخفي كردن وپوشاندن آمده است، و درتجويد عبارت است از اداي نون ساكن با حالتي بين اظهار وادغام؛ نون ساكن در غير از حروف حلقى، يرملون وحرف باء (حروف مابقى) اخفا مي شود.

(اخفات:)

آهسته، مقابل جهر؛ نمازهاي اخفاتى، به نماز ظهر و عصر گفته مي شود كه حمد و سوره آن آهسته خوانده مي شود.

(ادعيه مأثوره:)

دعاهايي كه از رسول اكرم (ص) و ائمه اطهار (ع) نقل شده است.

(ادغام:)

در لغت به معناي ادخال و داخل نمودن است، و در تجويد عبارت است از حذف يك حرف ساكن و مشدد نمودن حرف بعدى؛ لذا ادغام هميشه موجب مشدد شدن حرف مي شود.

(استخاره:)

در لغت طلب خيرنمودن است.

(استخاره ذات الرقاع:)

نوعي از استخاره كه بر تكه هايي از كاغذ اِفعَل و برتكه هاي ديگر لاتَفعلَ مي نويسند و آنها را زير سجاده مي گذارند، پس از خواندن نماز و دعاي مخصوص، از آن تكه هاي كاغذ برداشته و هر چه از امريا نهي به دست آيد به آن عمل مي كنند. (رجوع شود به حاشيه مفاتيح الجنان بحث نماز استخاره ذات الرقاع).

(استعاذه:)

درلغت به معناي (پناه بردن) و دراصطلاح عبارت است از، گفتن (اَعوذُ بالله مِنَ الشيطان الرّجيم).

(استعلاء:)

در لغت به معني ميل به بلندي و برتري طلبي آمده است و در اصطلاح تجويد عبارت است از ميل ريشه زبان به طرف سقف دهان در هنگام تلفظ حرف؛ دراثر اين صفت، حرف حالت پرحجم و درشتي به خود مي گيرد كه به اين حالت (تفخيم) مي گويند. حروف استعلاء هفت حرف است (ص، ض، ط، ظ، خ، غ، ق).

(استفتاء:)

طلب فتوا كردن، فتوا پرسيدن، سؤال از نظر مجتهد درباره حكم شرعي مسأله.

(استيجار:)

اجاره كردن، به مزدوري گرفتن.

(اشباع:)

درلغت، سيركردن و پركردن را گويند و در اصطلاح، خواندن فتحه يا كسره يا ضمه است به طوري كه حرف مناسب آن به وجود آيد يعني از فتحه (الف) وا زكسره (ى) و از ضمه (و) توليد شود.

(اشكال:)

يعني اين مبناي مجتهد يا دليلش تام و تمام نيست، بلكه مبتلا به اشكال است.

(اظهار:)

درلغت آشكار كردن، پديدار كردن و بيان كردن است و در اصطلاح عبارت است از، اداي حرف از مخرج آن، اگر نون ساكن به يكي از حروف حلقي برسد، اظهار مي شود، يعني دقيقاً از مخرج خود ادا مي شود.

(اظهر:)

ظاهرتر، مساعدتر و هماهنگ تر با دلايل مربوط و روشن تر از نظر تطبيق با ادله فتوا.

(اعاده:)

از سرگرفتن، دوباره انجام دادن كار.

(اقتدا كردن:)

پيروي كردن، تقليد كردن و پيروي از امام جماعت، نماز گزاردن پشت سر پيشنماز.

(اقوي اين است:)

نظر قوي بر اين است، فتوا اين است. گاهي گفته مي شود: (الاَقوي ذكلَ و اِن لَم يَخِلُ عن اشكالٍ) اين تعبير هم در مقام بيان فتوا است. منتهي دليل آن خيلي قطعي و محكم نيست بلكه قابل خدشه است.

(التفات:)

توجه كردن، رو كردن.

(اِماله:)

در لغت ميل دادن و برگردانيدن را گويند و در اصطلاح ميل دادن فتحه به كسره است، به طوري كه (الف) صورت (ى) پيدا كند، مانند كتيب كه اماله كتاب است.

(اَنسب:)

در موردي به كار مي رود كه حكمي مناسب با اصول و قواعد شيعه باشد.

(انصراف:)

برگشتن، بازگشتن.

(اوجه:)

يعني دليل هر دو قول خوب است ولي دليل يكي از آن دو وجيه تر است.

(اولى:)

سزاوارتر، بهتر.

(ايماء:)

اشاره كردن.

(ب)

(باطل:)

بي اثر.

(بدل:)

عوض، جانشين، هرچه به جاي ديگري واقع شود.

(بعيد است:)

فتوا بر طبق آن نيست.

(بعيد نيست:)

فتوا اين است (مگر اين كه قرينه اي بر خلاف آن در كلام باشد).

(ت)

(تأنّى:)

آهستگى، به آهستگي و آرامي كاري را انجام دادن، درنگ كردن.

(تبرّك:)

بركت يافتن، بركت جستن، مبارك شمردن.

(تجويد:)

در لغت به معناي تحسين، نيكو كردن و نيكو گرداندن مي باشد و در اصطلاح قرائت عبارت است از درست ادا كردن هر حرف از نظر مخارج، صفات و احكام آن حرف.

(تحيّر:)

سرگردانى، حيران شدن.

(ترقيق:)

در لغت مترادف با كلمه تخفيف است و به معناي سبك كردن و رقيق نمودن آمده است. از نظر تجويدي عبارت است از: نازك و رقيق تلفظ كردن حرف، به طوري كه دهان از صداي آن پر نمي شود؛ بر خلاف تفخيم. اگر حركت ما قبل لام لفظ جلاله (اللّه) كسره باشد، لام ترقيق مي شود.

(تطهير:)

پاك كردن، چيزي را با آب شستن و پاكيزه ساختن.

(تعزيه:)

روضه خواني و عزاداري براي هر يك از امامان (ع) خصوصاً برپا داشتن مجلس عزا براي حضرت امام حسين(ع).

(تعظيم:)

بزرگ داشتن، احترام كردن، بزرگ كردن.

(تفخيم:)

در لغت بزرگ شمردن و بزرگداشت را گويند و از نظر تجويدي عبارت است از درشت و غليظ تلفظ نمودن حرف، حالتي است در صداي حرف كه گويا دهان از آن پر مي شود. به درشت و پرحجم تلفظ كردن (لام) به جاي تفخيم، (تغليظ) گويند؛ حرف (لام) در لفظ جلاله (اللّه) اگر ماقبل آن فتحه يا ضمه باشد تغليظ مي شود.

(تكبيرةالاحرام:)

گفتن الله اكبر در شروع نماز، كه به واسطه آن انسان داخل در نماز مي شود و بر او كارهايي كه منافي با نماز است، حرام مي گردد.

(تلبيه:)

اجابت كردن، (لبيك ) گفتن در مناسك حج.

(تلذّذ:)

لذت بردن.

(تلقين:)

فهماندن و ياد دادن كلامي به كسى، مطلبي را زباني به كسي گفتن و فهماندن، كسي را وادار به گفتن كلامي كردن.

(تمكّن:)

توانايى.

(توليت:)

ولىّ و سرپرست قرار دادن؛ توليت در وقف يعني تصدّي اداره امور وقف؛ متولّي وقف كسي است كه متصدي امور وقفي باشد.

(ج)

(جاهل قاصر:)

جاهلي كه در جهلش مقصر نيست، يعني در شرايطي است كه امكان دسترسي به حكم خدا براي او وجود ندارد، يا اصلاً خود را جاهل نمي داند.

(جاهل مقصّر:)

جاهلي كه در جهلش مقصّر است، جاهلي كه امكان آموختن مسائل و احكام الهي را داشته ولي كوتاهي نموده است.

(جنابت:)

جُنُب شدن.

(جنب:)

كسي كه به واسطه خروج مني يا جماع غسل بر او واجب شده باشد.

(جهر:)

آشكار كردن، بلند كردن آواز، با صداي بلند چيزي را خواندن؛ نمازهاي جهرى، به نماز صبح، مغرب و عشا گفته مي شود كه بر مردان واجب است حمد و سوره اين نمازها را بلند بخوانند.

(چ)

(چلوار:)

نوعي پارچه نخي نازك سفيد و آهاردار.

(ح)

(حائض:)

زني كه در حال عادت ماهيانه است.

(حَبوَة:)

در لغت بخشيدن است و در اصطلاح فقهي به اموال ويژه پدر گفته مي شود كه بعد از مرگش به پسر بزرگتر وي مي رسد، مثل قرآن، شمشير و انگشتر.

(حجارى:)

سنگ تراشى.

(حدث اصغر:)

هر امري است كه موجب وضو براي نماز مي شود و آنها عبارتند از:

1-


بول،

2-


غائظ،

3-


رويح،

4-


خواب كامل،

5-


اموري كه زايل كننده عقل است،

6-


استحاضه.

(حدث اكبر:)

هر امري كه موجب غسل براي نماز شود مانند جنابت، مس ميت و حيض.

(حرام:)

ممنوع؛ چيزي كه انجام آن شرعاً سبب مذمت و نكوهش گردد، و يا امري كه فعل آن موجب عقاب و عذاب گردد؛ هر عملي كه از نظر شرعي تركش لازم است.

(حَرَج:)

مشقت و سختى.

(حرمت:)

حرام بودن، آنچه كه حفظ و نگهداري و محترم داشتن آن واجب است.

(حروف حلقى:)

حروفي كه از مخرج حلق ادا مي شوند و عبارتند از: (ء، ه، ع، غ، ح، خ).

(حرف مقارب:)

دو حرف را مقارب يا متقارب (نزديك به هم) گويند وقتي كه در مخرج يا صفات نزديك به هم باشند. مانند: (د، ج) يا (ق، ك).

(حرف مماثل:)

دو حرف را مماثل يا متماثل (مثل هم) گويند وقتي كه در مخرج و صفات كاملاً مشترك باشند و اين تنها در هر حرف نسبت به خودش وجود دارد. مانند: (م، م) يا (س، س).

(حروف يرملون:)

عبارتند از (ى، ر، م، ل، و، ن).

(حكم تكليفى:)

عبارت است از احكام خمسه، يعني وجوب، حرمت، استحباب، كراهت و اباحه.

(حكم وضعى:)

حكمي است كه تكليفي نباشد بلكه در تكليف يا متعلق آن دخالت داشته باشد يا فقط در كلام شارع به آن حكم اطلاق شده باشد لذا احكامي نظير، صحت، بطلان، نجاست، جزئيت، شرطيت، سببيت، مانعيت، عزيمت، رخصت، زوجيت و ملكيت را حكم وضعي گويند.

(حُُلّه:)

جامه، لباس نو، جامه بلند كه بدني را بپوشاند.

(حيض:)

قاعدگى، عادت ماهيانه زنان.

(خ)

(خالي از قوت نيست:)

فتوا اين است (مگر اينكه در ضمن كلام قرينه اي به غير اين معني باشد).

(خالي از وجه نيست:)

فتوا اين ا ست (مگر اينكه در ضمن كلام قرينه اي به غير اين معني باشد).

(خطور:)

به ياد آمدن، گذشتن به ذهن.

(خيار (خيار فسخ):)

اختيار برهم زدن معامله؛ در كلمات فقها عبارت است از ملك فسخ عقد به اين معنا كه عاقد - در شرايط خاصي - مخيّر بين امضا (قبول) و فسخ عقد مي باشد.

(د)

(دعاي جوشن كبير:)

دعايي است عظيم الشأن مشتمل بر هزار اسم از اسماي الهي (رجوع شود به كتاب مفاتيح الجنان).

(ر)

(رخوة:)

در لغت، نرمى، سستي و آساني را گويند، و در اصطلاح تجويدي رخوه يا رخاوة ضدّ شدّت و عبارت از، جريان داشتن صوت يا هوا در خلال تلفظ حرف، و حروفي كه داراي اين صفتند و آن حروف عبارتند از: (ث، ح، خ، ذ، ز، س، ش، ص، ض، ظ، غ، ف، و، ه، ى).

(ريا:)

نشان دادن و وانمود كردن چيزي از اعمال حسنه، يا خصال پسنديده، يا عقايد حقه به مردم براي منزلت پيدا كردن در قلوب آنها و اشتهار پيدا كردن پيش آنها به خوبي و صحّت و امانت و ديانت بدون قصد صحيح الهى.

(ريبه:)

ترديد، بدگمانى؛ نگاه به ريبه يعني نگاه فتنه انگيز و از روي شهوت.

(س)

(سبيل الله:)

راه خدا، هر كار نيكي كه در راه خدا انجام دهند.

(سجده:)

پيشاني بر زمين گذاشتن براي عبادت يا اظهار فروتنى.

(سجده تلاوت:)

سجده اي كه به واسطه قرائت آيات سجده دار انجام مي شود.

(سور عزائم:)

سوره هايي كه در آنها آيه اي كه سجده واجب دارد قرار دارد و آنها چهار سوره اند (فصلّت)، (نجم)، (سجده)، (علق).

(سهو:)

فراموش كردن، غفلت كردن، فراموشي و غفلت.

(ش)

(شدّت:)

در لغت، سختى، صلابت و قوت را گويند، و در اصطلاح تجويدي عبارت است از حبس شدن جريان صوت يا هوا در خلال تلفظ حرف؛ حروفي كه داراي صفت شدّت هستند عبارتند از: (ء، ب، ت، ج، د، ط، ق، ك).

(ص)

(صحيح:)

بي عيب و نقص؛ خبر صحيح خبري است كه سند آن متصل به معصوم شود و در تمام طبقات شخص عادل و ضابطي از مثل خودش آن را نقل كرده باشد.

(صغار:)

جمع صغير به معناي خرده و كوچك؛ اولاد صغار: فرزندان كوچك.

(ض)

(ضامن:)

كفيل، ملتزم، عهده دار غرامت.

(ضمانت (ضَمان):)

تعهد و التزام مالي شخص برى ء الذمه براي شخص ديگر؛ در اين صورت تعهد كننده را ضامن و صاحب حق (طلبكار) را مضمون له مي گويند.

(ضيق وقت:)

تنگي وقت، در مقابل سعه وقت.

(ط)

(طفل مميز:)

بچه اي كه خوب و بد را از يكديگر تشخيص دهد.

(طواف:)

پيرامون چيزي گشتن، دور زدن، و در شرع عبارت است از: دور زدن گرد خانه خدا؛ طواف، ركني از اركان حج است.

(طهارت:)

در لغت به معناي پاكي و نظافت و نزاهت است و در اصطلاح فقها، حالتي است كه در نتيجه وضو و غسل يا تيمم بدل از غسل و وضو در انسان حاصل مي شود.

(ظ)

(ظاهر اين است:)

فتوا اين است (مگر اين كه در كلام قرينه اي بر غير اين معنا باشد).

(ع)

(عُجب:)

خودبيني و خودپسندى؛ و در اصطلاح، بزرگ شمردن عمل صالح وكثير شمردن آن و مسرور شدن و ابتهاج نمودن به آن و خود را از حد تقصير خارج دانستن است؛ اما مسرور شدن به آن با تواضع، فروتني كردن از براي خداي تعالي و شكر ذات مقدس حق كردن بر اين توفيق و طلب زياده كردن، عجب نيست بلكه عملي ممدوح است.

(عدول:)

بازگشتن، برگشتن، رجوع كردن.

(عرف:)

عادت، معتاد و متعارف مردم.

(عشرگذارى:)

قرآن را ده آيه ده آيه علامت گذاري كردن.

(عمداً:)

انجام كاري از روي قصد و نيت، مقابل سهواً.

(عين نجس:)

آن چه كه به خودي خود نجس باشد، بدون اينكه به واسطه تماس با چيز ديگري نجس شده باشد، مثل خون و مردار.

(غ)

(غسل:)

شستن، شستشو دادن؛ و در اصطلاح شرع شستشوي تمام بدن است با كيفيت مخصوص، و آن بر دو نوع است: ارتماسي و ترتيبي (براي توضيح بيشتر به رساله هاي عمليه مراجعه شود)،.

(غلاف:)

پوشش، پوشينه، آنچه كه چيزي در آن جا بگيرد و پوشيده شود، پوشش چيزي مثل جلد كتاب و نيام شمشير.

(غنا:)

كشيدن، كشش آواز كه مشتمل بر ترجيع (بالا و پايين بردن صوت) مطرب باشد؛ در تعريف غناي حرام، بين فقها اختلاف است.

(غنّه:)

صوتي است كه از فضاي بيني خارج شود؛ هرگاه نون ساكن به يكي از چهار حرف (ى، م، و، ن) برسد بايستي در هنگام ادغام، بخش عمده صوت از فضاي بيني خارج شود، اين حالت را (ادغام با غنّه) گويند.

(ف)

(فُرادا:)

تنهايي و جدايى؛ نماز فرادا نمازي است كه شخص به تنهايي بخواند نه به جماعت.

(ق)

(قارى:)

خواننده؛ جمع آن قرّاء است.

(قرائت:)

خواندن؛ اصطلاحاً به خواندن حمد و سوره نماز اطلاق مي شود.

(قرائات سبعه:)

قرائات هفتگانه قرآن كه از هفت قاري معروف به نامهاى، (نافع)، (ابن كثير)، (عاصم)، (حمزه)، (كسايى)، (ابوعمر) و (اِبن عامر) نقل شده است.

(قربات:)

كارهايي كه موجب تقرب به خداوند متعال مي شوند.

(قصد رجاء:)

آن است كه شخص به قصد اين كه فعلش مقبول درگاه الهي باشد، با چنين اميدي آن را انجام دهد.

(قصد قربت:)

تصميم براي نزديك شدن به مقام رضا و قرب الهى.

(قصد انشاء:)

تصميم به ايجاد يك امر اعتباري مانند: خريد و فروش همراه با اداي كلمات مربوط.

(قصد ورود:)

يعني به قصد آن كه فلان فعل يا ذكر در شريعت وارد شده آن را انجام دهد.

(قضاء:)

به جا آوردن عملي كه فوت شده است در خارج وقت آن، مانند قضاء روزه يا نمازهاي يوميه.

(قليله:)

يكي از اقسام خون استحاضه در مقابل كثيره و متوسطه.

(ك)

(كثيره:)

يكي از اقسام خون استحاضه است، در مقابل قليله و متوسطه.

(كراهت:)

يعني فعل به نحوي باشد كه ترك آن بهتر است، هرچند انجام آن هم منعي ندارد. غالباً كراهت در امور عبادي به معناي كمي ثواب آنهاست.

(كفايت و عدم كفايت:)

كافي بودن و كافي نبودن.

(كما فرض الله:)

آنگونه كه خداوند واجب كرده است.

(ل)

(لازم:)

واجب؛ اگر مجتهد دليل الزامي بودن امري را از آيات و روايات استفاده كند به طوري كه بتواند آن را به شارع نسبت دهد، تعبير به (واجب) مي كند و اگر الزامي بودن آنرا از جاي ديگري نظير ادله عقلي استفاده كند به طوري كه استناد آن به شارع ميسّر نباشد، تعبير به (لازم) مي كند. اين تفاوت بين احتياط واجب و احتياط لازم نيز وجود دارد، بنابراين در مقام عمل براي مقلّد بين لازم و واجب فرقي نيست.

(لَحَد:)

گور، شكافي در گور كه جاي سر مرده است.

(ليلةالدفن:)

شب دفن، اولين شبي كه ميت در قبر گذارده مي شود و مدفون مي گردد. يكي از مستحبات اين شب خواندن نماز ليلةالدفن (نماز وحشت) براي ميت است (رجوع شود به نماز ليلةالدفن).

(م)

(مأثور:)

نقل شده (رجوع شود به ادعيه مأثوره).

(مال الاجاره:)

اجرت، مزد، مالي كه در مقابل عمل اجير به وي پرداخت مي شود.

(مباح:)

امري كه فعل و ترك آن مساوي باشد و از نظر شرعي نه ممدوح است و نه مذموم.

(مبطل:)

باطل كننده عبادت، جمع آن مبطلات است.

(متابعت:)

پيروي كردن.

(متأذى:)

آزار رسيده، اذيت ديده.

(متمكّن:)

كسي كه توانايي و مكنت دارد.

(متنجس:)

هرچيزي كه ذاتاً پاك است ولي در اثر برخورد مستقيم يا غيرمستقيم با شي ء نجس آلوده شده است.

(متوسطه:)

يكي از اقسام خون استحاضه است در مقابل قليله و كثيره.

(مثوبت:)

پاداش، جزا، جزاي عمل خير.

(مجزي است:)

كافي است، كفايت مي كند، ساقط كننده تكليف است و انجام آن موجب رفع تكليف از انسان است.

(محتضر:)

كسي كه در دم مرگ و در حال جان دادن است، بيماري كه در حال جان كندن است.

(مُحدث:)

فاقد طهارت، كسي كه حدثي از او سر زند (رجوع شود به حدث اكبر و حدث اصغر).

(محل نظر است:)

در جايي است كه مجتهد فتوايي نمي دهد و توقف مي كند كه گفته مي شود محل نظر و دقت است.

(محل اشكال است:)

اشكال دارد؛ صحت و تماميت آن مشكل است (مقلّد مي تواند در اين مسأله به ديگري مراجعه كند).

(محل تأمل است:)

بايد احتياط كرد (مقلّد مي تواند در اين مساله به ديگري مراجعه كند).

(محو:)

نابود كردن، زدودن، از بين بردن.

(مدّ:)

در تجويد عبارت است از: امتداد بيش از ميزان طبيعي صوت در حروف مد؛ حروف مد الف، واو و ياء، و سبب مد همزه و سكون مي باشد. مانند ج آءَ، دآبَّه.

(مرافعه:)

شكايت كردن از كسي و نزد قاضي بردن او براي محاكمه و داورى.

(مرقوم:)

نوشته شده.

(مردار:)

حيواني كه خود به خود مرده يا بدون شرايط لازم كشته شده است.

(مسّ:)

ماليده شدن دو چيز به هم، دست ماليدن.

(مس ميت:)

رساندن جايي از بدن به بدن انساني كه از دنيا رفته است.

(مستحاضه:)

زني كه در حال استحاضه است. (به رساله هاي عمليه مراجعه شود.).

(مستحب:)

فعلي كه انجام آن خوب است و داراي ثواب، ولي ترك آن موجب عقاب نمي شود.

(مستلزم:)

چيزي كه لازمه چيز ديگر است، آن چه كه چيز ديگري را لازم دارد.

(مستمع:)

شنونده، گوش دهنده.

(مشروط:)

شرط شده، آن چه كه مقيد به شرطي باشد.

(مصالحه(صلح):)

سازش و توافق طرفين؛ در اصطلاح فقهي آن است كه انسان با ديگري سازش كند كه مقداري از مال يا منفعت مال خود را ملك او كند، يا از طلب، يا حق خود بگذرد.

(مصحف:)

كتاب، نامه ها و اوراقي كه آنها را در يك جلد جمع كرده باشند؛ به معني قرآن نيز استعمال مي شود؛ جمع آن مصاحف است.

(مطرب:)

به طرب آورنده.

(مطلقاً:)

به طور كلى، ابداً، بدون هيچ قيد و بندى.

(مقارن:)

نزديك، همراه.

(مكروه:)

عملي كه كراهت دارد (رجوع شود به كراهت).

(مكلَّف:)

(با فتح لام) انسان بالغ عاقل را گويند كه به سن تكليف رسيده است.

(مناط:)

ملاك، ميزان، قاعده؛ و در اصطلاح مناطِ حكم يعني علت حكم.

(منع است:)

در انجام آن چيز انسان ممنوع است و اجازه انجام آن را ندارد.

(منوط:)

وابسته، معلّق.

(معظم اماميّه:)

نزديك به اتفاق و گروه زيادي از اماميّه (علماي شيعه و دوازده امامى).

(مميّز:)

خردسالي كه خوب و بد را تميز مي دهد.

(منسوخ:)

نسخ شده، از بين رفته.

(مواضع هفتگانه:)

هفت عضوي كه هنگام سجده روي زمين قرار مي گيرند، شامل پيشانى، دو كف دست، سرانگشتان بزرگ دوپا و سر زانوها.

(موافق احتياط:)

فتوايي كه به احتياط نزديكتر باشد.

(موالات:)

پشت سرهم آوردن، به نحوي كه فاصله زياد و غيرمتعارفي بين آن اجزاء يا افعال صورت نگيرد.

(ميّت:)

مرده، جسد بي جان انسان.

(ن)

(نايب:)

جانشين، كسي كه به نيابت ديگرى، كاري را انجام دهد.

(نبش قبر:)

شكافتن قبر.

(نجس:)

پليد، ناپاك.

(نزاع:)

گفتگو و كشمكش، جنگ و ستيز.

(نفايس:)

جمع نفيس، به معناي گرانمايه و مرغوب.

(نَفساء (يا نُفَساء):)

زن در حال نفاس را گويند. نفاس، خوني است كه زن هنگام زائيدن يا بعد از آن تا مدت ده روز مي بيند.

(نماز اخفاتى:)

رجوع شود به اخفات.

(نماز استسقاء:)

نماز مستحبي است كه براي طلب باران خوانده مي شود و كيفيت آن شبيه نماز عيدفطر و قربان است. براي توضيح بيشتر به تحريرالوسيله حضرت امام مراجعه شود.

(نماز جعفر طيار:)

از جمله نمازهاي مستحبي است داراي فضيلت و اهميت بسيار، و آن چهار ركعت است با دو تشهد و سلام و افضل اوقات خواندن آن ابتداي روزجمعه هنگام بالاآمدن خورشيد است كيفيت و احكام آن در تحريرالوسيله حضرت امام و مفاتيح الجنان آمده است.

(نماز غفيله:)

يكي از نمازهاي مستحبي است كه بين نماز مغرب و عشا خوانده مي شود. كيفيت آن در رساله هاي عمليه آمده است.

(نماز ليلةالدفن:)

يا نماز وحشت؛ دو ركعت نماز كه مستحب است در شب اول قبر براي ميت بخوانند. كيفيت آن در رساله هاي عمليه و حاشيه مفاتيح الجنان ذكر شده است.

(نَهج:)

راه آشكار و روشن.

(نيت:)

قصد.

(و)

(واقف:)

وقف كننده.

(وديعت:)

امانت؛ مالي كه نزد غير گذارند تا آن را حفظ نمايد.

(ورثه:)

جمع وارث، كساني را گويند كه بعد از مردن شخصي از او ارث مي برند.

(ه)

(هبه:)

عطا و بخشش، اصطلاحاً تمليك عين است بدون عوض و بدون اعتبار قصد قربت.

(هتك:)

بي احترامى، پرده دري نسبت به چيزى.

(همزه قطع:)

همزه اي كه اگر در وسط كلام واقع شود ساقط نگردد و خوانده شود مثل همزه باب افعال.

(همزه وصل:)

همزه اي كه اگر در وسط كلام واقع شود ساقط گردد مثل همزه إبن، و إسم.

/ 54